تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات30تا37)

گل سوره ی بقرهگل

گل تفسیر  المیزان علامه طباطبایی(رحمة الله تعالی علیه)گل

گلبه نقل از نرم افزار قرآنی سلیمگل

گلآیات30تا37  گل

گلگلگلگلگل

گلترجمه ی آیات  گل   

و چون پروردگارت بفرشتگان گفت: من میخواهم در زمین جانشینی بیافرینم گفتند: در آنجا مخلوقی پدید می‏آوری که تباهی کنند و خونها بریزند؟ با ایشنکه ما تو را بپاکی می‏ستائیم و تقدیس میگوئیم؟ گفت من چیزها میدانم که شما نمیدانید(30) .

و خدا همه نامها را بادم بیاموخت پس از آن همه آنانرا بفرشتگان عرضه کرد و گفت اگر راست میگوئید مرا از نام اینها خبر دهید(31) .

گفتند تو را تنزیه می‏کنیم ما دانشی جز آنچه تو بما آموخته‏ای نداریم که دانای فرزانه تنها توئی (32) .

گفت ای آدم، فرشتگان را از نام ایشان آگاه کن و چون از نام آنها آگاهشان کرد گفت مگر بشما نگفتم که من نهفته‏های آسمان و زمین را میدانم، آنچه را که شما آشکار کرده‏اید و آنچه را پنهان میداشتید میدانم (33) .

و چون بملائکه گفتیم برای آدم سجده کنید پس همه سجده کردند بجز ابلیس که از اینکار امتناع کرد و کبر ورزید و او از کافران بود (34) .

و گفتیم: ای آدم تو و همسرت در بهشت آرام گیرید و از آن بفراوانی از هر جا که خواستید بخورید و نزدیک این درخت مشوید که از ستمگران خواهید شد (35) .

و شیطان ایشانرا از نعمت بهشت بینداخت و از آن زندگی آسوده که داشتند بیرونشان کرد، گفتیم: با همین وضع که دشمن یکدیگرید پائین روید که تا مدتی در زمین قرارگاه و بهره دارید (36) .

و آدم از پروردگار خود سخنانی فرا گرفت و خدا او را به بخشید که وی بخشنده و رحیم است (37) .

 

گلتفسیر آیاتگل

 

این آیات متعرض آن فرضی است که بخاطر آن انسان بسوی دنیا پائین آمد، و نیز حقیقت خلافت در زمین، و آثار و خواص آنرا بیان می‏کند، و این مطلب بر خلاف سائر داستانهائیکه در قرآن آمده، تنها در یکجا آمده است، و آن همین جا است.

 (و اذ قال ربک) الخ، بزودی سخنی در معنای گفتار خدایتعالی، و همچنین گفتار ملائکه و شیطان انشاء الله در جلد چهارم فارسی این کتاب خواهد آمد.

 (قالوا أ تجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء؟ و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک) پاسخی که در این آیه از ملائکه حکایت شده، اشعار بر این معنا دارد، که ملائکه از کلام خدایتعالی که فرمود: میخواهم در زمین خلیفه بگذارم، چنین فهمیده‏اند که این عمل باعث وقوع فساد و خونریزی در زمین میشود، چون میدانسته‏اند که موجود زمینی بخاطر اینکه مادی است، باید مرکب از قوائی غضبی و شهوی باشد، و چون زمین دار تزاحم و محدود الجهات است، و مزاحمات در آن بسیار میشود، مرکباتش در معرض انحلال، و انتظامهایش و اصلاحاتش در مظنه فساد و بطلان واقع میشود، لا جرم زندگی در آن جز بصورت زندگی نوعی و اجتماعی فراهم نمیشود، و بقاء در آن بحد کمال نمی‏رسد، جز با زندگی دسته جمعی، و معلوم است که این نحوه زندگی بالاخره بفساد و خونریزی منجر میشود.

در حالیکه مقام خلافت همانطور که از نام آن پیداست، تمام نمیشود مگر به اینکه خلیفه نمایشگر مستخلف باشد، و تمامی شئون وجودی و آثار و احکام و تدابیر او را حکایت کند، البته آن شئون و آثار و احکام و تدابیری که بخاطر تامین آنها خلیفه و جانشین برای خود معین کرده.

و خدای سبحان که مستخلف این خلیفه است، در وجودش مسمای باسماء حسنی، و متصف بصفات علیائی از صفات جمال و جلال است، و در ذاتش منزه از هر نقصی، و در فعلش مقدس از هر شر و فسادی است، (جلت عظمته) .

و خلیفه‏ایکه در زمین نشو و نما کند، با آن آثاریکه گفتیم زندگی زمینی دارد، لایق مقام خلافت نیست، و با هستی آمیخته با آنهمه نقص و عیبش، نمیتواند آئینه هستی منزه از هر عیب و نقص، و وجود مقدس از هر عدم خدائی گردد، بقول معروف (تراب کجا؟ و رب الارباب کجا؟) .

و این سخن فرشتگان پرسش از امری بوده که نسبت بان جاهل بوده‏اند، خواسته‏اند اشکالی را که در مسئله خلافت یک موجود زمینی بذهنشان رسیده حل کنند، نه اینکه در کار خدایتعالی اعتراض و چون و چرا کرده باشند.

بدلیل این اعترافی که خدایتعالی از ایشان حکایت کرده، که دنبال سئوال خود گفته‏اند: (انک انت العلیم الحکیم، تنها دانای علی الاطلاق و حکیم علی الاطلاق توئی) ، چون این جمله با حرف (ان) که تعلیل را آماده می‏کند آغاز شده، می‏فهماند که فرشتگان مفاد جمله را مسلم میدانسته‏اند، (دقت بفرمائید) .

پس خلاصه کلام آنان باین معنا برگشت می‏کند که: خلیفه قرار دادن تنها باین منظور است که آن خلیفه و جانشین با تسبیح و حمد و تقدیس زبانی، و وجودیش، نمایانگر خدا باشد، و زندگی زمینی اجازه چنین نمایشی باو نمیدهد، بلکه بر عکس او را بسوی فساد و شر می‏کشاند.

از سوی دیگر، وقتی غرض از خلیفه نشاندن در زمین، تسبیح و تقدیس بان معنا که گفتیم حکایت کننده و نمایشگر صفات خدائی تو باشد، از تسبیح و حمد و تقدیس خود ما حاصل است، پس خلیفه‏های تو مائیم، و یا پس ما را خلیفه خودت کن، خلیفه شدن این موجود زمینی چه فایده‏ای برای تو دارد؟.

خدایتعالی در رد این سخن ملائکه فرمود: (انی اعلم ما لا تعلمون، و علم آدم الاسماء کلها،) .

زمینه و سیاق کلام بدو نکته اشاره دارد، اول اینکه منظور از خلافت نامبرده جانشینی خدا در زمین بوده، نه اینکه انسان جانشین ساکنان قبلی زمین شوند، که در آن ایام منقرض شده بودند، و خدا خواسته انسان را جانشین آنها کند، همچنانکه بعضی از مفسرین این احتمال را داده‏اند.

برای اینکه جوابیکه خدای سبحان بملائکه داده، این است که اسماء را بادم تعلیم داده، و سپس فرموده: حال، ملائکه را از این اسماء خبر بده، و این پاسخ با احتمال نامبرده هیچ تناسبی ندارد.

و بنا بر این، پس دیگر خلافت نامبرده اختصاصی بشخص آدم (علیه‏السلام‏) ندارد، بلکه فرزندان او نیز در این مقام با او مشترکند، آنوقت معنای تعلیم اسماء، این میشود: که خدایتعالی این علم را در انسان‏ها بودیعه سپرده، بطوریکه آثار آن ودیعه، بتدریج و بطور دائم، از این نوع موجود سر بزند، هر وقت بطریق آن بیفتد و هدایت شود، بتواند آن ودیعه را از قوه بفعل در آورد.

دلیل و مؤید این عمومیت خلافت، آیه: (اذ جعلکم خلفاء من بعد قوم نوح، که شما را بعد از قوم نوح خلیفه‏ها کرد) ، و آیه: (ثم جعلناکم خلائف فی الارض، و سپس شما را خلیفه‏ها در زمین کردیم) ، و آیه: (و یجعلکم خلفاء الارض، و شما را خلیفه‏ها در زمین کند) میباشد.

نکته دوم این است که خدای سبحان در پاسخ و رد پیشنهاد ملائکه، مسئله فساد در زمین و خونریزی در آنرا، از خلیفه زمینی نفی نکرد، و نفرمود: که نه، خلیفه‏ایکه من در زمین میگذارم خونریزی نخواهند کرد، و فساد نخواهند انگیخت، و نیز دعوی ملائکه را) مبنی بر اینکه ما تسبیح و تقدیس تو می‏کنیم) انکار نکرد، بلکه آنانرا بر دعوی خود تقریر و تصدیق کرد.

در عوض مطلب دیگری عنوان نمود، و آن این بود که در این میان مصلحتی هست، که ملائکه قادر بر ایفاء آن نیستند، و نمیتوانند آنرا تحمل کنند، ولی این خلیفه زمینی قادر بر تحمل و ایفای آن هست، آری انسان از خدای سبحان کمالاتی را نمایش میدهد، و اسراری را تحمل می‏کند، که در وسع و طاقت ملائکه نیست.

این مصلحت بسیار ارزنده و بزرگ است، بطوریکه مفسده فساد و سفک دماء را جبران می‏کند، ابتداء در پاسخ ملائکه فرمود: (من میدانم آنچه را که شما نمیدانید) ، و در نوبت دوم، بجای آن جواب، اینطور جواب میدهد: که (آیا بشما نگفتم من غیب آسمانها و زمین را بهتر میدانم؟) و مراد از غیب، همان اسماء است، نه علم آدم بان اسماء، چون ملائکه اصلا اطلاعی نداشتند از اینکه در این میان اسمائی هست، که آنان علم بدان ندارند، ملائکه این را نمیدانستند، نه اینکه از وجود اسماء اطلاع داشته، و از علم آدم بانها بی اطلاع بوده‏اند، و گر نه جا نداشت خدایتعالی از ایشان از اسماء بپرسد، و این خود روشن است، که سئوال نامبرده بخاطر این بوده که ملائکه از وجود اسماء بی خبر بوده‏اند.

و گر نه حق مقام، این بود که باین مقدار اکتفاء کند، که بادم بفرماید: (ملائکه را از اسماء آنان خبر بده) ، تا متوجه شوند که آدم علم بانها را دارد، نه اینکه از ملائکه بپرسد که اسماء چیست؟ پس این سیاق بما می‏فهماند: که ملائکه ادعای شایستگی برای مقام خلافت کرده، و اذعان کردند باینکه آدم این شایستگی را ندارد، و چون لازمه این مقام آنست که خلیفه اسماء را بداند، خدایتعالی از ملائکه از اسماء پرسید، و آنها اظهار بی اطلاعی کردند، و چون از آدم پرسید، و جواب داد باین وسیله لیاقت آدم برای حیازت این مقام، و عدم لیاقت فرشتگان ثابت گردید.

نکته دیگر که در اینجا هست اینستکه، خدای سبحان دنباله سئوال خود، این جمله را اضافه فرمود)  (ان کنتم صادقین، اگر راستگو هستید) ، و این جمله اشعار دارد بر اینکه ادعای ملائکه  ادعای صحیحی نبوده، چون چیزیرا ادعا کرده‏اند که لازمه‏اش داشتن علم است.

 (و علم آدم الاسماء کلها، ثم عرضهم) الخ، این جمله اشعار دارد بر اینکه اسماء نامبرده، و یا مسماهای آنها موجوداتی زنده و دارای عقل بوده‏اند، که در پس پرده غیب قرار داشته‏اند، و بهمین جهت علم بانها غیر آن نحوه علمی است که ما باسماء موجودات داریم، چون اگر از سنخ علم ما بود، باید بعد از آنکه آدم بملائکه خبر از آن اسماء داد، ملائکه هم مثل آدم دانای بان اسماء شده باشند، و در داشتن آن علم با او مساوی باشند، برای اینکه هر چند در اینصورت آدم بانان تعلیم داده، ولی خود آدم هم بتعلیم خدا آنرا آموخته بود.

پس دیگر نباید آدم اشرف از ملائکه باشد، و اصولا نباید احترام بیشتری داشته باشد، و خدا او را بیشتر گرامی بدارد، و ای بسا ملائکه از آدم برتری و شرافت بیشتری میداشتند.

و نیز اگر علم نامبرده از سنخ علم ما بود، نباید ملائکه بصرف اینکه آدم علم باسماء دارد قانع شده باشند، و استدلالشان باطل شود، آخر در ابطال حجت ملائکه این چه استدلالی است؟ که خدا بیک انسان مثلا علم لغت بیاموزد، و آنگاه وی را برخ ملائکه مکرم خود بکشد، و بوجود او مباهات کند، و او را بر ملائکه برتری دهد، با اینکه ملائکه آنقدر در بندگی او پیش رفته‏اند که، (لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون، از سخن خدا پیشی نمی‏گیرند، و بامر او عمل می‏کنند) ، آنگاه باین بندگان پاک خود بفرماید: که این انسان جانشین من و قابل کرامت من هست، و شما نیستید؟ آنگاه اضافه کند که اگر قبول ندارید، و اگر راست میگوئید که شایسته مقام خلافتید، و یا اگر در خواست این مقام را می‏کنید، مرا از لغت‏ها و واژه‏هائیکه بعدها انسانها برای خود وضع می‏کنند، تا بوسیله آن یکدیگر را از منویات خود آگاه سازند، خبر دهید.

علاوه بر اینکه اصلا شرافت علم لغت مگر جز برای این است که از راه لغت، هر شنونده‏ای بمقصد درونی و قلبی گوینده پی ببرد؟ و ملائکه بدون احتیاج بلغت و تکلم، و بدون هیچ واسطه‏ای اسرار قلبی هر کسی را میدانند، پس ملائکه یک کمالی مافوق کمال تکلم دارند.

و سخن کوتاه آنکه معلوم میشود آنچه آدم از خدا گرفت، و آن علمی که خدا بوی آموخت، غیر آن علمی بود که ملائکه از آدم آموختند، علمی که برای آدم دست داد، حقیقت علم باسماء بود، که فرا گرفتن آن برای آدم ممکن بود، و برای ملائکه ممکن نبود، و آدم اگر مستحق و لایق خلافت خدائی شد، بخاطر همین علم باسماء بوده، نه بخاطر خبر دادن از آن، و گر نه بعد از خبر دادنش، ملائکه هم مانند او با خبر شدند، دیگر جا نداشت که باز هم بگویند: ما علمی نداریم، (سبحانک لا علم لنا، الا ما علمتنا، منزهی تو، ما جز آنچه تو تعلیممان داده‏ای چیزی نمی‏دانیم) .

پس از آنچه گذشت روشن شد، که علم باسماء آن مسمیات، باید طوری بوده باشد که از حقایق و اعیان وجودهای آنها کشف کند، نه صرف نامها، که اهل هر زبانی برای هر چیزی می‏گذارند، پس معلوم شد که آن مسمیات و نامیده‏ها که برای آدم معلوم شد، حقایقی و موجوداتی خارجی بوده‏اند، نه چون مفاهیم که ظرف وجودشان تنها ذهن است، و نیز موجوداتی بوده‏اند که در پس پرده غیب، یعنی غیب آسمانها و زمین نهان بوده‏اند، و عالم شدن بان موجودات غیبی، یعنی آنطوریکه هستند، از یکسو تنها برای موجود زمینی ممکن بوده، نه فرشتگان آسمانی، و از سوی دیگر آن علم در خلافت الهیه دخالت داشته است.

کلمه (اسماء) در جمله (و علم آدم الاسماء کلها) الخ، از نظر ادبیات، جمعی است که الف و لام بر سرش در آمده، و چنین جمعی به تصریح اهل ادب افاده عموم می‏کند، علاوه بر اینکه خود آیه شریفه با کلمه (کلها، همه‏اش) این عمومیت را تاکید کرده.

در نتیجه مراد بان، تمامی اسمائی خواهد بود که ممکن است نام یک مسما واقع بشود، چون در کلام، نه قیدی آمده، و نه عهدی، تا بگوئیم مراد، آن اسماء معهود است.

از سوی دیگر کلمه: (عرضهم، ایشانرا بر ملائکه عرضه کرد) ، دلالت می‏کند بر اینکه هر یک از آن اسماء یعنی مسمای بان اسماء، موجودی دارای حیاة و علم بوده‏اند، و در عین اینکه علم و حیاة داشته‏اند، در پس حجاب غیب، یعنی غیب آسمانها و زمین قرار داشته‏اند.

گو اینکه اضافه غیب به آسمانها و زمین، ممکن است در بعضی موارد اضافه تبعیضی باشد، و لکن از آنجا که مقام آیه شریفه مقام اظهار تمام قدرت خدایتعالی، و تمامیت احاطه او، و عجز ملائکه، و نقص ایشان است، لذا لازم است بگوئیم اضافه نامبرده (مانند اضافه در جمله خانه زید -) اضافه ملکی باشد.

در نتیجه می‏رساند: که اسماء نامبرده اموری بوده‏اند که از همه آسمانها و زمین غایب بوده، و بکلی از محیط کون و وجود بیرون بوده‏اند.

وقتی این جهات نامبرده را در نظر بگیریم، یعنی عمومیت اسماء را، و اینکه مسماهای بان اسماء دارای زندگی و علم بوده‏اند، و اینکه در غیب آسمانها و زمین قرار داشته‏اند، آنوقت با کمال وضوح و روشنی همان مطلبی از آیات مورد بحث استفاده می‏شود، که آیه: (و ان من شی‏ء الا عندنا خزائنه، و ما ننزله الا بقدر معلوم، هیچ چیز نیست مگر آنکه نزد ما خزینه‏های آن هست، و ما از آن خزینه‏ها نازل نمی‏کنیم، مگر باندازه معلوم) ، در صدد بیان آنست.

 چون خدای سبحان در این آیه خبر میدهد باینکه آنچه از موجودات که کلمه) شی‏ء - چیز) بر آن اطلاق بشود، و در وهم و تصور در آید، نزد خدا از آن چیز خزینه‏هائی انباشته است، که نزد او باقی هستند، و تمام شدنی برایشان نیست، و بهیچ مقیاسی هم قابل سنجش، و بهیچ حدی قابل تحدید نیستند، و سنجش و تحدید را در مقام و مرتبه انزال و خلقت می‏پذیرند، و کثرتی هم که در این خزینه‏ها هست، از جنس کثرت عددی نیست، چون کثرت عددی ملازم با تقدیر و تحدید است، بلکه کثرت آنها از جهت مرتبه و درجه است، و بزودی انشاء الله در سوره حجر در تفسیر آیه نامبرده کلامی دیگر خواهد آمد.

پس حاصل کلام این شد: که این موجودات زنده و عاقلی که خدا بر ملائکه عرضه کرد، موجوداتی عالی و محفوظ نزد خدا بودند، که در پس حجاب‏های غیب محجوب بودند، و خداوند با خیر و برکت آنها هر اسمی را که نازل کرد، در عالم نازل کرد، و هر چه که در آسمانها و زمین هست از نور و بهای آنها مشتق شده است، و آن موجودات با اینکه بسیار و متعددند، در عین حال تعدد عددی ندارند، و اینطور نیستند که اشخاص آنها با هم متفاوت باشند، بلکه کثرت و تعدد آنها از باب مرتبه و درجه است، و نزول اسم از ناحیه آنها نیز باین نحو نزول است.

 (و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون) آنچه ملائکه اظهار بدارند، و آنچه پنهان کنند، دو قسم از غیب نسبی است، یعنی بعضی از غیب‏های آسمانها و زمین است، و بهمین جهت در مقابل آن جمله: (أعلم غیب السماوات و الارض) قرار گرفت، تا شامل هر دو قسم غیب یعنی غیب داخل در عالم ارضی و سماوی، و غیب خارج از آن بشود.

تقید جمله: (کنتم تکتمون ) بقید (کنتم) ، باین معنا اشعار دارد: که در این میان در خصوص آدم و خلافت او، اسراری مکتوم و پنهان بوده، و ممکن است این معنا را از آیه بعدی هم، که می‏فرماید: (فسجدوا الا ابلیس، ابی و استکبر و کان من الکافرین) ، استفاده کرد.

چون از این جمله بر می‏آید که ابلیس قبل از بوجود آمدن صحنه خلقت آدم، و سجده ملائکه، کافر بوده (چون فرموده کان من الکافرین، از کافرین بود) و سجده نکردنش، و مخالفت ظاهریش، ناشی از مخالفتی بوده که در باطن، مکتوم داشته.

و از همین جا روشن میشود که سجده ملائکه، و امتناع ابلیس از آن، یک واقعه‏ای بوده که در فاصله فرمایش خدا:) انی اعلم ما لا تعلمون) ، و بین فرمایش دیگرش (اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون) الخ، واقع شده و نیز از آن استفاده میشود که بخاطر چه سری جمله: (انی اعلم مالا تعلمون) الخ، را بار دوم مبدل کرد بجمله: (انی اعلم غیب السماوات و الارض) .

 

بحث روایتی

در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: اگر ملائکه موجودات زمینی را قبلا ندیده بودند، که خونریزی کردند، از کجا گفتند (اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء؟) .

مؤلف: ممکن است این فرمایش امام اشاره باشد، بدورانی که قبل از دوران بنی آدم در زمین گذشته، همچنانکه اخباری نیز در این باره رسیده است، و این با بیان ما که گفتیم: ملائکه مسئله خونریزی و فساد را از کلام خدایتعالی: (انی جاعل فی الارض خلیفة) الخ فهمیدند.

منافات ندارد، بلکه اصولا اگر بیان ما در نظر گرفته نشود، کلام ملائکه قیاسی مذموم میشود نظیر قیاسی که ابلیس کرد، (چون صرف اینکه در دوران قبل موجوداتی چنین و چنان کردند، دلیل نمیشود بر اینکه موجودی دیگر نیز آنچنان باشد) .

و نیز در تفسیر عیاشی از آنجناب روایت شده که زراره گفت: وارد بر حضرت ابی جعفر امام باقر (علیه‏السلام‏) شدم، فرمود: از اخبار شیعه چه چیزهائی داری؟ عرضه داشتم: نزد من از احادیث شیعه مقدار زیادی هست، و من میخواستم آتشی بیفروزم، و همه را در آتش بسوزانم، فرمود: آنها را پنهان کن، تا آنچه را بنظرت درست نمی‏آید فراموش کنی، در اینجا بیاد احادیث مربوط بادم افتادم، امام باقر (علیه‏السلام‏) فرمود: ملائکه چه اطلاعی از خلقت آدم داشتند، که گفتند: (أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء) .

زراره سپس اضافه کرد: که امام صادق (علیه‏السلام‏) هر وقت گفتگو از مسئله آدم بمیان می‏آمد، می‏فرمود: این جریان ردی است بر قدریه، که منکر قدر هستند، چون می‏رساند سرنوشت انسان قبل از هستیش معین شده، آنگاه امام صادق (علیه‏السلام‏) فرمود: آدم در آسمان از میانه فرشتگان رفیقی داشت، بعد از آنکه از آسمان بزمین هبوط کرد، آن رفیق آسمانیش از فراق وی ناراحت شد، و نزد خدا شکایت کرد، اجازه خواست تا بزمین هبوط کند، و احوالی از رفیقش بپرسد، خدایتعالی باو اجازه داد، فرشته هبوط کرد، و آدم را دید، که در بیابانی خشک و بدون گیاه نشسته، همینکه رفیق آسمانیش را دید، (از شدت دلتنگی) دست بسر گذاشت، و فریادی اندوه بار بزد.

امام صادق (علیه‏السلام‏) می‏فرمود: میگویند: آدم این فریاد خود را بگوش همه خلق رسانید، (البته این است که همه فضا را با فریاد خود پر کرد، و خلاصه منظور از خلق انسانها نیستند چون آنروز غیر از آدم انسانی دیگر نبود،) فرشته چون این اندوه آدم بدید، گفت: ای آدم گویا پروردگارت را نافرمانی کردی، و خود را دچار بلائی کرده‏ای، که تاب تحملش را نداری، هیچ میدانی که خدایتعالی در باره تو بما چه گفت؟ و ما در پاسخ چه گفتیم؟ آدم گفت: نه، هیچ اطلاعی ندارم، رفیقش گفت خدا فرمود: (انی جاعل فی الارض خلیفة) الخ، و ما گفتیم: (أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء) ؟ و معلوم میشود که خدا تو را برای این آفریده، که در زمین باشی، با این حال آیا توقع داری که هنوز در آسمان باشی؟ آنگاه امام صادق سه بار فرمود: بخدا سوگند آدم با این مژده تسلیت یافت.

مؤلف: از این روایت بر می‏آید که بهشت آدم که در آنجا خلق شد، و از آنجا هبوط کرد، در آسمان بوده، و بزودی روایاتی دیگر نیز می‏آید، که مؤید این معنا است.

و نیز در همان تفسیر از ابی العباس از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که گفت: از آنجناب از آیه: (و علم آدم الاسماء کلها) الخ پرسیدم، که آن اسماء چه بوده؟ فرمود: اسامی دواها و گیاهان و درختان و کوههای زمین بود.

و نیز در همان تفسیر از داود بن سرحان عطار روایت کرده که گفت: نزد امام صادق (علیه‏السلام‏) بودم، دستور داد سفره آوردند، و ما غذا خوردیم، سپس دستور داد طشت و دستسنان (لگن یا حوله) را، آوردند عرضه داشتم: فدایت شوم منظور از اسماء در آیه (و علم آدم الاسماء) الخ چیست؟ آیا همین طشت و دست سنان نیز از آن اسماء است؟ حضرت فرمود: دره‏ها و تنگه‏ها و بیابانها از آنست، و با دست خود اشاره به پستیها و بلندیها کرد.

و در کتاب معانی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: خدای عز و جل اسامی حجت‏های خود همگی را بادم بیاموخت، آنگاه آنان را که در آن روز ارواحی بودند بر ملائکه عرضه کرد، و بملائکه فرمود: مرا از اسامی این حجت‏ها خبر دهید، اگر راست میگوئید، که بخاطر تسبیح و تقدیستان از آدم سزاوارتر بخلافت در زمین هستید، ملائکه گفتند: (سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم) ، منزهی تو، ما جز آنچه تو بما تعلیم کرده‏ای علمی نداریم، که تنها توئی دانای حکیم) ، آنگاه خدایتعالی بادم فرمود: ای آدم (أنبئهم باسماء هم) ، تو ملائکه را باسماء آنان خبر ده، (فلما أنبئهم باسمائهم) پس همینکه آدم ملائکه را از اسماء آنان خبر داد، ملائکه بمنزلت عظیمی که حجت‏های خدا نزد خدا دارند پی بردند، و فهمیدند که آنان سزاوارترند بخلافت تا ایشان، و آن حجت‏هایند که میتوانند جانشین خدا در زمین، و حجت‏های او بر خلق باشند، آنگاه حجت‏ها را از نظر ملائکه پنهان کرد، و ایشانرا وادار کرد که تا با ولایت و محبت آن حجت‏ها وی را عبادت کنند، و بایشان فرمود: (الم اقل لکم انی اعلم غیب السماوات و الارض؟ و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون؟) .

مؤلف: خواننده عزیز با مراجعه به بیانیکه گذشت، متوجه میشود که این روایات چه معنا میدهد، و اینکه میان اینها و روایات قبل از اینها منافاتی نیست، چون در گذشته گذشت که آیه: (و ان من شی‏ء الا عندنا خزائنه) الخ، این معنا را دست میدهد: که هیچ چیز نیست مگر آنکه در خزینه‏های غیب وجود دارد، و آنچه الان در دسترس ما هست با نزول از آنجا باین صورت در آمده‏اند، و هر اسمی که در مقابل معنا و مسمائی از این مسمیات اسم هست برای همین مسما در خزائن غیب نیز هست.

پس در نتیجه هیچ فرقی نیست بین اینکه گفته شود: خدا آنچه در خزائن غیب هست، یعنی غیب آسمانها و زمین را بادم تعلیم داد، و بین اینکه گفته شود: خداوند اسم همه چیز را که باز غیب آسمانها و زمین است بادم بیاموخت، چون روشن است که نتیجه هر دو یکی است.

و مناسب این مقام آنست که یک عده از اخبار طینت را که مؤید بیان ما است در اینجا بیاوریم، و لذا ما حدیثی را که مرحوم مجلسی در بحار آورده در اینجا نقل می‏کنیم، وی از جابر بن عبد الله روایت می‏کند که گفت برسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشتم: اولین چیزیکه خدا خلق کرد، چه بود؟ فرمود: ای جابر نور پیغمبرت بود، که خدا اول آنرا آفرید، و سپس از او هر چیز دیگری را خلق کرد، آنگاه آنرا در پیش روی خود در مقام قربش نگه داشت، و خدا میداند چه مدت نگه داشت، آنگاه آن نور را چند قسم کرد، عرش را از یک قسم آن، و کرسی را از یک قسمش، و حاملان عرش و سکنه کرسی را از یک قسمش بیافرید، و قسم چهارم را در مقام حب آنمقدار که خود میداند نگه داشت، و سپس همان را چند قسم کرد، قلم را از قسمی، و لوح را از قسمی، و بهشت را از قسمی دیگرش بیافرید، و قسم چهارم را آنقدر که خود میداند در مقام خوف نگه داشت، باز همان را اجزائی کرد، و ملائکه را از جزئی، و آفتابرا از جزئی، و ماه را از جزئی بیافرید، و قسم چهارم را آنقدر که خود میداند در مقام رجاء نگه داشت، و سپس همان را اجزائی کرد، عقل را از جزئی، و علم و حلم را از جزئی، و عصمت و توفیق را از جزئی بیافرید، و باز قسم چهارمش را آنقدر که خود میداند در مقام حیاء نگه داشت. 

و سپس با دید هیبت بان قسم از نور من که باقی مانده بود نظر افکند، و آن نور شروع کرد به نور باریدن، و در نتیجه صد و بیست و چهار هزار قطره نور از او جدا شد، که خدا از هر قطره‏ای روح پیغمبری و رسولی را بیافرید، و سپس آن ارواح شروع کردند به دم زدن، و خدا از دم آنها ارواح اولیاء، و شهداء و صالحین، را بیافرید.

مؤلف: اخبار در این معانی بسیار زیاد است، و خواننده گرامی اگر با نظر دقت و تامل در آنها بنگرد، خواهد دید که همه شواهدی هستند بر بیان گذشته ما، و انشاء الله بزودی بحثی در پیرامون بعضی از آنها خواهد آمد، تنها چیزیکه عجالتا در اینجا لازم است سفارش کنم، این است که زنهار وقتی باین اخبار بر میخوری، باید در نظر داشته باشی که باثاری از معادن علم و منابع حکمت بر خورده‏ای، فوری مگو که اینها از جعلیات صوفی مابان، و اوهام خرافه‏پرستان است، برای اینکه برای عالم خلقت اسراری است، که اینک می‏بینیم طبقاتی از اقوام مختلف انسانی هنوز هم که هنوز است لحظه‏ای از جستجو و بحث پیرامون اسرار خلقت نمی‏آسایند، همچنانکه از روز نخست که بشر در زمین منتشر گردید، هر مجهولی که برایش کشف شد، پی بمجهولهای بسیاری دیگر برد، با اینکه همه بحثها که تاکنون پی گیری شده، در چار دیواری عالم طبیعت بوده، که پست‏ترین و تنگ‏ترین عوالم است.

این کجا و عالم ماورای طبیعت کجا؟ که عوالم نور و وسعت است.

خواننده عزیز تا اینجا متوجه شد که جمله:) و ما کنتم تکتمون) الخ، دلالت میکرد بر اینکه: در میان ملائکه) و لو یکنفر از ایشان بنام ابلیس) امری مکتوم بوده، که از اظهار آن خودداری می‏کرده‏اند، و بزودی آن امر (که همان کفر ابلیس باشد) آشکار میشود، و این معنا با جمله: (أبی و استکبر و کان من الکافرین) ، بی مناسبت نیست، چون در این جمله نفرمود: ابلیس از سجده امتناع ورزید، و تکبر کرد، و کافر شد، بلکه فرموده: و از کافران بود، معلوم میشود این، یکی از همان اموری بوده که مکتوم بوده، و خداوند با این صحنه آنرا بر ملا کرده.

و نیز متوجه شد، که داستان سجده تقریبا و یا تحقیقا میان دو جمله: (انی اعلم ما لا تعلمون) الخ، و جمله: (و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون) الخ واقع شده، و یا مثل آنست که واقع شده باشد، در نتیجه آیه: (و اذ قال ربک للملائکة اسجدوا لآدم) الخ، نظیر جمله‏ای میماند که از میان چند جمله استخراج شده باشد تا راهی برای انتقال به داستان بهشت پیدا شود، چون اگر بخاطر داشته باشید گفتیم: این آیات منظور اصلیش بیان خلافت انسان، و موقعیت او، و چگونگی نازل شدنش به دنیا و مال کار او از سعادت و شقاوت است، پس در چنین مقامی اعتنای زیادی به نقل داستان سجده ندارد، مگر باشاره اجمالی آن، تا باین ترتیب وسیله‏ای شود برای ذکر داستان بهشت، و هبوط آدم، (دقت فرمائید) .

پس وجه اعراض از تفصیل باختصار گوئی نیز همین بود، و ای بسا سر التفات از غیبت در (اذ قال   ربک) الخ، به تکلم در (اذ قلنا) الخ باز همین باشد.

و بنا بر آنچه گذشت نسبت کتمان بهمه ملائکه دادن، با اینکه تنها یک نفر از آنان بنام ابلیس کفر درونی خود را پنهان کرده بود، از باب رعایت دأب کلامی است، که عمل یکنفر را بجماعتی که با آن یکنفر آمیخته‏اند، و امتیازی بینشان نیست، نسبت میدهند.

البته ممکن است وجه دیگری داشته باشد، و آن این باشد که ملائکه از ظاهر کلام خدا که فرمود: (انی جاعل فی الارض خلیفة) ، این معنا را فهمیدند و آنرا کتمان کرده‏اند، که مراد خدا بخلیفه قرار دادن در زمین اطلاق خلافت باشد چون ملائکه احتمال نمیدادند که یک موجود مادی و زمینی بتواند مقام خلافت خدائی را دارا شود، خدا هم که در کلام خود نفرمود: چه کسی را میخواهم در زمین خلیفه کنم، بلکه بطور مطلق فرمود: میخواهم اینکار را بکنم، لذا خدایتعالی فرمود: (من میدانم آنچه را که همه شما ملائکه اظهار میدارید، و هم آنچه را پنهان می‏کنید) ، مؤید این وجه این است که بعد از رد کلام ملائکه، و اثبات لیاقت خلافت برای آدم، برای بار دوم بملائکه فرمود: که باید بر آدم سجده کنید، چون می‏فهماند هنوز حضور قلبی ملائکه و آن پندارشان زایل نشده بود بعضی از روایات نیز بطوریکه خواهید دید بر این وجه دلالت دارد.

 (اسجدوا لادم) الخ، از این جمله اجمالا استفاده میشود که سجده برای غیر خدا جائز است در صورتیکه منظور از آن احترام و تکریم آن غیر خدا، و در عین حال خضوع و اطاعت امر خدا نیز بوده باشد، و نظیر این استفاده را از آیه: (و رفع ابویه علی العرش، و خروا له سجدا و قال یا ابت هذا تاویل رؤیای من قبل قد جعلها ربی حقا، پدر و مادر خود را بر تخت سلطنت نشانید، و ایشان و برادران همگی بمنظور تعظیم وی بسجده افتادند، یوسف بپدر گفت: پدرم این است تاویل آن رؤیائیکه قبلا دیده بودم، پروردگارم آن رؤیا را محقق کرد) ، نیز میتوان کرد.

و این خود اشکالی است که ممکن است بذهن کسی خطور کند و خلاصه جواب این است که اگر بیاد داشته باشید در سوره فاتحه گفتیم: عبادت، عبارت از آنست که بنده، خود را در مقام عبودیت در آورد، و عملا بندگی و عبادت خود را اثبات هم بکند، و همواره بخواهد که در بندگی ثابت بماند.

بنا بر این فعل عبادی باید فعلی باشد که صلاحیت برای اظهار مولویت مولی، و یا عبدیت عبد را داشته باشد، مانند سجده و رکوع کردن و یا جلو پای مولا بر خواستن، و یا دنبال سر او راه رفتن، و امثال آن، و هر چه این صلاحیت بیشتر باشد، عبادت بیشتر، و عبادیت متعین‏تر میشود، و از هر عملی در دلالت بر عزت مولویت، و ذلت عبودیت، روشن‏تر و واضح‏تر، دلالت سجده است، برای اینکه در سجده بنده بخاک می‏افتد، و روی خود را بخاک می‏گذارد.

و اما اینکه بعضی چه بسا گمان کرده‏اند: که سجده عبادت ذاتی است، و بجز عبادت هیچ عنوانی دیگر بر آن منطبق نیست، صحیح نیست، و نباید بدان اعتناء کرد، برای اینکه چیزیکه ذاتی شد، دیگر تخلف و اختلاف نمی‏پذیرد، و سجده اینطور نیست، زیرا ممکن است کسی همین عمل را بداعی دیگری غیر داعی تعظیم و عبادت بیاورد، مثلا بخواهد طرف را مسخره و استهزاء کند، و معلوم است که در اینصورت با اینکه همه آن خصوصیاتی را که سجده عبادتی دارد واجد است، مع ذلک عبادت نیست، بله، این معنا قابل انکار نیست، که معنای عبادت در سجده از هر عمل دیگری واضح‏تر و روشن‏تر بچشم می‏خورد.

خوب، وقتی معلوم شد که سجده عبادت ذاتی نیست، بلکه قصد عبادت لازم دارد، پس اگر در سجده‏ای مانعی تصور شود، ناگزیر از جهت نهی شرعی، و یا عقلی خواهد بود، و آنچه در شرع و یا عقل ممنوع است، این است که انسان با سجده خود برای غیر خدا، بخواهد برای آن غیر اثبات ربوبیت کند، و اما اگر منظورش از سجده صرف تحیت و یا احترام او باشد، بدون اینکه ربوبیت برای او قائل باشد، بلکه صرفا منظورش انجام یک نحو تعارف و تحیت باشد و بس، در اینصورت نه دلیل شرعی بر حرمت چنین سجده‏ای هست، و نه عقلی.

چیزیکه هست ذوق دینی، که مردم متدین آنرا از انس ذهن بظواهر دین کسب کرده‏اند، اقتضاء می‏کند که بطور کلی این عمل را بخدا اختصاص دهند، و برای غیر خدا هر چند از باب تعارف و تحیت باشد، بخاک نیفتند، این ذوق قابل انکار نیست، و لکن چنین هم نیست که هر عملی را که بمنظور اظهار اخلاص در باره خدا می‏آوریم، آوردن آن عمل در باره غیر خدا ممنوع باشد، و نتوانیم با آن عمل، نسبت به بندگان صالح خدا، و یا قبور اولیاء او، و یا آثار آنان اظهار محبت کنیم، چون چنین منعی از راه دلیل عقلی و یا نقلی نرسیده، و ما انشاء الله بزودی در محل مناسب باز پیرامون این مطلب بحث خواهیم کرد.

 

بحث روایتی

در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: بعد از آنکه خدایتعالی آدم را آفرید، ملائکه را امر فرمود تا برای او سجده کنند، ملائکه در دل بخود گفتند: ما گمان نمی‏کنیم خدا خلقی بیافریند که نزدش گرامی‏تر از ما باشد، ما همسایگان او، و مقرب‏ترین خلق نزد اوئیم، خدایتعالی فرمود: آیا بشما نگفتم: که من آنچه را اظهار و یا کتمان می‏کردید میدانم؟ یعنی آنچه را در باره جن زادگان (که قبلا در زمین فساد می‏کردند) ، اظهار داشتید، و آنچه را که (در باره لیاقت خود برای خلافت) پنهان کردید، میدانم، و بهمین جهت ملائکه بخاطر آنچه گفته بودند، و نیز آنچه پنهان کرده بودند بعرش خدا پناهنده شدند.

و در همین تفسیر نیز از علی بن الحسین (علیهماالسلام‏) حدیثی باین معنا آمده، و در آن فرموده: وقتی ملائکه بخطای خود پی بردند، متوسل بعرش شدند، و این خطا از عده‏ای از فرشتگان بود، نه از همه آنان، و آن عده، فرشتگان پیرامون عرش بودند، - تا آنجا که فرمود: - و این عده تا روز قیامت همچنان پناهنده عرش هستند.

مؤلف: ممکن است مضمون این دو روایت را از آیه‏ایکه حکایت کلام ملائکه است استفاده کرد، آنجا که گفتند: (و نحن نسبح بحمدک، و نقدس لک، تا جمله: سبحانک لا علم لنا، الا، ما علمتنا، انک انت العلیم الحکیم، و لکن روایت نامبرده خالی از اشکال نیست، برای اینکه در آیه همه ملائکه مامور به سجده شدند، و بغیر از ابلیس کسی در امتثال استثناء نشده، در جای دیگر هم فرموده:) ملائکه کلهم اجمعین سجده کردند) .

ولی بهر حال در توجیه روایت میگوئیم: بزودی خواهد آمد که عرش خدا عبارتست از علم، و روایات وارده از ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) ، نیز همین را میگوید، پس ملائکه‏ای که آن اعتراض را کرده بودند، فرشتگانی بودند، که با علم خدا سر و کار داشته‏اند، و چون بخطای خود پی بردند، باز بعلم او پناهنده شدند، و گفتند: تو منزهی از آنچه ما پنداشتیم، و ما جز آنچه تو بما دادی علمی نداریم، تنها دانای حکیم توئی)  (دقت بفرمائید) .

و بنا بر این مراد بجمله (و کان من الکافرین) الخ، این خواهد بود، که ابلیس از زمره قوم و قبیله جنی خودش بود، همانهائی که قبل از خلقت آدم در زمین زندگی می‏کردند، و قرآن کریم در جای دیگر در باره‏شان فرموده: (و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون، و الجان خلقناه من قبل من نار السموم، ما انسانرا از گلی خشکیده و سخت، که قبلا لایه‏ای قالب ریخته بود، بیافریدیم، و جن را قبلا از آتش زهرآگین خلق کردیم) ، و بنا بر این روایت، دیگر نسبت کتمان بهمه ملائکه دادن عنایتی زائد لازم ندارد، و نسبت نامبرده بنحو حقیقت خواهد بود، برای اینکه معنای مکتوم، معنائی بود که بقلب همه ملائکه خطور کرد، خواهی گفت: آنوقت این روایت با روایتی که می‏گفت: منظور، کتمان ابلیس است، که نخوت و امتناع از سجده برای آدم را کتمان کرده بود، منافات دارد، در جواب میگوئیم: که هیچ منافاتی نیست، و همه آنها را میتوان از آیه استفاده کرد، چون واقع مطلب هم همین بوده، شیطان تصمیم گرفته بود که اگر مامور بسجده بر آدم شود، مخالفت کند، ملائکه هم آن پندار غلط را پنداشته بودند.

و در کتاب قصص الانبیاء، از ابی بصیر روایت کرده که گفت: بامام صادق (علیه‏السلام‏) عرض کردم: آیا ملائکه سجده کردند؟ و جبهه‏های خود بر زمین نهادند؟ فرمود: آری، از ناحیه خدا مامور باین تکریم و احترام از آدم شدند.

و در کتاب تحف العقول آمده: که سجده ملائکه برای آدم (شرک نبود) ، بلکه اطاعت خدا، و محبتی بود که ملائکه نسبت بادم ورزیدند.

و در کتاب احتجاج، از موسی بن جعفر، از پدران بزرگوارش (علیهم‏السلام‏) روایت آمده، که فرمود: مردی یهودی از امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏) از معجزات رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ، پرسید، که آنجناب در مقابل سایر انبیاء چه معجزاتی داشت؟ مثلا همین آدم (آنقدر بزرگ بود که) خدا ملائکه را وادار کرد تا برای او سجده کنند، آیا از محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نیز چنین احترامی کرد؟ علی (علیه‏السلام‏) فرمود: درست است همینطور بود، و لکن سجده ملائکه برای آدم اطاعت و عبادت آدم نبود، و ملائکه آدم را در مقابل خدا نپرستیدند، بلکه خدایتعالی آنانرا بر اینکار وا داشت، تا اعترافی باشد از ملائکه بر برتری آدم، و رحمتی باشد از خدا برای او، ولی محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را فضیلتی بالاتر از این داد، خدای جل و علا با آن بزرگی و جبروتی که دارد، و با تمامی ملائکه‏اش، بر محمد صلوات و درود فرستاد، و صلوات فرستادن مؤمنین بر او را عبادت خود خواند، و تو ای یهودی تصدیق می‏کنی که این فضیلت بزرگتر است.

و در تفسیر قمی آمده: که خدا از آدم نخست مجسمه‏اش را ساخت، و چهل سال بهمان حال باقی گذاشت، چون ابلیس لعین از او می‏گذشت بان مجسمه میگفت: خدا تو را برای امری درست کرده آنگاه عالم آل محمد، (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: ابلیس با خود گفت: اگر خدا مرا بسجده بر این موجود امر کند، هرگز زیر بار نمی‏روم، تا آنجا که عالم فرمود: آنگاه خدا بملائکه فرمود: برای آدم سجده کنید، ملائکه سجده کردند، و ابلیس آنچه را در دل پنهان کرده بود بیرون انداخت، و حسد درونی خود را اظهار کرده از سجده برای آدم امتناع ورزید.

و در بحار، از قصص الانبیاء، از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: ابلیس مامور شد بسجده بر آدم، در جواب عرضه داشت: پروردگارا بعزتت سوگند مرا از سجده بر آدم معاف بدار، و من در عوض تو را عبادتی بکنم که تاکنون احدی مثل آن عبادتت نکرده باشد، خدایتعالی فرمود: من اطاعت بر طبق اراده و خواست خودم را دوست میدارم، آنگاه فرمود: ابلیس چهار بار ناله کرد، یکی آنروزیکه لعنت شد، و روزی دیگر روزیکه بزمین هبوط نمود، و روزیکه محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مبعوث گردید، بعد از مدتی فترت که انبیائی مبعوث نشده بودند، و چهارم آن هنگامی که سوره فاتحه نازل گردید، و دو بار صدای فرح‏آمیزی در آورد، یکی آن هنگامی که آدم از درختیکه نهی شده بود بخورد، و یکی هم آن هنگامی که از بهشت بیرون شد، و بزمین هبوط کرد، و در تفسیر جمله: (فبدت لهما سوآتهما، عیب‏هاشان برایشان هویدا شد) فرمود: قبل از خوردن از آن درخت، عورت آندو دیده نمیشد، و بعد از خوردن آن ظاهر گشت، و دیدنی شد، و نیز فرمود: آن درختی که آدم از خوردنش نهی شده بود، سنبله بود.

مؤلف: و در روایات - که عددشان هم بسیار است - مطالبی هست که آن مطلب ما را که در باره سجده گفتیم تایید می‏کند.

 (و قلنا یا آدم اسکن) الخ، با اینکه داستان سجده کردن ملائکه برای آدم، در چند جای قرآن کریم تکرار شده، مسئله بهشت آدم، و داستان آن جز در سه جا نیامده.

اول در همین آیات مورد بحث از سوره بقره.

دوم در سوره اعراف که فرموده: (و یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة، فکلا من حیث شئتما، و لا تقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین، فوسوس لهما الشیطان، لیبدی لهما ما وری عنهما، من سوآتهما و قال: ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة، الا أن تکونا ملکین، او تکونا من الخالدین، و قاسمهما: انی لکما لمن الناصحین، فدلیهما بغرور، فلما ذاقا الشجرة، بدت لهما سوآتهما، و طفقا یخصفان علیهما من ورق الجنة، و نادیهما ربهما: أ لم انهکما عن تلکما الشجرة؟ و أقل لکما: ان الشیطان لکما عدو مبین؟ قالا: ربنا ظلمنا أنفسنا، و ان لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین، قال: اهبطوا بعضکم لبعض عدو، و لکم فی الارض مستقر، و متاع الی حین قال: فیها تحیون، و فیها تموتون، و منها تخرجون) الخ، و ای آدم تو و همسرت در بهشت مسکن کنید، و از آن هر قدر که میخواهید بخورید، ولی نزدیک این درخت مشوید، که در آنصورت از ستمکاران خواهید شد، پس شیطان آندو را وسوسه کرد، تا بلکه بتواند عیبهائی از ایشان که پوشیده بود آشکار سازد، و لذا گفت: پروردگار شما، شما را از این درخت نهی نکرده، مگر برای اینکه در نتیجه خوردن از آن مبدل بفرشته نشوید و یا از جاودانان در بهشت نگردید، (و اگر شما از آن بخورید، همیشه در بهشت خواهید ماند) آنگاه برای آندو سوگند یاد کرد: که من از خیرخواهان شمایم باین وسیله و با نیرنگ‏های خود آندو را بخود نزدیک کرد، تا آنکه از درخت بخوردند، همینکه خوردند، عیبشان ظاهر شد، ناگزیر شروع کردند از برگهای بهشتی بر خود پوشیدن، و پروردگارشان ندایشان داد: که مگر بشما نگفتم: از این درخت مخورید؟ و مگر نگفتم شیطان برای شما دشمنی است آشکار؟! گفتند: پروردگارا ما بخویشتن ستم کردیم، اگر ما را نبخشی و رحم نکنی، حتما از زیانکاران خواهیم شد فرمود: از بهشت پائین بروید، که بعضی بر بعضی دیگر دشمنید، و زمین تا مدتی معین (یعنی تا هنگام مرگ) جایگاه شما است و نیز فرمود: در همانجا زندگی کنید، و در آنجا بمیرید، و از همانجا دوباره بیرون شوید) سوم در سوره طه، که فرموده: (و لقد عهدنا الی آدم من قبل، فنسی، و لم نجد له عزما و اذ قلنا: للملائکة اسجدوا لادم، فسجدوا، الا ابلیس، أبی، فقلنا یا آدم: ان هذا عدو لک و لزوجک، فلا یخرجنکما من الجنة فتشقی ان لک الا تجوع فیها و لا تعری و انک لا تظما فیها، و لا تضحی، فوسوس الیه الشیطان، قال یا آدم هل ادلک علی شجرة الخلد و ملک لا یبلی؟ فاکلا منها، فبدت لهما سوآتهما، و طفقا یخصفان علیهما من ورق الجنة، و عصی آدم ربه فغوی، ثم اجتباه ربه، فتاب علیه و هدی، قال: اهبطا منها جمیعا بعضکم لبعض عدو فاما یاتینکم منی هدی، فمن اتبع هدای، فلا یضل و لا یشقی و من أعرض عن ذکری، فان له معیشة ضنکا، و نحشره یوم القیامة اعمی، قال: رب لم حشرتنی اعمی؟ و قد کنت بصیرا، قال کذلک اتتک ایاتنا، فنسیتها، و کذلک الیوم تنسی، الخ و ما با آدم قبلا عهدی بسته بودیم و فرمانی داده بودیم (که فریب ابلیس را نخورد) ، ولی او را در آن عهد ثابت قدم و استوار نیافتیم، و چون بفرشتگان گفتیم: بر آدم سجده کنند، همه سجده کردند، جز شیطان، که سر باز زد آنگاه بادم گفتیم: که زنهار این ابلیس دشمن تو و همسر تو است، مواظب باشید، از بهشت بیرونتان نکند، و گر نه بدبخت خواهید شد، چون در بهشت نه گرسنه میشوی، و نه برهنه، نه تشنه میشوی، و نه گرما زده اما شیطان با همه این سفارشها در او وسوسه کرد، و گفت: ای آدم، میخواهی من تو را بدرختی راهنمائی کنم، که اگر از آن بخوری، ابدیت و ملک جاودانی خواهی یافت؟ (و شیطان سرانجام کار خود را کرد) ، و آدم و همسرش از آن درخت بخوردند، و عورتشان برایشان نمودار شد، پس بر آن شدند، که از برگ‏های بهشت عورت خود بپوشانند، و آدم ارشاد و راهنمائی پروردگارش را نافرمانی کرد، و گرفتار شد، آنگاه پروردگارش وی را برگزید و نافرمانیش را جبران نمود و هدایتش فرمود.

پروردگارش دستور داد: که همگی از بهشت فرود آئید در حالیکه بعضی دشمن بعض دیگر باشید پس هر هدایتی که از طرف من بسوی شما آمد، و خواهد هم آمد، در آن هنگام هر کس هدایت مرا پیروی کند، گمراه و بدبخت نمیشود، و هر کس از یاد من اعراض کند، زندگی سختی خواهد داشت، علاوه بر اینکه روز قیامت کور محشورش خواهیم نمود، و چون بگوید: پروردگارا من که بینا بودم، چرا کور محشورم کردی؟ در جوابش خواهد فرمود: همانطور که آیات من بسویت آمد، و تو عمدا آنرا فراموش کردی، امروز هم ما تو را فراموش کردیم) الخ.

سیاق این سه دسته آیات، و مخصوصا آیه‏ایکه در صدر داستان قرار گرفته، و میفرماید: (انی جاعل فی الارض خلیفة) الخ، این معنا را دست میدهد: که آدم در اصل، و در آغاز برای این خلق شده بود، که در زمین زندگی کند، و نیز در زمین بمیرد، و اگر خدایتعالی او را (چند روزی) در بهشت منزل داد، برای این بود که امتحان خود را بدهند، و در نتیجه آن نافرمانی عورتشان هویدا بگردد، تا بعد از آن بزمین هبوط کنند.

و نیز از سیاق آیه سوره طه که می‏فرماید: (فقلنا یا آدم) الخ، و سوره اعراف که می‏فرماید: (و یا آدم اسکن) الخ، که داستان بهشت را با داستان سجده ملائکه بصورت یک داستان و متصل بهم آورده، و کوتاه سخن، آنکه این سیاق بخوبی می‏رساند که منظور اصلی از خلقت آدم این بوده که در زمین سکونت کند، چیزیکه هست راه زمینی شدن آدم همین بوده که نخست در بهشت منزل گیرد، و برتریش بر ملائکه، و لیاقتش برای خلافت اثبات شود، و سپس ملائکه مامور بسجده برای او شوند، و آنگاه در بهشت منزلش دهند، و از نزدیکی بان درخت نهیش کنند، و او (بتحریک شیطان) از آن بخورد، و در نتیجه عورتش و نیز از همسرش ظاهر گردد، و در آخر بزمین هبوط کنند.

و از این ریخت و سیاق بخوبی بر می‏آید: که آخرین عامل و علتی که باعث زمینی شدن آندو شد، همان مسئله ظاهر شدن عیب آندو بود، و عیب نامبرده هم بقرینه‏ایکه فرموده: (بر آن شدند که از برگهای بهشت بر خود بپوشانند) الخ، همان عورت آندو بوده، و معلوم است که این دو عضو، مظهر همه تمایلات حیوانی است چون مستلزم غذا خوردن، و نمو نیز هستند.

پس ابلیس هم جز این همی و هدفی نداشته، که (بهر وسیله شده) عیب آندو را ظاهر سازد، گو اینکه خلقت بشری، و زمینی آدم و همسرش، تمام شده بود، و بعد از آن خدا آندو را داخل بهشت کرد، ولی مدت زیادی در این بین فاصله نشد، و خلاصه آنقدر بان دو مهلت ندادند، که در همین زمین متوجه عیب خود شوند، و نیز بسائر لوازم حیاة دنیوی و احتیاجات آن پی ببرند.

بلکه بلا فاصله آندو را داخل بهشت کردند، و وقتی داخل کردند که هنوز روح ملکوتی و ادراکی که از عالم ارواح و فرشتگان داشتند، بزندگی دنیا آلوده نشده بود، بدلیل اینکه فرمود: (لیبدی لهما ما وری عنهما، تا ظاهر شود از آندو آنچه پوشانده شده بود از آنان) ، و نفرمود: (لیبدی لهما ما کان وری عنهما، تا ظاهر شود از آندو آنچه بر آندو پوشیده بود) ، پس معلوم میشود، پوشیدگی عیبهای آندو موقتی بوده، و یکدفعه صورت گرفته، چون در زندگی زمینی ممکن نیست برای مدتی طولانی این عیب پوشیده بماند، (و جان کلام و آنچه از آیات نامبرده بر میاید اینستکه وقتی خلقت آدم و حوا در زمین تمام شد، بلا فاصله، و قبل از اینکه متوجه شوند، عیب‏هاشان پوشیده شده، داخل بهشت شده‏اند) .

پس ظهور عیب در زندگی زمینی، و بوسیله خوردن از آن درخت، یکی از قضاهای حتمی خدا بوده، که باید میشد، و لذا فرمود: (زنهار که ابلیس شما را از بهشت بیرون نکند، که بدبخت میشوید) الخ، و نیز فرمود: (آدم و همسرش را از آن وضعی که داشتند بیرون کرد) الخ، و نیز خدایتعالی خطیئه آنان را بعد از آنکه توبه کردند بیامرزید، و در عین حال به بهشتشان بر نگردانید، بلکه بسوی دنیا هبوطشان داد، تا در آنجا زندگی کنند.

و اگر محکومیت زندگی کردن در زمین، با خوردن از درخت و هویدا گشتن عیب، قضائی حتمی نبود، و نیز برگشتن به بهشت محال نبود، باید بعد از توبه و نادیده گرفتن خطیئه به بهشت بر گردند، (برای اینکه توبه آثار خطیئه را از بین می‏برد) .

پس معلوم میشود علت بیرون شدن از بهشت، و زمینی شدن آدم آن خطیئه نبوده، بلکه علت این بوده که بوسیله آن خطیئه عیب آندو ظاهر گشته، و این بوسیله وسوسه شیطان لعین صورت گرفته است.

در سوره طه در صدر قصه فرموده: (و لقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی و لم نجد له عزما، ما قبلا با آدم عهدی بسته بودیم، اما او فراموشش کرد) ، و باید دید این عهد چه بوده؟ آیا همان فرمان نزدیک نشدن بدرخت بوده، که فرمود: (لا تقربا هذه الشجرة، فتکونا من الظالمین) ؟ و یا اعلام دشمنی ابلیس با آدم و همسرش بوده، که فرمود: (ان هذا عدو لک و لزوجک) ؟، و یا عهد نامبرده بمعنای میثاق عمومی است که از همه انسان‏ها عموما، و از انبیاء خصوصا، و بوجهی مؤکدتر و غلیظ گرفته.

احتمال اولی صحیح نیست، زیرا آیه شریفه: (فوسوس لهما الشیطان، و قال ما نهاکما ربکما عن هذه الشجرة، الا ان تکونا ملکین، او تکونا من الخالدین، و آیه بعدش، و قاسمهما: انی لکما لمن الناصحین) ، تصریح دارد: بر اینکه آدم در حین خوردن از درخت، نه تنها نهی خدا را فراموش نکرده بود، بلکه کاملا بیاد آن بود، چیزیکه هست ابلیس با فلسفه چینی خود نهی خدا را برای آدم توجیه کرد، که منظور این بوده، که جزء فرشتگان و از خالدین در بهشت نشوی، در حالیکه در آیه مورد بحث در باره عهدی که مورد گفتگو است، فرموده: آدم آنرا فراموش کرد.

و اما احتمال دوم (که بگوئیم منظور از عهد، همان تهدیدی است که خدای تعالی کرد، و ایشانرا از پیروی ابلیس زنهار داد) ، هر چند که احتمال بعیدی نیست، و لکن ظواهر آیات با آن نمیسازد، چون از ظاهر آیه نامبرده بر می‏آید که منظور از آن زنهار، تهدید خصوص آدم است.

علاوه بر اینکه زنهاریکه از شر ابلیس دادند، بهر دوی آنان دادند، نه تنها به آدم، و اما فراموشی را تنها به آدم نسبت داد، و نیز در ذیل آیات نامبرده در سوره طه، که مطابق صدر آنهاست، عهد با معنای میثاق کلی مناسبت دارد، نه عهد بمعنای زنهار از ابلیس، چه خدایتعالی می‏فرماید: (فاما یاتینکم منی هدی، فمن اتبع هدای فلا یضل و لا یشقی، و من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا، و نحشره یوم القیامة اعمی) ، و تطبیق این آیات، با آیات مورد بحث، اقتضاء می‏کند که جمله: (و من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا) ، در مقابل نسیان عهد در آیات مورد بحث قرار گیرد، و معلوم است که اگر با آن تطبیق شود آنوقت با عهد بمعنای میثاق بر ربوبیت خدا، و عبودیت آدم، مناسب‏تر است، تا آنکه با عهد بمعنای تحذیر و زنهار از ابلیس تطبیق گردد.

چون بین اعراض از یاد خدا، و پیروی ابلیس از نظر مفهوم مناسبت زیادی نیست، بخلاف میثاق بر ربوبیت، که بان مناسب‏تر است، چون میثاق بر ربوبیت باین معنا است، که آدمی فراموش نکند، که ربی، یعنی مالکی مدبر دارد، و یا بگو انسان تا ابد، و در هیچ حالی فراموش نکند، که مملوک طلق خداست، و خود مالک هیچ چیز برای خود نیست، نه نفعی، و نه ضرری، نه مرگی و نه حیاتی، و نه نشوری، و یا بگو: نه ذاتا مالک چیزی است، و نه وصفا، و نه فعلا.

و معلوم است آن خطیئه‏ایکه در مقابل این میثاق قرار می‏گیرد، این است که آدمی از مقام پروردگارش غفلت بورزد، و با سرگرم شدن بخود، و یا هر چیزیکه او را بخود سر گرم می‏کند، از قبیل زخارف حیاة دنیای فانی، و پوسنده، مقام پروردگارش را از یاد برد (دقت بفرمائید) .

ولکن اگر آدمی در زندگی دنیا با اختلاف جهات، و تشتت اطراف، و انحاء آن، و اینکه این زندگی را تنها به نیکان اختصاص نداده‏اند، بلکه مؤمن و کافر در آن مشترکند، در نظر بگیریم، خواهیم دید که این زندگی بحسب حقیقت و باطن، و از نظر علم بخدایتعالی، و جهل به او، مختلف است، آنکس که عارف بمقام پروردگار خویش است، وقتی خود را با زندگی دنیا که همه رقم کدورتها، و انواع ناملایمات و گرفتاریها دارد، مقایسه کند، و در نظر بگیرد: که این زندگی آمیخته‏ای از مرگ و حیات، و سلامتی و بیماری، و فقر و توانگری، و راحت و تعب، و وجدان و فقدان است، و نیز در نظر بگیرد: که همه این دنیا چه آن مقدارش که در خود انسان است، و چه آنها که در خارج از ذات آدمی است، مملوک پروردگار اوست، و هیچ موجودی از این دنیا استقلال در خودش و در هیچ چیز ندارد، بلکه همه از آن کسی است که نزد وی بغیر از حسن و بهاء و جمال و خیر آنهم به آن معنائی از جمال و خیر که لایق عزت و جلال او باشد وجود ندارد، و از ناحیه او بجز جمیل و خیر صادر نمیشود آنوقت می‏فهمد که هیچ چیزی در عالم مکروه نیست، تا از آن بدش آید، و هیچ مخوفی نیست، تا از آن بترسد، و هیچ مهیبی نیست، تا از آن به دلهره بیفتد، و هیچ محذوری نیست تا از آن بر حذر شود.

بلکه با چنین نظر و دیدی، می‏بیند که آنچه هست، همه حسن و زیبائی و محبوب است، مگر آن چیزهائیکه پروردگارش به او دستور داده باشد که مکروه و دشمن بدارد، تازه همان چیزها را هم باز بخاطر امر خدا مکروه و دشمن میدارد، و یا محبوب قرار می‏دهد، و از آن لذت برده و بامر آن ابتهاج بخرج میدهد، و خلاصه چنین کسی غیر از پروردگارش دیگر هیچ هم و غمی ندارد، و بهیچ چیز دیگر نمی‏پردازد.

و همه اینها برای این است که چنین کسی همه عالم را ملک طلق پروردگار خود می‏بیند، و برای احدی غیر خدا بهره و نصیبی از هیچ ناحیه عالم قائل نیست، چنین کسی چه کار دارد باینکه مالک امر، چه تصرفاتی در ملک خود می‏کند؟ چرا زنده می‏کند؟ و یا می‏میراند؟ و چرا نفع میرساند؟ و یا ضرر؟ و همچنین در هیچ حادثه‏ایکه او بوجود می‏آورد، چون و چرا نمی‏کند.

این است آن زندگی طیب، و پاکی که هیچ شقاوتی در آن نیست، نوری است که آمیخته با ظلمت نیست، سروری است که غم با آن نیست، وجدانی است که فقدی با آن جمع نمیشود، غنائی است که با هیچ قسم فقری آمیخته نمی‏گردد، همه اینها موهبت‏هائی است که با ایمان بخدای سبحان دست میدهد.

در مقابل این زندگی، یک قسم زندگی دیگر هست، و آن زندگی کسی است که بمقام پروردگار خود جاهل است، چون این بی‏نوا با انقطاع از پروردگار خود چشمش بهیچ چیز از خودش و از خارج خودش نمی‏افتد، مگر آنکه آنرا مستقل بالذات، و مضر و یا نافع، خیر و یا شر بالذات می‏بیند، و در نتیجه در سر تا سر زندگی میانه ترس از آنچه می‏رسد، و حذر از آنچه از آن پرهیز می‏کند، و اندوه از آنچه از دست میدهد، و حسرت از آنچه از او کم میشود، از مال و جاه و فرزندان و یاران، و سایر آنچه محبوب او است، و بدان تکیه و اعتماد دارد، و در زندگی خود مؤثر میداند غوطه‏ور است.

او مانند دوزخیان، که هر وقت پوست بدنشان بسوزد، پوستی دیگر بر تن آنان می‏کنند، هر گاه با یک ناملایمی خو بگیرد، و با تلخی آن عادت کند، با ناملایم تازه‏تری و سوزنده‏تری روبرو میشود، تا عذاب را با ذائقه قلبش بچشد، و دلش همواره دچار اضطراب و پریشانی باشد، و جانش همواره چون شمع بسوزد، و آب بشود، و سینه‏اش همواره تنگ و بی حوصله باشد، گوئی میخواهد به آسمان بالا رود، آری خداوند اینچنین پلیدی را بر کسانی که ایمان نمی‏آورند مسلط می‏کند، (کذلک یجعل الله الرجس علی الذین لا یؤمنون) .

حال که این معنا روشن شد، خواننده عزیز متوجه شد: که بازگشت این دو امر، یعنی فراموش کردن میثاق، و شقاوت در زندگی دنیا، بیک امر است، و شقاوت دنیوی از فروغ فراموشی میثاق است.

و این همان نکته‏ایست که خدای سبحان می‏فرماید: (فاما یاتینکم منی هدی، فمن اتبع هدای فلا یضل و لا یشقی، و من أعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا، و نحشره یوم القیامة أعمی) ، بدان اشاره نموده است، چون خطاب را در آن متوجه عموم بشر و اهل دنیا کرده.

و آنگاه در سوره مورد بحث، بجای آن بیان، اینطور فرموده: (فمن تبع هدای فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون، کسی که هدایت مرا پیروی کند، نه خوفی بر آنان خواهد بود، و نه اندوهناک میشوند) .

اگر خواننده گرامی دقت کند.

از همین جا میتواند حدس بزند که شجره نامبرده درختی بوده که نزدیکی بدان مستلزم تعب و بدبختی در زندگی دنیا بوده، و آن شقاء این است که انسان در دنیا پروردگار خود را فراموش کند، و از مقام او غفلت بورزد، و گویا آدم نمی‏خواست میانه آن درخت، و میثاقیکه از او گرفته بودند، جمع کند، هم آنرا داشته باشد، و هم این را، ولی نتوانست، و نتیجه‏اش فراموشی آن میثاق و وقوع در تعب زندگی دنیا شد، و در آخر، این خسارت را با توبه خود جبران نمود.

 (و کلا منها رغدا) کلمه (رغد) بمعنای گوارائی و خوشی زندگی است، وقتی میگویند (أرغد القوم مواشیهم) ، معنایش اینستکه این مردم حیوانات خود را رها کردند، تا هر جور خود میخواهند بچرند، و وقتی میگویند: (قوم رغد) و یا (نساء رغد) ، معنایش (قومی و یا زنانی مرفه و دارای عیشی گوارا) میباشد.

 (و لا تقربا هذه الشجرة) الخ، و گویا نهی در این جمله، نهی از خوردن میوه آن درخت بوده، نه خود درخت، و اگر از آن تعبیر کرده باینکه (نزدیک آن درخت مشوید) ، برای این بوده که شدت نهی، و مبالغه در تاکید را برساند، بشهادت اینکه فرمود: (همینکه از آن درخت چشیدند، عیبهاشان بر ملا شد) ، و نفرمود (همینکه از آن خوردند) و گر نه آیه (فاکلا منها فبدت لهما سوآتهما) ، صریح در این است که منظور از نزدیک نشدن به آن، خوردن آنست، و مخالفتی هم که نتیجه‏اش بر ملا شدن عیبها شد، همان خوردن بود، نه نزدیکی.

 (فتکونا من الظالمین) کلمه ظالمین اسم فاعل از ظلم است، نه ظلمت، که بعضی از مفسرین احتمالش را داده‏اند، چون خود آدم و همسرش در آیه: (ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا و ترحمنا) الخ، اعتراف بظلم خود کرده‏اند.

چیزیکه هست خدایتعالی این تعبیر را در سوره (طه) مبدل به تعبیر شقاوت کرده در اینجا فرموده:) فتکونا من الظالمین (، و در آنجا فرموده) فلا یخرجنکما من الجنة فتشقی (، و شقاء بمعنای تعب است، همچنانکه خود قرآن آنرا تفسیر نموده، و تفصیل داده باینکه) ان لک الا تجوع فیها، و لا تعری، و انک لا تظما فیها و لا تضحی (، الخ که ترجمه‏اش گذشت از اینجا بخوبی روشن می‏گردد که وبال ظلم نامبرده همان واقع شدن در تعب زندگی در دنیا، از گرسنگی، و تشنگی، و عریانی، و خستگی بوده، و بنا بر این ظلم آدم و همسرش، ظلم بنفس خود بوده، نه نافرمانی خدا، چون اصطلاحا وقتی این کلمه گفته میشود، معصیت و نافرمانی و ظلم بخدای سبحان بذهن می‏رسد.

در نتیجه این نیز روشن می‏گردد، که پس نهی نامبرده یعنی ) نزدیک این درخت مشوید (نهی تنزیهی، و ارشادی، و خلاصه خیرخواهانه بوده، نه نهی مولوی، که تا نافرمانیش عذاب داشته باشد، ) مثل اینکه شما بفرزند خود بگوئی (پا برهنه راه مرو، چون ممکن است میخ پای تو را سوراخ کند (، و مخالفت چنین نهیی را معصیت نمیگویند.

پس آدم و همسرش بنفس خود ظلم کردند، و خود را از بهشت محروم ساختند، نه اینکه نافرمانی خدا را کرده، و باصطلاح گناهی مرتکب شده باشند.

از این هم که بگذریم، اگر نهی خدا، تکلیفی و مولوی بود، باید بعد از آنکه مرتکبش توبه کرد، و توبه‏اش قبول هم شد، کیفرش نیز برداشته شود، و ما می‏بینیم در مورد آدم این کیفر برداشته نشد، چون توبه کردند، و توبه‏شان هم قبول شد، ولی به بهشت برنگشتند، و وضعی را که در آنجا داشتند بدست نیاوردند، و اگر نهی و تکلیف خدا ارشادی نبود، باید غیر از اثر وضعی و تکوینی، اثر دیگری شرعی نداشته باشد، چون توبه اثر شرعی گناه را از بین می‏برد، و باید در مورد آدم و همسرش نیز اثر شرعی گناه را از بین می‏برد، و دوباره به بهشت بر می‏گشتند، و مقام قرب را بدست می‏آوردند، ولی نیاوردند، پس می‏فهمیم که نهی خدا مولوی نبوده، تنها ارشاد آدم، و خیر خواهی او بوده، و انشاء الله بعدا تتمه‏ای برای این بحث خواهد آمد.

) فازلهما الشیطان (الخ، ظاهر از این جمله، مانند نظائرش، این است که شیطان آدم را گول زد، و هر چند که این عبارت بیش از این دلالت ندارد، که گول زدن آدمش مانند گول زدن ما فرزندان آدم از راه القاء وسوسه در قلب بوده، بدون اینکه خودش را بطرف نشان دهد، همچنانکه ما را هم گول می‏زند، و ما تاکنون خود او را ندیده‏ایم.

لکن از امثال آیه: ) فقلنا یا آدم ان هذا عدو لک و لزوجک (، که خداوند با کلمه ) هذا اشاره به شیطان کرده، فهمیده میشود که خدا وی را به آدم و همسرش نشان داده بود، و معرفیش کرده بود، معرفی بشخص او، و عین او، نه معرفی بوصف او، و همچنین آیه ) یا آدم هل ادلک علی شجرة الخلد (الخ، که حکایت کلام شیطان است، که قرآن کریم آنرا بصورت حکایت خطاب آورده، و این دلالت دارد بر اینکه گوینده آن که شیطان است، در برابر آدم ایستاده، و با او صحبت می‏کرده، و خلاصه، سخن، سخن کسی است که شنونده او را می‏دیده.

و همچنین آیه ) و قاسمهما: انی لکما لمن الناصحین (که در سوره اعراف است، چون قسم خوردن از کسی تصور دارد که دیده شود.

و همچنین آیه) و نادیهما ربهما: أ لم انهکما عن تلکما الشجرة؟ و اقل لکما ان الشیطان لکما عدو مبین (؟ که آن نیز دلالت دارد بر اینکه شیطان برای آدم و همسرش دیده میشد، و او را می‏دیده‏اند، و اگر حال آن دو نیز نسبت بشیطان، مثل حال ما بوده، که او را نمی‏بینیم، و تنها وسوسه‏اش بما می‏رسد، میتوانستند بگویند: ما که شیطانی ندیدیم، و خیال کردیم این وسوسه‏ها از افکار خودمان بوده، و هیچ احتمال ندادیم که از ناحیه او باشد، و ما هیچ قصد مخالفت با سفارشی که در خصوص هوشیاری از وسوسه شیطان کردی نداشتیم.

و سخن کوتاه اینکه آدم و همسرش شیطان را می‏دیدند، و او را می‏شناختند، همچنانکه انبیاء با اینکه بعصمت خدائی معصومند، او را می‏دیدند و هنگامی که میخواست متعرض ایشان بشود، می‏شناختند، همچنانکه روایات وارده در باره نوح، و ابراهیم و موسی، و عیسی، و یحیی، و ایوب، و اسماعیل، و محمد) صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏ (، بر این معنا دلالت دارد.

و همچنین ظاهر آیات این داستان، از قبیل آیه) ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة (، که بروشنی می‏رساند شیطان با آن دو تن در برابر درخت نامبرده ایستاده بود، و قبلا خود را به بهشت در انداخته، و طرح دوستی با آن دو ریخته، و با وسوسه خود فریبشان داده، و اگر بگوئی شیطان که داخل بهشت نمیشود؟ در پاسخ میگوئیم: این اشکال وقتی وارد است که بهشت مورد بحث، بهشت خلد باشد، و چنین نبوده، بلکه این جریان در بهشتی دیگر صورت گرفته، بدلیل اینکه همگی آنها از آن بهشت بیرون شدند، و اگر بهشت خلد بود، با بیرون شدن نمی‏ساخت.

و اما این خطاب که خدایتعالی بابلیس کرد که:) فاهبط منها، فما یکون لک ان تتکبر فیها، فاخرج، از این بهشت فرود آی، که در اینجا نمی‏توانی تکبر کنی، پس از آن بیرون شو (، که بظاهر فرمان بیرون شدن ابلیس از بهشت است، ممکن است بگوئیم: مراد از آن بیرون شدنش از میانه 

ترجمة المیزان ج: 1  ص:  203

ملائکه، و یا از آسمان، و مقام قرب و تشریف است.

) و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو (الخ، از ظاهر سیاق بر می‏آید که خطاب در این آیه متوجه آدم و همسرش و ابلیس همگی است، ولی در سوره اعراف خطاب را متوجه خصوص ابلیس کرد، و فرمود:) فاهبط منها، فما یکون لک ان تتکبر فیها (، الخ و این از آن جهت است که در حقیقت خطاب در آیه مورد بحث، نظیر جمع بین دو خطاب است، تا آنچه خدا قضائش را رانده حکایت کند، مانند عداوت میانه ابلیس ملعون، و آن دو و ذریه آنان، و نیز مانند زندگی کردن آدمیان در زمین، و مردنشان در همانجا، و مبعوث شدنشان از آنجا.

و ذریه آدم در حکم، با خود آدم شریک است، همچنانکه از ظاهر آیه:) فیها تحیون، و فیها تموتون، و منها تخرجون (الخ، و نیز از آیه) و لقد خلقناکم، ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لآدم (الخ، که بزودی در تفسیر سوره اعراف خواهد آمد، این معنا استفاده میشود.

پس اگر آنروز ملائکه را وادار کرد، تا برای آدم سجده کنند، از این جهت که خلیفه خدا در زمین است، در حقیقت این حکم سجده شامل همه افراد بشر میشود، و در حقیقت سجده ملائکه برای خصوص آدم، از این باب بوده، که آدم قائم مقام و نمونه و نایب از همه جنس بشر بوده است.

و سخن کوتاه اینکه: بنظر نزدیک می‏آید که قصه منزل دادن به آدم و همسرش در بهشت، و سپس فرود آوردنش بخاطر خوردن از درخت، بمنزله مثل و نمونه‏ای باشد، که خدایتعالی وضع آدمیان را قبل از نازل شدن بدنیا، و سعادت و کرامتی که در منزل قرب و حظیره قدس داشت، و آن دار نعمت و سرور، و انس و نور، و آن رفقای پاک، و دوستان روحانی، و جوار رب العالمین، که داشت، به آن مثل مجسم ساخته است.

و همچنین این معنا را) که انسان کذائی در مقابل آنهمه نعمت که در اختیار داشته، و بجای آنها گرفتاری، و بدبختی، و تعب، و خستگی، و مکروه، و آلام، را اختیار می‏کند، بجای اینکه سعی کند خود را بهمانجا که از آنجا آمده برساند، و برگرداند، بحیات دنیای فانی، و جیفه گندیده و پست آن میل می‏کند (مجسم میسازد.

و نیز در قالب این مثال این معنا را بیان می‏کند: که نه تنها آدم را بعد از توبه‏اش بدار کرامت و سعادت برگردانید، بلکه هر انسانی که راه خطا پیموده، اگر برگردد، و بسوی پروردگار خود رجوع کند، خدایتعالی او را بدار کرامت و سعادتش برمی‏گرداند، و اگر برنگردد و همچنین دست بدامن زمین بزند، و هواهای نفس را پیروی کند، چنین کسی بجای شکر نعمت خدا، کفران 

ترجمة المیزان ج: 1  ص:  204

ورزیده، و خود را بدار البوار کشانده، جهنمی که خود افروخته، و چه بد قرارگاهی است.

) فتلقی آدم من ربه کلمات، فتاب علیه (، کلمه) تلقی (، بمعنای تلقن است، و تلقن بمعنای گرفتن کلام است، اما با فهم و علم، و این تلقی در باره آدم، طریقه‏ای بوده که توبه را برای آدم آسان می‏کرده.

از اینجا روشن میشود که توبه دو قسم است، یکی توبه خدا، که عبارتست از برگشتن خدا بسوی عبد، برحمت، و یکی توبه عبد، که عبارتست از برگشتن بنده بسوی خدا، باستغفار، و دست برداری از معصیت.

و توبه بنده محفوف و پیچیده به دو توبه از خدا است، و در بین آندو قرار می‏گیرد، باین معنا که بنده در هیچ حالی از احوال، از خدای خود بی نیاز نیست، و اگر بخواهد از لجن‏زار گناه نجات یافته، توبه کند، محتاج به این است که خدا چنین توفیقی باو بدهد، و اعانت و رحمت خود را شامل حال او بسازد، تا او موفق بتوبه بگردد، و وقتی موفق بتوبه شد، تازه باز محتاج بیک توبه دیگری از خداست، و آن این است که باز خدا برحمت و عنایتش بسوی بنده رجوع کند، و رجوع او را بپذیرد، پس توبه بنده وقتی قبول شود، بین دو توبه از خدا قرار گرفته است، همچنانکه آیه:) ثم تاب علیهم لیتوبوا، پس خدا بسوی ایشان توبه آورد، تا ایشان توبه کنند (بر این معنا دلالت دارد.

و آن قرائت که کلمه) آدم (را بصدای بالا، و کلمه) کلمات (را بصدای پیش خوانده، با این نکته مناسب است، هر چند که آن قرائت دیگر، یعنی بصدای پیش خواندن آدم، و بصدای بالا خواندن کلمات (، نیز با این معنا منافات ندارد.

و اما اینکه این کلمات چه بوده؟ چه بسا احتمال داده شود، که این همان چیزی بوده که خدایتعالی از آدم و همسرش در سوره اعراف حکایت کرده، که) قالا: ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین (باشد، که ترجمه‏اش گذشت، و لکن عیبی که در این احتمال هست، این است که در سوره اعراف این کلمات قبل از نقل هبوط آدم واقع شده، و بعد از نقل این کلمات فرموده:) قلنا اهبطوا (الخ.

و در سوره مورد بحث اول آیه) قلنا اهبطوا (الخ آمد بعدا آیه) فتلقی (الخ لکن در این بین مطلبی هست، و آن این است که اگر بخاطر داشته باشید، در صدر این داستان، وقتی خدایتعالی بملائکه فرموده: میخواهم در زمین خلیفه قرار دهم - ملائکه گفتند: - 

ترجمة المیزان ج: 1  ص:  205

آیا میخواهی در آن کسی را قرار دهی که فساد انگیزد؟ و خونریزی کند؟ با اینکه ما تو را بحمدت تسبیح میگوئیم، و تقدیست می‏کنیم، - تا آخر، و خدایتعالی این سخن ملائکه را و این ادعایشانرا که در باره خلیفه زمینی کردند، و این نسبتی را که بوی دادند، رد نکرد، و در پاسخ نفرمود: نه، خلیفه زمینی اینکارها را نمی‏کند، تنها اسماء را به آدم تعلیم کرد.

معلوم میشود با همین تعلیم اسماء اعتراض ملائکه خود بخود باطل میشود، و گر نه اعتراض ملائکه همچنان بقوت خود باقی میماند، و حجت علیه آنان تمام نمیشد، پس معلوم میشود، در میانه اسمائی که خدا بادم تعلیم داده، چیزی بوده که برای معصیت کار بعد از معصیتش بدرد میخورده، و چاره گناه او را می‏کرده، پس ای بسا تلقی آدم از پروردگار خود، مربوط بیکی از آن اسماء بوده،) دقت بفرمائید (.

این را نیز باید دانست، که آدم) علیه‏السلام‏ (هر چه که بخود ستم کرد، و خود را در پرتگاه هلاکت، و دو راهی سعادت و شقاوت، که همان زندگی دنیا است، افکند، بطوریکه اگر در همان مهبط خود، یعنی دنیا باقی میماند، هلاک میشد، و اگر به سعادت اولی خود برمی‏گشت تازه خود را به تعب افکنده بود، پس در هر حال بنفس خود ستم کرد، الا اینکه با همین عمل، خود را در مسیر سعادت، و در طریق منزلی از کمال قرار داد، که اگر این عمل را نمی‏کرد، و بزمین نازل نمیشد، و یا بدون خطا نازل میشد، بان سعادت و کمال نمی‏رسید.

آری اگر پدر و مادر بشر، بزمین نمی‏آمدند، کی میتوانستند متوجه فقر، و ذلت، و مسکنت، و حاجت، و قصور، خود شوند؟ و چگونه بدون برخورد با تعب و زحمت و رنج زندگی، به روح و راحت در حظیرة القدس، و جوار رب العالمین می‏رسیدند؟ و برای جلوه کردن اسماء حسنای خدا، از عفو، و مغفرت، و رأفت، و توبه، و ستر، و فضل، و رأفت، و رحمت، موردی یافت نمیشد چون مورد این اسماء حسنای خدا، گنه‏کارانند، و خدا را در ایام دهر نسیم‏های رحمتی است، که از آن بهره‏مند نمیشوند، مگر گنه‏کارانی که متعرض آن شوند، و خود را در معرض آن قرار دهند.

پس این توبه همان است که بخاطر آن راه هدایت را بروی انسان گشودند، تا آنرا مسیر خود قرار دهند، و تنظیف منزلی است، که باید در آنجا سکونت کنند، و بدنبال همان راه و آن هدایت بود، که در هر عصری دینی، و ملتی برای بشر تشریع شد.

دلیل این معنا کلام خدا است، که می‏بینی مکرر سخن از توبه آورده، و آنرا بر ایمان مقدم ذکر کرده، مثلا فرموده:) فاستقم کما امرت، و من تاب معک، آنطور که مامور شده‏ای استقامت 

ترجمة المیزان ج: 1  ص:  206

بورز، هم خودت و هم هر کس که با تو توبه کرده (و نیز فرموده:) و انی لغفار لمن تاب و آمن، من آمرزنده‏ام برای هر کس که توبه کند، و ایمان آورد (، و آیات دیگری نظیر آن.

التماس دعا

 

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦