تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات77تا83)

گل تفسیر سوره ی بقرهگل

گلاز کتاب گرانقدر تفسیر المیزان قرآن کریمگل

گلنوشته ی حضرت علامه طباطبایی(رحمة الله تعالی علیه)گل

گلبه نقل از نرم افزار قرآنی سلیمگل

گلآیات ٧٧ تا٨٣گل

گلگلگلگلگل

گلترجمه آیاتگل

 

آیا اینان نمی‏دانند که خدا بانچه که پنهان میدارند مانند آنچه آشکار می‏کنند آگاه است؟ ! (77).

و پاره‏ای از ایشان بیسوادهائی هستند که علمی بکتاب ندارند و از یهودی‏گری نامی بجز مظنه و پندار دلیلی ندارند (78).

پس وای بحال کسانیکه کتاب را با دست خود می‏نویسند و آنگاه می‏گویند این کتاب از ناحیه خداست تا باین وسیله بهائی اندک بچنگ آورند پس وای بر ایشان از آنچه که دستهاشان نوشت و وای بر آنان از آنچه بکف آوردند (79).

و گفتند آتش جز چند روزی بما نمی‏رسد، بگو مگر از خدا عهدی در این باره گرفته‏اید که چون خدا خلف عهد نمی‏کند چنین قاطع سخن میگوئید؟ و یا آنکه علیه خدا چیزی میگوئید که علمی بدان ندارید؟ (80).

بله کسی که گناه می‏کند تا آنجا که آثار گناه بر دلش احاطه یابد این چنین افراد اهل آتشند و بیرون شدن از آن برایشان نیست (81).

و کسانیکه ایمان آورده و عمل صالح می‏کنند اهل بهشتند و ایشان نیز در بهشت جاودانند (82).

و یاد آورید هنگامی را که از بنی اسرائیل عهد گرفتیم که جز خدای را نپرستید و نیکی کنید در باره پدر و مادر و خویشان و یتیمان و فقیران و بزبان خوش با مردم تکلم کنید و نماز بپای دارید و زکوة مال خود بدهید پس شما عهد را شکستید و روی گردانیدید جز چند نفری و شمائید که از حکم و عهد خدا برگشتید (83).

 

گلتفسیر آیاتگل

 

لذا خدای سبحان با جمله : (اولا یعلمون ان الله یعلم ما یسرون و ما یعلنون؟) الخ این پندار غلطشان را رد می‏کند، چون این نوع علم - یعنی علم بظواهر امور به تنهائی، و جهل بباطن آن، - علمی است که بالاخره منتهی بحس میشود، و حس احتیاج به بدن مادی دارد، بدینکه مجهز بالات و ابزار احساس، از چشم، و گوش، و امثال آن باشد، و باز بدینکه مقید بقیود زمان و مکان، و خود مولود علل دیگری مانند خود مادی باشد، و چیزیکه چنین است مصنوع است نه صانع عالم.

و این جریان یکی از شواهد بیان قبلی ما است، که گفتیم بنی اسرائیل بخاطر اینکه برای ماده اصالت قائل بودند، در باره خدا هم باحکام ماده حکم می‏کردند، و او را موجودی فعال در ماده می‏پنداشتند، چیزیکه هست موجودیکه قاهر بر عالم ماده است، اما عینا مانند یک علت مادی، و قاهر بر معلول مادی.

البته این طرز فکر، اختصاص به یهود نداشت، بلکه هر اهل ملت دیگر هم که اصالت را برای ماده قائل بودند، و قائل هستند، آنها نیز در باره خدای سبحان حکمی نمی‏کنند، مگر همان احکامیکه برای مادیات، و بر طبق اوصاف مادیات می‏کنند، اگر برای خدا حیات، و علم، و قدرت، و اختیار، و اراده، و قضاء، و حکم، و تدبیر، امر و ابرام قضاء، و احکامی دیگر، قائلند، آن حیات و علم و قدرت و اوصافی را قائلند که برای یک موجود مادی قائلند، و این دردی است بی درمان، که نه آیات خدا درمانش می‏کند، و نه انذار انبیاء، (و ما تغنی الایات و النذر عن قوم لا یؤمنون).

حتی این طبقه از دین‏داران، کار را بجائی رساندند، و در باره خدا احکامی جاری ساختند، که حتی کسانی هم که دین آنانرا ندارند، و هیچ بهره‏ای از دین حق و معارف حقه آن ندارند، طرز تفکر آنان را مسخره کردند، از آن جمله گفتند : مسلمانان از پیامبر خود روایت می‏کنند که خدا آدم را بشکل و قیافه خودش آفریده، و خودشان هم که امت آن پیامبرند، خدا را بشکل آدم می‏آفرینند.

پس امر این مادی‏گرایان، دائر است بین اینکه همه احکام ماده را برای پروردگار خود اثبات کنند، همچنانکه مشبهه از مسلمانان، و همچنین دیگران که بعنوان مشبهه شناخته نشده‏اند، اینکار را کرده و می‏کنند، و بین اینکه اصلا از اوصاف جمال خداوندی، هیچ چیز را نفهمند، و اوصاف جمال او را باوصاف سلبی ارجاع داده، بگویند : الفاظی که اوصاف خدا را بیان می‏کند، در حق او باشتراک لفظی استعمال میشود، و اینکه میگوئیم : خدا موجودی است، ثابت، عالم، قادر، حی، وجود و ثبوت و علم و قدرت و حیات او معنائی دارد، که ما نمی‏فهمیم، و نمی‏توانیم بفهمیم، ناگزیر باید معانی این کلمات را به اموری سلبی ارجاع دهیم، یعنی بگوئیم : خدا معدوم، و زایل، و جاهل، و عاجز، و مرده، نیست، اینجا است که صاحبان بصیرت باید عبرت گیرند، که انس بمادیات کار آدمی را بکجا می‏کشاند؟ چون این طرز فکر از اینجا سر در می‏آورد که بخدائی ایمان بیاورند، که اصلا او را درک نکنند، و خدائی را بپرستند که او را نشناسند، و نفهمند، و ادعائی کنند که نه خودشان آنرا تعقل کرده باشند، و نه احدی از مردم.

با اینکه دعوت دینی با معارف حقه خود، بطلان این اباطیل را روشن کرده، از یکسو به عوام مردم اعلام داشته : در میان دو اعتقاد باطل تشبیه و تنزیه سخن حق و لب حقیقت را رعایت کنند، یعنی در باره خدای سبحان اینطور بگویند : که او چیزی است، نه چون چیزهای دیگر، و او علمی دارد، نه چون علوم ما، و قدرتی دارد، نه چون قدرت ما، و حیاتی دارد، نه چون حیات ما، اراده می‏کند، اما نه چون ما، و سخن میگوید : ولی نه چون ما با باز کردن دهان.

و از سوی دیگر بخواص اعلام داشته : تا در آیاتش تدبر و در دینش تفقه کنند، و فرموده : (هل یستوی الذین یعلمون، و الذین لا یعلمون؟ انما یتذکر اولوا الالباب، آیا آنانکه میدانند، برابرند با کسانیکه نمیدانند؟ نه، تنها کسانی متذکر میشوند که صاحبان عقلند).

و از سوی دیگر در تکالیف، طائفه عوام، و طائفه خواص، را یکسان نگرفته، و بیک جور تکالیف را متوجه ایشان نکرده، و این است وضع تعلیم آن دینی که بایشان و در حق ایشان نازل شده، مگر آنکه اصلا کاری با دین نداشته باشند، و گر نه اگر بخواهند دین خدایرا محفوظ نگه بدارند، راه برای همه هموار است.

(و منهم أمیون لا یعلمون الکتاب، الا أمانی) کلمه (امی) بمعنای کسی است که قادر بر خواندن و نوشتن نباشد، که اگر بخواهیم با زبان روز ترجمه‏اش کنیم، بچه‏نه‏نه میشود، و از این جهت چنین کسانی را (امی - بچه‏نه‏نه)، خوانده‏اند، که مهر و عاطفه مادری باعث شده که او را از فرستادن بمدرسه باز بدارد، و در نتیجه از تعلیم و تربیت استاد محروم بماند، و تنها مربی او همان مادرش باشد.

 و کلمه (أمانی) جمع امنیه است، که بمعنای اکاذیب است، و حاصل معنای آیه این است : که ملت یهود، یا افراد باسوادی هستند، که خواندن و نوشتن را میدانند، ولی در عوض بکتب آسمانی خیانت می‏کنند، و آنرا تحریف مینمایند، و یا مردمی بی سواد و امی هستند، که از کتب آسمانی هیچ چیز نمیدانند، و مشتی اکاذیب و خرافات را بعنوان کتاب آسمانی پذیرفته‏اند.

(فویل للذین یکتبون) کلمه ویل، بمعنای هلاکت و عذاب شدید، و نیز بمعنای اندوه، و خواری و پستی است، و نیز هر چیزی را که آدمی سخت از آن حذر می‏کند، ویل میگویند، و کلمه (اشتراء) بمعنای خریدن است.

(فویل لهم مما کتبت ایدیهم، و ویل لهم) ضمیرهای جمع در این آیه، یا به بنی اسرائیل بر می‏گردد، و یا تنها بکسانیکه تورات را تحریف کردند، برای هر دو وجهی است، ولی بنا بر وجه اول، ویل متوجه عوام بی‏سوادشان نیز میشود.

(بلی من کسب سیئة، و احاطت به خطیئته) الخ، کلمه خطیئة بمعنای آن حالتی است که بعد از ارتکاب کار زشت بدل انسان دست میدهد، و بهمین جهت بود که بعد از ذکر کسب سیئه، احاطه خطیئه را ذکر کرد، و احاطه خطیئه (که خدا همه بندگانش را از این خطر حفظ فرماید،) باعث میشود که انسان محاط بدان، دستش از هر راه نجاتی بریده شود، کانه آنچنان خطیئه او را محاصره کرده، که هیچ راه و روزنه‏ای برای اینکه هدایت بوی روی آورد، باقی نگذاشته، در نتیجه چنین کسی جاودانه در آتش خواهد بود، و اگر در قلب او مختصری ایمان وجود داشت و یا از اخلاق و ملکات فاضله که منافی با حق نیستند، از قبیل انصاف، و خضوع، در برابر حق، و نظیر این دو پرتوی می‏بود، قطعا امکان این وجود داشت، که هدایت و سعادت در دلش رخنه یابد، پس احاطه خطیئه در کسی فرض نمیشود، مگر با شرک بخدا، که قرآن در باره‏اش فرموده : (ان الله لا یغفر ان یشرک به، و یغفر مادون ذلک لمن یشاء، خدا این جرم را که بوی شرک بورزند، نمی‏آمرزد، و پائین‏تر از آنرا از هر کس بخواهد می‏آمرزد)، و نیز از جهتی دیگر، مگر با کفر و تکذیب آیات خدا که قرآن در باره‏اش می‏فرماید : (و الذین کفروا و کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون، و کسانیکه کفر بورزند، و آیات ما را تکذیب کنند، اصحاب آتشند، که در آن جاودانه خواهند بود)، پس در حقیقت کسب سیئه، و احاطه خطیئه بمنزله کلمه جامعی است برای هر فکر و عملی که خلود در آتش بیاورد.

این را هم باید بگوئیم : که این دو آیه از نظر معنا قریب به آیه : (ان الذین آمنوا، و الذین هادوا و الصابئین،) الخ است، که تفسیرش گذشت، تنها فرق میان آن، و آیه بقره این است که آیه مورد بحث، در مقام بیان این معنا است که ملاک در سعادت تنها و تنها حقیقت ایمان است، و عمل صالح، نه صرف دعوی، و دو آیه سوره بقره در مقام بیان این جهت است که ملاک در سعادت حقیقت ایمان و عمل صالح است، نه نامگذاری فقط.

 

بحث روایتی

در مجمع البیان در ذیل آیه : (و اذا لقوا الذین) الخ، از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت آورده، که فرمود : قومی از یهود بودند که با مسلمانان عناد و دشمنی نداشتند، و بلکه با آنان توطئه و قرارداد داشتند، که آنچه در تورات از صفات محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) وارد شده، برای آنان بیاورند، ولی بزرگان یهود ایشانرا از اینکار باز داشتند، و گفتند : زنهار که صفات محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را که در تورات است، برای مسلمانان نگوئید.

که فردای قیامت در برابر پروردگارشان علیه شما احتجاج خواهند کرد، در این جریان بود که این آیه نازل شد.

و در کافی از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام‏) روایت آورده : که در ذیل آیه : (بلی من کسب سیئة) الخ، فرمود : یعنی وقتی که ولایت امیر المؤمنین را انکار کنند، در آنصورت اصحاب آتش و جاودان در آن خواهند بود.

مؤلف : قریب باین معنا را مرحوم شیخ در امالیش از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روایت کرده، و هر دو روایت از باب تطبیق کلی بر فرد و مصداق بارز آنست، چون خدای سبحان ولایت را حسنه دانسته، و فرموده : (قل لا اسالکم علیه اجرا الا المودة فی القربی و من یقترف حسنة، نزد له فیها حسنا، بگو من از شما در برابر رسالتم مزدی نمی‏طلبم، مگر مودت نسبت به قربایم را، و هر کس حسنه‏ای بیاورد، ما حسنی در آن می‏افزائیم).

ممکن است هم آنرا از باب تفسیر دانست، به بیانیکه در سوره مائده خواهد آمد، که اقرار بولایت، عمل بمقتضای توحید است، و اگر تنها آنرا به علی (علیه‏السلام‏) نسبت داده، بدین جهت است که آنجناب در میان امت اولین فردی است که باب ولایت را بگشود، در اینجا خواننده عزیز را بانتظار رسیدن تفسیر سوره مائده گذاشته می‏گذریم.

(و اذ اخذنا میثاق بنی اسرائیل) الخ، این آیه شریفه با نظم بدیعی که دارد، در آغاز با سیاق غیبت آغاز شده، و در آخر با سیاق خطاب ختم میشود، در اول بنی اسرائیل را غایب بحساب آورده، می‏فرماید : (و چون از بنی اسرائیل میثاق گرفتیم)، و در آخر حاضر بحساب آورده، روی سخن بایشان کرده، می‏فرماید : (ثم تولیتم، پس از آن همگی اعراض کردید، مگر اندکی از شما) الخ.

از سوی دیگر، در آغاز میثاق را که بمعنای پیمان گرفتن است، و جز با کلام صورت نمی‏گیرد، یاد می‏آورد، و آنگاه خود آن میثاق را که چه بوده؟ حکایت می‏کند، و این حکایت را نخست با جمله خبری (لا تعبدون الا الله) الخ، و در آخر با جمله انشائیه (و قولوا للناس حسنا) الخ، حکایت می‏کند.

شاید وجه این دگرگونی‏ها، این باشد که در آیات قبل، اصل داستان بنی اسرائیل با سیاق خطاب شروع شد، چون میخواست ایشانرا سرزنش کند، و این سیاق همچنان کوبنده پیش آمد، تا بعد از داستان بقره، بخاطر نکته‏ایکه ایجاب می‏کرد، و بیانش گذشت، مبدل بسیاق غیبت شد، تا کار منتهی شد بایه مورد بحث، در آنجا نیز مطلب با سیاق غیبت شروع میشود، و می‏فرماید، (و اذ اخذنا میثاق بنی اسرائیل) و لکن در جمله (لا تعبدون الا الله) الخ که نهییی است که بصورت جمله خبریه حکایت میشود سیاق بخطاب برگشت، و اگر نهی را با جمله خبریه (جز خدا را نمی‏پرستید) آورد، بخاطر شدت اهتمام بدان بود، چون وقتی نهی باین صورت در آید، می‏رساند که نهی کننده هیچ شکی در عدم تحقق منهی خود در خارج ندارد، و تردید ندارد در اینکه، مکلف که همان اطاعت داده، نهی او را اطاعت می‏کند، و بطور قطع آن عمل را مرتکب نمیشود، و همچنین اگر امر بصورت جمله خبریه اداء شود، این نکته را افاده می‏کند، مانند جمله (و بالوالدین احسانا، و ذی القربی، و الیتامی، و المساکین، بپدر و مادر و خویشاوندان و یتیمان و مساکین احسان می‏کنید) بخلاف اینکه امر بصورت امر، و نهی بصورت نهی اداء شود، که این نکته را نمیرساند.

بعد از سیاق غیبت همانطور که گفتیم مجددا منتقل بسیاق خطابی میشود، که قبل از حکایت میثاق بود، و این انتقال فرصتی داده برای اینکه بابتدای کلام برگشت شود، که روی سخن به بنی اسرائیل داشت، و در نتیجه دو جمله : (و اقیموا الصلوة و آتوا الزکاة)، و (ثم تولیتم) الخ، بهم متصل گشته، سیاق کلام از اول تا باخر منتظم میشود.

(و بالوالدین احسانا)، این جمله امر و یا بگو خبری بمعنای امر است، و تقدیر آن (احسنوا بالوالدین احسانا، و ذی القربی، و الیتامی، و المساکین) میباشد، ممکن هم هست تقدیر آنرا (و تحسنون بالوالدین احسانا) گرفت، (خلاصه کلام اینکه کلمه (احسانا) مفعول مطلق فعلی است تقدیری حال یا آن فعل صیغه امر است، و یا جمله خبری) نکته دیگریکه در آیه رعایت شده، این است که در طبقاتیکه امر باحسان بانان نموده، ترتیب را رعایت کرده، اول آن طبقه‏ای را ذکر کرده، که احسان باو از همه طبقات دیگر مهم‏تر است، و بعد طبقه دیگریرا ذکر کرده، که باز نسبت بسایر طبقات استحقاق بیشتری برای احسان دارد، اول پدر و مادران را ذکر کرده، که پیداست از هر طبقه دیگری باحسان مستحق‏ترند، چون پدر و مادر ریشه و اصلی است که آدمی بان دو اتکاء دارد، و جوانه وجودش روی آن دو تنه روئیده، پس آندو از سایر خویشاوندان بادمی نزدیک‏ترند.

بعد از پدر و مادر، سایر خویشاوندان را ذکر کرده، و بعد از خویشاوندان، در میانه اقرباء، یتیم را مقدم داشته، چون ایتام بخاطر خوردسالی، و نداشتن کسیکه متکفل و سرپرست امورشان شود، استحقاق بیشتری برای احسان دارند، (دقت بفرمائید).

 کلمه (یتامی) جمع یتیم است، که بمعنای کودک پدر مرده است، و بکودکی که مادرش مرده باشد، یتیم نمیگویند، بعضی گفته‏اند : یتیم در انسانها از طرف پدر، و در سایر حیوانات از طرف مادر است.

کلمه (مساکین) جمع مسکین است، و آن فقیر ذلیلی است که هیچ چیز نداشته باشد، و کلمه (حسنا) مصدر بمعنای صفت است، که بمنظور مبالغه در کلام آمده، و در بعضی قرائتها آنرا (حسنا) بفتحه حاء و نیز فتحه سین خوانده شده است، که بنا بر آن قرائت، صفت مشبهه میشود، و بهر حال معنای جمله این استکه (بمردم سخن حسن بگوئید)، و این تعبیر کنایه است از حسن معاشرت با مردم، چه کافرشان، و چه مؤمنشان، و این دستور هیچ منافاتی با حکم قتال ندارد تا کسی توهم کند که این آیه با آیه وجوب قتال نسخ شده، برای اینکه مورد این دو حکم مختلف است، و هیچ منافاتی ندارد که هم امر بحسن معاشرت کنند، و هم حکم بقتال، همچنانکه هیچ منافاتی نیست در اینکه هم امر بحسن معاشرت کنند، و هم در مقام تادیب کسی دستور بخشونت دهند.

گلالتماس دعاگل

 

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳