تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات135تا141)

تفسیر آیات135تا141سوره ی مبارکه ی بقره

 

از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 

نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 

 (رحمة الله تعالی علیه)

 

به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

 

ترجمه آیات

 

یهودیان گفتند یهودی شوید تا راه یافته باشید و نصاری گفتند نصاری شوید تا راه یافته شوید بگو بلکه ملت ابراهیم را پیروی می‏کنم که دینی میانه است و خود او هم از مشرکین نبود (135).

بگوئید به خدا و به آنچه بر ما نازل شده و به آنچه به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل شده و به آنچه به موسی و عیسی دادند و به آنچه انبیاء از ناحیه پروردگارشان داده شدند، و خلاصه به همه اینها ایمان داریم و میانه این پیغمبر و آن پیغمبر فرق نمی‏گذاریم و ما در برابر خدا تسلیم هستیم (136).

اگر ایمان آورند به مثل آنچه شما بدان ایمان آوردید که راه را یافته‏اند و اگر اعراض کردند پس بدانید که مردمی هستند گرفتار تعصب و دشمنی و بزودی خدا شر آنان را از شما می‏گرداند و او شنوا و دانا است (137).

بگوئید ما رنگ خدائی بخود می‏گیریم و چه رنگی بهتر از رنگ خداست و ما تنها او را عبادت میکنیم (138).

بگو آیا با ما در باره خدا بگو مگو میکنید که پروردگار ما و شما هر دو است؟ و با اینکه اعمال شما برای خودتان و اعمال ما برای خودمان است و ما در عمل برای او خالصیم (139).

و یا می‏گوئید ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط یهودی و یا نصرانی بودند؟ اگر این را بهانه کرده بودند در پاسخشان بگو آیا شما داناترید و یا خدا؟، و چه کسی ستمگرتر است از کسی که شهادتی را که از ناحیه خدا نزد خود دارد کتمان کند و خدا از آنچه میکنید غافل نیست (140).

بهر حال آنها امتی بودند و رفتند هر چه کردند برای خود کردند و شما هم هر چه کردید برای خود می‏کنید و شما از آنچه آنها کردند بازخواست نمی‏شوید (141)

 

تفسیر آیات

 

(و قالوا کونوا هودا او نصاری تهتدوا) الخ، خدای تعالی بعد از آنکه بیان کرد: که دین حق که اولاد ابراهیم از اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان وی بر آن دین بودند اسلام بود، و خود ابراهیم هم آنرا دین حنیف خود داشت، اینک در این آیه نتیجه می‏گیرد که اختلاف و انشعاب‏هائی که در بشر پیدا شده، دسته‏ای خود را یهودی، و دسته‏ای دیگر مسیحی خواندند، همه ساخته‏های هوی و هوس خود بشر است، و بازیگریهائی است که خود در دین ابراهیم کرده‏اند، و دشمنی‏هائی که با هم داشتند به حساب خدا و دین او گذاشتند.

و در نتیجه طائفه‏های مختلف و احزابی دینی و متفرق گشتند، و رنگ هوی و هوسها و اغراض و مطامع خود را بدین خدای سبحان یعنی دین توحید زدند، با اینکه دین بطور کلی یکی بود، همچنانکه معبودی که به وسیله دین عبادت می‏شود یکی است، و آن دین ابراهیم است، و باید مسلمین به آن دین تمسک جویند، و شقاق و اختلاف اهل کتاب را پیروی ننموده، آن را برای خود اهل کتاب بگذارند.

توضیح اینکه یکی از آثار طبیعی بودن زندگی زمینی و دنیوی، این است که این زندگی در عین اینکه یکسره است، و استمرار دارد، دگرگونگی و تحول هم دارد، مانند خود طبیعت، که بمنزله ماده است برای زندگی، و لازمه این تحول آنست که رسوم و آداب و شعائر قومی که میانه طوائف ملل و شعبات آن هست نیز دگرگونه شود، و ای بسا این دگرگونگی رسوم، باعث شود که مراسم دینی هم منحرف و دگرگون شود، و ای بسا این نیز موجب شود که چیزهائی داخل در دین گردد، که جزء دین نبوده، و یا چیزهائی از دین بیرون شود، که جزء دین بوده، و ای بسا پاره‏ای اغراض دنیوی جای اغراض دینی و الهی را بگیرد، (و بلا و آفت دین هم همین است).

و اینجاست که دین رنگ قومیت بخود گرفته، و به سوی هدفی غیر هدف اصلیش دعوت می‏کند، و مردم را به غیر ادب حقیقیش مؤدب می‏سازد، تا آنجا که رفته رفته کاری که در دین منکر بود معروف و جزء دین بشود، و مردم نسبت به آن تعصب بخرج دهند، چون بر طبق هوسها و شهواتشان است، و به عکس کاری که معروف - و جزء دین بود - منکر و زشت شود، و کسی از آن حمایت نکند، و هیچ حافظ و نگهبانی نداشته باشد، و سرانجام کار بجائی برسد، که امروز به چشم خود می‏بینیم، که چگونه... و سخن کوتاه این که جمله: (و قالوا کونوا هودا او نصاری) اجمال این تفصیل است که (و قالت الیهود کونوا هودا تهتدوا، و قالت النصاری کونوا نصاری تهتدوا)، یعنی یهود گفتند.

بیائید همه یهودی شوید، تا هدایت یابید، نصاری هم گفتند: بیائید مسیحی شوید، تا همه راه یابید، و منشا این اختلاف دشمنی با یکدیگرشان بود.

(قل بل ملة ابراهیم حنیفا، و ما کان من المشرکین) این آیه جواب همان گفتار یهود و نصاری است، می‏فرماید: بگو بلکه ملت ابراهیم را پیروی می‏کنیم، که فطری است، و ملت واحده‏ایست که تمامی انبیاء شما از ابراهیم گرفته تا بعد از او همه بر آن ملت بودند، و صاحب این ملت یعنی ابراهیم از مشرکین نبود، و اگر در ملت او این انشعابها و ضمیمه‏هائیکه اهل بدعت منضم بان کردند و این اختلافها را راه انداختند، می‏بود، ابراهیم هم مشرک بود، چون چیزی که جزء دین خدا نیست هرگز بسوی خدای سبحان دعوت نمی‏کند، بلکه بسوی غیر خدا میخواند، و این همان شرک است، در حالیکه ملت ابراهیم دین توحیدیست که در آن هیچ حکمی و عقیده‏ای که از غیر خدا باشد، وجود ندارد.

(قولوا آمنا بالله و ما انزل الینا) الخ، بعد از آنکه دعوت یهود و نصاری بسوی پیروی مذهب خود را حکایت کرد، اینک آنچه نزد خدا حق است (خدائی که جز حق نمی‏گوید) ذکر نموده، و آن عبارتست از شهادت بر ایمان به خدا و ایمان به آنچه نزد انبیاء است، بدون اینکه فرقی میانه انبیاء بگذارند، و آن همانا اسلام است و اگر از میانه همه احکامیکه بر پیغمبران نازل شده یک حکم را بیرون کشید، و جلوترش ذکر کرد، و آن مسئله ایمان به خدا بود که فرمود: (بگوئید به خدا ایمان میاوریم، و به همه احکامیکه بر ما نازل شده)، بدان جهت بود که خصوص ایمان به خدا فطری بشر بود، که دیگر احتیاج به معجزات انبیاء نداشت.

بعد از ایمان به خدای سبحان، ایمان (به آنچه بر ما نازل شده) را ذکر کرد، و منظور از آن قرآن و یا معارف قرآنی است، و سپس آنچه را که بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب نازل شده، و بعد از آن، آنچه بر موسی و عیسی نازل شده ذکر کرد، و اگر موسی و عیسی را از سایر انبیاء جدا کرد و آنچه را بر آندو نازل شده بخصوص ذکر کرد، بدان جهت بود که در آیه شریفه روی سخن با یهود و نصاری بود، و آنها مردم را تنها بسوی آنچه بر موسی و عیسی نازل شده دعوت می‏کردند.

و در آخر آنچه بر سایر انبیاء نازل شده نام برد، تا شهادت نامبرده شامل همه انبیاء بشود، و در نتیجه معنای (لا نفرق بین احد منهم. بین احدی از انبیاء فرق نمی‏گذاریم) روشن‏تر گردد.

در این آیه شریفه تعبیرها مختلف شده، از آنچه نزد ما و نزد ابراهیم و اسحاق و یعقوب بود، به عبارت (انزال) تعبیر کرد، و از آنچه نزد موسی و عیسی و انبیاء دیگر است، به (ایتاء)، یعنی دادن، تعبیر فرمود.

و شاید وجهش این باشد: که هر چند تعبیر اصلی که همه جا باید آن تعبیر بیاید، همان (ایتاء) و دادن کتاب و دین است، همچنانکه در سوره انعام بعد از ذکر ابراهیم و انبیاء بعد و قبلش فرمود: (اولئک الذین آتیناهم الکتاب، و الحکم، و النبوة، اینها بودند که ما کتاب و حکم و نبوتشان دادیم) لکن از آنجائیکه لفظ (دادن) صریح در وحی و انزال نبود، و به همین جهت شامل حکمت لقمان هم میشد، همچنانکه فرمود: (و لقد آتینا لقمان الحکمة، ما به لقمان هم حکمت دادیم)، و نیز فرمود: (و لقد آتینا بنی اسرائیل الکتاب و الحکم و النبوة، ما به بنی اسرائیل هم کتاب و حکمت و نبوت دادیم).

و نیز از آنجائیکه هم یهودیان و هم مسیحیان ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط را از اهل ملت خود می‏شمردند، یهودیان آن حضرات را یهودی و مسیحیان، مسیحی می‏پنداشتند و معتقد بودند که ملت و کیش حق از نصرانیت و یهودیت همان ملت و کیشی است که به موسی و عیسی دادند.

لذا اگر در آیه مورد بحث می‏فرمود: (و ما اوتی ابراهیم و اسمعیل) الخ دلالت صریح نمیداشت بر اینکه نامبردگان شخصا صاحب ملت و وحی بودند، و احتمال داده میشد که آنچه به آن دو بزرگوار و به اسحاق و یعقوب داده شده، همانها بوده که به موسی و عیسی (علیهماالسلام‏) داده‏اند، و آنان تابع اینان بوده‏اند همچنانکه بخاطر همین تبعیت، (دادن) را به بنی اسرائیل هم نسبت داد، و لذا برای دفع این توهم، در خصوص ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب، لفظ (انزال) را آورد، تا بفهماند به آن حضرات نیز وحی میشده، و اما انبیاء قبل از ابراهیم، چون یهود و نصاری در باره آنان حرفی نداشتند، و توهم نامبرده را در باره آنها نمی‏کردند، لذا در باره آنها تعبیر به (دادن) کرد، و فرمود: (و ما اوتی النبیون).

(و الاسباط) الخ، کلمه اسباط جمع سبط (نواده) است، و در بنی اسرائیل معنای قبیله در بنی اسرائیل را میدهد، و سبط مانند قبیله به معنای جماعتی است که در یک پدر مشترک باشند، و همه به او منتهی گردند، و سبطهای بنی اسرائیل دوازده تیره و أمت بودند، که هر تیره از آنان به یکی از دوازده فرزند یعقوب منتهی میشدند و از هر یک از آن دوازده فرزند، امتی پدید آمده بود.

حال اگر مراد به اسباط همان امتها و اقوام باشد، در اینصورت اینکه نسبت نازل کردن کتاب را به همه آنان داده، از این جهت بوده که همه آن دوازده تیره مشتمل بر پیغمبرانی بوده، و اگر مراد به اسباط اشخاصی از انبیاء باشد که به ایشان وحی میشده، در اینصورت باز منظور برادران یوسف نیستند، چون ایشان انبیاء نبودند، و نظیر این آیه شریفه آیه (و اوحینا الی ابراهیم و اسمعیل و اسحق و یعقوب و الاسباط و عیسی) است که در آن نیز وحی را به اسباط نسبت داده است.

(فان آمنوا بمثل ما آمنتم به، فقد اهتدوا) الخ، آوردن کلمه (مثل) با اینکه اصل معنا (فان آمنوا بما آمنتم به، پس اگر ایمان آورند به آنچه شما بدان ایمان آورده‏اید) است، به این منظور بوده که با آوردن آن شاهرگ دشمنی و جدال را زده باشد، چون اگر می‏فرمود: (آمنوا بما آمنا به، ایمان آورید بهمان دینی که ما بدان ایمان آوردیم) ممکن بود در پاسخ بگویند (نه، ما تنها بآنچه بر خودمان نازل شده ایمان می‏آوریم، و بغیر آن کافریم، همچنانکه همین پاسخ را دادند).

ولی اگر بجای آن بفرماید.

که همینطور هم فرمود: (ما به دینی ایمان آوردیم که مشتمل نیست جز بر حق، و در آن غیر از حق چیزی نیست، پس شما هم به دینی مثل آن ایمان بیاورید که غیر از حق چیزی در آن نباشد) در اینصورت خصم دیگر بهانه‏ای ندارد که جدال کند، و جز پذیرفتن چاره‏ای ندارد، چون آنچه خود او دارد حق خالص نیست.

(فی شقاق) این کلمه بمعنای نفاق، و نزاع، و مشاجره، و جدائی، و باصطلاح فارسی قهر کردن می‏آید.

(فسیکفیکهم الله) این جمله وعده‏ای است از خدای عزیز به رسول گرامیش که بزودی او را یاری خواهد کرد، همچنانکه باین وعده وفا کرد، و اگر بخواهد این وعده را در باره امت اسلام نیز وفا می‏کند، انشاء الله تعالی، این را هم خاطر نشان کنم که آیه شریفه مورد بحث، در میانه دو آیه قبل و بعدش بمنزله جمله معترضه است.

(صبغة الله، و من احسن من الله صبغة؟) کلمه (صبغة) از ماده (ص - ب - غ) است، و نوعیت را افاده می‏کند، یعنی می‏فهماند این ایمان که گفتگویش می‏کردیم، یک نوع رنگ خدائی است، که ما بخود گرفته‏ایم، و این بهترین رنگ است، نه رنگ یهودیت و نصرانیت، که در دین خدا تفرقه انداخته، آنرا آنطور که خدا دستور داده بپا نداشته است.

(و نحن له عابدون) این جمله کار حال را می‏کند، در عین حال بمنزله بیانی است برای (صبغة الله و من احسن)، و معنایش این است که (در حالیکه ما تنها او را عبادت می‏کنیم، و چه رنگی بهتر از این؟ که رنگش بهتر از رنگ ما باشد).

(قل أ تحاجوننا فی الله) الخ، این جمله محاجه و بگومگوی اهل کتابرا انکار نموده، نابجا می‏خواند، و دلیل لغو و باطل و نابجا بودنش را اینطور بیان کرده، که: (و هو ربنا و ربکم، و لنا اعمالنا، و لکم اعمالکم، و نحن له مخلصون).

توضیح اینکه بگو مگو کردن دو نفر که هر یک تابع متبوعی هستند، و مخاصمه‏شان در اینکه کدام متبوع بهتر است الا و لابد بخاطر یکی از سه جهت است یا برای آنست که این یکی، متبوع خود را از متبوع دیگری بهتر معرفی نموده، و ثابت کند که از متبوع او بالاتر است، نظیر بگومگوئی که ممکن است میانه یک مسلمان و یک بت‏پرست در بگیرد، این بگوید بت من بهتر است، او بگوید خدای من افضل است.

و یا بخاطر این است که هر چند متبوع هر دو یکی است، اما این میخواهد بگوید: من اختصاص و تقرب بیشتری باو دارم، و این دیگری دعوی او را باطل کند، و بگوید: من اختصاص بیشتری دارم، نه تو.

و یا بخاطر این است که یکی از این دو نفر صفات و رفتاری دارد، که با داشتن آنها صحیح نیست خود را به آن متبوع منتسب کند، چون داشتن تابعی با آن رفتار و آن خصال مایه ننگ و آبرو ریزی متبوع است، و یا بکلی متبوع را از لیاقت متبوع بودن ساقط می‏کند، یا محذور دیگری از این قبیل پیش می‏آورد.

پس علت بگومگوی میانه دو نفر تابع، یکی از این سه علت است: حال ببینیم اهل کتاب به کدام یک از این جهات، با مسلمانان بگو مگو می‏کردند، اگر بخواهند بگویند: متبوع و خدای ما بهتر از خدای شما است، که خدای مسلمانان همان خدای اهل کتابست، و اگر بخواهند بگویند: ما اهل کتاب اختصاص و تقرب بیشتری بخدا داریم، که مسلمانان خدا را با خلوص بیشتری می‏پرستند، و اگر بخواهند بگویند: رفتار شما برای خدا باعث ننگ است، که قضیه درست به عکس است پس محاجه اهل کتاب با مسلمانان هیچ وجه صحیحی ندارد، و لذا در آیه مورد بحث نخست محاجه آنانرا انکار می‏کند، و سپس جهات ثلاثه را یکی یکی رد می‏کند.

(ام تقولون: ان ابراهیم - تا جمله - کانوا هودا او نصاری) این جمله رد جهت اولی است که هر طائفه‏ای می‏گفتند ابراهیم و بقیه انبیاء نامبرده در آیه از ما است و لازمه این حرف این استکه آن حضرات نیز یهودی یا نصرانی باشند، بلکه از لازمه گذشته صریح در آنست، همچنانکه از آیه: (یا اهل الکتاب لم تحاجون فی ابراهیم؟ و ما انزلت التوریة و الانجیل الا من بعده، ا فلا تعقلون، ای اهل کتاب: چرا بر سر ابراهیم با یکدیگر بگو مگو می‏کنید؟ یا اینکه تورات و انجیل بعد از او نازل شدند، آیا باز هم نمیخواهید بفهمید) استفاده میشود که صریحا هر یک ابراهیم را از خود میدانسته‏اند.

(قل ء انتم اعلم ام الله)؟ الخ بگو آیا شما بهتر میدانید یا خدا؟ با اینکه خدا در این کتاب به ما و شما خبر داد: که موسی و عیسی و انجیل و توراتشان بعد از ابراهیم و انبیاء نامبرده دیگر بودند؟.

(و من اظلم ممن کتم شهادة عنده من الله) الخ و کیست ستمکارتر از آنکس که با اینکه شهادتی از خدا را تحمل کرد، کتمان کند، یعنی با اینکه خدا بوی خبر داد: که تشریع دین یهود و دین نصرانیت بعد از ابراهیم، و آن دیگران بود باز هم آن را کتمان کند، پس شهادتی که در آیه آمده شهادت تحمل است نه شهادت اداء.

ممکن هم هست معنا این باشد: که (شهادت خدا را بر اینکه نامبردگان قبل از تورات و انجیل بودند کتمان کند) که در اینصورت شهادت به معنای اداء خواهد بود، ولی معنای اول درست است.

(تلک امة قد خلت) یعنی اصلا دعوا بر سر اینکه فلان شخص از چه طائفه‏ای بوده، و آن دیگری از کدام طائفه، چه سودی دارد؟ و سکوت از این بگومگوها چه ضرری؟ آنچه الان باید بدان بپردازید مسائلی استکه فردا از آن بازخواست خواهید شد.

و اگر این آیه دو بار تکرار شده، برای این بود که یهود و نصاری در این بگو مگو پا فشاری زیادی داشتند، و از حد گذرانده بودند، با اینکه هیچ سودی بحالشان نداشت، آنهم با علمشان باینکه ابراهیم قبل از تورات یهودیان و انجیل مسیحیان بوده، و گر نه بحث از حال انبیاء و فرستادگان خدا بطوریکه چیزی عاید شود، بسیار خوب است، مانند بحث از مزایای رسالت انبیاء و فضایل نفوس شریفه آنان که قرآن کریم هم باینگونه بحث‏ها سفارش کرده، و حتی خودش از داستانهای ایشان نقل کرده، و مردم را بتدبر در آنها امر فرموده است.

 

بحث روایتی

در تفسیر عیاشی در ذیل آیه: (قل بل ملة ابراهیم حنیفا) الخ، از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: حنیفیت ابراهیم در اسلام است.

و از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: حنیفیت کلمه جامعی است که هیچ چیز را باقی نمی‏گذارد، حتی کوتاه کردن شارب، و ناخن گرفتن و ختنه کردن از حنیفیت است.

و در تفسیر قمی استکه خدا حنیفیت را بر ابراهیم (علیه‏السلام‏) نازل کرد و آن عبارتست از ده حکم در پاکیزگی، پنج حکم آن از گردن ببالا، و پنج دیگر از گردن بپائین، اما آنچه مربوط است به سر 1 - زدن شارب 2 - نتراشیدن ریش 3 - و طم مو 4 - مسواک 5 - خلال.

و آنچه مربوط است به بدن 1 - گرفتن موی بدن 2 - ختنه کردن 3 - ناخن گرفتن 4 - غسل از جنابت 5 - طهارت گرفتن با آب، این است حنیفیت طاهره‏ایکه ابراهیم آورد، و تاکنون نسخ نشده، و تا قیامت نسخ نخواهد شد.

مؤلف: طم مو بمعنای اصلاح سر و صورت است، و در معنای این روایت و قریب به آن احادیث بسیاری در کتب شیعه و سنی آمده است.

و در کافی و تفسیر عیاشی از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت آمده، که در ذیل جمله: (قولوا آمنا بالله) الخ، فرمود منظور، علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهماالسلام‏) است، که حکمشان در ائمه بعد از ایشان نیز جاری است.

و مؤلف: این معنا از وقوع خطاب در ذیل دعای ابراهیم (علیه‏السلام‏) استفاده میشود، آنجا که گفت: (و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، و این منافات ندارد با اینکه خطاب در آیه بعموم مسلمانان باشد، چه هر چند همه مسلمانان مکلفند بگویند: (آمنا بالله)، لیکن اینگونه خطابها، عمومیت دارد، و هم خصوصیت، چون معنای آن دارای مراتب مختلفی است، که بیانش در آنجا که مراتب اسلام و ایمان را ذکر می‏کردیم، گذشت.

و در تفسیر قمی از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام‏)، و در کتاب معانی الأخبار از امام صادق (علیه‏السلام‏)، روایت آورده، که در ذیل جمله: (صبغة، الله) الخ فرمود: صبغة همان اسلام است.

مؤلف: همین معنا از ظاهر سیاق آیات استفاده میشود.

و در کافی و معانی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده، که فرمود: خداوند در میثاق، مؤمنین را به رنگ ولایت در آورد.

و 3 مؤلف: این معنا از باطن آیه است: که انشاء الله تعالی بزودی معنای باطن قرآن، و نیز معنای ولایت و میثاق را خواهیم کرد.

 

التماس دعا

 

 

 

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱