تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

سوره ی بقره(آیات106 تا112 )

گلتفسیر آیات١٠۶تا١١٢سوره ی مبارکه ی بقرهگل

 

ما هیچ آیه‏ای را نسخ نمی‏کنیم و از یادها نمی‏بریم مگر آنکه بهتر از آن و یا مثل آنرا می‏آوریم مگر هنوز ندانسته‏ای که خدا بر هر چیزی قادر است (106).

مگر ندانسته‏ای که ملک آسمانها و زمین از آن خداست و شما بغیر از خدا هیچ سرپرست و یاوری ندارید (107).

و یا میخواهید از پیامبر خود همان پرسش‏ها را بکنید که در سابق از موسی کردند و کسیکه کفر را با ایمان عوض کند براستی راه راست را گم کرده است (108).

بسیاری از اهل کتاب دوست میدارند و آرزو می‏کنند ایکاش میتوانستند شما را بعد از آنکه ایمان آوردید بکفر برگردانند و این آرزو را از در حسد در دل می‏پرورند بعد از آنکه حق برای خود آنان نیز روشن گشته، پس فعلا آنان را عفو کنید و نادیده بگیرید تا خدا امر خود را بفرستد که او بر هر چیز قادر است (109).

و نماز بپا دارید و زکات بدهید (و بدانید) که آنچه عمل خیر می‏کنید و برای دیگر سرای خود از پیش می‏فرستید آنرا نزد خدا خواهید یافت که خدا بانچه می‏کنید بینا است (110).

و گفتند: هرگز داخل بهشت نمیشود مگر کسیکه یهودی یا نصاری باشد این است آرزویشان بگو: اگر راست میگوئید دلیل خود بیاورید (111).

بله کسیکه روی خود برای خدا رام سازد و در عین حال نیکوکار هم بوده باشد اجرش نزد پروردگارش محفوظ خواهد بود و اندوهی و ترسی نخواهد داشت (112).

 

گلتفسیر آیاتگل

 

این دو آیه مربوط بمسئله نسخ است، و معلوم است که نسخ بان معنائی که در اصطلاح فقها معروف است، یعنی بمعنای (کشف از تمام شدن عمر حکمی از احکام)، اصطلاحی است که از این آیه گرفته شده، و یکی از مصادیق نسخ در این آیه است.

و همین معنا نیز از اطلاق آیه استفاده میشود.

ما ننسخ من آیة کلمه (نسخ) بمعنای زایل کردن است، وقتی میگویند: (نسخت الشمس الظل)، معنایش اینستکه آفتاب سایه را زایل کرد، و از بین برد، در آیه: (و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبی، الا اذا تمنی، ألقی الشیطان فی امنیته، فینسخ الله ما یلقی الشیطان، هیچ رسولی و پیامبری نفرستادیم، مگر آنکه وقتی شیطان چیزی در دل او می‏افکند، خدا القاء شیطانی را از دلش زایل می‏کرد)، بهمین معنا استعمال شده است.

معنای دیگر کلمه نسخ، نقل یک نسخه کتاب به نسخه‏ای دیگر است، و این عمل را از این جهت نسخ میگویند، که گوئی کتاب اولی را از بین برده، و کتابی دیگر بجایش آورده‏اند، و بهمین جهت در آیه: (و اذا بدلنا آیة مکان آیة، و الله اعلم بما ینزل، قالوا: انما انت مفتر، بل اکثرهم لا یعلمون) بجای کلمه نسخ کلمه تبدیل آمده، می‏فرماید: چون آیتی را بجای آیتی دیگر تبدیل می‏کنیم، با اینکه خدا داناتر است باینکه چه نازل می‏کند میگویند: تو دروغ می‏بندی، ولی بیشترشان نمیدانند.

و بهر حال منظور ما این است که بگوئیم: از نظر آیه نامبرده نسخ باعث نمیشود که خود آیت نسخ شده بکلی از عالم هستی نابود گردد، بلکه حکم در آن عمرش کوتاه است، چون بوضعی وابسته است که با نسخ، آن صفت از بین می‏رود.

و آن صفت صفت آیت، و علامت بودن است، پس خود این صفت بضمیمه تعلیل ذیلش که می‏فرماید: (مگر نمیدانی که خدا بر هر چیز قادر است)، بما می‏فهماند که مراد از نسخ از بین بردن اثر آیت، از جهت آیت بودنش میباشد، یعنی از بین بردن علامت بودنش، با حفظ اصلش، پس با نسخ اثر آن آیت از بین می‏رود، و اما خود آن باقی است، حال اثر آن یا تکلیف است، و یا چیزی دیگر.

و این معنا از پهلوی هم قرار گرفتن نسخ و نسیان بخوبی استفاده میشود، چون کلمه (ننسها) از مصدر انساء است، که بمعنای از یاد دیگران بردن است، همچنانکه نسخ بمعنای از بین بردن عین چیزیست، پس معنای آیه چنین میشود که ما عین یک آیت را بکلی از بین نمی‏بریم، و یا آنکه یادش را از دلهای شما نمی‏بریم، مگر آنکه آیتی بهتر از آن و یا مثل آن می‏آوریم.

و اما اینکه آیت بودن یک آیت بچیست؟ در جواب میگوئیم: آیت‏ها مختلف، و حیثیات نیز مختلف، و جهات نیز مختلف است، چون بعضی از قرآن آیتی است برای خدای سبحان، باعتبار اینکه بشر از آوردن مثل آن عاجز است، و بعضی دیگرش که احکام و تکالیف الهیه را بیان می‏کند، آیات اویند، بدان جهت که در انسانها ایجاد تقوی نموده، و آنانرا بخدا نزدیک می‏کند، و نیز موجودات خارجی آیات او هستند، بدان جهت که با هستی خود، وجود صانع خود را با خصوصیات وجودیشان از خصوصیات صفات و اسماء حسنای صانعشان حکایت می‏کنند، و نیز انبیاء خدا و اولیائش، آیات او هستند، بدان جهت که هم با زبان و هم با عمل خود، بشر را بسوی خدا دعوت می‏کنند، و همچنین چیزهائی دیگر.

و بنابراین کلمه آیت مفهومی دارد که دارای شدت و ضعف است، بعضی از آیات در آیت بودن اثر بیشتری دارند، و بعضی اثر کمتری، همچنانکه از آیه: (لقد رای من ایات ربه الکبری، او در آن جا از آیات بزرگ پروردگارش را بدید)، نیز بر می‏آید، که بعضی آیات از بعضی دیگر در آیت بودن بزرگتر است.

از سوی دیگر بعضی از آیات در آیت بودن تنها یک جهت دارند، یعنی از یک جهت نمایشگر و یاد آورنده صانع خویشند، و بعضی از آیات دارای جهات بسیارند، و چون چنین است نسخ آیت نیز دو جور است، یکی نسخ آن بهمان یک جهتی که دارد، و مثل اینکه بکلی آنرا نابود کند، و یکی اینکه آیتی را که از چند جهت آیت است، از یک جهت نسخ کند، و جهات دیگرش را بایت بودن باقی بگذارد، مانند آیات قرآنی، که هم از نظر بلاغت، آیت و معجزه است، و هم از نظر حکم، آنگاه جهت حکمی آنرا نسخ کند، و جهت دیگرش همچنان آیت باشد.

این عمومیت را که ما از ظاهر آیه شریفه استفاده کردیم، عمومیت تعلیل نیز آنرا افاده می‏کند، تعلیلی که از جمله، (الم تعلم ان الله علی کل شی‏ء قدیر، ا لم تعلم ان الله له ملک السموات و الارض) الخ بر می‏آید، چون انکاریکه ممکن است در باره نسخ توهم شود، و یا انکاریکه از یهود در این باره واقع شده، و روایات شان نزول آنرا حکایت کرده، و بالاخره انکاریکه ممکن است نسبت بمعنای نسخ بذهن برسد، از دو جهت است.

جهت اول اینکه کسی اشکال کند که: آیت اگر از ناحیه خدایتعالی باشد، حتما مشتمل بر مصلحتی است که چیزی بغیر آن آیت آن مصلحت را تامین نمی‏کند و با این حال اگر آیت نسخ شود، لازمه‏اش قوت آن مصلحت است، چیزی هم که کار آیت را بکند، و آن مصلحت را حفظ کند، نیست، چون گفتیم هیچ چیزی در حفظ مصلحت کار آیت را نمی‏کند، و نمیتواند فائده خلقت را - اگر آیت تکوینی باشد -، و مصلحت بندگان را - اگر آیت تشریعی باشد -، تدارک و تلافی نماید.

شان خدا هم مانند شان بندگان نیست، علم او نیز مانند علم آنان نیست که بخاطر دگرگونگی عوامل خارجی، دگرگون شود، یک روز علم بمصلحتی پیدا کند، و بر طبق آن حکمی بکند، روز دیگر علمش بمصلحتی دیگر متعلق شود، که دیروز تعلق نگرفته بود، و در نتیجه بحکم دیگری حکم کند، و حکم سابقش باطل شود، و در نتیجه هر روز حکم نوی براند، و رنگ تازه‏ای بریزد، همانطور که بندگان او بخاطر اینکه احاطه علمی بجهات صلاح اشیاء ندارند، اینچنین هستند، احکام و اوضاعشان با دگرگونگی علمشان بمصالح و مفاسد و کم و زیادی و حدوث و بقاء آن، دگرگون میشود، که مرجع و خلاصه این وجه اینستکه: نسخ، مستلزم نفی عموم و اطلاق قدرت است، که در خدا راه ندارد.

وجه دوم این استکه قدرت هر چند مطلقه باشد، الا اینکه با فرض تحقق ایجاد، و فعلیت وجود، دیگر تغییر و دگرگونگی محال است، چون چیزیکه موجود شد، دیگر از آنوضعی که بر آن هستی پذیرفته، دگرگون نمیشود، و این مسئله‏ایست ضروری.

مانند انسان در فعل اختیاریش، تا مادامی که از او سر نزده، اختیاری او است، یعنی می‏تواند آنرا انجام دهد، و می‏تواند انجام ندهد، اما بعد از انجام دادن، دیگر این اختیار از کف او رفته، و دیگر فعل، ضروری الثبوت شده است.

و برگشت این وجه باین استکه نسخ، مستلزم این استکه ملکیت خدایرا مطلق ندانیم، و جواز تصرف او را منحصر در بعضی امور بدانیم، یعنی مانند یهود بگوئیم: او نیز مانند انسانها وقتی کاری را کرد دیگر زمام اختیارش نسبت بان فعل از دستش می‏رود، چه یهود گفتند: (ید الله مغلولة دست خدا بسته است).

لذا در آیه مورد بحث در جواب از شبهه اول پاسخ می‏گوید، باینکه: (الم تعلم ان الله علی کل شی‏ء قدیر)؟ یعنی مگر نمی‏دانی که خدا بر همه چیز قادر است، و مثلا می‏تواند بجای هر چیزیکه فوت شده، بهتر از آنرا و یا مثل آن را بیاورد؟ و از شبهه دوم بطور اشاره پاسخ گفته باینکه: (الم تعلم ان الله له ملک السموات و الارض؟ و ما لکم من دون الله من ولی و لا نصیر؟) یعنی وقتی ملک آسمانها و زمین از آن خدای سبحان بود، پس او می‏تواند بهر جور که بخواهد در ملکش تصرف کند، و غیر خدا هیچ سهمی از مالکیت ندارد، تا باعث شود جلو یک قسم از تصرفات خدای سبحان را بگیرد، و سد باب آن کند.

پس هیچکس مالک هیچ چیز نیست، نه ابتداء و نه با تملیک خدایتعالی، برای اینکه آنچه را هم که خدا بغیر خود تملیک کند، باز مالک است، بخلاف تملیکی که ما بیکدیگر می‏کنیم، که وقتی من خانه خود را بدیگری تملیک می‏کنم در حقیقت خانه‏ام را از ملکیتم بیرون کرده‏ام، و دیگر مالک آن نیستم، و اما خدایتعالی هر چه را که بدیگران تملیک کند، در عین مالکیت دیگران، خودش نیز مالک است، نه اینکه مانند ما مالکیت خود را باطل کرده باشد.

پس اگر به حقیقت امر بنگریم، می‏بینیم که ملک مطلق و تصرف مطلق تنها از آن او (خدا) است، و اگر بملکی که بما تملیک کرده بنگریم، و متوجه باشیم که ما استقلالی در آن نداریم، می‏بینیم که او ولی ما در آن نعمت است، و چون باستقلال ظاهری خود که او بما تفضل کرده بنگریم - با اینکه در حقیقت استقلال نیست، بلکه عین فقر است بصورت غنی، و عین تبعیت است بصورت استقلال - مع ذلک می‏بینیم با داشتن این استقلال بدون اعانت و یاری او، نمیتوانیم امور خود را تدبیر کنیم، آنوقت درک می‏کنیم که او یاور ما است.

و این معنا که در اینجا خاطر نشان شد، نکته‏ایست که از حصر در آیه استفاده میشود حصریکه از ظاهر، (ان الله له ملک السموات و الارض) بر می‏آید پس میتوان گفت: دو جمله (ا لم تعلم ان الله علی کل شی‏ء قدیر) و (ا لم تعلم ان الله له ملک السموات و الارض) دو جمله مرتب هستند، مرتب بان ترتیبی که میانه دو اعتراض هست.

و دلیل بر اینکه اعتراض بر مسئله نسخ دو اعتراض است، و آیه شریفه پاسخ از هر دو است، این است که آیه شریفه بین دو جمله فصل انداخته، و بدون وصل آورده یعنی بین آندو، واو عاطفه نیاورده است، و جمله (و ما لکم من دون الله من ولی و لا نصیر)، هم مشتمل بر پاسخ دیگری از هر دو اعتراض است، البته پاسخ جداگانه‏ای نیست، بلکه بمنزله متمم پاسخهای گذشته است.

می‏فرماید: و اگر نخواهید ملک مطلق خدا را در نظر بگیرید، بلکه تنها ملک عاریتی خود را در نظر می‏گیرید، که خدا بشما رحمت کرده، همین ملک نیز از آنجا که بخشش اوست، و جدا از او و مستقل از او نیست، پس باز خدا به تنهائی ولی شما است، و در نتیجه میتواند در شما و در ما یملک شما هر قسم تصرفی که بخواهد بکند.

و نیز اگر نخواهید به عدم استقلال خودتان در ملک بنگرید، بلکه تنها ملک و استقلال ظاهری خود را در نظر گرفته، و در آن جمود بخرج دادید، باز هم خواهید دید که همین استقلال ظاهری و ملک و قدرت عاریتی شما، خود بخود برای شما تامین نمیشود، و نمیتواند خواسته شما را بر آورد، و مقاصد شما را رام شما کند، و به تنهائی مقصود و مراد شما را رام و مطیع قصد و اراده شما کند، بلکه با داشتن آن ملک و قدرت مع ذلک محتاج اعانت و نصرت خدا هستید، پس تنها یاور شما خدا است، و در نتیجه او میتواند از این طریق، یعنی از طریق یاری، هر رقم تصرفی که خواست بکند، پس خدا در امر شما از هر راهی که طی کنید، میتواند تصرف کند، دقت فرمائید.

در جمله: (و مالکم من دون الله) بجای ضمیر، اسم ظاهر آمده، یعنی بجای اینکه بفرماید: (دونه) فرموده (دون الله)، و این بدان جهت بوده که جمله مورد بحث بمنزله جمله مستقل، و جدا از ما قبل بوده، چون جملات ما قبل در دادن پاسخ از اعتراضات تمام بوده، و احتیاجی بان نداشته است.

پس از آنچه که گذشت پنج نکته روشن گردید، اول اینکه نسخ تنها مربوط باحکام شرعی نیست بلکه در تکوینیات نیز هست، دوم اینکه نسخ همواره دو طرف میخواهد، یکی ناسخ، و یکی منسوخ، و یا یک طرف فرض ندارد، سوم اینکه ناسخ آنچه را که منسوخ از کمال و یا مصلحت دارد، واجد است.

چهارم اینکه ناسخ از نظر صورت با منسوخ تنافی دارد، نه از نظر مصلحت چون ناسخ نیز مصلحتی دارد، که جا پر کن مصلحت منسوخ است، پس تنافی و تناقض که در ظاهر آندو است، با همین مصلحت مشترک که در آندو است، برطرف میشود، پس اگر پیغمبری از دنیا برود، و پیغمبری دیگر مبعوث شود، دو مصداق از آیت خدا هستند که یکی ناسخ دیگری است.

اما از دنیا رفتن پیغمبر اول که خود بر طبق جریان ناموس طبیعت است که افرادی بدنیا آیند، و در مدتی معین روزی بخورند و سپس هنگام فرا رسیدن اجل از دنیا بروند و اما آمدن پیغمبری دیگر و نسخ احکام دینی آن پیغمبر، این نیز بر طبق مقتضای اختلافی است که در دوره‏های بشریت است، چون بشر رو بتکامل است و بنابراین وقتی یک حکم دینی بوسیله حکمی دیگر نسخ میشود، از آنجا که هر دو مشتمل بر مصلحت است و علاوه بر این حکم پیامبر دوم برای مردم پیامبر اول صلاحیت ندارد، بلکه برای آنان حکم پیغمبر خودشان صالح‏تر است و برای مردم دوران دوم حکم پیامبر دوم صالح‏تر است، لذا هیچ تناقضی میان این احکام نیست و همچنین اگر ما ناسخ و منسوخ را نسبت باحکام یک پیغمبر بسنجیم، مانند حکم عفو در ابتدای دعوت اسلام که مسلمانان عده‏ای داشتند و عده‏ای نداشتند و چاره‏ای جز این نبود که ظلم و جفای کفار را نادیده بگیرند و ایشانرا عفو کنند و حکم جهاد بعد از شوکت و قوت یافتن اسلام و پیدایش رعب در دل کفار و مشرکین که حکم عفو در آنروز بخاطر آن شرائط مصلحت داشت و در زمان دوم مصلحت نداشت و حکم جهاد در زمان دوم مصلحت داشت، ولی در زمان اول نداشت.

از همه اینها که بگذریم آیات منسوخه نوعا لحنی دارند که بطور اشاره می‏فهمانند که بزودی نسخ خواهند شد و حکم در آن برای ابد دوام ندارد، مانند آیه: (فاعفوا و اصفحوا حتی یاتی الله بامره، فعلا عفو کنید و نادیده بگیرید تا خداوند امر خود را بفرستد)، که بروشنی می‏فهماند: حکم عفو و گذشت دائمی نیست و بزودی حکمی دیگر می‏آید، که بعدها بصورت حکم جهاد آمد.

و مانند حکم زنان بدکاره که فرموده: (فامسکوهن فی البیوت، حتی یتوفیهن الموت أو یجعل الله لهن سبیلا، ایشان را در خانه‏ها حبس کنید تا مرگشان برسد و یا خدا راهی برایشان معین کند)، که باز بوضوح می‏فهماند حکم حبس موقتی است و همینطور هم شد و آیه شریفه با آیه تازیانه زدن بزناکاران نسخ گردید، پس جمله: (حتی یاتی الله بامره) در آیه اول و جمله (أو یجعل الله لهن سبیلا) در آیه دوم خالی از این اشعار نیستند که حکم آیه موقتی است و بزودی دستخوش نسخ خواهند شد.

پنجم اینکه آن نسبت که میانه ناسخ و منسوخ است، غیر آن نسبتی است که میانه عام و خاص و مطلق و مقید، و مجمل و مبین است، برای اینکه تنافی میانه ناسخ و منسوخ بعد از انعقاد ظهور لفظ است، باین معنا که ظهور دلیل ناسخ در مدلول خودش تمام است و با این حال دلیل دیگر بر ضد آن می‏رسد که آنهم ظهورش در ضدیت دلیل منسوخ تمام است آنگاه رافع این تضاد و تنافی، همانطور که گفتیم حکمت و مصلحتی است که در هر دو هست.

بخلاف عام و خاص، و مطلق و مقید، و مجمل و مبین، که ظهور دلیل عام و مطلق و مجمل، قبل از جستجو از دلیل مخصص و مقید و مبین ظهوری تمام نیست وقتی دلیل مخصص پیدا شد، با قوتی که در ظهور لفظی آن هست، دلیل عام را تخصیص می‏زند و همچنین وقتی دلیل مقید پیدا شد، با قوت ظهور لفظیش دلیل مطلق را تفسیر می‏کند و نیز وقتی دلیل مبین پیدا شد، با قوت ظهورش بیانگر دلیل مجمل میشود که تفصیل آن در فن اصول فقه بیان شده است و همچنین است تنافی میانه دو آیه‏ایکه یکی محکم است و یکی متشابه که انشاء الله بحث از آن در ذیل آیه: (منه آیات محکمات، و اخر متشابهات) از نظر خواننده عزیز خواهد گذشت.

(او ننسها) این کلمه بصورت نون مضمومه و سین بصدای کسره قرائت شده که بنابراین مشتق از انساء خواهد بود که بمعنای بردن چیزی از خزینه علم و خاطر کسی است و توضیحش گذشت که خدا چگونه یاد چیزی را از دل کسی می‏برد.

و این خود کلامی است مطلق و بدون قید و یا بعنایتی دیگر، عام و بدون مخصص که اختصاصی برسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ندارد و بلکه میتوان گفت اصلا شامل آنجناب نمیشود، برای اینکه آیه: (سنقرئک فلا تنسی، الا ما شاء الله: بزودی بتو قدرت خواندن میدهیم، بطوریکه دیگر آنرا فراموش نخواهی کرد مگر چیزیرا که خدا بخواهد).

که از آیات مکی است و قبل از آیه نسخ مورد بحث که مدنی است نازل شده، فراموشی را از رسولخدا نفی می‏کند و میفرماید: تو دیگر هیچ آیه‏ای را فراموش نمیکنی، با این حال دیگر چگونه انساء آیه‏ای از آیات شامل رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) میشود؟ خواهی گفت: در آخر آیه هفتم از سوره اعلی، جمله: (الا ما شاء الله) آمده و از آن فهمیده می‏شود که اگر خدا بخواهد، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نیز فراموش میکند، در پاسخ می‏گوئیم: این استثناء مانند استثناء در آیه: (خالدین فیها ما دامت السموات و الارض، الا ما شاء ربک، عطاء غیر مجذوذ، در حالی که همواره و جاودانه در آن بهشت‏ها هستند، مادام که آسمانها و زمین هستند، الا ما شاء ربک و این عطائی است که قطع شدن برایش نیست) می‏باشد که در آیه‏ای قرار گرفته که سه بار جاودانگی بهشتیانرا تکرار کرده، هم با کلمه (خالدین) و هم با جمله: (ما دامت السموات و الارض) و هم با جمله: (عطاء غیر مجذوذ).

پس می‏فهمیم که این استثناء برای این نیست که بفهماند یک روزی اهل بهشت از بهشت بیرون میشوند، بلکه تنها باین منظور آمده که بفهماند خدا مانند شما انسانها نیست که وقتی کاری از شما سر زد دیگر قدرت و اختیار قبل از انجام آن از دستتان بیرون می‏شود، بلکه خدا بعد از انجام هر کار باز قدرت قبل از انجام را دارد، در آیه مورد بحث هم استثناء برای همین معنا آمده، نه اینکه بخواهد بگوید: تو آیات قرآن را فراموش نمی‏کنی، مگر آن آیاتی را که خدا بخواهد، چون اگر منظور این بود، دیگر جمله: (فلا تنسی، پس دیگر فراموش نمیکنی) معنا نداشت چون از این جمله بر می‏آید که فراموش نکردن یک عنایتی است که خدا بشخص آنجناب کرده و منتی است که بر آنجناب نهاده و اگر مراد این بود که بفرماید: هر چه را فراموش کنی به مشیت خدا فراموش کرده‏ای، اختصاصی برای رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نمیشد چون هر صاحب حافظه‏ای از انسان و سایر حیوانات، هر چه را بیاد داشته باشند و هر چه را از یاد ببرند، همه‏اش مشیت خدا است.

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم قبل از نزول این آیه و این اقراء امتنانی که آیه: (سنقرئک فلا تنسی) وعده آن را می‏دهد، هر چه بیاد میداشت و یا از یاد می‏برد بمشیت خدایتعالی بود، و آیه نامبرده هیچ عنایت زائدی برای آن جناب اثبات نمی‏کند، در حالی که میدانیم در مقام اثبات چنین عنایتی است.

پس استثناء در آن جز اثبات اطلاق قدرت، هیچ منظوری ندارد می‏خواهد بفرماید ما قدرت خواندن بتو میدهیم و تو دیگر تا ابد آن را از یاد نمیبری و خدا با این حال قدرت آن را دارد که آن را از یادت ببرد، (دقت فرمائید).

همه اینها بر اساس قرائنی بود که گفتیم، البته بعضی از قاریان جمله مورد بحث را با فتحه نون و با همزه خوانده‏اند که بنابراین قرائت کلمه مورد بحث از ماده (ن - سین - ء) گرفته شده، و (نسی‏ء) به معنای تاخیر انداختن است و معنای آیه بنابراین قرائت چنین می‏شود: که ما هیچ آیتی را با از بین بردن نسخش نمی‏کنیم و با تاخیر اظهار آن، عقبش نمی‏اندازیم، مگر آنکه آیتی بهتر از آن یا مانند آن می‏آوریم و تصرف الهی با تقدیم و تاخیر در آیات خود باعث فوت کمال و یا فوت مصلحتی نمی‏شود.

دلیل بر اینکه مراد بیان این نکته است، که تصرف الهی همواره بر طبق کمال و مصلحت است، جمله: (بخیر منها، او مثلها) است، چون خیریت همیشه با کمال موجود و یا مصلحت حکم مجعول ملازم است و در ظرف وجود است، که موجودی در خیریت مماثل موجودی دیگر و یا بهتر از آن میشود، (دقت فرمائید).

 

بحث روایتی

روایات بسیاری از طرق شیعه و سنی از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و صحابه آن جناب و ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) در این باره رسیده که در قرآن ناسخ و منسوخ هست.

و در تفسیر نعمانی از امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏) روایت آمده که آنجناب بعد از معرفی عده‏ای از آیات منسوخ و آیاتی که آنها را نسخ کرده، فرموده: و آیه: (و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون، من جن و انس را نیافریدم مگر برای اینکه عبادتم کنند.

با آیه: (و لا یزالون مختلفین، الا من رحم ربک، و لذلک خلقهم، و پیوسته در اختلافند مگر آنهائی که پروردگارت رحمشان کرده باشد و بهمین منظور هم خلقشان کرده نسخ شده، چون در اولی غرض از خلقت را عبادت معرفی می‏کرد و در این آیه میفرماید برای اینکه رحمشان کند خلقشان کرده.

مؤلف: این روایت دلالت دارد بر اینکه امام (علیه‏السلام‏) نسخ در آیه را اعم از نسخ قرآنی یعنی نسخ حکم شرعی دانسته و بنا بفرمایش امام آیه دومی حقیقتی را اثبات می‏کند که باعث می‏شود حقیقت مورد اثبات آیه اولی تحدید شود و بعبارتی روشن‏تر اینکه آیه اولی غرض از خلقت را پرستش خدا معرفی می‏کرد، در حالی که می‏بینیم که بسیاری از مردم از عبادت او سر باز می‏زنند و از سوی دیگر خدای تعالی هیچگاه در غرضهایش مغلوب نمی‏شود، پس چرا در این آیه غرض از خلقت همگی را عبادت دانسته است؟.

آیه دوم توضیح می‏دهد: که خداوند بندگان را بر اساس امکان اختلاف آفریده و در نتیجه لا یزال در مسئله هدایت یافتن و گمراه شدن مختلف خواهند بود و این اختلاف دامن‏گیر همه آنان می‏شود، مگر آن عده‏ای که عنایت خاصه خدائی دستگیرشان شود و رحمت هدایتش شامل حالشان گردد و برای همین رحمت هدایت خلقشان کرده بود.

پس آیه دوم برای خلقت غایت و غرضی اثبات می‏کند و آن عبارتست از رحمت مقارن با عبادت و اهتداء و معلوم است که این غرض تنها در بعضی از بندگان حاصل است، نه در همه، با اینکه آیه اول عبادت را غایت و غرض از خلقت همه می‏دانست در نتیجه جمع بین دو آیه باین می‏شود که غایت خلقت همه مردم بدین جهت عبادت است که خلقت بعضی از بندگان بخاطر خلقت بعضی دیگر است، باز آن بعض هم خلقتش برای بعض دیگر است تا آنکه باهل عبادت منتهی شود، یعنی آنهائی که برای عبادت خلق شده‏اند پس این صحیح است که بگوئیم عبادت غرض از خلقت همه است، همچنانکه یک مؤسسه کشت و صنعت، باین غرض تاسیس می‏شود که از میوه و فائده آن استفاده شود و در این مؤسسه کشت، گیاه هم هست اما برای اینکه آذوقه مرغ و گوسفند شود و کود مرغ و گوسفند عاید درخت گردد و رشد درخت هم وسیله بار آوردن میوه بیشتر و بهتری شود.

پس همانطور که صحیح است بگوئیم کشت علوفه برای سیب و گلابی است و نگهداری دام هم برای سیب و گلابی است، در خلقت عالم نیز صحیح است بگوئیم خلقت همه آن برای عبادت است.

و بهمین اعتبار است که امام (علیه‏السلام‏) فرموده: آیه دوم ناسخ آیه اول است و نیز در همان تفسیر از آنجناب روایت شده که فرمود: آیه: و ان منکم الا واردها کان علی ربک حتما مقضیا)، بوسیله (ان الذین سبقت لهم منا الحسنی اولئک عنها مبعدون، لا یسمعون حسیسها و هم فیما اشتهت انفسهم خالدون، لا یحزنهم الفزع الاکبر) نسخ شده، چون در آیه اول می‏فرماید: احدی از شما نیست مگر آنکه بدوزخ وارد می‏شود، و در آیه دوم می‏فرماید: (کسانی که از ما بر ایشان احسان تقدیر شده، آنان از دوزخ بدورند و حتی صدای آنرا هم نمیشنوند و ایشان در آنچه دوست بدارند جاودانه‏اند و فزع اکبر هم اندوهناکشان نمی‏کند).

مؤلف: ممکن است کسی خیال کند که این دو آیه از باب عام و خاص است، آیه اولی بطور عموم همه را محکوم می‏داند باین که داخل دوزخ شوند و آیه دوم این عموم را تخصیص می‏زند و حکم آن را مخصوص کسانی میکند که قلم تقدیر برایشان احسان ننوشته است.

لکن این توهم صحیح نیست برای اینکه آیه اولی حکم خود را قضاء حتمی خدا می‏داند، و قضاء حتمی قابل رفع نیست و نمی‏شود ابطالش کرد، حال چطور با دلیل مخصص نمی‏شود ابطالش کرد ولی با دلیل ناسخ می‏شود، انشاء الله در تفسیر آیه: (ان الذین سبقت لهم منا الحسنی اولئک عنها مبعدون) توضیحش خواهد آمد.

و در تفسیر عیاشی از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: یک قسم از نسخ بداء است که آیه: (یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب) مشتمل بر آنست و نیز داستان نجات قوم یونس از اینقرار است.

مؤلف: وجه آن واضح است، (چون در سابق هم گفتیم که نسخ هم در تشریعیات و احکام هست و هم در تکوینیات و نسخ در تکوینیات همان بداء است که امام فرمود: نجات قوم یونس یکی از مصادیق آنست).

و در بعضی اخبار از ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) رسیده: که مرگ امام قبلی و قیام امام بعدی در جای او را نسخ خوانده‏اند.

مؤلف: بیان اینگونه اخبار گذشت و اخبار در این باره یکی دو تا نیست، بلکه از کثرت بحد استفاضه رسیده است.

و در تفسیر الدر المنثور است که: عبد بن حمید و ابو داود در کتاب ناسخ و ابن جریر از قتاده روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آیه و یا سوره و یا هر چه را از سوره که خدا می‏خواست قرائت می‏کرد، بعدا برداشته می‏شد، و خدا از یاد پیغمبرش می‏برد و خدای تعالی در این باره به پیامبرش فرمود: (ما ننسخ من آیة او ننسها نات بخیر منها) الخ.

قتاده سپس در معنای آیه گفته است: خدا میفرماید در این نسخ و انساء، تخفیف، رخصت، امر و نهی است.

مؤلف: در تفسیر الدر المنثور در معنای انساء روایات زیاد دیگری نیز آورده که از نظر ما همه‏اش دور ریختنی است برای خاطر اینکه مخالف با کتاب خداست، که بیانش در ذیل کلمه (ننسها) الخ گذشت.

(ام تریدون أن تسئلوا رسولکم) الخ، سیاق آیه دلالت دارد بر اینکه بعضی از مسلمانان که برسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ایمان آورده بودند، از آنجناب سؤالهائی نظیر سؤالهای یهود از حضرت موسی کرده‏اند، و لذا خدای سبحان در این آیه ایشانرا سرزنش می‏کند، البته در ضمنی که یهود را توبیخ می‏کند بر آن رفتاریکه با موسی و سایر انبیاء بعد از او کردند، روایات هم بر همین معنا دلالت دارد.

(سواء السبیل) کلمه سواء السبیل، بمعنای وسط راه است.

(ود کثیر من اهل الکتاب)، در روایات آمده که این عده عبارت بوده‏اند از حی بن اخطب و اطرافیانش از متعصبین یهود.

(فاعفوا و اصفحوا) میگویند: این آیه با آیه جهاد نسخ شده که در همین نزدیکی جریانش گذشت.

(حتی یاتی الله بامره)، در همان گذشته نزدیک گفتیم: این جمله خود اشاره دارد بر اینکه بزودی حکم عفو و گذشت نسخ خواهد شد و حکم دیگری در حق کفار تشریع میشود و نظیر این جریان در چهار آیه بعد که می‏فرماید: (اولئک ما کان لهم ان یدخلوها الا خائفین) جریان دارد چون می‏فرماید: کفار قریش با ترس و لرز می‏توانند داخل مسجد الحرام شوند، و لیکن در آیه: (انما المشرکون نجس فلا یقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا، مشرکین نجسند و دیگر بعد از امسال نباید داخل مسجد الحرام شوند)، آن حکم نسخ شد، و ورود مشرکین بمسجد الحرام بکلی ممنوع اعلام گردید، اما کلمه (امر)، انشاء الله در تفسیر آیه: (و یسألونک عن الروح قل الروح من امر ربی)، گفتار در معنایش خواهد آمد.

(و قالوا لن یدخل الجنة)، تا اینجا گفتار همه در باره یهود و پاسخ باعتراضات ایشان بود، از این جا شروع شده است به سخنانیکه مربوط به یهود و نصاری هر دو است و بطور صریح نصاری را ملحق به یهود نموده، جرائم هر دو طائفه را میشمارد.

(بلی من اسلم وجهه لله)، در این جمله برای نوبت سوم این جمله را بر اهل کتاب متوجه می‏کند که سعادت واقعی انسان دائر مدار نامگذاری نیست و احدی در درگاه خدا احترامی ندارد مگر در برابر ایمان واقعی و عبودیت، نوبت اولیکه این معنا را تذکر میداد، در آیه: (ان الذین آمنوا و الذین هادوا) الخ، بود و نوبت دومش در آیه: (بلی من کسب سیئة و احاطت به خطیئته) بود و سومش در همین آیه مورد بحث است و از تطبیق این سه آیه با هم تفسیر ایمان و احسان، استفاده میشود و بدست می‏آید که مراد بایمان تسلیم شدن در برابر خداست و مراد باحسان عمل صالح است.

گلالتماس دعاگل

 

گلاز کتاب گرانقدر تفسیر المیزانگل

گلنوشته ی علامه محمدحسین طباطباییگل

گل(رحمة الله تعالی علیه)گل

گلبه نقل از نرم افزار قرآنی سلیمگل

گلگلگلگلگل

گل

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩