تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات38تا48)

گلتفسیر آیات ٣٨تا ۴٨سوره ی بقرهگل

گلاز کتاب بسیار گرانقدر تفسیر المیزانگل

گلحضرت علامه طباطبایی(رحمة الله تعالی علیه)گل

گلبه نقل از نرم افزار قرآنی سلیمگل

گلگلگلگلگل

گلترجمه آیاتگل

 

گفتیم همگی از بهشت پائین روید اگر هدایتی از من بسوی شما آمد و البته هم خواهد آمد آنها که هدایت مرا پیروی کنند نه بیمی دارند و نه اندوهگین شوند (38).

و کسانیکه کافر شوند و آیه‏های ما را دروغ شمارند اهل جهنمند و خود در آن جاودانند (39).

ای پسران اسرائیل نعمت مرا که به شما ارزانی داشتم بیاد آرید و به پیمان من وفا کنید تا به پیمان شما وفا کنم و از من بیم کنید (40).

به قرآنی که نازل کرده‏ام و کتابی را که نزد خود شما است تصدیق می‏کند بگروید و شما نخستین منکر آن مباشید و آیه‏های مرا به بهای ناچیز مفروشید و از من بترسید (41).

شما که دانائید حق را با باطل میامیزید و آنرا کتمان مکنید (42).

نماز کنید و زکات دهید و با راکعان رکوع کنید (43).

شما که کتاب آسمانی میخوانید چگونه مردم را به نیکی فرمان میدهید و خودتان را از یاد می‏برید چرا بعقل در نمی‏آئید (44).

از صبر و نماز کمک بجوئید و آن بسی سنگین است مگر برای خشوع پیشگان (45).

که یقین دارند به پیشگاه پروردگار خویش می‏روند و باو باز می‏گردند (46).

ای پسران اسرائیل نعمت مرا که به شما ارزانی داشتم و شما را بر مردم زمانه برتری دادم بیاد آرید (47).

و از آن روز که کسی بکار کسی نیاید و از او شفاعتی نپذیرند و از او عوضی نگیرند و کسان یاری نشوند بترسید (48)

گلگلگلگلگل

 

گلتفسیر آیاتگل

 

(قلنا اهبطوا منها جمیعا فاما یاتینکم منی هدی)، الخ این آیه اولین فرمانی است که در تشریع دین، برای آدم و ذریه او صادر شده، دین را در دو جمله خلاصه کرده، که تا روز قیامت چیزی بر آن دو جمله اضافه نمیشود.

و خواننده عزیز اگر در این داستان، یعنی داستان بهشت و مخصوصا در آن شرحی که در سوره طه آمده، دقت کند، خواهد دید که جریان داستان طوری بوده، که ایجاب می‏کرده، خداوند این قضاء را در باره آدم و ذریه‏اش براند، و این دو جمله را در اولین فرمانش قرار بدهد، خوردن آدم از آن درخت ایجاب کرد، تا قضاء هبوط او، و استقرارش در زمین، و زندگیش را در آن براند، همان زندگی شقاوت باری که آنروز وقتی او را از آن درخت نهی می‏کرد، از آن زندگی تحذیرش کرد، و زنهارش داد.

و توبه‏ایکه کرد باعث شد قضائی دیگر، و حکمی دوم، در باره او بکند، و او و ذریه‏اش را بدین وسیله احترام کند، و با هدایت آنان بسوی عبودیت خود، آب از جوی رفته او را بجوی باز گرداند.

پس قضائی که اول رانده شد، تنها زندگی در زمین بود، ولی با توبه‏ای که کرد، خداوند همان زندگی را زندگی طیب، و طاهری کرد، بنحویکه هدایت بسوی عبودیت را با آن زندگی ترکیب نموده، یک زندگی خاصی از ترکیب دو زندگی زمینی و آسمانی فراهم آورد.

این آن نکته‏ایست که از تکرار او بهبوط در این سوره استفاده میشود، چون در این سوره، یکبار می‏فرماید: (و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو، و لکم فی الارض مستقر، و متاع الی حین، گفتیم: همگی بزمین هبوط کنید، در حالیکه بعضی دشمن بعض دیگر هستید، و تا مدتی معین در آن منزل کنید و تمتع ببرید)، بار دوم می‏فرماید: (قلنا اهبطوا منها جمیعا فاما یاتینکم منی هدی، گفتیم همگی از بهشت فرود شوید، پس هر گاه هدایتی از من بسوی شما آمد، و البته خواهد آمد) الخ.

و اینکه توبه میانه این دو امر بهبوط واسطه شده، اشعار بر این معنا دارد، که توبه وقتی از آدم و همسرش سر زده، که هنوز از بهشت جدا نشده بودند، هر چند که در بهشت هم نبوده، و موقعیت قبلی را نداشته‏اند.

و این اشعار را نیز دارد، که ندای (و نادیهما ربهما: ألم انهکما عن تلکما الشجرة؟ پروردگارشان ندایشان داد: که مگر شما را از این درخت نهی نکردم؟) الخ بعد از نهی (لا تقربا هذه الشجرة) الخ، بوده که در اولی اشاره را با لفظ (تلکما) آورد، که مخصوص اشاره بدور است، و در دومی که قبل از اولی واقع شده، این اشاره با لفظ (هذا) آمده، که مخصوص اشاره به نزدیک است، در اولی کلمه (نادی ندا کرد) آمده، که باز مخصوص دور است، و در دومی کلمه (قال) که مخصوص نزدیک است بکار رفته است، (دقت فرمائید).

این نکته را هم باید دانست: که از ظاهر جمله: (و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فی الارض مستقر و متاع الی حین)، و جمله (فیها تحیون، و فیها تموتون، و منها تخرجون)، الخ برمی‏آید: که نحوه حیاة بعد از هبوط، با نحوه آن در قبل از هبوط، فرق می‏کند، حیاة دنیا حقیقتش آمیخته با حقیقت زمین است، یعنی دارای گرفتاری، و مستلزم سختی، و بدبختی است، و لازمه این نیز این است که انسان در آن تکون یابد، و دو باره با مردن جزو زمین شود، و آنگاه برای بار دیگر از زمین مبعوث گردد.

در حالیکه حیاة بهشتی حیاتی است آسمانی، و از زمینی که محل تحول و دگرگونی است منشا نگرفته است.

از اینجا ممکن است بطور جزم گفت: که بهشت آدم در آسمان بوده، هر چند که بهشت آخرت و جنت خلد، (که هر کس داخلش شد دیگر بیرون نمیشود)، نبوده باشد.

بله در اینجا این سؤال باقی میماند: که معنای آسمان چیست؟ و بهشت آسمانی چه معنا دارد؟ که انشاء الله خدایتعالی توفیق میدهد، بحث مفصل و جامع الاطرافی، پیرامون آن بکنیم.

چیزیکه باز در اینجا باقی مانده این است که خطیئه و گناه آدم، چه معنا دارد؟ مگر پیامبر هم گناه می‏کند؟ در پاسخ از این سؤال می‏گوئیم، آنچه در بدو نظر از آیات ظاهر میشود، این است که آن جناب رسما گناه کرده، مانند جمله (فتکونا من الظالمین، زنهار از این درخت نخورید که از ستمگران میشوید)، و نیز جمله: (و عصی آدم ربه فغوی، آدم پروردگار خود را نافرمانی کرد، و در نتیجه گمراه شد)، و نیز مانند اعترافی که خود آنجناب کرده، و قرآن آنرا حکایت نموده فرموده: (ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین، پروردگارا بخود ستم کردیم، و اگر ما را نیامرزی، و رحم نکنی، از زیانکاران خواهیم بود)، این آن مطلبی است که از نظر خود این ظواهر، و قطع نظر از رسیدگی به دقت همه آیات داستان، بنظر می‏رسد، و اما اگر در همه آیات داستان تدبر کنیم، و نهی از خوردن درخت را مورد دقت قرار دهیم، یقین پیدا می‏کنیم: که نهی نامبرده نهی مولوی نبوده، تا نافرمانیش معصیت خدا باشد، بلکه تنها راهنمائی و خیر خواهی، و ارشاد بوده، و خدایتعالی خواسته است مصلحت نخوردن از درخت، و مفسده خوردن آنرا بیان کند، نه اینکه با اراده مولوی آدم را بعبث، وادار به نخوردن از آن کند.

دلیل این معنا چند چیز است، اول اینکه خدایتعالی هم در سوره مورد بحث، و هم در سوره اعراف، ظلم را متفرع بر مخالفت نهی کرده، و فرموده: (لا تقربا هذه الشجرة، فتکونا من الظالمین)، و آنگاه در سوره (طه) این ظلم را بشقاوت مبدل نموده، و فرموده (مواظب باشید شیطان شما را بیرون نکند، و گر نه بدبخت میشوید).

آنگاه این بدبختی را در چند جمله که بمنزله تفسیر است، بیان کرده، و فرموده: (تو در این بهشت نه گرسنه میشوی، و نه تشنه، و نه عریان، و نه گرمازده)، و با این بیان روشن کرده که مراد بشقاوت، شقاوت و تعب دنیوی است، که از لوازم جدا ناشدنی زندگی زمینی است، چون در زمین است که انسان بگرسنگی، و تشنگی، و لختی، و امثال آن گرفتار میشود.

پس معلوم شد خدا آدم را نهی کرد تا گرفتار اینگونه عوارض نشود، و هیچ علت دیگری که باعث نهی مولوی باشد، بیان نکرد، پس باین دلیل نهی نامبرده ارشادی بوده، و مخالفت نهی ارشادی گناه نیست، و مرتکب آنرا خارج از رسم عبودیت نمی‏شمارند.

حال که مسلم شد نهی مزبور ارشادی بوده، باید ظلم در آن چند جمله را هم طوری معنا کنیم، که به نافرمانی و معصیت سر در نیاورد، و آن این است که بگوئیم: مراد از آن، ظلم بنفس، و خود را گرفتار تعب و هلاکت کردن است، نه ظلم بحقوق خدا، که در باب مسئله ربوبیت و عبودیت، از منافیات شمرده میشود، و این خیلی روشن است.

دلیل دوم مسئله توبه آدم است، چون توبه بمعنای رجوع، و برگشتن بنده بخداست، که اگر از ناحیه خدا قبول شود، گناه بکلی محو و نابود می‏گردد، و گناه کار تائب، مثل کسی میشود که اصلا گناهی نکرده، و با چنین کسی معامله بنده مطیع و منقاد را می‏کنند، و در خصوص مورد عملی که کرده، معامله امتثال و انقیاد را مینمایند.

و اگر نهی از خوردن درخت نهی مولوی بود، و توبه آدم هم توبه از گناه عبودی، و رجوع از مخالفت نهی مولوی مولی بود، باید بعد از توبه دوباره به بهشت برمی‏گشت، چون توبه مخالفت او را از بین برده بود، زیرا صریح قرآن است که خدا توبه آدم را پذیرفت، و حال آنکه می‏بینیم بعد از توبه هم در زمین باقی ماند، و به بهشتش برنگرداندند.

از اینجا معلوم میشود که بیرون شدن از بهشت، بدنبال خوردن از درخت، یک اثر ضروری، و خاصیت تکوینی آن خوردن بوده، عینا مانند مردن بدنبال زهر خوردن، و سوختن بدنبال در آتش افتادن، همچنانکه در همه موارد تکلیف ارشادی، اثر، اثر تکوینی است، نه اثر مولوی، مثلا مجازات، در مورد تکلیف مولوی است، مانند سوختن در آتش دوزخ، در برابر ترک نماز، و استحقاق مذمت، و دوری از خدا در برابر مخالفت‏های عمومی، و اجتماعی.

سوم اینکه در آنروز که این مخالفت سر زد، اصلا دینی تشریع نشده بود، و بعد از هبوط آدم دین خدا نازل شد، بشهادت اینکه در آیات همین داستان فرمود: (همگی از بهشت هبوط کنید، و فرود شوید، پس هر گاه از ناحیه من دینی، و هدایتی برایتان آمد، هر کس هدایتم را پیروی کند، ترسی بر آنان نیست، و دچار اندوهی نیز نمیشوند، و کسانیکه پیروی آن نکنند، و کفر ورزیده، آیات ما را تکذیب نمایند، آنان اصحاب آتش، و در آن جاودانه‏اند) الخ.

این دو آیه کلامی است که تمامی تشریع‏ها و قوانینی را که خدایتعالی در دنیا از طریق ملائکه، و کتابهای آسمانی، و انبیائش می‏فرستد، شامل است، و خلاصه این آیه اولین تشریع و قانونی را که خدایتعالی در دنیای آدم، و برای بشر مقرر کرده، حکایت می‏کند، و بطوریکه خدا حکایت کرده، این قضیه بعد از امر دومی هبوط واقع شده، و واضح است که امر به هبوط، امری تکوینی، و بعد از زندگی آدم در بهشت، و ارتکاب آن مخالفت بوده، پس معلوم شد که در آن روز، و در حین مخالفت آن دستور، و خوردن از درخت، هیچ دینی تشریع نشده بود، و هیچ تکلیف مولوی و خطابی مولوی از خدایتعالی صادر نشده بود.

حال اگر بگوئی: وقتی نهی خدا نهی ارشادی باشد، و نه نهی مولوی، دیگر چه معنا دارد که خدا عمل آدم را ظلم و عصیان و غوایت بخواند؟ در جواب میگوئیم: اما ظلم بودن عمل آدم، که در گذشته در باره‏اش سخن رفت، و گفتیم: معنایش ظلم بنفس خود بوده، و اما کلمه عصیان، در لغت بمعنای تحت تاثیر قرار نگرفتن، و یا به سختی قرار گرفتن است، مثلا وقتی گفته میشود: (کسرته فانکسر، و کسرته فعصی) معنایش این است که من آن چیز را شکستم، و آن شکست، و من آنرا شکستم، ولی نشکست، یعنی از عمل من متاثر نشد، پس عصیان بمعنای متاثر نشدن است، و عصیان امر و نهی هم بهمین معنا است، و این هم در مخالفت تکالیف مولوی صادق است، و هم در مورد خطابهای ارشادی.

چیزیکه هست، در عصر ما و در عرف ما مسلمانان، این کلمه تنها متعین در معنای مخالفت اوامر مولوی، از قبیل (نماز بخوان، و روزه بگیر، و حج بجای آر) و نیز مخالفت نواهی مولوی، مانند (شراب مخور، و زنا مکن)، و امثال آن شده است، پس تعیین کلمه مورد بحث در معنای نامبرده، تعیین لغوی نیست، بلکه یا شرعی است، و یا تعیین در عرف متدینین است، و این جور تعین، ضرری بعمومیت معنا، از نظر لغت و عرف عام و جهانی نمی‏زند، (دقت بفرمائید).

 و اما کلمه غوایت؟ این کلمه بمعنای این است که کسی قدرت بر حفظ مقصد خود، و تدبیر نفس خود، در زندگیش نداشته باشد، و نتواند خود را با هدفش، آنطور که مناسب با هدف و سازگار با آن باشد، وفق دهد.

و معلوم است که این معنا در موارد مختلف اختلاف پیدا می‏کند، در مورد ارشاد، معنائی بخود می‏گیرد، و در مورد مولویت معنائی دیگر.

حال اگر بگوئی بسیار خوب، به بیان شما و اینکه عصمت آدم با کلمه ظلم و عصیان و غوایت منافات دارد از اشکال خود صرفنظر کردیم، و قانع شدیم، که منافات ندارد، ولی در باره توبه آدم چه میگوئی؟ اگر ظلم و عصیان و غوایت، همه در مورد نهی ارشادی باشد، دیگر توبه چه معنا دارد، که آدم بگوید: (و اگر ما را نیامرزی و بما رحم نکنی حتما از خاسران خواهیم شد)؟ در جواب میگوئیم: توبه همانطور که قبلا نیز گفتیم، بمعنای برگشتن است، و برگشتن نیز مانند آن سه کلمه دیگر، در موارد مختلف معانی مختلفی بخود می‏گیرد، همانطور که یک بنده سرکش و متمرد، از اوامر مولا، و اراده او، میتواند بسوی مولایش برگردد، و مولایش هم او را، بمقام قربی که داشت، و از دست داده بود، برگرداند، همچنین یک مریضی که طبیبش او را از خوردن چیزی از میوه‏ها، و یا خوردنی دیگر نهی کرده، و بخاطر حفظ سلامتی او نهی کرده، و بیمار، دستور وی را مخالفت نموده، و در نتیجه بیماریش شدت یافته، و خطر مرگ تهدیدش نموده، او هم میتواند توبه کند، و دوباره بطبیب مراجعه نماید، تا او به رژیمی دستور دهد، تا دوباره بحال اول برگردد، و عافیت از دست رفته خود را باز یابد، که در این مورد طبیب بوی میگوید: باز یافتن عافیت، محتاج به تحمل مشقت و دشواری، و ریاضت در فلان مقدار از زمان است، باید در این مدت این رژیم دشوار را عملی کنی، تا سلامتی مزاجت که داشتی بتو برگردد، و بلکه از اول هم بهتر شوی، (دقت بفرمائید).

و اما مسئله طلب مغفرت آدم، و نیز طلب رحمت، و همچنین کلمه خسران، که در کلامش آورد، پاسخ یک یک آنها از جوابهای گذشته بدست می‏آید، که گفتیم: اینگونه کلمات، در موارد مختلف، معانی مختلف بخود می‏گیرند.

 

بحث روایتی

در تفسیر قمی از پدرش و او بدون سند روایت آورده، که: شخصی از امام صادق (علیه‏السلام‏) از بهشت آدم پرسید، که آیا از بهشت‏های دنیا بوده؟ و یا از بهشتهای آخرت؟ امام در پاسخ فرمود: از بهشت‏های دنیا بوده، آفتاب و ماه در آن طلوع می‏کردند، و اگر از بهشت‏های آخرت بود، آدم تا ابد از آن بیرون نمیشد.

و نیز فرمود: خدایتعالی آدم را در بهشت منزل داد، و همه چیز را بغیر از یک درخت برایش مباح کرد، و چون مخلوقی از خدا بود، که بدون امر و نهی و غذا و لباس و منزل و ازدواج نمیتوانست زندگی کند، چون جز بتوفیق خدا نفع و ضرر خود را تشخیص نمیداد، لا جرم فریب دستورات و سوگند ابلیس را خورد، ابلیس نزد او و همسرش آمده گفت: اگر از این درخت که خدا شما را نهی کرده، بخورید، فرشته میشوید، و برای همیشه در بهشت باقی میمانید، ولی اگر از آن نخورید، خدا از بهشت بیرونتان خواهد کرد، و سپس سوگند خورد، برای آندو، که من خیرخواه شمایم، همچنانکه خدای عز و جل داستان را حکایت کرده، می‏فرماید: (ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة، الا ان تکونا ملکین، او تکونا من الخالدین، و قاسمهما: انی لکما لمن الناصحین، آدم این سخن را از او پذیرفته از آن درخت خوردند، و شد آنچه که خدایتعالی حکایت کرده: (فبدت لهما سوآتهما)، یعنی لباسهای بهشتی که خدا بر تن آنان پوشانده بود، بیفتاد، و شروع کردند به پوشاندن خود از برگ بهشت، (و نادیهما ربهما: ألم أنهکما عن تلکما الشجرة؟ و أقل لکما ان الشیطان لکما عدو مبین)؟ بعد از این عتاب که خدا بانان کرد، گفتند: پروردگارا ما بخود ستم کردیم، و اگر تو ما را نیامرزی، و رحم نکنی، حتما از زیانکاران خواهیم بود، که قرآن توبه آنانرا چنین حکایت کرده: (ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین)، پس خدایتعالی بایشان فرمود: (فرود شوید، در حالیکه بعضی دشمن بعضی دیگرتان باشید، و شما در زمین قرارگاه، و تا مدتی معین زندگی دارید)، آنگاه امام فرمود: یعنی تا روز قیامت در زمین خواهید بود، سپس فرمود: آدم بر کوه صفا هبوط کرد، و همسرش حوا بکوه مروه، و بمناسبت اینکه آدم صفی خدا بود، صفا را صفا، و بمناسبت اینکه حوا مرئه و زن بود، کوه مروه را مروه خواندند.

آدم چهل روز بسجده بود، و بر بهشتی که از دست داده بود می‏گریست، تا آنکه جبرئیل بر او نازل شد، و گفت آیا جز این بود که خدا تو را بدست قدرت خود آفریده و از روح خود در تو دمید؟ و ملائکه را به سجده بر تو وا داشت؟ آدم گفت: همینطور بود، جبرئیل گفت: پس چرا وقتی تو را نهی کرد از خوردن آن درخت، نافرمانی کردی؟ آدم گفت: آخر ابلیس بدروغ برایم سوگند خورد.

مؤلف: در اینکه بهشت آدم از بهشت‏های دنیا بوده، روایاتی دیگر از طرف اهل بیت (علیهم‏السلام‏) رسیده، هر چند که بعضی از آنها در اینکه یکی از راویانش ابراهیم بن هاشم است، مشترکند.

و مراد باینکه گفتیم از بهشت‏های دنیا بوده، این است که از بهشت‏های برزخی بوده، که در مقابل بهشت خلد است و در بعضی از قسمتهای این روایات اشاره باین معنا هست، مثل اینکه در روایت بالا فرمود: آدم بر صفا، و حوا بر مروه هبوط کرد، و نیز مانند این تعبیر: که فرمود: مراد به (متاع الی حین) تا روز قیامت است، در نتیجه مکثی که مردگان در برزخ، و رسیدن روز قیامت دارند، مکث زمینی است.

و در همین زمین زندگی می‏کنند، همچنانکه آیه: (قال) کم لبثتم فی الارض عدد سنین؟ قالوا: لبثنا یوما او بعض یوم، فسئل العادین: قال: ان لبثتم الا قلیلا، لو انکم کنتم تعلمون، گفت: در زمین چقدر از نظر عدد سال مکث کردید؟ گفتند: یا یک روز، و یا پاره‏ای از یک روز، باید از شمارگران بپرسی، گفت: شما جز اندکی مکث نکردید اگر دانا می‏بودید)، و نیز آیه (و یوم تقوم الساعة، یقسم المجرمون: ما لبثوا غیر ساعة، کذلک کانوا یؤفکون، و قال الذین اوتوا العلم و الایمان: لقد لبثتم فی کتاب الله، الی یوم البعث، فهذا یوم البعث، و لکنکم کنتم لا تعلمون، و روزیکه قیامت بپا میشود، مجرمان سوگند میخورند: که غیر از ساعتی مکث نکرده‏اند آنروز نیز مانند دنیا کارشان بی دلیل حرف زدن است، و کسانیکه علم و ایمانشان داده بودیم، در پاسخ گفتند: شما در کتاب خدا تا روز قیامت مکث کردید، و این همان قیامت است، و لکن شما نمیدانید)، نیز این معنا را افاده می‏کند، (چون در هر دو آیه وقتی سؤال از زندگی برزخ می‏کنند، می‏پرسند: چقدر در زمین مکث کردید)، پس معلوم میشود زندگی برزخی در همین زمین است.

علاوه بر اینکه عده‏ای از روایات از اهل بیت (علیهم‏السلام‏) دلالت دارد بر اینکه بهشت آدم در آسمان بوده، و او با همسرش از آسمان نازل شدند، از این هم که بگذریم کسانیکه انس ذهنی بروایات دارند، از اینکه بهشت نامبرده در آسمان باشد، و آدم از آنجا بزمین هبوط کرده باشد، با اینکه در زمین خلق شده و در آن زندگی کرده باشند، هیچ تعجب نمی‏کند، همچنانکه در روایات در عین اینکه آمده: که بهشت در آسمان است، در عین حال آمده: که سؤال قبر در قبر است، و همین قبر یا روضه‏ایست از ریاض بهشت، و یا حفره‏ایست از حفره‏های دوزخ، و از این قبیل تعبیرات، و ما امیدواریم در بحثی که گفتیم بزودی پیرامون معنای آسمان خواهیم کرد، این اشکال و اشکالهای دیگر نظیر آن برطرف شود، انشاء الله العزیز.

و اما اینکه ابلیس چه جور خود را بادم و همسرش رسانید؟ و برای اینکار از چه وسیله‏ای استفاده کرد؟ در روایات صحیح و معتبر، چیزی در آن باره نیامده.

ولی در بعضی اخبار آمده: که مار و طاووس دو تا از یاوران ابلیسند، چون ابلیس را در اغواء آدم و همسرش کمک کردند، و چون این روایات معتبر نبودند، از ذکر آن‏ها صرفنظر کردیم، و خیال می‏کنم از روایات جعلی باشد، چون داستان از تورات گرفته شده، و ما در اینجا عین عبارت تورات را می‏آوریم، تا خواننده بوضع آن روایات کاملا آگهی یابد.

در فصل دوم از سفر اول که سفر خلقت است، میگوید: خدا آدم را از خاک خلق کرد، و سپس دم حیات را در بینی او بدمید، پس نفسی ناطق شد، و خدا بهشت‏هائی در ناحیه شرقی عدن بکاشت، و آدم را که خلق کرده بود بدانجا برد، و خدا از زمین همه رقم درخت برویانید، و منظره‏های آنها را نکو کرد، و میوه‏هایش را پاکیزه ساخت، و درخت حیات را در وسط آن باغها بکاشت، و درخت معرفت خیر و شر را نیز، و نهری از عدن بسوی آن باغها بکشید، تا آنها را آبیاری کند، و آن نهر را چهار شقه کرد، اسم یکی از آنها نیل بود، و این نیل بتمامی شهر ذویله که طلا در آنجاست، احاطه داشت، طلا و همچنین لوءلوء، و سنگ مرمر آن شهر بسیار خوبست، و نام نهر دومی جیحون بود، که بسر تا سر شهر حبشه احاطه دارد، و نام نهر سوم دجله است، که از ناحیه شرقی موصل می‏گذرد، و نام نهر چهارم فرات است.

پس از آن خداوند آدم را گرفت، و در باغهای عدن منزل داد، تا رستگارش کند، و محافظتش نماید، و خدا آدم را فرمود: که تمامی درختان این باغها برایت حلال است، و میتوانی از آنها بخوری، ولی از درخت معرفت خیر و شر مخور، چون در همان روزیکه از آن بخوری مستحق مرگ میشوی.

خداوند بخودش فرمود: (چه چیزی از بقاء آدم به تنهائی برخاسته است؟ خوبست کمکی هم برایش درست کنم، پس خدا تمامی وحشی‏های صحرا و مرغان هوا را محشور کرده، نزد آدم آورد، تا در پیش روی او آنها را نامگذاری کند، پس هر چه را آدم بر آن جانداران نام نهاد همان تا بامروز نام آن است.

پس آدم اسماء جمیع چارپایان، و مرغان هوا، و وحشیان صحرا را، نام برد، ولی هیچ یاوری در مقابل خود ندید، پس خدا چرتی بر آدم مسلط کرد، تا چیزی احساس نکند، پس یکی از دنده‏های سینه او را کند، در جایش گوشت گذاشت، آنگاه خدا از آن یک دنده زنی درست کرد، و او را نزد آدم آورد، آدم گفت: اینبار استخوانی از استخوانهایم، و گوشتی از گوشتهایم را دیدم، و جا دارد آنرا امرأة بنامم، چون از امر من اخذ شد، و بهمین جهت است که مرد، پدر و مادر خود را رها نموده، زن خود را می‏چسبد، بطوریکه یک جسد واحد تشکیل میدهند، آنروز آدم و همسرش عریان بودند، و از عریانی خود باکی نداشتند.

فصل سوم، آنروز مار، از میانه همه حیوانهای صحرا که خدا خلق کرده بود، حکیمی شد، و به زن گفت: راستی، و به یقین خدا گفته از همه این درختهای باغ نخورید؟ زن بمار گفت: نه، از همه درختان باغ میخوریم، تنها فرموده از میوه آن درخت که در وسط باغ است نخورید، و نزدیکش نشوید، تا نمیرید، مار باندو گفت: نمی‏میرید، خدا میدانسته که شما همان روز که از آن درخت بخورید، چشمتان باز میشود، و چون ملائکه در خیر و شر دانا میشوید، پس وقتی زن دید که درخت درخت خوبی، و میوه‏اش خوب، و شهوت انگیز است، عقل خود از کف بداد، و از میوه آن گرفته، و خورد، و بشوهرش هم داد خورد، پس چشمشان باز شد، و فهمیدند که عریان هستند، پس از برگهای انجیر لباسی چون لنگ برای خود درست کردند.

بعد آواز خدا را که داشت در باغ قدم می‏زد، شنیدند، پس خدا ایستاد، و آدم را صدا زد، و باو گفت: کجا هستی؟ و این صدا محققا از او بوده، آدم گفت: صدای تو را در باغ شنیدم، ولی چون عریان هستم، خود را پنهان کرده‏ام، خدا پرسید: چه کسی بتو گفت: عریانی؟ مگر از آن درخت خوردی، که از خوردنش نهیت کردم؟ آدم گفت: این زنی که برایم درست کردی، از آن بمن داد خوردم، خدا بزن گفت: چه کار کردی؟ گفت: مار مرا فریب داد، از آن خوردم، پس خدا بمار گفت: حال که دانسته چنین کاری کردی، از میانه همه چارپایان، و همه وحشی‏های صحرا، ملعون شدی، و باید که همیشه با سینه‏ات راه بروی، و در تمام عمرت خاک بخوری، و میانه تو و زن و میانه نسل تو و نسل زن دشمنی نهادم، او سر تو را بکوبد، و تو پاشنه او را بگزی، و بزن گفت مشقت و حمل تو را بسیار می‏کنم، تا با مشقت فرزندان را بزائی، و اختیار زندگی تو را بدست شوهرت نهادم، تا او همیشه بر تو مسلط باشد، و بادم گفت: از آنجا که بحرف زنت رفتی، و از درختی که نهیت کردم، و گفتم: از آن مخور، بخوردی، با این ملعون زمین بود، باین سبب دچار مشقت شدی، و در تمام عمر باید از آن بخوری، و آن برایت خار برویاند، و از علف صحرا بخوری، و با عرق رویت طعام بخوری، تا روزیکه بهمین زمینی که از آن گرفتی و خوردی برگردی، چون تو از اصل خاک بودی، باید بخاک برگردی.

و آدم همسرش را بدین جهت حوا نامید، که او مادر هر زنده ناطقی است، و خدا برای آدم و همسرش جامه تن‏پوشی درست کرد، و بانان پوشانید، آنگاه خدا گفت: اینک آدم است که مانند یکی از ما خیر و شر را می‏شناسد، و الان دیگر واجب شد که از باغها بیرون رود، تا دیگر بار، دست بدرخت حیاة دراز نکند، و از آن نخورد، و گرنه تا ابد زنده میماند پس خدا او را از باغهای عدن بیرون راند، تا زمین که وی را از آن درست کرد، رستگار و آباد شود، و چون آدم را طرد کرد، ملائکه در شرقی باغهای عدن اسکان داده شدند، و شمشیری براق بالا و پائین شدن گرفت، تا راه درخت حیاة را محافظت کنند.

این بود فصل سوم از تورات عربی، که در سال 1811 میلادی بچاپ رسیده.

و خواننده عزیز با تطبیق و مقایسه این دو داستان با هم، یعنی داستان آدم بنقل قرآن کریم، و بنقل تورات، و سپس دقت در روایاتیکه از طرق عامه و شیعه وارد شده، بحقایق این قصه پی می‏برد، و ما خود این مقایسه و تطبیق را در اینجا عملی نکردیم، چون کتاب ما تفسیر قرآن است، و بررسی این قضیه در خور آن نیست.

و اما اینکه مسئله داخل شدن ابلیس در بهشت، و اغوای آدم در آنجا، با اینکه بهشت اولا مقام قرب و نزاهت و طهارت است، و بحکم آیه: (لا لغو فیها و لا تاثیم)، جای لغو و گناه و نیرنگ نیست، و ثانیا بهشت در آسمان قرار دارد و ابلیس بعد از امتناعش از سجده بر آدم، بفرمان (فاخرج منها فانک رجیم).

و نیز بحکم (فاهبط منها فما یکون لک ان تتکبر فیها)، از بهشت رانده شد، و چون میخواست تکبر کند، و بهشت جای تکبر نبود، فرود آمد، و با این حال چطور دوباره به بهشت راه یافت؟.

جواب از اشکال اول این است که همانطور که بعضی دیگر نیز گفته‏اند: قرآن کریم آنچه از لغو و تاثیم که از بهشت نفی کرده، از بهشت خلد نفی کرده، یعنی آن بهشتی که مؤمنین در آخرت داخل آن میشوند، و همچنین از بهشت برزخی که بعد از مرگ و رحلت از دار تکلیف در آنجا بسر می‏برند، و اما بهشت دنیائیکه آدم و همسرش داخل آن شدند، و هنوز در دار تکلیف و مورد توجه امر و نهی قرار نگرفته بودند، قرآن کریم در باره آن بهشت هیچ مطلبی بیان نکرده، و بلکه میتوان گفت: بعکس گفتار اشکال کننده، جائی بوده که لغو و تاثیم در آن ممکن بوده، و شاهد بر آن همین کافی است، که قرآن وقوع عصیان آدم را در آن حکایت کرده.

علاوه بر اینکه لغو و تاثیم از امور نسبی است، که وقتی تحقق پیدا می‏کند که انسان در دنیا آمده باشد، و امر و نهی متوجه او شده، و خلاصه انسان مکلف شده باشد.

و اما جواب از اشکال دوم، این استکه اولا برگشتن ضمیر (هاء) در جمله (فاخرج منها)، و جمله (فاهبط منها) الخ، بکلمه (سماء)، از آیه روشن نیست، و دلیلی نداریم که بان برگردد، برای اینکه در کلام سابق نامی از سماء برده نشده، و معهود ذهن نبوده، پس ممکن است بعنایتی بگوئیم: مراد خروج از میانه ملائکه، و هبوط از میان آنان باشد، و یا مراد خروج و هبوط از منزلت و کرامت باشد.

این اولا، و اما ثانیا، ممکن است امر بخروج و هبوط کنایه باشد از نهی از ماندن در آن بهشت، و میانه ملائکه، نه از اصل بودن در آنجا، و عروج و عبور، خلاصه ماندن ابلیس چون ملائکه در بهشت ممنوع شد، نه بالا رفتن و عبورش از آن.

و این معنا از آیاتیکه می‏فرماید: ابلیس باسمان می‏رفت، تا استراق سمع کند، نیز استفاده میشود، در روایات هم آمده: که شیطانها تا قبل از بعثت عیسی (علیه‏السلام‏)، تا آسمان هفتم بالا می‏رفتند، همینکه آنجناب مبعوث شد، از آسمان چهارم ببالا ممنوع شدند، و سپس وقتی پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مبعوث شد، از همه آسمانها ممنوع گردیدند، و هدف تیرهای شهاب قرار گرفتند.

جواب سوم از اشکال دوم اینکه: در کلام خدایتعالی نیامده که ابلیس داخل بهشت شده باشد، و بنا بر این اصلا موردی برای اشکال نمی‏ماند، آنچه در این باره آمده، در روایات است، که آنهم بخاطر اینکه روایات آحاد است، و بحد تواتر نمی‏رسد، قابل اعتناء نیست، علاوه بر اینکه احتمال آن هست که راویان آنها روایت را نقل بمعنا کرده باشند، و عین الفاظ امام را نیاورده باشند، و بهمین خاطر چیزی در کلمات آنان اضافه شده باشد.

تنها آیه‏ای از قرآن که دلالت دارد بر اینکه ابلیس داخل بهشت شده حکایت کلام ابلیس بادم است، که می‏فرماید: (و قال ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة، الا ان تکونا ملکین، او تکونا من الخالدین، ابلیس باندو گفت: پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرد، مگر برای اینکه دو فرشته نباشید، و از کسانی نشوید که جاودانه در بهشت هستند).

و دلالتش بر این معنا از این جهت است که کلمه (هذا - این درخت)، در آن آمده، و چون این کلمه مخصوص اشاره به نزدیک است، پس گویا ابلیس در نزدیکی آن درخت بان اشاره کرده و این سخن را بادم گفته است.

و لکن استدلال باین آیه نیز درست نیست، برای اینکه اگر کلمه (هذا) همه جا دلالت بر نزدیک بودن مکانی مشار الیه باشد، باید در آیه: (و لا تقربا هذه الشجرة، فتکونا من الظالمین)، که نهی خدا و خطابش بادم و همسر اوست، این دلالت را بکند، و حال آنکه خدا بزرگتر از آنست که به نزدیکی و دوری مکانی توصیف شود، (پس همچنانکه در این آیه دلالت ندارد، چه مانعی دارد که بگوئیم در آن آیه نیز دلالت ندارد).

و در کتاب عیون اخبار الرضا (علیه‏السلام‏)، از عبد السلام هروی، روایت آمده که گفت: بحضرت رضا (علیه‏السلام‏) عرضه داشتم: یا بن رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، از درختی که آدم و حوا از آن خوردند برایم بگو، تا بینم چه درختی بود؟ چون مردم در باره آن اختلاف دارند، بعضی روایت می‏کنند: که گندم بوده بعضی دیگر روایت می‏کنند: که درخت حسد بوده، حضرت فرمود: هر دو درست است، عرضه داشتم: با اینکه دو معنای متفاوت دارد، چطور ممکن است هر دو درست باشد؟ فرمود: ای ابی صلت، یک درخت بهشت میتواند چند نوع باشد، مثلا درخت گندم میتواند انگور هم بدهد، چون درخت بهشت مانند درختهای دنیا نیست، و آدم بعد از آنکه خدای تعالی باو احترام کرد، و ملائکه را وا داشت تا برای او سجده کنند، و او را داخل بهشت کرد، در دل با خود گفت: آیا خدا بشری گرامی‏تر از من خلق کرده است؟ خدای عز و جل از آنچه در دل او گذشت، خبردار شد، پس او را ندا داد: که سر خود را بلند کن، و بساق عرش بنگر، تا چه می‏بینی؟ آدم سر بسوی عرش بلند کرد، و بساق عرش نگریست، و در آن دید که نوشته: لا اله الا الله، و محمد رسول الله، و علی بن ابیطالب امیر المؤمنین، و همسرش فاطمه سیده زنان عالمیان، و حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشتند، آدم پرسید: پروردگارا، اینان چه کسانیند؟ خدای عز و جل فرمود: ای آدم اینان ذریه‏های تواند و از تو بهترند، و از همه خلایق من بهترند، و اگر اینها نبودند، من تو را، و بهشت و دوزخ، و آسمان و زمین، را خلق نمی‏کردم، پس زنهار مبادا بچشم حسد بر اینان بنگری، که از جوار من بیرون خواهی شد.

پس آدم بچشم حسد بر آنان نظر افکند، و آرزوی مقام و منزلت آنان کرد، و خداوند شیطانرا بر او مسلط ساخت، تا سر انجام از آندرخت که نهی شده بود بخورد، و بر حوا هم مسلطش کرد، او هم بمقام فاطمه بچشم حسد نگریست، تا آنکه از آن درخت بخورد.

همچنانکه آدم خورد، و در نتیجه خدایتعالی هر دو را از بهشت بیرون کرده، بزمین فرستاد، تا در جوار زمین باشند.

مؤلف: این معنا در عده‏ای از روایات آمده، که بعضی از آنها، از روایات مورد بحث مفصل‏تر و طولانی‏تر است، و بعضی دیگر مجمل‏تر، و کوتاه‏تر.

و این روایت همانطور که ملاحظه می‏فرمائید، این معنا را مسلم گرفته، که درخت نامبرده هم گندم بوده، و هم حسد، و اینکه آندو از درخت گندم خوردند، ولی ثمره‏اش حسد شد، و مقام و منزلت محمد و آل او (علیهم‏السلام‏) را آرزو کردند.

و مقتضای معنای اول، این است: که درخت نامبرده پست‏تر و نالایق‏تر از آن بوده که اهل بهشت اشتهای خوردن از آن را بکنند، و مقتضای معنای دوم، اینستکه: درخت نامبرده گرانمایه‏تر از آن بوده که آدم و همسرش از آن استفاده کنند، همچنانکه در روایتی دیگر آمده: که آن درخت عبارت بوده از علم محمد و آل او (علیهم‏السلام‏).

و بهر حال هر چند حسد و گندم دو معنای مختلف دارند، و لکن با رجوع به بیانیکه ما در باره میثاق کردیم، خواهی دید که معنا یکی است، و آن اینستکه آدم (علیه‏السلام‏) خواسته میان تمتع و بهره‏مندی از بهشت، که مقام قرب خداست، و میثاق در آنجا واقع شده، که جز بخدا توجه نکند، و میان استفاده از درخت منهیه، که مستلزم تعب تعلق بدنیا است، جمع کند، ولی این جمع برایش فراهم نیامد، و بزمین هبوط نموده، آن میثاق را فراموش کرد، و هر دو امر که همان مقام رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و تمتع از درخت گندم باشد برایش جمع نشد، آنگاه خداوند او را با اجتباء هدایت نموده، با توبه ارتباط و علقه‏اش بدنیا را برید، و بان میثاق که از یاد برده بود، ملحق نمود، (دقت بفرمائید).

و منظور از اینکه در روایت فرمود: (پس آدم بچشم حسد بر آنان نظر افکند، و آرزوی منزلت ایشان نمود) الخ، بیان این معنا است، که مراد بحسد آدم در حقیقت غبطه و بفارسی رشک بوده، نه حسدیکه (طغیان این غریزه)، و یکی از اخلاق رذیله است.

در اینجا دو روایت یکی از امام باقر، و یکی دیگر از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام‏)، آمده که بظاهر با هم متنافیند، ولی با بیان سابق ما تنافی آندو از بین می‏رود، اما روایت اول را کمال الدین، از ابی حمزه ثمالی، از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده، که فرمود: خدای عز و جل بادم عهد کرده بود که بدرخت نامبرده نزدیک نشود، ولی وقتی آن هنگام رسید که در علم خدا گذشته بود، که آدم بالاخره از آن درخت خواهد خورد، آدم عهد نامبرده را فراموش کرد، و از آندرخت بخورد، و این است مراد خدایتعالی باینکه فرمود: و لقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی و لم نجد له عزما) تا آخر حدیث.

و روایت دوم را عیاشی، در تفسیر خود، از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام‏) روایت کرده، که شخصی از آنجناب پرسید: چگونه خدایتعالی آدم را بفراموشی مؤاخذه کرد، (با اینکه فراموش کار مؤاخذه نمیشود)؟، امام فرمود: آدم فراموش نکرد، و چگونه ممکن است بگوئیم: فراموش کرد؟ با اینکه ابلیس او را بیاد نهی خدا انداخت، و باو گفت: (پروردگار شما شما را از این درخت نهی نکرد، مگر برای اینکه فرشته نشوید، و یا جاودانه در بهشت باقی نمانید) (تا آخر حدیث) که با دقت در بیان گذشته که گفتیم آدم میخواست میان بهره‏مندی از بهشت، و میان خوردن از درخت را جمع کند، ولی نتوانست) این تنافی برداشته میشود.

و در امالی صدوق از ابی الصلت هروی، روایت شده که گفت: روزیکه مامون دانشمندان مذاهب اسلام، و دیانتهای یهود، و نصاری، و مجوس، و صابئیان، و سایر صاحبان نظریه را برای بحث با علی بن موسی الرضا (علیهماالسلام‏) جمع کرد، هیچ یک با آنجناب طرف بحث نشد، مگر آنکه امام او را ملزم کرد، بطوریکه گوئی سنگ بدهانش انداخته، تا آنکه علی بن محمد بن جهم برخاسته عرضه داشت: یا بن رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آیا نظر شما در باره انبیاء این استکه معصومند؟ فرمود: بله، پرسید: با این کلام خدای عز و جل چه می‏کنی؟ که فرمود: (و عصی آدم ربه فغوی)؟، تا آنجا که میگوید: مولانا حضرت رضا (علیه‏السلام‏) فرمود: وای بر تو ای علی، از خدا بترس، و نسبت کارهای زشت بانبیاء مده، و کتاب خدایرا برای خودت تاویل مکن، چون خدای عز و جل می‏فرماید: (و ما یعلم تاویله، الا الله و الراسخون فی العلم، تاویل آنرا نمیداند، مگر خدا، و آنانکه راسخ در علمند).

اما اینکه خدای عز و جل فرموده: (و عصی آدم ربه فغوی)، در این زمینه بوده، که آدم را بمنظور اینکه حجت و خلیفه‏اش در زمین باشد خلق کرد، نه برای اینکه در بهشت بماند، و نافرمانی او در بهشت بوده، نه در زمین، و تازه آن نافرمانی هم بمقتضای تقدیر الهی بوده، همینکه بزمین هبوط کرد، و حجت و خلیفه او در زمین گردید، بمقام عصمت نیز برسید، که خدای عز و جل در باره عصمتش فرموده: (ان الله اصطفی آدم و نوحا، و آل ابراهیم، و آل عمران علی العالمین)، تا آخر حدیث).

مؤلف: اینکه امام فرمود: نافرمانی آدم در بهشت بوده، اشاره است بان بیانیکه ما کردیم، که تکلیف نخوردن از درخت تکلیف مولوی نبوده، بلکه ارشادی بوده، چون در بهشت هنوز تکالیف دینی جعل نشده بود، و موطن تکلیف دینی زندگی زمینی است، که خدا برای آدم از پیش مقدر کرده بود، پس معصیت نامبرده معصیت امر ارشادی بوده، نه مولوی، پس دیگر جا ندارد که مانند بعضی از مفسرین خود را بزحمت انداخته، حدیث نامبرده را تاویل کنیم.

و در عیون از علی بن محمد بن جهم روایت آورده که گفت: بمجلس مامون در آمدم و دیدم که علی بن موسی (علیهماالسلام‏) نیز در آنجایند، مامون بانجناب گفت: یا بن رسول الله! آیا نظر شما این نیست که انبیاء معصومند؟ فرمود: بله، همین است، پرسید: پس چرا خدایتعالی فرموده: (و عصی آدم ربه فغوی)؟ فرمود: خدایتعالی بادم دستور داده بود: که تو و همسرت در بهشت سکنی کنید، و از هر چه میخواهید بخورید، ولی نزدیک این درخت مشوید، و اشاره فرمود بدرخت معینی از گندم، که در آنجا بود، و فرمود: اگر از این بخورید، از ستمکاران میشوید، و نفرموده بود که از جنس این درخت نخورید، آدم هم خیال کرد تنها از آن بوته معین نهی شده، و لذا از آن بوته معین نخورد، بلکه از بوته‏ای دیگر خورد، آنهم بوسوسه شیطان خورد، چون شیطان باو و همسرش گفت: پروردگارتان از خصوص این بوته شما را نهی کرده، که از آن نخورید، و اما غیر این بوته را فرموده نزدیکش نشوید، نه اینکه از آن نخورید، و از خوردن آن هم که نهی کرده، برای این نهی کرده که مبادا فرشته، و یا از جاودانان در بهشت شوید، و برایشان سوگند هم خورد، که من از خیر خواهان شمایم، آدم و حوا هم تا آنروز بکسی بر نخورده بودند، که بدروغ سوگند خورده باشد.

بهمین جهت فریب او را خورده، و بسوگند او اعتماد نموده، و از آن درخت خوردند، و تازه این جریان قبل از رسیدن او بمقام نبوت بود، و این نافرمانی هم گناه کبیره نبوده که بخاطر آن مستحق آتش شود، بلکه از صغیره‏هائی بوده که خدا کسی را بخاطر آن عذاب نمی‏کند، و صدور آن از انبیاء قبل از آنکه مورد وحی قرار گیرند جائز است.

و اما بعد از آنکه خدا او را اجتباء کرد، و بمقام نبوتش برگزید، از معصومین شد، که نه گناه صغیره می‏کنند، و نه کبیره، و بهمین جهت است که خدای عز و جل در باره او هم فرموده: (و عصی آدم ربه فغوی، ثم اجتباه، ربه، فتاب علیه، و هدی)، و هم فرموده: (ان الله اصطفی آدم، و نوحا، و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین) (تا آخر حدیث).

مؤلف: صدوق علیه الرحمه بعد از نقل این حدیث، که حدیثی است طولانی، گفته: این حدیث از طریق علی بن محمد بن جهم که یک مرد ناصبی، و دشمن اهل بیت بوده، خیلی عجیب است، (این بود گفتار مرحوم صدوق).

و این حدیث آنمرحوم را به تعجب در نیاورده، مگر بخاطر اینکه مشتمل است بر تنزیه انبیاء، و آن مرحوم در اصولی که در حدیث مزبور مسلم گرفته شده، دقت نکرده، و گر نه متوجه میشد که با مذهب ائمه اهل بیت سازگار نیست، چون مذهب امامان اهل بیت این است که صدور نافرمانی از انبیاء بخاطر اینکه معصومند، هم قبل از نبوت آنان محال است، و هم بعد از نبوت، هم نافرمانیهای صغیره، و هم کبیره.

علاوه بر اینکه آنطور که این مرد ناصبی حدیث را نقل کرده، مستلزم آنست که جمله‏ای از آیه حذف شده باشد، و تقدیر (ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة، الا ان تکونا)، جمله (ما نهیکما ربکما عن هذه الشجرة، و انما نهیکما عن غیرها، و ما نهیکما عن غیرها، الا ان تکونا) الخ، باشد یعنی خدا اصلا شما را از این بوته نهی نکرده، بلکه از غیر این نهی کرده، و از آن غیر هم نهی نکرده، مگر برای اینکه فرشته، و یا جاودان نباشید)، در حالیکه آیه: (ای آدم آیا میخواهی تو را بدرختی راهنمائی کنم، که درخت جاودانگی و ملک دائمی است)؟ دلالت دارد بر اینکه ابلیس وی را تشویق می‏کرده، بر اینکه از عین آن درخت که ممنوع شده بخورد، و باین منظور او را تطمیع می‏کرده، باینکه اگر از آن بخوری، جاودان میشوی، تا از آن درخت که با نهی خدا از آن محجوب شده بود، بخورد.

از این هم که بگذریم، اصلا این مرد، یعنی علی بن محمد بن جهم در حدیث سابق جواب صحیح و تمام را خودش در مجلس مامون از آنجناب گرفت، پس این روایت که صدوق آورده، خالی از اشکال نیست، هر چند که بعضی از وجوه اشکالی که گفتیم، امکان حمل بر محملی صحیح داشته باشد.

و نیز مرحوم صدوق از امام باقر (علیه‏السلام‏) از پدران بزرگوارش، از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روایت کرده که فرمود: مکث آدم و حوا در بهشت، از هنگامی که وارد آن شدند، تا ساعتی که بیرون شدند تنها هفت ساعت از ایام دنیا بود، و در همانروز که این جریان واقع شد، خدا از بهشتش بیرون کرد.

و در تفسیر عیاشی، از عبد الله بن سنان، روایت کرده که گفت: شخصی از امام صادق (علیه‏السلام‏) سئوالی کرد: و من آنجا حاضر بودم، و آن این بود: که آدم و همسرش چقدر در بهشت ماندند، که بخاطر خطائی که کردند بیرون شدند؟ فرمود: خدای تبارک و تعالی، بعد از ظهر روز جمعه بود که از روح خود در آدم بدمید، و آنگاه از پائین دنده‏هایش همسرش را خلق کرد، و بعد فرشتگان را بسجده بر او امر فرمود، و بعد در همان روز او را داخل بهشت کرد، و بخدا سوگند که بیش از شش ساعت از همان روز در بهشت نماند، که دچار نافرمانی خدا شده، و خدا او و همسرش را از آنجا بیرون کرد، در حالیکه آفتاب تازه غروب کرده بود، آنشب را تا صبح پشت در بهشت بسر بردند، تا صبح شد، ناگهان متوجه عریانی خود شدند، پروردگارشان نداشان داد: آیا شما را از آن درخت که میدانید نهی نکردم؟ آدم خجالت کشیده، سر بزیر افکند، و گفت: پروردگارا ما بنفس خود ستم کردیم، و اینک بگناهان خود اعتراف می‏کنیم، پس ما را بیامرز، خدایتعالی در پاسخشان فرمود: باید که از آسمانهای من بزمین هبوط کنید، چون هیچ نافرمان و سرکش در آسمانهای من همجوار من نمیشود.

مؤلف: ممکن است از آنچه این روایت مشتمل بر آنست، کیفیت بیرون شدن آندو را از بهشت استفاده کرد، و فهمید که آندو نخست از بهشت بیرون شده، در بیرون در بهشت قرار گرفتند، و سپس از بیرون در بهشت بزمین هبوط کرده‏اند، چون در قرآن کریم و آیات این قصه، که همان آیه فوق باشد، دو بار امر بهبوط شده با اینکه این امر امر شرعی نبوده، بلکه امر تکوینی بوده، که بهیچ وجه قابل تخلف نیست.

و همچنین از اینکه سیاق را تغییر داده، در آیه: (و قلنا یا آدم اسکن) تا باخر بسیاق (متکلم مع الغیر گفتیم)، و در آیه: (و نادیهما ربهما) الخ، بسیاق غایب (پروردگارشان ندایشان کرد)، آورد، و نیز در اولی تعبیر به (بگفتار)، و در دومی به ندا که صدا زدن از دور است، تعبیر کرد، و باز در اولی با کلمه (هذا)، که مخصوص باشاره به نزدیک است، و در دومی با کلمه (تلک)، که مخصوص اشاره بدور است، بیاورد، از این تعبیرات میتوان فهمید: که امر بهبوط، یکبار در داخل بهشت صورت گرفته، و با آن، آدم از بهشت بیرون شده، و یکبار هم در بیرون بهشت صورت گرفته، و از آنجا بزمین هبوط کرده است.

نقطه ضعفی که در این روایت است، این است که در این روایت خلقت حوا را مطابق تورات از دنده آدم دانسته، و این معنا را در روایات وارده از ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) بطوریکه در بحث از خلقت آدم خواهی دید، تکذیب می‏کند، هر چند که ممکن است این نقطه ضعف را جبران نموده، و گفت: مراد از دنده پائین آدم، زیادی گل آدم است، آن گلی که با آن اضلاع و دنده‏های آدم را آفرید (دقت بفرمائید)، و اما ساعتهائی که برای مکث آدم در بهشت تعیین نموده، در یکجا شش ساعت، و جائی دیگر هفت ساعتش خوانده، علاج این اختلاف آسان است، برای اینکه میگوئیم: منظور از ساعت شصت دقیقه نیست، بلکه منظور بیان زمان تقریبی جریان است.

و در کافی از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام‏)، روایت کرده که در ذیل جمله: (فتلقی آدم من ربه کلمات)، فرمود: آن کلمات این است: (لا اله الا انت، سبحانک، اللهم و بحمدک، عملت سوءا، و ظلمت نفسی، فاغفر لی، و انت خیر الغافرین، لا اله الا انت، سبحانک اللهم و بحمدک، عملت سوءا، و ظلمت نفسی، فارحمنی، و انت خیر الغافرین، لا اله الا انت، سبحانک اللهم، و بحمدک، عملت سوءا، و ظلمت نفسی، فارحمنی، و انت خیر الراحمین، لا اله الا انت، سبحانک اللهم، و بحمدک، عملت سوءا، و ظلمت نفسی، فاغفر لی، و تب علی، انک انت التواب الرحیم، معبودی بجز تو نیست بار الها، حمد و تسبیحت میگویم، کار زشتی مرتکب شدم، و بخود ستم کردم، پس مرا بیامرز، که تو بهترین آمرزندگانی، معبودی بجز تو نیست، بار الها تسبیح و حمدت میگویم، کار بدی کردم، و بخود ستم نمودم، پس بمن رحم کن، که تو بهترین غافرانی، معبودی بجز تو نیست، حمد و تسبیحت میگویم، بار الها من بدی کردم، و بخود ستم نمودم، پس مرا رحم کن، که تو بهترین رحیمانی، معبودی بجز تو نیست، بار الها تسبیح و حمدت میگویم، کار بدی کردم، و بخود ستم روا داشتم، پس مرا بیامرز، و نظر رحمتت بمن برگردان، که تو هم تواب و هم رحیمی.

 مؤلف: این معنا را صدوق، و عیاشی، و قمی، و دیگران نیز روایت کرده‏اند، از طرق اهل سنت و جماعت هم قریب بان روایت شده، و چه بسا از آیات داستان نیز همین معنا استفاده بشود.

مرحوم کلینی در کافی گفته: و در روایتی دیگر در تفسیر جمله: (فتلقی آدم من ربه کلمات)، آمده: که فرمود: خدا را بحق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین سوگند داد.

مؤلف: این معنا را صدوق و عیاشی و قمی و دیگران نیز روایت کرده‏اند، و قریب بان از طرق اهل سنت و جماعت نیز روایت شده، همچنانکه در در منثور از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آمده که فرمود: وقتی آدم آن گناه را مرتکب شد، سر بسوی آسمان بلند کرده گفت: از تو بحق محمد مسئلت می‏کنم، که مرا بیامرزی، پس خدا بدو وحی کرد: که محمد کیست؟ گفت: ای خدا که نامت والا است، وقتی مرا آفریدی، سر بسوی عرش تو بلند کردم، دیدم در آنجا نوشته شده، لا اله الا الله، محمد رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، فهمیدم که در درگاه تو احدی عظیم المنزلةتر از او نیستکه نامش را با نام خود قرار داده‏ای، پس خدایتعالی وحی کرد: که ای آدم، او آخرین پیامبران از ذریه تو است، و اگر او نبود، تو را خلق نمی‏کردم.

مؤلف: و این معنا هر چند که در بدو نظر از ظاهر آیات بعید است، و لکن اگر کاملا در آنها دقت شود، چه بسا تا اندازه‏ای قریب باشد، چون جمله: (فتلقی آدم) الخ، تنها بمعنای قبول آن کلمات نیست، بلکه کلمه تلقی، بمعنای قبول با استقبال و روی آوری است، (کانه آدم روی بآن کلمات آورده، و آنرا فرا گرفته است) و این دلالت دارد بر اینکه آدم این کلمات را از ناحیه خدا گرفته، و قهرا قبل از توبه علم بان کلمات پیدا کرده، قبلا هم تمامی اسماء را از پروردگارش آموخته بود، آنجا که پروردگارش فرمود: (من میخواهم در زمین خلیفه بگذارم، ملائکه گفتند: آیا کسی را در زمین می‏گذاری که در آن فساد کند، و خونریزیها کند، با اینکه ما تو را بحمدت تسبیح میگوئیم، و برایت تقدیس می‏کنیم؟)، و پروردگارش بایشان فرمود: (من چیزی میدانم که شما نمیدانید)، سپس علم تمامی اسماء را باو آموخت، و معلوم است، که علم بتمامی اسماء هر ظلم و گناهی را از بین می‏برد، و دوای هر دردی میشود، و گر نه جواب از ایراد ملائکه تمام نمیشود، و حجت بر آنان تمام نمی‏گردد، برای اینکه خدای سبحان در مقابل این اشکال آنان که (در زمین فساد انگیزند و خونها بریزند)، چیزی نفرمود، و چیزی در مقابل آن قرار نداد، بجز اینکه (خدا همه اسماء را باو تعلیم کرد)، پس معلوم میشود علم نامبرده تمامی مفاسد را اصلاح می‏کرده، و در سابق هم حقیقت آن اسماء را شناختی، که گفتیم موجودات عالیه‏ای غایب و در پس پرده آسمانها و زمین بوده‏اند، واسطه‏هائی برای فیوضات خدا بمادون خود بوده‏اند، که کمال هیچ مستکملی جز به برکات آنان تمام نمیشده.

همچنانکه در بعضی اخبار وارد شده: که آدم (علیه‏السلام‏) شبح‏هائی از اهل بیت، و انوار ایشانرا در هنگام تعلیم اسماء بدید، و نیز اخباری رسیده: که آن انوار را در هنگامی دید، که خدایتعالی ذریه‏اش را از پشتش بیرون کشید، و نیز وارد شده: که آن انوار را در همان هنگامی که در بهشت بود، دید، که خواننده عزیز خودش باید بان اخبار مراجعه نماید (و راهنما خداست).

خدایتعالی با نکره آوردن لفظ (کلمات) امر آن کلمات را مبهم گذاشت، و فرمود: (فتلقی آدم من ربه کلمات) الخ، و اطلاق لفظ کلمه، بر موجود عینی در قرآن کریم آمده، و در آیه: (بکلمة منه اسمه المسیح عیسی بن مریم)، صریحا این لفظ را در عیسی بن مریم (علیهماالسلام‏) اطلاق نموده.

و اما اینکه بعضی از مفسرین گفته‏اند: که منظور از کلمات کلماتی است که خدا در سوره اعراف از آدم و حوا حکایت کرده، و فرموده: (قالا: ربنا ظلمنا انفسنا، و ان لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین) الخ، تفسیر صحیحی نیست، برای اینکه مسئله توبه همانطور که آیات این سوره، یعنی سوره بقره دلالت می‏کند، بعد از واقعه هبوط بزمین واقع شده، چون می‏فرماید: (فقلنا: اهبطوا بعضکم لبعض عدو)، تا آنجا که می‏فرماید: (فتلقی آدم من ربه کلمات، فتاب علیه) الخ، و این کلماتی که آدم و همسرش بان تکلم کرده‏اند، قبل از هبوط، و در بهشت آموخته بودند، چون در سوره اعراف می‏فرماید: (فنادا هما ربهما: الم انهکما عن تلکما الشجرة)؟ تا آنجا که می‏فرماید: (قالا ربنا ظلمنا انفسنا)، و در آخر می‏فرماید.

(قال اهبطوا بعضکم لبعض عدو) الخ، پس اقرار بظلم به نفس در بهشت واقع شده، نه در زمین، و حال آنکه گفتیم: تلقی کلمات در زمین بوده.

بلکه ظاهر اینکه گفتند: (پروردگارا بخود ستم کردیم) الخ، تذلل و خضوعی است از آندو، در مقابل ندائی که خدا بانان کرد، خواسته‏اند بعد از اعتراف بربوبیت خدا، و اینکه بخاطر ظلمی که کردیم مشرف بخطر خسران شده‏ایم، اعلام کنند: باینکه امر بدست خدای سبحان است، هر جور بخواهد امر می‏کند.

 و در تفسیر قمی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرموده: موسی از پروردگارش مسئلت کرد: بین او و آدم جمع کند، و خدا هم جمع نموده، وی را موفق بزیارت او نمود، موسی گفت: ای پدر، مگر جز این بود که خدا تو را بدست قدرت خود بیافرید؟ و از روح خود در تو بدمید؟ و ملائکه را به سجده بر تو وادار نمود؟، پس چرا وقتی دستور داد: از یک درخت بهشت نخوری، نافرمانی کردی؟ آدم گفت: ای موسی! بگو ببینم، خطیئه من در تورات چند سال قبل از خلقتم نوشته شده؟ گفت: سی هزار سال آدم گفت: همینطور است، آنگاه امام صادق (علیه‏السلام‏) فرمود: آدم با همین کلام موسی را قانع ساخت.

مؤلف: قریب باین معنا را علامه سیوطی در المنثور بچند طریق از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نقل کرده.

و در علل از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: بخدا سوگند خدایتعالی آدم را برای دنیا خلق کرده بود، و اگر او را در بهشت جای داد، برای این بود که نافرمانی بکند، و آنگاه او را بهمانجائیکه برای آنجا خلقتش کرده بود، برگرداند.

مؤلف: این معنا در روایت عیاشی، از امام صادق (علیه‏السلام‏) هم گذشت، که فرمود: آدم دوستی از میانه ملائکه داشت، (تا آخر حدیث).

و در کتاب احتجاج -، در ضمن احتجاج علی (علیه‏السلام‏) با مرد شامی، که از آنجناب پرسیده بود: گرامی‏ترین وادیهای روی زمین کجا است؟ فرمود: بیابانی است که آنجا را سراندیب میخوانند، آدم وقتی از آسمان هبوط کرد، در آنجا سقوط کرد.

مؤلف: مقابل این روایت، روایات بسیار زیادی است، که دلالت دارد بر اینکه آدم در مکه سقوط کرد، و بعضی از این روایات گذشت، ممکن هم هست میانه این روایات مختلف، جمع کرده، گفت: ممکن است آنجناب اول از آسمان به سراندیب فرود آمده، و بار دوم از سراندیب به سرزمین مکه هبوط کرده باشد، نه به دو نزول، در عرض هم، تا جمع ممکن نباشد.

و در در المنثور از طبرانی، و از کتاب عظمت ابی الشیخ، و ابن مردویه، همگی از ابی ذر، روایت شده که گفت: حضور حضرت رسول عرضه داشتم: یا رسول الله! آیا بنظر شما آدم پیغمبر بود، یا نه؟ در پاسخ فرمود: هم نبی بود، و هم رسول، چون خدایتعالی قبلا با او صحبت کرده بود، و فرموده بود: (یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة) پس معلوم میشود بانجناب وحی میشده.

مؤلف: اهل سنت و جماعت، قریب باین معنا را بچند طریق روایت کرده‏اند.

خدای سبحان در این آیات عتاب ملت یهود را آغاز کرده، و این عتاب در طی صد و چند آیه ادامه دارد، و در آن نعمتهائی را که خدا بر یهود افاضه فرمود، و کرامتهائی را که نسبت بانان مبذول داشت، و عکس العملی که یهود بصورت کفران و عصیان و عهدشکنی و تمرد و لجاجت از خود نشان داد، بر می‏شمارد، و با اشاره به دوازده قصه از قصص آنان تذکرشان میدهد، قصه نجاتشان از شر آل فرعون، شکافته شدن دریا، و غرق شدن فرعونیان، و قصه میعاد در طور، و قصه گوساله‏پرستی آنان، بعد از رفتن موسی بمیقات، و قصه مامور شدنشان بکشتن یکدیگر، و داستان تقاضاشان از موسی که خدا را بما نشان بده تا علنی و آشکارا او را ببینیم، و به کیفر همین پیشنهادشان، دچار صاعقه شدند، و دوباره زنده گشتند، تا آخر داستانهائیکه در این آیات بدان اشاره شده، و سر تا سر آن پر است از عنایات ربانی، و الطاف الهی.

و نیز بیادشان می‏آورد: آن میثاقها که از ایشان گرفت، و ایشان آن‏ها را نقض کرده، و پشت سر انداختند، و باز گناهانی را که مرتکب شدند، و جرائمی را که کسب کردند، و آثاریکه در دلهاشان پیدا شد، با اینکه کتابشان از آنها نهی کرده بود، و عقولشان نیز بر خلاف آن حکم می‏کرد، بیادشان می‏اندازد، و یادآوریشان می‏کند: که بخاطر آن مخالفت‏ها چگونه دلهاشان دچار قساوت، و نفوسشان در معرض شقاوت قرار گرفت، و چگونه مساعیشان بی نتیجه شد.

(و اوفوا بعهدی) الخ، کلمه عهد در اصل بمعنای حفاظ است، و همه معانی آن از این یک معنا مشتق شده مانند عهد بمعنای میثاق، و عهد بمعنای سوگند، و بمعنای وصیت، و بمعنای دیدار، و بمعنای نزول، و امثال آن.

(فارهبون)، کلمه رهبت بمعنای خوف، و مقابلش کلمه رغبت است.

(و لا تکونوا اول کافر به)، یعنی از میان اهل کتاب، و یا میان اقوام گذشته، و آینده‏تان، شما کفر بقرآن را آغاز مکنید، بگذارید کسانی بدان کفر بورزند که بهمه کتابهای آسمانی کفر می‏ورزند، و آن کفار مکه هستند، که قبل از یهود بقرآن کفر ورزیده بودند.

(و استعینوا بالصبر و الصلوة) کلمه استعانت بمعنای طلب کمک است، و این در وقتی صورت می‏گیرد که نیروی انسان به تنهائی نمی‏تواند مهم و یا حادثه‏ای را که پیش آمده بر وفق مصلحت خود بر طرف سازد، و اینکه فرموده: از صبر و نماز برای مهمات و حوادث خود کمک بگیرید، برای اینستکه در حقیقت یاوری بجز خدای سبحان نیست، در مهمات یاور انسان مقاومت و خویشتن داری آدمی است، باینکه استقامت بخرج داده، ارتباط خود را با خدا وصل نموده، از صمیم دل متوجه او شود، و بسوی او روی آورد، و این همان صبر و نماز است، و این دو بهترین وسیله برای پیروزی است، چون صبر هر بلا و یا حادثه عظیمی را کوچک و ناچیز می‏کند، و نماز که اقبال بخدا، و التجاء باو است، روح ایمان را زنده می‏سازد، و بادمی می‏فهماند: که بجائی تکیه دارد که انهدام پذیر نیست، و به سببی دست زده که پاره شدنی نیست.

(و انها لکبیرة الا علی الخاشعین) الخ، ضمیر (ها) به کلمه (صلوة) بر می‏گردد، و اما اینکه آنرا به کلمه (استعانت) که جمله (استعینوا) متضمن آنست بر گردانیم، ظاهرا با جمله (الا علی الخاشعین) منافات داشته باشد، برای اینکه خشوع با صبر خیلی نمیسازد، و فرق میانه خشوع و خضوع با اینکه معنای تذلل و انکسار در هر دو هست، این استکه خضوع مختص بجوارح و اعضای بدنی آدمی است، ولی خشوع مختص بقلب است.

(الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم) الخ، این مورد اعتقاد باخرت، موردی است که هر کس باید بدان یقین حاصل کند، همچنانکه در جای دیگر فرموده: (و بالاخرة هم یوقنون)، با این حال چرا در آیه مورد بحث مظنه و گمان بانرا کافی دانسته؟ ممکن است و جهش این باشد که برای حصول و پیدایش خشوع در دل انسان، مظنه قیامت و لقاء پروردگار کافی است؟ چون علومی که بوسیله اسباب تدریجی بتدریج در نفس پیدا میشود، نخست از توجه، و بعد شک، و سپس بترجیح یکی از دو طرف شک، که همان مظنه است پیدا شده، و در آخر احتمالات مخالف بتدریج از بین می‏رود، تا ادراک جزمی که همان علم است حاصل شود.

و این نوع از علم وقتی بخطری هولناک تعلق بگیرد باعث غلق و اضطراب و خشوع نفس میشود، و این غلق و خشوع از وقتی شروع میشود، که گفتیم یکطرف شک رجحان پیدا می‏کند، و چون امر نامبرده خطری و هولناک است، قبل از علم بان، و تمامیت آن رجحان، نیز دلهره و ترس در نفس می‏آورد.

پس بکار بردن مظنه در جای علم، برای اشاره باین بوده، که اگر انسان متوجه شود باینکه ربی و پروردگاری، دارد که ممکن است روزی با او دیدار کند، و بسویش برگردد، در ترک مخالفت و رعایت احتیاط صبر نمی‏کند، تا علم برایش حاصل شود، بلکه همان مظنه او را وادار باحتیاط می‏کند.

همچنانکه شاعر گفته: فقلت لهم: ظنوا بالفی مذحج سراتهم فی الفارسی المسرد، یعنی بایشان گفتم گمان کنید که دو هزار مرد جنگی از قبیله مذحج بسوی شما روی آورده‏اند، که بزرگان ایشان همه در زره‏های بافت فارس هستند.

چه شاعر در این شعر مردم خود را بصرف مظنه ترسانده، با اینکه باید مردم را بدشمن یقینی ترساند، نه به مشکوک، و این بدان جهت است که ظن بدشمن هم برای واداری مردم بترک مخالفت کافی است، و حاجت بیقین نیست، تا شخص تهدید کننده برای تحصیل یقین در مردم، و تفهیم آنان خود را بزحمت بیندازد و یا اعتنائی بشان آنان کند.

و بنا بر این، آیه مورد بحث با آیه: (فمن کان یرجو لقاء ربه، فلیعمل عملا صالحا، هر که امید دیدار پروردگارش دارد، باید عمل صالح کند)، قریب المضمون میشود، چون در این آیه نیز امید بدیدار خدا را در واداری انسان بعمل صالح کافی دانسته است، البته همه این حرفها در صورتی است که منظور از لقاء پروردگار در جمله (ملاقوا ربهم)، مسئله قیامت باشد، و اما در صورتیکه منظور از آن تصویری باشد که بزودی در سوره اعراف انشاء الله خواهید دید، در آنصورت دیگر هیچ محذوری در کار نیست.

 

بحث روایتی

در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: هر وقت امری و پیشامدی علی (علیه‏السلام‏) را بوحشت می‏انداخت، برمیخاست، و بنماز می‏ایستاد، و می‏فرمود: (استعینوا بالصبر و الصلوة)، از صبر و نماز کمک بگیرید.

و نیز در کافی از آنجناب روایت کرده، که در ذیل آیه نامبرده فرمود: صبر همان روزه است، و فرمود: هر وقت حادثه‏ای برای کسی پیش آمد، روزه بگیرد، تا خدا آنرا بر طرف سازد، چون خدایتعالی فرموده: (و استعینوا بالصبر)، که منظور از آن روزه است.

مؤلف: مضمون دو حدیث بالا را عیاشی هم در تفسیر خود روایت کرده، و تفسیر صبر بروزه، از باب جری یعنی تطبیق کلی بر مصداق است.

و در تفسیر عیاشی از ابی الحسن (علیه‏السلام‏) روایت آمده، که فرمود: صبر در این آیه بمعنای روزه است، و هر گاه امر ناگواری برای کسی پیش آید، روزه بگیرد، تا بر طرف شود، چون خدایتعالی  فرمود: (و استعینوا بالصبر و الصلاة، و انها لکبیرة الا علی الخاشعین)، و خاشع بمعنای کسی است که در نماز خود حالت ذلت بخود بگیرد، و منظور از خاشعان در این آیه رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏) است.

مؤلف: امام (علی) از آیه شریفه استحباب روزه و نماز را در هنگام نزول شدائد و ناملایمات استفاده کرده، و نیز استحباب توسل برسولخدا و ولی خدا در اینگونه مواقع را از آیه شریفه در آورده است، و این در حقیقت تاویل کلمه صوم و صلوة برسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏) است.

و در تفسیر عیاشی نیز از علی (علیه‏السلام‏) روایت کرده، که در ذیل آیه (الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم) الخ، فرموده: یعنی یقین دارند باینکه مبعوث میشوند، و مراد بظن در این آیه یقین است.

مؤلف: این روایت را صدوق نیز نقل کرده.

ابن شهر آشوب از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: این آیه در باره علی، و عثمان بن مظعون، و عمار بن یاسر، و رفقای ایشان نازل شده است.

(و اتقوا یوما لا تجزی) الخ، پادشاهی و سلطنت دنیوی از هر نوعش که باشد، و با جمیع شئون و قوای مقننه، و قوای حاکمه، و قوای مجریه‏اش، مبتنی بر حوائج زندگی است، و این حاجت زندگی است که ایجاب می‏کند چنین سلطنتی و چنین قوانینی بوجود آید، تا حوائج انسانرا که عوامل زمانی و مکانی آنرا ایجاب می‏کند بر آورد.

بهمین جهت چه بسا میشود که متاعی را مبدل بمتاعی دیگر، و منافعی را فدای منافعی بیشتر، و حکمی را مبدل بحکمی دیگر می‏کند، بدون اینکه این دگرگونیها در تحت ضابطه و میزانی کلی در آید، و بر همین منوال مسئله مجازات متخلفین نیز جریان می‏یابد، با اینکه جرم و جنایت را مستلزم عقاب میدانند، چه بسا از اجراء حکم عقاب بخاطر غرضی مهم‏تر، که یا اصرار و التماس محکوم بقاضی، و تحریک عواطف او است، و یا رشوه است، صرفنظر کنند، و قاضی بخاطر عوامل نامبرده بر خلاف حق حکم براند، و تعیین جزاء کند، و یا مجرم پارتی و شفیعی نزد او بفرستد، تا بین او و خودش واسطه شود، و یا اگر قاضی تحت تاثیر اینگونه عوامل قرار نگرفت، پارتی و شفیع نزد مجری حکم برود، و او را از اجراء حکم باز بدارد، و یا در صورتیکه احتیاج حاکم بپول بیشتر از احتیاجش بعقاب مجرم باشد، مجرم عقاب خود را با پول معاوضه کند، و یا قوم و قبیله مجرم بیاری او برخیزند، و او را از عقوبت حاکم برهانند، و عواملی دیگر نظیر عوامل نامبرده، که احکام و قوانین حکومتی را از کار می‏اندازد، و این سنتی است جاری، و عادتی است در بین اجتماعات بشری.

و در ملل قدیم از وثنی‏ها و دیگران، این طرز فکر وجود داشت، که معتقد بودند نظام زندگی آخرت نیز مانند نظام زندگی دنیوی است، و قانون اسباب و مسببات و ناموس تاثیر و تاثر مادی طبیعی، در آن زندگی نیز جریان دارد، لذا برای اینکه از جرائم و جنایاتشان صرفنظر شود، قربانیها و هدایا برای بت‏ها پیشکش می‏کردند، تا باین وسیله آنها را در برآورده شدن حوائج خود برانگیزند، و همدست خود کنند، و یا بتها برایشان شفاعت کنند، و یا چیزیرا فدیه و عوض جریمه خود میدادند، و بوسیله یک جان زنده یا یک اسلحه، خدایان را بیاری خود می‏طلبیدند، حتی با مردگان خود چیزی از زیور آلات را دفن می‏کردند، تا بان وسیله در عالم دیگر زندگی کنند، و لنگ نمانند، و یا انواع اسلحه با مردگان خود دفن می‏کردند، تا در آن عالم با آن از خود دفاع کنند، و چه بسا با مرده خود یک کنیز را زنده دفن می‏کردند، تا مونس او باشد، و یا یکی از قهرمانان را دفن می‏کردند، تا مرده را یاری کند، و در همین اعصار در موزه‏های دنیا در میانه آثار زمینی مقدار بسیار زیادی از این قبیل چیزها دیده میشود.

در بین ملل اسلامی نیز با همه اختلافیکه در نژاد و زبان دارند، عقائد گوناگونی شبیه بعقائد خرافی گذشته دیده میشود، که معلوم است ته مانده همان خرافات است، که به توارث باقی مانده است، و ای بسا در قرون گذشته رنگهای گونه‏گونی بخود گرفته است، و در قرآن کریم تمامی این آراء واهیه و پوچ، و اقاویل کاذبه و بی اساس ابطال شده، خدای عز و جل در باره‏اش فرمود: (و الامر یومئذ لله، امروز تنها مؤثر خداست)، و نیز فرموده: (و رأوا العذاب، و تقطعت بهم الاسباب، عذاب را می‏بینند و دستشان از همه اسباب بریده میشود).

و نیز فرموده: (و لقد جئتمونا فرادی، کما خلقناکم اول مرة، و ترکتم ما خولناکم وراء ظهورکم، و ما نری معکم شفعاء کم، الذین زعمتم انهم فیکم شرکاء، لقد تقطع بینکم، و ضل عنکم ما کنتم تزعمون، امروز تک تک و به تنهائی نزد ما آمدید، همانطور که روز اولیکه شما را آوردیم لخت و تنها آفریدیم، و آنچه بشما داده بودیم با خود نیاوردید، و پشت سر نهادید، با شما نمی‏بینیم آن شفیعانی که یک عمر شریکان ما در سرنوشت خود می‏پنداشتید، آری ارتباطهائیکه بین شما بود، و بخاطر آن منحرف شدید، قطع شد، و آنچه را می‏پنداشتید (امروز نمی‏بینید) و نیز فرموده: (هنالک تبلوا کل نفس ما أسلفت، و ردوا الی الله مولاهم الحق، و ضل عنهم ما کانوا یفترون، در آن هنگام هر کس بهر چه از پیش کرده مبتلا شود، و بسوی خدای یکتا مولای حقیقی خویش بازگشت یابند، و آن دروغها که می‏ساخته‏اند نابود شوند).

و همچنین آیاتی دیگر، که همه آنها این حقیقت را بیان می‏کند، که در موطن قیامت، اثری از اسباب دنیوی نیست، و ارتباطهای طبیعی که در این عالم میان موجودات هست، در آنجا بکلی منقطع است، و این خود اصلی است که لوازمی بر آن مترتب میشود، و آن لوازم بطور اجمال بطلان همان عقائد موهوم و خرافی است، آنگاه قرآن کریم هر یک از آن عقائد را بطور تفصیل بیان نموده، و پنبه‏اش را زده است، از آنجمله مسئله شفاعت و پارتی بازی است، که در باره آن می‏فرماید: (و اتقوا یوما لا تجزی نفس عن نفس شیئا، و لا یقبل منها شفاعة، و لا یؤخذ منها عدل، و لا هم ینصرون، بپرهیزید از روزی که احدی بجای دیگری جزاء داده نمیشود، و از او شفاعتی پذیرفته نیست، و از او عوضی گرفته نمیشود، و هیچکس از ناحیه کسی یاری نمی‏گردند)، و نیز فرموده: (یوم لا بیع فیه و لا خلة و لا شفاعة، روزیکه در آن نه خرید و فروشی است، و نه رابطه دوستی) و نیز فرموده: (یوم لا یغنی مولی عن مولی شیئا، روزیکه هیچ دوستی برای دوستی کاری صورت نمی‏دهد)، و نیز فرموده: (یوم تولون مدبرین، مالکم من الله من عاصم روزیکه از عذاب می‏گریزید ولی از خدا پناه‏گاهی ندارید) و نیز فرموده مالکم لا تناصرون؟ بل هم الیوم مستسلمون، چرا بیاری یکدیگر برنمیخزید؟ بلکه آنان امروز تسلیمند.

و نیز فرموده: (و یعبدون من دون الله ما لا یضرهم و لا ینفعهم، و یقولون هؤلاء شفعاؤنا عند الله، قل أ تنبؤن بما لا یعلم فی السموات و لا فی الارض؟ سبحانه و تعالی عما یشرکون، بغیر خدا چیزیرا می‏پرستند که نه ضرری برایشان دارد، و نه سودی بایشان می‏رساند، و میگویند: اینها شفیعان ما به نزد خدایند، بگو: آیا بخدا چیزی یاد میدهید که خود او در آسمانها و زمین اثری از آن سراغ ندارد؟ منزه و والا است خدا، از آنچه ایشان برایش شریک می‏پندارند)، و نیز فرموده، (ما للظالمین من حمیم، و لا شفیع یطاع، ستمکاران نه دوستی دارند، و نه شفیعی که سخنش خریدار داشته باشد) و نیز فرموده: (فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم)، و از این قبیل آیات دیگر، که مسئله شفاعت و تاثیر واسطه و اسباب را در روز قیامت نفی می‏کند، (دقت فرمائید).

و از سوی دیگر قرآن کریم با این انکار شدیدش در مسئله شفاعت، این مسئله را بکلی و از اصل انکار نمی‏کند، بلکه در بعضی از آیات می‏بینیم که آنرا فی الجمله اثبات مینماید، مانند آیه: (الله الذی خلق السموات و الارض فی ستة ایام، ثم استوی علی العرش، ما لکم من دونه من ولی و لا شفیع، ا فلا تتذکرون،؟ او است الله، که آسمانها و زمین را در شش روز بیافرید، و سپس بر عرش مسلط گشت، شما بغیر او سرپرست و شفیعی ندارید، آیا باز هم متذکر نمی‏گردید؟!) که می‏بینید در این آیه بطور اجمال شفاعت را برای خود خدا اثبات نموده: و نیز آیه: (لیس لهم من دونه ولی و لا شفیع، بغیر او ولی و شفیعی برایشان نیست)، و آیه: (قل لله الشفاعة جمیعا، بگو شفاعت همه‏اش مال خدا است، و نیز فرموده: (له ما فی السموات، و ما فی الارض، من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه؟ یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم، مر او راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، کیست که بدون اذن او نزد او شفاعتی کند؟ او میداند اعمالی را که یک یک آنان کرده‏اند، و همچنین آثاریکه از خود بجای نهاده‏اند)، و نیز فرموده: (ان ربکم، الله، الذی خلق السموات و الارض فی ستة ایام، ثم استوی علی العرش، یدبر الامر، ما من شفیع الا من بعد اذنه، بدرستی پروردگار شما تنها الله است، که آسمانها و زمین را در شش روز بیافرید، آنگاه بر عرش مسلط گشته، تدبیر امر نمود، هیچ شفیعی نیست مگر بعد از آنکه او اجازه دهد).

و نیز فرموده: (و قالوا اتخذ الرحمن ولدا، سبحانه، بل عباد مکرمون، لا یسبقونه بالقول، و هم بامره یعملون، یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم، و لا یشفعون الا لمن ارتضی، و هم من خشیته مشفقون، گفتند: خدا فرزندی گرفته، منزه است خدا، بلکه فرشتگان بندگان آبرومند اویند که در سخن از او پیشی نمی‏گیرند، و بامر او عمل می‏کنند، و او میداند آنچه را که آنان می‏کنند، و آنچه اثر که دنبال کرده‏هایشان میماند، و ایشان شفاعت نمی‏کنند، مگر کسی را که خدا راضی باشد، و نیز ایشان از ترس او همواره در حالت اشفاقند)، و نیز فرموده: (و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة، الا من شهد بالحق، و هم یعلمون، آنهائیکه مشرکین بجای خدا می‏خوانند، مالک شفاعت کسی نیستند، تنها کسانی میتوانند بدرگاه او شفاعت کنند، که بحق شهادت داده باشند، و در حالی داده باشند، که عالم باشند).

و نیز فرموده: (لا یملکون الشفاعة، الا من اتخذ عند الرحمن عهدا، مالک شفاعت نیستند، مگر تنها کسانیکه نزد خدا عهدی داشته باشند)، و نیز فرموده، (یومئذ لا تنفع الشفاعة، الا من اذن له الرحمن، و رضی له قولا، یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم، و لا یحیطون به علما، امروز شفاعت سودی نمی‏بخشد، مگر از کسی که رحمان باو اجازه داده باشد، و سخن او را پسندیده باشد، او بانچه مردم کرده‏اند، و نیز بانچه آثار پشت سر نهاده‏اند، دانا است، و مردم باو احاطه علمی ندارند).

و نیز فرموده: (و لا تنفع الشفاعة عنده، الا لمن اذن له، شفاعت نزد او برای کسی سودی نمیدهد، مگر کسی که برایش اجازه داده باشد)، و نیز فرموده: (و کم من ملک فی السموات، لا تغنی شفاعتهم شیئا الا من بعد أن یاذن الله لمن یشاء و یرضی: چه بسیار فرشتگان که در آسمانهایند، و شفاعتشان هیچ سودی ندارد، مگر بعد از آنکه خدا برای هر که بخواهد اذن دهد).

این آیات بطوریکه ملاحظه می‏فرمائید، یا شفاعت را مختص بخدای (عز اسمه) می‏کند، مانند سه آیه اول، و یا آنرا عمومیت میدهد، و برای غیر خدا نیز اثبات می‏کند، اما با این شرط که خدا باو اذن داده باشد، و بشفاعتش راضی باشد، و امثال این شروط.

و بهر حال، آنچه مسلم است، و هیچ شکی در آن نیست، این استکه آیات نامبرده شفاعت را اثبات می‏کند، چیزیکه هست بعضی آنطور که دیدید منحصر در خدا می‏کند، و بعضی دیگر آنطور که دیدید عمومیتش می‏دهد.

این را هم بیاد دارید که آیات دسته اول، شفاعت را نفی می‏کرد، حال باید دید جمع بین این دو دسته آیات چه میشود؟ در پاسخ میگوئیم نسبتی که این دو دسته آیات با هم دارند، نظیر نسبتی است که دو دسته آیات راجعه بعلم غیب با هم دارند، یکدسته علم غیب را منحصر در خدا می‏کند، دسته دیگر آنرا برای غیر خدا نیز اثبات نموده، قید رضای خدا را شرط می‏کند، دسته اول مانند آیه: (قل لا یعلم من فی السموات و الارض الغیب، بگو در آسمانها و زمین هیچ کس غیب نمیداند)، و آیه: (و عنده مفاتح الغیب، لا یعلمها الا هو، نزد اوست کلیدهای غیب، که کسی جز خود او از آن اطلاع ندارد)، و از دسته دوم مانند آیه: (عالم الغیب، فلا یظهر علی غیبه احدا، الا من ارتضی من رسول، خدا عالم غیب است واحدی را بر غیب خود مسلط نمیسازد، مگر کسی از فرستادگانش که او را پسندیده باشد).

و هم چنین نسبت میانه آن دو دسته آیات شفاعت، نظیر نسبتی است که میان دو دسته آیات راجع بمرگ، و نیز دو دسته آیات راجعه بخلقت و رزق، و تاثیر، و حکم، و ملک، و امثال آنست، که در اسلوب قرآن بسیار زیاد دیده میشود، یکجا مرگ بندگان، و خلقتشان، و رزقشان، و سایر نامبرده‏ها را بخود نسبت میدهد، و جائی دیگر برای غیر خود اثبات می‏کند، و قید اذن و مشیت خود را بر آن اضافه می‏نماید.

و این اسلوب کلام، بما می‏فهماند که بجز خدایتعالی هیچ موجودی بطور استقلال مالک هیچ یک از کمالات نامبرده نیست، و اگر موجودی مالک کمالی باشد، خدا باو تملیک کرده، حتی قرآن کریم در قضاهای رانده شده بطور حتم، نیز یکنوع مشیت را برای خدا اثبات می‏کند، مثلا می‏فرماید: (فاما الذین شقوا، ففی النار لهم فیها زفیر و شهیق، خالدین فیها، ما دامت السموات و الارض، الا ما شاء ربک، ان ربک فعال لما یرید و اما الذین سعدوا، ففی الجنة، خالدین فیها، ما دامت السموات و الارض، الا ما شاء ربک، عطاء غیر مجذوذ، اما کسانیکه شقی شدند، پس در آتشند، و در آن زفیر و شهیق (صدای نفس فرو بردن و برآوردن) دارند، و جاودانه در آن هستند مادام که آسمانها و زمین برقرار است مگر آنچه پروردگارت بخواهد که پروردگارت هر چه اراده کند فعال است و اما کسانیکه سعادتمند شدند، در بهشت جاودانه خواهند بود، مادام که آسمانها و زمین برقرار است مگر آنچه پروردگارت بخواهد - عطائی است قطع نشدنی)، ملاحظه می‏فرمائید که سعادت و شقاوت و خلود در بهشت و دوزخ را با اینکه از قضاهای حتمی او است، و مخصوصا در باره خلود در بهشت صریحا فرموده: عطائی است قطع نشدنی، اما در عین حال این قضاء را طوری نرانده که العیاذ بالله دست بند بدست خود زده باشد، بلکه باز سلطنت و ملک خود را نسبت بان حفظ کرده، و فرموده: (پروردگارت بانچه اراده کند فعال است)، یعنی هر چه بخواهد می‏کند.

و سخن کوتاه اینکه نه اعطاء و دادنش طوری است که اختیار او را از او سلب کند، و بعد از دادن نسبت بانچه داده ندار و فقیر شود، و نه ندادنش او را ناچار بحفظ آنچه نداده میسازد، و سلطنتش را نسبت بان باطل می‏کند.

از اینجا معلوم میشود: آیاتیکه شفاعت را انکار می‏کنند، اگر بگوئیم: ناظر بشفاعت در روز قیامت است، شفاعت بطور استقلال را نفی می‏کند، و میخواهد بفرماید: کسی در آنروز مستقل در شفاعت نیست، که چه خدا اجازه بدهد و چه ندهد او بتواند شفاعت کند، و آیاتیکه آنرا اثبات می‏کند، نخست اصالت در آنرا برای خدا اثبات می‏کند، و برای غیر خدا بشرط اذن و تملیک خدا اثبات مینماید، پس شفاعت برای غیر خدا هست، اما با اذن خدا.

حال باید در آیات این بحث دقت کنیم، ببینیم شفاعت و متعلقات آن از نظر قرآن چه معنائی دارد؟، و این شفاعت در حق چه کسانی جاری میشود؟ و از چه شفیعانی سر می‏زند؟ و در چه زمانی تحقق مییابد؟ و اینکه شفاعت چه نسبتی با عفو و مغفرت خدایتعالی دارد، و از این قبیل جزئیات آنرا در چند فصل بررسی کنیم.

1 - شفاعت چیست؟

معنای اجمالی شفاعت را همه میدانند، چون همه انسانها در اجتماع زندگی میکنند، که اساسش تعاون است.

و اما معنای لغوی آن به تفصیل: این کلمه از ماده (ش - ف - ع) است، که در مقابل کلمه (وتر - تک) بکار می‏رود، در حقیقت شخصی که متوسل، به شفیع میشود نیروی خودش به تنهائی برای رسیدنش بهدف کافی نیست، لذا نیروی خود را با نیروی شفیع گره می‏زند، و در نتیجه آنرا دو چندان نموده، بانچه میخواهد نائل می‏شود، بطوریکه اگر اینکار را نمی‏کرد، و تنها نیروی خود را بکار می‏زد، بمقصود خود نمی‏رسید، چون نیروی خودش به تنهائی ناقص و ضعیف و کوتاه بود.

و اما بحث اجتماعی آن، و اینکه تا چه پایه معتبر است؟ میگوئیم: شفاعت یکی از اموری است که ما آنرا برای رسیدن بمقصود بکار بسته، و از آن کمک می‏گیریم، و اگر موارد استعمال آنرا آمارگیری کنیم، خواهیم دید که بطور کلی در یکی از دو مورد از آن استفاده می‏کنیم، یا در مورد جلب منفعت و خیر، آنرا بکار می‏زنیم، و یا در مورد دفع ضرر و شر، البته نه هر نفعی، و نه هر ضرری، چون ما هرگز در نفع و ضررهائیکه اسباب طبیعی و حوادث کونی آنرا تامین می‏کند، از قبیل گرسنگی، و عطش، و حرارت، و سرما، و سلامتی، و مرض، متوسل بشفاعت نمیشویم، وقتی گرسنه شدیم بدون اینکه دست بدامن اسباب غیر طبیعی بزنیم، خود برخاسته برای خودمان غذا فراهم می‏کنیم، و همچنین آب و لباس و خانه و دارو تهیه می‏کنیم.

و توسل ما باسباب غیر طبیعی، و شفیع قرار دادن آنها، تنها در خیرات و شروری، و منافع و مضاری استکه اوضاع قوانین اجتماعی، و احکام حکومت، یا بطور خصوص، و یا عموم، بطور مستقیم یا غیر مستقیم، پیش می‏آورد، چون در دائره حکومت و مولویت از یکسو، و عبودیت و اطاعت از سوی دیگر، در هر حاکم و محکومی که فرض شود احکامی از امر و نهی هست، که اگر محکوم و رعیت بان احکام عمل کند، و تکلیف حاکم و مولی را امتثال نماید، آثاری از قبیل مدح زبانی، و یا منافع مادی، از جاه و مال در پی دارد، و اگر با آن مخالفت نموده، و از اطاعت تمرد و سرپیچی کند، آثار دیگری از قبیل مذمت زبانی، و یا ضرر مادی، و یا معنوی در پی دارد، پس وقتی مولائی غلام خود و یا هر کس دیگریکه در تحت سیاست و حکومت او قرار دارد مثلا امر بکند، و یا نهی کند، و او هم امتثال نماید، اجری آبرومند دارد، و اگر مخالفت کند، عقاب یا عذابی دارد، از همینجا دو نوع وضع و اعتبار درست میشود، یکی وضع حکم و قانون، و یکی هم وضع آثاریکه بر موافقت و مخالفت آن مترتب میشود.

و بنا بر همین اساس آسیای همه حکومتهای عمومی و خصوصی، و مخصوصا حکومت بین هر انسانی با زیر دستش میچرخد.

بنا بر این اگر انسانی بخواهد بکمالی و خیری برسد، یا مادی و یا معنوی، که از نظر معیارهای اجتماعی آمادگی و ابزار آنرا ندارد، و اجتماع وی را لایق آن کمال و آن خیر نمی‏داند، و یا بخواهد از خود شری را دفع کند، شریکه بخاطر مخالفت متوجه او میشود، و از سوی دیگر قادر بر امتثال تکلیف، و ادای وظیفه نیست، در اینجا متوسل بشفاعت میشود.

و بعبارتی روشن‏تر، اگر شخصی بخواهد به ثوابی برسد که اسباب آنرا تهیه ندیده، و از عقاب مخالفت تکلیفی خلاص گردد، بدون اینکه تکلیف را انجام دهد، در اینجا متوسل بشفاعت می‏گردد، و مورد تاثیر شفاعت هم همینجا است، اما نه بطور مطلق، برای اینکه بعضی افراد هستند که اصلا لیاقتی برای رسیدن بکمالیکه میخواهند ندارند، مانند یک فرد عامی که میخواهد با شفاعت اعلم علماء شود، با اینکه نه سواد دارد، و نه استعداد، و یا رابطه‏ای که میان او و آندیگری واسطه و شفیع شود ندارند، مانند برده‏ای که بهیچ وجه نمی‏خواهد از مولایش اطاعت کند، و میخواهد در عین یاغی‏گری و تمردش بوسیله شفاعت مورد عفو مولا قرار گیرد که در این دو فرض، شفاعت سودی ندارد، چون شفاعت وسیله‏ای است برای تتمیم سبب، نه اینکه خودش مستقلا سبب باشد، اولی را اعلم علماء کند، و دومی را در عین یاغیگریش مقرب درگاه مولا سازد.

شرط دیگری که در شفاعت هست، این است که تاثیر شفاعت شفیع در نزد حاکمی که نزدش شفاعت میشود باید تاثیر جزافی و غیر عقلایی نباشد، بلکه باید آن شفیع چیزی را بهانه و واسطه قرار دهد که براستی در حاکم اثر بگذارد، و ثواب او و خلاصی از عقاب او را باعث شود، پس شفیع از مولای حاکم نمیخواهد که مثلا مولویت خود را باطل، و عبودیت عبد خود را لغو کند، و نیز نمیخواهد که او از حکم خود و تکلیفش دست بردارد، و یا آنرا بحکم دیگر نسخ نماید، حالا یا برای همه نسخ کند، و یا برای شخص مورد فرض، که خصوص او را عقاب نکند.

و نیز از او نمیخواهد که قانون مجازات خود را یا بطور عموم و یا برای شخص مورد فرض لغو نموده، یا در هیچ واقعه و یا در خصوص این واقعه مجازات نکند، شفاعت معنایش این نیست، و شفیع چنین تاثیری در مولویت مولا و عبودیت عبد، و یا در حکم مولا، و یا در مجازات او ندارد، بلکه شفیع بعد از آنکه این سه جهت را مقدس و معتبر شمرد، از راه‏های دیگری شفاعت خود را می‏کند، مثلا یا بصفاتی از مولای حاکم تمسک می‏کند، که آن صفات اقتضا دارد که از بنده نافرمانش بگذرد، مانند بزرگواری، و کرم او، و سخاوت و شرف دودمانش.

و یا بصفاتی در عبد تمسک جوید، که آن صفات اقتضاء می‏کند مولا بر او رأفت ببرد، صفاتیکه عوامل آمرزش و عفو را برمی‏انگیزد، مانند خواری و مسکنت و حقارت و بد حالی و امثال آن.

و یا بصفاتی که در نفس خود شفیع هست، مانند محبت و علاقه‏ای که مولا باو دارد، و قرب منزلتش، و علو مقامش در نزد وی، پس منطق شفیع این است که میگوید: من از تو نمیخواهم دست از مولویت خود برداری، و یا از عبودیت عبدت چشم بپوشی، و نیز نمی‏خواهم حکم و فرمان خودت را باطل کنی، و یا از قانون مجازات چشم بپوشی.

بلکه میگویم: تو با این عظمت که داری، و این رأفت و کرامت که داری از مجازات این شخص چه سودی می‏بری؟ و اگر از عقاب او صرفنظر کنی چه ضرری بتو می‏رسد، و یا میگویم: این بنده تو مردی نادان است، و این نافرمانی را از روی نادانیش کرده، و مردی حقیر و مسکین، مخالفت و موافقت او اصلا بحساب نمی‏آید، و مثل تو بزرگواری بامر او اعتنا نمی‏کند، و بان اهمیت نمیدهد، و یا میگویم: بخاطر آن مقام و منزلتی که نزد تو دارم، و آن لطف و محبتی که تو نسبت بمن داری، شفاعتم را در حق فلانی بپذیر، و از عقابش رهانیده مشمول عفوش قرار ده.

از اینجا برای کسی که در بحث دقت کرده باشد، معلوم و روشن می‏گردد که شفیع، عاملی از عوامل مربوط بمورد شفاعت، و مؤثر در رفع عقاب را مثلا، بر عاملی دیگر که عقاب را سبب شده، حکومت و غلبه میدهد، حال یا آن عامل همانطور که گفتیم صفتی از صفات مولی است، یا صفتی از صفات عبد است، یا از صفات خودش، هر چه باشد آن عامل را تقویت می‏کند، تا بر عامل عقوبت، یا هر حکمی دیگر که میخواهد خنثایش کند، رجحان داده کفه ترازویش را سنگین‏تر سازد یعنی مورد عقوبت را از اینکه مورد عقوبت باشد بیرون نموده، داخل در مورد رفع عقوبت نماید، پس دیگر حکم اولی که همان عقوبت بود، شامل این مورد نمیشود، چون دیگر مورد نامبرده مصداق آن حکم نیست، نه اینکه در عین مصداق بودن، حکم شاملش نشود، تا مستلزم ابطال حکم باشد، و تضادی پیش آید، آنطور که اسباب طبیعی بعضی با بعض دیگر تضاد پیدا نموده، سببی با سبب دیگر معارضه نموده، و اثرش بر اثر دیگری غلبه می‏کند، اینطور نیست، بلکه حقیقت شفاعت واسطه شدن در رساندن نفع و یا دفع شر و ضرر است، بنحو حکومت، نه بنحو مضاده، و تعارض.

نکته دیگریکه از این بیان روشن میشود، این استکه شفاعت خودش یکی از مصادیق سببیت است، و شخص متوسل به شفیع، در حقیقت میخواهد سبب نزدیکتر به مسبب را واسطه کند، میان مسبب و سبب دورتر، تا این سبب جلو تاثیر آن سبب را بگیرد، این آن نکته‏ایست که از تجزیه و تحلیل معنای شفاعت بنظر ما رسید، البته شفاعتی که خود ما بان معتقدیم، نه هر شفاعتی.

حال که این معنا روشن شد، میگوئیم: خدای سبحان در سببیت از یکی از دو جهت مورد نظر قرار می‏گیرد، اول از نظر تکوین، و دوم از نظر تشریع، از نظر اول خدای سبحان مبدء نخستین هر سبب، و هر تاثیر است، و سببیت هر سببی بالاخره باو منتهی میشود، پس مالک علی الاطلاق خلق، و ایجاد، او است، و همه علل و اسباب اموری هستند که واسطه میان او و غیر او، و وسیله انتشار رحمت اویند، آن رحمتی که پایان ندارد، و نعمتی که بی شمار بخلق و صنع خود دارد، پس از نظر تکوین سببیت خدا جای هیچ حرف نیست.

و اما از جهت دوم یعنی تشریع، خدایتعالی به ما تفضل کرده، در عین بلندی مرتبه‏اش، خود را بما نزدیک ساخته، و برای ما تشریع دین نموده، و در آن دین احکامی از اوامر، و نواهی و غیره، وضع کرده، و تبعات و عقوبتهائی در آخرت برای نافرمانان معین نموده، رسولانی برای ما گسیل داشت، ما را بشارتها دادند، و انذارها کردند، و دین خدا را به بهترین وجه تبلیغ نمودند، و حجت بدین وسیله بر ما تمام شد، و (تمت کلمة ربک صدقا و عدلا، لا مبدل لکلماته، کلمه پروردگارت در راستی و عدالت تمام شد، و کسی نیست که کلمات او را مبدل سازد).

حال ببینیم معنای شفاعت با کدام یک از این دو جهت منطبق است؟ اما انطباق آن بر جهت اول، یعنی جهت تکوین، و اینکه اسباب و علل وجودیه کار شفاعت را بکنند، که بسیار واضح است، برای اینکه هر سببی واسطه است میان سبب فوق، و مسبب خودش، و روی هم آنها از صفات علیای خدا، یعنی رحمت، و خلق، و احیاء، و رزق، و امثال آنرا استفاده نموده، و انواع نعمت‏ها و فضل‏ها را گرفته، بمحتاجان آن می‏رسانند.

و قرآن کریم هم این معنای از شفاعت را تحمل می‏کند، از آن جمله می‏فرماید: (له ما فی السموات و ما فی الارض، من ذا الذی یشفع عنده الا باذنه)، و نیز می‏فرماید: (ان ربکم الله الذی خلق السموات و الارض فی ستة ایام، ثم استوی علی العرش، یدبر الامر، ما من شفیع الا من بعد اذنه) که ترجمه آنها گذشت.

در این دو آیه که راجع بخلقت آسمانها و زمین است، قهرا شفاعت هم در آنها در مورد تکوین خواهد بود، و شفاعت در مورد تکوین جز این نمیتواند باشد، که علل و اسبابی میان خدا و مسبب‏ها واسطه شده، امور آنها را تدبیر و وجود و بقاء آنها را تنظیم کنند، و این همان شفاعت تکوینی است.

و اما از جهت دوم، یعنی از جهت تشریع، در این جهت چیزی که میتوان گفت، این استکه مفهوم شفاعت با در نظر گرفتن آن تجزیه و تحلیل که کردیم، در این مورد هم صادق است، و هیچ محذوری در آن نیست، و آیه: (یومئذ لا تنفع الشفاعة، الا من اذن له الرحمن، و رضی له قولا) و آیه (لا تنفع الشفاعة عنده، الا لمن اذن له) و آیه (لا تغنی شفاعتهم شیئا الا من بعد ان یاذن الله لمن یشاء و یرضی) و آیه: (و لا یشفعون الا لمن ارتضی) و آیه: (و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة، الا من شهد بالحق و هم یعلمون) که ترجمه‏های آنها در اول بحث گذشت با این شفاعت، یعنی شفاعت در مرحله تشریع منطبقند.

برای اینکه این آیات بطوریکه ملاحظه می‏فرمائی، شفاعت (یعنی شافع بودن) را برای عده‏ای از بندگان خدا از قبیل ملائکه، و بعضی از مردم، اثبات می‏کند، البته بشرط اذن و بقید ارتضاء، و این خودش تملیک شفاعت است، یعنی با همین کلامش دارد شفاعت را به بعضی از بندگانش تملیک می‏کند، و میتواند بکند، چون (له الملک و له الامر).

پس این بندگان که خدا مقام شفاعت را بانان داده، میتوانند برحمت و عفو و مغفرت خدا، و سایر صفات علیای او تمسک نموده، بنده‏ای از بندگان خدا را که گناه گرفتارش کرده، مشمول آن صفات خدا قرار دهند، و در نتیجه بلای عقوبت را که شامل او شده، از او برگردانند، و در این صورت دیگر از مورد حکم عقوبت بیرون گشته، دیگر مصداق آن حکم نیست، و قبلا هم روشن کردیم، که تاثیر شفاعت از باب حکومت است، نه از باب تضاد و تعارض، و این مطلب با گفتار خود خدایتعالی که می‏فرماید: (فاولئک یبدل الله سیاتهم حسنات، خدا گناهان ایشان را مبدل بحسنه می‏کند کاملا روشن و بی اشکال میشود.

چون بحکم این آیه خدا میتواند عملی را با عملی دیگر معاوضه کند، همچنانکه میتواند یک عمل موجود را معدوم سازد، چنانچه خودش هم فرموده: (و قدمنا الی ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا، و بانچه که عمل کرده‏اند می‏پردازیم، و آنرا هیچ و پوچ می‏کنیم)، و نیز خودش فرموده: (فاحبط اعمالهم، پس اعمالشان را بی اثر کرد) و نیز همو فرموده (ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه، نکفر عنکم سیئاتکم، اگر از گناهان کبیره اجتناب کنید، گناهان صغیره شما را محو می‏کنیم) الخ و نیز فرموده: (ان الله لا یغفر ان یشرک به، و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء، خدا این گناه را نمی‏آمرزد که بوی شرک بورزند، و گناهان پائینتر از آنرا از هر کس بخواهد می‏آمرزد) و این آیه بطور مسلم در غیر مورد ایمان و توبه است، برای اینکه ایمان و توبه شرک قبلی را هم جبران نموده، آنرا مانند سایر گناهان مشمول آمرزش خدا می‏کند.

و نیز همانطور که میتواند عملی را مبدل بعملی دیگر کند، میتواند عملی اندک را بسیار کند، همچنانکه خودش در این باره فرموده: (اولئک یوتون اجرهم مرتین، اینان اجرشان دو برابر داده میشود) و نیز فرموده: (من جاء بالحسنة، فله عشر امثالها، هر کس کار نیکی کند، ده برابر مثل آنرا خواهد داشت) و نیز همانطور که میتواند عملی را با عملی دیگر مبدل نموده، و نیز عملی اندک را بسیار کند، همچنین میتواند عملی را که معدوم بوده، موجود سازد، که در این باره فرموده: (و الذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان، الحقنا بهم ذریتهم، و ما التناهم من عملهم من شی‏ء، کل امرء بما کسب رهین، کسانیکه ایمان آوردند، و ذریه‏شان نیز از ایشان پیروی نموده، ایمان آوردند، ما ذریه‏شانرا بایشان ملحق می‏کنیم، و ایشانرا از هیچیک از اعمالی که کردند محروم و بی بهره نمی‏سازیم، که هر مردی در گرو عملی است که کرده) و این همان لحوق و الحاق است، و مثلا کسانیکه عمل آباء نداشته‏اند، دارای عمل می‏کند، و سخن کوتاه اینکه خدا هر چه بخواهد میتواند انجام دهد، و هر حکمی که بخواهد میراند.

بله، این هم هست، که او هر چه را بکند بخاطر مصلحتی می‏کند که اقتضای آنرا داشته باشد، و بخاطر علتی انجام میدهد، که بین او و عملش واسطه است، وقتی چنین است، چه مانعی دارد که یکی از آن مصلحت‏ها و یکی از آن علت‏ها شفاعت شافعانی چون انبیاء و اولیاء و بندگان مقرب او باشد، هیچ مانعی بذهن نمیرسد، و هیچ جزاف و ظلمی هم لازم نمی‏آید.

از اینجا روشن شد که معنای شفاعت - البته منظور از آن شافعیت است - بر حسب حقیقت در حق خدایتعالی نیز صادق است، چون هر یک از صفات او واسطه بین او و بین خلق او، در افاضه جود، و بذل وجود هستند، پس در حقیقت شفیع علی الاطلاق او است، همچنانکه خودش بصراحت فرموده: (قل لله الشفاعة جمیعا، بگو شفاعت همه‏اش از خداست)، و نیز فرموده: (ما لکم من دونه من ولی و لا شفیع، بگو شما بغیر خدا سرپرست و شفیعی ندارید)، و باز فرموده: (لیس لهم من دونه ولی و لا شفیع، ایشان بجز خدا شفیع و سرپرستی ندارند).

و غیر خدایتعالی هر کس شفیع شود، و دارای این مقام بگردد، باذن او، و به تملیک او شده است، که البته این نیز هست، و با بیانات گذشته ما مسلم شد، که در درگاه خدا تا حدودی شفاعت بکار هست، و اشخاصی از گنه‏کاران را شفاعت می‏کنند، و اینکه گفتیم: تا حدودی، برای این بود که خاطر نشان سازیم شفاعت تا آن حدی که محذوری ناشایسته بساحت کبریائی خدائیش نیاورد، ثابت است و ممکن است این معنا را به بیانی روشن‏تر تقریب کرده گفت: ثواب و پاداش دادن به نیکوکار حقیقتی است که عقل آنرا صحیح دانسته و حق بنده نیکوکار میداند، حقی که بگردن مولا ثابت شده همچنانکه عقاب و امساک کردن از رحمت به بنده مجرم را حقی برای مولی میداند، اما میان این دو حق از نظر عقل فرقی هست و آن این است که عقل ابطال حق غیر را صحیح نمیداند چون ظلم است و اما ابطال حق خویش و صرفنظر کردن از آنرا قبیح نمی‏شمارد و بنا بر این عقل جائز میداند که مولائی بخاطر شفاعت شفیعی از عقاب بنده‏اش و یا امساک رحمت باو که حق خود مولا است، صرفنظر کند، و حقیقت شفاعت هم همین است.

 

2 - اشکالهائی که در مسئله شفاعت بنظر می‏رسد، و پاسخ از آنها.

خواننده عزیز از مطالب گذشته این معنا را بدست آورد: که شفاعت از نظر قرآن تا حدی - نه بطور مطلق، و بی قید و شرط - ثابت است، و نمیتوان آنرا بکلی انکار نمود، و بزودی نیز خواهد دید که کتاب و سنت هم بیش از این مقدار اجمالی را اثبات نمی‏کند، بلکه اگر از کتاب و سنت هم چشم‏پوشی کنیم، و در معنای خود این کلمه دقت کنیم، خواهیم دید که خود کلمه نیز باین معنا حکم می‏کند، برای اینکه همانطور که گفتیم، برگشت شفاعت بحسب معنا باین است که کسی واسطه در سببیت و تاثیر شود، و معنا ندارد که چیزی علی الاطلاق، و بدون هیچ قید و شرطی سببیت و تاثیر داشته باشد، خوب، وقتی خود سبب و تاثیر، قید و شرط دارد، واسطه آن نیز مقید بان قید و شرط نیز هست، همانطور که معنا ندارد چیزی که فی الجمله سبب دارد، بدون هیچ قیدی و شرطی سبب برای همه چیز شود، و یا مسببی مسبب برای هر نوع سبب بگردد، زیرا این حرف مستلزم بطلان سببیت است، که بضرورت و بداهت باطل است، همچنین معنا ندارد که واسطه‏ایکه فی الجمله، و با قید و شرطهائی میتواند شفیع در بین یک سبب و یک مسبب شود، بدون هیچ قید و شرطی واسطه در میانه همه اسباب، و همه مسببات شود.

اینجاست که امر بر منکرین شفاعت مشتبه شده، خیال کرده‏اند قائلین بشفاعت هیچ قیدی و شرطی برای آن قائل نیستند، و لذا اشکال‏هائی کرده‏اند، و با آن اشکالهای خود خواسته‏اند یک حقیقت قرآنی را بدون اینکه مورد دقت قرار داده، در مقام برآیند ببینند از کلام خدا چه استفاده میشود، باطل جلوه دهند، و اینک بعضی از آن اشکالها از نظر خواننده می‏گذرد.

 

اشکال اول

یکی از آن اشکالها اینستکه بعد از آنکه خدایتعالی در کلام مجیدش برای مجرم در روز قیامت عقابهائی معین نموده، و برداشتن آن عقاب یا عدالتی از خداست، و یا ظلم است، اگر برداشتن آن عقابها عدالت باشد، پس تشریع آن حکمی که مخالفتش عقاب می‏آورد، در اصل، ظلم بوده، و ظلم لایق ساحت مقدس خدایتعالی نیست، و اگر برداشتن عقاب نامبرده ظلم است، چون تشریع حکمی که مخالفتش این عقاب را آورده بعدالت بوده، پس در خواست انبیاء یا هر شفیع دیگر درخواست ظلم خداست، و این درخواست جاهلانه است، و ساحت مقدس انبیاء از مثل آن منزه است.

ما از این اشکال بدو جور پاسخ میدهیم، یکی نقضی، و یکی حلی، اما جواب نقضی این است که بایشان میگوئیم: شما در باره اوامر امتحانی خدا چه میگوئید؟ آیا رفع حکم امتحانی - مانند جلوگیری از کشته شدن اسماعیل در مرحله دوم و اثبات آن در مرحله اول - ماموریت ابراهیم بکشتن او - هر دو عدالت است؟ یا یکی ظلم و دیگری عدالت است؟ چاره‏ای جز این نیست که بگوئیم هر دو عدالت است، و حکمت در آن آزمایش و بیرون آوردن باطن و نیات درونی مکلف، و یا بفعلیت رساندن استعدادهای او است، در مورد شفاعت هم میگوئیم: ممکن است خدا مقدر کرده باشد که همه مردم با ایمان را نجات دهد، ولی در ظاهر احکامی مقرر کرده، و برای مخالفت آنها عقابهائی معین نموده، تا کفار بکفر خود هلاک گردند، و مؤمنان بوسیله اطاعت به درجات محسنین بالا روند، و گنه‏کاران بوسیله شفاعت بان نجاتی که گفتیم خدا برایشان مقدر کرده برسند، هر چند که نجات از بعضی انواع عذابها، یا بعضی افراد آن باشد، ولی نسبت به بعضی دیگر از عذابها، از قبیل حول و وحشت برزخ، و یا دلهره و فزع روز قیامت را بچشند، که در اینصورت هم آن حکمی که در اول مقرر کرد، بر طبق عدالت بوده، و هم برداشتن عقاب از کسانیکه مخالفت کردند عدالت بوده است، این بود جواب نقضی از اشکال.

و اما جواب حلی آن، این است که برداشته شدن عقاب بوسیله شفاعت، وقتی مغایر با حکم اولی خداست، و آنگاه آن سؤال پیش می‏آید که کدامیک عدل است، و کدام ظلم؟ که این بر طرف شدن عقاب بوسیله شفاعت، نقض حکم و ضد آن باشد، و یا نقض آثار و تبعات آن حکم باشد، آن تبعات و عقابی که خود خدا معین کرده، ولی خواننده عزیز توجه فرمود، که گفتیم: شفاعت نه نقض اصل حکم است، نه نقض آن عقوبتی که برای مخالفت آن حکم معین کرده‏اند، بلکه شفاعت نسبت بحکم و عقوبت نامبرده، حکومت دارد، یعنی مخالفت کننده و نافرمانی کننده را، از مصداق شمول عقاب بیرون می‏کند، و او را مصداق شمول رحمت، و یا صفتی دیگر از صفات خدایتعالی، از قبیل عفو، و مغفرت میسازد، که یکی از آن صفات احترام گذاشتن بشفیع و تعظیم او است.

 

اشکال دوم

دومین اشکالی که بمسئله شفاعت کرده‏اند، اینستکه سنت الهیه بر این جریان یافته، که هیچوقت افعال خود را در معرض تخلف و اختلاف قرار ندهد، و چون حکمی براند، آن حکم را بیک نسق و در همه مواردش اجراء کند، و استثنائی بان نزند، اسباب و مسبباتی هم که در عالم هست، بر طبق همین سنت جریان دارد، همچنانکه خدایتعالی فرموده: (هذا صراط علی مستقیم، ان عبادی لیس لک علیهم سلطان، الا من اتبعک من الغاوین، و ان جهنم لموعدهم اجمعین، این صراط من است، و بر من است که آنرا مستقیم نگهدارم، بدرستی تو بر بندگان من سلطنتی نداری، مگر کسیکه خود از گمراهان باشد، و با پای خود تو را پیروی کند، که جهنم میعادگاه همه آنان است)، و نیز فرموده: (و ان هذا صراطی مستقیما، فاتبعوه، و لا تتبعوا السبل، فتفرق بکم عن سبیله، و بدرستی اینستکه صراط من، در حالیکه مستقیم است، پس او را پیروی کنید، و دنبال هر راهی نروید، که شما را از راه خدا پراکنده می‏سازد)، و نیز فرموده: (فلن تجد لسنة الله تبدیلا، و لن تجد لسنة الله تحویلا، هرگز برای سنت خدا تبدیلی نخواهی یافت، و هرگز برای سنت خدا دگرگونی نخواهی یافت).

و مسئله شفاعت و پارتی بازی، این هم آهنگی و کلیت افعال، و سنت‏های خدای را بر هم می‏زند، چون عقاب نکردن همه مجرمین، و رفع عقاب از همه جرمهای آنان، نقض غرض می‏کند، و نقض غرض از خدا محال است، و نیز اینکار یک نوع بازی است، که قطعا با حکمت خدا نمیسازد، و اگر بخواهد شفاعت را در بعضی گنه‏کاران، آنهم در بعضی گناهان قبول کند، لازم می‏آید سنت و فعل خدا اختلاف و دو گونگی، و بلکه چند گونگی پیدا کند - که قرآن آنرا نفی می‏کند.

چون هیچ فرقی میان این مجرم و میان آن مجرم نیست، که شفاعت را از یکی بپذیرد، و از دیگری نپذیرد، و نیز هیچ فرقی میان جرم‏ها و گناهان نیست، همه نافرمانی خدا، و در بیرون شدن از زی بندگی مشترکند، آنوقت شفاعت را از یکی بپذیرد، و از دیگری نپذیرد، یا از بعضی گناهان بپذیرد، و از بعضی دیگر نپذیرد، ترجیح بدون جهت و محال است.

این زندگی دنیا و اجتماعی ما است که شفاعت و امثال آن در آن جریان می‏یابد، چون اساس آن و پایه اعمالی که در آن صورت میدهیم، هوا و اوهامی است که گاهی در باره حق و باطل بیک جور حکم می‏کند و در حکمت و جهالت بیک جور جریان می‏یابد.

در جواب از این اشکال میگوئیم: درست است که صراط خدایتعالی مستقیم، و سنتش واحد است، و لکن این سنت واحد و غیر متخلف، قائم بر اصالت یک صفت از صفات خدایتعالی، مثلا صفت تشریع و حکم او نیست، تا در نتیجه هیچ حکمی از موردش، و هیچ جزا و کیفر حکمی از محلش تخلف نکند، و بهیچ وجه قابل تخلف نباشد، بلکه این سنت واحد، قائم است بر آنچه که مقتضای تمامی صفات او است، آن صفاتیکه ارتباط باین سنت دارند، (هر چند که ما از درک صفات او عاجزیم).

توضیح اینکه خدای سبحان واهب، و افاضه کننده تمامی عالم هستی، از حیاة، و موت، و رزق، و یا نعمت، و یا غیر آنست، و اینها اموری مختلف هستند، که ارتباطشان با خدای سبحان علی السواء و یکسان نیست، و بخاطر یک رابطه به تنهائی نیست، چون اگر اینطور بود، لازم می‏آمد که ارتباط و سببیت بکلی باطل شود، آری خدایتعالی هیچ مریضی را بدون اسباب ظاهری، و مصلحت مقتضی، شفا نمیدهد، و نیز برای اینکه خدائی است ممیت و منتقم و شدید البطش، او را شفا نمی‏بخشد، بلکه از این جهت که خدائی است رؤف و رحیم و منعم و شافی و معافی او را شفا میدهد.

و یا اگر جباری ستمگر را هلاک می‏کند، اینطور نیست که بدون سبب هلاک کرده باشد، و نیز از این جهت نیست که رؤف و رحیم به آن ستمگر است، بلکه از این جهت او را هلاک می‏کند، که خدائی است منتقم، و شدید البطش، و قهار مثلا، و همچنین هر کاری که می‏کند بمقتضای یکی از اسماء و صفات مناسب آن می‏کند، و قرآن باین معنا ناطق است، هر حادث از حوادث عالم را بخاطر جهات وجودی خاصی که در آن هست، آن حادث را بخود نسبت میدهد، از جهت یک یا چند صفتیکه مناسب با آن جهات وجودی حادث نامبرده است، و نوعی تلاؤم و ائتلاف و اقتضاء بین آن دو هست.

و بعبارتی دیگر، هر امری از امور از جهت آن مصالحی و خیراتیکه در آن هست مربوط بخدایتعالی میشود.

حال که این معنا معلوم شد، خواننده متوجه گردید، که مستقیم بودن صراط، و تبدل نیافتن سنت او، و مختلف نگشتن فعل او، همه راجع است بانچه که از فعل و انفعال و کسر و انکسارهای میان حکمت‏ها، و مصالح مربوط بمورد، حاصل میشود، نه نسبت به مقتضای یک مصلحت.

اگر در حکمی که خدا جعل کرده، تنها مصلحت و علت جعل آن، مؤثر باشد، باید حکم او نسبت به نیکوکار و بدکار و مؤمن و کافر فرق نکند، و حال آنکه می‏بینیم فرق پیدا می‏کند، پس معلوم میشود غیر آن مصلحت اسباب بسیاری دیگر هست، که بسا میشود توافق و دست بدست هم دادن یک عده از آن اسباب و عوامل، چیزی را اقتضاء کند، که مخالف اقتضای عاملی دیگر باشد، (دقت بفرمائید).

پس اگر شفاعتی واقع شود، و عذاب از کسی برداشته شود، هیچ اختلاف و اختلالی در سنت جاری خدا لازم نیامده، و هیچ انحرافی در صراط مستقیم او پدید نمی‏آید، برای اینکه گفتیم: شفاعت اثر یک عده از عوامل، از قبیل رحمت، و مغفرت، و حکم، و قضاء، و رعایت حق هر صاحب حق، و فصل القضاء است.

 

اشکال سوم

سومین اشکالی که بمسئله شفاعت شده، این است که شفاعتی که در بین مردم معروف است، این است که شافع مولا را وادار کند بر اینکه بر خلاف آنچه خودش در اول اراده کرده، و بدان حکم نموده کاری را صورت دهد، و یا کاری را ترک کند، و چنین شفاعتی صورت نمی‏گیرد، مگر آنکه مولا بخاطر شفیع از اراده خود دست برداشته، آنرا نسخ کند.

و مولای عادل هرگز چنین کاری نمیکند، و حاکم عادل هرگز دچار اینگونه تزلزل نمیشود، مگر آنکه اطلاعات تازه‏تری پیدا کند، و بفهمد که اراده و حکم اولش خطا بوده، آنگاه بر خلاف حکم اولش حکمی کند، و یا بر خلاف رویه اولش روشی پیش بگیرد.

بلکه اگر حاکمی مستبد و ظالم باشد، او شفاعت افراد مقرب درگاه خود را می‏پذیرد، چون دل بدست آوردن از شفیع در نظر او مهم‏تر از رعایت عدالت است، و لذا با علم باینکه قبول شفاعت او ظلم است، و عدالت در خلاف آنست، مع ذلک عدالت را زیر پا می‏گذارد، و شفاعت او را می‏پذیرد، و از آنجائیکه هم خطای حکم، و هم ترجیح ظلم بر عدالت، از خدایتعالی محال است، بخاطر اینکه اراده خدا بر طبق علم است، و علم او ازلی و لا یتغیر است، لذا قبول شفاعت هم از او محال است.

جواب این اشکال این است که قبول شفاعت از خدایتعالی نه از باب تغیر اراده او است، و نه از باب خطا و دگرگونی حکم سابق او، بلکه از باب دگرگونی در مراد و معلوم اوست، توضیح اینکه خدای سبحان میداند که مثلا فلان انسان بزودی حالات مختلفی بخود می‏گیرد، در فلان زمان حالی دارد، چون اسباب و شرائطی دست بدست هم میدهند، و در او آن حال را پدید می‏آورند، خدا هم در آنحال در باره او اراده‏ای می‏کند، سپس در زمانی دیگر حال دیگری بر خلاف حال اول بخود می‏گیرد، چون اسباب و شرائط دیگری پیش می‏آید، لذا خدا هم، در حال دوم اراده‏ای دیگر در باره او می‏کند، (کل یوم هو فی شان، خدا در هر روزی شانی و کاری دارد، همچنانکه خودش فرموده: (یمحو الله ما یشاء و یثبت، و عنده ام الکتاب، هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات می‏کند، و نزد او است ام الکتاب)، و نیز فرموده: (بل یداه مبسوطتان، ینفق کیف یشاء، بلکه دستهای او باز است، هر جور بخواهد انفاق می‏کند).

مثالی که مطلب را روشن‏تر سازد، این استکه ما میدانیم که هوا بزودی تاریک میشود، و دیگر چشم ما جائی را نمی‏بیند، با اینکه احتیاج بدیدن داریم، و این را میدانیم که دنبال این تاریکی دو باره آفتاب طلوع می‏کند، و هوا روشن میشود، لا جرم اراده ما تعلق می‏گیرد، باینکه هنگام روی آوردن شب، چراغ را روشن کنیم، و بعد از تمام شدن شب آنرا خاموش سازیم، آیا در این مثل، علم و اراده ما دگرگونه شده؟ نه، پس دگرگونگی از معلوم و مراد ما است، این شب است که بعد از طلوع خورشید از علم و اراده ما تخلف کرده، و این روز است که باز از علم و اراده ما تخلف یافته، و بنا نیست که هر معلومی بر هر علمی و هر اراده‏ای بر هر مرادی منطبق شود.

بله آن تغیر علم و اراده که از خدایتعالی محال است، این است که با بقای معلوم و مراد، بر حالیکه داشتند، علم و اراده او بر آنها منطبق نگردد، که از آن تعبیر به خطا و فسخ می‏کنیم، همچنانکه در خود ما انسانها بسیار پیش می‏آید، که معلوم و مراد ما بهمان حال اول خود باقی است، ولی علم و اراده ما تغییر می‏کند، مثل اینکه شبحی را از دور می‏بینیم، و حکم می‏کنیم که انسانی است دارد می‏آید، ولی چون نزدیک میشود، می‏بینیم که اسب است، و این اسب از همان اول اسب بود، ولی علم ما باینکه انسان است دگرگون شد، و یا تصمیم می‏گیریم کاری را که دارای مصلحت تشخیص داده‏ایم انجام دهیم، بعدا معلوم میشود که مصلحت بر خلاف آنست، لا جرم فسخ عزیمت نموده، اراده خود را عوض می‏کنیم.

اینگونه دگرگونی در علم و اراده، از خدایتعالی محال است، و همانطور که توجه فرمودید مسئله شفاعت و برداشتن عقاب بخاطر آن، از این قبیل نیست.

 

اشکال چهارم

اینکه وعده شفاعت به بندگان دادن، و تبلیغ انبیاء این وعده را بانان، باعث جرأت مردم بر معصیت، و واداری آنان بر هتک حرمت محرمات خدائی است، و این با یگانه غرض دین، که همان شوق بندگان بسوی بندگی و اطاعت است، منافات دارد، بناچار آنچه از آیات قرآن و روایات در باره شفاعت وارد شده، باید بمعنائی تاویل شود، تا مزاحم با این اصل بدیهی نشود.

جواب از این اشکال را بدو نحو میدهیم، یکی نقضی و یکی حلی، اما جواب نقضی، اینکه شما در باره آیاتی که وعده مغفرت میدهد چه می‏گوئید؟ عین آن اشکال در این آیات نیز وارد است، چون این آیات نیز مردم را بارتکاب گناه جری می‏کند، مخصوصا با در نظر گرفتن اینکه مغفرت واسعه رحمت خدا را شامل تمامی گناهان سوای شرک میسازد، مانند آیه (ان الله لا یغفر ان یشرک به، و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء، خدا این گناه را نمی‏آمرزد که بوی شرک بورزند، ولی پائین‏تر از شرک را از هر کس بخواهد می‏آمرزد)، و این آیه بطوریکه در سابق هم گفتیم مربوط بغیر مورد توبه است، چون اگر در باره مورد توبه بود استثناء شرک صحیح نبود، چون توبه از شرک هم پذیرفته است.

و اما جواب حلی، اینکه وعده شفاعت و تبلیغ آن بوسیله انبیاء، وقتی مستلزم جرئت و جسارت مردم میشود، و آنان را بمعصیت و تمرد وا میدارد، که اولا مجرم را و صفات او را معین کرده باشد، و یا حد اقل گناه را معین نموده، فرموده باشد که چه گناهی با شفاعت بخشوده میشود، و طوری معین کرده باشد که کاملا مشخص شود، و آیات شفاعت اینطور نیست، اولا خیلی کوتاه و سر بسته است، و در ثانی شفاعت را مشروط بشرطی کرده، که ممکن است آن شرط حاصل نشود، و آن مشیت خدا است.

و ثانیا شفاعت در تمامی انواع عذابها، و در همه اوقات مؤثر باشد، باینکه بکلی گناه را ریشه کن کند.

مثلا اگر گفته باشند: که فلان طائفه از مردم، و یا همه مردم، در برابر هیچیک از گناهان عقاب نمیشوند، و ابدا از آنها مؤاخذه نمی‏گردند، و یا گفته باشند: فلان گناه معین عذاب ندارد، و برای همیشه عذاب ندارد، البته این گفتار بازی کردن با احکام و تکالیف متوجه بمکلفین بود.

و اما اگر بطور مبهم و سر بسته مطلب را افاده کنند، بطوریکه واجد آن دو شرط بالا نباشد، یعنی معین نکنند که شفاعت در چگونه گناهانی، و در حق چه گنه‏کارانی مؤثر است، و دیگر اینکه عقابی که با شفاعت برداشته میشود، آیا همه عقوبتها و در همه اوقات و احوال است، یا در بعضی اوقات و بعضی گناهان؟.

در چنین صورتی، هیچ گنه‏کاری خاطر جمع از این نیست که شفاعت شامل حالش بشود، در نتیجه جری بگناه و هتک محارم الهی نمیشود، بلکه تنها اثری که وعده شفاعت در افراد دارد، این است که قریحه امید را در او زنده نگه دارد، و چون گناهان و جرائم خود را می‏بیند و می‏شمارد، یکباره دچار نومیدی و یاس از رحمت خدا نگردد.

علاوه بر اینکه در آیه: (ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه، نکفر عنکم سیئاتکم)، می‏فرماید: اگر از گناهان کبیره اجتناب کنید، ما گناهان صغیره شما را می‏بخشیم، وقتی چنین کلامی از خدا، و چنین وعده‏ای از او صحیح باشد، چرا صحیح نباشد که بفرماید: اگر ایمان خود را حفظ کنید، بطوریکه در روز لقاء با من، با ایمان سالم نزدم آئید، من شفاعت شافعان را از شما می‏پذیرم؟ چون همه حرفها بر سر حفظ ایمان است گناهان هم که حرام شده‏اند، چون ایمان را ضعیف و قلب را قساوت میدهند، و سرانجام آدمی را بشرک می‏کشانند، که در این باره فرموده: (فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون، از مکر خدا ایمن نمی‏شوند مگر مردم زیانکار) و نیز فرموده: (کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون، نه، واقع قضیه، این است که گناهانی که کرده‏اند، در دلهاشان اثر نهاده، و دلها را قساوت بخشیده) و نیز فرموده: (ثم کان عاقبة الذین اساؤا السوآی، ان کذبوا بایات الله، سپس عاقبت کسانیکه مرتکب زشتی‏ها میشدند، این شد که آیات خدا را تکذیب کنند) و چه بسا این وعده شفاعت، بنده خدایرا وادار کند باینکه بکلی دست از گناهان بردارد، و براه راست هدایت شود، و از نیکوکاران گشته، اصلا محتاج بشفاعت باین معنا نشود، و این خود از بزرگ‏ترین فوائد شفاعت است.

این در صورتی بود که گفتیم: که گنه‏کار را معین کند، و نه گناه را، و همچنین اگر گنه‏کار مشمول شفاعت را معین بکند، و یا گناه قابل شفاعت را معین بکند، ولی باز این استخوان را لای زخم بگذارد، که این شفاعت از بعضی درجات عذاب، و یا در بعضی اوقات فائده دارد، در اینصورت نیز شفاعت باعث جرأت و جسارت مجرمین نمیشود، چون باز جای این دلهره هست، که ممکن است تمامی عذابهای این گناهی که میخواهم مرتکب شوم، مشمول شفاعت نشود.

و قرآن کریم در باره خصوص مجرمین، و خصوص گناهان قابل شفاعت، اصلا حرفی نزده و نیز در رفع عقاب هیچ سخنی نگفته، بجز اینکه فرموده: به بعضی اجازه شفاعت میدهیم، و شفاعت بعضی را می‏پذیریم، که توضیحش بزودی خواهد آمد، انشاء الله تعالی، پس اصلا اشکالی بشفاعت قرآن وارد نیست.

 

اشکال پنجم

اینکه مسئله شفاعت مانند هر مسئله اعتقادی دیگر، باید بدلالت یکی از ادله سه‏گانه عقل و کتاب و سنت اثبات شود، اما عقل خود آدمی، یا اصلا اجازه شفاعت و پارتی بازی را نمیدهد، و یا اگر هم بدهد، تنها میگوید: چنین چیزی ممکن است، ولی دیگر نمیگوید که چنین چیزی واقع هم شده.

و اما کتاب، یعنی آیات قرآن؟ آنچه از آیات قرآن متعرض مسئله شفاعت شده، هیچ دلالتی ندارد بر اینکه چنین چیزی واقع هم میشود، چون در این مسئله آیاتی هست که بطور کلی شفاعت را انکار می‏کند، مانند آیه: (لا بیع فیه و لا خلة و لا شفاعة، نه خرید و فروشی در روز قیامت هست، نه دوستی، و نه شفاعت) و آیاتی دیگر هست که منفعت شفاعت را نفی می‏کند، مانند آیه (فما تنفعهم شفاعة الشافعین، پس شفاعت شافعان سودی بایشان نمی‏بخشد)، و آیاتی دیگر هست که آنرا مشروط باذن خدا می‏کند، مانند آیه (الا من بعد اذنه)، و آیه (الا لمن ارتضی)، و مثل این استثناءها، یعنی استثناء بخواست و مشیت و اذن خدا، تا آنجا که از قرآن کریم و اسلوب کلامی آن معهود است، برای افاده نفی قطعی است، میخواهد بفرماید: اصلا شفاعتی نیست، چون هر چه هست اذن و مشیت خدای سبحان است، مانند آیه (سنقرئک فلا تنسی، الا ما شاء الله، بزودی بخواندنت در می‏آوریم، پس فراموش نخواهی کرد، مگر آنچه را خدا بخواهد) یعنی هیچ فراموش نمی‏کنی، و آیه (خالدین فیها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربک، جاودانه در آن هستند، مادام که آسمان و زمین برقرارند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد) پس در قرآن کریم هیچ آیه‏ای که بطور قطع و صریح دلالت کند بر وقوع شفاعت نداریم.

و اما سنت.

در روایات هم آنچه در باره خصوصیات شفاعت وارد شده، قابل اعتماد نیست، و آن مقدار هم که قابل اعتماد است به بیش از آنچه در قرآن دیدیم دلالت ندارد، پس نه عقل بر آن دلالت دارد، و نه کتاب، و نه سنت.

جواب از این اشکال این است که اما کتاب و آیاتی که در آن شفاعت را نفی می‏کند، وضعش را بیان کردیم، و خواننده گرامی متوجه شد که آن آیات، شفاعت را بکلی انکار نمی‏کند، بلکه شفاعت بدون اذن و ارتضای خدا را انکار می‏کند، و اما آن آیاتیکه منفعت شفاعت را انکار می‏کرد، بر خلاف آنچه اشکال کننده فهمیده، میگوئیم: اتفاقا آن آیات، شفاعت را اثبات می‏کند، نه نفی، برای اینکه آیات سوره مدثر انتفاع طائفه معینی از مجرمین را از شفاعت نفی می‏کند، نه انتفاع تمامی طوائف را.

و علاوه بر آن کلمه شفاعت بکلمه (شافعین) اضافه شده، و فرموده شفاعت شافعین سودی بایشان نمیدهد، و نفرموده: (و لا تنفعهم الشفاعة)، آخر فرق است بین اینکه کسی بگوید (فلا تنفعهم الشفاعة)، و بین اینکه بگوید: (فلا تنفعهم شفاعة الشافعین)، برای اینکه مصدر وقتی اضافه شد، بر وقوع فعل در خارج دلالت می‏کند، و می‏فهماند که این فعل در خارج واقع شده، بخلاف صورت اول، و بر این معنا شیخ عبد القاهر در کتاب دلائل الاعجاز تصریح کرده، پس جمله (شفاعة الشافعین) دلالت دارد بر اینکه بطور اجمال در قیامت شفاعتی واقع خواهد شد، ولی این طائفه از آن بهره نمی‏برند.

 از این هم که بگذریم جمع آوردن شافع، در جمله (شفاعة الشافعین) نیز دلالت دارد بر اینکه شفاعتی خواهد بود، همچنانکه جمله: (کانت من الغابرین، از باقی ماندگان بود)، دلالت دارد بر اینکه کسانی در عذاب باقی ماندند، و جمله (و کان من الکافرین) و جمله (و کان من الغاوین)، و جمله (لا ینال عهدی الظالمین)، و امثال اینها دلالت بر این معنا دارد، و گر نه تعبیر به صیغه جمع که میدانیم معنائی زائد بر معنای مفرد دارد، لغو می‏بود، پس جمله (فما تنفعهم شفاعة الشافعین، از آیاتی است که شفاعت را اثبات می‏کند، نه نفی.

و اما آیاتیکه شفاعت را مقید باذن و ارتضاء خدا می‏کند، مانند جمله (الا باذنه)، و جمله (الا من بعد اذنه)، دلالتش بر اینکه چنین چیزی واقع میشود، قابل انکار نیست، چون عارف باسلوب‏های کلام میداند، که مصدر وقتی اضافه شد، دلالت بر وقوع می‏کند، و همچنین اینکه گفته‏اند: جمله (الا باذنه) و جمله (الا لمن ارتضی) بیک معنا است، و هر دو بمعنای (مگر آنکه خدا بخواهد است)، اشتباه است، و نباید بان اعتناء کرد.

علاوه بر اینکه استثناءهائی که در مورد شفاعت شده، بیک عبارت نیست، بلکه بوجوه مختلفی تعبیر شده، یکی فرموده: (الا باذنه)، و یکجا (الا من بعد اذنه) یکجا، (الا لمن ارتضی)، یکجا (الا من شهد بالحق و هم یعلمون)، و امثال اینها، و گیرم که اذن و ارتضاء بیک معنا باشد، و آن یک معنا عبارت باشد از مشیت (خواست خدا)، آیا این حرف را در آیه: (الا من شهد بالحق و هم یعلمون) نیز میتوان زد؟ و آیا میتوان گفت: (مگر کسیکه بحق شهادت دهد و با علم باشد)، بمعنای (مگر باذن خداست)؟! و وقتی چنین چیزی را ممکن نباشد بگوئیم، پس آیا مراد باین جمله صرف سهل‏انگاری در بیان است؟ آنهم از خدایتعالی؟ با اینکه چنین نسبتی را بمردم کوچه و محله نمیتوان داد، آیا میتوان بقرآن کریم و کلام بلیغ خدا نسبت داد؟ قرآنی که بلیغ‏تر از آن در همه عالم کلامی نیست!.

پس حق اینستکه آیات قرآنی شفاعت را اثبات می‏کند، چیزیکه هست همانطور که گفتیم بطور اجمال اثبات می‏کند، نه مطلق، و اما سنت دلالت آن نیز مانند دلالت قرآن است، که انشاء الله روایاتش را خواهید دید.

 

اشکال ششم

اینک آیات قرآن کریم دلالت صریح ندارد بر اینکه شفاعت، عقابی را که روز قیامت و بعد از ثبوت جرم بر مجرمین ثابت شده برمیدارد، بلکه تنها این مقدار را ثابت می‏کند، که انبیاء جنبه شفاعت و واسطگی را دارند، و مراد بواسطگی انبیاء، این است که این حضرات بدان جهت که پیغمبرند، بین مردم و بین پروردگارشان واسطه میشوند، احکام الهی را بوسیله وحی می‏گیرند، و در مردم تبلیغ می‏کنند، و مردم را بسوی پروردگارشان هدایت می‏کنند، و این مقدار دخالت که انبیاء در سرنوشت مردم دارند، مانند بذری است که بتدریج سبز شود، و نمو نماید، و منشا قضا و قدرها، و اوصاف و احوالی بشود، پس انبیاء (علیهم‏السلام‏) شفیعان مؤمنین‏اند، چون در رشد و نمو و هدایت و برخورداری آنان از سعادت دنیا و آخرت دخالت دارند، این است معنای شفاعت.

جواب این اشکال این است که ما نیز در معنای از شفاعت که شما بیان کردید حرفی نداریم، لکن این یکی از مصادیق شفاعت است، نه اینکه معنایش منحصر بدان باشد، که در سابق بیان معانی شفاعت گذشت، دلیل بر اینکه معنای شفاعت منحصر در آن نیست، علاوه بر بیان گذشته، یکی آیه (ان الله لا یغفر ان یشرک به، و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء) است، که ترجمه‏اش گذشت، و در بیانش گفتیم: این آیه در غیر مورد ایمان و توبه است، در حالیکه اشکال کننده با بیان خود شفاعت را منحصر در دخالت انبیاء از مسیر دعوت بایمان و توبه کرد، و آیه نامبرده این انحصار را قبول ندارد، می‏فرماید: مغفرت از غیر مسیر ایمان و توبه نیز هست.

 

اشکال هفتم

اینکه اگر راه سعادت بشری را با راهنمائی عقل قدم بقدم طی کنیم، هرگز بچیزی بنام شفاعت و دخالت آن در سعادت بشر برنمیخوریم، و آیات قرآنی اگر بطور صریح آنرا اثبات می‏کرد، چاره‏ای نداشتیم جز اینکه آنرا بر خلاف داوری عقل خود، و بعنوان تعبد بپذیریم، اما خوشبختانه آیات قرآنی مربوط بشفاعت، صریح در اثبات آن نیستند، یکی بکلی آنرا نفی می‏کند، و جائی دیگر اثبات مینماید، یکجا مقید می‏آورد، جائی دیگر مطلق ذکر می‏کند، و چون چنین است، پس هم بمقتضای دلالت عقل خودمان، و هم بمقتضای ادب دینی، جا دارد آیات نامبرده را که از متشابهات قرآن است، مسکوت گذاشته، علم آنها را بخدایتعالی ارجاع دهیم، و بگوئیم ما در این باره چیزی نمی‏فهمیم.

جواب این اشکال هم این استکه آیات متشابه وقتی ارجاع داده شد بایات محکم، خودش نیز محکم میشود، و این ارجاع چیزی نیست که از ما بر نیاید، و نتوانیم از محکمات قرآن توضیح آنرا بخواهیم، همچنانکه در تفسیر آیه‏ایکه آیات قرآنرا بدو دسته محکم و متشابه تقسیم می‏کند، یعنی آیه هفتم از سوره آل عمران، بحث مفصل این حقیقت خواهد آمد انشاء الله تعالی.

3 - شفاعت در باره چه کسانی جریان می‏یابد؟

خواننده گرامی از بیانیکه تاکنون در باره این مسئله ملاحظه فرمود، فهمید، که تعیین اشخاصی که در باره‏شان شفاعت میشود، آنطور که باید با تربیت دینی سازگاری ندارد، و تربیت دینی اقتضاء میکند که آنرا بطور مبهم بیان کنند، همچنانکه قرآن کریم نیز آنرا مبهم گذاشته، می‏فرماید: (کل نفس بما کسبت رهینة، الا اصحاب الیمین، فی جنات یتسائلون، عن المجرمین ما سلککم فی سقر؟ قالوا: لم نک من المصلین، و لم نک نطعم المسکین، و کنا نخوض مع الخائضین، و کنا نکذب بیوم الدین، حتی اتینا الیقین، فما تنفعهم شفاعة الشافعین، هر کسی گروگان کرده خویش است، مگر اصحاب یمین، که در بهشتها قرار دارند، و از یکدیگر سراغ مجرمین را گرفته، می‏پرسند: چرا دوزخی شدید؟ میگویند: ما از نمازگزاران نبودیم، و بمسکینان طعام نمیخوراندیم، و همیشه با جستجوگران در جستجو بودیم، و روز قیامت را تکذیب می‏کردیم، تا وقتی که یقین بر ایمان حاصل شد، در آن هنگام است که دیگر شفاعت شافعان سودی برای آنان ندارد).

در این آیه می‏فرماید: در روز قیامت هر کسی مرهون گناهانی استکه کرده، و بخاطر خطایائی که از پیش مرتکب شده، بازداشت میشود، مگر اصحاب یمین، که از این گرو آزاد شده‏اند، و در بهشت مستقر گشته‏اند، آنگاه میفرماید: این طائفه در عین اینکه در بهشتند، مجرمین را که در آنحال در گرو اعمال خویشند، می‏بینند، و از ایشان در آنهنگام که در دوزخند می‏پرسند، و ایشان بان علت‏ها که ایشانرا دوزخی کرده اشاره می‏کنند، و چند صفت از آنرا می‏شمارند، آنگاه از این بیان این نتیجه را می‏گیرد که شفاعت شافعان بدرد آنان نخورد.

و مقتضای این بیان این است که اصحاب یمین دارای آن صفات نباشند یعنی آن صفاتیکه در دوزخیان مانع شمول شفاعت بانها شد، نداشته باشند، و وقتی آن موانع در کارشان نبود، قهرا شفاعت شامل حالشان میشود، و وقتی مانند آن دسته در گرو نباشند، لابد از گرو در آمده‏اند، و دیگر مرهون گناهان و جرائم نیستند، پس معلوم میشود: که بهشتیان نیز گناه داشته‏اند، چیزیکه هست شفاعت شافعان ایشانرا از رهن گناهان آزاد کرده است.

آری در آیات قرآنی اصحاب یمین را بکسانی تفسیر کرده که اوصاف نامبرده در دوزخیانرا ندارند، توضیح اینکه: آیات سوره واقعه و سوره مدثر، که بشهادت آیات آن در مکه و در آغاز بعثت نازل شده، و میدانیم که در آن ایام هنوز نماز و زکوة بان کیفیت که بعدها در اسلام واجب شد، واجب نشده بود.

مع ذلک اهل دوزخ را بکسانی تفسیر می‏کند که نمازخوان نبوده‏اند، پس معلوم میشود مراد بنماز در آیه 38 - 48 از سوره مدثر، توجه بخدا با خضوع بندگی است، و مراد با طعام مسکین هم، مطلق انفاق بر محتاجان بخاطر رضای خداست، نه اینکه مراد بنماز و زکات، نماز و زکات معمول در شریعت اسلام باشد.

و منظور از جستجوی با جستجوگران، فرو رفتن در بازی‏گریهای زندگی، و زخارف فریبنده دنیائی است، که آدمی را از روی آوردن بسوی آخرت باز میدارد، و نمی‏گذارد بیاد روز حساب و روز قیامتش بیفتد، و یا منظور از آن فرو رفتن در طعن و خرده‏گیری در آیات خدا است، آیاتیکه در طبع سلیم باعث یادآوری روز حساب میشود، از آن بشارت و انذار میدهد.

پس اهل دوزخ بخاطر داشتن این چهار صفت، یعنی ترک نماز برای خدا، و ترک انفاق در راه خدا، و فرورفتگی در بازیچه دنیا، و تکذیب روز حساب، دوزخی شده‏اند، و این چهار صفت اموری هستند که ارکان دین را منهدم میسازند، و بر عکس داشتن ضد آن صفات، دین خدا را بپا میدارد، چون دین عبارتست از اقتداری بهادیانی که خود معصوم و طاهر باشند، و این نمیشود، مگر باینکه از دلبندی بزمین و زیورهای فریبنده آن دوری کنند، و بسوی دیدار خدا روی آورند، که اگر این دو صفت محقق شود، هم از (خوض با خائضین) اجتناب شده، و هم از (تکذیب یوم الدین).

و لازمه این دو صفت توجه بسوی خدا است به عبودیت، و سعی در رفع حوائج جامعه، که بعبارتی دیگر میتوان از اولی بنماز تعبیر کرد، و از دومی بانفاق در راه خدا، پس قوام دین از دو جهت علم و عمل باین چهار صفت است، و این چهار صفت بقیه ارکان دین را هم در پی دارد، چون مثلا کسی که یکتاپرست نیست، و یا نبوت را منکر است، ممکن نیست دارای این چهار صفت بشود، (دقت فرمائید).

پس اصحاب یمین عبارت شدند از کسانیکه از شفاعت بهره‏مند میشوند، کسانیکه از نظر دین و اعتقادات مرضی خدا هستند، حال چه اینکه اعمالشان مرضی بوده باشد، و اصلا محتاج بشفاعت در قیامت نباشند، و چه اینکه اینطور نباشند، علی ای حال آن کسانیکه از شفاعت شدن منظور هستند اینهایند.

پس معلوم شد که شفاعت وسیله نجات گناه‏کاران از اصحاب یمین است، همچنانکه قرآن کریم هم فرموده: (ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه، نکفر عنکم سیاتکم، اگر از گناهان کبیره اجتناب کنید، گناهان دیگرتان را جبران می‏کنیم) و بطور مسلم منظور از این آیه این است که گناهان صغیره را خدا می‏آمرزد، و احتیاجی بشفاعت ندارد، پس مورد شفاعت، آن عده، از اصحاب یمینند، که گناهانی کبیره از آنان تا روز قیامت باقی مانده، و بوسیله توبه و یا اعمال حسنه دیگر از بین نرفته، پس معلوم میشود شفاعت، مربوط باهل کبائر از اصحاب یمین است، همچنانکه رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده: (تنها شفاعتم مربوط باهل کبائر از امتم است، و اما نیکوکاران هیچ ناراحتی در پیش ندارند.

و از جهتی دیگر، اگر نیکوکاران را اصحاب یمین خوانده‏اند، در مقابل بدکارانند که اصحاب شمال (دست چپی‏ها) نامیده شده‏اند، و چه بسا طائفه اول اصحاب میمنه، و طائفه دوم اصحاب مشئمه هم خوانده شده‏اند، و این الفاظ از اصطلاحات قرآن کریم است، و از اینجا گرفته شده که در روز قیامت نامه بعضی را بدست راستشان میدهند و نامه بعضی دیگر را بدست چپشان.

همچنانکه قرآن کریم در این باره می‏فرماید: (یوم ندعوا کل اناس بامامهم، فمن اوتی کتابه بیمینه، فاولئک یقرؤن کتابهم، و لا یظلمون فتیلا، و من کان فی هذه اعمی، فهو فی الاخرة اعمی، و اضل سبیلا، روزی که هر جمعیتی را بنام امامشان میخوانیم، پس کسانیکه نامه‏شان بدست راستشان داده شود، نامه خویش میخوانند، و می‏بینند که حتی بقدر فتیلی ظلم نشده‏اند، و کسانیکه در این عالم کور بودند، در آخرت کور، و بلکه گمراه‏ترند)، که انشاء الله تعالی در تفسیر آن خواهیم گفت: که مراد بدادن کتاب بعضی بدست راستشان، پیروی امام بر حق است، و مراد بدادن کتاب بعضی دیگر بدست چپشان، پیروی از پیشوایان ضلالت است، همچنانکه در باره فرعون فرمود: (یقدم قومه یوم القیامة، فاوردهم النار، فرعون روز قیامت پیشاپیش پیروانش می‏آید، و همگی را در آتش می‏کند).

و سخن کوتاه اینکه برگشت نامگذاری به اصحاب یمین، بهمان ارتضاء دین است چنانکه برگشت آن چهار صفت هم بهمان است.

مطلب دیگریکه تذکرش لازم است، این است که خدایتعالی در یکجا از کلام عزیزش شفاعت را برای کسیکه خودش راضی باشد اثبات کرده، و فرموده: (و لا یشفعون الا لمن ارتضی)، و این ارتضاء را بهیچ قیدی مقید نکرده، و معین ننموده آن اشخاص چه اعمالی دارند، و نشانه‏هاشان چیست؟ همچنانکه همین مبهم گوئی را در جای دیگر کرده، و فرموده: (الا من اذن له الرحمان، و رضی له قولا، مگر کسیکه رحمان اجازه‏اش داده باشد، و سخنش پسندیده باشد)، که می‏بینید در این آیه نیز معین نکرده، اینگونه اشخاص چه کسانند؟ از اینجا می‏فهمیم مقصود از پسندیدن آنان پسندیدن دین آنان است، نه اعمالشان، و خلاصه اهل شفاعت کسانیند که خدا دین آنانرا پسندیده باشد، و کاری به اعمالشان ندارد.

بنا بر این میتوان گفت: برگشت این آیه نیز از نظر مفاد، به همان مفادی است که آیات قبل بیان می‏کرد.

از سوی دیگر در جای دیگر فرموده: (یوم نحشر المتقین الی الرحمان و فدا، و نسوق المجرمین الی جهنم وردا، لا یملکون الشفاعة، الا من اتخذ عند الرحمان عهدا، روزیکه پرهیزکاران را برای مهمانی و خوان رحمت خود محشور می‏کنیم و مجرمین را برای ریختن بجهنم بدان سو سوق میدهیم، آنان مالک شفاعت نیستند، مگر کسیکه قبلا از خدای رحمان عهدی گرفته باشد) و کلمه (شفاعت) در این آیه مصدر مفعولی است، یعنی شفاعت شدن، و معلوم است که تمامی مجرمین کافر نیستند، که دوزخی شدنشان حتمی باشد.

بدلیل اینکه فرمود: (انه من یات ربه مجرما، فان له جهنم، لا یموت فیها، و لا یحیی، و من یاته مؤمنا، قد عمل الصالحات، فاولئک لهم الدرجات العلی، بدرستی وضع چنین است، که هر کس با حال مجرمیت نزد پروردگارش آید، آتش جهنم دارد، که نه در آن می‏میرد، و نه زنده میشود، و هر کس که با حالت ایمان بیاید، و عمل صالح هم کرده باشد، چنین کسانی درجات والائی دارند).

چه از این آیه بر می‏آید: هر کس مؤمن باشد، ولی عمل صالح نکرده باشد، باز مجرم است، پس مجرمین دو طائفه‏اند، یکی آنکه نه ایمان آورده، و نه عمل صالح کرده‏اند، و دوم کسانیکه ایمان آورده‏اند، ولی عمل صالح نکرده‏اند، پس یک طائفه از مجرمین مردمانیند که بر دین حق بوده‏اند، و لکن عمل صالح نکرده‏اند، و این همان کسی است که جمله: (الا من اتخذ عند الرحمان عهدا)، در باره‏اش تطبیق می‏کند.

چون این کسی است که عهد خدا را دارد، آن عهدی که آیه: (الم اعهد الیکم یا بنی آدم: ان لا تعبدوا الشیطان، انه لکم عدو مبین، و أن اعبدونی، هذا صراط مستقیم، مگر بشما ای بنی آدم فرمان ندادم که شیطان را نپرستید؟ که او دشمن آشکار شما است، و اینکه مرا بپرستید، که این صراط مستقیم است؟) از آن خبر میدهد، پس عهد خدا (و ان اعبدونی) است، که عهد در آن بمعنای امر است، و جمله (هذا صراط مستقیم) الخ، عهد بمعنای التزام است، چون صراط مستقیم مشتمل بر هدایت بسوی سعادت و نجات است.

 پس این طائفه که گفتیم ایمان داشته‏اند، ولی عمل صالح نکرده‏اند، آنهایند که عهدی از خدا گرفته بودند، و بخاطر اعمال بدشان داخل جهنم میشوند، بخاطر داشتن عهد، مشمول شفاعت شده، از آتش نجات می‏یابند.

آیه شریفه (و قالوا: لن تمسنا النار الا ایاما معدودة، قل أتخذتم عند الله عهدا، گفتند: آتش دوزخ جز چند روزی بما نمی‏رسد، بگو مگر شما از خدا عهد گرفته بودید)؟، نیز باین حقیقت اشاره دارد، و بنا بر این، این آیات نیز بهمان آیات قبل برگشت می‏کند، و بر روی هم آنها دلالت دارد بر اینکه مورد شفاعت، یعنی کسانیکه در قیامت برایشان شفاعت میشود، عبارتند از گنه‏کاران دین‏دار، و متدینین بدین حق، ولی گنه‏کار، اینهایند که خدا دینشان را پسندیده.

 

4 - شفاعت از چه کسانی صادر میشود؟

از آنچه تاکنون از نظر خواننده گذشت میتوان این معنا را بدست آورد، که شفاعت دو قسم است، یکی تکوینی، و یکی تشریعی و قانونی، اما شفاعت تکوینی که معلوم است از تمامی اسباب کونی سر می‏زند، و همه اسباب نزد خدا شفیع هستند، چون میان خدا و مسبب خود واسطه‏اند، و اما شفاعت تشریعی و مربوط باحکام، (که معلوم است اگر واقع شود، در دائره تکلیف و مجازات واقع میشود) نیز دو قسم است، یکی شفاعتی که در دنیا اثر بگذارد، و باعث آمرزش خدا، و یا قرب بدرگاه او گردد، که شفیع و واسطه میان خدا و بنده در این قسم شفاعت چند طائفه‏اند.

اول توبه از گناه، که خود از شفیعان است، چون باعث آمرزش گناهان است، همچنانکه فرمود: (قل: یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم، لا تقنطوا من رحمة الله، ان الله یغفر الذنوب جمیعا، انه هو الغفور الرحیم، و انیبوا الی ربکم، بگو: ای بندگانم، که بر نفس خود زیاده روی روا داشتید، از رحمت خدا مایوس نشوید، که خدا همه گناهان را می‏آمرزد، چون او آمرزگار رحیم است، و بسوی پروردگارتان توبه ببرید)، که عمومیت این آیه، حتی شرک را هم شامل میشود، و قبلا هم گفتیم: که توبه شرک را هم از بین می‏برد.

دوم ایمان برسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، که در باره‏اش فرموده: (آمنوا برسوله تا آنجا که می‏فرماید: یغفر لکم، برسول او ایمان بیاورید، تا چه و چه و چه، و اینکه گناهانتان را بیامرزد).

یکی دیگر عمل صالح است، که در باره‏اش فرموده: (وعد الله الذین آمنوا و عملوا الصالحات: لهم مغفرة و اجر عظیم، خدا کسانی را که ایمان آورده، و اعمال صالح کردند، وعده داده: که مغفرت و اجر عظیم دارند)، و نیز فرموده: (یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله، و ابتغوا الیه الوسیلة، ای کسانیکه ایمان آورده‏اید، از خدا بترسید، و (بدین وسیله) وسیله‏ای بدرگاهش بدست آورید) و آیات قرآنی در این باره بسیار است.

یکی دیگر قرآن کریم است، که خودش در این باره فرموده: (یهدی به الله من اتبع رضوانه، سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الی النور باذنه، و یهدیهم الی صراط مستقیم، خداوند بوسیله قرآن کسانی را که در پی خوشنودی اویند، باذن خودش بسوی راه‏های سلامتی هدایت نموده، و ایشانرا از ظلمت‏ها بسوی نور هدایت نموده، و نیز بسوی صراط مستقیم راه مینماید).

یکی دیگر هر چیزیست که با عمل صالح ارتباطی دارد، مانند مسجدها، و امکنه شریفه، و متبرکه، و ایام شریفه، و انبیاء، و رسولان خدا، که برای امت خود طلب مغفرت می‏کنند، همچنانکه در باره انبیاء فرموده: (و لو انهم اذ ظلموا أنفسهم، جاؤک، فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول، لوجدوا الله توابا رحیما، و اگر ایشان بعد از آنکه بخود ستم کردند، آمدند نزد تو، و آمرزش خدا را خواستند، و رسول هم برایشان طلب مغفرت کرد، خواهند دید که خدا توبه پذیر رحیم است).

و یکی دیگر ملائکه است، که برای مؤمنین طلب مغفرت می‏کنند، همچنانکه فرمود: (الذین یحملون العرش و من حوله، یسبحون بحمد ربهم، و یؤمنون به، و یستغفرون للذین آمنوا، آن فرشتگان که عرش را حمل می‏کنند، و اطرافیان آن، پروردگار خود را بحمد تسبیح می‏گویند، و باو ایمان دارند، و برای همه آن کسانیکه ایمان آورده‏اند، طلب مغفرت می‏کنند) و نیز فرموده: (و الملائکة یسبحون بحمد ربهم، و یستغفرون لمن فی الارض، ألا ان الله هو الغفور الرحیم، و ملائکه با حمد پروردگار خود، او را تسبیح میگویند، و برای هر کس که در زمین است طلب مغفرت می‏کنند، آگاه باشید که خداست که آمرزگار رحیم است).

یکی دیگر خود مؤمنینند، که برای خود، و برای برادران ایمانی خود، استغفار می‏کنند، و خدایتعالی از ایشان حکایت کرده که می‏گویند: (و اعف عنا، و اغفر لنا، و ارحمنا، انت مولینا، و بر ما ببخشای، و ما را بیامرز و بما رحم کن، که توئی سرپرست ما).

(قسم دوم از شفاعت) قسم دوم شفیعی است که در روز قیامت شفاعت می‏کند، شفاعت بان معنائی که شناختی، حال ببینیم این شفیعان چه کسانی هستند؟ یک طائفه از اینان انبیاء علیهم السلامند، که قرآن کریم در باره شفاعتشان می‏فرماید: (و قالوا: اتخذ الرحمن ولدا، سبحانه، بل عباد مکرمون، تا آنجا که می‏فرماید: (و لا یشفعون الا لمن ارتضی، مشرکین می‏گفتند: خدا فرزند گرفته منزه است خدا، بلکه فرشتگان بندگان مقرب خدایند، (تا آنجا که می‏فرماید) و شفاعت نمی‏کنند مگر برای کسیکه خدا بپسندد).

که یکی از آنان عیسی بن مریم (علیهماالسلام‏) است، که در روز قیامت شفاعت می‏کند، و نیز می‏فرماید (و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة، الا من شهد بالحق، و هم یعلمون، آن کسانیکه مشرکین بجای خدا میخوانند، مالک شفاعت نیستند، تنها کسانی مالک شفاعتند، که بحق شهادت میدهند و خود دانای حقند).

و این دو آیه شریفه، علاوه بر اینکه دلالت می‏کنند بر شفاعت انبیاء، دلالت بر شفاعت ملائکه نیز دارند، چون در این دو آیه گفتگو از فرزند خدا بود، که مشرکین ملائکه را دختران خدا می‏پنداشتند و یهود و نصاری مسیح و عزیر را پسر خدا می‏پنداشتند.

دسته‏ای دیگر از شفیعان روز قیامت ملائکه هستند، که قرآن کریم در باره شفاعت کردن آنان می‏فرماید: (و کم من ملک فی السماوات، لا تغنی شفاعتهم شیئا، الا من بعد ان یاذن الله لمن یشاء و یرضی، و چه بسیار فرشته که در آسمانهایند، و شفاعتشان هیچ اثری ندارد، مگر بعد از آنکه خدا برای هر کس بخواهد اجازه دهد)، و نیز می‏فرماید: (یومئذ لا تنفع الشفاعة، الا من اذن له الرحمن، و رضی له قولا، یعلم ما بین ایدیهم، و ما خلفهم، امروز شفاعت سودی نمی‏بخشد، مگر کسیکه رحمان باو اجازه داده باشد، و سخن او پسندیده باشد، خدا آنچه را که پیش روی ایشانست، و آنچه را از پشت سر فرستاده‏اند، میداند).

طائفه دیگر از شفیعان در قیامت شهدا هستند، که آیه: (و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة، الا من شهد بالحق، و هم یعلمون)، که ترجمه‏اش گذشت، دلالت بر آن دارد، چون این طائفه نیز بحق شهادت دادند، پس هر شهیدی شفیعی است، که مالک شهادت است، چیزیکه هست این شهادت، همانطور که در سوره فاتحه گفتیم، و بزودی در تفسیر آیه: (و کذلک جعلناکم امة وسطا، لتکونوا شهداء علی الناس) نیز خواهیم گفت، مربوط باعمال است، نه شهادت بمعنای کشته شدن در میدان جنگ، از اینجا روشن میشود: که مؤمنین نیز از شفیعان روز قیامتند، برای اینکه خدایتعالی خبر داده، که مؤمنین نیز در روز قیامت ملحق بشهداء میشوند، و فرموده: (و الذین آمنوا بالله و رسله، اولئک هم الصدیقون، و الشهداء عند ربهم، و کسانیکه بخدا و رسولش ایمان آوردند، ایشان همان صدیقین و شهداء نزد پروردگارشانند)، که انشاء الله بزودی بیانش خواهد آمد.

 

5 - شفاعت به چه چیز تعلق می‏گیرد؟

خواننده عزیز توجه فرمود، که شفاعت دو قسم بود، یکی تکوینی، که گفتیم: عبارتست از تاثیر هر سببی تکوینی در عالم اسباب، و یکی تشریعی، که گفتیم: مربوط است به ثواب و عقاب، حال میگوئیم: از این قسم دوم بعضی در تمامی گناهان از شرک گرفته تا پائین‏تر از آن اثر می‏گذارد، مانند شفاعت و وساطت توبه، و ایمان البته توبه و ایمان در دنیا و قبل از قیامت -.

و بعضی دیگر در عذاب بعضی از گناهان اثر دارد، مانند عمل صالح که واسطه میشود در محو شدن گناهان، و اما آن شفاعتی که مورد نزاع و اختلافست، یعنی شفاعت انبیاء و غیر ایشان در روز قیامت، برای برداشتن عذاب از کسیکه حساب قیامت، او را مستحق آن کرده، در گذشته یعنی در تحت عنوان شفاعت در حق چه کسی جریان می‏یابد، گفتیم: که این شفاعت مربوط است باهل گناهان کبیره، از اشخاصی که متدین بدین حق هستند، و خدا هم دین آنانرا پسندیده است.

 

6 - شفاعت چه وقت فائده میبخشد؟

منظور ما از این شفاعت، باز همان شفاعت مورد نزاع است، شفاعتی که گفتیم: عذاب روز قیامت را از گنه‏کاران بر میدارد، اما پاسخ از این سئوال، این استکه آیه شریفه: (کل نفس بما کسبت رهینة، الا اصحاب الیمین، فی جنات یتسائلون: عن المجرمین، ما سلککم فی سقر؟)، که ترجمه‏اش چند صفحه قبل گذشت، دلالت دارد بر اینکه شفاعت بچه کسانی می‏رسد، و چه کسانی از آن محرومند، چیزیکه هست بیش از این هم دلالت ندارد، که شفاعت تنها در فک رهن، و آزادی از دوزخ، و یا خلود در دوزخ مؤثر است، و اما در ناراحتی‏های قبل از حساب، از هول و فزع قیامت، و ناگواریهای آن، هیچ دلالتی نیست بر اینکه شفاعت در آنها هم مؤثر باشد، بلکه میتوان گفت: که آیه دلالت دارد بر اینکه شفاعت تنها در عذاب دوزخ مؤثر است، و در ناگواریهای قبل از آن مؤثر نیست.

این نکته را هم باید دانست که از آیات نامبرده در سوره مدثر میتوان استفاده کرد که سئوال و جوابیکه در آن شده مربوط است به بعد از فصل قضا، و رسیدگی بحسابها، بعد از آنکه اهل بهشت جای خود را در بهشت گرفته، و اهل دوزخ هم در دوزخ قرار گرفته‏اند، و در چنین هنگامی شفاعت شامل جمعی از گنه‏کاران شده، و آنان را از آتش نجات میدهد، برای اینکه کلمه: (فی جنات) الخ، در این آیات آمده، و این کلمه استقرار در بهشت را می‏رساند.

و نیز جمله: (ما سلککم) الخ، در آن هست، که از ماده سلوک، و بمعنای داخل کردن است، البته نه هر داخل کردنی، بلکه داخل کردن با نظم و با ردیف خاص، (نظیر داخل کردن نخ در دانه‏های تسبیح، که از کوچک‏ترها گرفته تا بزرگ و بزرگترها همه را نخ می‏کشند) پس در این تعبیر معنای استقرار هست، و همچنین در جمله (فما تنفعهم)، چون کلمه (ما) برای نفی حال است، (دقت بفرمائید).

و اما نشاه برزخ، و ادله‏ایکه دلالت می‏کند بر حضور پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه (علیهم‏السلام‏) در دم مرگ، و در هنگام سئوال قبر، و کمک کردن آنحضرت در شدائد، که روایاتش بزودی در ذیل آیه: (و ان من اهل الکتاب الا لیؤمنن به) خواهد آمد، ربطی بشفاعت در درگاه خدا ندارد.

بلکه از قبیل تصرف‏ها و حکومتی است که خدایتعالی بایشان داده، تا باذن او هر حکمی که خواستند برانند، و هر تصرفی خواستند بکنند، همچنانکه در باره آن فرموده: (و علی الاعراف رجال، یعرفون کلا بسیماهم، و نادوا: اصحاب الجنة. ان سلام علیکم، لم یدخلوها، و هم یطمعون، - تا آنجا که می‏فرماید - و نادی اصحاب الاعراف رجالا یعرفونهم بسیماهم، قالوا: ما اغنی عنکم جمعکم، و ما کنتم تستکبرون، ا هؤلاء الذین اقسمتم: لا ینالهم الله برحمة ادخلوا الجنة، لا خوف علیکم، و لا انتم تحزنون، و بر اعراف، (که جایگاهی میان بهشت و دوزخ است) مردمی هستند، که هر کسی را از سیمایش می‏شناسند، باصحاب بهشت داد می‏زنند: که سلام بر شما، با اینکه خود تاکنون داخل بهشت نشده‏اند، ولی امید آنرا دارند - تا آنجا که می‏فرماید - اصحاب اعراف مردمی را که هر یک را با سیمایشان می‏شناسند، صدا می‏زنند، و میگویند: دیدید که نیروی شما از جهت کمیت و کیفیت بدردتان نخورد؟ آیا همین بهشتیان نیستند که شما سوگند می‏خوردید: هرگز مشمول رحمت خدا نمیشوند؟ دیدید که داخل بهشت میشوند، و شما اشتباه می‏کردید آنگاه رو به بهشتیان کرده می‏گویند حال به بهشت درآئید، که نه ترسی بر شما باشد، و نه اندوهناک میشوید)،.

و از این قبیل است آیه: (یوم ندعوا کل اناس بامامهم، فمن أوتی کتابه بیمینه) روزیکه هر قومی را بنام پیشواشان صدا می‏زنیم، پس هر کس کتابش بدست راستش داده شود، چنین و چنان میشود) که از این آیه نیز بر می‏آید: امام واسطه در خواندن و دعوت است، و دادن کتاب از قبیل همان حکومتی است که گفتیم خدا باین طائفه داده، (دقت بفرمائید).

پس از بحثی که در باره شفاعت گذشت، این نتیجه بدست آمد: که شفاعت در آخرین موقف از مواقف قیامت بکار می‏رود، که یا گنه‏کار بوسیله شفاعت مشمول آمرزش گشته، اصلا داخل آتش نمیشود، و یا آنکه بعد از داخل شدن در آتش، بوسیله شفاعت نجات می‏یابد، یعنی شفاعت باعث میشود که خدا باحترام شفیع، رحمت خود را گسترش میدهد.

 

بحث روایتی

در امالی شیخ صدوق علیه الرحمه، از حسین بن خالد، از حضرت رضا، از آباء گرامش، از امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏)، روایت کرده که فرمود: رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: کسی که بحوض من ایمان نداشته باشد، خداوند او را در حوضم وارد نکند، و کسیکه بشفاعت من ایمان نداشته باشد، خداوند او را بشفاعتم نائل نسازد، آنگاه فرمود: تنها شفاعت من مخصوص کسانی از امت من است، که مرتکب گناهان کبیره شده باشند، و اما نیکوکاران از ایشان هیچ گرفتاری پیدا نمی‏کنند، حسین ابن خالد میگوید: من بحضرت رضا عرضه داشتم: یا بن رسول الله! پس معنای این کلام خدایتعالی که می‏فرماید: (و لا یشفعون الا لمن ارتضی) چیست؟ فرمود: شفاعت نمی‏کنند، مگر کسی را که خدا دینش را پسندیده باشد.

مؤلف: اینکه فرمود: (تنها شفاعتم...) مطلبی استکه بطرق بسیاری از طریق شیعه و سنی از آنجناب روایت شده، و اگر بیاد داشته باشید، همین معنا را از آیات فهمیدیم.

و در تفسیر عیاشی از سماعة بن مهران، از ابی ابراهیم، حضرت کاظم (علیه‏السلام‏)، روایت آورده، که در ذیل آیه: (عسی أن یبعثک ربک مقاما محمودا، امید آن داشته باش، که پروردگارت بمقام محمودت برساند) فرمود: روز قیامت مردم همگی از شکم خاک بر میخیزند، و مقدار چهل سال می‏ایستند، و خدایتعالی آفتاب را دستور میدهد تا بر فرق سرهاشان آنچنان نزدیک شود، که از شدت گرما عرق بریزند، و بزمین دستور می‏رسد، که عرق آنان را در خود فرو نبرد، مردم به نزد آدم می‏روند، و از او میخواهند، تا شفاعتشان کند، آدم مردم را به نوح دلالت می‏کند، و نوح ایشانرا به ابراهیم، و ابراهیم بموسی، و موسی بعیسی و عیسی بایشان میگوید: بر شما باد بمحمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خاتم النبیین، پس محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) می‏فرماید: آری من آماده اینکارم، پس براه می‏افتد، تا دم در بهشت می‏رسد، و دق الباب می‏کند، از درون بهشت می‏پرسند: که هستی؟ و خدا داناتر است، پس محمد می‏گوید: من محمدم، از درون خطاب می‏رسد: در را برویش باز کنید، چون در برویش گشوده میشود، بسوی پروردگار خود روی می‏آورد، در حالیکه سر بسجده نهاده باشد، و سر از سجده بر نمیدارد، تا اجازه سخن بوی دهند، و بگویند حرف بزن، و درخواست کن، که هر چه بخواهی داده خواهی شد و هر که را شفاعت کنی پذیرفته خواهد شد.

پس سر از سجده بر میدارد، دوباره رو بسوی پروردگارش نموده، از عظمت او بسجده می‏افتد، این بار هم همان خطابها بوی میشود، سر از سجده بر میدارد، و آنقدر شفاعت می‏کند، که دامنه شفاعتش حتی بدرون دوزخ رسیده، شامل حال کسانی که باتش سوخته‏اند، نیز میشود، پس در روز قیامت در تمامی مردم از همه امتها، هیچ کس آبروی محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را ندارد، این است آن مقامی که آیه شریفه (عسی ان یبعثک ربک مقاما محمودا)، بدان اشاره دارد.

مؤلف: این معنا در روایاتی بسیار زیاد، بطور مختصر و مفصل، هم بطرق متعدده‏ای از سنی، و شیعه، روایت شده است، و این روایات دلالت دارد بر اینکه مقام محمود در آیه شریفه همان مقام شفاعت است، البته منافات هم ندارد که غیر آنجناب، یعنی سایر انبیاء و غیر انبیاء هم بتوانند شفاعت کنند، چون ممکن است شفاعت آنان فرع شفاعت آنجناب باشد، و فتح باب شفاعت بدست آنجناب بشود.

و در تفسیر عیاشی نیز از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام‏) روایت آمده، که در تفسیر آیه (عسی ان یبعثک ربک مقاما محمودا)، فرمود: این مقام شفاعت است.

باز در تفسیر عیاشی از عبید بن زراره روایت آمده، که گفت: شخصی از امام صادق (علیه‏السلام‏) پرسید: آیا مؤمن هم شفاعت دارد؟ فرمود: بله، فردی از حاضران پرسید: آیا مؤمن هم بشفاعت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در آنروز محتاج میشود؟ فرمود: بله، برای اینکه مؤمنین هم خطایا و گناهانی دارند، هیچ احدی نیست مگر آنکه محتاج شفاعت آنجناب میشود، راوی میگوید: مردی از این گفتار رسولخدا پرسید: که فرمود: (من سید و آقای همه فرزندان آدمم، و در عین حال افتخار نمی‏کنم) حضرت فرمود: بله صحیح است، آنجناب حلقه در بهشت را می‏گیرد، و بازش می‏کند، و سپس بسجده می‏افتد، خدایتعالی می‏فرماید: سر بلند کن، و شفاعت نما، که شفاعتت پذیرفته است، و هر چه میخواهی بطلب که بتو داده میشود، پس سر بلند می‏کند و دوباره بسجده می‏افتد باز خدایتعالی می‏فرماید: سر بلند کن و شفاعت نما که شفاعتت پذیرفته است و درخواست نما که درخواستت برآورده است پس آنجناب سر بر می‏دارد و شفاعت می‏نماید، و شفاعتش پذیرفته میشود و درخواست می‏کند، و باو هر چه خواسته میدهند.

و در تفسیر فرات، از محمد بن قاسم بن عبید، با ذکر یک یک راویان، از بشر بن شریح بصری، روایت آورده، که گفت: من بمحمد بن علی (علیهماالسلام‏) عرضه داشتم: کدامیک از آیات قرآن امیدوارکننده‏تر است؟ فرمود: قوم تو در این باره چه میگویند؟ عرضه داشتم: میگویند آیه: (قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم، لا تقنطوا من رحمة الله، بگو ای کسانیکه در حق خود زیاده‏روی و ستم کردید، از رحمت خدا نومید مشوید) است، فرمود: و لکن ما اهل بیت این را نمیگوئیم، پرسیدم: پس شما کدام آیه را امیدوارکننده‏تر میدانید؟ فرمود: آیه (و لسوف یعطیک ربک فترضی) بخدا سوگند شفاعت، بخدا سوگند شفاعت، بخدا سوگند شفاعت.

مؤلف: اما اینکه آیه: (عسی أن یبعثک ربک مقاما محمودا) الخ، مربوط بمقام شفاعت باشد، چه بسا هم لفظ آیه با آن مساعد باشد، و هم روایات بسیار زیادی که از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رسیده، که فرمود: مقام محمود مقام شفاعت است، و اما اینکه گفتیم لفظ آیه با آن مساعد است، از این جهت است که جمله (ان یبعثک الخ)، دلالت می‏کند بر اینکه مقام نامبرده مقامی است که در آنروز بان جناب میدهند، و چون کلمه (محمود) در آیه مطلق است، شامل همه حمدها میشود، چون مقید بحمد خاصی نشده، و این خود دلالت می‏کند بر اینکه، همه مردم او را می‏ستایند، چه اولین و چه آخرین.

و از سوی دیگر از آنجا که حمد عبارتست از ثنای جمیل در مقابل رفتار جمیل اختیاری، پس بما می‏فهماند که در آنروز از آن جناب بتمامی اولین و آخرین، رفتاری صادر میشود، که از آن بهره‏مند می‏گردند، و او را می‏ستایند.

و بهمین جهت در روایت عبید بن زراره، که قبلا گذشت، فرمود: هیچ احدی نیست مگر آنکه محتاج بشفاعت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) میشود، (تا آخر حدیث)، که انشاء الله بیانش بوجهی دیگر خواهد آمد.

و اما اینکه آیه (و لسوف یعطیک ربک فترضی)، امیدوار کننده‏ترین آیه قرآن باشد، و حتی از آیه: (یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا) الخ، هم امیدوارکننده‏تر باشد، علتش این است که نهی از نومیدی در آیه دوم، نهیی است که هر چند در قرآن شریف مکرر آمده، مثلا از ابراهیم (علیه‏السلام‏) حکایت کرده که گفت: (و من یقنط من رحمة ربه الا الضالون، از رحمت خدا نومید نمیشوند، مگر مردم گمراه)، و از یعقوب (علیه‏السلام‏) حکایت کرده که گفت: (انه لا ییاس من روح الله، الا القوم الکافرون، بدرستیکه از رحمت خدا مایوس نمیشوند مگر مردم کافر).

و لکن در هر دو مورد این نهی ناظر به نومیدی از رحمت تکوینی است، همچنانکه مورد دو آیه بدان شهادت میدهد.

و اما آیه (قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله، ان الله یغفر الذنوب جمیعا، انه هو الغفور الرحیم، و انیبوا الی ربکم)، تا آخر آیات بعدش، هر چند که نهی از نومیدی از رحمت تشریعی خداست، بقرینه جمله (اسرفوا علی انفسهم)، که بروشنی می‏فهماند قنوط و نومیدی در آیه راجع برحمت تشریعی، و از جهت معصیت است، و بهمین جهت خدای سبحان وعده آمرزش گناهان را بطور عموم، و بدون استثناء آورد.

و لکن دنبال آیه جمله: (و انیبوا الی ربکم، و جملات بعدی) را آورده که به توبه و اسلام و عمل به پیروی امر می‏کند، و می‏فهماند که منظور آیه این است که بنده‏ایکه بخود ستم کرده، نباید از رحمت خدا نومید شود، مادام که میتواند توبه کند، و اسلام آورد، و عمل صالح کند، از این راه‏های نجات استفاده کند.

پس در آیه نامبرده رحمت خدا مقید بقیود نامبرده شد، و مردم را امر می‏کند که باین رحمت مقید خدا، دست بیاویزند، و خود را نجات دهند، و معلوم است که امید رحمت مقید مانند امید رحمت مطلق و عام نیست، و آن رحمتی که خدا به پیامبرش وعده داده، رحمت عمومی و مطلق است، چون آنجناب را (رحمة للعالمین) خوانده، و این وعده مطلق را در آیه: (و لسوف یعطیک ربک فترضی)، به پیامبر گرامیش داده، تا او را دلخوش و شادمان کند.

توضیح اینکه آیه شریفه در مقام منت نهادن است، و در آن وعده‏ای است خاص برسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، و در سراسر قرآن، خدای سبحان احدی از خلایق خود را هرگز چنین وعده‏ای نداده، و در این وعده اعطاء خود را بهیچ قیدی مقید نکرده، وعده اعطائی است مطلق، البته وعده‏ای نظیر این به دسته‏ای از بندگان خود داده، که در بهشت بانها بدهد، و فرموده: (لهم ما یشاؤن عند ربهم، ایشان نزد پروردگار خود در بهشت هر چه بخواهند دارند) و نیز فرموده: (لهم ما یشاؤن فیها، و لدینا مزید، ایشان در بهشت هر چه بخواهند دارند، و نزد ما بیش از آنهم هست)، که می‏رساند آن دسته نامبرده در بهشت چیزهائی مافوق خواست خود دارند.

و معلومست که مشیت و خواست به هر خیری و سعادتی تعلق می‏گیرد، که بخاطر انسان خطور بکند، معلوم میشود در بهشت از خیر و سعادت چیزهائی هست که بر قلب هیچ بشری خطور نمیکند، همچنانکه فرمود: (فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین، هیچ کس نمیداند که چه چیزها که مایه خوشنودی آنان است، بر ایشان ذخیره کرده‏اند).

خوب، وقتی عطاهای خدا به بندگان با ایمان و صالحش این باشد، که مافوق تصور و از اندازه و قدر بیرون باشد، معلوم است که آنچه برسولش در مقام امتنان عطاء می‏کند، وسیع‏تر و عظیم‏تر از اینها خواهد بود، (دقت بفرمائید).

این وضع عطای خدای تعالی است، و اما ببینیم خوشنودی رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) چه حد و حدودی دارد، و این را میدانیم که این خوشنودی غیر رضا بقضا، و قسمت خدا است، که در حقیقت برابر با امر خدا است، چون خدا مالک و غنی علی الاطلاق است، و عبد جز فقر و حاجت چیزی ندارد، و لذا باید بانچه پروردگارش عطا می‏کند راضی باشد، چه کم و چه زیاد، و نیز باید بان قضائی که خدا در باره‏اش می‏راند، خوشنود و راضی باشد، چه خوب و چه بد، و وقتی وظیفه هر عبدی این بود، رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) باین وظیفه داناتر، و عامل‏تر از هر کس دیگر است، او نمیخواهد مگر آنچه را که خدا در حقش بخواهد.

پس رضا در آیه: (و لسوف یعطیک ربک فترضی)، این رضا نیست، چون گفتیم: رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از خدا راضی است چه عطا بکند، و چه نکند، و در آیه مورد بحث رضایت رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در مقابل اعطاء خدا قرار گرفته، و این معنا را می‏رساند: که خدا اینقدر بتو میدهد تا راضی شوی، پس معلوم است این رضا غیر آن است، نظیر این است که بفقیری بگوئی: من آنقدر بتو مال میدهم، تا بی نیاز شوی، و یا بگرسنه‏ای بگوئی: آنقدر طعامت میدهم تا سیر شوی، که در این گونه موارد رضایت رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و بی نیاز کردن فقیر، و طعام بگرسنه بهیچ حد و اندازه‏ای مقید نشده.

همچنانکه می‏بینیم نظیر چنین اعطای بی حدی را خداوند بطائفه‏ای از بندگانش وعده داده، و فرمود: (ان الذین آمنوا، و عملوا الصالحات، اولئک هم خیر البریة، جزاؤهم عند ربهم، جنات عدن تجری من تحتها الانهار، خالدین فیها ابدا، رضی الله عنهم، و رضوا عنه، ذلک لمن خشی ربه، کسانیکه ایمان آورده، و عمل صالح کردند، بهترین خلق خدایند، پاداششان نزد پروردگارشان عبارتست از بهشت‏های عدن، که نهرها از دامنه آنها روانست، و ایشان ابدا در آن جاویدانند، خدا از ایشان راضی است، و ایشان هم از خدا راضی میشوند، این پاداشها برای کسی است که از پروردگارش در خشیت باشد)،.

که این وعده نیز از آنجا که در مقام امتنان است و وعده‏ای است خصوصی، لذا باید امری باشد، مافوق آنچه که مؤمنین بطور عموم وعده داده شده‏اند، و باید از آن وسیع‏تر، و خلاصه بی حساب باشد.

از سوی دیگر می‏بینیم: که خدایتعالی در باره رسول گرامیش فرمود: به مؤمنین رؤف و رحیم است، (بالمؤمنین رؤف رحیم) و در این کلام خود رأفت و رحمت آنجناب را تصدیق فرموده با این حال چطور این رسول رؤف و رحیم راضی میشود که خودش در بهشت به نعمت‏های آنجا متنعم باشد و در باغهای بهشت با خیال آسوده قدم بزند، در حالیکه جمعی از مؤمنین بدین او، و به نبوت او، و شیفتگان بفضائل و مناقب او، در درکات جهنم در غل و زنجیر باشند؟ و در زیر طبقاتی از آتش محبوس بمانند؟ با اینکه بربوبیت خدا، و برسالت رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، و بحقانیت آنچه رسول آورده، معترف بوده‏اند، تنها جرمشان این بوده که جهالت برایشان چیره گشته، ملعبه شیطان شدند، و در نتیجه گناهانی مرتکب گشتند، بدون اینکه عناد و استکباری کرده باشند.

و اگر یکی از ماها به عمر گذشته خود مراجعه کند، و بیندیشد: که در این مدت چه کمالات، و ترقیاتی را میتوانست بدست آورد، ولی در بدست آوردن آنها کوتاهی کرده، آنوقت خود را بباد ملامت می‏گیرد، و بخود خشم نموده، یکی یکی کوتاهی‏گری‏ها را برخ خود می‏کشد، و بخود بد و بیراه میگوید، و ناگهان متوجه به جهالت و جنون جوانی خود میشود، که در آن هنگام چقدر نادان و بی تجربه بوده بمحض آنکه بیاد آن دوران تاریک عمر می‏افتد، خشمش فرو می‏نشیند، و خودش بخود رحم می‏کند، و دلش برای خودش میسوزد، در حالیکه این حس ترحم که در فطرت او است، یک ودیعه‏ای است الهی، و قطره‏ایست از دریای بی‏کران رحمت پروردگار، با این که حس ترحم او ملک خود او نیست، بلکه عاریتی است، و علاوه قطره‏ایست در برابر رحمت خدا، مع ذلک خودش برای خودش ترحم میکند، آنوقت چطور ممکن است، که دریای رحمت رب العالمین، در موقفی که او است و انسانی جاهل، و ضعیف، بخروش نیاید؟ و چطور ممکن است مجلای اتم رحمت رب العالمین، یعنی رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بدستگیری او نشتابد، و او را که در زندگی دنیا و در حین مرگ که در مواقف خطرناک دیگر، وزر و وبال خطایای خود را چشیده، همچنان در شکنجه دوزخ بگذارد، و او را نجات ندهد.

و در تفسیر قمی، در ذیل جمله: (و لا تنفع الشفاعة عنده، الا لمن اذن له) الخ، از ابی العباس تکبیر گو: روایت کرده که گفت غلامی آزاد شده یکی از همسران علی بن الحسین، که نامش ابو ایمن بود، داخل بر امام ابی جعفر (علیه‏السلام‏) شد، و گفت: ای ابی جعفر! دل مردم را خوش می‏کنید، و میگوئید شفاعت محمد شفاعت محمد؟ (خلاصه بگذارید مردم بوظائف خود عمل کنند)! ابو جعفر (علیه‏السلام‏) آنقدر ناراحت و خشمناک شد، که رنگش تیره گشت، و سپس فرمود:  وای بر تو ای ابا ایمن، آیا عفتی که در باره شکم و شهوتت ورزیدی (و خلاصه مقدس‏مابیت) تو را بطغیان در آورده ولی متوجه باش، که اگر فزعهای قیامت را ببینی، آنوقت می‏فهمی که چقدر محتاج بشفاعت محمدی.

وای بر تو مگر شفاعت جز برای گنه‏کارانی که مستوجب آتش شده‏اند تصور دارد؟ آنگاه اضافه کرد: هیچ احدی از اولین و آخرین نیست، مگر آنکه در روز قیامت محتاج شفاعت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، و نیز اضافه کرد: که در روز قیامت یک شفاعتی رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در امتش دارد، و یک شفاعتی ما در شیعیانمان داریم، و یک شفاعتی شیعیان ما در خاندان خود دارند، و سپس فرمود: یک نفر مؤمن در آنروز بعدد نفرات دو تیره بزرگ عرب ربیعه و مضر شفاعت می‏کند، و نیز مؤمن برای خدمت‏گذاران خود شفاعت می‏کند، و عرضه میدارد: پروردگارا این شخص حق خدمت بگردنم دارد، و مرا از سرما و گرما حفظ می‏کرد.

مؤلف: اینکه امام فرمود (احدی از اولین و آخرین نیست مگر آنکه محتاج شفاعت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) میشود)، ظاهرش این است که این شفاعت عمومی، غیر آن شفاعتی است که در ذیل روایت فرمود: (وای بر تو مگر شفاعت جز برای گنه‏کارانیکه مستوجب آتشند تصور دارد؟) نظیر این معنا در روایت عیاشی، از عبید بن زراره، از امام صادق (علیه‏السلام‏) گذشت، و در این معنا روایت دیگری است که هم عامه و هم خاصه نقل کرده‏اند، آیه: (و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة، الا من شهد بالحق، و هم یعلمون) که ترجمه‏اش در این نزدیکیها گذشت، بر این معنا دلالت می‏کند، چون می‏فهماند ملاک در شفاعت عبارتست از شهادت، پس شهداء هستند که در روز قیامت مالک شفاعتند، و انشاء الله بزودی در تفسیر آیه (و کذلک جعلناکم امة وسطا، لتکونوا شهداء علی الناس، و یکون الرسول علیکم شهیدا)، خواهیم گفت: که انبیاء شهدای خلقند، و رسول گرامی (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) اسلام، شهید بر انبیاء است، پس رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شهید شهیدان، و گواه گواهان است، پس شفیع شفیعان نیز هست، و اگر شهادت شهداء نمی‏بود، اصلا قیامت اساس درستی نداشت.

و در تفسیر قمی نیز، در ذیل جمله (و لا تنفع الشفاعة عنده، الا لمن اذن له) امام (علیه‏السلام‏) فرمود: احدی از انبیاء و رسولان خدا بشفاعت نمی‏پردازد، مگر بعد از آنکه خدا اجازه داده باشد، مگر رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) که خدایتعالی قبل از روز قیامت باو اجازه داده، و شفاعت مال او، و امامان از ولد او است، و آنگاه بعد از ایشان سایر انبیاء شفاعت خواهند کرد.

و در خصال، از علی (علیه‏السلام‏) روایت کرده که گفت: رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: سه طائفه بدرگاه خدا شفاعت می‏کنند، و شفاعتشان پذیرفته هم میشود، اول انبیاء دوم علماء سوم شهداء.

مؤلف: ظاهرا مراد بشهداء شهدای در میدان جنگ است، چون معروف از معنای این کلمه در زبان اخبار ائمه (علیهم‏السلام‏) همین معنا است، نه معنای گواهی دادن بر اعمال، که اصطلاح قرآن کریم است.

و نیز در خصال، در ضمن حدیث معروف به (چهار صد) آمده: که امیر المؤمنین فرمودند: برای ما شفاعتی است، و برای اهل مودت ما شفاعتی.

مؤلف: در این بین روایات بسیاری در باب شفاعت سیده زنان بهشت فاطمه (علیهاالسلام‏)، و نیز شفاعت ذریه او، غیر از ائمه، وارد شده، و همچنین روایات دیگری در شفاعت مؤمنین، و حتی طفل سقط شده از ایشان، نقل شده.

از آن جمله در حدیث معروف از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) که فرمود: (تناکحوا تناسلوا الخ)، فرمود: زن بگیرید، و نسل خود را زیاد کنید، که من در روز قیامت بوجود شما نزد امتهای دیگر مباهات می‏کنم، و حتی طفل سقط شده را هم بحساب می‏آورم، و همین طفل سقط شده با قیافه‏ای اخمو، بدر بهشت می‏ایستد، هر چه باو میگویند: درای، داخل نمیشود، و میگوید: تا پدر و مادرم نیایند داخل نمی‏شوم، (تا آخر حدیث).

و نیز در خصال از امام ابی عبد الله از پدرش از جدش از علی (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: برای بهشت هشت دروازه است، که از یک دروازه انبیاء و صدیقین وارد میشوند، و دربی دیگر مخصوص شهداء و صالحین است، و پنج درب دیگر آن مخصوص شیعیان و دوستان ما است، و خود لایزال بر صراط ایستاده، دعا می‏کنم، و عرضه میدارم: پروردگارا شیعیان و دوستان و یاوران مرا، و هر کس که در دنیا با من تولی داشته، سلامت بدار، و از سقوط در جهنم حفظ کن، که ناگهان از درون عرش ندائی می‏رسد: دعایت مستجاب شد، و شفاعتت پذیرفته گردید، و آنروز هر مردی از شیعیان من، و دوستان و یاوران من، و آنانکه عملا و زبانا با دشمنان من جنگیدند، تا هفتاد هزار نفر از همسایگان و خویشاوندان خود را شفاعت می‏کنند (لازمه این معنا آنستکه زندگی یک نفر شیعه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) در سعادت هفتاد هزار نفر مؤثر است همچنانکه دیدیم اثر انحراف دشمنان اهل بیت تا چهارده قرن باقی مانده و هنوز هم باقی میماند) (مترجم) یک درب دیگر بهشت مخصوص سایر مسلمانان است، آنهائیکه اعتراف بشهادت (لا اله الا الله) داشتند، و در دل یک ذره بغض و دشمنی ما اهل بیت را نداشته‏اند.

و در کافی از حفص مؤذن از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده، که در رساله‏ایکه بسوی اصحابش نوشت، فرمود: و بدانید که احدی از خلایق خدا، شما را از خدا بی نیاز نمی‏کند، (نه کسی هست که اگر خدا نداد او بدهد، و نه کسی که اگر خدا بلائی فرستاد، او از آن جلوگیری کند،) نه فرشته مقربی اینکاره است، و نه پیامبر مرسلی، و نه کسی پائین‏تر از این، هر کس دوست میدارد شفاعت شافعان نزد خدا سودی بحالش داشته باشد، باید از خدا رضایت بطلبد.

و در تفسیر فرات بسند خود از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: جابر به امام باقر (علیه‏السلام‏) عرض کرد: فدایت شوم، یا بن رسول الله! حدیثی از جده‏ات فاطمه علیها سلام برایم حدیث کن، جابر همچنان مطالب امام را در خصوص شفاعت فاطمه (علیهاالسلام‏) در روز قیامت ذکر می‏کند، تا می‏رسد باینجا که میگوید: امام ابو جعفر فرمود: پس بخدا سوگند، از مردم کسی باقی نمی‏ماند مگر کسیکه اهل شک باشد، و در عقائد اسلام ایمان راسخ نداشته، و یا کافر و یا منافق باشد، پس چون این چند طائفه در طبقات دوزخ قرار می‏گیرند، فریاد می‏زنند، که خدایتعالی آنرا چنین حکایت می‏فرماید: (فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم، فلو ان لنا کرة، فنکون من المؤمنین، ما هیچ یک از این شافعان را نداشتیم، تا برایمان شفاعت کنند، و هیچ دوست دلسوزی نداشتیم تا کمکی برایمان کنند، خدایا اگر برای ما برگشتی باشد، حتما از مؤمنین خواهیم بود)، آنگاه امام باقر (علیه‏السلام‏) فرمود: ولی هیهات هیهات که بخواسته‏شان برسند، و بفرض هم که برگردند، دوباره به همان منهیات که از آن نهی شده بودند، رو می‏آورند، و بدرستیکه دروغ می‏گویند.

مؤلف: اینکه امام (علیه‏السلام‏) بایه (فما لنا من شافعین) الخ تمسک کردند، دلالت دارد بر اینکه امام (علیه‏السلام‏) آیه را دال بر وقوع شفاعت دانسته‏اند، با اینکه منکرین شفاعت، آیه را از جمله ادله بر نفی شفاعت گرفته بودند، و اگر بخاطر داشته باشید آن نکته‏ایکه ما در ذیل جمله: (فما تنفعهم شفاعة الشافعین) خاطر نشان کردیم، تا اندازه‏ای وجه دلالت آیه: (فما لنا من شافعین) را بر وقوع شفاعت روشن می‏کند، چون اگر مراد خدایتعالی صرف انکار شفاعت بود، جا داشت بفرماید (فما لنا من شفیع و لا صدیق حمیم، ما نه شفیعی داشتیم، و نه دوستی دلسوز)، پس اینکه در سیاق نفی صیغه جمع را آورد و فرمود: (از شافعان هیچ شفیعی نداشتیم)، معلوم میشود شافعانی بوده‏اند و جماعتی بوده‏اند که از شافعان شفیع داشته‏اند، و جماعتی نداشته‏اند، یعنی شفاعت شافعان در باره آنان فائده‏ای نداشته.

علاوه بر اینکه جمله: (فلو ان لنا کرة) الخ، که بعد از جمله: (فما لنا من شافعین الخ)، قرار گرفته، آرزوئی است که در مقام حسرت کرده‏اند، و معلوم است که آرزوی در مقام حسرت، آرزوی چیزی است که می‏بایستی داشته باشند، ولی ندارند، و حسرت می‏خورند، که ایکاش ما هم آنرا میداشتیم.

پس معنای اینکه گفتند: (اگر برای ما بازگشتی بود) این است که ایکاش برمی‏گشتیم، و از مؤمنین میشدیم، تا مانند آنان بشفاعت می‏رسیدیم، پس آیه شریفه از ادله‏ایست که بر وقوع شفاعت دلالت می‏کند، نه بر نفی و انکار آن.

و در توحید، از امام کاظم، از پدرش، از پدران بزرگوارش (علیهم‏السلام‏)، از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روایت آورده، که فرمود: در میانه امت من تنها شفاعت من بمرتکبین گناهان کبیره می‏رسد، و اما نیکوکاران هیچ گرفتاری ندارند، که محتاج شفاعت شوند، شخصی عرضه داشت: یا بن رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏): چطور شفاعت مخصوص مرتکبین کبیره‏ها است؟ با اینکه خدایتعالی می‏فرماید (و لا یشفعون الا لمن ارتضی)، و معلوم است که مرتکب گناهان کبیره مرتضی (مورد پسند خدا) نیستند؟ امام کاظم (علیه‏السلام‏) فرمود: هیچ مؤمنی گناه نمی‏کند مگر آنکه گناه ناراحتش میسازد و در نتیجه از گناه خود نادم میشود، و رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده بود: که برای توبه همینکه نادم شوی کافی است، و نیز فرمود: کسیکه از حسنه خود خوشحال، و از گناهکاری خود متاذی و ناراحت باشد، او مؤمن است، پس کسیکه از گناهی که مرتکب شده پشیمان نمیشود، مؤمن نیست، و از شفاعت بهره‏مند نمیشود، و از ستمکاران است، که خدایتعالی در باره‏شان فرموده: (ما للظالمین من حمیم، و لا شفیع یطاع، ستمکاران نه دلسوزی دارند، و نه شفیعی که شفاعتش خریدار داشته باشد).

شخصی که در آنمجلس بود عرضه داشت: یا بن رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) چگونه کسیکه بر گناهی که مرتکب شده پشیمان نمیشود مؤمن نیست؟ فرمود: جهتش این است که هیچ انسانی نیست که یقین داشته باشد بر اینکه در برابر گناهان عقاب میشود، مگر آنکه اگر گناهی مرتکب شود، از ترس آن عقاب پشیمان می‏گردد، و همینکه پشیمان شد، تائب است، و مستحق شفاعت میشود، و اما وقتی پشیمان نشود، بر آنگناه اصرار می‏ورزد، و مصر بر گناه آمرزیده نمیشود، چون مؤمن نیست، و بعقوبت گناه خود ایمان ندارد، چه اگر ایمان داشت، قطعا پشیمان میشد.

و رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم فرموده بود: که هیچ گناه کبیره‏ای با استغفار و توبه کبیره نیست، و هیچ گناه صغیره‏ای با اصرار صغیره نیست، و اما اینکه خدای عز و جل فرموده: (و لا یشفعون الا لمن ارتضی)، منظور این است که شفیعان در روز قیامت شفاعت نمی‏کنند، مگر کسی را که خدا دین او را پسندیده باشد، و دین همان اقرار بجزاء بر طبق حسنات و سیئات است، پس کسی که دینی پسندیده داشته باشد، قطعا از گناهان خود پشیمان میشود، چون چنین کسی بعقاب قیامت آشنائی و ایمان دارد.

مؤلف: اینکه امام (علیه‏السلام‏) فرمود: (و از ستمکاران است) الخ، در این جمله کوتاه، ظالم روز قیامت را معرفی نموده، اشاره می‏کند بان تعریضی که قرآن از ستمکار کرده، و فرموده: (فاذن مؤذن بینهم: ان لعنة الله علی الظالمین، الذین یصدون عن سبیل الله، و یبغونها عوجا، و هم بالاخرة کافرون، پس جار زنی در میان آنان جار کشید: که لعنت خدا بر ستمکاران، یعنی کسانیکه مردم را از راه خدا جلوگیری می‏کنند، و دوست میدارند آنرا کج و معوج سازند، و باخرت هم کافرند) و این همان کسی است که اعتقاد بروز مجازات ندارد، در نتیجه اگر اوامری از خدا از او فوت شد، ناراحت نمیشود، و یا اگر محرماتی را مرتکب گشت، دچار دل واپسی نمی‏گردد، و حتی اگر تمامی معارف الهیه، و تعالیم دینیه را انکار کرد، و یا امر آن معارف را خوار شمرد، و اعتنائی به جزاء و پاداش در روز جزا و پاداش نکرد، هیچ دلواپسی پیدا نمی‏کند، و اگر سخنی از آن بمیان می‏آورد، از در استهزاء و تکذیب است.

و اینکه فرمود: (پس این تائب و مستحق شفاعت است)، معنایش این است که او بسوی خدا بازگشته، و دارای دینی مرضی و پسندیده گشته، از مصادیق شفاعت قرار گرفته است، و گر نه اگر منظور توبه اصطلاحی بود، توبه خودش یکی از شفعا است.

و اینکه کلام رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را نقل کرد که فرمود: (هیچ گناهی با استغفار کبیره نیست) الخ، منظورش از این نقل تمسک بجمله بعدی بود، که فرمود: (و هیچ صغیره‏ای با اصرار صغیره نیست) چون کسیکه از گناه صغیره، گرفته خاطر و پشیمان نمیشود، گناه در باره او وضع دیگری بخود می‏گیرد، و عنوان تکذیب به معاد و ظلم بایات خدا را پیدا می‏کند، و معلوم است که چنین گناهی آمرزیده نیست، زیرا گناه وقتی آمرزیده میشود، که یا صاحبش توبه کند، که مصر بر گناه گفتیم پشیمان نیست، و توبه نمی‏کند، و یا بشفاعت آمرزیده میشود، که باز گفتیم شفاعت دین مرضی میخواهد، و دین چنین شخصی مرضی نیست.

نظیر این معنا در روایت علل آمده که از ابی اسحاق القمی، نقل کرده که گفت: من بابی جعفر امام محمد بن علی باقر (علیهماالسلام‏) عرضه داشتم: یا بن رسول الله! از مؤمن مستبصر برایم بگو، که وقتی دارای معرفت میشود، و کمال می‏یابد، آیا باز هم زنا می‏کند؟ فرمود: بخدا سوگند نه، پرسیدم آیا لواط می‏کند؟ فرمود: بخدا سوگند، نه، میگوید: پرسیدم: آیا دزدی می‏کند؟ فرمود: نه، پرسیدم: آیا شراب میخورد؟ فرمود: نه، پرسیدم: آیا هیچیک از این گناهان کبیره را می‏کند؟ و هیچ عمل زشتی از این اعمال مرتکب میشود؟ فرمود: نه، پرسیدم: پس می‏فرمائید: اصلا گناه نمیکند؟ فرمود: نه، در حالیکه مؤمن است ممکن است گناه کند، چیزی که هست مؤمنی است مسلمان، و گناهکار، پرسیدم: معنای مسلمان چیست؟ فرمود: مسلمان بطور دائم گناه نمیکند، و بر آن اصرار نمی‏ورزد، (تا آخر حدیث) و در خصال، بسندهائی از حضرت رضا، از پدران بزرگوارش (علیهم‏السلام‏)، از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، روایت کرده که فرمود: چون روز قیامت شود، خدای عز و جل برای بنده مؤمنش تجلی می‏کند، و او را بگناهانی که کرده یکی یکی واقف میسازد، و آنگاه او را می‏آمرزد، و این بدان جهت می‏کند، که تا هیچ ملک مقرب، و هیچ پیغمبری مرسل، از فضاحت و رسوائی بنده او خبردار نشود، پرده‏پوشی می‏کند، تا کسی از وضع او آگاه نگردد، آنگاه بگناهان او فرمان میدهد تا حسنه شوند.

و از صحیح مسلم نقل شده: که با سندی بریده، از ابی ذر، از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روایت آورده، که فرمود: (روز قیامت مردی را می‏آورند، و فرمان می‏رسد: که گناهان صغیره‏اش را باو عرضه کنید، و سپس از او دور شوید، باو میگویند: تو چنین و چنان کرده‏ای، او هم اعتراف می‏کند، و هیچیک را انکار نمی‏کند، ولی همه دل واپسیش از این است که بعد از گناهان صغیره کبائرش را برخش بکشند، آنوقت از شرم و خجالت چه کند؟ ولی ناگهان فرمان می‏رسد: بجای هر گناه یک حسنه برایش بنویسید، مرد، می‏پرسد: آخر من گناهان دیگری داشتم، و در اینجا نمی‏بینم؟ ابی ذر گفت: رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) وقتی باینجا رسید، آنچنان خندید که دندانهای کنارش نمودار شد.

و در امالی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آمده: که فرمود: چون روز قیامت شود، خدای تبارک و تعالی رحمت خود بگستراند، آنچنان که شیطان هم بطمع رحمت او بیفتد.

مؤلف: این سه روایت اخیر، از مطلقات اخبارند، که قید و شرطی در آنها نشده، و منافات با روایات دیگری ندارد، که قید و شرط در آنها شده است.

و اخبار داله بر وقوع شفاعت، از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در روز قیامت، هم از طرق ائمه اهل بیت و هم از طرق عامه، بسیار و بحد تواتر رسیده است، که صرفنظر از مفاد یک یک آنها، همگی بر یک معنا دلالت دارند، و آن این است که در روز قیامت افرادی گنه‏کار از اهل ایمان شفاعت میشوند، حال یا اینکه از دخول در آتش نجات می‏یابند، و یا اینکه بعد از داخل شدن بیرون میشوند، و آنچه از این اخبار بطور یقین حاصل میشود، این است که گنه‏کاران از اهل ایمان در آتش خالد و جاودانه نمی‏مانند، و بطوریکه بخاطر دارید از قرآن کریم هم بیش از این استفاده نمیشد.

 

بحث فلسفی

جزئیات و تفاصیل مسئله معاد، چیزی نیست که دست براهین عقلی بدان برسد، و بتواند آنچه از جزئیات معاد، که در کتاب و سنت وارد شده، اثبات نماید، و علتش هم بنا بگفته بوعلی سینا این است که: آن مقدماتی که باید براهین عقلی بچیند، و بعد از چیدن آنها یک یک آن جزئیات را نتیجه بگیرد، در دسترس عقل آدمی نیست، و لکن با در نظر گرفتن این معنا، که آدمی بعد از جدا شدن جانش از تن، تجردی عقلی و مثالی به خود می‏گیرد و براهین عقلی دسترسی باین انسان مجرد و مثالی دارد، لذا کمالاتی هم که این انسان در آینده در دو طریق سعادت و شقاوت بخود می‏گیرد، در دسترس براهین عقلی هست.

آری انسان از همان ابتدای امر، هر فعلی که انجام دهد، از آن فعل هیئتی و حالی از سعادت و شقاوت در نفسش پدید می‏آید، که البته میدانید مراد بسعادت، آن وضع و آن چیزیست که برای انسان از آن جهت که انسان است خیر است، و مراد بشقاوت هر چیزی است که برای او، از این جهت که انسان است مضر است.

آنگاه اگر همین فعل تکرار بشود، رفته رفته آن حالتی که گفتیم: از هر فعلی در نفس پدید می‏آید، شدت یافته، و نقش می‏بندد، و بصورت یک ملکه (و یا بگو طبیعت ثانوی)، در می‏آید، و سپس این ملکه در اثر رسوخ بیشتر، صورتی سعیده، و یا شقیه در نفس ایجاد می‏کند، و مبدء هیئت‏ها و صورتهای نفسانی میشود، حال اگر آن ملکه سعیده باشد، آثارش وجودی، و مطابق، و ملایم با صورت جدید، و با نفسی میشود که در حقیقت بمنزله ماده‏ایست که قابل و مستعد و پذیرای آنست، و اگر شقیه باشد، آثارش اموری عدمی میشود، که با تحلیل عقلی به فقدان و شر برگشت می‏کند.

پس نفسیکه سعید است، از آثاریکه از او بروز می‏کند لذت می‏برد، چون گفتیم: نفس او نفس یک انسان است، و آثار هم آثار انسانیت او است، و او می‏بیند که هر لحظه انسانیتش فعلیتی جدید بخود می‏گیرد.

و بر عکس نفس شقی، آثارش همه عدمی است، که با تحلیل عقلی سر از فقدان و شر در می‏آورد، پس همانطور که گفتیم: نفس سعید بان آثار انسانی که از خود بروز میدهد، بدان جهت که نفس انسانی است بالفعل لذت می‏برد، نفس شقی هم هر چند که آثارش ملایم خودش است، چون آثار آثار او است، و لکن بدان جهت که انسان است از آن آثار متالم میشود.

این مطلب مربوط به نفوس کامله است، در دو طرف سعادت و شقاوت، یعنی انسانیکه هم ذاتش صالح و سعید است، و هم عملش صالح است، و انسانیکه هم ذاتش شقی است، و هم عملش فاسد و طالح است، و اما بالنسبة بنفوس ناقص، که در سعادت و شقاوتش ناقص است، باید گفت: اینگونه نفوس دو جورند، یکی نفسی است که ذاتا سعید است.

ولی فعلا شقی است و دوم آن نفسی که ذاتا شقی است ولی از نظر فعل سعید است.

اما قسم اول، نفسی است که ذاتش دارای صورتی سعید است، یعنی عقائد حقه را که از ثابتات است دارد، چیزیکه هست هیئت‏هائی شقی و پست، و در اثر گناهان و زشتی‏هائیکه مرتکب شده بتدریج از روزیکه در شکم مادر باین بدن متعلق شده، و در دار اختیار قرار گرفته، در او پیدا شده، و چون این صورتها با ذات او سازگاری ندارد، ماندنش در نفس قسری و غیر طبیعی است، و برهان عقلی این معنا را ثابت کرده: که قسر و غیر طبیعی دوام نمی‏آورد، پس چنین نفسی، یا در دنیا، یا در برزخ، و یا در قیامت، (تا ببینی، رسوخ و ریشه دواندن صور شقیه تا چه اندازه باشد)، طهارت ذاتی خود را باز می‏یابد.

و همچنین نفسی شقی، که ذاتا شقی است، ولی بطور عاریتی هیئت‏های خوبی در اثر اعمال صالحه بخود گرفته، از آنجا که این هیئت‏ها و این صورتها با ذات نفس سازگاری ندارد، و برای او غیر طبیعی است، و گفتیم غیر طبیعی دوام ندارد، یا دیر، و یا بزودی، یا در همین دنیا، و یا در برزخ، و یا در قیامت، این صورتهای صالحه را از دست میدهد.

باقی میماند آن نفسیکه در زندگی دنیا هیچ فعلیتی نه از سعادت و نه از شقاوت بخود نگرفته، و همچنان ناقص و ضعیف از دار دنیا رفته، اینگونه نفوس مصداق (مرجون لامر الله) اند، تا خدا با آنها چه معامله کند.

این آن چیزیست که براهین عقلی در باب مجازات بثواب و عقاب در برابر اعمال، بر آن قائم است، و آنرا اثر و نتیجه اعمال میداند، چون بالاخره روابط وضعی و اعتباری، باید بروابطی وجودی و حقیقی منتهی شود.

باز مطلب دیگریکه در دسترس برهانهای عقلی است، این استکه برهان عقلی مراتب کمال وجودی را مختلف میداند، بعضی را ناقص، بعضی را کامل، بعضی را شدید، بعضی را ضعیف، که در اصطلاح علمی این شدت و ضعف را تشکیک میگویند، مانند نور که قابل تشکیک است، یعنی از یک شمع گرفته، ببالا می‏رود، نفوس بشری هم در قرب بخدا، که مبدء هر کمال و منتهای آنست، و دوری از او مختلف است، بعضی از نفوس در سیر تکاملی خود بسوی آن مبدئی که از آنجا آمده‏اند، بسیار پیش می‏روند، و بعضی دیگر کمتر و کمتر، این وضع علل فاعلی است، که بعضی فوق بعضی دیگرند، و هر علت فاعلی واسطه گرفتن فیض از مافوق خود، و دادنش بمادون خویش است، که در اصطلاح فلسفی از آن (ما به) تعبیر می‏کنند، پس بعضی از نفوس که همان نفوس کامله از قبیل نفوس انبیاء (علیهم‏السلام‏)، و مخصوصا آنکه همه درجات کمال را پیموده، و بهمه فعلیاتی که ممکن بوده رسیده، واسطه میشود بین مبدء فیض، و علت‏های مادون، تا آنان نیز هیئت‏های شقیه و زشتی که بر خلاف ذاتشان در نفوس ضعیفشان پیدا شده، زایل سازند، و این همان شفاعت است البته شفاعتی که مخصوص گنه‏کاران است.

 

بحث اجتماعی

آنچه اصول اجتماعی دست میدهد، اینستکه مجتمع بشری بهیچ وجه قادر بر حفظ حیات، و ادامه وجود خود نیست، مگر با قوانینی که از نظر خود اجتماع معتبر شمرده شود، تا آن قوانین، ناظر بر احوال اجتماع باشد، و در اعمال یک یک افراد حکومت کند، و البته باید قانونی باشد که از فطرت اجتماع، و غریزه افراد جامعه، سر چشمه گرفته باشد، و بر طبق شرائط موجود در اجتماع وضع شده باشد، تا تمامی طبقات هر یک بر حسب آنچه با موقعیت اجتماعیش سازگار است، راه خود را بسوی کمال حیاة طی کند، و در نتیجه جامعه بسرعت رو بکمال قدم بر دارد، و در این راه طبقات مختلف، با تبادل اعمال، و آثار گوناگون خود، و با برقرار کردن عدالت اجتماعی، کمک کار یکدگر در سیر و پیشرفت شوند.

از سوی دیگر، این معنا مسلم است، که وقتی این تعاون، و عدالت اجتماعی برقرار میشود، که قوانین آن بر طبق دو نوع مصالح و منافع مادی و معنوی هر دو وضع شود، و در وضع قوانین، رعایت منافع معنوی هم بشود، (زیرا سعادت مادی و معنوی بشر، مانند دو بال مرغ است، که در پروازش بهر دو محتاج است، اگر کمالات معنوی از قبیل فضائل اخلاقی در بشر نباشد، و در نتیجه عمل افراد صالح نگردد، مرغی میماند که میخواهد با یک بال پرواز کند) چون همه میدانیم که این فضائل اخلاقی است، که راستی، و درستی، و وفای بعهد، و خیر خواهی، و صدها عمل صالح دیگر درست می‏کند.

و از آنجائیکه قوانین، و احکامیکه برای نظام اجتماع وضع میشود، احکامی است اعتباری، و غیر حقیقی، و به تنهائی اثر خود را نمی‏بخشد (چون طبع سرکش و آزادی طلب بشر، همواره میخواهد از قید قانون بگریزد)، لذا برای اینکه تاثیر این قوانین تکمیل شود، باحکام دیگری جزائی نیازمند میشود، تا از حریم آن قوانین حمایت، و محافظت کند، و نگذارد یکدسته بوالهوس از آن تعدی نموده، دسته‏ای دیگر در آن سهل‏انگاری و بی اعتنائی کنند.

و بهمین جهت می‏بینیم هر قدر حکومت (حال، هر حکومتی که باشد) بر اجراء مقررات جزائی قویتر باشد، اجتماع در سیر خود کمتر متوقف میشود، و افراد کمتر از مسیر خود منحرف و گمراه گشته، و کمتر از مقصد باز میمانند.

و بر خلاف، هر چه حکومت ضعیف‏تر باشد، هرج و مرج در داخل اجتماع بیشتر شده، و جامعه از مسیر خود منحرف و منحرف‏تر میشود، پس بهمین جهت یکی از تعلیماتی که لازم است در اجتماع تثبیت شود، تلقین و تذکر احکام جزائی است، تا اینکه همه بدانند: در صورت تخلف از قانون بچه مجازات‏ها گرفتار می‏شوند، و نیز ایجاد ایمان بقوانین در افراد است، و نیز یکی دیگر این است که با ندانم‏کاریها، و قانون‏شکنی‏ها، و رشوه‏گیریها، امید تخلص از حکم جزاء را در دلها راه ندهند، و شدیدا از این امید جلوگیری کنند.

باز بهمین جهت بود که دنیا علیه کیش مسیحیت قیام کرد، و آنرا غیر قابل قبول دانست، برای اینکه در این کیش بمردم میگویند: که حضرت مسیح خود را بر بالای دار فدا، و عوض گناهان مردم قرار داد، و این را بمردم تلقین کردند، که اگر بیائید، و با نمایندگان او صحبت کنید، و از او خواهش کنید، تا شما را از عذاب روز قیامت برهاند، آن نماینده این وساطت را برایتان خواهد کرد، و معلوم است که چنین دینی اساس بشریت را منهدم می‏کند، و تمدن بشر را با سیر قهقری به توحش مبدل میسازد.

همچنانکه میگویند: آمار نشان داده که دروغگویان و ستمکاران در میان متدینین بیشتر از دیگرانند، و این نیست مگر بخاطر اینکه، این عده همواره دم از حقانیت دین خود می‏زنند، و گفتگو از شفاعت مسیح در روز قیامت می‏کنند، و لذا دیگر هیچ باکی از هیچ عملی ندارند، بخلاف دیگران، که از خارج چیزی و تعلیماتی در افکارشان وارد نگشته، بهمان سادگی فطرت، و غریزه خدادادی خود باقی مانده‏اند و احکام فطرت خود را با تعلیماتیکه احکام فطری دیگر آنرا باطل کرده، باطل نمی‏کنند و بطور قطع حکم می‏کنند باینکه تخلف از هر قانونی که مقتضای انسانیت، و مدینه فاضله بشریت است، قبیح و ناپسند است.

و ای بسا که جمعی از اهل بحث، مسئله شفاعت اسلام را هم، از ترس اینکه با همین قانون شکنی‏های زشت تطبیق نشود، تاویل نموده، و برایش معنائی کرده‏اند، که هیچ ربطی بشفاعت ندارد، و حال آنکه مسئله شفاعت، هم صریح قرآن است، و هم روایات وارده درباره آن متواتر است.

و بجان خودم، نه اسلام شفاعت بان معنائی که آقایان کرده‏اند که گفتیم هیچ ربطی بشفاعت ندارد اثبات کرده، و نه آن شفاعتی را که با قانون‏شکنی یعنی یک مسئله مسخره و زشت منطبق میشود، قبول دارد.

اینجاست که یک دانشمند که میخواهد در معارف دینی اسلامی بحث کند، و آنچه اسلام تشریع کرده، با هیکل اجتماع صالح، و مدینه فاضله تطبیق نماید، باید تمامی اصول و قوانین منطبقه بر اجتماع را بر رویهم حساب کند و نیز بداند که چگونه باید آنها را با اجتماع تطبیق کرد، و در خصوص مسئله شفاعت بدست آورد: که اولا شفاعت در اسلام بچه معنا است؟ و ثانیا این شفاعتی که وعده‏اش را داده‏اند، در چه مکان و زمانی صورت می‏گیرد؟ و ثالثا چه موقعیتی در میان سایر معارف اسلامی دارد؟ که اگر این طریقه را رعایت کند، می‏فهمد که اولا آن شفاعتی که قرآن اثباتش کرده، این است که مؤمنین یعنی دارندگان دینی مرضی، در روز قیامت جاویدان در آتش دوزخ نمیمانند، البته همانطور که گفتیم، بشرطی که پروردگار خود را با داشتن ایمان مرضی، و دین حق دیدار نموده باشد، پس این وعده‏ای که قرآن داده مشروط است، نه مطلق، (پس هیچکس نیست که یقین داشته باشد که گناهانش با شفاعت آمرزیده میشود، و نمیتواند چنین یقینی پیدا کند).

علاوه بر این، قرآن کریم ناطق باین معنا است: که هر کسی نمیتواند این دو شرط را در خود حفظ کند، چون باقی نگهداشتن ایمان بسیار سخت است، و بقای آن از جهت گناهان، و مخصوصا گناهان کبیره، و باز مخصوصا تکرار و ادامه گناهان، در خطری عظیم است، آری ایمان آدمی دائما در لبه پرتگاه قرار دارد، چون منافیات آن دائما آنرا تهدید بنابودی می‏کند.

و چون چنین است، پس یک فرد مسلمان دائما ترس این را دارد، که مبادا گرانمایه‏ترین سرمایه نجات خود را از دست بدهد، و این امید هم دارد، که بتواند با توبه و جبران مافات آنرا حفظ کند، پس چنین کسی دائما در میان خوف و رجاء قرار دارد، و خدای خود را، هم از ترس می‏پرستد، و هم بامید، و در نتیجه در زندگیش هم در حالت اعتدال، میان نومیدی، که منشا خمودیها است، و میان اطمینان بشفاعت، که کوتاهیها و کسالتها است، زندگی می‏کند، نه بکلی نومید است، و نه بکلی مطمئن، نه گرفتار آثار سوء آن نومیدی است، و نه گرفتار آثار سوء این اطمینان.

و ثانیا می‏فهمد، که اسلام قوانینی اجتماعی قرار داده، که هم جنبه مادیات بشر را تامین می‏کند، و هم جنبه معنویات او را، بطوریکه این قوانین، تمامی حرکات و سکنات فرد و اجتماع را فرا گرفته، و برای هر یک از مواد آن قوانین، کیفر و پاداشی مناسب با آن مقرر کرده، اگر آن گناه مربوط بحقوق خلق است، دیاتی، و اگر مربوط بحقوق دینی و الهی است، حدودی و (تعزیرهائی) معلوم کرده، تا آنجا که یک فرد را بکلی از مزایای اجتماعی محروم نموده، سزاوار ملامت و مذمت و تقبیح دانسته است.

و باز برای حفظ این احکام، حکومتی تاسیس کرده، و اولی الامری معین نموده، و از آنهم گذشته، تمامی افراد را بر یکدگر مسلط نموده، و حق حاکمیت داده، تا یک فرد (هر چند از طبقه پائین اجتماع باشد)، بتواند فرد دیگری را (هر چند که از طبقات بالای اجتماع باشد)، امر بمعروف و نهی از منکر کند.

و سپس این تسلط را با دمیدن روح دعوت دینی، زنده نگه داشته است، چون دعوت دینی که وظیفه علمای امت است، متضمن انذار و تبشیرهائی بعقاب و ثواب در آخرت است، و باین ترتیب اساس تربیت جامعه را بر پایه تلقین معارف مبدء و معاد بنا نهاده.

این است آنچه که هدف همت اسلام از تعلیمات دینی است، خاتم پیامبران آنرا آورد، و هم در عهد خود آنجناب، و هم بعد از آنجناب تجربه شد، و خود آن حضرت آنرا در مدت نبوتش پیاده کرد، و حتی یک نقطه ضعف در آن دیده نشد، بعد از آن جناب هم تا مدتی بان احکام عمل شد، چیزیکه هست بعد از آن مدت بازیچه دست زمامداران غاصب بنی امیه، و پیروان ایشان قرار گرفت، و با استبداد خود، و بازی‏گری با احکام دین، و ابطال حدود الهی، و سیاسات دینی، دین مبین اسلام را از رونق انداختند، تا کار بجائی رسید که همه میدانیم، تمامی آزادیها که اسلام آورده بود از بین رفت، و یک تمدن غربی جای‏گزین تمدن واقعی اسلامی شد، و از دین اسلام در بین مسلمانان چیزی باقی نماند، مگر بقدر آن رطوبتی که پس از خالی کردن کاسه آب در آن میماند.

و همین ضعف واضح که در سیاست دین پیدا شد، و این ارتجاع و عقب گردی که مسلمانان کردند، باعث شد از نظر فضائل و فواضل تنزل نموده، بانحطاط اخلاقی و عملی گرفتار شوند، و یکسره در منجلاب لهو و لعب و شهوات و کارهای زشت فرو روند، و در نتیجه تمام قرق‏های اسلام شکسته شد، و گناهانی در بینشان پدید آمد، که حتی بی‏دینان هم از آن شرم دارند.

این بود علت انحطاط، نه بعضی از معارف دینی، که بغیر از سعادت انسان در زندگی دنیا و آخرتش اثری ندارد، خداوند همه مسلمانان را بعمل باحکام، و معارف این دین حنیف یاری دهد.

و آن آماری هم که نام بردند، (بفرضی که درست باشد)، از جمعیت متدینی گرفته‏اند، که سرپرست نداشته‏اند، و در تحت سیطره حکومتی که معارف و احکام دین را موبمو در آنان اجراء کند نبوده‏اند، پس در حقیقت آماری که گرفته شده، از یک جمعیت بی دین گرفته‏اند، بی دینی که نام دین بر سر دارند، بخلاف آن جمعیت بی دینی که تعلیم و تربیت اجتماعی غیر دینی را با ضامن اجراء داشته‏اند، یعنی سرپرستی داشته‏اند، که قوانین اجتماعی را موبمو در آنان اجراء کرده، و صلاح اجتماعی آنانرا حفظ نموده، پس این آمارگیری هیچ دلالتی بر مقصود آنان ندارد.

 التماس دعا

 

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧