تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات 17 تا 24)

 حضرت علامه طباطبایی رحمة الله علیه

 تفسیر سوره ی بقره از کتاب تفسیر المیزان

 

گلترجمه آیاتگل

 

حکایت آنها چون سرگذشت کسی است که آتشی بیفروخت تا پیش پایش روشن شود همینکه اطرافش را روشن کرد خدا نورشان بگرفت و در ظلمت‏هائی رهاشان کرد که دیدن نتوانند (17).

کر و لال و کورند و از ضلالت باز نیایند (18).

یا چو بارانی سخت که از آسمان بریزد، بارانی که ظلمت‏ها و رعد و برق همراه داشته باشد رعد و برقی که از نهیب آن انگشتان در گوشها کنند و خدا فراگیر کافران است (19).

نزدیک باشد که برق دیدگانشان ببرد هر گاه روشن شود راه روند و چون تاریک شود باز ایستند اگر خدا میخواست از همان اول چشمها و گوششان را می‏گرفت که خدا بهر چیز توانا است (20).

هان ای مردم پروردگار خویش را که شما و اسلافتان را آفرید بپرستید شاید پرهیزکاری کنید (21).

 خدائیکه برای شما زمین را فرشی و آسمان را بنائی کرد و از آسمان آبی فرود آورده با آن میوه‏ها برای روزی شما پدید کرد، پس شما با اینکه علم دارید برای خدا همتا مگیرید (22).

و اگر از آنچه ما بر بنده خویش نازل کرده‏ایم بشک اندرید سوره‏ای مانند آن بیارید و اگر راست می‏گوئید غیر خدا یاران خویش را بخوانید (23).

و اگر نکردید و هرگز نخواهید کرد پس از آتشی که هیزمش مردم و سنگ است و برای کافران مهیا شده بترسید (24).

 

تفسیر آیات

 

در آیه: (مثلهم کمثل الذی استوقد نارا) الخ، با آوردن مثلی، وضع منافقین را مجسم ساخته می‏فرماید منافقین مثل کسی میمانند که در ظلمتی کور قرار گرفته، بطوریکه خیر را از شر، و راه را از چاه و نافع را از مضر، تشخیص نمیدهد، و برای بر طرف شدن آن ظلمت، دست باسباب روشنی می‏زند، یا آتشی روشن کند، که با آن اطراف خود را به بیند، یا وسیله‏ای دیگر و چون آتش روشن میکند و پیرامونش روشن میشود خدا بوسیله‏ای از وسائل که دارد یا باد، یا باران، یا امثال آن، آتشش را خاموش کند، و دوباره بهمان ظلمت گرفتار شود، و بلکه این بار میان دو ظلمت قرار گیرد، یکی ظلمت تاریکی، و یکی هم ظلمت حیرت، و بی اثر شدن اسباب.

این حال منافقین است، که بظاهر دم از ایمان می‏زنند، و از بعضی فوائد دین برخوردار میشوند، چون خود را مؤمن قلمداد کرده‏اند، از مؤمنین ارث می‏برند، و با آنان ازدواج می‏کنند، و از این قبیل منافع برخوردار میشوند، اما همینکه مرگشان یعنی آن موقعی که هنگام برخورداری از تمامی آثار ایمان است فرا می‏رسد، خدای تعالی نور خود را از ایشان می‏گیرد، و آنچه بعنوان دین انجام داده‏اند، تا باجتماع بقبولانند که، مسلمانیم، باطل نموده، در ظلمت قرارشان میدهد که هیچ چیز را درک نکنند، و در میان دو ظلمت قرار می‏گیرند، یکی ظلمت اصلیشان، و یکی ظلمتی که اعمالشان ببار آورده؟.

(أو کصیب من السماء) الخ، کلمه (صیب)، بمعنای باران پر پشت است، و معنای کلمه (برق) معروف است، و کلمه (رعد) بمعنای صدائی است که از ابر وقتی برق می‏زند برمی‏خیزد، و کلمه صاعقه عبارتست از تکه‏ای برق آسمان، که بزمین می‏افتد.

این آیه مثل دومی است که خداوند حال منافقین را با آن مجسم می‏کند، که اظهار ایمان میکنند، ولی در دل کافرند، باین بیان که ایشان بکسی میمانند، که دچار رگبار توأم با ظلمت شده است، ظلمتی که پیش پایش را نمی‏بیند، و هیچ چیز را از دیگر چیزها تمیز نمیدهد، ناگزیر شدت رگبار او را وادار بفرار میکند، ولی تاریکی نمیگذارد قدم از قدم بردارد، از سوی دیگر رعد و صاعقه هول انگیز هم از هر سو دچار وحشتش کرده، قرارگاهی نمی‏یابد، جز اینکه از برق آسمان استفاده کند، اما برق آسمان هم یک لحظه است، دوام و بقاء ندارد، همینکه یک قدم برداشت برق خاموش گشته، دوباره در تاریکی فرو می‏رود.

این حال و روز منافق است، که ایمان را دوست نمیدارد، اما از روی ناچاری بدان تظاهر می‏کند، چون اگر نکند باصطلاح نانش آجر میشود، ولی چون دلش با زبانش یکسان نیست، و دلش بنور ایمان روشن نگشته، لذا راه زندگیش آنطور که باید روشن نمیباشد، و معلوم است کسی که میخواهد بچیزی تظاهر کند که ندارد، لایزال پته‏اش روی آب می‏افتد، و همواره دچار خطا و لغزش میشود، یک قدم با مسلمانان و بعنوان یک فرد مسلمان راه می‏رود، اما خدا رسوایش نموده، دوباره می‏ایستد.

و اگر خدا بخواهد این ایمان ظاهری را هم از او می‏گیرد، که از همان روز اول رسوا شود، و مسلمانان فریبش را نخورند، (اما خدا چنین چیزی را نخواسته است).

(یا ایها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم) الخ، بعد از آنکه خدای سبحان حال فرقه‏های سه گانه، یعنی متقین، و کفار، و منافقین را بیان نموده فرمود: متقین بر هدایتی از پروردگار خویشند، و قرآن مایه هدایت آنان است، و با آنان کار دارد، و کفار، مهر بر دلشان زده شده، و بر گوش و چشمشان پرده است، و منافقین خود بیمار دلند، و خدا هم بعنوان مجازات، بیماری دلهاشان را بیشتر می‏کند، بطوریکه کر و لال و کور شوند، (و این بیانات در طول نوزده آیه آمده).

اینک در آیه مورد بحث این نتیجه را گرفته، که مردم را بسوی بندگی خود دعوت کند، تا به متقین ملحق شوند، و دنبال کفار و منافقین را نگیرند، و این مطالب را در طول پنج آیه مورد بحث آورده، و این سیاق می‏رساند که جمله (لعلکم تتقون)، متعلق بجمله (اعبدوا ربکم) است، نه بجمله (خلقکم)، هر چند که بانهم برگردد صحیح است.

(فلا تجعلوا لله اندادا و انتم تعلمون) الخ، کلمه (انداد) جمع (ند) بر وزن مثل، و نیز بمعنای آنست، و اینکه جمله: (و انتم تعلمون) را مقید بقید خاصی نکرد، و نیز آنرا بصورت جمله حالیه از جمله: (فلا تجعلوا) آورد، شدت تاکید در نهی را می‏رساند، و می‏فهماند: که آدمی علمش بهر مقدار هم که باشد، جائز نیست برای خدا مثل و مانندی قائل شود، در حالیکه خدای سبحان او را و نیاکان او را آفریده، و نظام کون را طوری قرار داده که رزق و بقاء او را تامین کند.

(فاتوا بسورة من مثله) امر در (فاتوا، پس بیاورید)، امر تعجیزی است، تا بهمه بفهماند: که قرآن معجزه است، و هیچ بشری نمی‏تواند نظیرش را بیاورد، و اینکه این کتاب از ناحیه خدا نازل شده، و در آن هیچ شکی نیست، معجزه است که تا زمین و زمان باقی است، آن نیز باعجاز خود باقی است، و این تعجیز، در خصوص آوردن نظیری برای قرآن، در قرآن کریم مکرر آمده، مانند آیه: (قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی ان یاتوا بمثل هذا القرآن، لا یاتون بمثله، و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا، بگو اگر انس و جن دست بدست هم دهند، که مثل این قرآن بیاورند، نمی‏توانند بیاورند، هر چند که مدد کار یکدیگر شوند) و نیز مانند آیه: (ام یقولون افتریه؟ قل فاتوا بعشر سور مثله مفتریات، و ادعوا من استطعتم من دون الله، ان کنتم صادقین و یا آنکه میگویند: این قرآن افترائی است که بخدا بسته، بگو اگر راست میگوئید، غیر از خدا هر کس را که میخواهید دعوت کنید، و بکمک بطلبید، و شما هم ده سوره مثل آن بخدا افتراء ببندید).

و بنا بر این ضمیر در کلمه (مثله)، به کلمه (ما)، در جمله (مما نزلنا) برمی‏گردد، و در نتیجه آیه شریفه تعجیزی است از طرف قرآن، و بی سابقه بودن اسلوب و طرز بیان آن.

ممکن هم هست ضمیر نامبرده به کلمه (عبد)، در جمله (عبدنا) برگردد، که در این صورت آیه شریفه تعجیز بخود قرآن نیست، بلکه بقرآن است از حیث اینکه مردی بی سواد و درس نخوانده آنرا آورده، کسی آنرا آورده که تعلیمی ندیده و این معارف عالی و گرانبها و بیانات بدیع و بی سابقه و متقن را از احدی از مردم نگرفته، در نتیجه آیه شریفه در سیاق آیه: (قل لو شاء الله ما تلوته علیکم، و لا ادریکم به، فقد لبثت فیکم عمرا من قبله ا فلا تعقلون؟ بگو: اگر خدا می‏خواست نه من آنرا بر شما می‏خواندم، و نه از آن اطلاعی می‏داشتم، خود شما شاهدید که مدتها از عمرم قبل از این قرآن در بین شما زیستم، در حالی که خبری از آنم نبود، باز هم تعقل نمی‏کنید؟) و در بعضی روایات هر دو احتمال نامبرده بعنوان تفسیر آیه مورد بحث آمده.

این نکته را هم باید دانست که این آیه و نظائر آن دلالت دارد بر اینکه قرآن کریم همه‏اش معجزه است، حتی کوچکترین سوره‏اش، مانند سوره کوثر، و سوره عصر، و اینکه بعضی احتمال داده، و یا شاید بدهند، که ضمیر در (مثله) بخصوص سوره مورد بحث، و در آیه سوره یونس بخصوص سوره یونس برگردد، احتمالی است که فهم مانوس با اسلوبهای کلام آنرا نمی‏پذیرد، برای اینکه کسی که بقرآن تهمت می‏زند: که ساخته و پرداخته رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، و آنجناب آنرا بخدا افتراء بسته، بهمه قرآن نظر دارد، نه تنها بیک سوره و دو سوره.

با این حال معنا ندارد در پاسخ آنان بفرماید: اگر شک دارید، یک سوره مانند سوره بقره و یا یونس بیاورید، چون برگشت معنا بنظیر این حرف میشود، که بگوئیم: اگر در خدائی بودن سوره کوثر یا اخلاص مثلا شک دارید، همه دست بدست هم دهید، و یک سوره مانند بقره و یا یونس بیاورید، و این طرز سخن را هر کس بشنود زشت و ناپسند می‏داند.

 

اعجاز و ماهیت آن

قرآن کریم در آیه مورد بحث، و آیاتی که نقل کردیم، ادعاء کرده است: بر اینکه آیت و معجزه است، و استدلال کرده باینکه اگر قبول ندارید، مانند یک سوره از آنرا بیاورید، و این دعوی قرآن بحسب حقیقت بدو دعوی منحل میشود، یکی اینکه بطور کلی معجزه و خارق عادت وجود دارد، و دوم اینکه قرآن یکی از مصادیق آن معجزات است، و معلوم است که اگر دعوی دوم ثابت شود، قهرا دعوی اولی هم ثابت شده، و بهمین جهت قرآن کریم هم در مقام اثبات دعوی اولی بر نیامد، و تنها اکتفاء کرد باثبات دعوی دوم، و اینکه خودش معجزه است و بر دعوی خود استدلال کرد به مسئله تحدی، و تعجیز، و وقتی بشر نتوانست نظیر آنرا بیاورد هر دو نتیجه را گرفت.

چیزی که هست این بحث و سئوال باقی می‏ماند، که معجزه چگونه صورت می‏گیرد، با اینکه اسمش با خودش است، که مشتمل بر عملی است که عادت جاری در طبیعت، یعنی استناد مسببات باسباب معهود و مشخص آنرا نمی‏پذیرد، چون فکر میکند، قانون علت و معلول استثناء پذیر نیست، نه هیچ سببی از مسببش جدا میشود، و نه هیچ مسببی بدون سبب پدید می‏آید، و نه در قانون علیت امکان تخلف و اختلافی هست، پس چطور می‏شود که مثلا عصای موسی بدون علت که توالد و تناسل باشد، اژدها گردد؟ و مرده چندین سال قبل با دم مسیحائی مسیح زنده شود؟! قرآن کریم این شبهه را زایل کرده، و حقیقت امر را از هر دو جهت بیان می‏کند، یعنی هم بیان می‏کند: اصل اعجاز ثابت است، و قرآن خود یکی از معجزات است، و برای اثبات اصل اعجاز دلیلی است کافی، برای اینکه احدی نمی‏تواند نظیرش را بیاورد.

و هم بیان می‏کند که حقیقت اعجاز چیست، و چطور می‏شود که در طبیعت امری رخ دهد، که عادت طبیعت را خرق کرده، و کلیت آنرا نقض کند؟.

 

اعجاز قرآن

در اینکه قرآن کریم برای اثبات معجزه بودنش بشر را تحدی کرده هیچ حرفی و مخالفی نیست، و این تحدی، هم در آیات مکی آمده، و هم آیات مدنی، که همه آنها دلالت دارد بر اینکه قرآن آیتی است معجزه، و خارق، حتی آیه قبلی هم که می‏فرمود: (و ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فاتوا بسورة من مثله) الخ، استدلالی است بر معجزه بودن قرآن، بوسیله تحدی، و آوردن سوره‏ای نظیر سوره بقره، و بدست شخصی بی سواد مانند رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، نه اینکه مستقیما و بلا واسطه استدلال بر نبوت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) باشد، بدلیل اینکه اگر استدلال بر نبوت آن جناب باشد، نه بر معجزه بودن قرآن، باید در اولش می‏فرمود: (و ان کنتم فی ریب من رسالة عبدنا، اگر در رسالت بنده ما شک دارید)، ولی اینطور نفرمود، بلکه فرمود: اگر در آنچه ما بر عبدمان نازل کرده‏ایم شک دارید، یک سوره مثل این سوره را بوسیله مردی درس نخوانده بیاورید، پس در نتیجه تمامی تحدی‏هائیکه در قرآن واقع شده، استدلالی را میمانند که بر معجزه بودن قرآن و نازل بودن آن از طرف خدا شده‏اند، و آیات مشتمله بر این تحدیها از نظر عموم و خصوص مختلفند، بعضی‏ها درباره یک سوره تحدی کرده‏اند، نظیر آیه سوره بقره، و بعضی بر ده سوره، و بعضی بر عموم قرآن و بعضی بر خصوص بلاغت آن، و بعضی بر همه جهات آن.

یکی از آیاتیکه بر عموم قرآن تحدی کرده، آیه: (قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی ان یاتوا بمثل هذا القرآن، لا یاتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیرا) است که ترجمه‏اش گذشت، و این آیه در مکه نازل شده، و عمومیت تحدی آن جای شک برای هیچ عاقلی نیست.

پس اگر تحدیهای قرآن تنها در خصوص بلاغت و عظمت اسلوب آن بود، دیگر نباید از عرب تجاوز میکرد، و تنها باید عرب را تحدی کند، که اهل زبان قرآنند، آنهم نه کردهای عرب، که زبان شکسته‏ای دارند، بلکه عربهای خالص جاهلیت و آنها که هم جاهلیت و هم اسلام را درک کرده‏اند، آن هم قبل از آنکه زبانشان با زبان دیگر اختلاط پیدا کرده، و فاسد شده باشد، و حال آنکه می‏بینیم سخنی از عرب آن هم با این قید و شرطها بمیان نیاورده، و در عوض روی سخن بجن و انس کرده است، پس معلوم میشود معجزه بودنش تنها از نظر اسلوب کلام نیست.

و همچنین غیر بلاغت و جزالت اسلوب، هیچ جهت دیگر قرآن به تنهائی مورد نظر نیست، و نمیخواهد بفهماند تنها در فلان صفت معجزه است مثلا در اینکه مشتمل بر معارفی است حقیقی، و اخلاق.

فاضله، و قوانین صالحه، و اخبار غیبی، و معارف دیگریکه هنوز بشر نقاب از چهره آن بر نداشته، معجزه است، چون هر یک از جهات را یک طائفه از جن و انس می‏فهمند، نه همه آنها پس اینکه بطور مطلق تحدی کرد، (یعنی فرمود: اگر شک دارید مثلش را بیاورید)، و نفرمود کتابی فصیح مثل آن بیاورید، و یا کتابی مشتمل بر چنین معارف بیاورید، می‏فهماند که قرآن از هر جهتی که ممکن است مورد برتری قرار گیرد برتر است، نه یک جهت و دو جهت.

 بنابراین قرآن کریم هم معجزیست در بلاغت، برای بلیغ‏ترین بلغاء و هم آیتی است فصیح، برای فصیح‏ترین فصحاء و هم خارق العاده‏ایست برای حکماء در حکمتش، و هم سرشارترین گنجینه علمی است معجزه‏آسا، برای علماء و هم اجتماعی‏ترین قانونی است معجزآسا، برای قانون گذاران، و سیاستی است بدیع، و بی سابقه برای سیاستمداران و حکومتی است معجزه، برای حکام، و خلاصه معجزه‏ایست برای همه عالمیان، در حقایقی که راهی برای کشف آن ندارند، مانند امور غیبی، و اختلاف در حکم، و علم و بیان.

از اینجا روشن میشود که قرآن کریم دعوی اعجاز، از هر جهت برای خود می‏کند، آنهم اعجاز برای تمامی افراد جن و انس، چه عوام و چه خواص، چه عالم و چه جاهل، چه مرد و چه زن، چه فاضل متبحر و چه مفضول، چه و چه و چه، البته بشرطی که اینقدر شعور داشته باشد که حرف سرش شود.

برای اینکه هر انسانی این فطرت را دارد که فضیلت را تشخیص دهد، و کم و زیاد آنرا بفهمد پس هر انسانی میتواند در فضیلت‏هائی که در خودش و یا در غیر خودش سراغ دارد، فکر کند، و آنگاه آنرا در هر حدیکه درک می‏کند، با فضیلتی که قرآن مشتمل بر آنست مقایسه کند، آنگاه بحق و انصاف داوری نماید، و فکر کند، و انصاف دهد، آیا نیروی بشری میتواند معارفی الهی، و آن هم مستدل از خود بسازد؟ بطوریکه با معارف قرآن هم سنگ باشد؟ و واقعا و حقیقتا معادل و برابر قرآن باشد؟ و آیا یک انسان این معنا در قدرتش هست که اخلاقی برای سعادت بشر پیشنهاد کند، که همه‏اش بر اساس حقایق باشد؟ و در صفا و فضیلت درست آنطور باشد که قرآن پیشنهاد کرده؟! و آیا برای یک انسان این امکان هست، که احکام و قوانینی فقهی تشریع کند، که دامنه‏اش آنقدر وسیع باشد، که تمامی افعال بشر را شامل بشود؟ و در عین حال تناقضی هم در آن پدید نیاید؟ و نیز در عین حال روح توحید و تقوی و طهارت مانند بند تسبیح در تمامی آن احکام و نتائج آنها، و اصل و فرع آنها دویده باشد؟ و آیا عقل هیچ انسانیکه حد اقل شعور را داشته باشد، ممکن میداند که چنین آمارگیری دقیق از افعال و حرکات و سکنات انسانها، و سپس جعل قوانینی برای هر حرکت و سکون آنان، بطوریکه از اول تا باخر قوانینش یک تناقض دیده نشود از کسی سر بزند که مدرسه نرفته باشد، و در شهری که مردمش با سواد و تحصیل کرده باشند، نشو و نما نکرده باشد، بلکه در محیطی ظهور کرده باشد، که بهره‏شان از انسانیت و فضائل و کمالات بی شمار آن، این باشد که از راه غارتگری، و جنگ لقمه نانی بکف آورده، و برای اینکه بسد جوعشان کافی باشد، دخترانرا زنده بگور کنند، و فرزندان خود را بکشند، و به پدران خود فخر نموده، مادران را همسر خود سازند، و بفسق و فجور افتخار نموده، علم را مذمت، و جهل را حمایت کنند، و در عین پلنگ دماغی و حمیت دروغین خود، تو سری خور هر رهگذر باشند، روزی یمنی‏ها استعمارشان کنند، روز دیگر زیر یوغ حبشه در آیند، روزی برده دسته جمعی روم شوند، روز دیگر فرمانبر بی قید و شرط فارس شوند؟ آیا از چنین محیطی ممکن است چنین قانون‏گذاری برخیزد؟ و آیا هیچ عاقلی بخود جرئت میدهد که کتابی بیاورد، و ادعاء کند که این کتاب هدایت تمامی عالمیان، از بی سواد و دانشمند و از زن و مرد و از معاصرین من و آیندگان، تا آخر روزگار است، و آنگاه در آن اخباری غیبی از گذشته و آینده، و از امتهای گذشته و آینده، نه یکی، و نه دو تا، آنهم در بابهای مختلف، و داستانهای گوناگون قرار داده باشد، که هیچیک از این معارف با دیگری مخالفت نداشته، و از راستی و درستی هم بی بهره نباشد، هر قسمتش قسمت‏های دیگر را تصدیق کند؟! و آیا یک انسان که خود یکی از اجزاء عالم ماده و طبیعت است، و مانند تمامی موجودات عالم محکوم به تحول و تکامل است، میتواند در تمامی شئون عالم بشری دخل و تصرف نموده، قوانین، و علوم، و معارف، و احکام، و مواعظ، و امثال، و داستانهائی در خصوص کوچکترین و بزرگترین شئون بشری بدنیا عرضه کند، که با تحول و تکامل بشر متحول نشود، و از بشر عقب نماند؟ و حال و وضع خود آن قوانین هم از جهت کمال و نقص مختلف نشود، با اینکه آنچه عرضه کرده، بتدریج عرضه کرده باشد و در آن پاره‏ای معارف باشد که در آغاز عرضه شده، در آخر دوباره تکرار شده باشد، و در طول مدت، تکاملی نکرده تغیری نیافته باشد، و نیز در آن فروعی متفرع بر اصولی باشد؟ با اینکه همه میدانیم که هیچ انسانی از نظر کمال و نقص عملش بیک حال باقی نمی‏ماند، در جوانی یک جور فکر می‏کند، چهل‏ساله که شد جور دیگر، پیر که شد جوری دیگر.

پس انسان عاقل و کسی که بتواند این معانی را تعقل کند، شکی برایش باقی نمی‏ماند، که این مزایای کلی، و غیر آن، که قرآن مشتمل بر آنست، فوق طاقت بشری، و بیرون از حیطه وسائل طبیعی و مادی است، و بفرض هم که نتواند این معانی را درک کند، انسان بودن خود را که فراموش نکرده، و وجدان خود را که گم ننموده، وجدان فطری هر انسانی باو میگوید: در هر مسئله‏ای که نیروی فکریت از درکش عاجز ماند، و آنطور که باید نتوانست صحت و سقم و درستی و نادرستی آنرا بفهمد، و ماخذ و دلیل هیچیک را نیافت، باید باهل خبره و متخصص در آن مسئله مراجعه بکنی.

 در اینجا ممکن است خواننده عزیز بپرسد که اینکه شما اصرار دارید عمومیت اعجاز قرآن را ثابت کنید، چه فائده‏ای بر این عمومیت مترتب میشود، و تحدی عموم مردم چه فائده‏ای دارد؟ باید خواص بفهمند که قرآن معجزه است، زیرا عوام در مقابل هر دعوتی سریع الانفعال و زود باورند، و هر معامله‏ای که با ایشان بکنند، می‏پذیرند، مگر همین مردم نبودند که در برابر دعوت امثال حسینعلی بهاء، و قادیانی، و مسیلمه کذاب، خاضع شده، و آنها را پذیرفتند؟! با اینکه آنچه آنها آورده بودند به هذیان بیشتر شباهت داشت، تا سخن آدمی؟ در پاسخ میگوئیم: اولا تنها راه آوردن معجزه برای عموم بشر، و برای أبد این است که آن معجزه از سنخ علم و معرفت باشد، چون غیر از علم و معرفت هر چیز دیگریکه تصور شود، که سر و کارش با سایر قوای دراکه انسان باشد، ممکن نیست عمومیت داشته، دیدنیش را همه و برای همیشه ببینند، شنیدنیش را همه بشر، و برای همیشه بشنوند عصای موسایش برای همه جهانیان، و برای ابد معجزه باشد، و نغمه داودیش نیز عمومی و ابدی باشد، چون عصای موسی، و نغمه داود، و هر معجزه دیگریکه غیر از علم و معرفت باشد، قهرا موجودی طبیعی، و حادثی حسی خواهد بود، که خواه نا خواه محکوم قوانین ماده، و محدود به یک زمان، و یک مکان معینی میباشد، و ممکن نیست غیر این باشد، و بفرض محال یا نزدیک به محال، اگر آنرا برای تمامی افراد روی زمین دیدنی بدانیم، باری باید همه سکنه روی زمین برای دیدن آن در یک محل جمع شوند، و بفرضی هم که بگوئیم برای همه و در همه جا دیدنی باشد، باری برای اهل یک عصر دیدنی خواهد، بود نه برای ابد.

بخلاف علم و معرفت، که میتواند برای همه، و برای ابد معجزه باشد، این اولا، و ثانیا وقتی از مقوله علم و معرفت شد، جواب اشکال شما روشن میشود، چون بحکم ضرورت فهم مردم مختلف است، و قوی و ضعیف دارد، همچنانکه کمالات نیز مختلف است، و راه فطری و غریزی انسان برای درک کمالات که روزمره در زندگیش آنرا طی می‏کند، این است که هر چه را خودش درک کرد، و فهمید، که فهمیده، و هر جا کمیت فهمش از درک چیزی عاجز ماند، بکسانی مراجعه می‏کند، که قدرت درک آنرا دارند، و آنرا درک کرده‏اند، و آنگاه حقیقت مطلب را از ایشان می‏پرسند، در مسئله اعجاز قرآن نیز فطرت غریزی بشر حکم باین می‏کند، که صاحبان فهم قوی، و صاحب نظران از بشر، در پی کشف آن برآیند، و معجزه بودن آنرا درک کنند، و صاحبان فهم ضعیف بایشان مراجعه نموده، حقیقت حال را سئوال کنند، پس تحدی و تعجیز قرآن عمومی است، و معجزه بودنش برای فرد فرد بشر، و برای تمامی اعصار میباشد.

 

تحدی قرآن به علم

قرآن کریم بعلم و معرفت تحدی کرده، یعنی فرموده: اگر در آسمانی بودن آن شک دارید، همه دست بدست هم دهید، و کتابی درست کنید که از نظر علم و معرفت مانند قرآن باشد، یکجا فرموده: (و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شی‏ء، ما کتاب را که بیان همه چیزها است بر تو نازل کردیم) و جائی دیگر فرموده: (لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین، هیچ تر و خشکی نیست مگر آنکه در کتابی بیانگر، ضبط است)، و از این قبیل آیاتی دیگر.

آری هر کس در متن تعلیمات عالیه اسلام سیر کند، و آنچه از کلیات که قرآن کریم بیان کرده و آنچه از جزئیات که همین قرآن در آیه:، (و ما آتیکم الرسول فخذوه، و ما نهیکم عنه فانتهوا، رسول شما را بهر چه امر کرد انجام دهید، و از هر چه نهی کرد اجتناب کنید) و آیه: (لتحکم بین الناس بما اریک الله تا در میان مردم بانچه خدا نشانت داده حکم کنی) و آیاتی دیگر به پیامبر اسلام حوالت داده، و آن جناب بیان کرده، مورد دقت قرار دهد، خواهد دید که اسلام از معارف الهی فلسفی، و اخلاق فاضله، و قوانین دینی و فرعی، از عبادتها، و معاملات، و سیاسات اجتماعی و هر چیز دیگری که انسانها در مرحله عمل بدان نیازمندند، نه تنها متعرض کلیات و مهمات مسائل است، بلکه جزئی‏ترین مسائل را نیز متعرض است، و عجیب این است که تمام معارفش بر اساس فطرت، و اصل توحید بنا شده، بطوریکه تفاصیل و جزئیات احکامش، بعد از تحلیل، به توحید بر می‏گردد، و اصل توحیدش بعد از تجزیه بهمان تفاصیل بازگشت می‏کند.

قرآن کریم خودش بقاء همه معارفش را تضمین کرده، و آنرا نه تنها صالح برای تمامی نسلهای بشر دانسته، و در آیه: (و انه لکتاب عزیز، لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه، تنزیل من حکیم حمید، نه از گذشته و نه در آینده، باطل در این کتاب راه نمی‏یابد، چون کتابی است عزیز، و نازل شده از ناحیه خدای حکیم حمید) و آیه: (انا نحن نزلنا الذکر، و انا له لحافظون، ما ذکر را نازل کردیم، و خود ما آنرا حفظ می‏کنیم) فرموده: که این کتاب با مرور ایام و کرور لیالی کهنه نمیشود، کتابی است که تا آخرین روز روزگار، ناسخی، هیچ حکمی از احکام آنرا نسخ نمی‏کند و قانون تحول و تکامل آنرا کهنه نمی‏سازد.

 خواهی گفت علمای علم الاجتماع، و جامعه‏شناسان، و قانون‏دانان عصر حاضر، این معنا برایشان مسلم شده: که قوانین اجتماعی باید با تحول اجتماع و تکامل آن تحول بپذیرد، و پا بپای اجتماع رو بکمال بگذارد، و معنا ندارد که زمان بسوی جلو پیش برود، و تمدن روز بروز پیشرفت بکند، و در عین حال قوانین اجتماعی قرنها قبل، برای امروز، و قرنها بعد باقی بماند.

جواب این شبهه را در تفسیر آیه: (کان الناس امة واحدة) الخ خواهیم داد انشاء الله.

و خلاصه کلام و جامع آن این است که: قرآن اساس قوانین را بر توحید فطری، و اخلاق فاضله غریزی بنا کرده، ادعاء می‏کند که تشریع (تقنین قوانین) باید بر روی بذر تکوین، و نوامیس هستی جوانه زده و رشد کند، و از آن نوامیس منشا گیرد، ولی دانشمندان و قانون‏گذاران، اساس قوانین خود را، و نظریات علمی خویش را بر تحول اجتماع بنا نموده، معنویات را بکلی نادیده می‏گیرند، نه بمعارف توحید کار دارند، و نه به فضائل اخلاق، و بهمین جهت سخنان ایشان همه بر سیر تکامل اجتماعی مادی، و فاقد روح فضیلت دور می‏زند، و چیزیکه هیچ مورد عنایت آنان نیست، کلمه عالیه خداست.

 

تحدی بکسی که قرآن بر وی نازل شده

قرآن کریم بشر را بشخص رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، که آورنده آنست، تحدی کرده و فرموده: آوردن شخصی امی و درس نخوانده و مربی ندیده کتابی را که هم الفاظش معجزه است و هم معانیش، أمری طبیعی نیست، و جز بمعجزه صورت نمی‏گیرد: (قل لو شاء الله ما تلوته علیکم، و لا ادریکم به، فقد لبثت فیکم عمرا من قبله، افلا تعقلون؟ بگو اگر خدا میخواست این قرآن را بر شما تلاوت نکنم، نمی‏کردم، و نه شما می‏فهمیدید، شما میدانید که قبل از این سالها در میان شما بودم، آیا باز هم تعقل نمی‏کنید؟ آری رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) سالها بعنوان مردی عادی در بین مردم زندگی کرد، در حالیکه نه برای خود فضیلتی و فرقی با مردم قائل بود، و نه سخنی از علم بمیان آورده بود، حتی احدی از معاصرینش یک بیت شعر و یا نثر هم از او نشنید، و در مدت چهل سال که دو ثلث عمر او میشود، (و معمولاً هر کسی که در صدد کسب جاه و مقام باشد، عرصه تاخت و تازش، و بحبوحه فعالیتش، از جوانی تا چهل سالگی است مترجم) با این حال آن جناب در این مدت نه مقامی کسب کرد، و نه یکی از عناوین اعتباری که ملاک برتری و تقدم است بدست آورد، آنگاه در رأس چهل سالگی ناگهان طلوع کرد، و کتابی آورد، که فحول و عقلای قومش از آوردن چون آن عاجز ماندند، و زبان بلغاء و فصحاء و شعرای سخن‏دانشان به لکنت افتاد، و لال شد، و بعد از آنکه کتابش در اقطار زمین منتشر گشت، احدی جرئت نکرد که در مقام معارضه با آن بر آید، نه عاقلی این فکر خام را در سر پرورید، و نه فاضلی دانا چنین هوسی کرد، نه خردمندی در یارای خود دید، و نه زیرک هوشیاری اجازه چنین کاری بخود داد.

نهایت چیزیکه دشمنانش درباره‏اش احتمال دادند، این بود: که گفته‏اند: وی سفری برای تجارت بشام کرده، ممکن است در آنجا داستانهای کتابش را از رهبانان آن سرزمین گرفته باشد، در حالیکه سفرهای آنجناب بشام عبارت بود از یک سفر که با عمویش ابو طالب کرد، در حالیکه هنوز بسن بلوغ نرسیده بود، و سفری دیگر با میسره غلام خدیجه (علیهاالسلام‏) کرد، که در آنروزها بیست و پنج‏ساله بود، (نه چهل‏ساله)، علاوه بر اینکه جمعی که با او بودند شب و روز ملازمش بودند.

و بفرض محال، اگر در آن سفر از کسی چیزی آموخته باشد، چه ربطی باین معارف و علوم بی پایان قرآن دارد؟ و این همه حکمت و حقایق در آنروز کجا بود؟ و این فصاحت و بلاغت را که تمامی بلغای دنیا در برابرش سر فرود آورده، و سپر انداختند، و زبان فصحاء در برابرش لال و الکن شده، از چه کسی آموخته؟.

و یا گفته‏اند: که وی در مکه گاهی بسر وقت آهنگری رومی می‏رفته، که شمشیر میساخت.

و قرآن کریم در پاسخ این تهمتشان فرمود: (و لقد نعلم انهم یقولون: انما یعلمه بشر، لسان الذی یلحدون الیه اعجمی، و هذا لسان عربی مبین، ما دانستیم که آنان میگویند بشری این قرآن را بوی درس میدهد، (فکر نکردند آخر) زبان آنکسی که قرآن را بوی نسبت میدهند غیر عربی است، و این قرآن بزبان عربی آشکار است).

و یا گفته‏اند: که پاره‏ای از معلوماتش را از سلمان فارسی گرفته، که یکی از علمای فرس، و دانای بمذاهب و ادیان بوده است، با اینکه سلمان فارسی در مدینه مسلمان شد، و وقتی بزیارت آنجناب نائل گشت، که بیشتر قرآن نازل شده بود چون بیشتر قرآن در مکه نازل شد، و در این قسمت از قرآن تمامی آن معارف کلی اسلام، و داستانها که در آیات مدنی هست، نیز وجود دارد، بلکه آنچه در آیات مکی هست، بیشتر از آنمقداری است که در آیات مدنی وجود دارد، پس سلمان که یکی از صحابه آنجناب است، چه چیز بمعلومات او افزوده؟.

 علاوه بر اینکه خودشان میگویند سلمان دانای بمذاهب بوده، یعنی به تورات و انجیل، و آن تورات و انجیل، امروز هم در دسترس مردم هست، بردارند و بخوانند و با آنچه در قرآن هست مقایسه کنند، خواهند دید که تاریخ قرآن غیر تاریخ آن کتابها، و داستانهایش غیر آن داستانها است، در تورات و انجیل لغزشها و خطاهائی بانبیاء نسبت داده، که فطرت هر انسان معمولی متنفر از آن است، که چنین نسبتی را حتی به یک کشیش، و حتی به یک مرد صالح متعارف بدهد، واحدی اینگونه جسارتها را به یکی از عقلای قوم خود نمیکند.

و اما قرآن کریم ساحت انبیاء را مقدس دانسته، و آنان را از چنان لغزشها بری میداند، و نیز در تورات و انجیل مطالب پیش پا افتاده‏ای است، که نه از حقیقتی پرده بر میدارد، و نه فضیلتی اخلاقی به بشر می‏آموزد، و اما قرآن کریم از آن مطالب آنچه برای مردم در معارف و اخلاقشان بدرد میخورد آورده، و بقیه را که قسمت عمده این دو کتابست رها کرده.

 

تحدی قرآن کریم به خبرهائیکه از غیب داده

قرآن کریم در آیات بسیاری با خبرهای غیبی خود تحدی کرده، یعنی به بشر اعلام نموده: که اگر در آسمانی بودن این کتاب تردید دارید، کتابی نظیر آن مشتمل بر اخبار غیبی بیاورید.

و این آیات بعضی درباره داستانهای انبیاء گذشته، و امتهای ایشان است، مانند آیه: (تلک من أنباء الغیب، نوحیها الیک، ما کنت تعلمها انت و لا قومک من قبل هذا، این داستان از خبرهای غیب است، که ما بتو وحی می‏کنیم، و تو خودت و قومت هیچیک از آن اطلاع نداشتید)، و آیه: (ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک، و ما کنت لدیهم اذا جمعوا امرهم و هم یمکرون، این سرگذشت یوسف از خبرهای غیبی است، که ما بتو وحی می‏کنیم، تو خودت در آن جریان نبودی، و ندیدی که چگونه حرف‏های خود را یکی کردند، تا با یوسف نیرنگ کنند) و آیه: (ذلک من انباء الغیب، نوحیه الیک، و ما کنت لدیهم اذ یلقون اقلامهم، ایهم یکفل مریم؟ و ما کنت لدیهم، اذ یختصمون، این از خبرهای غیبی است، که ما بتو وحی می‏کنیم.

و گر نه تو آنروز نزد ایشان نبودی، که داشتند قرعه‏های خود می‏انداختند، که کدامشان سرپرست مریم شود، و نیز نبودی که چگونه بر سر این کار با هم مخاصمه می‏کردند) و آیه: (ذلک عیسی بن مریم قول الحق الذی فیه یمترون، اینست عیسی بن مریم آن قول حقیکه در او شک می‏کنند)، و آیاتی دیگر.

 و یک قسمت دیگر درباره حوادث آینده است، مانند آیه: (غلبت الروم فی ادنی الارض، و هم من بعد غلبهم سیغلبون فی بضع سنین، سپاه روم در سرزمین پائین‏تر شکست خوردند، ولی هم ایشان بعد از شکستشان بزودی و در چند سال بعد غلبه خواهند کرد)، و آیه: (ان الذی فرض علیک القرآن، لرادک الی معاد، آن خدائیکه قرآن را نصیب تو کرد، بزودی تو را بدانجا که از آنجا گریختی، یعنی بشهر مکه بر می‏گرداند)، و آیه (لتدخلن المسجد الحرام، انشاء الله آمنین، محلقین رؤسکم، و مقصرین لا تخافون، بزودی داخل مسجد الحرام میشوید، انشاء الله، در حالیکه سرها تراشیده باشید، و تقصیر کرده باشید، و در حالیکه هیچ ترسی نداشته باشید)، و آیه: (سیقول المخلفون، اذا انطلقتم الی مغانم لتاخذوها،: ذرونا نتبعکم، بزودی آنها که از شرکت در جهاد تخلف کردند، وقتی برای گرفتن غنیمت روانه میشوید، التماس خواهند کرد: که اجازه دهید ما هم بیائیم) و آیه: (و الله یعصمک من الناس، و خدا تو را از شر مردم حفظ می‏کند)، و آیه - (انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون بدرستیکه ما خودمان ذکر را نازل کرده‏ایم، و خودمان نیز بطور مسلم آنرا حفظ خواهیم کرد)، و آیات بسیاری دیگر که مؤمنین را وعده‏ها داده، و همانطور که وعده داد تحقق یافت، و مشرکین مکه و کفار را تهدیدها کرد، و همانطور که تهدید کرده بود، واقع شد.

و از این باب است آیات دیگریکه درباره امور غیبی است، نظیر آیه: (و حرام علی قریة اهلکناها، انهم لا یرجعون، حتی اذا فتحت یاجوج و ماجوج، و هم من کل حدب ینسلون، و اقترب الوعد الحق، فاذا هی شاخصة ابصار الذین کفروا، یا ویلنا قد کنا فی غفلة من هذا، بل کنا ظالمین، ممکن نیست مردم آن شهریکه ما نابودشان کردیم، و مقدر نمودیم که دیگر باز نگردند، اینکه باز گردند، مگر وقتی که راه یاجوج و ماجوج باز شود، در حالیکه از هر پشته‏ای سرازیر شوند، و وعده حق نزدیک شود، که در آن هنگام دیده آنانکه کافر شدند از شدت تحیر باز میماند، و میگویند: وای بر ما که از این آتیه خود در غفلت بودیم، بلکه حقیقت مطلب آنست که ستمگر بودیم)، و آیه (وعد الله الذین آمنوا منکم، و عملوا الصالحات، لیستخلفنهم فی الارض، خدا کسانی از شما را که ایمان آوردند، و عمل صالح کردند، وعده داد: که بزودی ایشانرا جانشین در زمین کند)، و آیه (قل: هو القادر علی ان یبعث علیکم عذابا من فوقکم، بگو خدا قادر است بر اینکه عذابی از بالای سر بر شما مسلط کند).

 باز از این باب است آیه: (و ارسلنا الریاح لواقح، ما بادها را فرستادیم تا گیاهان نر و ماده را تلقیح کنند)،، و آیه (و انبتنا فیها من کل شی‏ء موزون و رویاندیم در زمین از هر گیاهی موزون که هر یک وزن مخصوص دارد) و آیه: (و الجبال اوتادا، آیا ما کوهها را استخوان‏بندی زمین نکردیم)، که اینگونه آیات از حقایقی خبر داده که در روزهای نزول قرآن در هیچ جای دنیا اثری از آن حقایق علمی وجود نداشته، و بعد از چهارده قرن، و بعد از بحث‏های علمی طولانی بشر موفق بکشف آنها شده است.

باز از این باب است (البته این مطلب از مختصات این تفسیر است که همانطور که در مقدمه کتاب گفتیم، معنای یک آیه را از آیات دیگر قرآن استفاده نموده، برای فهم یک آیه سایر آیات را استنطاق می‏کند، و از بعضی برای بعضی دیگر شاهد می‏گیرد) آیه شریفه: (یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه، فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه، ای کسانیکه ایمان آورده‏اید! هر کس از شما از دین خود بر گردد، ضرری بدین خدا نمی‏زند، چون بزودی خداوند مردمانی خواهد آورد، که دوستشان دارد، و ایشان او را دوست میدارند)، و آیه شریفه (و لکل امة رسول، فاذا جاء رسولهم، قضی بینهم بالقسط، برای هر امتی رسولی است، همینکه رسولشان آمد، در میان آن امت بعدالت حکم میشود)، تا آخر چند آیه و آیه شریفه (فاقم وجهک للدین حنیفا، فطرة الله التی فطر الناس علیها، روی دل بسوی دین حنیف کن، که فطرة خدائی است، آن فطرتی که خدا بشر را بدان فطرت آفریده)، و آیاتی دیگر که از حوادث عظیم آینده اسلام و یا آینده دنیا خبر میدهد، که همه آن حوادث بعد از نزول آن آیات واقع شده، و بزودی انشاء الله مقداری از آنها را در بحث از سوره اسراء ایراد می‏کنیم.

 

تحدی قرآن باینکه اختلافی در آن نیست

قرآن کریم باین معنا تحدی کرده، که در سراپای آن اختلافی در معارف وجود ندارد، و فرموده: (افلا یتدبرون القرآن؟ و لو کان من عند غیر الله، لوجدوا فیه اختلافا کثیرا، چرا در قرآن تدبر نمی‏کنند؟ که اگر از ناحیه غیر خدا بود، اختلافهای زیادی در آن می‏یافتند)، و این تحدی درست و بجا است، برای اینکه این معنا بدیهی است، که حیات دنیا، حیات مادی و قانون حاکم در آن قانون تحول و تکامل است، هیچ موجودی از موجودات، و هیچ جزئی از اجزاء این عالم نیست، مگر آنکه وجودش تدریجی است، که از نقطه ضعف شروع میشود، و بسوی قوة و شدت می‏رود، از نقص شروع شده، بسوی کمال می‏رود، تا هم در ذاتش، و هم در توابع ذاتش، و لوا حق آن، یعنی افعالش، و آثارش تکامل نموده، بنقطه نهایت کمال خود برسد.

یکی از اجزاء این عالم انسان است، که لا یزال در تحول و تکامل است، هم در وجودش، و هم در افعالش، و هم در آثارش، به پیش می‏رود، یکی از آثار انسانیت، آن آثاریست که با فکر و ادراک او صورت می‏گیرد، پس احدی از ما انسانها نیست، مگر آنکه خودش را چنین در می‏یابد، که امروزش از دیروزش کامل‏تر است، و نیز لا یزال در لحظه دوم، به لغزش‏های خود در لحظه اول بر میخورد، لغزشهائی در افعالش، در اقوالش، این معنا چیزی نیست که انسانی با شعور آنرا انکار کند، و در نفس خود آنرا نیابد.

و این کتاب آسمانی که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آنرا آورده، بتدریج نازل شده، و پاره پاره و در مدت بیست و سه سال بمردم قرائت میشد، در حالیکه در این مدت حالات مختلفی، و شرائط متفاوتی پدید آمد، پاره‏ای از آن در مکه، و پاره‏ای در مدینه، پاره‏ای در شب، و پاره‏ای در روز، پاره‏ای در سفر، و پاره‏ای در حضر، قسمتی در حال سلم، و قسمتی در حال جنگ، طائفه‏ای در روز عسرت و شکست، و طائفه‏ای در حال غلبه و پیشرفت، عده‏ای از آیاتش در حال امنیت و آرامش، و عده‏ای دیگر در حال ترس و وحشت نازل شده.

آنهم نه اینکه برای یک منظور نازل شده باشد، بلکه هم برای القاء معارف الهیه، و هم تعلیم اخلاق فاضله، و هم تقنین قوانین، و احکام دینی، آنهم در همه حوائج زندگی نازل شده است، و با این حال در چنین کتابی کوچکترین اختلاف در نظم متشابهش دیده نمیشود، همچنانکه خودش در این باره فرموده: (کتابا متشابها مثانی)، کتابی که با تکرار مطالب در آن نظم متشابهش محفوظ است.

این از نظر اسلوب و نظم کلام، اما از نظر معارف و اصولی که در معارف بیان کرده، نیز اختلافی در آن وجود ندارد، طوری نیست که یکی از معارفش با یکی دیگر آن متناقض و منافی باشد، آیه آن آیه دیگرش را تفسیر می‏کند، و بعضی از آن بعض دیگر را بیان می‏کند، و جمله‏ای از آن مصدق جمله‏ای دیگر است، همچنانکه امیر المؤمنین علی (علیه‏السلام‏) فرمود: (بعضی از قرآن ناطق به مفاد بعض دیگر و پاره‏ای از آن شاهد پاره‏ای دیگر است)، و اگر از ناحیه غیر خدا بود، هم نظم الفاظش از نظر حسن و بهاء مختلف میشد، و هم جمله‏اش از نظر فصاحت و بلاغت متفاوت می‏گشت، و هم معنا و معارفش از نظر صحت و فساد، و اتقان و متانت متغایر میشد.

در اینجا ممکن است شما خواننده عزیز بگوئی: این‏ها همه که گفتید، صرف ادعا بود، و متکی بدلیلی قانع کننده نبود، علاوه بر اینکه بر خلاف دعوی شما اشکالهای زیادی بر قرآن کرده‏اند، و چه بسیار کتابهائی در متناقضات قرآن تالیف شده و در آن کتابها متناقضاتی درباره الفاظ قرآن ارائه داده‏اند، که برگشت همه آنها باین است که قرآن از جهت بلاغت قاصر است، و نیز تناقضاتی معنوی نشان داده‏اند، که برگشت آنها باین است که قرآن در آراء و نظریات و تعلیماتش بخطاء رفته، و از طرف مسلمانان پاسخ‏هائی باین اشکالات داده‏اند، که در حقیقت برگشتش به تاویلاتی است که اگر بخواهیم سخن قرآنرا بان معانی معنا کنیم، سخنی خواهد شد بیرون از اسلوب کلام، و فاقد استقامت، سخنی که فطرت سالم آنرا نمی‏پسندد.

در پاسخ میگوئیم: اشکالها و تناقضاتی که بدان اشاره گردید، در کتب تفسیر و غیر آن با جوابهایش آمده، و یکی از آن کتابها همین کتابست، و بهمین جهت باید بپذیرید، که اشکال شما به ادعای بدون دلیل شبیه‏تر است، تا بیان ما.

چون در هیچیک از این کتابها که گفتیم اشکالی بدون جواب نخواهی یافت، چیزیکه هست معاندین، اشکالها را در یک کتاب جمع آوری نموده، و در آوردن جوابهایش کوتاهی کرده‏اند، و یا درست نقل نکرده‏اند، برای اینکه معاند و دشمن بوده‏اند، و در مثل معروف میگویند: اگر بنا باشد چشم محبت متهم باشد، چشم کینه و دشمنی متهم‏تر است.

خواهی گفت بسیار خوب، خود شما درباره نسخی که در قرآن صورت گرفته، چه میگوئی؟ با اینکه خود قرآن کریم در آیه (ما ننسخ من آیة او ننسها نات بخیر منها، هیچ آیه‏ای را نسخ نمی‏کنیم، مگر آنکه آیه‏ای بهتر از آن می‏آوریم،) و همچنین در آیه: (و اذا بدلنا آیة مکان آیة، و الله اعلم بما ینزل، و چون آیتی را در جای آیتی دیگر عوض می‏کنیم، باری خدا داناتر است بانچه نازل می‏کند)، اعتراف کرده: باینکه در آن نسخ و تبدیل واقع شده، و بفرضیکه ما آنرا تناقض گوئی ندانیم، حداقل اختلاف در نظریه هست.

در پاسخ میگوئیم مسئله نسخ نه از سنخ تناقض گوئی است، و نه از قبیل اختلاف در نظریه و حکم، بلکه نسخ ناشی از اختلاف در مصداق است، باین معنا که یک مصداق، روزی با حکمی انطباق دارد، چون مصلحت آن حکم در آن مصداق وجود دارد، و روزی دیگر با آن حکم انطباق ندارد، برای اینکه مصلحت قبلیش به مصلحت دیگر مبدل شده، که قهرا حکمی دیگر را ایجاب می‏کند، مثلا در آغاز دعوت اسلام، که اکثر خانواده‏ها مبتلا بزنا بودند، مصلحت در این بود که برای جلوگیری از زنای زنان، ایشانرا در خانه‏ها زندانی کنند، ولی بعد از گسترش اسلام، و قدرت یافتن حکومتش آن مصلحت جای خود را باین داد: که در زنای غیر محصنه تازیانه بزنند، و در محصنه سنگسار کنند.

و نیز در آغاز دعوت اسلام، و ضعف حکومتش، مصلحت در این بود که اگر یهودیان در صدد برآمدند مسلمانان را از دین برگردانند، مسلمانان بروی خود نیاورده، و جرم ایشانرا ندیده بگیرند، ولی بعد از آنکه اسلام نیرو پیدا کرد، این مصلحت جای خود را بمصلحتی دیگر داد، و آن جنگیدن و کشتن، و یا جزیه گرفتن از آنان بود.

و اتفاقا در هر دو مسئله آیه قرآن طوری نازل شده که هر خواننده می‏فهمد حکم در آیه بزودی منسوخ میشود، و مصلحت آن حکم دائمی نیست، بلکه موقت است، درباره مسئله اولی می‏فرماید: (و اللاتی یاتین الفاحشة من نساءکم، فاستشهدوا علیهن اربعة منکم، فان شهدوا، فامسکوهن فی البیوت، حتی یتوفیهن الموت، أو یجعل الله لهن سبیلا و آن زنان از شما که مرتکب زنا میشوند، از چهار نفر گواهی بخواهید، اگر شهادت دادند، ایشانرا در خانه‏ها زندانی کنید، تا مرگ ایشانرا ببرد، و یا خداوند راهی برای آنان معین کند)، که جمله اخیر بخوبی می‏فهماند: که حکم زندانی کردن موقت است، پس این حکم تازیانه و سنگسار، از باب تناقض گوئی نیست.

و در خصوص مسئله دوم می‏فرماید: (ود کثیر من اهل الکتاب، لو یردونکم من بعد ایمانکم کفارا حسدا من عند انفسهم، من بعد ما تبین لهم الحق، فاعفوا و اصفحوا، حتی یاتی الله بامره، بسیاری از اهل کتاب دوست دارند بلکه بتوانند شما را از دین بسوی کفر برگردانند، و حسادت درونیشان ایشانرا وادار میکند که با وجود روشن شدن حق این چنین بر خلاف حق عمل کنند، پس شما صرفنظر کنید، و به بخشید، تا خداوند دستورش را بفرستد)، که جمله اخیر دلیل قاطعی است بر اینکه مصلحت عفو و بخشش موقتی است، نه دائمی.

 

تحدی قرآن به بلاغت

یکی دیگر از جهات اعجاز که قرآن کریم بشر را با آن تحدی کرده، یعنی فرموده: اگر در آسمانی بودن این کتاب شک دارید، نظیر آنرا بیاورید، مسئله بلاغت قرآن است، و در این باره فرموده: (ام یقولون افتریه، قل فاتوا بعشر سور مثله مفتریات، و ادعوا من استطعتم من دون الله ان کنتم صادقین، فان لم یستجیبوا لکم، فاعلموا انما انزل بعلم الله، و ان لا اله الا هو، فهل انتم مسلمون؟ و یا میگویند: این قرآن را وی بخدا افتراء بسته، بگو اگر چنین چیزی ممکن است، شما هم ده سوره مثل آنرا بخدا افتراء ببندید، و حتی غیر خدا هر کسی را هم که میتوانید بکمک بطلبید، اگر راست میگوئید، و اما اگر نتوانستید این پیشنهاد را عملی کنید، پس باید بدانید که این کتاب بعلم خدا نازل شده، و اینکه معبودی جز او نیست، پس آیا باز هم تسلیم نمیشوید؟!، و نیز فرموده: (ام یقولون: افتریه، قل فاتوا بسورة مثله، و ادعوا من استطعتم من دون الله، ان کنتم صادقین، بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه، و لما یاتهم تاویله، و یا میگویند: قرآن را بدروغ بخدا نسبت داده، بگو: اگر راست میگوئید، یک سوره مثل آن بیاورید، و هر کسی را هم که میتوانید بکمک دعوت کنید، لکن اینها بهانه است، حقیقت مطلب این استکه چیزیرا که احاطه علمی بدان ندارند، و هنوز بتاویلش دست نیافته‏اند، تکذیب می‏کنند).

این دو آیه مکی هستند، و در آنها بنظم و بلاغت قرآن تحدی شده، چون تنها بهره‏ایکه عرب آنروز از علم و فرهنگ داشت، و حقا هم متخصص در آن بود، همین مسئله سخندانی، و بلاغت بود، چه، تاریخ، هیچ تردیدی نکرده، در اینکه عرب خالص آنروز، (یعنی قبل از آنکه زبانش در اثر اختلاط با اقوام دیگر اصالت خود را از دست بدهد)، در بلاغت بحدی رسیده بود، که تاریخ چنان بلاغتی را از هیچ قوم و ملتی، قبل از ایشان و بعد از ایشان، و حتی از اقوامیکه بر آنان آقائی و حکومت می‏کردند، سراغ نداده، و در این فن بحدی پیش رفته بودند، که پای احدی از اقوام بدانجا نرسیده بود، و هیچ قوم و ملتی کمال بیان و جزالت نظم، و وفاء لفظ، و رعایت مقام، و سهولت منطق ایشانرا نداشت.

از سوی دیگر قرآن کریم، عرب متعصب و غیرتی را بشدیدترین و تکان دهنده‏ترین بیان تحدی کرده، با اینکه همه میدانیم عرب آنقدر غیرتی و متعصب است، که بهیچ وجه حاضر نیست برای کسی و در برابر کار کسی خضوع کند، و احدی در این مطلب تردید ندارد.

و نیز از سوئی دیگر، این تحدی قرآن یکبار، و دو بار نبوده، که عرب آنرا فراموش کند، بلکه در مدتی طولانی انجام شد، و در این مدت عرب آنچنانی، برای تسکین حمیت و غیرت خود نتوانست هیچ کاری صورت دهد، و این دعوت قرآنرا جز با شانه خالی کردن، و اظهار عجز بیشتر پاسخی ندادند، و جز گریختن، و خود پنهان کردن، عکس العملی نشان ندادند، همچنانکه خود قرآن در این باره می‏فرماید: (الا انهم یثنون صدورهم، لیستخفوا منه، الا حین یستغشون ثیابهم، یعلم ما یسرون و ما یعلنون، متوجه باشید، که ایشان شانه خالی می‏کنند، تا آرام آرام خود را بیرون کشیده، پنهان کنند، باید بدانند که در همان حالیکه لباس خود بر سر می‏افکنند، که کسی ایشانرا نشناسد، خدا میداند که چه اظهار می‏کنند، و چه پنهان میدارند).

از طول مدت این تحدی، در عصر نزولش که بگذریم، در مدت چهارده قرن هم که از عمر نزول قرآن گذشته، کسی نتوانسته کتابی نظیر آن بیاورد، و حد اقل کسی این معنا را در خور قدرت خود ندیده، و اگر هم کسی در این صدد بر آمده، خود را رسوا و مفتضح ساخته.

تاریخ، بعضی از این معارضات و مناقشات را ضبط کرده، مثلا یکی از کسانیکه با قرآن معارضه کرده‏اند، مسیلمه کذاب بوده، که در مقام معارضه با سوره فیل بر آمده، و تاریخ سخنانش را ضبط کرده، که گفته است: (الفیل، ما الفیل، و ما ادریک ما الفیل، له ذنب  وبیل، و خرطوم طویل، فیل چیست فیل، و چه میدانی که چیست فیل، دمی دارد سخت و وبیل، و خرطومی طویل).

و در کلامیکه خطاب به سجاح (زنی که دعوی پیغمبری می‏کرد) گفته: (فنولجه فیکن ایلاجا، و نخرجه منکن اخراجا، آنرا در شما زنان فرو می‏کنیم، چه فرو کردنی، و سپس بیرون می‏آوریم، چه بیرون کردنی)، حال شما خواننده عزیز خودت در این هذیانها دقت کن، و عبرت بگیرد.

بعضی از نصاری که خواسته است با سوره فاتحه (سرشار از معارف) معارضه کند، چنین گفته: (الحمد للرحمان، رب الاکوان، الملک الدیان لک العبادة، و بک المستعان، اهدنا صراط الایمان، سپاس برای رحمان، پروردگار کون‏ها، و پادشاه دین ساز، عبادت تو را باد، و استعانت بتو، ما را بسوی صراط ایمان هدایت فرما) و از این قبیل رطب و یابس‏های دیگر.

حال ممکن است بگوئی: اصلا معنای معجزه بودن کلام را نفهمیدم، برای اینکه کلام ساخته قریحه خود انسان است، چطور ممکن است از قریحه انسان چیزی ترشح کند، که خود انسان از درک آن عاجز بماند؟ و برای خود او معجزه باشد؟ با اینکه فاعل، اقوای از فعل خویش، و منشا اثر، محیط باثر خویش است، و بعبارتی دیگر، این انسان بود که کلمات را برای معانی وضع کرد، و قرار گذاشت که فلان کلمه بمعنای فلان چیز باشد، تا باین وسیله انسان اجتماعی بتواند مقاصد خود را بدیگران تفهیم نموده، و مقاصد دیگرانرا بفهمد.

 پس خاصه کشف از معنا در لفظ، خاصه‏ایست قراردادی، و اعتباری، که انسان این خاصه را بان داده، و محال است در الفاظ نوعی از کشف پیدا شود، که قریحه خود انسان بدان احاطه نیابد، و بفرضی که چنین کشفی در الفاظ پیدا شود، یعنی لفظی که خود بشر قرار داده، در برابر معنائی معین، معنای دیگری را کشف کند، که فهم و قریحه بشر از درک آن عاجز باشد، این گونه کشف را دیگر کشف لفظی نمیگویند، و نباید آنرا دلالت لفظ نامید.

علاوه بر اینکه اگر فرض کنیم که در ترکیب یک کلام، اعمال قدرتی شود، که بشر نتواند آنطور کلام را ترکیب کند، معنایش این استکه هر معنا از معانی که بخواهد در قالب لفظ در آید، بچند قالب میتواند در آید، که بعضی از قالب‏ها ناقص، و بعضی کامل، و بعضی کاملتر است، و همچنین بعضی خالی از بلاغت، و بعضی بلیغ و بعضی بلیغ‏تر، آنوقت در میان این چند قالب، یکی که از هر حیث از سایر قالبها عالی‏تر است، بطوریکه بشر نمیتواند مقصود خود را در چنان قالبی در آورد، آنرا معجزه بدانیم.

و لازمه چنین چیزی این است که هر معنا و مقصودی که فرض شود، چند قالب غیر معجزآسا دارد، و یک قالب معجزآسا، با اینکه قرآن کریم در بسیاری از موارد یک معنا را بچند قالب در آورده، و مخصوصا این تفنن در عبارت در داستانها بخوبی بچشم میخورد، و چیزی نیست که بشود انکار کرد، و اگر بنا بدعوی شما، ظاهر آیات قرآن معجزه باشد، باید یک مفاد، و یک معنا، و یا بگو یک مقصود، چند قالب معجزآسا داشته باشد.

در جواب میگوئیم: قبل از آنکه جواب از شبهه را بدهیم مقدمتا توجه بفرمائید که، این دو شبهه و نظائر آن، همان چیزیست که جمعی از اهل دانش را وادار کرده، که در باب اعجاز قرآن در بلاغتش، معتقد بصرف شوند، یعنی بگویند: درست است که بحکم آیات تحدی، آوردن مثل قرآن یا چند سوره‏ای از آن، و یا یک سوره از آن، برای بشر محال است، بشهادت اینکه دشمنان دین، در این چند قرن، نتوانستند دست بچنین اقدامی بزنند، و لکن این از آن جهت نیست که طرز ترکیب‏بندی کلمات فی نفسه امری محال باشد و خارج از قدرت بشر بوده باشد، چون می‏بینیم که ترکیب‏بندی جملات آن، نظیر ترکیب و نظم و جمله‏بندی‏هائی است که برای بشر ممکن است.

بلکه از این جهت بوده، که خدای سبحان نگذاشته دشمنان دینش دست بچنین اقدامی بزنند، باین معنا که با اراده الهیه خود، که حاکم بر همه عالم، و از آن جمله بر دلهای بشر است، تصمیم بر چنین امری را از دلهای بشر گرفته، و بمنظور حفظ معجزه، و نشانه نبوت، و نگه‏داری پاس حرمت رسالت، هر وقت بشر میخواسته در مقام معارضه با قرآن برآید، او تصمیم وی را شل می‏کرده، و در آخر منصرفش میساخته.

ولی این حرف فاسد و نادرست است، و با آیات تحدی هیچ قابل انطباق نیست، چون ظاهر آیات تحدی، مانند آیه (قل فاتوا بعشر سور مثله مفتریات، و ادعوا من استطعتم من دون الله، ان کنتم صادقین، فان لم یستجیبوا لکم فاعلموا انما انزل بعلم الله)، این است که خود بشر نمی‏تواند چنین قالبی بسازد، نه اینکه خدا نمی‏گذارد، زیرا جمله آخری آیه که می‏فرماید: (فاعلموا انما انزل بعلم الله)، ظاهر در این است که استدلال به تحدی استدلال بر این است که قرآن از ناحیه خدا نازل شد، نه اینکه رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آنرا از خود تراشیده باشد، و نیز بر این است که قرآن بعلم خدا نازل شده، نه بانزال شیطانها، همچنانکه در آن آیه دیگر می‏فرماید: (ام یقولون تقوله، بل لا یؤمنون، فلیاتوا بحدیث مثله، ان کانوا صادقین، و یا میگویند قرآن را خود او بهم بافته، بلکه چنین نیست، ایشان ایمان ندارند، نه اینکه قرآن از ناحیه خدا نیامده باشد، اگر جز این است، و راست میگویند، خود آنان نیز، یک داستان مثل آن بیاورند)، و نیز می‏فرماید: (و ما تنزلت به الشیاطین، و ما ینبغی لهم، و ما یستطیعون، انهم عن السمع لمعزولون، بوسیله شیطانها نازل نشده، چون نه شیطان‏ها سزاوار چنین کاری هستند، و نه می‏توانند بکنند، چون آنها از شنیدن اسرار آسمان‏ها رانده شده‏اند).

و صرفی که آقایان می‏گویند تنها دلالت دارد بر اینکه رسالت خاتم الانبیاء صلوات الله علیه صادق است، بخاطر معجزه صرف، و اینکه خدا که زمام دلها دست او است، تاکنون نگذاشته که دلها بر آوردن کتابی چون قرآن تصمیم بگیرند، و اما بر این معنا دلالت ندارد، که قرآن کلام خداست، و از ناحیه او نازل شده.

نظیر آیات بالا آیه: (قل فاتوا بسورة مثله، و ادعوا من استطعتم من دون الله ان کنتم صادقین، بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه، و لما یاتهم تاویله)، است، که ترجمه‏اش گذشت، و دیدیم که ظاهر در این معنا بود که آنچه باعث شده آوردن مثل قرآن را بر بشر: فرد فرد بشر، و دسته جمعی آنان، محال نموده، و قدرتش را بر این کار نارسا بسازد، این بوده که قرآن مشتمل بر تاویلی است، که چون بشر احاطه بان نداشته، آنرا تکذیب کرده، و از آوردن نظیرش نیز عاجز مانده، چون تا کسی چیزی را درک نکند، نمی‏تواند مثل آنرا بیاورد، چون جز خدا کسی علمی بان ندارد، لا جرم احدی نمی‏تواند بمعارضه خدا برخیزد، نه اینکه خدای سبحان دلهای بشر را از آوردن مثل قرآن منصرف کرده باشد، بطوریکه اگر منصرف نکرده بود، می‏توانستند بیاورند.

و نیز آیه: (افلا یتدبرون القرآن، و لو کان من عند غیر الله، لوجدوا فیه اختلافا کثیرا،) که به نبودن اختلاف در قرآن تحدی کرده است، چه ظاهرش این است که تنها چیزی که بشر را عاجز از آوردن مثل قرآن کرده، این است که خود قرآن، یعنی الفاظ، و معانیش، این خصوصیت را دارد: که اختلافی در آن نیست، نه اینکه خدای تعالی دلها را از اینکه در مقام پیدا کردن اختلافهای آن برآیند منصرف نموده باشد، بطوریکه اگر این صرف نبود، اختلاف در آن پیدا میکردند، پس اینکه جمعی از مفسرین، اعجاز قرآن را از راه صرف، و تصرف در دلها معجزه دانسته‏اند، حرف صحیحی نزده‏اند، و نباید بدان اعتناء کرد.

بعد از آنکه این مقدمه روشن شد، اینک در پاسخ از اصل شبهه‏های دوگانه می‏گوئیم: اینکه گفتید: معجزه بودن قرآن از نظر بلاغت محال است، چون مستلزم آنست که، انسان در برابر ساخته خودش عاجز شود، جواب میگوئیم: که آنچه از کلام مستند بقریحه آدمی است، این مقدار است که طوری کلام را ترکیب کنیم، که از معنای درونی ما کشف کند، و اما ترکیب آن، و چیدن و نظم کلماتش، بطوریکه علاوه بر کشف از معنا، جمال معنا را هم حکایت کند، و معنا را بعین همان هیئتی که در ذهن دارد، بذهن شنونده منتقل بسازد، و یا نسازد، و عین آن معنا که در ذهن گوینده است، بشنونده نشان بدهد، و یا ندهد، و نیز خود گوینده، معنا را طوری در ذهن خود تنظیم کرده، و صورت علمیه‏اش را ردیف کرده باشد، که در تمامی روابطش، و مقدماتش، و مقارناتش، و لوا حق آن، مطابق واقع باشد، و یا نباشد، یا در بیشتر آنها مطابق باشد، یا در بعضی از آنها مطابق، و در بعضی مخالف باشد، و یا در هیچیک از آنها رعایت واقع نشده باشد، اموری است که ربطی بوضع الفاظ ندارد بلکه مربوط بمقدار مهارت گوینده در فن بیان، و هنر بلاغت است، و این مهارت هم مولود قریحه‏ایست که بعضی برای اینکار دارند، و یکنوع لطافت ذهنی است، که بصاحب ذهن اجازه می‏دهد کلمات و ادوات لفظی را به بهترین وضع ردیف کند، و نیروی ذهنی او را بان جریانیکه می‏خواهد در قالب لفظ در آورد، احاطه می‏دهد بطوریکه الفاظ تمامی اطراف و جوانب آن، و لوازم و متعلقات آن جریان را حکایت کند.

پس در باب فصاحت و بلاغت، سه جهت هست، که ممکن است هر سه در کلامی جمع بشود، و ممکن است در خارج، از یکدیگر جدا شوند.

1- ممکن است یک انسان آنقدر بواژه‏های زبانی تسلط داشته باشد، که حتی یک لغت از آن زبان برایش ناشناخته و نا مفهوم نباشد، و لکن همین شخص که خود یک لغت نامه متحرک است، نتواند با آن زبان و لغت حرف بزند.

2- و چه بسا می‏شود که انسانی، نه تنها عالم بلغت‏های زبانی است، بلکه مهارت سخنوری بان زبان را هم دارد، یعنی می‏تواند خوب حرف بزند، اما حرف خوبی ندارد که بزند، در نتیجه از سخن گفتن عاجز میماند، نمی‏تواند سخنی بگوید، که حافظ جهات معنا، و حاکی از جمال صورت آن معنا، آنطور که هست، باشد.

3- و چه بسا کسی باشد که هم آگاهی بواژه‏های یک زبان داشته باشد، و هم در یک سلسله از معارف و معلومات تبحر و تخصص داشته باشد، و لطف قریحه و رقت فطری نیز داشته، اما نتواند آنچه از معلومات دقیق که در ذهن دارد، با همان لطافت و رقت در قالب الفاظ بریزد، در نتیجه از حکایت کردن آنچه در دل دارد، باز بماند، خودش از مشاهده جمال و منظره زیبای آن معنا لذت می‏برد، اما نمی‏تواند معنا را بعین آن زیبائی و لطافت بذهن شنونده منتقل سازد.

و از این امور سه‏گانه، تنها اولی مربوط بوضع الفاظ است، که انسان با قریحه اجتماعی خود آنها را برای معانی که در نظر گرفته وضع می‏کند، و اما دومی و سومی، ربطی بوضع الفاظ ندارد، بلکه مربوط بنوعی لطافت در قوه مدرکه آدمی است.

و این هم خیلی واضح است، که قوه مدرکه آدمی محدود و مقدر است، و نمی‏تواند بتمامی تفاصیل و جزئیات حوادث خارجی، و امور واقعی، با تمامی روابط، و علل، و اسبابش، احاطه پیدا کند، و بهمین جهت ما در هیچ لحظه‏ای بهیچ وجه ایمن از خطا نیستیم، علاوه بر اینکه استکمال ما تدریجی است، و هستی ما بتدریج رو بکمال می‏رود، و این خود باعث شده که معلومات ما نیز اختلاف تدریجی داشته باشد، و از نقطه نقص بسوی کمال برود.

هیچ خطیب ساحر بیان، و هیچ شاعر سخندان، سراغ نداریم، که سخن و شعرش در اوائل امرش، و اواخر کارش یکسان باشد.

و بر این اساس، هر کلام انسانی که فرض شود، و گوینده‏اش هر کس باشد، باری ایمن از خطاء نیست، چون گفتیم اولا انسان بتمامی اجزاء و شرائط واقع، اطلاع و احاطه ندارد، و ثانیا کلام اوائل امرش، با اواخر کارش، و حتی اوائل سخنانش، در یک مجلس، با اواخر آن یکسان نیست، هر چند که ما نتوانیم تفاوت آنرا لمس نموده، و روی موارد اختلاف انگشت بگذاریم، اما اینقدر میدانیم که قانون تحول و تکامل عمومی است.

و بنا بر این اگر در عالم، بکلامی بربخوریم، که کلامی جدی و جدا سازنده حق از باطل باشد، نه هذیان و شوخی، و یا هنرنمائی، در عین حال اختلافی در آن نباشد، باید یقین کنیم، که این کلام آدمی نیست، این همان معنائی است که قرآن کریم آنرا افاده می‏کند، و می‏فرماید: (افلا یتدبرون القرآن و لو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا، آیا در قرآن تدبر نمی‏کنند؟ که اگر از ناحیه غیر خدا بود، اختلاف بسیار در آن می‏یافتند)، و نیز می‏فرماید: (و السماء ذات الرجع، و الارض ذات الصدع، انه لقول فصل، و ما هو بالهزل، سوگند بآسمان، که دائما در برگشت بنقطه‏ایست که از آن نقطه حرکت کرد، و قسم بزمین که در هر بهاران برای برون کردن گیاهان شکافته میشود، که این قرآن جدا سازنده میانه حق و باطل است، و نه سخنی باطل و مسخره).

و در مورد قسم این آیه، نظر و دقت کن، که به چه چیز سوگند خورده، باسمان و زمینی که همواره در تحول و دگرگونی هستند، و برای چه سوگند خورده؟ برای قرآنیکه دگرگونگی ندارد، و متکی بر حقیقت ثابته‏ایستکه همان تاویل آنست (تاویلی که بزودی خواهیم گفت مراد قرآن از این کلمه هر جا که آورده چیست).

و نیز درباره اختلاف نداشتن قرآن و متکی بودنش بر حقیقتی ثابت فرموده: (بل هو قرآن مجید، فی لوح محفوظ، بلکه این قرآنی است مجید، در لوحی محفوظ) و نیز فرموده: (و الکتاب المبین، انا جعلناه قرآنا عربیا، لعلکم تعقلون، و انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم، سوگند بکتاب مبین، بدرستیکه ما آنرا خواندنی و بزبان عرب در آوردیم، باشد که شما آنرا بفهمید، و بدرستی که آن در ام الکتاب بود، که نزد ما بلند مرتبه و فرزانه است)، و نیز فرموده: (فلا اقسم بمواقع النجوم، و انه لقسم لو تعلمون عظیم، انه لقرآن کریم، فی کتاب مکنون، لا یمسه الا المطهرون، بمدارهای ستارگان سوگند، (و چه سوگندی که) اگر علم میداشتید می‏فهمیدید که سوگندی است عظیم، که این کتاب خواندنی‏هائی است بزرگوار، و محترم، و این خواندنی و دیدنی در کتابی نادیدنی قرار دارد، که جز پاکان، احدی با آن ارتباط ندارد).

آیاتیکه ملاحظه فرمودید، و آیاتی دیگر نظائر آنها، همه حکایت از این دارند: که قرآن کریم در معانی و معارفش، همه متکی بر حقائقی ثابت، و لا یتغیر است، نه خودش در معرض دگرگونگی است، و نه آن حقائق.

حال که این مقدمه را شنیدی، پاسخ از اشکال برایت معلوم شد، و فهمیدی که صرف اینکه واژه‏ها و زبانها ساخته و قریحه آدمی است، باعث نمیشود که کلام معجزآسا محال باشد، و سخنی یافت شود که خود انسان سازنده لغت نتواند مثل آنرا بیاورد، و معلوم شد که اشکال نامبرده مثل این میماند، که کسی بگوید: محال است آهنگریکه خودش شمشیر میسازد، در برابر ساخته خودش که در دست مردی شجاع‏تر از او است عاجز بماند، و سازنده تخت نرد و شطرنج، باید که از همه بازی‏کنان شطرنج ماهرتر باشد، و سازنده فلود باید که از هر کس دیگر بهتر آنرا بنوازد، در حالیکه هیچ یک از این حرفها صحیح نیست، و بسیار میشود که آهنگری با شمشیریکه خودش ساخته کشته میشود، و سازنده شطرنج در برابر بازی کنی ماهر شکست میخورد، و نوازنده‏ای بهتر از سازنده فلود آنرا می‏نوازد، پس چه عیبی دارد که خدای تعالی بشر را با همان زبانیکه خود او وضع کرده، عاجز و ناتوان سازد.

پس از همه مطالب گذشته روشن گردید، که بلاغت بتمام معنای کلمه وقتی برای کسی دست میدهد که اولا بتمامی امور واقعی احاطه و آگاهی داشته باشد، و در ثانی الفاظی که اداء می‏کند الفاظی باشد که نظم و اسلوبی داشته باشد و مو به مو همه آن واقعیات و صورتهای ذهنی گوینده را در ذهن شنونده منتقل سازد.

و ترتیب میان اجزاء لفظ بحسب وضع لغوی مطابق باشد با اجزاء معنائی که لفظ میخواهد قالب آن شود، و این مطابقت بطبع هم بوده باشد، و در نتیجه وضع لغوی لغت با طبع مطابق باشد، این آن تعریفی است که شیخ عبد القاهر جرجانی در کتاب دلائل الاعجاز خود برای کلام فصیح و بلیغ کرده.

و اما معنا در صحت و درستیش متکی بر خارج و واقع بوده باشد، بطوریکه در قالب لفظ، آن وضعی را که در خارج دارد از دست ندهد، و این مرتبه مقدم بر مرتبه قبلی، و اساس آنست، برای اینکه چه بسیار کلام بلیغ که تعریف بلاغت شامل آن هست، یعنی اجزاء لفظ با اجزاء معنا مطابقت دارد، ولی اساس آن کلام شوخی و هذیانست، که هیچ واقعیت خارجی ندارد، و یا اساسش جهالت است و معلوم است که نه کلام شوخی و هذیان می‏تواند با جد مقاومت کند، و نه جهالت بنیه آنرا دارد که با حکمت بمعارضه برخیزد، و نیز معلوم استکه کلام جامع میان حلاوت و گوارائی عبارت، و جزالت اسلوب، و بلاغت معنا، و حقیقت واقع، راقی‏ترین کلام است.

باز این معنا معلوم است که وقتی کلام قائم بر اساس حقیقت و معنایش منطبق با واقع باشد، و تمام انطباق را دارا باشد، ممکن نیست که حقایق دیگر را تکذیب کند، و یا حقایق و معارف دیگرانرا تکذیب کند.

چون حقائق عالم همه با هم متحد الاجزاء متحدالارکانند، هیچ حقی نیست که حقی دیگر را باطل کند، و هیچ صدقی نیست که صدقی دیگر را ابطال نماید، و تکذیب کند، و این باطل است که هم با حق منافات دارد، و هم با باطلهای دیگر، خوب توجه کن، ببین از آیه: فما ذا بعد الحق الا الضلال، بعد از حق غیر از ضلالت چه چیز هست)؟ چه میفهمی، در این آیه حق را مفرد آورده، تا اشاره کند باینکه در حق افتراق و تفرقه و پراکندگی نیست، باز در آیه (و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله، راه‏ها را دنبال مکنید، که از راه او متفرقتان میسازد)، نظر کن، که راه خدا را یکی دانسته، و راه‏های دیگر را متعدد، و متفرق، و تفرقه آور دانسته است.

حال که امر بدین منوال است، یعنی میان اجزاء حق اختلاف و تفرقه نیست، بلکه همه اجزاء آن با یکدگر ائتلاف دارند، قرآن کریم هم که حق است، قهرا اختلافی در آن دیده نمیشود، و نباید دیده شود، چون حق است، و حق یکی است، و اجزاءش یکدگر را بسوی خود می‏کشند، و هر یک سایر اجزاء را نتیجه میدهد، هر یک شاهد صدق دیگران، و حاکی از آنها است.

و این از عجائب امر قرآن کریم است، برای اینکه یک آیه از آیات آن ممکن نیست بدون دلالت و بی نتیجه باشد، و وقتی یکی از آیات آن با یکی دیگر مناسب با آن ضمیمه میشود، ممکن نیست که از ضمیمه شدن آندو نکته بکری از حقایق دست نیاید، و همچنین وقتی آندو آیه را با سومی ضمیمه کنیم می‏بینیم که سومی شاهد صدق آن نکته میشود.

و این خصوصیت تنها در قرآن کریم است، و بزودی خواننده عزیز در این کتاب در خلال بیاناتیکه ذیل دسته از آیات ایراد می‏کنیم، باین خاصه بر خواهد خورد، و نمونه‏هائی از آنرا خواهد دید، اما حیف و صد حیف که این روش و این طریقه از تفسیر از صدر اسلام متروک ماند، و اگر از همان اوائل این طریقه تعقیب میشد، قطعا تا امروز چشمه‏هائی از دریای گوارای قرآن جوشیده بود، و بشر بگنجینه‏های گرانبهائی از آن دست یافته بود.

پس خیال می‏کنم که تا اینجا اشکالی که کرده بودند جواب داده شد، و بطلانش از هر دو جهت روشن گردید، هم روشن شد که منافات ندارد انسان، واضع لغت باشد، و در عین حال قرآنی نازل شود که خود وضع کننده لغت عرب را از آوردن مثل آن عاجز سازد، و هم روشن گردید که ممکن است از میان قالبها و ترکیب‏های لفظی، چند ترکیب، معجزه باشد، و اینکه در جهت اولی گفتند: سازنده لغت عرب انسان است، چطور ممکن است کتابی عربی او را عاجز کند؟ باطل است، و اینکه در جهت دوم گفتند بفرضی هم که از میان ترکیبات یک ترکیب معجزه در آید نیز باطل است.

معجزه در قرآن به چه معنا است؟ و چه چیز حقیقت آنرا تفسیر می‏کند؟

هیچ شبهه‏ای نیست در اینکه قرآن دلالت دارد بر وجود آیتی که معجزه باشد، یعنی خارق  عادت باشد، و دلالت کند بر اینکه عاملی غیر طبیعی و از ماوراء طبیعت و بیرون از نشئه ماده در آن دست داشته است، البته معجزه باین معنا را قرآن قبول دارد، نه بمعنای امری که ضرورت عقل را باطل سازد.

پس اینکه بعضی از عالم‏نماها در صدد بر آمده‏اند بخاطر اینکه آبروی مباحث طبیعی را حفظ نموده، آنچه را از ظاهر آنها فهمیده با قرآن وفق دهند، آیات داله بر وجود معجزه و وقوع آنرا تاویل کرده‏اند زحمتی بیهوده کشیده و سخنانشان مردود است، و بدرد خودشان میخورد، اینک برای روشن شدن حقیقت مطلب، آنچه از قرآن شریف درباره معنای معجزه استفاده میشود در ضمن چند فصل ایراد می‏کنیم، تا بی‏پایگی سخنان آن عالم‏نماها روشن گردد.

 

1- قرآن قانون علیت عمومی را می‏پذیرد

قرآن کریم برای حوادث طبیعی، اسبابی قائل است، و قانون عمومی علیت و معلولیت را تصدیق دارد، عقل هم با حکم بدیهی و ضروریش این قانون را قبول داشته، بحثهای علمی و استدلالهای نظری نیز بر آن تکیه دارد، چون انسان بر این فطرت آفریده شده که برای هر حادثه‏ای مادی از علت پیدایش آن جستجو کند، و بدون هیچ تردیدی حکم کند که این حادثه علتی داشته است.

این حکم ضروری عقل آدمی است، و اما علوم طبیعی و سایر بحثهای علمی نیز هر حادثه‏ای را مستند باموری میداند، که مربوط بان و صالح برای علیت آن است، البته منظور ما از علت، آن امر واحد، و یا مجموع اموری است که وقتی دست بدست هم داده، و در طبیعت بوجود می‏آیند، باعث پیدایش موجودی دیگر می‏شوند، بعد از تکرار تجربه خود آن امر و یا امور را علت و آن موجود را معلول آنها می نامیم، مثلا بطور مکرر تجربه کرده‏ایم که هر جا سوخته‏ای دیده‏ایم، قبل از پیدایش آن، علتی باعث آن شده، یا آتشی در بین بوده، و آنرا سوزانده، و یا حرکت و اصطکاک شدیدی باعث آن شده، و یا چیز دیگری که باعث سوختگی میگردد، و از این تجربه مکرر خود، حکمی کلی بدست آورده‏ایم، و نیز بدست آورده‏ایم که هرگز علت از معلول، و معلول از علت تخلف نمی‏پذیرد، پس کلیت و عدم تخلف یکی از احکام علیت و معلولیت، و از لوازم آن میباشد.

پس تا اینجا مسلم شد که قانون علیت هم مورد قبول عقل آدمی است، و هم بحثهای علمی آنرا اساس و تکیه‏گاه خود میداند، حال می‏خواهیم بگوئیم از ظاهر قرآن کریم هم بر می‏آید که این قانون را قبول کرده، و آنرا انکار نکرده است، چون بهر موضوعیکه متعرض شده از قبیل مرگ و زندگی، و حوادث دیگر آسمانی و زمینی، آنرا مستند بعلتی کرده است، هر چند که در آخر بمنظور اثبات توحید، همه را مستند بخدا دانسته.

پس قرآن عزیز بصحت قانون علیت عمومی حکم کرده، باین معنا که قبول کرده وقتی سببی از اسباب پیدا شود، و شرائط دیگر هم با آن سبب هماهنگی کند، و مانعی هم جلو تاثیر آن سبب را نگیرد، مسبب آن سبب وجود خواهد یافت، البته باذن خدا وجود می‏یابد، و چون مسببی را دیدیم که وجود یافته، کشف می‏شود که لابد قبلا سببش وجود یافته بوده.

 

2 - قرآن حوادث خارق عادت را می‏پذیرد

قرآن کریم در عین اینکه دیدیم که قانون علیت را قبول دارد، از داستانها و حوادثی خبر میدهد که با جریان عادی و معمولی و جاری در نظام علت و معلول سازگار نبوده، و جز با عواملی غیر طبیعی و خارق العاده صورت نمی‏گیرد، و این حوادث همان آیت‏ها و معجزاتی است که بعده‏ای از انبیاء کرام، چون نوح، و هود، و صالح، و ابراهیم، و لوط، و داود، و سلیمان، و موسی، و عیسی، و محمد، (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نسبت داده است.

حال باید دانست که اینگونه امور خارق العاده هر چند که عادت، آنرا انکار نموده، و بعیدش می‏شمارد، الا اینکه فی نفسه امور محال نیستند، و چنان نیست که عقل آنرا محال بداند، و از قبیل اجتماع دو نقیض، و ارتفاع آندو نبوده، مانند این نیست که بگوئیم: ممکن است چیزی از خود آن چیز سلب شود، مثلا گردو گردو نباشد، و یا بگوئیم: یکی نصف دو تا نیست، و امثال اینگونه اموری که بالذات و فی نفسه محالند، و خوارق عادات از این قبیل نیستند.

و چگونه میتوان آنرا از قبیل محالات دانست؟ با اینکه ملیونها انسان عاقل که پیرو دین بودند، در اعصار قدیم، معجزات را پذیرفته، و بدون هیچ انکاری با آغوش باز و با جان و دل قبولش کرده‏اند، اگر معجزه از قبیل مثالهای بالا بود، عقل هیچ عاقلی آنرا نمی‏پذیرفت، و با آن به نبوت کسی، و هیچ مسئله‏ای دیگر استدلال نمی‏کرد، و اصلا احدی یافت نمیشد که آنرا بکسی نسبت دهد.

علاوه بر اینکه اصل اینگونه امور، یعنی معجزات را عادت طبیعت، انکار نمی‏کند، چون چشم نظام طبیعت از دیدن آن پر است، و برایش تازگی ندارد، در هر آن می‏بیند که زنده‏ای بمرده تبدیل میشود، و مرده‏ای زنده میگردد، صورتی بصورت دیگر، حادثه‏ای بحادثه دیگر تبدیل می‏شود، راحتی‏ها جای خود را به بلا، و بلاها به راحتی میدهند.

 تنها فرقی که میان روش عادت با معجزه خارق عادت هست، این است که اسباب مادی برای پدید آوردن آنگونه حوادث در جلو چشم ما اثر می‏گذارند، و ما روابط مخصوصی که آن اسباب با آن حوادث دارند، و نیز شرایط زمانی و مکانی مخصوصش را می‏بینیم، و از معجزات را نمی‏بینیم، و دیگر اینکه در حوادث طبیعی اسباب اثر خود را بتدریج می‏بخشند، و در معجزه آنی و فوری اثر می‏گذارند.

مثلاً اژدها شدن عصا که گفتیم محال عقلی نیست، در مجرای طبیعی اگر بخواهد صورت بگیرد، محتاج بعلل و شرائط زمانی و مکانی مخصوصی است، تا در آن شرائط، ماده عصا از حالی بحالی دیگر برگردد، و بصورتهای بسیاری یکی پس از دیگری در آید، تا در آخر صورت آخری را بخود بگیرد، یعنی اژدها شود، و معلوم است که در این مجرا عصا در هر شرایطی که پیش آید، و بدون هیچ علتی و خواست صاحب اراده‏ای اژدها نمیشود، ولی در مسیر معجزه محتاج بان شرائط و آن مدت طولانی نیست، بلکه علت که عبارتست از خواست خدا، همه آن تاثیرهائی را که در مدت طولانی بکار می‏افتاد تا عصا اژدها شود، در یک آن بکار می‏اندازند، همچنانکه ظاهر از آیاتیکه حال معجزات و خوارق را بیان می‏کند همین است.

تصدیق و پذیرفتن خوارق عادت نه تنها برای عامه مردم که سر و کارشان با حس و تجربه میباشد مشکل است، بلکه نظر علوم طبیعی نیز با آن مساعد نیست برای اینکه علوم طبیعی هم سر و کارش با سطح مشهود از نظام علت و معلول طبیعی است، آن سطحی که تجارب علمی و آزمایش‏های امروز و فرضیاتی که حوادث را تعلیل می‏کنند، همه بر آن سطحی انجام میشوند، پس پذیرفتن معجزات و خوارق عادات هم برای عوام، و هم برای دانشمندان روز، مشکل است.

چیزیکه هست علت این نامساعد بودن نظرها، تنها انس ذهن بامور محسوس و ملموس است، و گر نه خود علم معجزه را نمی‏تواند انکار کند، و یا روی آن پرده‏پوشی کند، برای اینکه چشم علم از دیدن امور عجیب و خارق العاده پر است، هر چند که دستش هنوز به مجاری آن نرسیده باشد، و دانشمندان دنیا همواره از مرتاضین و جوکیها، حرکات و کارهای خارق العاده می‏بینند، و در جرائد و مجلات و کتابها میخوانند، و خلاصه چشم و گوش مردم دنیا از اینگونه اخبار پر است، بحدی که دیگر جای هیچ شک و تردیدی در وجود چنین خوارقی باقی نمانده.

و چون راهی برای انکار آن باقی نمانده، علمای روانکاو دنیا، ناگزیر شده‏اند در مقام توجیه اینگونه کارها بر آمده، آنرا بجریان امواج نا مرئی الکتریسته و مغناطیسی نسبت دهند، لذا این فرضیه را عنوان کرده‏اند: که ریاضت و مبارزات نفسانی، هر قدر سخت‏تر باشد، بیشتر انسان را مسلط بر امواج نامرئی و مرموز می‏سازد، و بهتر میتواند در آن امواج قوی بدلخواه خود دخل و تصرف کند، امواجی که در اختیار اراده و شعوری است و یا اراده و شعوری با آنها است، و بوسیله این تسلط بر امواج حرکات و تحریکات و تصرفاتی عجیب در ماده نموده، از طریق قبض و بسط و امثال آن، ماده را بهر شکلی که میخواهد در می‏آورد.

و این فرضیه در صورتی که تمام باشد، و هیچ اشکالی اساسش را سست نکند سر از یک فرضیه جدیدی در می‏آورد که تمامی حوادث متفرقه را تعلیل می‏کند، و همه را مربوط بیک علت طبیعی میسازد، نظیر فرضیه‏ای که در قدیم حوادث و یا بعضی از آنها را توجیه می‏کرد، و آن فرضیه حرکت و قوه بود.

این بود سخنان دانشمندان عصر درباره معجزه و خوارق عادات، و تا اندازه‏ای حق با ایشان است، چون معقول نیست معلولی طبیعی علت طبیعی نداشته باشد، و در عین حال رابطه طبیعی محفوظ باشد، و بعبارت ساده‏تر منظور از علت طبیعی این است که چند موجود طبیعی (چون آب و آفتاب و هوا و خاک) با شرائط و روابطی خاص جمع شوند، و در اثر اجتماع آنها موجودی دیگر فرضا گیاه پیدا شود، که وجودش بعد از وجود آنها، و مربوط بانها است، به طوری که اگر آن اجتماع و نظام سابق بهم بخورد، این موجود بعدی وجود پیدا نمی‏کند.

پس فرضا اگر از طریق معجزه درخت خشکی سبز و بارور شد، با اینکه موجودی است طبیعی، باید علتی طبیعی نیز داشته باشد، حال چه ما آن علت را بشناسیم، و چه نشناسیم، چه مانند علمای نامبرده آن علت را عبارت از امواج نا مرئی الکتریسته مغناطیسی بدانیم، و چه درباره‏اش سکوت کنیم.

قرآن کریم هم نام آن علت را نبرده، و نفرموده آن یگانه امر طبیعی که تمامی حوادث را چه عادیش و چه آنها که برای بشر خارق العاده است، تعلیل می‏کند چیست؟ و چه نام دارد؟ و کیفیت تاثیرش چگونه است؟.

و این سکوت قرآن از تعیین آن علت، بدان جهت است که از غرض عمومی آن خارج بوده، زیرا قرآن برای هدایت عموم بشر نازل شده، نه تنها برای دانشمندان و کسانیکه فرضا الکتریسته شناسند، چیزیکه هست قرآن کریم این مقدار را بیان کرده: که برای هر حادث مادی سببی مادی است، که باذن خدا آن حادث را پدید می‏آورد، و بعبارتی دیگر، برای هر حادثی مادی که در هستیش مستند بخداست، (و همه موجودات مستند باو است) یک مجرای مادی و راهی طبیعی است، که خدایتعالی فیض خود را از آن مجری بان موجود افاضه می‏کند.

از آن جمله میفرماید: (و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب، و من یتوکل علی الله فهو حسبه، ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی‏ء قدرا، کسیکه از خدا بترسد، خدا برایش راه نجاتی قرار داده، از مسیری که خودش نپندارد، روزیش میدهد، و کسیکه بر خدا توکل کند، او وی را بس است، که خدا بکار خویش می‏رسد، و خدا برای هر چیزی مقدار و اندازه‏ای قرار داده).

در صدر آیه، با مطلق آوردن کلام، می‏فهماند هر کس از خدا بترسد، و هر کس بطور مطلق بر خدا توکل کند، خدا او را روزی میدهد، و کافی برای او است، هر چند که اسباب عادی که نزد ما سبب‏اند، بر خلاف روزی وی حکم کنند، یعنی حکم کنند که چنین کسی نباید روزی بمقدار کفایت داشته باشد.

این دلالت را اطلاق آیات زیر نیز دارد: (و اذا سالک عبادی عنی، فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان: و چون بندگان من سراغ مرا از تو می‏گیرند من نزدیکم، دعای دعا کننده را در صورتیکه مرا بخواند اجابت می‏کنم، هر چند که اسباب ظاهری مانع از اجابت باشد)، (ادعونی استجب لکم: مرا بخوانید تا دعایتان را مستجاب کنم، (هر چند که اسباب ظاهری اقتضای آن نداشته باشد): (الیس الله بکاف عبده، آیا خدا کافی بنده خود نیست؟ چرا هست، و حوائج و سئوالات او را کفایت می‏کند، هر چند که اسباب ظاهری مخالف آن باشند).

گفتگوی ما درباره صدر آیه سوم از سوره طلاق بود، که آیات بعدی نیز، استفاده ما را از آن تایید می‏کرد، اینک میگوئیم که ذیل آیه یعنی جمله: (ان الله بالغ امره) اطلاق صدر را تعلیل می‏کند، و می‏فهماند چرا خدایتعالی بطور مطلق امور متوکلین و متقین را کفایت می‏کند؟ هر چند اسباب ظاهری اجازه آنرا ندهند؟ می‏فرماید: برای اینکه اولا امور زندگی متوکلین و متقین جزو کارهای خود خداست، (همچنانکه کارهای شخصی یک وزیر فداکار، کار شخص سلطان است)، و در ثانی خدائیکه سلسله اسباب را براه انداخته، العیاذ بالله دست بند بدست خود نزده، همانطور که باراده و مشیت خود آتش را سوزنده کرده، در داستان ابراهیم این اثر را از آتش می‏گیرد، و همچنین در مورد هر سببی دیگر، اراده و مشیت خدایتعالی باطلاق خود باقی است، و هر چه بخواهد می‏کند، هر چند که راههای عادی و اسباب ظاهری اجازه چنین کاری را نداده باشند.

حال باید دید آیا در مورد خوارق عادات و معجزات، خدایتعالی چه می‏کند؟ آیا معجزه را بدون بجریان انداختن اسباب مادی و علل طبیعی و بصرف اراده خود انجام میدهد، و یا آنکه در مورد معجزه نیز پای اسباب را بمیان میاورد؟ ولی علم ما بان اسباب احاطه ندارد، و خدا خودش بدان احاطه دارد، و بوسیله آن اسباب آنکاریرا که میخواهد می‏کند؟.

 هر دو طریق، احتمال دارد، جز اینکه جمله آخری آیه سوم سوره طلاق یعنی جمله: (قد جعل الله لکل شی‏ء قدرا)، که مطالب ما قبل خود را تعلیل می‏کند، و می‏فهماند بچه جهت (خدا بکارهای متوکلین و متقین می‏رسد؟) دلالت دارد بر اینکه احتمال دوم صحیح است، چون بطور عموم فرموده: خدا برای هر چیزی که تصور کنی، حدی و اندازه‏ای و مسیری معین کرده، پس هر سببی که فرض شود، (چه از قبیل سرد شدن آتش بر ابراهیم، و زنده شدن عصای موسی، و امثال آنها باشد، که اسباب عادیه اجازه آنها را نمیدهد)، و یا سوختن هیزم باشد، که خود، مسبب یکی از اسباب عادی است، در هر دو مسبب خدای تعالی برای آن مسیری و اندازه‏ای و مرزی معین کرده، و آن مسبب را با سایر مسببات و موجودات مربوط و متصل ساخته، در مورد خوارق عادات آن موجودات و آن اتصالات و ارتباطات را طوری بکار می‏زند، که باعث پیدایش مسبب مورد اراده‏اش (نسوختن ابراهیم، و اژدها شدن عصا و امثال آن) شود، هر چند که اسباب عادی هیچ ارتباطی با آنها نداشته باشد، برای اینکه اتصالات و ارتباطهای نامبرده ملک موجودات نیست، تا هر جا آنها اجازه دادند منقاد و رام شوند، و هر جا اجازه ندادند یاغی گردند، بلکه مانند خود موجودات، ملک خدایتعالی و مطیع و منقاد اویند.

و بنابراین آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه خدایتعالی بین تمامی موجودات اتصالها و ارتباطهائی بر قرار کرده، هر کاری بخواهد میتواند انجام دهد، و این نفی علیت و سببیت میان اشیاء نیست، و نمیخواهد بفرماید اصلا علت و معلولی در بین نیست، بلکه میخواهد آنرا اثبات کند و بگوید: زمام این علل همه بدست خداست، و بهر جا و بهر نحو که بخواهد بحرکتش در می‏آورد، پس، میان موجودات، علیت حقیقی و واقعی هست، و هر موجودی با موجوداتی قبل از خود مرتبط است، و نظامی در میان آنها بر قرار است، اما نه بان نحوی که از ظواهر موجودات و بحسب عادت در می‏یابیم، (که مثلا همه جا سر که صفرا بر باشد)، بلکه بنحوی دیگر است که تنها خدا بدان آگاه است، (دلیل روشن این معنا این است که می‏بینیم فرضیات علمی موجود قاصر از آنند که تمامی حوادث وجود را تعلیل کنند).

این همان حقیقتی است که آیات قدر نیز بر آن دلالت دارد، مانند آیه (و ان من شی‏ء الا عندنا خزائنه، و ما ننزله الا بقدر معلوم، هیچ چیز نیست مگر آنکه نزد ما خزینه‏های آنست، و ما نازل و در خور این جهانش نمیکنیم، مگر به اندازه‏ای معلوم) و آیه (انا کل شی‏ء خلقناه بقدر، ما هر چیزیرا بقدر و اندازه خلق کرده‏ایم)، و آیه (و خلق کل شی‏ء، فقدره تقدیرا و هر چیزی آفرید، و آنرا به نوعی اندازه‏گیری کرد) و آیه (الذی خلق فسوی، و الذی قدر فهدی، آنکسی که خلق کرد، و خلقت هر چیزیرا تکمیل و تمام نمود، و آنکسیکه هر چه را آفرید اندازه گیری و هدایتش فرمود)، و همچنین آیه (ما أصاب من مصیبة فی الارض و لا فی انفسکم، الا فی کتاب من قبل ان نبراها هیچ مصیبتی در زمین و نه در خود شما پدید نمی‏آید، مگر آنکه قبل از پدید آوردنش در کتابی ضبط بوده)، که درباره ناگواریها است، و نیز آیه (ما اصاب من مصیبة الا باذن الله، و من یؤمن بالله یهد قلبه، و الله بکل شی‏ء علیم، هیچ مصیبتی نمی‏رسد، مگر باذن خدا، و کسیکه بخدا ایمان آورد، خدا قلبش را هدایت می‏کند، و خدا به هر چیزی دانا است).

آیه اولی و نیز بقیه آیات، همه دلالت دارند بر اینکه هر چیزی از ساحت اطلاق بساحت و مرحله تعین و تشخص نازل میشود، و این خدا است که با تقدیر و اندازه‏گیری خود، آنها را نازل میسازد، تقدیریکه هم قبل از هر موجود هست، و هم با آن، و چون معنا ندارد که موجودی در هستیش محدود و مقدر باشد، مگر آنکه با همه روابطی که با سایر موجودات دارد محدود باشد، و نیز از آنجائیکه یک موجود مادی با مجموعه‏ای از موجودات مادی ارتباط دارد، و آن مجموعه برای وی نظیر قالبند، که هستی او را تحدید و تعیین می‏کند، لا جرم باید گفت: هیچ موجود مادی نیست، مگر آنکه بوسیله تمامی موجودات مادی که جلوتر از او و با او هستند قالب‏گیری شده، و این موجود، معلول موجود دیگری است مثل خود.

ممکن هم هست در اثبات آنچه گفته شد استدلال کرد بایه (ذلکم الله ربکم، خالق کلشی‏ء، این الله است که پروردگار شما، و آفریدگار همه کائنات است).

و آیه (ما من دابة الا هو آخذ بناصیتها ان ربی علی صراط مستقیم)، چون این دو آیه بضمیمه آیات دیگریکه گذشت قانون عمومی علیت را تصدیق می‏کند، و مطلوب ما اثبات میشود.

برای اینکه آیه اول خلقت را بتمامی موجوداتی که اطلاق کلمه (چیز) بر آن صحیح باشد، عمومیت داده، و فرموده هر آنچه (چیز) باشد مخلوق خداست، و آیه دومی خلقت را یک و تیره و یک نسق دانسته، اختلافی را که مایه هرج و مرج و جزاف باشد نفی می‏کند.

و قرآن کریم همانطور که دیدید قانون عمومی علیت میان موجودات را تصدیق کرد، نتیجه میدهد که نظام وجود در موجودات مادی چه با جریان عادی موجود شوند، و چه با معجزه، بر صراط مستقیم است، و اختلافی در طرز کار آن علل نیست، همه بیک و تیره است، و آن این استکه هر حادثی معلول علت متقدم بر آن است.

 از اینجا این معنا نیز نتیجه‏گیری میشود: که هر سبب از اسباب عادی، که از مسبب خود تخلف کند، سبب حقیقی نیست، ما آنرا سبب پنداشته‏ایم، و در مورد آن مسبب، اسباب حقیقی هست، که بهیچ وجه تخلف نمی‏پذیرد، و احکام و خواص، دائمی است، همچنانکه تجارب علمی نیز در عناصر حیاة و در خوارق عادات، این معنا را تایید می‏کند.

 

3 - قرآن در عین اینکه حوادث مادی را بعلل مادی نسبت میدهد بخدا هم منسوب میدارد

قرآن کریم همانطور که دیدید میان موجودات علیت و معلولیت را اثبات نمود، و سببیت بعضی را برای بعضی دیگر تصدیق نمود، همچنین امر تمامی موجودات را بخدایتعالی نسبت داده، نتیجه می‏گیرد: که اسباب وجودی، سببیت خود را از خود ندارند، و مستقل در تاثیر نیستند، بلکه مؤثر حقیقی و بتمام معنای کلمه کسی جز خدای (عز سلطانه) نیست، و در این باره فرموده: (الا له الخلق و الامر، آگاه باش که خلقت و امر همه بدست او است)، و نیز فرموده: (لله ما فی السماوات و ما فی الارض، از آن خداست آنچه در آسمانها است و آنچه در زمین است) و نیز فرموده: (له ملک السماوات و الارض، مر او راست ملک آسمانها و زمین)، و نیز فرموده: (قل کل من عند الله، بگو همه از ناحیه خداست) و آیاتی بسیار دیگر، که همه دلالت میکنند بر اینکه هر چیزی مملوک محض برای خداست، و کسی در ملک عالم شریک خدا نیست، و خدا میتواند هر گونه تصرفی که بخواهد و اراده کند در آن بکند، و کسی نیست که در چیزی از عالم تصرف نماید، مگر بعد از آنکه خدا اجازه دهد، که البته خدا بهر کس بخواهد اجازه تصرف میدهد، ولی در عین حال همان کس نیز مستقل در تصرف نیست، بلکه تنها اجازه دارد، و معلوم است که شخص مجاز، دخل و تصرفش بمقداری است که اجازه‏اش داده باشند، و در این باره فرموده (قل اللهم مالک الملک، توتی الملک من تشاء، و تنزع الملک ممن تشاء، بار الها که مالک ملکی، و ملک را بهر کس بخواهی میدهی، و از هر کس بخواهی باز می‏ستانی)، و نیز فرموده: (الذی اعطی کلشی‏ء خلقه ثم هدی، آنکه خلقت هر موجودی را بان داده و سپس هدایت کرده) و آیاتی دیگر از این قبیل، که تنها خدایرا مستقل در ملکیت عالم معرفی می‏کنند.

همچنانکه در دو آیه زیر اجازه تصرف را بپاره‏ای اثبات نموده، در یکی فرموده: (له ما فی السماوات و ما فی الارض، من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه؟ مر او راست ملک آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، کیست آنکس که نزد او بدون اذن او شفاعت کند)، و در دومی می‏فرماید: (ثم استوی علی العرش، یدبر الامر، ما من شفیع الا من بعد اذنه، سپس بر مصدر اوامر قرار گرفته، امر را اداره کرد، هیچ شفیعی نیست مگر بعد از اذن او).

پس با در نظر گرفتن این آیات، اسباب هر چه باشند، مالک سببیت خود هستند، اما به تملیک خدایتعالی، و در عین اینکه مالک سببیت خود هستند، مستقل در اثر نیستند، این معنا همان است که خدایتعالی از آن به شفاعت و اذن تعبیر نموده، و معلوم است که اذن وقتی معنای صحیحی خواهد داشت که وجود و عدمش یکسان نباشد، باین معنا که اگر اذن باشد مانعی از تصرف ماذون نباشد، و اگر اذن نباشد، مانعی از تصرف او جلوگیری کند، و آن مانع هم وقتی تصور دارد، که در شی‏ء مورد بحث اقتضائی برای تصرف باشد، چیزیکه هست مانع جلو آن اقتضاء را بگیرد، و نگذارد شخص ماذون در آن شی‏ء تصرف کند.

پس روشن شد که در هر سببی مبدئی است مؤثر و مقتضی برای تاثیر، که بخاطر آن مبدء و مقتضی سبب در مسبب مؤثر می‏افتد، و خلاصه هر سببی وقتی مؤثر میشود که مقتضی تاثیر موجود، و مانع از آن معدوم باشد، و در عین حال یعنی با وجود مقتضی و عدم مانع، شرط مهم‏تری دارد، و آن این است که خداوند جلوگیر سبب از تاثیر نشود.

 

4 - قرآن کریم برای نفوس انبیاء تاثیری در معجزات قائل است

بدنبال آنچه در فصل سابق گفته شد، اضافه می‏کنیم که بنا بر آنچه از آیات کریمه قرآن استفاده می‏شود، یکی از سبب‏ها در مورد خصوص معجزات نفوس انبیاء است، یکی از آن آیات آیه: (و ما کان لرسول ان یاتی بایة الا باذن الله، فاذا جاء امر الله، قضی بالحق، و خسر هنا لک المبطلون: هیچ رسولی نمیتواند معجزه‏ای بیاورد، مگر باذن خدا پس وقتی امر خدا بیاید بحق داوری شده، و مبطلین در آنجا زیانکار میشوند) از این آیه بر می‏آید که آوردن معجزه از هر پیغمبری که فرض شود منوط باذن خدای سبحان است، از این تعبیر بدست می‏آید که آوردن معجزه و صدور آن از انبیاء، بخاطر مبدئی است مؤثر که در نفوس شریفه آنان موجود است، که بکار افتادن و تاثیرش منوط باذن خداست، که تفصیلش در فصل سابق گذشت.

آیه دیگریکه این معنا را اثبات می‏کند، آیه (و اتبعوا ما تتلوا الشیاطین علی ملک سلیمان، و ما کفر سلیمان، و لکن الشیاطین کفروا، یعلمون الناس السحر، و ما انزل علی الملکین ببابل هاروت و ماروت، و ما یعلمان من احد، حتی یقولا انما نحن فتنة، فلا تکفر، فیتعلمون منهما ما یفرقون به بین المرء و زوجه، و ما هم بضارین به من احد الا باذن الله، آنچه شیطانها بر ملک سلیمان میخواندند، پیروی کردند، سلیمان خودش کفر نورزید، و لکن شیطانها کفر ورزیدند که سحر بمردم آموختند، آن سحریکه بر دو فرشته بابل یعنی هاروت و ماروت نازل شده بود، با اینکه آن دو فرشته بهیچ کس یاد نمیدادند مگر بعد از آنکه زنهار میدادند: که این تعلیم ما، مایه فتنه و آزمایش شما است، مواظب باشید با این سحر کافر نشوید، ولی آنها از آن دو فرشته تنها چیزیرا فرا می‏گرفتند که مایه جدائی میانه زن و شوهر بود، هر چند که با حدی ضرر نمی‏رساندند مگر باذن خدا).

این آیه همانطور که صحت علم سحر را فی الجمله تصدیق کرده، بر این معنا نیز دلالت دارد: که سحر هم مانند معجزه ناشی از یک مبدء نفسانی در ساحر است، برای اینکه در سحر نیز مسئله اذن آمده، معلوم میشود در خود ساحر چیزی هست، که اگر اذن خدا باشد بصورت سحر ظاهر میشود.

و کوتاه سخن اینکه: کلام خدایتعالی اشاره دارد باینکه تمامی امور خارق العاده، چه سحر، و چه معجزه، و چه غیر آن، مانند کرامتهای اولیاء، و سایر خصالیکه با ریاضت و مجاهده بدست می‏آید، همه مستند بمبادئی است نفسانی، و مقتضیاتی ارادی است، چنانکه کلام خدایتعالی تصریح دارد باینکه آن مبدئی که در نفوس انبیاء و اولیاء و رسولان خدا و مؤمنین هست، مبدئی است، ما فوق تمامی اسباب ظاهری، و غالب بر آنها در همه احوال، و آن تصریح اینستکه می‏فرماید: (و لقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین، انهم لهم المنصورون، و ان جندنا لهم الغالبون، کلمه ما درباره بندگان مرسل ما سبقت یافته، که ایشان، آری تنها ایشان یاری خواهند شد، و بدرستیکه لشگریان ما تنها غالبند) و نیز فرموده: (کتب الله لاغلبن انا و رسلی، خدا چنین نوشته که من و فرستادگانم بطور مسلم غالبیم)، و نیز فرموده: (انا لننصر رسلنا، و الذین آمنوا فی الحیاة الدنیا، و یوم یقوم الاشهاد، ما فرستادگان خود را و نیز آنهائی را که در زندگی دنیا ایمان آوردند، در روزیکه گواهان بپا می‏خیزند یاری می‏کنیم)، و این آیات بطوریکه ملاحظه می‏کنید مطلقند، و هیچ قیدی ندارند.

از اینجا ممکن است نتیجه گرفت، که مبدء موجود در نفوس انبیاء که همواره از طرف خدا منصور و یاری شده است، امری است غیر طبیعی، و ما فوق عالم طبیعت و ماده، چون اگر مادی بود مانند همه امور مادی مقدر و محدود بود، و در نتیجه در برابر مادی قوی‏تری مقهور و مغلوب میشد.

خواهی گفت امور مجرده هم مانند امور مادی همینطورند، یعنی در مورد تزاحم غلبه با قوی‏تر است، در پاسخ میگوئیم: درست است، و لکن در امور مجرده، تزاحمی پیش نمی‏آید، مگر آنکه آن دو مجردی که فرض کرده‏ایم تعلقی به مادیات داشته باشند، که در اینصورت اگر یکی قوی‏تر باشد غلبه می‏کند، و اما اگر تعلقی بمادیات نداشته باشند تزاحمی هم نخواهند داشت، و مبدء نفسانی مجرد که باراده خدای سبحان همواره منصور است وقتی بمانعی مادی برخورد خدایتعالی نیروئی بان مبدء مجرد افاضه می‏کند که مانع مادی تاب مقاومت در برابرش نداشته باشد.

 

5 - قرآن کریم همانطور که معجزات را بنفوس انبیاء نسبت میدهد، بخدا هم نسبت میدهد.

جمله اخیر از آیه‏ایکه در فصل سابق آوردیم یعنی آیه‏ای: که میفرمود: (فاذا جاء امر الله قضی بالحق) الخ، دلالت دارد بر اینکه تاثیر مقتضی نامبرده منوط بامری از ناحیه خدایتعالی است، که آن امر با اذن خدا که گفتیم جریان منوط بان نیز هست صادر میشود، پس تاثیر مقتضی وقتی است که مصادف با امر خدا، و یا متحد با آن باشد، و اما اینکه امر چیست؟ در آیه (انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون) کلمه ایجاد و کلمه (کن) تفسیر شده.

و آیات زیر این اناطه به امر خدا را آماده می‏کنند، (ان هذه تذکرة، فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلا، و ما تشاؤن الا ان یشاء الله، بدرستی این قرآن تذکره و هشداری است، پس هر کس خواست بسوی پروردگارش راهی انتخاب کند، ولی نمی‏کنید، مگر آنکه خدا بخواهد) و آیه (ان هو الا ذکر للعالمین، لمن شاء منکم ان یستقیم، و ما تشاؤن الا ان یشاء الله رب العالمین، او نیست مگر هشدار دهی برای عالمیان، برای هر کس که از شما بخواهد مستقیم شود، ولی نمیخواهید مگر آنکه خدا بخواهد، که رب العالمین است).

این آیات دلالت کرد بر اینکه آن امری که انسان میتواند اراده‏اش کند، و زمام اختیار وی بدست آنست، هرگز تحقق نمی‏یابد، مگر آنکه خدا بخواهد، یعنی خدا بخواهد که انسان آنرا بخواهد، و خلاصه اراده انسان را اراده کرده باشد، که اگر خدا بخواهد انسان اراده می‏کند، و میخواهد، و اگر او نخواهد، اراده و خواستی در انسان پیدا نمیشود.

آری آیات شریفه‏ایکه خواندید، در مقام بیان این نکته‏اند که کارهای اختیاری و ارادی بشر هر چند بدست خود او و باختیار او است، و لکن اختیار و اراده او دیگر بدست او نیست، بلکه مستند بمشیت خدای سبحان است، بعضی‏ها گمان کرده‏اند آیات در مقام افاده این معنا است که هر چه را انسان اراده کند خدا هم همان را اراده کرده، و این خطائی است فاحش، چون لازمه‏اش این است که در موردیکه انسان اراده‏ای ندارد، و خدا اراده دارد، مراد خدا از اراده‏اش تخلف کند، و خدا بزرگتر از چنین نقص و عجز است، علاوه بر اینکه اصلا این معنا مخالف با ظواهر آیاتی بی شمار است، که در این مورد وارد شده، مانند آیه: (و لو شئنا لاتینا کل نفس هدیها، اگر میخواستیم هدایت همه نفوس را بانها میدادیم)، یعنی هر چند که خود آن نفوس نخواهند هدایت شوند، پس مشیت خدا تابع خواست مردم نیست، و آیه شریفه (و لو شاء ربک لامن من فی الارض کلهم جمیعا، و اگر پروردگارت میخواست تمامی مردم روی زمین همگیشان ایمان می‏آوردند)، پس معلوم میشود اراده مردم تابع اراده خداست، نه بعکس، چون می‏فرماید: اگر او اراده می‏کرد که تمامی مردم ایمان بیاورند، مردم نیز اراده ایمان می‏کردند، و از این قبیل آیاتی دیگر.

پس اراده و مشیت، اگر تحقق پیدا کند، معلوم میشود تحقق آن مراد به اراده خدای سبحان و مشیت او بوده، و همچنین افعالیکه از ما سر می‏زند مراد خداست، و خدا خواسته که آن افعال از طریق اراده ما، و با وساطت مشیت ما از ما سر بزند، و این دو یعنی اراده و فعل، هر دو موقوف بر امر خدای سبحان، و کلمه (کن) است.

پس تمامی امور، چه عادی، و چه خارق العاده، و خارق العاده هم، چه طرف خیر و سعادت باشد، مانند معجزه و کرامت، و چه جانب شرش باشد، مانند سحر و کهانت، همه مستند باسباب طبیعی است، و در عین اینکه مستند باسباب طبیعی است، موقوف باراده خدا نیز هست، هیچ امری وجود پیدا نمی‏کند، مگر بامر خدای سبحان، یعنی باینکه سبب آن امر مصادف و یا متحد باشد با امر خدای تعالی.

و تمامی اشیاء، هر چند از نظر استناد وجودش بخدایتعالی بطور مساوی مستند باو است، باین معنا که هر جا اذن و امر خدا باشد، موجودی از مسیر اسبابش وجود پیدا می‏کند، و اگر امر و اجازه او نباشد تحقق پیدا نمی‏کند، یعنی سببیت سببش تمام نمیشود، الا اینکه قسمی از آن امور یعنی معجزه انبیاء، و یا دعای بنده مؤمن، همواره همراه اراده خدا هست، چون خودش چنین وعده‏ای را داده، و درباره خواست انبیائش فرموده: (کتب الله لاغلبن انا و رسلی)، و درباره اجابت دعای مؤمن وعده داده، و فرموده: (اجیب دعوة الداع اذا دعان) الخ، آیاتی دیگر نیز این استثناء را بیان می‏کنند، که در فصل سابق گذشت.

6 - قرآن معجزه را به سببی نسبت میدهد که هرگز مغلوب نمیشود.

در پنج فصل گذشته روشن گردید که معجزه هم مانند سایر امور خارق العاده از اسباب عادی خالی نیست و مانند امور عادی محتاج به سببی طبیعی است، و هر دو اسبابی باطنی غیر آنچه ما مسبب میدانیم دارند، تنها فرقی که میان امور عادی و امور خارق العاده هست، این است که امور عادی مسبب از اسباب ظاهری و عادی و آن اسباب هم توأم با اسبابی باطنی و حقیقی هستند، و آن اسباب حقیقی توأم با اراده خدا و امر او هستند، که گاهی آن اسباب با اسباب ظاهری هم آهنگی نمی‏کنند، و در نتیجه سبب ظاهری از سببیت می‏افتد، و آن امر عادی موجود نمیشود، چون اراده و امر خدا بدان تعلق نگرفته.

بخلاف امور خارق العاده که چه در ناحیه شرور، مانند سحر و کهانت، و چه خیرات، چون استجابت دعا و امثال آن، و چه معجزات، مستند باسباب طبیعی عادی نیستند، بلکه مستند باسباب طبیعی غیر عادی‏اند، یعنی اسبابی که برای عموم قابل لمس نیست، و آن اسباب طبیعی غیر عادی نیز مقارن با سبب حقیقی و باطنی، و در آخر مستند باذن و اراده خدا هستند و تفاوتی که میان سحر و کهانت از یکطرف و استجابت دعا و کرامات اولیاء و معجزات انبیاء از طرفی دیگر هست اینستکه در اولی اسباب غیر طبیعی مغلوب میشوند ولی در دو قسم اخیر نمیشوند.

باز فرقی که میانه مصادیق قسم دوم هست اینستکه در مورد معجزه از آنجا که پای تحدی و هدایت خلق در کار است، و با صدور آن صحت نبوت پیغمبری و رسالت و دعوتش بسوی خدا اثبات میشود، لذا شخص صاحب معجزه در آوردن آن صاحب اختیار است، باین معنا که هر وقت از او معجزه خواستند میتواند بیاورد، و خدا هم اراده‏اش را عملی میسازد، بخلاف استجابت دعا و کرامات اولیاء، که چون پای تحدی در کار نیست، و اگر تخلف بپذیرد کسی گمراه نمیشود، و خلاصه هدایت کسی وابسته بدان نیست، لذا تخلف آن امکان پذیر هست.

حال اگر بگوئی: بنا بر آنچه گفته شد، اگر فرض کنیم کسی بتمامی اسباب و علل طبیعی معجزه آگهی پیدا کند، باید او هم بتواند آن عوامل را بکار گرفته، و معجزه بیاورد، هر چند که پیغمبر نباشد، و نیز در اینصورت هیچ فرقی میان معجزه و غیر معجزه باقی نمی‏ماند، مگر صرف نسبت، یعنی یک عمل برای مردمی معجزه باشد، و برای غیر آن مردم معجزه نباشد، برای مردمی که علم و فرهنگی ندارند معجزه باشد، و برای مردمی دیگر که علمی پیشرفته دارند، و به اسرار جهان آگهی یافته‏اند، معجزه نباشد، و یا یک عمل برای یک عصر معجزه باشد و برای اعصار بعد از آن معجزه نباشد، اگر پی بردن باسباب حقیقی و علل طبیعی قبل از علت اخیر در خور توانائی علم و ابحاث علمی باشد، دیگر اعتباری برای معجزه باقی نمی‏ماند، و معجزه از حق کشف نمیکند، و نتیجه این بحثی که شما پیرامون معجزه کردید، این میشود: که معجزه هیچ حجیتی ندارد، مگر تنها برای مردم جاهل، که باسرار خلقت و علل طبیعی حوادث اطلاعی ندارند، و حال آنکه ما معتقدیم معجزه خودش حجت است، نه اینکه شرائط زمان و مکان آنرا حجت می‏سازد.

 در پاسخ این اشکال میگوئیم: که خیر، گفتار ما مستلزم این تالی فاسد نیست، چون ما نگفتیم معجزه از این جهت معجزه است که مستند بعوامل طبیعی مجهول است، تا شما بگوئید هر جا که جهل مبدل بعلم شد، معجزه هم از معجزه بودن و از حجیت می‏افتد، و نیز نگفتیم معجزه از این جهت معجزه استکه مستند بعوامل طبیعی غیر عادی است، بلکه گفتیم، از این جهت معجزه است که عوامل طبیعی و غیر عادیش مغلوب نمیشود، و همواره قاهر و غالب است.

مثلا بهبودی یافتن یک جذامی بدعای مسیح (علیه‏السلام‏)، از این جهت معجزه است که عامل آن امری است که هرگز مغلوب نمیشود، یعنی کسی دیگر اینکار را نمیتواند انجام دهد، مگر آنکه او نیز صاحب کرامتی چون مسیح باشد، و این منافات ندارد که از راه معالجه و دواء هم بهبودی نامبرده حاصل بشود، چون بهبودی از راه معالجه ممکن است مغلوب و مقهور معالجه‏ای قوی‏تر از خود گردد، یعنی طبیبی دیگر بهتر از طبیب اول معالجه کند، ولی نام آنرا معجزه نمیگذاریم.

 

7 - قرآن کریم معجزه را برهان بر حقانیت رسالت میداند، نه دلیلی عامیانه.

در اینجا سئوالی پیش می‏آید و آن اینست که چه رابطه‏ای میان معجزه و حقانیت ادعای رسالت هست؟ با اینکه عقل آدمی هیچ تلازمی میان آندو نمی‏بیند، و نمیگوید: اگر مدعی رسالت راست بگوید، باید کارهای خارق العاده انجام دهد، و گر نه معارفی را که آورده همه باطل است، هر چند که دو دو تا چهار تا باشد.

و از ظاهر قرآن کریم هم بر می‏آید که نمی‏خواهد چنین ملازمه‏ای را اثبات کند، چون هر جا سخن از داستانهای جمعی از انبیاء، چون هود، و صالح، و موسی، و عیسی، و محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، بمیان آورده، معجزاتشان را هم ذکر می‏کند، که بعد از انتشار دعوت، مردم از ایشان معجزه و آیتی خواستند، تا بر حقیت دعوتشان دلالت کند، و ایشان هم همانچه را خواسته بودند آوردند.

و ای بسا در اول بعثت و قبل از درخواست مردم معجزاتی را دارا میشدند، همچنانکه خدایتعالی بنقل قرآن کریم در شبی که موسی را برسالت بر می‏گزیند، معجزه عصا و ید بیضاء را باو و هارون داد (اذهب انت و اخوک بایاتی، و لا تنیا فی ذکری، تو و برادرت معجزات مرا بردار و برو در یاد من سستی مکنید)، و از عیسی (علیه‏السلام‏) نقل می‏کند که فرمود: (و رسولا الی بنی اسرائیل، انی قد جئتکم بایة من ربکم، انی اخلق لکم من الطین کهیئة الطیر، فانفخ فیه، فیکون طیرا باذن الله، و ابری‏ء الاکمه و الابرص، و احیی الموتی باذن الله، و انبئکم، بما تاکلون، و ما تدخرون فی بیوتکم، ان فی ذلک لایة لکم ان کنتم مؤمنین، و فرستاده‏ای بسوی بنی اسرائیل گسیل داشتم، که می‏گفت: من آیتی از ناحیه پروردگارتان آورده‏ام، من برای شما از گل مجسمه مرغی میسازم، بعد در آن میدمم، ناگهان باذن خدا مرغ زنده میشود، و کور مادر زاد و جذامی را شفا میدهم، و مردگان را باذن خدا زنده می‏کنم، و بشما خبر میدهم که امروز چه خورده‏اید، و در خانه چه ذخیره‏ها دارید، همه اینها آیتهائی است برای شما اگر که ایمان بیاورید)، و همچنین قبل از انتشار دعوت اسلام قرآن را بعنوان معجزه بوی داده‏اند.

با اینکه همانطور که در اشکال گفتیم، هیچ تلازمی میان حق بودن معارفی که انبیاء و رسل درباره مبدء و معاد آورده‏اند، و میانه آوردن معجزه نیست؟ علاوه بر نبودن ملازمه، اشکال دیگر اینکه: اصلا معارفی که انبیاء آورده‏اند، تمام بر طبق برهانهائی روشن و واضح است، و این براهین هر عالم و بصیری را از معجزه بی نیاز می‏کند، و بهمین جهت بعضی گفته‏اند: اصلاً معجزه برای قانع کردن عوام الناس است، چون عقلشان قاصر است از اینکه حقایق و معارف عقلی را درک کنند، بخلاف خاصه مردم، که در پذیرفتن معارف آسمانی هیچ احتیاجی بمعجزه ندارند.

جواب از این اشکال اینستکه انبیاء و رسل، هیچیک هیچ معجزه‏ای را برای اثبات معارف خود نیاوردند، و نمی‏خواستند با آوردن معجزه مسئله توحید و معاد را که عقل خودش بر آنها حکم می‏کند اثبات کنند، و در اثبات آنها بحجت عقل اکتفاء کردند، و مردم را از طریق نظر و استدلال هوشیار ساختند.

همچنانکه قرآن کریم در استدلال بر توحید می‏فرماید: (قالت رسلهم: أ فی الله شک فاطر السماوات و الارض؟ رسولان ایشان بایشان می‏گفتند: آیا در وجود خدا پدید آرنده آسمانها و زمین شکی هست؟!)، و در احتجاج بر مسئله معاد می‏فرماید: (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما باطلا، ذلک ظن الذین کفروا، فویل للذین کفروا من النار، ام نجعل الذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فی الارض؟ ام نجعل المتقین کالفجار؟ ما آسمان و زمین و آنچه بین آندو است بباطل نیافریدیم، این پندار کسانی است که کافر شدند، پس وای بر کسانیکه کفر ورزیدند، از آتش، آیا ما با آنانکه ایمان آورده و عمل صالح کردند، چون مفسدان در زمین معامله می‏کنیم؟ و یا متقین و فجار را بیک چوب میرانیم؟) نه اینکه برای اثبات این معارف متوسل بمعجزه شده باشند، بلکه معجزه را از این بابت آوردند که مردم از ایشان در خواست آنرا کردند، تا بحقانیت دعویشان پی ببرند.

 (و حق چنین در خواستی هم داشتند، برای اینکه عقل مردم بایشان اجازه نمیدهد دنبال هر ادعائی را بگیرند، و زمام عقاید خود را بدست هر کسی بسپارند، بلکه باید بکسی ایمان بیاورند که یقین داشته باشند از ناحیه خدا آمده) آری کسیکه ادعا میکند فرستاده خدا است، و خدا از طریق وحی یا بدون واسطه وحی با وی سخن میگوید، و یا فرشته‏ای بسوی او نازل میشود، ادعای امری خارق العاده میکند، چون وحی و امثال آن از سنخ ادراکات ظاهری و باطنی که عامه مردم آنرا میشناسند، و در خود می‏یابند، نیست، بلکه ادراکی است مستور از نظر عامه مردم، و اگر این ادعا صحیح باشد، معلوم است که از غیب و ماورای طبیعت تصرفاتی در نفس وی میشود، و بهمین جهت با انکار شدید مردم روبرو میشود.

و مردم در انکار دعوی انبیاء یکی از دو عکس العمل را نشان دادند، جمعی در مقام ابطال دعوی آنان بر آمده، و خواستند تا با استدلال آنرا باطل سازند، از آنجمله گفتند: (ان انتم الا بشر مثلنا، تریدون أن تصدونا عما کان یعبد آباؤنا، شما جز بشری مثل ما نیستید، و با اینحال میخواهید ما را از پرستش چیزهائیکه پدران ما می‏پرستیدند باز بدارید)، که حاصل استدلالشان اینستکه شما هم مثل سایر مردمید، و مردم در نفس خود چنین چیزهائی که شما برای خود ادعا می‏کنید نمی‏یابند، با اینکه آنها مثل شما و شما مثل ایشانید، و اگر چنین چیزی برای یک انسان ممکن بود، برای همه بود، و یا همه مثل شما میشدند.

و از سوی دیگر یعنی از ناحیه انبیاء جوابشان را بنا بر حکایت قرآن کریم چنین دادند: (قالت لهم رسلهم ان نحن الا بشر مثلکم، و لکن الله یمن علی من یشاء من عباده، رسولان ایشان بایشان گفتند: ما (همانطور که شما میگوئید) جز بشری مثل شما نیستیم، تنها تفاوت ما با شما منتی است که خدا بر هر کسی بخواهد می‏گذارد)، یعنی مماثلت را قبول کرده گفتند: رسالت از منت‏های خاصه خدا است، و اختصاص بعضی از مردم به بعضی از نعمت‏های خاصه، منافاتی با مماثلت ندارد، همچنانکه می‏بینیم: بعضی از مردم به بعضی از نعمت‏های خاصه اختصاص یافته‏اند و اگر خدا بخواهد این خصوصیت را نسبت به بعضی قائل شود مانعی نیست که جلوگیرش شود، نبوت هم یکی از آن خصوصیت‏ها است، که خدا انبیاء را بدان اختصاص داده، هر چند که میتوانست بغیر ایشان نیز بدهد.

نظیر این احتجاج که علیه انبیاء کردند، استدلالی است که علیه رسول اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) کردند، و قرآن آنرا چنین حکایت میکند: (اانزل علیه الذکر من بیننا، آیا از میانه همه ما مردم، قرآن تنها باو نازل شود؟) و نیز حکایت می‏کند که گفتند: (لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم؟ 

چرا این قرآن بر یکی از دو مردان بزرگ این دو محل نازل نشد).

باز نظیر این احتجاج و یا قریب بان، احتجاجی است که در آیه: (و قالوا ما لهذا الرسول یاکل الطعام و یمشی فی الاسواق؟ لو لا انزل الیه ملک فیکون معه نذیرا؟ او یلقی الیه کنز؟ او تکون له جنة یاکل منها، گفتند: این چه پیغمبری است که غذا میخورد، و در بازارها راه می‏رود؟ اگر پیغمبر است، چرا فرشته‏ای بر او نازل نمیشود، تا با او بکار انذار بپردازد، و چرا گنجی برایش نمی‏افتد، و یا باغی ندارد که از آن بخورد؟) بچشم میخورد.

چون خواسته‏اند بگویند: ادعای رسالت، ایجاب می‏کند که شخص رسول مثل ما مردم نباشد، چون حالاتی از قبیل وحی و غیره دارد که در ما نیست، و با این حال چرا این رسول طعام میخورد، و در بازارها راه می‏رود، تا لقمه نانی بدست آورد؟ او باید برای اینکه محتاج کاسبی نشود، گنجی نزدش بیفتد و دیگر محتاج بامدن بازار و کار و کسب نباشد، و یا باید باغی داشته باشد که از آن ارتزاق کند، نه اینکه از همان طعامها که ما میخوریم استفاده کند، دیگر اینکه باید فرشته‏ای با او باشد که در کار انذار کمکش کند.

و خدایتعالی استدلالشان را رد نموده فرمود: (انظر کیف ضربوا لک الامثال، فضلوا فلا یستطیعون سبیلا) تا آنجا که میفرماید: (و ما ارسلنا قبلک من المرسلین، الا انهم لیاکلون الطعام، و یمشون فی الاسواق، و جعلنا بعضکم لبعض فتنة، أ تصبرون؟ و کان ربک بصیرا، ببین چگونه مثلها می‏زنند، و این بدان جهت است که گمراه شده نمیتوانند راهی پیدا کنند ـ تا آنجا که می‏فرماید ـ و ما قبل از تو هیچیک از پیغمبران را نفرستادیم، الا اینکه آنان نیز طعام میخوردند، و در بازارها راه میرفتند، و ما بعضی از شما را مایه فتنه بعضی دیگر کرده‏ایم، ببینیم آیا خویشتن داری می‏کنید یا نه، البته پروردگار تو بینا است) و در جای دیگر از استدلال نامبرده آنان این قسمت را که می‏گفتند: باید فرشته‏ای نازل شود، رد نموده می‏فرماید: (و لو جعلناه ملکا لجعلناه رجلا، و للبسنا علیهم ما یلبسون، بفرض هم که آن رسول را فرشته می‏کردیم باز در صورت مردی می‏کردیم و امر را بر آنان مشتبه میساختیم).

باز قریب بهمین استدلال را در آیه: (و قال الذین لا یرجون لقاءنا، لو لا انزل علینا الملائکة؟ او نری ربنا لقد استکبروا فی انفسهم، و عتوا عتوا کبیرا، آنانکه امید دیدار ما ندارند، گفتند: چرا ملائکه بر خود ما نازل نمیشود؟ و چرا پروردگارمان را نمی‏بینیم؟ راستی چقدر پا از گلیم خود بیرون نهادند، و چه طغیان بزرگی مرتکب شدند؟!)، از ایشان حکایت کرده چون در این گفتارشان خواسته‏اند با این توقع که خودشان نزول ملائکه و یا پروردگار را ببینند، دعوی رسالت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را باطل کنند، و بگویند: ما هم که مثل اوئیم، پس چرا خودمان نزول ملائکه را نبینیم؟ و چرا خودمان پروردگارمان را دیدار نکنیم؟! خدایتعالی استدلالشان را رد نموده و فرموده: (یوم یرون الملائکة، لا بشری یومئذ للمجرمین، و یقولون حجرا محجورا، روزی خواهد رسید که ملائکه را ببینند، اما روزی که مجرمین مژده‏ای ندارند و در امانخواهی فریادشان به حجرا حجرا بلند میشود) و حاصل معنای آن این استکه این کفار با این حال و وصفی که دارند، ملائکه را نمی‏بینند، مگر در حال مردن، همچنانکه در جای دیگر همین پاسخ را داده و فرموده: (و قالوا: یا ایها الذی نزل علیه الذکر انک لمجنون، لو ما تاتینا بالملائکة؟ ان کنت من الصادقین، ما ننزل الملائکة الا بالحق، و ما کانوا اذا منظرین، گفتند: ای کسیکه ذکر بر او نازل شده، تو دیوانه‏ای، اگر راست میگوئی، چرا این ملائکه بسر وقت خود ما نیاید؟ (مگر ما از تو کمتریم؟) اینان میدانند که ما ملائکه را جز بحق نازل نمیکنیم، و وقتی بحق نازل کنیم دیگر بایشان مهلت نمیدهند).

این چند آیه اخیر علاوه بر وجه استدلال، نکته‏ای اضافی دارد، و آن این است که اعتراف براستگوئی رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) کرده‏اند، چیزیکه هست میگویند: خود او نمیداند آنچه که میگوید، اما وحی آسمانی نیست، بلکه هذیانهائی است که بیماری جنون در او پدید آورده، همچنانکه در جای دیگر از ایشان حکایت میکند که گفتند: (مجنون و ازدجر، اجنه او را آزار میدهند).

و کوتاه سخن آنکه امثال آیات نامبرده در مقام بیان استدلالهائی است که کفار از طریق مماثلت بر ابطال دعوی نبوت انبیاء کرده‏اند.

عکس العمل دوم که مردم در برابر دعوت انبیاء نشان دادند، این بود که دعوت آنان را نپذیرفتند مگر وقتی که حجت و شاهدی بر صدق دعوی خود بیاورند، برای اینکه دعوی انبیاء مشتمل بر چیزهائی بود که نه دلها و نه عقول بشر آشنائی با آن نداشت، و لذا باصطلاح فن مناظره از راه منع با سند وارد شدند، و منظورشان از شاهد همان معجزه است.

توضیح اینکه ادعای نبوت و رسالت، از هر نبی و رسولی که قرآن نقل کرده، با ادعای وحی و سخن گوئی با خدا، و یا به گفتگوی با واسطه و بی واسطه نقل کرده، و این مطلبی است که هیچیک از حواس ظاهری انسان با آن آشنائی ندارد، و حتی تجربه نیز نمیتواند انسانرا با آن آشنا سازد، در نتیجه از دو جهت مورد اشکال واقع میشود.

اول اینکه شما انبیاء چه دلیلی بر این ادعا دارید که وحی بر ما نازل میشود؟ دوم اینکه، ما دلیل بر نبود چنین چیزی داریم، و آن اینستکه وحی و گفتگوی با خدا، و دنباله‏های آن، که همان تشریع قوانین و تربیت‏های دینی است، همه از اموری استکه برای بشر قابل لمس نیست، و بشر آنرا در خود احساس نمیکند، و قانون جاری در اسباب و مسببات نیز منکر آنست، پس این ادعاء ادعای بر امری خارق العاده است، که قانون عمومی علیت آنرا جائز نمیداند.

بنا بر این اگر پیغمبری چنین ادعائی بکند، و در دعویش راستگو هم باشد، لازمه دعویش این استکه با ماوراء طبیعت اتصال و رابطه داشته باشد، و مؤید به نیروئی الهی باشد، که آن نیرو میتواند عادت را خرق کند، و وقتی یک پیغمبر دارای نیروئی است که عادت را خرق می‏کند، باید معجزه مورد نظر ما را هم بتواند بیاورد، چون فرقی میان آن خارق العاده و این خارق العاده نیست، و حکم امثال یکی است، اگر منظور خدا هدایت مردم از طرق خارق العاده یعنی از راه نبوت و وحی است، باید این نبوت و وحی را با خارق العاده‏ی دیگری تایید کند، تا مردم آنرا بپذیرند، و او بمنظور خود برسد.

این آن علتی است که امتهای انبیا را وادار کرد تا از پیغمبر خود معجزه‏ای بخواهند، تا مصدق نبوتشان باشد، و منظورشان از درخواست معجزه، همانطور که گفته شد تصدیق نبوت بوده، نه اینکه بر صدق معارف حقه‏ایکه بشر را بدان میخواندند دلالت کند، چون آن معارف مانند توحید و معاد همه برهانی است، و احتیاج به معجزه ندارد.

مسئله درخواست امتها از پیامبرانشان که معجزه بیاورد، مثل این استکه مردی از طرف بزرگ یک قوم پیامی برای آن قوم بیاورد، که در آن پیام اوامر و نواهی آن بزرگ هست، و مردم هم ایمان دارند باینکه بزرگشان از این دستورات جز خیر و صلاح آنان را نمیخواهد، در چنین فرض همینکه پیام آرنده احکام و دستورات بزرگ قوم را برای قوم بیان کند، و آنرا برهانی نماید، کافی است در اینکه مردم بحقانیت، آن دستورات ایمان پیدا کنند، ولی آن برهانها برای اثبات این معنا که پیام آرنده براستی از طرف آن بزرگ آمده، کافی نیست، لذا مردم اول از او شاهد و دلیل میخواهند، که از کجا میگوئی: بزرگ ما تو را بسوی ما گسیل داشته؟ درست است که احکامی که برای ما خواندی همه صحیح است، اما باید اثبات کنی که این احکام دستورات بزرگ ما است، یا باینکه دستخط او را بیاوری، یا باینکه مهر او در ذیل نامه‏ات باشد، و یا علامت دیگری که ما آنرا بشناسیم، داستان انبیاء و معجزه خواستن قومشان، عینا نظیر این مثال است، و لذا قرآن از مشرکین مکه حکایت می‏کند: که گفتند: (حتی تنزل علینا کتابا نقرؤه، تا آنکه کتابی بیاوری که ما آنرا بخوانیم).

پس از آنچه تاکنون گفته شد چند مطلب روشن گردید: اول اینکه میانه دعوی نبوت و قدرت بر آوردن معجزه ملازمه هست، و معجزه دلیل بر صدق دعوی پیغمبر است، و در این دلالت فرقی میان عوام و خواص مردم نیست.

دوم اینکه وحیی که انبیاء از غیب می‏گیرند، از سنخ مدرکات ما، و آنچه که ما با حواس و با عقل نظری خود درک می‏کنیم، نیست، و وحی غیر فکر صائب است، و این معنا در قرآن کریم از واضحات قرآن است، بطوریکه احدی در آن تردید نمی‏کند، و اگر کسی کمترین تامل و دقت نظر و انصاف داشته باشد، آنرا در می‏یابد.

ولی متأسفانه جمعی از اهل علم معاصر، در همین جا منحرف شده‏اند، و همانطور که در سابق نیز اشاره کرده‏ایم، گفته‏اند: اساس معارف الهی و حقایق دینی بر اصالت ماده و تحول و تکامل آنست، چون اساس علوم طبیعی بر همان است، در نتیجه تمامی ادراک‏های انسانی را در خواص ماده دانسته‏اند، که ماده دماغ، آنرا ترشح میدهد، و نیز گفته‏اند: تمامی غایات وجودی و همه کمالات حقیقی، چه افراد برای درک آن تلاش کنند، و چه اجتماعات، همه و همه مادی است.

و در دنبال این دعوی بدون دلیل خود نتیجه گرفته‏اند: که پس نبوت هم یک نوع نبوغ فکری، و صفای ذهنی است، که دارنده آن که ما او را پیغمبر می‏نامیم بوسیله این سرمایه کمالات اجتماعی قوم خود را هدف همت قرار میدهد، و باین صراط می‏افتد، که قوم خویش را از ورطه وحشیت و بربریت بساحت حضارت و تمدن برساند، و از عقائد و آرائی که از نسلهای گذشته بارث برده، آنچه را که قابل انطباق با مقتضیات عصر و محیط زندگی خودش هست، منطبق می‏کند، و بر همین اساس قوانین اجتماعی و کلیات عملی بر ایشان تشریع نموده، با آن اصول و قوانین اعمال حیاتی آنان را اصلاح می‏کند، و برای تتمیم آن، احکام، و اموری عبادی نیز جعل می‏کند، تا بوسیله آن عبادتها خصوصیات روحی آنانرا نیز حفظ کرده باشد، چون جامعه صالح و مدینه فاضله جز با داشتن چنین مراسمی درست نمی‏شود.

از این تئوریها و فرضیات که جز در ذهن، و در عالم فرض، جائی ندارد، نتیجه گرفته‏اند که اولا: پیغمبر آن کسی استکه دارای نبوغ فکری باشد، و قوم خود را دعوت کند، تا باصلاح محیط اجتماعی خود بپردازند.

و ثانیاً: وحی بمعنای نقش بستن افکار فاضله در ذهن انسان نامبرده است.

 و ثالثاً: کتاب آسمانی عبارت است از مجموع همان افکار فاضله، و دور از هوس و از اغراض نفسانی شخصی.

و رابعاً: ملائکه که انسان نامبرده از آنها خبر میدهد، عبارتند از قوای طبیعی‏ایکه در عالم طبیعت امور طبیعی را اداره می‏کند، و یا عبارتست از قوای نفسانیه‏ایکه کمالات را به نفس افاضه می‏کند، و در میان ملائکه خصوص روح القدس عبارتست از مرتبه‏ای از روح طبیعی مادی، که این افکار از آن ترشح میشود.

و در مقابل، شیطان عبارتست از مرتبه‏ای از روح که افکار زشت و پلید از آن ترشح می‏گردد، و انسانرا بکارهای زشت و بفساد انگیزی در اجتماع دعوت می‏کند، و روی همین اساس واهی، تمامی حقایقی را که انبیاء از آن خبر داده‏اند، تفسیر می‏کنند، و سر هر یک از لوح، و قلم، و عرش، و کرسی، و کتاب، حساب و بهشت، و دوزخ، از این قبیل حقایق را ببالینی مناسب با اصول نامبرده می‏خوابانند.

و خامساً: بطور کلی، دین تابع مقتضیات هر عصری است، که با تحول آن عصر بعصری دیگر باید متحول شود.

و سادساً: معجزاتی که از انبیاء نقل شده، همه دروغ است، و خرافاتی است که بان حضرات نسبت داده‏اند، و یا از باب اغراق گوئی حوادثی عادی بوده، که بمنظور ترویج دین، و حفظ عقائد عوام، از اینکه در اثر تحول اعصار متحول شود، و یا حفظ حیثیت پیشوایان دین، و رؤسای مذهب، از سقوط، بصورت خارق العاده‏اش در آورده، و نقل کرده‏اند، و از این قبیل یاوه‏سرائی‏هائی که یک عده آنرا سروده، و جمعی دیگر هم از ایشان پیروی نموده‏اند.

و نبوت باین معنا به خیمه شب بازیهای سیاسی شبیه‏تر است، تا به رسالت الهی، و چون بحث و گفتگو در پیرامون این سخنان، خارج از بحث مورد نظر است، لذا از پرداختن پاسخ بدانها صرفنظر نموده می‏گذریم.

آنچه در اینجا میتوانیم بگوئیم، این استکه کتابهای آسمانی، و بیاناتیکه از پیغمبران بما رسیده، بهیچ وجه با این تفسیریکه آقایان کرده‏اند، حتی کمترین سازش و تناسب را ندارد.

خواهید گفت: آخر صاحبان این نظریه‏ها، باصطلاح دانشمندند، و همانهایند که مو را از ماست می‏کشند، چطور ممکن است حقیقت دین و حقانیت آورندگان ادیانرا نفهمند؟! در پاسخ میگوئیم: عینک انسان بهر رنگ که باشد، موجودات را بان رنگ بادمی نشان میدهد، و دانشمندان مادی همه چیز را با عینک مادیت می‏بینند، و چون خودشان هم مادی و فریفته مادیاتند، لذا در نظر آنان معنویات و ماورای طبیعت مفهوم ندارد، و هر چه از حقائق دین که برتر از ماده‏اند بگوششان بخورد تا سطح مادیت پائینش آورده، معنای مادی جامدی برایش درست می‏کنند، (عینا مانند کودک خاک‏نشین، که عالیترین شیرینی را تا با کثافت آغشته نکند نمیخورد).

البته آنچه از آقایان شنیدی، در حقیقت تطور جدیدی است، که یک فرضیه قدیمی بخود گرفته، چون در قدیم نیز اشخاصی بودند که تمامی حقائق دینی را باموری مادی تفسیر می‏کردند، با این تفاوت، که آنها می‏گفتند: این حقائق مادی در عین اینکه مادی هستند، از حس ما غایبند، عرش، و کرسی، و لوح، و قلم، و ملائکه، و امثال آن، همه مادی هستند، و لکن دست حس و تجربه ما بانها نمیرسد.

این فرضیه در قدیم بود، لکن بعد از آنکه قلمرو علوم طبیعی توسعه یافت، و اساس همه بحث‏ها حس و تجربه شد، اهل دانش ناگزیر حقائق نامبرده را بعنوان اموری مادی انکار کردند، چون نه تنها با چشم معمولی دیده نمیشدند، حتی با چشم مسلح به تلسکوپ و امثال آن نیز محسوس نبودند، و برای اینکه یکسره زیراب آنها را نزنند، و هتک حرمت دین نکنند، و نیز علم قطعی خود را مخدوش نسازند، حقائق نامبرده را باموری مادی برگردانیدند.

و این دو طائفه از اهل علم، یکی یاغی، و دیگری طاغیند، دسته اول که از قدمای متکلمین، یعنی دارندگان علم کلامند، از بیانات دینی آنچه را که باید بفهمند فهمیده بودند، چون بیانات دینی مجازگوئی نکرده، ولی بر خلاف فهم و وجدان خود، تمامی مصادیق آن بیانات را اموری مادی محض دانستند، وقتی از ایشان پرسیده شد: آخر این عرش مادی و کرسی، و بهشت و دوزخ و لوح و قلم مادی کجایند که دیده نمیشوند؟ در پاسخ گفتند: اینها مادیاتی غایب از حسند، در حالیکه واقع مطلب بر خلاف آن بود.

دسته دوم نیز بیانات واضح و روشن دین را از مقاصدش بیرون نموده، بر حقایقی مادی و دیدنی و لمس کردنی تطبیق نمودند، با اینکه نه آن امور، مقصود صاحب دین بود، و نه آن بیانات و الفاظ بر آن امور تطبیق میشد.

و بحث صحیح و دور از غرض و مرض، اقتضاء می‏کند، که این بیانات لفظی را بر معنائی تفسیر کنیم، که عرف و لغت آنرا تعیین کرده باشند، و عرف و لغت هر چه درباره کلمات عرش و کرسی و غیره گفته‏اند، ما نیز همان را بگوئیم، و آنگاه درباره مصادیق آنها، از خود کلام استمداد بجوئیم، چون کلمات دینی بعضی بعض دیگر را تفسیر می‏کند، سپس آنچه بدست آمد، بعلم و نظریه‏های آن عرضه بداریم، ببینیم آیا علم این چنین مصداقی را قبول دارد؟ و یا آنکه آنرا باطل میداند؟.

در این بین اگر بتحقیقی برخوردیم، که نه مادی بود، و نه آثار و احکام ماده را داشت، می‏فهمیم پس راه اثبات و نفی این مصداق غیر آن راهی است که علوم طبیعی در کشف اسرار طبیعت طی می‏کند، بلکه راه دیگری است، که ربطی بعلوم طبیعی ندارد، آری علمی که درباره اسرار و حقایق داخل طبیعت بحث می‏کند، چه ارتباطی با حقایق خارج از طبیعت دارد؟ و اگر هم بخواهد در آنگونه مسائل دست درازی نموده، چیزی را اثبات و یا نفی کند، در حقیقت فضولی کرده است، و نباید باثبات و نفی آن اعتنائی کرد.

و آن دانشمند طبیعی دانی هم که در اینگونه مسائل غیر طبیعی دخل و تصرفی کرده، و اظهار نظری نموده، نیز فضولی کرده، و بیهوده سخن گفته است، و بکسی میماند که عالم بعلم لغت است، و بخواهد از علم خودش احکام فلکی را اثبات و یا نفی کند، بنظرم همین مقدار برای روشن شدن خواننده عزیز کافی است، و بیشترش اطاله سخن است، لذا به تفسیر بقیه آیات مورد بحث می‏پردازیم.

(فاتقوا النار التی وقودها الناس و الحجارة) الخ، هر چند سوق آیات از اول سوره بمنظور بیان حال منافقین، و کفار، و متقین بود، و میخواست حال هر سه طائفه را بیان کند، لکن خدای سبحان، از آنجائیکه در آیه: (یا ایها الناس اعبدوا ربکم) الخ، خطابرا متوجه هر سه کرد، و همه مردم را بسوی پرستش خود دعوت نمود، قهرا مردم در مقابل این دعوت به دو قسم تقسیم شدند، پذیرنده و نپذیرنده، چون بطور کلی دعوت از حیث اجابت و عدم اجابت بغیر از این دو طائفه تقسیم نمی‏پذیرد، و مردم در برابر آن یا مؤمنند.

و یا کافر، و اما در منافق سخن از ظاهر و باطن بمیان می‏آید، و وقتی شخصی منافق شناخته میشود، که زبان و دلش یکسان نباشد، و در نتیجه مردم در دعوت نامبرده یا زبان و قلبشان با هم آنرا می‏پذیرند، و بدان ایمان می‏آورند، و یا هم با زبان و هم با قلب آنرا انکار می‏کنند، و یا آنکه بزبان می‏پذیرند، و با قلب انکار می‏کنند، و شاید بهمین جهت بود که در آیه مورد بحث و آیه بعدش مردم را دو دسته کرد، و منافقین را نام نبرد، و نیز بهمین جهت بجای عنوان متقین عنوان مؤمنین را ذکر کرد.

و اما الفاظ آیه: کلمه (وقود) بمعنای آتش‏گیرانه است، (که در قدیم به صورت سنگ و چخماق بود، و در امروز به صورت فندک در آمده) و در آیه مورد بحث تصریح کرده: باینکه آتش‏گیرانه دوزخ، انسانهایند، که خود باید در آن بسوزند، پس انسانها هم آتش‏گیرانه‏اند، و هم هیزم آن، و این معنا در آیه: (ثم فی النار یسجرون) نیز آمده، چون می‏فرماید: سپس در آتش افروخته می‏شوند، و همچنین آیه: (نار الله الموقدة، التی تطلع علی الافئدة، آتش افروخته که از دلها سر می‏زند).

 التماس دعا

 

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

گلگلگلگلگل 

 سوره ی بقره مدنی است و  ٢٨۶ آیه دارد

آیات١٧تا٢۴

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٥