تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات 127تا134)

تفسیر آیات١٢٧تا١٣۴سوره ی مبارکه ی بقره

 

از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 

نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 

(رحمة الله تعالی علیه)

 

به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم


ترجمه آیات

 

 

و چون ابراهیم و اسماعیل پایه‏های خانه را بالا می‏بردند گفتند: پروردگارا (این خدمت اندک را) از ما بپذیر که تو شنوای دعا و دانای (به نیات) هستی (127).

پروردگارا، و نیز ما را دو مسلمان برای خود بگردان و از ذریه ما نیز امتی مسلمان برای خودت بدار و مناسک ما را بما نشان بده و توبه ما را بپذیر که تو تواب و مهربانی (128).

پروردگارا و در میانه آنان رسولی از خودشان برانگیز تا آیات تو را بر آنان تلاوت کند و کتاب و حکمتشان بیاموزد و تزکیه‏شان کند که تو آری تنها تو عزیز حکیمی (129).

کسی از کیش ابراهیم روگردان است که خود را دچار حماقت کرده فهم خدادادی را از دست داده باشد، با اینکه ما او را در دنیا برگزیدیم و او در آخرت از صالحان است (130).

آن زمانش را بیاد آر که پروردگارش بوی گفت: اسلام بیاور گفت من تسلیم رب العالمینم (131).

و ابراهیم فرزندان خود را و یعقوب هم باین اسلام سفارش کرده گفت: ای پسران من خدا دین را برای شما برگزید زنهار مبادا در حالی بمیرید که اسلام نداشته باشید (132).

حال شما که از این کیش رو گردانید یا همانست که گفتیم فهم خود را از دست داده‏اید و یا میگوئید ما در آن لحظه که مرگ یعقوب رسیده بود حاضر بودیم اگر این را بگوئید که یعقوب از فرزندانش پرسید: بعد از من چه می‏پرستید؟ گفتند معبود تو و پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که معبودی یکتاست می‏پرستیم در حالی که برای او تسلیم باشیم (133).

بهر حال آنها امتی بودند و رفتند و هر چه کردند برای خود کردند شما هم هر چه بکنید برای خود می‏کنید شما از آنچه آنان می‏کردند بازخواست نخواهید شد (134)

 

تفسیر آیات

 

(و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل) الخ، کلمه (قواعد)، جمع قاعده است، که بمعنای آن قسمت از بنا است که روی زمین قعود دارد، یعنی می‏نشیند، و بقیه قسمت‏های بنا بر روی آن قسمت قرار می‏گیرد، و عبارت بلند کردن قواعد، از باب مجاز است، کانه آنچه را که بر روی قاعده قرار می‏گیرد، از خود قاعده شمرده شده، و بلند کردن بنا که مربوط بهمه بنا است، بخصوص قاعده، نسبت داده، و در اینکه فرمود: (از بیت) اشاره به همین عنایت مجازی است.

(ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم) این جمله حکایت دعای ابراهیم و اسماعیل هر دو است، و به همین جهت لازم نیست کلمه (گفتند) و یا نظیر آن را تقدیر بگیریم، تا معنای آن (گفتند: پروردگارا) باشد، بلکه همانطور که گفتیم، حکایت خود کلام است، چون جمله: (یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسماعیل)، حکایت حال گذشته است، که با آن، حال آن دو بزرگوار مجسم میشود، کانه آن دو بزرگوار در حال چیدن بنای کعبه دیده می‏شوند، و صدایشان هم اکنون بگوش شنونده می‏رسد، که دارند دعا میکنند، و چون الفاظ آن دو را می‏شنوند، دیگر لازم نیست حکایت کننده به مخاطبین خود بگوید: که آن دو گفتند: (ربنا) الخ، و اینگونه عنایات در قرآن کریم بسیار است، و این از زیباترین سیاق‏های قرآنی است - هر چند که قرآن همه‏اش زیبا است - و خاصیت اینگونه سیاق این است که قصه‏ای را که می‏خواهد بیان کند مجسم ساخته، به حس شنونده نزدیک میکند، و این خاصیت و این بداعت و شیرینی در صورتیکه کلمه: (گفتند) و یا نظیر آنرا در حکایت میاورد، بهیچ وجه تامین نمی‏شد.

ابراهیم و اسماعیل (علیهماالسلام‏) در کلام خود نگفتند: خدایا چه خدمتی را از ما قبول کن، تنها گفتند خدایا از ما قبول کن، تا در مقام بندگی رعایت تواضع و ناقابلی خدمت خود یعنی بنای کعبه را برسانند، پس معنای کلامشان این می‏شود، که خدایا این عمل ناچیز ما را بپذیر، که تو شنوای دعای ما، و دانای نیت ما هستی.

(ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، در این معنا هیچ حرفی نیست که اسلام به آن معنائی که بین ما از لفظ آن فهمیده می‏شود، و بذهن تبادر میکند، اولین مراتب عبودیت است، که با آن شخص دیندار، از کسیکه دینی نپذیرفته مشخص میشود، و این اسلام عبارت است از ظاهر اعتقادات، و اعمال دینی، چه اینکه توأم با واقع هم باشد یا نه، و به همین جهت شخصی را هم که دعوی ایمان میکند، ولی در واقع ایمان ندارد، شامل میشود.

حال که معنای کلمه اسلام معلوم شد، این سؤال پیش می‏آید: که ابراهیم (علیه‏السلام‏) و همچنین فرزندش اسماعیل با اینکه هر دو پیغمبر بودند، ابراهیم (علیه‏السلام‏) یکی از پنج پیغمبر اولو العزم و آورنده ملت حنفیت، و اسماعیل (علیه‏السلام‏) رسول خدا، و ذبیح او بود، چگونه در هنگام بنای کعبه، از خدا اولین و ابتدائی‏ترین مراتب عبودیت را می‏خواهند؟! و آیا ممکن است بگوئیم: ایشان بمرتبه اسلام رسیده بودند؟ و لیکن خودشان نمی‏دانستند؟! و یا بگوئیم: اطلاع از آن نیز داشتند، و منظورشان از درخواست، این بوده که خدا اسلام را برایشان باقی بدارد؟! چطور می‏شود با این حرفها اشکال را پاسخ داد؟ با اینکه آن دو بزرگوار از تقرب و نزدیکی به خدا به حدی بودند، که قابل قیاس با اسلام نیست، علاوه بر اینکه این دعا را در هنگام بنای کعبه کردند، و مقامشان مقام دعوت بود، و آن دو بزرگوار از هر کس دیگر عالم‏تر بودند به خدائیکه از او درخواست میکردند، او را می‏شناختند که کیست، و چه شانی دارد، از این هم که بگذریم، اصلا درخواست اسلام معنا ندارد، برای اینکه اسلامی که معنایش گذشت، از امور اختیاری هر کسی است، و به همین جهت می‏بینیم، مانند نماز و روزه امر بدان تعلق می‏گیرد و خدا میفرماید: (اذ قال له ربه أسلم، قال: أسلمت لرب العالمین، چون پروردگارش به وی گفت: اسلام بیاور، گفت: اسلام آوردم برای رب العالمین).

و معنا ندارد که چنین عملی را با اینکه در اختیار همه است، بخدا نسبت بدهند، و یا از خدا چیزی را بخواهند که در اختیار آدمی است.

پس لابد عنایت دیگری در کلام است، که درخواست اسلام را از آن دو بزرگوار صحیح می‏سازد.

و این اسلام که آن دو درخواست کردند، غیر اسلام متداول، و غیر آن معنائی است که از این لفظ به ذهن ما تبادر میکند، چون اسلام دارای مراتبی است، بدلیل اینکه در آیه! (اذ قال له ربه اسلم قال أسلمت) الخ، ابراهیم (علیه‏السلام‏) را با اینکه دارای اسلام بود، باز امر میکند به اسلام، پس مراد به اسلامی که در اینجا مورد نظر است، غیر آن اسلامی است که خود آن جناب داشت، و نظائر این اختلاف مراتب در قرآن بسیار است.

پس این اسلام آن اسلامی است که بزودی معنایش را تفسیر میکنیم، و آن عبارتست از تمام عبودیت، و تسلیم کردن بنده خدا، آنچه دارد، برای پروردگارش.

و این معنا هر چند که مانند معنای اولی که برای اسلام کردیم، اختیاری آدمی است، و اگر کسی مقدمات آن را فراهم کند، می‏تواند به آن برسد، الا اینکه وقتی این اسلام با وضع انسان عادی، و حال قلب متعارف او، سنجیده شود، امری غیر اختیاری می‏شود، یعنی - با چنین حال و وصفی - رسیدن به آن، امری غیر ممکن می‏شود، مانند سایر مقامات ولایت، و مراحل عالیه، و نیز مانند سایر معارج کمال، که از حال و طاقت انسان متعارف، و متوسط الحال بعید است، چون مقدمات آن بسیار دشوار است.

و به همین جهت ممکن است آنرا امری الهی، و خارج از اختیار انسان دانسته، از خدای سبحان درخواست کرد: که آنرا به آدمی افاضه فرماید، و آدمی را متصف بدان بگرداند.

علاوه بر آنچه گفته شد، در اینجا نظریست دقیق‏تر، و آن اینست که آنچه به انسانها نسبت داده می‏شود، و اختیاری او شمرده می‏شود، تنها اعمال است، و اما صفات و ملکاتی که در اثر تکرار صدور عمل در نفس پیدا می‏شود، اگر به حقیقت بنگریم اختیاری انسان نیست، و میشود، و یا بگو اصلا باید بخدا منسوب شود، مخصوصا اگر از صفات فاضله، و ملکات خیر باشد، که نسبت دادنش بخدا اولی است، از نسبت دادنش به انسان.

و عادت قرآن نیز بر همین جاری است، که همواره نیکی‏ها را بخدا نسبت می‏دهد، از ابراهیم حکایت می‏کند که از خدا نماز مسئلت می‏دارد: (رب اجعلنی مقیم الصلوة، و من ذریتی، خدایا مرا و از ذریه‏ام اشخاصی را، بپا دارنده نماز کن) و نیز از او حکایت میکند که گفت: (و الحقنی بالصالحین، مرا به صالحان بپیوند).

و از سلیمان (علیه‏السلام‏) حکایت می‏کند، که بعد از دیدن صحنه مورچگان، گفت: (رب أوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی، و ان اعمل صالحا ترضیه، پروردگارا نصیبم کن، که شکر نعمتت بجای آورم، آن نعمتی که بر من و بر والدینم ارزانی داشتی، و اینکه عمل صالحی کنم، که تو را خوش آید).

و از ابراهیم حکایت کرده که در آیه مورد بحث از خدا اسلام خواسته، میگوید: (ربنا و اجعلنا مسلمین لک) الخ.

پس معلوم شد که مراد باسلام غیر آن معنائی است که آیه شریفه (قالت الاعراب: آمنا قل: لم تومنوا و لکن قولوا: اسلمنا، و لما یدخل الایمان فی قلوبکم، اعراب گفتند: ایمان آوردیم، بگو: نه ایمان نیاورده‏اید، بلکه باید بگوئید: اسلام آوردیم، چون هنوز ایمان در دل‏های شما داخل نشده) 

بدان اشاره میکند، بلکه معنائی است بلندتر و عالی‏تر از آن، که انشاء الله بیانش خواهد آمد.

(و ارنا مناسکنا و تب علینا انک انت التواب الرحیم)، این آیه معنائی را که قبلا برای اسلام کردیم، بیان می‏کند، چون کلمه (مناسک جمع منسک) است، که بمعنای عبادتست، همچنانکه در آیه: (و لکل امة جعلنا منسکا، برای هر امتی عبادتی مقرر کردیم).

باین معنا است و یا بمعنای آن عملی است که بعنوان عبادت آورده می‏شود، و چون در آیه مورد بحث مصدر اضافه به (نا - ما) شده، افاده تحقق را می‏کند، ساده‏تر آنکه می‏رساند آن مناسکی منظور است، که از ایشان سر زده، نه آن اعمالی که خدا خواسته تا انجامش دهند.

خلاصه می‏خواهیم بگوئیم: کلمه (مناسکنا)، این نکته را می‏رساند که خدایا حقیقت اعمالی که از ما بعنوان عبادت تو سر زده، بما نشان بده، و نمیخواهد درخواست کند: که خدایا طریقه عبادت خودت را بما یاد بده، و یا ما را بانجام آن موفق گردان، و این درخواست همان چیزیست که ما در تفسیر جمله: (و أوحینا الیهم فعل الخیرات، و اقام الصلوة، و ایتاء الزکوة، ما بایشان فعل خیرات، و اقامه نماز، و دادن زکات، را وحی کردیم).

بدان اشاره کردیم، و انشاء الله باز هم در جای خودش خواهیم گفت، که این وحی عبارت است از تسدید در فعل، نه یاد دادن تکالیفی که مطلوب انسان است، و کانه آیه: (و اذکر عبادنا ابراهیم، و اسحق، و یعقوب، اولی الایدی و الابصار، انا اخلصناهم بخالصة ذکری الدار).

هم باین معنا اشاره می‏کند، چون به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) امر می‏کند که بندگان او ابراهیم و اسحاق و یعقوب را بیاد آورد، که صاحبان قدرت و بصیرت بودند، و او ایشان را بموهبت خالص یاد آن سرای دیگر اختصاص داد.

پس تا اینجا بخوبی روشن شد، که مراد از اسلام و بصیرت در عبادت، غیر آن معنای شایع و متعارف از کلمه است، و همچنین مراد بجمله (و تب علینا) توبه از گناهان که معنای متداول کلمه است، نیست.

چون ابراهیم و اسماعیل دو تن از پیامبران و معصومین به عصمت خدایتعالی بودند، و گناه از ایشان سر نمیزند، تا مانند ما گنهکاران از آن توبه کنند.

در اینجا ممکن است بگوئی: آنچه از معنای اسلام، و نشان دادن مناسک و توبه، که شایسته مقام ابراهیم و اسماعیل (علیهماالسلام‏) است، غیر آن معنای از اسلام، و ارائه مناسک، و توبه است، که در خود ذریه آنجناب است، و به چه دلیل بگوئیم: این عناوین در حق ذریه آنجناب نیز اراده شده؟ با اینکه آنجناب ذریه خود را جز در خصوص دعوت اسلام با خودش و فرزندش اسماعیل شرکت نداد، و گر نه میگفت: (ربنا و اجعلنا و ذریتنا امة مسلمة، خدایا ما و ذریه ما را امتی مسلمان قرار بده)، و یا (و اجعلنا و من ذریتنا مسلمین) ولی اینطور نگفت، بلکه ذریه خود را در عبارتی جداگانه ذکر کرد، و گفت: (و من ذریتنا امة مسلمة لک) با اینحال چه مانعی دارد بگوئیم: مرادش از اسلام معنائی عمومی است، که شامل جمیع مراتب اسلام، حتی ابتدائی‏ترین مرتبه آن، یعنی ظاهر اسلام هم بشود چون همین مرتبه نیز آثاری جمیل و نتایجی نفیس در مجتمع انسانی دارد، آثاری که می‏تواند مطلوب ابراهیم (علیه‏السلام‏) باشد، و آن را از پروردگارش مسئلت بدارد، همانطور که در نظر پیامبر اسلام نیز اسلام بهمین معنا است، چون آنجناب بهمین مقدار از اسلام که بحقانیت شهادتین هر چند بظاهر اعتراف کنند اکتفاء می‏کرد، و این اعتراف را مایه محفوظ بودن خونهاشان میدانست، و مسئله ازدواج و ارث را بر آن مترتب می‏کرد.

و بنا بر این هیچ مانعی ندارد بگوئیم: مراد ابراهیم (علیه‏السلام‏) از اسلام در جمله: (ربنا و اجعلنا مسلمین لک)، آن معنای عالی از اسلام است، که لایق شان او، و فرزندش (علیهم‏السلام‏) بود، و در جمله: (و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، مراد اسلامی بود که لایق بشان امت باشد، که حتی شامل اسلام منافقین، و نیز اسلام اشخاص ضعیف الایمان، و قوی الایمان، و بالأخره اسلام همه مسلمین بشود.

در پاسخ می‏گوئیم مقام تشریع با مقام دعا و درخواست دو مقام مختلف است و دو حکم متفاوت دارد، که نباید این را با آن مقایسه نمود، اگر پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از امتش بهمین مقدار قناعت کرد، که بظاهر شهادتین اقرار کنند، بدان جهت بود که حکمت در توسعه شوکت، و حفظ ظاهر نظام صالح، اقتضاء می‏کرد باین مقدار از مراتب اسلام اکتفاء کند، تا پوشش و پوستی باشد برای حفظ مغز و لب اسلام، که همان حقیقت اسلام باشد، و باین وسیله آن حقیقت را از صدمه آفات وارده حفظ کند.

این مقام تشریع است که در آن، این حکمت را رعایت کرده، و اما مقام دعا و درخواست از خدای سبحان، مقامی دیگر است، که حاکم در آن تنها حقایق است، و غرض درخواست کننده در آن مقام متعلق بحقیقت امر است، او می‏خواهد بواقع قرب بخدا برسد، نه باسم و ظاهر آن، چون انبیاء توجهی و عشقی به ظواهر امور بدان جهت که ظاهر است ندارند، ابراهیم (علیه‏السلام‏) حتی علاقه باین ظاهر اسلام نسبت بامتش هم ندارد، چون اگر میداشت همان را قبل از اینکه برای ذریه‏اش درخواست کند، برای پدرش درخواست میکرد و دیگر وقتی فهمید پدر از دشمنان خداست از او بیزاری نمی‏جست، و نیز در دعایش بطوری که قرآن حکایت کرده، نمی‏گفت: (و لا تخزنی یوم یبعثون، یوم لا ینفع مال، و لا بنون، الا من اتی الله بقلب سلیم، و مرا در روزیکه خلق مبعوث می‏شوند، خوار مفرما، روزی که مال و فرزندان سود نمی‏دهند، مگر کسیکه قلبی سالم بیاورد) بلکه به خوار نشدن در دنیا و سلامت در ظاهر قناعت میکرد، و نیز نمی‏گفت: (و اجعل لی لسان صدق فی الاخرین، و برایم لسان صدقی در آیندگان قرار ده).

، بلکه به لسان ذکر در آیندگان اکتفاء میکرد، و همچنین سایر کلماتی که از آنجناب حکایت شده است.

پس اسلامی که او برای ذریه‏اش درخواست کرد، جز اسلام واقعی نمی‏تواند باشد، و در جمله (امة مسلمة لک)، خود اشاره‏ای باین معنا هست، چون اگر مراد تنها صدق نام مسلمان بر ذریه‏اش بود، میگفت: (امة مسلمة) دیگر احتیاج بکلمه (لک) نبود، (دقت بفرمائید).

(ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم) الخ، منظور آن جناب بعثت خاتم الانبیاء (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بود، همچنان که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) می‏فرمود: من دعای ابراهیم هستم.

 

بحث روایتی

در کافی از کتانی روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیه‏السلام‏) از مردی پرسیدم.

که دو رکعت نماز در مقام ابراهیم را که بعد از طواف حج و عمره واجب است فراموش کرده؟ فرمود: اگر در شهر مکه یادش آمد، دو رکعت در مقام ابراهیم بخواند، چون خدای عز و جل فرموده (و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی) و اما اگر از مکه رفته، و آنگاه یادش آمده، من دستور نمیدهم برگردد.

مؤلف: قریب باین معنا را شیخ در تهذیب، و عیاشی در تفسیرش، بچند سند روایت کرده‏اند، و خصوصیات حکم، یعنی نماز در مقام ابراهیم، و اینکه باید پشت مقام باشد، همچنانکه در بعضی روایات آمده، که احدی نباید دو رکعت نماز طواف را جز در پشت مقام بخواند، تا آخر حدیث، همه از کلمه (من) و کلمه (مصلی) در جمله: (و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی) استفاده شده است.

و در تفسیر قمی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در ذیل جمله: (أن طهرا بیتی للطائفین) الخ فرموده: یعنی مشرکین را از آن دور کن.

و در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: خدای عز و جل در کتابش می‏فرماید: (طهرا بیتی للطائفین و العاکفین و الرکع السجود)، و به همین جهت جا دارد بنده خدا وقتی وارد مکه می‏شود، طاهر باشد، و عرق و کثافات را از خود بشوید، و خود را پاکیزه کند.

مؤلف: این معنا در روایاتی دیگر نیز آمده، و اینکه ائمه (علیهم‏السلام‏) طهارت شخص وارد بمکه را از طهارت مورد (بیت) که در آیه آمده استفاده کرده‏اند، بضمیمه آیات دیگر، مانند آیه: (الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات) و امثال آن بوده است.

و در تفسیر مجمع البیان از ابن عباس روایت کرده که گفت: بعد از آنکه ابراهیم (علیه‏السلام‏) اسماعیل و هاجر را بمکه آورد، و در آنجا گذاشت و رفت، بعد از مدتی که قوم جرهم آمدند و با اجازه هاجر در آن سرزمین منزل کردند، اسماعیل هم به سن ازدواج رسیده با دختری از ایشان ازدواج کرد، هاجر از دنیا رفت، پس ابراهیم از همسرش ساره اجازه خواست، تا سری به هاجر و اسماعیل بزند، ساره با این شرط موافقت کرد، که در آنجا از مرکب خود پیاده نشود.

ابراهیم (علیه‏السلام‏) بسوی مکه حرکت کرد، وقتی رسید فهمید هاجر از دنیا رفته لاجرم بخانه اسماعیل رفت، و از همسر او پرسید: شوهرت کجاست؟ گفت اینجا نیست، رفته شکار کند، و اسماعیل (علیه‏السلام‏) رسمش این بود که در داخل حرم شکار نمیکرد، همیشه می‏رفت بیرون حرم شکار می‏کرد، و برمی‏گشت، ابراهیم به آن زن گفت: آیا می‏توانی از من پذیرائی کنی؟ گفت: نه، چون چیزی در خانه ندارم، و کسی هم با من نیست که بفرستم طعامی تهیه کند.

ابراهیم (علیه‏السلام‏) فرمود: وقتی همسرت بخانه آمد، سلام مرا باو برسان و بگو: عتبه خانه‏ات را عوض کن، این سفارش را کرد، و رفت.

از آنسو نگر که چون اسماعیل بخانه آمد، بوی پدر را احساس کرد، به همسرش فرمود: آیا کسی بخانه آمد؟ گفت: آری پیرمردی دارای شمائلی چنین و چنان آمد، و منظور زن از بیان شمایل آن جناب توهین بابراهیم، و سبک شمردن او بود، اسماعیل پرسید: راستی سفارشی و پیامی نداد؟ گفت: چرا، بمن گفت: بشوهرت وقتی آمد سلام برسان، و بگو عتبه در خانه‏ات را عوض کن.

اسماعیل (علیه‏السلام‏) منظور پدر را فهمید، و همسر خود را طلاق گفت، و با زنی دیگر ازدواج کرد.

بعد از مدتی که خدا می‏داند، دوباره ابراهیم از ساره اجازه گرفت، تا بزیارت اسماعیل بیاید، ساره اجازه داد، اما باین شرط که پیاده نشود، ابراهیم (علیه‏السلام‏) حرکت کرد، و بمکه به در خانه اسماعیل آمد، از همسر او پرسید: شوهرت کجا است؟ گفت: رفته است تا شکاری کند، و انشاء الله بزودی بر می‏گردد، فعلا پیاده شوید، خدا رحمتت کند، ابراهیم فرمود: آیا چیزی برای پذیرائی من در خانه داری؟ گفت: بلی، و بلا درنگ قدحی شیر و مقداری گوشت بیاورد، ابراهیم او را به برکت دعا کرد، و اگر همسر اسماعیل آنروز برای ابراهیم نان و یا گندم و یا جوی، و یا خرمائی آورده بود، نتیجه دعای ابراهیم این میشد، که شهر مکه از هر جای دیگر دنیا دارای گندم و جو و خرمای بیشتری می‏شد.

بهر حال همسر اسماعیل بانجناب گفت: پیاده شوید، تا سرت را بشویم، ولی ابراهیم پیاده نشد، لاجرم عروسش این سنگی را که فعلا مقام ابراهیم است، بیاورد و زیر پای او نهاد، و ابراهیم قدم بر آن سنگ گذاشت، که تاکنون جای قدمش در آن سنگ باقی است.

آنگاه آب آورد، و سمت راست سر ابراهیم را بشست، آنگاه مقام را به طرف چپ او برد، و سمت چپ سرش را بشست، و اثر پای چپ ابراهیم نیز در سنگ بماند.

آنگاه ابراهیم فرمود: چون شوهرت بخانه آمد، سلامش برسان، و بوی بگو: حالا درب خانه‏ات درست شد.

این را گفت و رفت، پس چون اسماعیل بخانه آمد، بوی پدر را احساس کرد، و از همسرش پرسید: آیا کسی به نزدت آمد؟ گفت: بلی، پیرمردی زیباتر از هر مرد دیگر، و خوشبوتر از همه مردم، نزدم آمد، و بمن چنین و چنان گفت، و من باو چنین و چنان گفته، سرش را شستم، و این جای پای اوست، که بر روی این سنگ مانده، اسماعیل گفت: او پدرم ابراهیم است.

مؤلف: قریب باین معنا را قمی در تفسیرش نقل کرده است.

و در تفسیر قمی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: ابراهیم (علیه‏السلام‏) در بادیه شام منزل داشت، همینکه هاجر اسماعیل را بزاد، ساره غمگین گشت، چون او فرزند نداشت و به همین جهت همواره ابراهیم را در خصوص هاجر اذیت میکرد، و غمناکش می‏ساخت.

ابراهیم نزد خدا شکایت کرد، خدای عز و جل به او وحی فرستاد که زن بمنزله دنده کج است، اگر بهمان کجی وی، بسازی، از او بهره‏مند می‏شوی، و اگر بخواهی راستش کنی، او را خواهی شکست، آنگاه دستورش داد: تا اسماعیل و مادرش را از شام بیرون بیاورد، پرسید: پروردگارا کجا ببرم؟ فرمود: بحرم من، و امن من، و اولین بقعه‏ای که در زمین خلق کرده‏ام و آن سرزمین مکه است.

پس از آن خدای تعالی جبرئیل را با براق برایش نازل کرد، و هاجر و اسماعیل را و خود ابراهیم را بر آن سوار نموده، براه افتاد، ابراهیم از هیچ نقطه خوش آب و هوا، و از هیچ زراعت و نخلستانی نمی‏گذشت، مگر اینکه از جبرئیل می‏پرسید: اینجا باید پیاده شویم؟ اینجا است آن محل؟ جبرئیل می‏گفت: نه، پیش برو، پیش برو، همچنان پیش راندند، تا به سرزمین مکه رسیدند، ابراهیم هاجر و اسماعیل را در همین محلی که خانه خدا در آن ساخته شد، پیاده کرد، چون با ساره عهد بسته بود، که خودش پیاده نشود، تا نزد او برگردد.

در محلی که فعلا چاه زمزم قرار دارد درختی بود، هاجر (علیهاالسلام‏) پارچه‏ای که همراه داشت روی شاخه درخت انداخت، تا در زیر سایه آن راحت باشد، همینکه ابراهیم خانواده‏اش را در آنجا منزل داد، و خواست تا بطرف ساره برگردد، هاجر (که راستی ایمانش شگفت‏آور و حیرت انگیز است یک کلمه پرسید) آیا ما را در سرزمینی می‏گذاری و می‏روی که نه انیسی و نه آبی و نه دانه‏ای در آن هست؟ ابراهیم گفت: خدائی که مرا باین عمل فرمان داده، از هر چیز دیگری شما را کفایت است، این را گفت و راهی شام شد، همینکه بکوه (کداء که کوهی در ذی طوی) است رسید، نگاهی بعقب (و در درون این دره خشک) انداخت، و گفت: (ربنا انی اسکنت من ذریتی بواد غیر ذی زرع عند بیتک المحرم، ربنا لیقیموا الصلوة، فاجعل افئدة من الناس تهوی الیهم، و ارزقهم من الثمرات لعلهم یشکرون، پروردگارا! من ذریه‏ام را در سرزمینی گود و بدون آب و گیاه جای دادم، نزد بیت محرمت، پروردگار ما، بدین امید که نماز بپادارند، پس دل‏هائی از مردم را متمایل بسوی ایشان کن، و از میوه‏ها، روزیشان ده، باشد که شکر گزارند) این راز بگفت و برفت.

پس همینکه آفتاب طلوع کرد، و پس از ساعتی هوا گرم شد، اسماعیل تشنه گشت، هاجر برخاست، و در محلی که امروز حاجیان سعی می‏کنند بیامد و بر بلندی صفا بر آمد، دید که در آن بلندی دیگر، چیزی چون آب برق میزند، خیال کرد آب است، از صفا پائین آمد، و دوان دوان بدان سو شد، تا به مروه رسید، همینکه بالای مروه رفت، اسماعیل از نظرش ناپدید شد، (گویا لمعان سراب مانع دیدنش شده است).

ناچار دوباره بطرف صفا آمد، و این عمل را هفت نوبت تکرار کرد، در نوبت هفتم وقتی بمروه رسید، این بار اسماعیل را دید، و دید که آبی از زیر پایش جریان یافته، پس نزد او برگشته، از دور کودک مقداری شن جمع آوری نموده، جلو آب را گرفت، چون آب جریان داشت، و از همان روز آن آب را زمزم نامیدند، چون زمزم معنای جمع کردن و گرفتن جلو آب را می‏دهد.

از وقتی این آب در سرزمین مکه پیدا شد مرغان هوا و وحشیان صحرا بطرف مکه آمد و شد را شروع کرده، آنجا را محل امنی برای خود قرار دادند.

از سوی دیگر قوم جرهم که در ذی المجاز عرفات منزل داشتند، دیدند که مرغان و وحشیان بدان سو آمد و شد میکنند، آنقدر که فهمیدند در آنجا لانه دارند لاجرم آنها را تعقیب کردند، تا رسیدند به یک زن و یک کودک، که در آن محل زیر درختی منزل کرده‏اند، فهمیدند که آب به خاطر آن دو تن در آنجا پیدا شده، از هاجر پرسیدند: تو کیستی؟ و اینجا چه می‏کنی؟ و این بچه کیست؟ گفت: من کنیز ابراهیم خلیل الرحمانم، و این فرزند او است، که خدا از من به او ارزانی داشته، خدای تعالی او را مامور کرد که ما را بدینجا آورد، و منزل دهد، قوم جرهم گفتند: حال آیا بما اجازه میدهی که در نزدیکی شما منزل کنیم؟ هاجر گفت: باید باشد تا ابراهیم بیاید.

بعد از سه روز ابراهیم آمد، هاجر عرضه داشت: در این نزدیکی مردمی از جرهم سکونت دارند، از شما اجازه می‏خواهند در این سرزمین نزدیک بما منزل کنند، آیا اجازه‏شان می‏دهی؟ ابراهیم فرمود: بله، هاجر به قوم جرهم اطلاع داد، آمدند، و نزدیک وی منزل کردند، و خیمه‏هایشان را بر افراشتند، هاجر و اسماعیل با آنان مانوس شدند.

بار دیگر که ابراهیم بدیدن هاجر آمد جمعیت بسیاری در آنجا دید و سخت خوشحال شد، رفته رفته اسماعیل براه افتاد، و قوم جرهم هر یک نفر از ایشان یکی و دو تا گوسفند به اسماعیل بخشیده بودند، و هاجر و اسماعیل با همان گوسفندان زندگی میکردند.

همینکه اسماعیل بحد مردان برسید، خدای تعالی دستور داد: تا خانه کعبه را بنا کنند، تا آنجا که امام فرمود: و چون خدای تعالی بابراهیم دستور داد کعبه را بسازد، و او نمی‏دانست کجا بنا کند، جبرئیل را فرستاد تا نقشه خانه را بکشد - تا آنجا که فرمود - ابراهیم شروع بکار کرد، اسماعیل از ذی طوی مصالح آورد، و آن جناب خانه را تا نه ذراع بالا برد، مجددا جبرئیل جای حجر الاسود را معلوم کرد، و ابراهیم سنگی از دیوار بیرون کرده، حجر الاسود را در جای آن قرار داد، همان جائیکه الآن هست.

بعد از آنکه خانه ساخته شد، دو درب برایش درست کرد، یکی بطرف مشرق، و دری دیگر طرف مغرب، درب غربی مستجار نامیده شد، و سقف خانه را با تنه درختها، و شاخه اذخر بپوشانید، و هاجر پتوئی که با خود داشت بر در کعبه بیفکند و زیر آن چادر زندگی کرد.

بعد از آنکه خانه ساخته شد، ابراهیم و اسماعیل عمل حج انجام دادند، روز هشتم ذی الحجه جبرئیل نازل شد، و بابراهیم گفت: (ارتو من الماء) بقدر کفایت آب بردار، چون در منی و عرفات آب نبود، به همین جهت هشتم ذی الحجه روز ترویه نامیده شد، پس ابراهیم را از مکه به منی برد، و شب را در منی بسر بردند، و همان کارها که به آدم دستور داده بود، بابراهیم نیز دستور داد.

ابراهیم بعد از فراغت از بنای کعبه، گفت: (رب اجعل هذا بلدا آمنا، و ارزق اهله من الثمرات، من آمن منهم، پروردگارا این را شهر مامن کن، و مردمش را، آنها که ایمان آورده‏اند، از میوه‏ها روزی ده) - امام فرمود: - منظورش از میوه‏های دل بود، یعنی خدایا مردمش را محبوب دلها بگردان، تا سایر مردم با آنان انس بورزند و بسوی ایشان بیایند، و باز هم بیایند.

مؤلف: این خلاصه‏ای است از اخبار این داستان، آنهم اخباری که خلاصه آن را بیان کرده، و هم در این اخبار و هم در اخبار دیگر امور خارق العاده‏ای آمده، از آن جمله آمده: که خانه کعبه اولین باری که پیدا شد بصورت قبه‏ای از نور بود، که آنرا برای آدم نازل کردند، و در همین محل که ابراهیم کعبه را ساخت قرار دادند، و این قبه همچنان بود تا آنکه در طوفان نوح که دنیا غرق در آب شد، خدایتعالی آنرا بالا برد، و از غرق شدن حفظ کرد، و به همین جهت کعبه را بیت عتیق (خانه قدیمی) نام نهادند.

و در بعضی اخبار آمده: که خدای عز و جل پایه‏های خانه را از بهشت نازل کرد.

و در بعضی دیگر آمده: حجر الاسود از بهشت نازل شده، و در آن روز از برف سفیدتر بوده، و در زمین بخاطر این که کفار بدان دست مالیدند سیاه شد.

و در کافی نیز از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام‏) روایت کرده که فرمود: ابراهیم مامور شد تا پایه‏های کعبه را بالا ببرد، و آنرا بسازد و مناسک، یعنی طریقه حج این خانه را بمردم بیاموزد.

پس ابراهیم و اسماعیل خانه را در هر روز به بلندی یک ساق بنا کردند، تا به محل حجر الاسود رسیدند، امام ابو جعفر میفرماید: در این هنگام از کوه ابو قبیس ندائی برخاست، که ای ابراهیم تو امانتی نزد من داری، پس حجر الاسود را بابراهیم داد، و او در جای خود بکار برد.

و در تفسیر عیاشی از ثوری از امام ابی جعفر (علیه‏السلام‏) روایت کرده، که گفت از آنجناب از حجر الاسود سؤال کردم، فرمود: سه تا سنگ از سنگهای بهشت به زمین نازل شد، اول حجر الاسود بود، که آنرا به ودیعه بابراهیم دادند، دوم مقام ابراهیم بود، و سوم سنگ بنی اسرائیل بود.

و در بعضی از روایات آمده: که حجر الاسود قبلا فرشته‏ای از فرشتگان بوده است.

مؤلف: و نظائر این معانی در روایات عامه و خاصه بسیار است، و چون یک یک آنها خبر واحد است، و نمی‏شود بمضمونش اعتماد کرد، و از مجموع آنها هم چیزی استفاده نمی‏شود، لذا نه تواتر لفظی دارند، و نه معنوی، و لیکن چنان هم نیست که در ابواب معارف دینی مشابه نداشته باشد، چون نوعا روایاتیکه در ابواب مختلف معارف وارد شده، همینطورند، و لذا اصراری نیست که آنها را طرد و بکلی رد کنیم.

اما روایاتی که می‏گوید: کعبه قبلا قبه‏ای بود، که برای آدم نازل شد، و همچنین آنها که می‏گویند: ابراهیم بوسیله براق بسوی مکه رفت، و امثال این مطالب، از باب کرامت و خارق العاده، و حوادث غیر طبیعی است، که هیچ دلیلی بر محال بودنش نداریم، علاوه بر اینکه این تنها معجزه‏ای نیست که قرآن کریم برای انبیاء خود اثبات کرده، بلکه آنان را به معجزات بسیار و کرامات خارق العاده زیادی اختصاص داده است، که موارد بسیاری از آن در قرآن ثابت شده است.

و اما روایاتی که داشت: پایه‏های کعبه و نیز حجر الاسود و سنگ مقام از بهشت نازل شده - و اینکه سنگ مقام در زیر مقام فعلی دفن شده - و نظائر این، در باره‏اش گفتیم: که نظیر این گونه روایات در معارف دینی بسیار است، حتی در باره بعضی از نباتات و میوه‏ها و امثال آن آمده، که مثلا فلان میوه یا فلان گیاه، بهشتی است.

و نیز روایاتی که می‏گوید: فلان چیز از جهنم، و یا از فوران جهنم است، و باز از همین دسته است روایاتی که در باب طینت وارد شده، میگوید طینت مردم با سعادت از بهشت، و طینت اشقیاء از آتش بوده، یا از دسته اول از علیین، و از دسته دوم از سجین بوده است.

و نیز از همین دسته است آن روایاتی که می‏گوید: بهشت برزخ در فلان قطعه از زمین، و آتش برزخ در آن قطعه دیگر از زمین است، و روایاتی که می‏گوید: قبر یا باغی از باغ‏های بهشت است، و یا حفره‏ای از حفره‏های جهنم، و امثال این روایات که هر کس اهل تتبع و جستجو، و نیز بینای در مطاوی اخبار باشد به آنها دست می‏یابد.

و این گونه روایات همانطور که گفتیم بسیار زیاد است، بطوری که - اگر نتوانیم مضمون یک یک آنها را بپذیریم - باری همه را هم نمی‏توانیم رد نموده، بکلی طرح کنیم، و یا در صدور آنها از ائمه (علیهم‏السلام‏)، و یا در صحت انتساب آنها به آن حضرات مناقشه کنیم، چون این گونه روایات از معارف الهیه است که فتح بابش بوسیله قرآن شریف شده، و ائمه (علیهم‏السلام‏) مسیر آنرا دنبال کرده‏اند، آری از کلام خدای تعالی برمی‏آید: که تنها حجر الاسود و چه و چه از ناحیه خدا نیامده، بلکه تمامی موجودات از ناحیه او نازل شده است، و آنچه در این نشئه که نشئه طبیعی و مشهود است دیده می‏شود، همه از ناحیه خدای سبحان نازل شده، چیزیکه هست آنچه از موجودات و حوادث که خیر و جمیل است، و یا وسیله خیر، و یا ظرف برای خیر است، از بهشت آمده، و باز هم به بهشت برمیگردد، و آنچه از شرور است یا وسیله برای شر و یا ظرف برای شر است، از آتش دوزخ آمده، و دوباره به همانجا بر می‏گردد.

اینک نمونه‏هائی از کلام خدا: (و ان من شی‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم، هیچ چیز نیست مگر آنکه نزد ما از آن خزینه‏ها هست، و ما نازل نمی‏کنیم، مگر به اندازه‏ای معلوم).

که می‏رساند تمامی اشیاء عالم نزد خدا موجودند، و بوجودی نامحدود، و غیر مقدر با هیچ تقدیر موجودند، و تنها در هنگام نزول، تقدیر و اندازه‏گیری میشوند، چون کلمه (تنزیل) بمعنای تدریج در نزول است.

پس آیه شریفه، مسئله خدائی بودن هر چیز را، عمومیت داده، همه چیز را از ناحیه خدا میداند، و آیاتی دیگر این معنا را در باره بعضی از چیزها بخصوص اثبات می‏کند، مانند آیه: (و أنزل لکم من الانعام ثمانیة ازواج، برای شما از جنس چهار پایان هشت جفت نازل کرد،) است و آیه: (و انزلنا الحدید فیه باس شدید، آهن را نازل کردیم، که در آن قدرتی بسیار است) میباشد و آیه: (و فی السماء رزقکم و ما توعدون، رزق شما و آنچه که وعده‏اش را بشما داده‏اند در آسمان است) که انشاء الله توضیح معنایش خواهد آمد.

پس بحکم این آیات آنچه در دنیا هست همه از ناحیه خدای سبحان نازل شده، و خدا در کلامش مکرر فرموده: که بار دیگر همه آنها بسوی پروردگار بر می‏گردند، از آن جمله آیات زیر است: (و ان الی ربک المنتهی، بدرستی که منتهی بسوی پروردگار تو است) و نیز (الی ربک الرجعی، بازگشت بسوی پروردگار تو است) و نیز (الیه المصیر، بازگشت بسوی او است) الا الی الله تصیر الامور آگاه باشید که همه امور بسوی خدا باز می‏گردد) و آیات بسیاری دیگر.

و نیز آیه سوره حجر این معنا را هم افاده می‏کند: که اشیاء - در فاصله میانه پیدایش و بازگشت - بر طبق مقتضائی سیر می‏کنند، که کیفیت آغازشان آنرا اقتضاء کرده، و بر آن سرنوشتی از سعادت و شقاوت و خیر و شر جریان می‏یابند، که ابتداء وجودش اقتضای آنرا دارد، و این معنا از آیات زیر نیز استفاده می‏شود: (کل یعمل علی شاکلته، هر کسی بر طینت خود می‏تند) (و لکل وجهة هو مولیها، هر کسی برای خود هدفی معین دارد که خواه ناخواه به همان سو رو می‏کند) که توضیح دلالت یک یک آنها خواهد آمد.

و منظور در اینجا تنها اشاره اجمالی و بان مقداری است که بحث ما تمام شود، و آن این است که اخباری که می‏گوید: موجودات طبیعی نامبرده از بهشت نازل شده، و یا از جهنم آمده، در صورتی که ارتباطی با مسئله سعادت و شقاوت انسانها داشته باشد، میشود معنای صحیحی برایش تصور کرد، چون در اینصورت با اصول قرآنی که تا حدی مسلم است، منطبق می‏شود، هر چند که این توجیه باعث نشود که بگوئیم هر یک از آن روایات صحیح هم هست، و می‏توان بدان اعتماد کرد، دقت فرمائید.

در این مسئله بعضی‏ها بکلی منکر روایات نامبرده شده‏اند، و چنین استدلال کرده‏اند: که از ظاهر آیه: (و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل) الخ بر می‏آید که این دو بزرگوار خانه کعبه را بنا کرده‏اند، و برای عبادت کردن خدا در سرزمین و ثنیت و بت‏پرستی بنا کرده‏اند، و اینکه پاره‏ای داستان‏سرا، و به پیروی آنان جمعی از مفسرین، حرفهای دیگری که قرآن از آن سکوت کرده اضافه کرده‏اند.

حرفهائی است زیادی، که نباید بدان اعتناء ورزید.

هر چند که در این روایات خود تراشیده، تفنن کرده یکبار خانه خدا را قدیم دانسته، یکبار از زیارت حج آدم سخن گفته‏اند، باری دیگری از آسمان رفتن آن در زمان طوفان خبر داده، و نیز گفته‏اند حجر الاسود سنگی از سنگهای بهشت بوده است.

و این آرایشها که داستانسرایان از یک داستان اسطوره‏ای خود بعنوان داستانی دینی کرده‏اند، هر چند که در دل ساده‏لوحان اثر خود را کرده، و لیکن مردم خردمند و صاحب نظران از اهل علم، هرگز غفلت ندارند، از اینکه شرافتی که خدا ببعضی موجودات نسبت به بعضی دیگر داده، شرافت معنوی است، پس شرافت خانه کعبه بخاطر انتسابی است که بخدا دارد و شرافت حجر الاسود بخاطر این است که بندگان خدا بدان دست می‏کشند، و در حقیقت بمنزله دست خدای سبحان است، و گر نه صرف یاقوت و یا در و یا چیز دیگر بودن در خانه در اصل، باعث شرافتی آن نمی‏شود چون شرافت در و یاقوت حقیقی نیست.

در ناحیه خدا یعنی در بازار حقائق چه فرقی بین سنگ سیاه، و سفید هست، پس شرافت خانه تنها بخاطر این است که خدا نام خود را بر آن نهاده، و آنرا محل انواع عبادتها قرار داده، عبادتهائی که در جای دیگر عملی نمی‏شود، و تفصیلش گذشت، نه بخاطر اینکه سنگهای آن بر سایر سنگها برتری دارد، و یا محل ساختمان آن از سایر زمین‏ها امتیاز دارد، و یا بنای آن از آسمان و از عالم نور آمده است.

و این مطلب تنها مربوط بخانه کعبه نیست، بلکه شرافتی هم که انبیاء بر سایر افراد بشر دارند، بخاطر تفاوتی در جسم ایشان یا در لباسشان نیست، بلکه باز بخاطر انتسابی است که با خدا دارند، چون خدا ایشان را برگزیده، و به نبوت اختصاصشان داده، و نبوت، خود یکی از امور معنوی است، و گر نه در دنیا خوشگل‏تر و خوش‏لباس‏تر از انبیاء بسیار بودند، و نیز برخوردارتر از ایشان از نعمت‏ها زیاد بوده‏اند.

آنگاه گفته است: علاوه بر اینکه این روایات بخاطر تناقض و تعارضی که با یکدیگر دارند، و نیز بخاطر اینکه سند صحیحی ندارند، و علاوه مخالف با ظاهر کتابند، از درجه اعتبار ساقطاند.

و نیز گفته: این روایات از جعلیات اسرائیلی‏ها است، که به دست زندیق‏های یهود در بین مسلمانان انتشار یافته، و خواسته‏اند بدین وسیله معارف دینی مسلمانان را زشت و در هم و بر هم کنند، تا هیچ یهود و نصارائی رغبت به اسلام پیدا نکند.

مؤلف: این بود گفتار آن معترض، اینک در پاسخ می‏گوئیم: هر چند که مطالبش تا اندازه‏ای موجه و درست است، و لیکن قدری تندروی کرده، و (مثل همه تندرویها که انسان را از آنطرف می‏اندازد) طوری اشکال کرده که خودش دچار اشکال بزرگتر و زننده‏تر شده است.

اما اینکه گفت: روایات از درجه اعتبار ساقطند، چونکه با هم تعارض و تناقض دارند، و نیز مخالف با کتاب خدا هستند، اشکال واردی نیست، برای این که اگر کسی می‏خواست به مضمون یک یک آنها ترتیب اثر دهد، این اشکال وارد بود، (که مثلا در بودن، مناقض با یاقوت بودن است) ولی ما گفتیم: که پذیرفتن آن معنای مشترکی که همه بر آن دلالت دارند، عیبی ندارد، و معلوم است که تعارض در متن روایات ضرری به آن معنای مشترک و جامع نمی‏زند.

البته اینرا هم بگوئیم: که سخن ما همه در باره روایاتی بود که به مصادر عصمت، یعنی رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، و ائمه معصومین از ذریه او منتهی می‏شود، نه روایات دیگر، که مثلا از مفسرین صحابه و تابعین نقل شده، چون صحابه و تابعین حالشان حال سایر مردم است، و از نظر روایت هیچ فرقی با سایر مردم ندارند، و حتی آن کلماتی هم که بدون تعارض از ایشان نقل شده، حالش، حال آن کلماتی است که متعارض است، و خلاصه سخن اینکه، کلمات صحابه و تابعین نه متعارضش حجت است، و نه بدون متعارضش، برای اینکه آنچه در اصول معارف دینی حجت است، کتاب خدا است و سنت قطعی و بس.

پس روایاتیکه در مثل مسئله مورد بحث از معصومین نقل میشود، و در آنها تعارض هست، صرف این تعارض باعث نمی‏شود که ما آنها را طرح نموده، از اعتبار ساقط بدانیم، مگر آنکه همان جهت جامع نیز مخالف با کتاب خدا و سنت قطعی باشد، و یا نشانه‏هائی از دروغ و جعل همراه داشته باشد.

در نتیجه دلیل نقلی در اینجا به چند دسته تقسیم می‏شود، یکی آن دلیلی که باید قبولش کرد، مانند کتاب خدا، و سنت قطعی، و یکی آن دلیلی که باید ردش کرد، و نپذیرفت، و آن عبارت از روایتی است که مخالف با کتاب و سنت باشد، و سوم آن روایاتی است که نه دلیلی بر ردش هست و نه بر قبولش، و چهارم آن روایاتی است که نه از نظر عقل دلیلی بر محال بودن مضمونش هست، و نه از جهت نقل یعنی کتاب و سنت قطعی.

پس با این بیان فساد این اشکال دیگرش هم روشن شد، که گفت: سند این احادیث صحیح نیست، برای این که صرف صحیح نبودن سند، باعث نمی‏شود که روایت طرح شود، مادام که مخالف با عقل و یا نقل صحیح نباشد.

و اما مخالفت این روایات با ظاهر جمله: (و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت) الخ، هیچ معنائی برایش نفهمیدم، آخر کجای این آیه شریفه دلالت دارد که مثلا حجر الاسود از بهشت نبوده؟ و یا در زمان آدم قبه‏ای بجای این خانه برای آدم نازل نشده؟ و در هنگام طوفان نوح، آن قبه باسمان نرفته است؟.

و آیا آیه بیش از این دلالت دارد که این خانه از سنگ و گل ساخته شده، و سازنده‏اش ابراهیم بوده؟ این مطلب چه ربطی دارد باینکه آنچه در روایات آمده درست است یا درست نیست؟ بله تنها اشکالی که در این روایات هست اینست که خیلی با طبع آقا نمی‏سازد، و با سلیقه و رأی او جور نیست، آنهم سلیقه و رأیی که ناشی از تعصب مذهبی است، مذهبی که حقایق معنوی مربوط به انبیاء را قبول ندارد، و نمی‏پذیرد که ظواهر دینی متکی بر اصول و ریشه‏هائی معنوی باشد.

و یا ناشی از تقلید کورکورانه، و دنبال روی بدون اراده از علوم طبیعی است، که در این عصر همه چیز را زیر پا نهاده، حکم می‏کند بر اینکه همانطور که باید هر حادثه از حوادث طبیعی را معلول علتی مادی و طبیعی بدانیم، امور معنوی مربوط به آن حادثه از قبیل تعلیمات اجتماعی را هم باید به یک علتی مادی، و یا چیزیکه بالأخره به ماده برگردد مستند کنیم، برای اینکه در تمامی شئون حوادث مادی، حاکم همان ماده است.

در حالیکه این تقلید صحیح نیست، و وظیفه یک دانشمند این است که این قدر تدبر داشته باشد، که علوم طبیعی تنها می‏تواند از خواص ماده و ترکیب‏های آن، و ارتباطی که آثار طبیعی با موضوعاتش دارد، بحث کند، که این ارتباط طبیعی چگونه است؟.

و همچنین وظیفه علوم اجتماعی تنها این است که از روابط اجتماعی که میانه حوادث اجتماعی هست بحث کند، و اما حقایق خارج از حومه ماده، و بیرون از میدان عملیات آن، حقایقی که محیط به طبیعت و خواص آنست، و همچنین ارتباط معنوی و غیر مادی آن با حوادث عالم، و اینکه آن حقایق چه ارتباطی با عالم محسوس ما دارد؟ وظیفه علوم طبیعی و اجتماعی نیست، و این علوم نباید در آن مسائل مداخله کند، و به لا و نعم در آنها سخنی بگوید.

در مسئله مورد بحث علوم طبیعی تنها می‏تواند بگوید: خانه‏ایکه در عالم طبیعت فرض شود، ناگزیر محتاج باین است که اجزائی از گل و سنگ، و سازنده داشته باشد، که با حرکات و اعمال خود آن سنگ‏ها و گل‏ها را بصورت خانه‏ای در آورد، و یا بحث کند که چگونه فلان حجره از سنگ‏های سیاه ساخته شد.

همچنانکه علوم اجتماعی تنها می‏تواند حوادث اجتماعیه‏ای که نتیجه‏اش بنای کعبه بدست ابراهیم است معلوم کند، و آن حوادث عبارتست از تاریخ زنده او، و زندگی هاجر و اسماعیل، و تاریخ سرزمین تهامه، و توطن جرهم در مکه، و جزئیاتی دیگر.

و اما اینکه این سنگ یعنی حجر الاسود مثلا چه نسبتی با بهشت یا دوزخ موعود دارد؟ بررسی آن وظیفه این علوم نیست، و نمی‏تواند سخنانی را که دیگران در این باره گفته‏اند، و یا خواهند گفت، انکار کند، و قرآن کریم در باره این سنگ و سنگهای دیگر، و هر موجود دیگر فرموده: همه از ناحیه قرارگاهی که نزد خدا داشته‏اند نازل شده‏اند، و دوباره به سوی او برمی‏گردند، بعضی به سوی بهشت او، و بعضی به سوی دوزخش، و باز همین قرآن ناطق است به اینکه اعمال به سوی خدا صعود می‏کند، و به سوی اویش می‏برند، و به او می‏رسد.

با اینکه اعمال از جنس حرکات و اوضاع طبیعی هستند، و این معنا که چند حرکت، یک عمل را تشکیل می‏دهد، و اجتماع برای آن عمل اعتباری قائل میشود و گر نه عمل بودن یک عمل، امری تکوینی و حقیقتی خارجی نیست، آنچه در خارج حقیقت دارد، همان حرکات است (مثلا نماز که در خارج یک عمل عبادتی شمرده می‏شود، عبارت است از چند حرکت بدنی، و زبانی، که وقتی با هم ترکیب می‏شود، نامش را نماز می‏گزاریم)، با این حال قرآن می‏فرماید: عمل شما را بسوی خدا بالا می‏برند: (الیه یصعد الکلم الطیب، و العمل الصالح یرفعه، کلمه طیب بسوی خدا بالا می‏رود، و عمل صالح آن را تقویت میکند) و آیه‏ای دیگر آن را معنا نموده، می‏فرماید: (و لکن یناله التقوی منکم، گوشت قربانی شما، بخدا نمی‏رسد، و لکن تقوای شما باو می‏رسد)، و تقوی یا خود فعل است، و یا صفتی است که از فعل حاصل می‏شود.

پس کسیکه می‏خواهد در باره معارف دینی بحث کند، باید در اینگونه آیات تدبر کند، و بفهمد که معارف دینی بطور مستقیم هیچ ربطی به طبیعیات و اجتماعیات از آن نظر که طبیعی و اجتماعی است، ندارد بلکه اتکاء و اعتمادش همه بر حقایق و معانی مافوق طبیعت و اجتماع است.

و اما اینکه گفت: (شرافت انبیاء و معابد و هر امری که منسوب به انبیاء است مانند بیت و حجر الاسود، از قبیل شرافت ظاهری نیست، بلکه شرافتی است معنوی که از تفضیل الهی ناشی شده است) سخنی است حق، و لکن این را هم باید متوجه میشد، که همین سخن حقیقتی دارد، آن حقیقت چیست؟ و آن امر معنوی که در زیر این شرافت هست کدام است؟ اگر از آن معانی باشد که احتیاجات اجتماعی هر یک را برای موضوع و ماده‏اش معین می‏کند، از قبیل ریاست، و فرماندهی در انسانها، و ارزش و گرانی قیمت، در مثل طلا و نقره، و احترام پدر و مادر و محترم شمردن قوانین و نوامیس، که معانیش در خارج وجود ندارد، بلکه اعتباریاتی است که اجتماعات بخاطر ضرورت احتیاجات دنیوی معتبر شمرده، در بیرون از وهم و اعتبار اجتماعی اثری از آن دیده نمیشود.

و این هم پر واضح است که احتیاج کذائی در همان عالم اجتماع وجود دارد، و از آن عالم پا فراتر نمی‏گذارد، چون گفتیم: احتیاج مولود اجتماع است، تا چه رسد باینکه سر از ساحت مقدس خدای (عز سلطانه) در آورد، و خدا را هم محتاج بدان حاجت کند.

خوب، اگر بنا شد شرافت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از باب همین شرافتهای اعتباری باشد، چه مانعی دارد که یک خانه و یا سنگی هم به همین شرافت مشرف گردد.

و اگر شرافت نامبرده از معانی حقیقی و واقعی، و نظیر شرافت نور بر ظلمت، و علم بر جهل، و عقل بر سفاهت باشد، بطوریکه حقیقت وجود رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مثلا غیر حقیقت وجود دیگران باشد، هر چند که ما با حواس ظاهری خود آنرا درک نکنیم، که حقیقت مطلب هم از این قرار است، چون لایق به ساحت قدس ربوبی همین است، که فعل او و حکم او را حمل بر حقیقت کنیم، نه اعتبار، همچنانکه خودش فرمود! (و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین، و ما خلقناهما الا بالحق، و لکن اکثرهم لا یعلمون، ما آسمانها و زمین و ما بین آن دو را که می‏آفریدیم، بازی نمیکردیم، و ما آندو را جز به حق نیافریدیم، ولی بیشتر مردم نمیدانند)، که انشاء الله بیانش خواهد آمد.

در اینصورت برگشت شرافت آنجناب به یک نسبتی حقیقی و معنوی با ماوراء الطبیعه خواهد بود، نه صرف شرافتی مادی، و وقتی چنین شرافتی بنحوی در انبیاء ممکن باشد، چه مانعی دارد که در غیر انبیاء از قبیل خانه و سنگ و امثال آن نیز پیدا شود؟ و دلیلی که این شرافت را بیان می‏کند بخاطر انس ذهنی که اهل اجتماع باصطلاحات اجتماعی خود دارند، ظاهر در شرافت‏های اعتباری و معروف باشد.

راستی چقدر خوب بود می‏فهمیدیم این آقایان با آیاتی که در خصوص زینت‏های بهشتی و تشرف اهل بهشت به طلا و نقره سخن میگوید، چه معامله میکنند؟ با اینکه طلا و نقره دو فلز هستند، که به غیر از گرانی قیمت که ناشی از کمیابی آنها است؟ هیچ شرافتی ندارند؟ از ایشان می‏پرسیم: منظور از احترام و تشریف اهل بهشت بوسیله طلا و نقره چیست؟ و داشتن طلا و نقره و ثروتمند بودن در بهشت چه اثری دارد؟ با اینکه گفتیم اعتبار مالی تنها در ظرف اجتماع معنا دارد، و در بیرون از این ظرف اصلا معنا ندارد، آیا برای این گونه بیانات الهی، و ظواهر دینی وجهی به غیر این هست، که بگوئیم این ظواهر پرده‏هائی است، که بر روی اسراری انداخته‏اند؟ خوب، اگر وجه همین است (که بغیر اینهم نمی‏تواند باشد)، پس چرا اینگونه بیانات را در باره نشئه آخرت جائز بدانیم، ولی نظیر آنرا در بعضی از مسائل دنیائی جائز ندانیم؟.

و در تفسیر عیاشی از زبیری از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آمده که گفت: به حضرتش عرضه داشتم: بفرمائید ببینم امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) چه کسانی هستند؟ فرمود: امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خصوص بنی هاشمند، عرضه داشتم: چه دلیلی بر این معنا هست که امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) تنها اهل بیت اویند، نه دیگران؟ فرمود: قول خدای تعالی که فرموده: (و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل، ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم، ربنا و اجعلنا مسلمین لک، و من ذریتنا امة مسلمة لک، و ارنا مناسکنا، و تب علینا انک انت التواب الرحیم)، که وقتی خدای تعالی این دعای ابراهیم و اسماعیل را مستجاب کرد، و از ذریه او امتی مسلمان پدید آورد، و در آن ذریه، رسولی از ایشان، یعنی از همین امت مبعوث کرد، که آیات او را برای آنان تلاوت کند، و ایشان را تزکیه نموده، کتاب و حکمتشان بیاموزد.

و نیز بعد از آنکه ابراهیم دعای اولش را به دعای دیگر وصل کرد، و از خدا برای امت، طهارت از شرک و از پرستش بت‏ها درخواست نمود، تا در نتیجه، امر آن رسول در میانه امت نافذ، و مؤثر واقع شود، و امت از غیر او پیروی نکنند و گفت: (و اجنبنی و بنی أن نعبد الاصنام، رب انهن اضللن کثیرا من الناس، فمن تبعنی فانه منی، و من عصانی فانک غفور رحیم).

لذا از اینجا می‏فهمیم آن امامان و آن امت مسلمان، که محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در میان آنان مبعوث شده، به غیر از ذریه ابراهیم نیستند، چون ابراهیم درخواست کرد که خدایا (مرا و فرزندانم را از اینکه اصنام را بپرستیم دور بدار).

مؤلف: استدلال امام (علیه‏السلام‏) در نهایت درجه روشنی است، برای اینکه ابراهیم از خدا خواست تا امت مسلمه‏ای در میانه ذریه‏اش باو عطا کند، و از ذیل دعایش که گفت: (پروردگارا در میانه آن امت که از ذریه من هستند رسولی مبعوث کن)، فهمیده می‏شود که این امت مسلمان همانا امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، اما نه امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بمعنای کسانیکه محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بسوی آنان مبعوث شده، و نه امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بمعنای آن کسانیکه بوی ایمان آوردند، چون این دو معنای از امت، معنائی است اعم از ذریه ابراهیم و اسماعیل، بلکه امت مسلمی است که از ذریه ابراهیم باشد.

از سوی دیگر ابراهیم از پروردگارش درخواست می‏کند که ذریه‏اش را از شرک و ضلالت دور بدارد، و این همان عصمت است، و چون می‏دانیم که همه ذریه ابراهیم معصوم نبودند، زیرا ذریه او عبارت بودند از تمامی عرب مصر و یا خصوص قریش، که مردمی گمراه و مشرک بودند، پس می‏فهمیم منظورش از فرزندان من (بنی) خصوص اهل عصمت از ذریه است، که عبارتند از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و عترت طاهرینش (علیهم‏السلام‏)، پس امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم تنها همینها هستند، که در دعای ابراهیم منظور بودند.

و شاید همین نکته باعث شده که در دعای دوم بجای ذریه کلمه بنین را بیاورد، مؤید این احتمال جمله: (فمن تبعنی فانه منی، و من عصانی فانک غفور رحیم) الخ است چون بر سر این جمله فای تفریع و نتیجه را آورده، و با آوردن آن پیروانش را جزئی از خودش خوانده، و از دیگران ساکت شده، کانه خواسته است بگوید: آنها که مرا پیروی نکنند، با من هیچ ارتباطی ندارند و من آنها را نمی‏شناسم، (دقت کنید).

و اینکه امام فرمود: (پس از خدا برای آنان تطهیر از شرک و بت‏پرستی درخواست کرد) الخ، هر چند که تنها تطهیر از بت‏پرستی را خواست، و لیکن از آنجا که بت‏پرستی را به ضلالت تعلیل کرد، و گفت: (چون شرک و بت‏پرستی ضلالت است)، لذا امام (علیه‏السلام‏) تطهیر از معاصی را هم اضافه کرد، چون به بیانی که در آیه: (صراط الذین انعمت علیهم).

گذشت، هر معصیتی شرک است.

و اینکه امام (علیه‏السلام‏) فرمود: (این دلالت دارد بر اینکه ائمه و امت مسلمان) الخ، معنایش این است که آیه دلالت دارد که امام و امت یکی است، و به بیانی که گذشت این ائمه و امت از ذریه ابراهیم‏اند.

در اینجا اگر بگوئی: در صورتیکه مراد به امت در این آیات و نظائر آن، مانند آیه: (کنتم خیر امة اخرجت للناس)، تنها عده‏ای معدود از امت باشند، و کلمه نامبرده شامل حال بقیه نشود، لازم می‏آید بدون جهتی مصحح، و بدون قرینه‏ای مجوز، کلام خدا را حمل بر مجاز کنیم علاوه بر این که بطور کلی خطاب‏های قرآن متوجه به عموم مردمی است که به پیامبر اسلام ایمان آورده‏اند، و این مطلب آنقدر روشن و بدیهی است، که هیچ احتیاج به استدلال ندارد.

در پاسخ می‏گوئیم: اطلاق کلمه امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در عموم مردمی که بدعوت آنجناب ایمان آورده‏اند، اطلاقی است نو ظهور، و مستحدث، باین معنا که بعد از نازل شدن قرآن و انتشار دعوت اسلام این استعمال شایع شد، و از هر کس میپرسیدی از امت که هستی؟ میگفت: از امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هستم و گر نه از نظر لغت کلمه امت بمعنای قوم است، همچنانکه در آیه: (علی امم ممن معک و امم سنمتعهم)، به همین معنا است حتی در بعضی موارد بر یک نفر هم اطلاق می‏شود، مانند آیه شریفه: (ان ابراهیم کان امة قانتا لله، ابراهیم امتی بود عبادتگر برای خدا).

بنا بر این پس معنای کلمه، از نظر عمومیت و وسعت، و خصوصیت و ضیق، تابع موردی است که لفظ (امت) در آن استعمال می‏شود، یا تابع معنائی است که گوینده از لفظ اراده کرده است.

پس کلمه نامبرده در آیه مورد بحث که می‏فرماید: (ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، با در نظر داشتن مقام آن که گفتیم مقام دعا است، با بیانی که گذشت، جز به معنای عده معدودی از آنان که برسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ایمان آوردند نمی‏تواند باشد، و همچنین در آیه‏ایکه شما آوردید.

یعنی آیه: (کنتم خیر امة اخرجت للناس)، که با در نظر داشتن مقامش، که مقام منت نهادن، و تنظیم و ترفیع شان امت است، بطور مسلم شامل تمامی امت اسلام نمی‏شود.

و چگونه ممکن است شامل شود؟ با اینکه در این امت فرعون‏صفتانی آمدند، و رفتند، و همیشه هستند، و نیز در میانه امت دجال‏هائی هستند، که دستشان بهیچ اثری از آثار دین نرسید، مگر آنکه آنرا محو کردند، و بهیچ ولیی از اولیاء خدا نرسید، مگر آنکه او را توهین نمودند، که انشاء الله بیان کاملش در همان آیه خواهد آمد.

پس آیه نامبرده از قبیل آیه: (و انی فضلتکم علی العالمین) است، که به بنی اسرائیل می‏فرماید: (من شما را بر عالمیان برتری دادم)، که یکی از همین بنی اسرائیل قارون است، که قطعا نمی‏توان گفت: آیه شامل او نیز می‏شود، همچنانکه کلمه (قوم من) در آیه: (و قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا، رسول گفت: ای پروردگار من، قوم من این قرآن را متروک گذاشتند)، شامل حال تمامی افراد امت نمی‏شود، بخاطر اینکه اولیاء قرآن و رجالی که (لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله، نه تجارتی آنان را از یاد خدا به خود مشغول میکند، و نه خرید و فروش) در میانه همین قوم و امت رسول هستند.

پس همانطور که گفتیم معنای کلمه امت بر حسب اختلاف موارد مختلف می‏شود، یک جا بمعنای یکنفر می‏آید، جای دیگر بمعنای عده معدودی، و جائی دیگر بمعنای همه کسانی که به یک دین ایمان آورده‏اند، مانند مورد: (تلک امة قد خلت، لها ما کسبت، و لکم ما کسبتم، آنان امتی بودند که گذشتند، و بانچه کردند رسیدند شما نیز بان سرنوشتی خواهید رسید که خودتان برای خود معین کرده‏اید) که خطاب در آن متوجه به تمامی امت است، یعنی کسانی که به رسول اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ایمان آوردند، و یا بگو به همه کسانیکه رسول اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بسوی آنان مبعوث شده است.

 

بحث علمی

وقتی به داستان ابراهیم (علیه‏السلام‏) مراجعه می‏کنیم، که زن و فرزند خود را (از موطن اصلی) حرکت می‏دهد، و به سرزمین مکه می‏آورد، و در آنجا اسکان می‏دهد، و نیز بماجرائیکه بعد از این اسکان پیشامد میکند، تا آنجا که مامور قربانی کردن اسماعیل می‏شود، و از جانب خدای تعالی عوضی، بجای اسماعیل قربانی می‏گردد، و سپس خانه کعبه را بنا میکند.

می‏بینیم که این سرگذشت یک دوره کامل از سیر عبودیت را در بر دارد، حرکتی که از نفس بنده آغاز گشته، به قرب خدا منتهی می‏شود، یا به عبارتی از سرزمینی دور آغاز گشته، به حظیره قرب رب العالمین ختم می‏گردد، از زینت‏های دنیا و لذائذ آن آرزوهای دروغینش، از جاه، و مال، و زمان و اولاد، چشم می‏پوشد، و چون دیوها، در مسیر وی با وساوس خود منجلابی می‏سازند، او آنچنان راه می‏رود، که پایش بان منجلاب فرو نرود، و چون (آن دایه‏های از مادر مهربانتر با دلسوزیهای مصنوعی خود) می‏خواهند خلوص و صفای بندگی و علاقه بدان و توجه به سوی مقام پروردگار و دار کبریائی را در دل وی مکدر سازند، آنچنان سریع گام برمی‏دارد، که شیطانها به گردش نمی‏رسند.

پس در حقیقت سرگذشت آنجناب وقایعی بظاهر متفرق است، که در واقع زنجیروار بهم میپیوندد و یک داستانی تاریخی درست می‏کند، که این داستان از سیر عبودی ابراهیم حکایت میکند، سیری که از بنده‏ای بسوی خدا آغاز می‏گردد، سیری که سر تا سرش ادب است، ادب در سیر، ادب در طلب، ادب در حضور، ادب در همه مراسم حب و عشق و اخلاص، که آدمی هر قدر بیشتر در آن تدبر و دقت کند، این آداب را روشن‏تر و درخشنده‏تر می‏بیند.

در پایان این راه، از طرف خدای سبحان مامور می‏شود، برای مردم عمل حج را تشریع کند، که قرآن این فرمان را چنین حکایت میکند: (و اذن فی الناس بالحج یاتوک رجالا، و علی کل ضامر یاتین من کل فج عمیق، در میانه مردم بحج اعلام کن، تا پیادگان و سواره بر مرکب‏های لاغر از هر ناحیه دور بیایند).

چیزیکه هست خصوصیاتی را که آنجناب در عمل حج تشریع کرده، برای ما نا معلوم است، ولی این عمل همچنان در میانه عرب جاهلیت یک شعار دینی بود، تا آنکه پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مبعوث شد، و احکامی در آن تشریع کرد، که نسبت به آنچه ابراهیم (علیه‏السلام‏) تشریع کرده بود، مخالفتی نداشت، بلکه در حقیقت مکمل آن بود، و این را ما از اینجا می‏گوئیم که خدای تعالی بطور کلی اسلام و احکام آن را ملت ابراهیم خوانده، می‏فرماید: (قل اننی هدانی ربی الی صراط مستقیم، دینا قیما ملة ابراهیم حنیفا، بگو پروردگارم مرا به سوی صراط مستقیم هدایت کرده دینی استوار که ملت ابراهیم و معتدل است).

و نیز فرموده: (شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا، و الذی أوحینا الیک، و ما وصینا به ابراهیم، و موسی، و عیسی، برای شما از دین همان را تشریع کرد، که نوح و ابراهیم و موسی و عیسی را نیز بدان سفارش کرده بود باضافه احکامی که مخصوص تو وحی کردیم).

و بهر حال آنچه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از مناسک حج تشریع فرمود، یعنی احرام بستن از میقات، و توقف در عرفات، و بسر بردن شبی در مشعر، و قربانی، و سنگ انداختن به سه جمره، و سعی میانه صفا و مروه، و طواف بر دور کعبه، و نماز در مقام، هر یک به یکی از گوشه‏های سفر ابراهیم بمکه اشاره دارد، و مواقف و مشاهد او و خانواده‏اش را مجسم میسازد، و براستی چه مواقفی، و چه مشاهدی، که چقدر پاک و الهی بود؟! مواقفی که راهنمایش بسوی آن مواقف، جذبه ربوبیت، و سایقش ذلت عبودیت بود.

آری عباداتی که تشریع شده (که بر همه تشریع کنندگان آن بهترین سلام باد) صورتهائی از توجه کملین از انبیاء بسوی پروردگارشان است، تمثال‏هائی است که مسیر انبیاء (علیهم‏السلام‏) را از هنگام شروع تا ختم مسیر حکایت میکند، سیری که آن حضرات بسوی مقام قرب و زلفی داشتند، همچنانکه آیه: (لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة، برای شما هم در رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) اقتدائی نیکو بود)، نیز باین معنا اشاره دارد، و می‏فهماند آنچه امت اسلام به عنوان عبادت میکند، تمثالی از سیر پیامبرشان است.

و این خود اصلی است که در اخباری که حکمت و اسرار عبادتها را بیان میکند و علت تشریع آنها را شرح می‏دهد، شواهد بسیاری بر آن دیده می‏شود، که متتبع بینا می‏خواهد تا بان شواهد وقوف و اطلاع یابد.

 (و من یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه) الخ، کلمه رغبت وقتی با لفظ (عن) متعدی شود، یعنی بگوئیم (من از فلان چیز رغبت دارم) معنای اعراض و نفرت را می‏دهد (یعنی من از فلان چیز اعراض و نفرت دارم)، و چون با لفظ (فی) متعدی شود، معنای میل و شوق را می‏دهد، (یعنی من به فلان چیز علاقه و میل دارم).

و کلمه (سفه) هم بطور متعدی می‏آید، و هم لازم، و بهمین جهت بعضی از مفسرین گفته‏اند: کلمه (نفسه) مفعول کلمه (سفه) است چون (سفه) متعدی است، ولی بعضی دیگر (سفه) را لازم گرفته‏اند، و بهمین جهت گفته‏اند: کلمه (نفسه) تمیز است، نه مفعول، و به هر حال معنای جمله اینست که اعراض از ملت و کیش ابراهیم از حماقت نفس است، و ناشی از تشخیص ندادن اموری است که نافع بحال نفس است، از اموری که مضر بحال آنست، و از این آیه معنای روایت معروف (ان العقل ما عبد به الرحمن، عقل چیزی است که با آن رحمان عبادت شود) استفاده می‏شود.

(و لقد اصطفیناه فی الدنیا) الخ، کلمه (اصطفاء) به معنای گرفتن چکیده و خالص هر چیز است، بطوریکه بعد از اختلاط آن با چیزهای دیگر از آنها جدا شود، و این کلمه وقتی با مقامات ولایت ملاحظه شود، منطبق بر خلوص عبودیت میشود، و خلاصه اصطفاء در این مقام این است که، بنده در تمامی شئونش به مقتضای مملوکیتش و عبودیتش رفتار کند، یعنی برای پروردگارش تسلیم صرف باشد، و این معنا با همان عمل به دین در جمیع شئون تحقق می‏یابد، برای اینکه دین چیز دیگری نیست، همان مواد عبودیت در امور دنیا و آخرت است، دین نیز میگوید: بنده باید در تمامی امورش تسلیم رضای خدا باشد، همچنانکه در آیه: (ان الدین عند الله الاسلام) نیز دین را همان تسلیم خدا شدن معرفی کرده است.

پس معلوم شد که مقام اصطفاء عینا همان مقام اسلام است، و شاهد بر آن آیه: (اذ قال له ربه: اسلم قال: اسلمت لرب العالمین) است، که از ظاهرش بر می‏آید ظرف (اذ - زمانیکه) متعلق است بجمله (اصطفیناه) در نتیجه معنا چنین میشود اصطفاء ابراهیم در زمانی بود که پروردگارش به او گفت: اسلام آور، و او هم برای خدای رب العالمین اسلام آورد پس جمله: (اذ قال له ربه: اسلم قال: اسلمت لرب العالمین)، بمنزله تفسیری است برای جمله: (اصطفیناه) الخ.

و در این آیه التفاتی از تکلم بسوی غیبت بکار رفته، برای اینکه در ابتداء فرمود: (ما او را اصطفاء کردیم)، و بعد می‏فرماید: (چون پروردگارش بدو گفت)، با اینکه جا داشت بفرماید: (و چون بدو گفتیم)، و التفات دیگری از خطاب بسوی غیبت بکار رفته، برای اینکه کلام ابراهیم را اینطور حکایت می‏کند، که گفت: (من اسلام آوردم برای رب العالمین) با اینکه جا داشت بگوید: (پروردگارا من اسلام آوردم برای تو).

حال ببینیم چه نکته‏ای باعث این دو التفات شده؟ اما التفات اولی نکته‏اش اینستکه خواسته است اشاره کند باینکه آنچه پروردگار باو فرموده، سری بوده که پروردگارش با او در میان نهاده، و در مقامی نهاده که مقام خلوت بوده، چون همیشه میانه شنونده و گوینده یک اتصالی هست، که وقتی گوینده غایب میشود آن اتصال بهم میخورد، و مخاطب از آن مقامی که داشت در حقیقت بریده میشود و یا به عبارتی در حقیقت میانه او و گوینده، و سخنی که با وی در میان داشت، پرده‏ای می‏افتد، و بهمین جهت خدایتعالی وقتی قصه را برای پیامبر اسلام حکایت می‏کند می‏فرماید (و چون پروردگارش باو گفت چنین و چنان) تا برساند آنچه گفته از اسراری بوده که جای گفتگویش مقام انس خلوت است.

و اما نکته التفات دومی، این است که همان جمله: (و چون پروردگارش به او گفت)، هر چند از یک لطف خاصی حکایت می‏کند، که مقتضایش آزادی ابراهیم در گفتگو است، و لیکن از آنجا که ابراهیم (علیه‏السلام‏) هر چه باشد بالأخره بنده است، و طبع بنده ذلت و تواضع است، لذا ایجاب می‏کند که خود را در این مقام آزاد و رها نبیند، بلکه در عوض ادب حضور را مراعات کند، چون در غیر اینصورت در حقیقت خود را مختص بمقام قرب، و متشرف بحظیره انس حساب کرده، در حالیکه ادب بندگی اقتضاء میکند او در همان حال هم خود را یکی از بندگان ذلیل و مربوب ببیند، و در برابر کسی اظهار ذلت کند، که تمامی عالمیان در برابرش تسلیم هستند، پس نباید می‏گفت: (اسلمت لک، من تسلیم توام) بلکه باید می‏گفت: (اسلمت لرب العالمین، تسلیم آنم که همه عالم مربوب و تسلیم اویند).

خوب بحمد الله وجه این دو التفات را فهمیدیم، حال ببینیم کلمه (اسلمت) چه معنا دارد؟ اصولا کلمه (اسلام) که باب افعال است، و کلمه (تسلیم) که باب تفعیل است، و کلمه (استسلام) که باب استفعال است، هر سه یک معنا را می‏دهند، و آن این است که کسی و یا چیزی در برابر کس دیگر حالتی داشته باشد که هرگز او را نافرمانی نکند، و او را از خود دور نسازد، این حالت اسلام و تسلیم و استسلام است، همچنانکه در قرآن کریم آمده: (بلی من اسلم وجهه لله، آری کسیکه روی دل تسلیم برای خدا کند)، و نیز فرموده: (انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفا، من روی دل، متوجه بسوی آنکس میکنم که آسمانها و زمین را بیافرید توجهی معتدلانه).

و وجه هر چیز عبارت از آنطرف آن چیز است که روبروی تو قرار دارد، ولی بالنسبه به خدای تعالی وجه هر چیز تمامی وجود آنست، برای اینکه چیزی برای خدا پشت و رو ندارد، پس اسلام انسان برای خدای تعالی وصف رام بودن و پذیرش انسان است، نسبت بهر سرنوشتی که از ناحیه خدای سبحان برایش تنظیم می‏شود، چه سرنوشت تکوینی، از قدر و قضاء و چه تشریعی از اوامر و نواهی و غیر آن، و به همین جهت میتوان گفت: مراتب تسلیم بر حسب شدت و ضعف وارده بر انسان و آسانی و سختی پیش آمدها، مختلف می‏شود، آنکه در برابر پیش‏آمدهای ناگوارتر و تکالیف دشوارتر تسلیم می‏شود، اسلامش قوی‏تر است، از اسلام آن کس که در برابر ناگواری‏ها و تکالیف آسانتری تسلیم می‏شود، پس بنا بر این اسلام دارای مراتبی است.

 

مرتبه اول اسلام

مرتبه اول از اسلام پذیرفتن ظواهر اوامر و نواهی خدا است، به اینکه با زبان، شهادتین را بگوید، چه اینکه موافق با قلبش هم باشد، و چه نباشد، که در این باره خدای تعالی فرموده: (قالت الاعراب: آمنا، قل: لم تومنوا، و لکن قولوا: أسلمنا، و لما یدخل الایمان فی قلوبکم، اعراب گفتند: ما ایمان آوردیم بگو: هنوز ایمان نیاورده‏اید، و لکن بگوئید: اسلام آوردیم، چون هنوز ایمان داخل در قلبتان نشده).

در مقابل اسلام باین معنا اولین مراتب ایمان قرار دارد، و آن عبارتست از اذعان و باور قلبی بمضمون اجمالی شهادتین، که لازمه‏اش عمل به غالب فروع است.

 

مرتبه دوم

مرتبه دوم از اسلام دنباله و لازمه همان ایمان قلبی است که، در مقابل مرتبه اول اسلام قرار داشت، یعنی تسلیم و انقیاد قلبی نسبت به نوع اعتقادات حقه تفصیلی و اعمال صالحه‏ای که از توابع آن است، هر چند که در بعضی موارد تخطی شود، و خلاصه کلام این که داشتن این مرحله منافاتی با ارتکاب بعضی گناهان ندارد، و خدای تعالی در باره این مرحله از اسلام می‏فرماید: (الذین آمنوا بایاتنا، و کانوا مسلمین، آنانکه به آیات ما ایمان آوردند، و مسلمان بودند).

و نیز می‏فرماید: (یا ایها الذین آمنوا، ادخلوا فی السلم کافة، ای کسانیکه ایمان آوردید، همگی داخل در سلم شوید).

پس به حکم این آیه یک مرتبه از اسلام هست که بعد از ایمان پیدا می‏شود، چون می‏فرماید: ای کسانیکه ایمان آوردید! داخل در سلم شوید، پس معلوم می‏شود این اسلام غیر اسلام مرتبه اول است، که قبل از ایمان بود، و آنگاه در مقابل این اسلام مرتبه دوم از ایمان قرار دارد، و آن عبارتست از اعتقاد تفصیلی به حقایق دینی که خدای تعالی در باره‏اش می‏فرماید: (انما المؤمنون، الذین آمنوا بالله و رسوله، ثم لم یرتابوا، و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله، اولئک هم الصادقون، مؤمنان تنها آنهایند که بخدا و رسولش ایمان آورده، و سپس تردید نکردند، و با اموال و نفوس خود در راه خدا جهاد نمودند، اینها همانها هستند که در دعوی خود صادقند).

و نیز فرموده: (یا ایها الذین آمنوا، هل ادلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب الیم؟ تؤمنون بالله و رسوله، و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم، ای کسانی که ایمان آوردید، آیا می‏خواهید شما را به تجارتی راهنمائی کنم که از عذاب دردناک نجاتتان دهد؟ آن اینست که بخدا و رسولش ایمان آورید، و در راه خدا با اموال و نفوس خود جهاد کنید).

که در این دو آیه دارندگان ایمان را، باز به داشتن ایمان ارشاد می‏کند، پس معلوم می‏شود ایمان دومشان غیر ایمان اول است.

 

مرتبه سوم

مرتبه سوم از اسلام دنباله و لازمه همان مرتبه دوم ایمان است، چون نفس آدمی وقتی با ایمان نامبرده انس گرفت، و متخلق باخلاق آن شد، خود بخود سایر قوای منافی با آن، از قبیل قوای بهیمی، و سبعی، برای نفس رام و منقاد میشود و سخن کوتاه، آن قوائی که متمایل به هوس‏های دنیائی، و زینت‏های فانی و ناپایدارش می‏شوند، رام نفس گشته، نفس باسانی می‏تواند از سرکشی آنها جلوگیری کند، اینجاست که آدمی آنچنان خدا را بندگی می‏کند، که گوئی او را می‏بیند، آری او اگر خدا را نمی‏بیند، باری، این باور و یقین را دارد که خدا او را می‏بیند، چنین کسی دیگر در باطن و سر خود هیچ نیروی سرکشی که مطیع امر و نهی خدا نباشد، و یا از قضا و قدر خدا بخشم آید، نمی‏بیند، و سراپای وجودش تسلیم خدا می‏شود.

در باره این اسلام است که خدای تعالی می‏فرماید: (فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم، ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت، و یسلموا تسلیما، نه به پروردگارت سوگند ایمان نمی‏آورند: (یعنی ایمانشان کامل نمی‏شود) مگر وقتی که هم در اختلافاتی که بینشان پدید می‏آید تو را حکم کنند، و هم وقتی حکمی راندی در دل هیچگونه ناراحتی از حکم تو احساس نکنند، و به تمام معنا تسلیم شوند).

این اسلام در مرتبه سوم است که در مقابلش ایمان مرتبه سوم قرار دارد، و آن ایمانی است که آیات: (قد افلح المؤمنون تا آیه و الذین هم عن اللغو معرضون).

و نیز آیه (اذ قال له ربه اسلم قال: اسلمت لرب العالمین) و آیاتی دیگر بان اشاره می‏کند، و ای بسا بعضی از مفسرین، که این دو مرتبه را یعنی دوم و سوم را یک مرتبه شمرده‏اند.

و اخلاق فاضله از رضا و تسلیم و سوداگری با خدا و صبر در خواسته خدا، و زهد به تمام معنا، و تقوی، و حب و بغض به خاطر خدا، همه از لوازم این مرتبه از ایمان است.

 

مرتبه چهارم از اسلام

مرتبه چهارم از اسلام دنباله و لازمه همان مرحله سوم از ایمان است، چون انسانی که در مرتبه قبلی بود، حال او در برابر پروردگارش حال عبد مملوک است در باره مولای مالکش، یعنی دائما مشغول انجام وظیفه عبودیت است، آنهم بطور شایسته، و عبودیت شایسته همان تسلیم صرف بودن در برابر اراده مولی و محبوب او و رضای او است.

همه اینها مربوط بعبودیت در برابر مالک عرفی و بشری است، و این عبودیت در ملک خدای رب العالمین عظیم‏تر و باز عظیم‏تر از آنست، برای اینکه ملک خدا حقیقت ملک است، که در برابرش هیچ موجودی از موجودات استقلال ندارد، نه استقلال ذاتی، نه صفتی، نه عملی، آری ملکیتی که لایق کبریائی خدای جلت کبریاؤه است این ملکیت است.

پس انسان در حالیکه در مرتبه سابق از اسلام و تسلیم هست، ای بسا که عنایت ربانی شامل حالش گشته، این معنا برایش مشهود شود که ملک تنها برای خداست، و غیر خدا هیچ چیزی نه مالک خویش است، و نه مالک چیز دیگر، مگر آنکه خدا تملیکش کرده باشد، پس ربی هم سوای او ندارد، و این معنائی است موهبتی، و افاضه‏ای است الهی، که دیگر خواست انسان در بدست آوردنش دخالتی ندارد، و ای بسا که جمله (ربنا و اجعلنا مسلمین لک، و من ذریتنا امة مسلمة لک، و ارنا مناسکنا) الخ اشاره به همین مرتبه از اسلام باشد، چون ظهور جمله: (اذ قال له ربه: اسلم قال: اسلمت لرب العالمین) الخ ظاهر در این است که امر (اسلم) امر تشریفی باشد، نه تکوینی، و ابراهیم (علیه‏السلام‏) دعوت پروردگار خود را اجابت نمود، تا باختیار خود تسلیم خدا شده باشد و این هم مسلم است که امر نامبرده از اوامری بوده که در ابتداء کار ابراهیم متوجه او شده پس اینکه در اواخر عمرش از خدای تعالی برای خودش و فرزندش اسماعیل تقاضای اسلام و دستورات عبادت میکند چیزی را تقاضا کرده که دیگر باختیار خود او نبوده و کسی نمی‏تواند با اختیار خود آن قسم اسلام را تحصیل کند.

و یا درخواست ثبات بر امری بوده که باز ثابت بودنش باختیار خودش نبوده پس اسلامی که در این آیه درخواست کرده، اسلام مرتبه چهارم بوده، و در برابر این مرتبه از اسلام، مرتبه چهارم از ایمان قرار دارد، و آن عبارت از این است که این حالت، تمامی وجود آدمی را فرا بگیرد، که خدایتعالی در باره این مرتبه از ایمان می‏فرماید: (الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم، و لا هم یحزنون، الذین آمنوا، و کانوا یتقون، آگاه باش، که اولیاء خدا نه خوفی بر آنان هست، و نه اندوهناک میشوند، کسانیکه ایمان آوردند، و از پیش همواره ملازم با تقوی بودند).

چون مؤمنینی که در این آیه ذکر شده‏اند، باید این یقین را داشته باشند، که غیر از خدا هیچکس از خود استقلالی ندارد، و هیچ سببی تاثیر و سببیت ندارد مگر باذن خدا، وقتی چنین یقینی برای کسی دست داد، دیگر از هیچ پیشامد ناگواری ناراحت و اندوهناک نمی‏شود، و از هیچ محذوری که احتمالش را بدهد نمی‏ترسد، این است معنای اینکه فرمود: (نه خوفی بر آنان هست، و نه اندوهناک میشوند)، و گر نه معنا ندارد که انسان حالتی پیدا کند که از هیچ چیز نترسد، و هیچ پیشامدی اندوهناکش نسازد، پس این همان ایمان مرتبه چهارم است، که در قلب کسانی پیدا میشود، که دارای اسلام مرتبه چهارم باشند، (دقت فرمائید).

(و انه فی الآخرة لمن الصالحین)، کلمه (صلاح) بوجهی بمعنای لیاقت است، که چه بسا در کلام خدا بعمل انسان منسوب میشود، و از آن جمله می‏فرماید): (فلیعمل عملا صالحا)، و چه بسا که بخود انسان منسوب میشود، از آن جمله می‏فرماید: (و انکحوا الایامی منکم و الصالحین من عبادکم و امائکم، دختران عزب خود را شوهر دهید، و نیز صالحان از غلام و کنیز خود را).

و صلاحیت عمل هر چند در قرآن کریم بیان نشده که چیست؟ و لیکن آثاری را که برای آن ذکر کرده معنای آنرا روشن میسازد.

از جمله آثاریکه برای آن معرفی کرده، اینستکه عمل صالح آن عملی است که شایستگی برای درگاه خدایتعالی داشته باشد، و در این باره فرموده: (صبروا ابتغاء وجه ربهم، بمنظور بدست آوردن وجه پروردگارشان صبر کردند)، و نیز فرموده: (و ما تنفقون الا ابتغاء وجه الله، و انفاق نمی‏کنید مگر بخاطر خدا).

اثر دیگر آن را این دانسته، که صلاحیت برای ثواب دادن در مقابلش دارد، و در این باره فرموده: (ثواب الله خیر لمن آمن و عمل صالحا ثواب خدا بهتر است برای کسی که ایمان آورد و عمل صالح کند).

اثر دیگرش این است که عمل صالح کلمه طیب را بسوی خدا بالا می‏برد، که در این باره فرموده: (الیه یصعد الکلم الطیب، و العمل الصالح یرفعه، کلمه طیب به سوی او صعود می‏کند، و عمل صالح آنرا در صعود مدد می‏دهد).

پس از این چند اثریکه بعمل صالح نسبت داده، فهمیده میشود: که صلاح عمل به معنای آمادگی و لیاقت آن برای تلبس به لباس کرامت است، و در بالا رفتن کلمه طیب بسوی خدایتعالی مدد و کمک است، همچنانکه در باره قربانی در حج فرمود: (و لکن یناله التقوی منکم، گوشت و خون قربانی به خدا نمی‏رسد، و لیکن تقوای شما به او می‏رسد) و نیز در باره همه اعمال صالحه فرموده: (کلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربک، ما کان عطاء ربک محظورا، همه‏شان را چه آنها و چه اینها را از عطاء پروردگارت مدد میدهیم، و عطای پروردگار تو جلوگیر ندارد) پس عطای خدایتعالی بمنزله صورت است و صلاح عمل بمنزله ماده است.

این بود معنای صلاح عمل، و اما معنای صلاح نفس، و صلاح ذات، ببینیم از قرآن در باره آن چه استفاده می‏کنیم؟ یکجا می‏فرماید: (و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم، من النبیین، و الصدیقین، و الشهداء و الصالحین، و حسن اولئک رفیقا، و کسیکه خدا و رسولش را اطاعت کند، اینچنین اشخاص با آن کسانی محشورند که خدا بر آنان انعام فرمود، از انبیاء، و صدیقین و شهداء و صالحین که نیکو رفقائی هستند).

جای دیگر فرموده: (و ادخلناهم فی رحمتنا، انهم من الصالحین، ما ایشان را در رحمت خود داخل کردیم بدان جهت که از صالحان بودند) و نیز از سلیمان (علیه‏السلام‏) حکایت کرده که گفت (و ادخلنی برحمتک فی عبادک الصالحین مرا برحمت خودت داخل در بندگان صالحت کن) و در جائی دیگر می‏فرماید: (و لوطا آتیناه حکما و علما - تا جمله - و ادخلناه فی رحمتنا، انه من الصالحین).

آنچه مسلم است این است که مراد از صالحین در این آیات، مطلق هر کس که صلاحیت رحمت عامه الهیه، و رحمت واسعه او را دارد، نیست، چون صلاحیت این رحمت را تمامی موجودات دارند، دیگر معنا ندارد نامبردگان در این آیات را بداشتن چنین صلاحیتی بستاید.

و نیز مراد، کسانی که صلاحیت رحمت خاص به مؤمنین را دارند، نیست، چون هر چند بحکم آیه: (و رحمتی وسعت کل شی‏ء فسا کتبها للذین یتقون، رحمت من همه چیز را فرا گرفته، و بزودی همه آنرا بکسانی اختصاص می‏دهم که پرهیز کاری داشتند).

رحمت دوم خاص است، و لکن صالحان از متقیان خصوصی‏ترند، زیرا در میانه طائفه مؤمن و متقی افراد انگشت‏شماری صالحند، پس رحمت خاص متقین نمی‏تواند آن رحمتی باشد که صالحان شایستگی آنرا دارند، و حتما باید رحمتی مهم‏تر از آن باشد.

و این هم از قرآن کریم مسلم است، که بعضی از رحمت‏ها را خاص بعضی از افراد می‏داند، و می‏فرماید: (یختص برحمته من یشاء، خدا رحمت خود را بهر کس بخواهد اختصاص میدهد)،.

و نیز مراد از صالحین مطلق هر کسی که صلاحیت ولایت، و قرار گرفتن در تحت سرپرستی خدا را دارد، نمی‏باشد، برای اینکه هر چند این خصیصه از رحمت خاص قبلی خصوصی‏تر است، و هر چند صالحان نیز در تحت چنین ولایتی از خدا هستند، و خدا متولی امورشان هست، همچنانکه در تفسیر (اهدنا الصراط المستقیم) نیز گفتیم، و بزودی در تفسیر آیه هم خواهیم گفت، و لکن این ولایت مختص بصالحان نیست، چون در آیه نامبرده انبیاء، و صدیقین، و شهداء، را هم نام برده، که با صالحان در آن ولایت شریک هستند.

پس باید دید آن اثری که مخصوص صالحان است، و هیچکس در آن شرکت ندارد چیست؟ یک چیز می‏تواند باشد، و آن داخل کردن صالح در رحمت است که عبارتست از امنیت عمومی از عذاب، چنانکه هر دو معنا در باره بهشت آمده، یکجا فرموده: (فیدخلهم ربهم فی رحمته، پروردگارشان آنها را داخل در رحمت خود میکند)، یعنی داخل در بهشت میکند.

و جای دیگر فرموده: (یدعون فیها بکل فاکهة آمنین، در بهشت هر میوه را که بخواهند صدا می‏زنند در حالیکه ایمن هستند).

و خواننده عزیز اگر در جمله: (و ادخلناه فی رحمتنا).

و نیز در (و کلا جعلنا صالحین).

، دقت کند، که خدا در این دو مورد عمل را بشخص خودش نسبت می‏دهد، و می‏فرماید: (ما او را داخل در رحمت خود میکنیم) و نمی‏فرماید: (او داخل در رحمت ما می‏شود).

و از سوی دیگر این مطلب مسلم را هم در نظر بگیرد، که خدای تعالی همیشه و همه جا اجر و پاداش و شکرگزاری از بنده را در مقابل عمل و سعی بنده قرار داده، آنوقت می‏تواند بروشنی بفهمد که صلاح ذاتی، کرامتی است که ربطی به عمل و سعی و کوشش، و خلاصه ربطی به خواست و اراده بنده ندارد، و موهبتی نیست که آدمی از راه عمل آنرا بدست آورد، آنوقت معنای آیه: لهم ما یشاؤن فیها و لدینا مزید، آنان در بهشت هر چه بخواهند در اختیار دارند و نزد ما بیش از آنش هم هست).

را خوب می‏فهمد، و متوجه می‏شود که جمله (لهم ما یشاؤن فیها) آن پاداش‏هائی است که هر کس می‏تواند از راه عمل بدست آورد، و جمله (و لدینا مزید)، آن موهبت‏هائی است که از راه عمل نصیب کسی نمی‏شود، بلکه در برابر صلاح ذاتی اشخاص است، که انشاء الله تعالی در تفسیر سوره (ق) توضیحش خواهد آمد.

از سوی دیگر اگر خواننده عزیز در این نکته هم دقت کند، که ابراهیم چه حال و چه مقامی داشت؟ پیغمبری بود مرسل، یکی از پیغمبران اولوا العزم، و نیز دارای مقام امامت، و مقتدای عده‏ای از انبیاء و مرسلین، و به نص (و کلا جعلنا صالحین).

که ظهورش در صلاح دنیائی است، از صالحان بود، و با اینکه انبیائی پائین‏تر از وی به حکم همین آیه از صالحان بودند، مع ذلک او از خدا میخواهد که به صالحان قبل از خود ملحق شود، معلوم می‏شود که قبل از او صالحانی بوده‏اند که او پیوستن به ایشان را درخواست می‏کند، و خدا درخواستش را اجابت میکند و در چند جا از کلامش او را در آخرت ملحق بایشان می‏کند، یکجا می‏فرماید: (و لقد اصطفیناه فی الدنیا و انه فی الاخرة لمن الصالحین، او در آخرت از صالحان خواهد بود).

جای دیگر می‏فرماید: (و آتیناه اجره فی الدنیا، و انه فی الاخرة لمن الصالحین، ما پاداش او را در دنیا دادیم، و در آخرت از صالحان خواهد بود).

و در جای سوم می‏فرماید: (و آتیناه فی الدنیا حسنة، و انه فی الاخرة لمن الصالحین، ما در دنیا حسنه‏ای به او دادیم، و او در آخرت از صالحان خواهد بود).

اگر خواننده عزیز در آنچه گفتیم دقت کند، بسادگی می‏تواند بفهمد که صلاح دارای مراتبی است، که بعضی ما فوق بعض دیگر است، و آنوقت اگر از روایتی بشنود که ابراهیم (علیه‏السلام‏) از خدا می‏خواسته به محمد و آل او (علیهم‏السلام‏) ملحقش کند، دیگر هیچ استبعاد نمی‏کند، مخصوصا وقتی می‏بیند که آیات در مقام بیان اجابت دعای او، می‏فرماید: که او در آخرت ملحق به صالحان می‏شود، و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم این مقام را برای خود ادعا می‏کند، و قرآن کریم هم می‏فرماید: (ان ولیی الله الذی نزل الکتاب، و هو یتولی الصالحین، همانا سرپرست من خدائی است که کتاب را بحق نازل کرد، و هم سرپرستی صالحان را دارد).

چون ظاهر این آیه این است که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ادعای ولایت برای خود می‏کند، پس از ظاهرش بر می‏آید که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) همان کسی است که دارنده صلاح مورد آیه است، و ابراهیم (علیه‏السلام‏) از خدا درخواست می‏کند به درجه صالحانی برسد که صلاحشان در مرتبه‏ای بالاتر از صلاح خود او است، پس منظورش همان جناب است.

(و وصی بها ابراهیم بنیه) الخ، یعنی ابراهیم فرزندان خود را به (ملت و کیش) سفارش کرد.

(فلا تموتن) الخ، نهی از مردن، با اینکه مردن بدست خود آدمی نیست، و تکلیف باید به امر اختیاری متوجه بشود، از این باب است، که برگشت این امر غیر اختیاری باختیار است، چون تقدیر کلام چنین است (از این معنا حذر کنید، که مرگ شما را دریابد، در حالی که بحال اسلام نباشید)، یعنی همواره ملازم با اسلام باشید، تا مرگتان در حال اسلامتان واقع شود، و این آیه شریفه باین معنا اشاره دارد، که ملت و دین، همان دین اسلام است، همچنانکه در جای دیگر فرمود: (ان الدین عند الله الاسلام، دین، (نزد خدا اسلام است).

(و اله آبائک ابراهیم و اسمعیل و اسحق)، در این آیه کلمه (أب - پدر) بر جد و عمو و پدر واقعی اطلاق شده، با این که غیر از تغلیب مجوز دیگری ندارد.

و این خود برای بحث آینده که آزر مشرک، پدر واقعی ابراهیم نبوده، دلیل محکمی است، که انشاء الله بحثش خواهد آمد.

(الها واحدا) الخ، در جمله قبل، بطور مفصل فرمود: (معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق)، و در جمله مورد بحث دوباره، ولی خیلی کوتاه، فرمود: (معبود یگانه)، تا توهمی را که ممکن بود از عبارت مفصل قبلی به ذهن برسد، (که لابد غیر از معبود پدران ابراهیم معبودهای دیگری نیز هست) دفع کند.

(و نحن له مسلمون) این جمله بیانی است برای عبادتی که در جمله: (بعد از من چه چیز را عبادت میکنید) از آن سؤال شده بود، و میرساند آن عبادت که فرزندان در پاسخ پدر گفتند، عبادت بهر قسم که پیش آید نیست، بلکه عبادت بر طریقه اسلام است.

و در این پرسش و پاسخ رویهمرفته این معنا به چشم میخورد: که دین ابراهیم اسلام بوده، و دینی هم که فرزندان وی، یعنی اسحاق و یعقوب و اسماعیل و نواده‏های یعقوب، یعنی بنی اسرائیل و نواده‏های اسماعیل یعنی بنی اسماعیل خواهند داشت، اسلام است، و لا غیر، چه اسلام آن دینی است که ابراهیم از ناحیه پروردگارش آورده، و در ترک آن دین، و دعوت به غیر آن، احدی را دلیل و حجتی نیست.

 

بحث روایتی

در کافی از سماعه از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: نسبت ایمان به اسلام، نسبت کعبه است به حرم، ممکن است کسی در حرم (که زمینی به مساحت 489 291407 کیلومتر مربع است) بوده باشد، ولی در کعبه نباشد، ولی ممکن نیست کسی در کعبه (که تقریبا وسط این سرزمین است) باشد، و در حرم نباشد (پس کسی هم که ایمان دارد، حتما مسلمان نیز هست، ولی چنان نیست که کسیکه مسلمان باشد، حتما ایمان هم داشته باشد).

و در همان کتاب باز از سماعه از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده، که فرمود: (اسلام آنست که بزبان شهادت دهی: که معبودی جز خدا نیست، و اینکه نبوت و رسالت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را تصدیق داری)، با همین دو شهادت است که خونها محفوظ میشود، و زن دهی و زن خواهی و نیز ارث جریان مییابد، و تشکیل جامعه اسلامی هم بر طبق همین ظاهر است، و اما ایمان به خدا عبارتست از هدایت یافتن، و ثبوت آثار اسلام در قلب.

مؤلف: بر طبق این مضمون روایات دیگری نیز هست، و این روایات بر همان بیان قبلی در باره مرتبه اول اسلام و ایمان دلالت میکند.

و نیز در همان کتاب از برقی از علی (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: اسلام عبارت است از تسلیم، و تسلیم عبارتست از یقین.

و نیز در همان کتاب از کاهل از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده، که فرمود: اگر مردمی خدای را - به یگانگی و بدون شریک - بپرستند، و نماز را بپای دارند، و زکات را بدهند، و حج خانه خدا کنند، و روزه رمضان را بگیرند، ولی به یکی از کارهای خدا و یا رسول او اعتراض کنند، و بگویند چرا بر خلاف این نکردند، با همین اعتراض مشرک میشوند، هر چند بزبان هم نیاورند، و تنها در دل بگویند، (تا آخر حدیث).

مؤلف: این دو حدیث به مرتبه سوم از اسلام و ایمان اشاره دارند.

و در بحار الأنوار از ارشاد دیلمی، یکی از احادیث معراج را با دو سند آورده، که از جمله مطالب آن این است که خدای سبحان برسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: ای احمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)! هیچ میدانی کدام زندگی گواراتر، و کدام حیات جاودانه‏تر است؟ عرضه داشت: پروردگارا، نه، فرمود: اما عیش گوارا، آن عیشی است که صاحبش از ذکر و یاد من سست نشود، و نعمت مرا فراموش نکند، و جاهل به حق من نشود، شب و روز رضای مرا طلب کند.

و اما حیات جاودان، آن حیاتی است که یکسره و همه دقائقش به نفع صاحبش تمام شود، و آنچنان در بهره‏گیری از آن حریص باشد، که دنیا در نظرش خوار گردد، و کوچک شود، و در مقابل، آخرت در نظرش عظیم شود، و خواست مرا بر خواست خودش مقدم بدارد، و همه در پی بدست آوردن رضای من باشد، حق نعمتم را عظیم شمرد، رفتاری را که با او کردم بیاد آورد، شب و روز در برابر هر کار زشت و گناه مراقب من باشد، قلب خویش را از آنچه ناخوشایند من است پاک کند، شیطان و وساوس او را دشمن بدارد، و ابلیس را بر قلب خود مسلط نسازد، و در آن راه ندهد.

که اگر چنین کند، محبتی در دلش می‏افکنم که فکر و ذکرش، و فراغ و اشتغالش، و هم و غمش، و گفتگویش همه از نعمت‏های من شود، آن نعمت‏ها که به سایر اهل محبتم دادم، و در نتیجه چشم و گوش دلش را باز کنم، تا دیگر با قلب خود بشنود، و با قلب ببیند، و به جلال و عظمتم نظر کند، و دنیا را بر او تنگ کنم، و آنچه لذت دنیائی است از نظرش بیندازم، تا حدی که آنرا دشمن بدارد.

و همانطور که چوپان گله را از ورطه‏های هلاکت دور می‏کند من او را از دنیا و آنچه در آنست دور می‏کنم، آنوقت است که از مردم می‏گریزد، آنهم چه گریزی؟ و در آخر از دار فنا به دار بقاء، و از دار شیطان به دار رحمان منتقل میشود.

ای احمد! من او را بزیور هیبت و عظمت می‏آرایم، این است آن عیش گوارا و آن حیات جاودان، و این مقام خاص دارندگان رضا است، پس هر کس بر وفق رضای من عمل کند، مداومت و ملازمت بر سه چیز را باو بدهم، اول آنکه با شکری آشنایش می‏کنم، که دیگر (مانند شکر دیگران) آمیخته با جهل نباشد، و قلبش را آنچنان از یاد خودم پر کنم، که دیگر جائی برای نسیان در آن نباشد و آنچنان از محبت خودم پر کنم، که دیگر جائی برای محبت مخلوقها در آن نماند.

آنوقت است که وقتی به من محبت میورزد، به او محبت میورزم، و چشم دلش را بسوی جلالم باز می‏کنم، و دیگر هیچ سری از اسرار خلقم را از او مخفی نمی‏دارم و در تاریکیهای شب و روشنائی روز با او راز میگویم، آنچنان که دیگر مجالی برای سخن گفتن با مخلوقین و نشست و برخاست با آنان برایش نماند، سخن خود و ملائکه‏ام را بگوشش می‏شنوانم، و با آن اسرار که از خلق خود پوشانده‏ام آشنایش سازم.

جامه حیا بر تنش بپوشانم، آنچنان که تمامی خلایق از او شرم بدارند، و چون در زمین راه می‏رود، آمرزیده برود، ظرفیت و بصیرت قلبش را بسیار کنم، و هیچ چیز از بهشت و آتش را از او مخفی ندارم، و او را با آن دلهره‏ها و شدائد که مردم در قیامت گرفتارش آیند، و با آن حساب سختی که از توانگران و فقراء و علماء و جهال می‏کشم، آشنایش می‏سازم، وقتی او را در قبر می‏خوابانند، نکیر و منکر را بر او نازل کنم، تا بازجوئیش کنند، در حالیکه هیچ اندوهی از مردن، و هیچ ظلمتی از قبر و لحد، و هیچ همی از هول مطلع نداشته باشد.

آنگاه میزانی برایش نصب کنم، و نامه‏ای برایش بگشایم، و نامه‏اش را بدست راستش بدهم، او را در حالیکه باز، و روشن است، بخواند و آنگاه بین خودم و او مترجمی نگذارم، این صفات دوستداران است.

ای احمد! هم خود را، هم واحد کن، و زبانت را زبانی واحد، و بدنت را بدنی زنده ساز، که تا ابد غافل نماند، چه هر کس از من غافل شود، من در امر او بی اعتنا شوم، دیگر باکی ندارم که در کدام وادی هلاک شود.

و نیز در بحار الأنوار از کافی، و معانی الأخبار، و نوادر راوندی، با چند سند مختلف از امام صادق و امام کاظم (علیه‏السلام‏)، روایتی آورده که ما عبارت کافی را در اینجا نقل می‏کنیم، و آن این است که رسول خدا به حارثة بن مالک بن نعمان انصاری برخورد کرد و از وی پرسید: حالت چطور است ای حارثه؟ عرضه داشت: یا رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مؤمنی هستم حقیقی، حضرت فرمود: برای هر چیزی حقیقتی و نشانه‏ایست، نشانه اینکه ایمانت حقیقی است چیست؟ عرضه داشت یا رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)! دلم از دنیا کنده شده، و در نتیجه شبها بخواب نمی‏روم، و روزهای گرم را روزه میدارم، و گوئی بعرش پروردگارم نظر می‏کنم که برای حساب افراشته شده، و گوئی به اهل بهشت می‏نگرم، که در بهشت بزیارت یکدیگر می‏روند، و گوئی ناله‏های اهل دوزخ را می‏شنوم، حضرت فرمود: بنده‏ای است که خدا قلبش را روشن ساخته، (و سپس رو کرد بحارثه و فرمود): دیده‏ات باز شده، قدرش را بدان، و بر آن ثابت قدم باش.

مؤلف: این دو روایت پیرامون مرتبه چهارم از اسلام و ایمان سخن میگویند و در خصوصیات معنای آندو، روایاتی بسیار و متفرق هست، که مقداری از آنها را در طی این کتاب ایراد می‏کنیم انشاء الله تعالی.

آیات مورد بحث هم به بیانی که می‏آید این روایات را تایید می‏کند، این نکته را هم باید دانست که در مقابل هر مرتبه از مراتب ایمان و اسلام، مرتبه‏ای از کفر و شرک قرار دارد، این نیز معلوم است که هر قدر معنای اسلام و ایمان دقیق‏تر و راهش باریک‏تر شود، نجات از شرک و کفری که در مقابل آنست دشوارتر میشود.

این نیز واضح است که هیچ مرتبه‏ای از مراتب پائین اسلام و ایمان، با کفر و شرک در مرتبه بالاتر و ظهور آثار آندو منافات ندارد (مثلا کسیکه در حد اقل از اسلام و ایمان است، ممکن است ریای در عبادت از او سر بزند، و چنان نیست که اگر ریاکاری نمود بگوئیم: اصلا مسلمان نیست - مترجم).

و این دو نکته خود دو اصل اساسی است، که فروعاتی بر آن مترتب می‏شود، مثلا یکی از فروعاتش این است که ممکن است در یک مورد معین باطن آیات قرآنی با آن مورد منطبق بشود، ولی ظواهر آن منطبق نگردد این اجمال مطلب است، که باید آنرا در نظر داشته باشی تا آنکه انشاء الله به تفصیلش برسی.

و در تفسیر قمی، در ذیل جمله: (و لدینا مزید)، فرموده‏اند: منظور از آن مزید نظر کردن به رحمت خدا است.

و در تفسیر مجمع البیان از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روایت آورده، که فرمود: خدایتعالی میفرماید: من برای بندگان صالحم چیزها تهیه کرده‏ام، که نه چشمی آنرا دیده و نه گوشی شنیده، و نه به قلب بشری خطور کرده است.

مؤلف: معنای این دو روایت با بیانیکه برای معنای صلاح کردیم روشن میشود (و خدا رهنمون است).

و در تفسیر عیاشی در ذیل جمله: (ام کنتم شهداء اذ حضر یعقوب الموت) الخ، از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت شده، که فرمود: (این آیه در باره قائم (علیه‏السلام‏)، صادق است).

مؤلف: در تفسیر صافی، در ذیل همین گفتار، گفته: شاید مراد امام باقر (علیه‏السلام‏) این باشد که آیه در باره ائمه از آل محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) باشد، چون هر قائمی از ایشان در هنگام مرگ، به قائم بعد از خود، و به همه فرزندانش این سفارش میکرد، و آنان هم همین پاسخ را میدادند.

 

التماس دعا

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٩