تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات187تا190)

        تفسیر آیات187تا190سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

   ترجمه آیات

 

در شب روزه‏داری نزدیکی کردنتان با همسرانتان حلال شد ایشان پوشش شما و شما پوششی هستید برای آنان خدا دانست که شما همواره با انجام این عمل نافرمانی و در نتیجه به خود خیانت می‏کردید پس از جرمتان گذشت و این حکم را از شما برداشت حالا دیگر می‏توانید با ایشان درآمیزید و از خدا آنچه از فرزند که برایتان مقدر کرده طلب کنید و از آب و غذا در شب همچنان استفاده کنید تا سفیدی شفق از سیاهی شب برایتان مشخص شود و آنگاه روزه بدارید و روزه را تا شب به کمال برسانید و نیز هنگامی که در مسجدها اعتکاف می‏کنید با زنان نیامیزید اینها که گفته شد حدود خداست زنهار که نزدیک آن مشوید اینچنین خدا آیات خود را برای مردم بیان می‏کند تا شاید با تقوا شوند (187).

و اموال خود را در بین خود به باطل مخورید و برای خوردن مال مردم قسمتی از آن را به طرف حکام به رشوه و گناه سرازیر منمائید با اینکه می‏دانید که این عمل حرام است (188).

از تو از هلالها می‏پرسند که غرض از اینکه قرص قمر در هر ماه یک بار به صورت هلال در می‏آید چیست؟ بگو اینها وقتها را برای مردم و برای حج معین می‏کنند و این کار خوبی نیست که شما در حال احرام از پشت بام داخل خانه‏ها شوید، بلکه عمل صحیح این است که از خدا بترسید و خانه‏ها را از در درآیید و از خدا پروا کنید باشد که رستگار شوید (189).

و در راه خدا با کسانی که با شما سر جنگ دارند کارزار بکنید اما تعدی روا مدارید که خدا متجاوزان را دوست نمی‏دارد (190).

 

تفسیر آیات

 

احل لکم لیلة الصیام الرفث الی نسائکم کلمه (احل) مجهول ماضی از باب افعال - احلال - به معنای اجازه دادن است، و معنای مجهولش (اجازه داده شده) می‏باشد، و اصل کلمه احلال و ثلاثی مجرد آن از (ح، ل، ل) حل است، که درست خلاف معنای عقد - گره - را معنا می‏دهد، (عقد) به معنای گره زدن و حل به معنای گره گشودن است، و کلمه (رفث) به معنای تصریح به هر سخن زشتی است که تنها در بستر زناشوئی به زبان می‏آید، و در غیر آن مورد گفتنش نفرت‏آور و قبیح است، لیکن در اینجا به معنای آن الفاظ نیست بلکه کنایه است از عمل زناشوئی، و این از ادب قرآن کریم است، ...

بقیه در ادامه ی مطلب...


ادامه...

و همچنین الفاظ دیگری که در قرآن برای فهماندن عمل زناشوئی بکار رفته، از قبیل مباشرت، و دخول، و مس، و لمس و اتیان - آمدن، و قرب، همه الفاظی است که به طریق کنایه بکار رفته، و همچنین کلمه (وطی)، و کلمه (جماع)، که این دو نیز در غیر قرآن الفاظی است کنایتی هر چند که کثرت استعمال آن در عمل زناشوئی، از حد کنایه بیرونش کرده، و آن را تصریح در آن عمل ساخته است، نظیر لفظ فرج و غائط که به معنای معروف امروزش از همین قبیل است یعنی در آغاز کنایه بوده، بعد تصریح شده، و اگر کلمه (رفث) را با حرف (الی) متعدی کرده، با اینکه احتیاج به آن نداشت، برای این بود که بطوریکه دیگران هم گفته‏اند معنای افضا را متضمن بود.

هن لباس لکم و انتم لباس لهن ظاهر از کلمه لباس همان معنای معروفش می‏باشد، یعنی جامه‏ای که بدن آدمی را می‏پوشاند و این دو جمله از قبیل استعاره است، برای اینکه هر یک از زن و شوهر طرف دیگر خود را از رفتن به دنبال فسق و فجور و اشاعه دادن آن در بین افراد نوع جلوگیری می‏کند، پس در حقیقت مرد لباس و ساتر زن است، و زن ساتر مرد است.

و این خود استعاره‏ای است لطیف که با انضمامش به جمله: احل لکم لیلة الصیام الرفث الی نسائکم...، لطافت بیشتری به خود می‏گیرد، چون انسان با جامه عورت خود را از دیگران می‏پوشاند، و اما خود جامه از نظر دیگران پوشیده نیست، همسر نیز همینطور است، یعنی هر یک دیگری را از رفث به غیر می‏پوشاند، ولی رفث خودش به او دیگر پوشیده نیست، چون لباسی است متصل به خودش، و چسبیده به بدنش.

علم الله انکم کنتم تختانون انفسکم، فتاب علیکم و عفی عنکم کلمه تختانون از مصدر اختیان، و آن هم باب افتعال از خیانت است، و همان معنای خیانت را می‏دهد و بطوریکه گفته‏اند در اختیان معنای نقص خوابیده، و جمله: انکم تختانون...، دلالت بر معنای استمرار دارد، در نتیجه می‏فهماند که از روز تشریع حکم صیام این خیانت در میان مسلمین مستمر و دائمی بوده، یعنی بطور سری خدا را نافرمانی و به خود خیانت می‏کرده‏اند، و اگر این خیانتشان نافرمانی خدا نبود، دنبالش آیه توبه و عفو نازل نمی‏شد، و این توبه و عفو هر چند صریح در این نیست که قبلش نافرمانی و معصیتی بود، لیکن مخصوصا با در نظر گرفتن اینکه هر دو کلمه با هم جمع شده‏اند، ظهور در این معنا دارد.

و بنابراین پس آیه شریفه دلالت می‏کند بر اینکه قبل از نزول این آیه حکم روزه این بوده که در شب روزه زناشوئی هم حرام بوده، و با نازل شدن این آیه حلیت آن تشریع و حرمتش نسخ شده، همچنانکه جمعی از مفسرین نیز این را گفته‏اند، و جمله احل لکم...و همچنین جمله: کنتم تختانون...، و جمله: فتاب علیکم و عفا عنکم و جمله فالان باشروهن...همه اشعار و بلکه دلالت بر این نسخ دارد، زیرا اگر قبلا عمل زناشوئی در شب روزه حرام نبود، حق کلام این بود که بفرماید: فلا جناح علیکم أن تباشروهن حرجی بر شما نیست که با زنان درآمیزید، و یا عبارتی نظیر آن، نه اینکه بفرماید (حلال شد بر شما) و این خیلی روشن است.

و بعضی گفته‏اند: آیه شریفه ناسخ نیست، چون در آیات روزه نسبت به عمل جماع و یا خوردن و شرب چیزی که حرمت را برساند نبوده، تا این آیه با حلال کردن آن ناسخ باشد، بلکه ظاهر قضیه چنانکه بعضی روایات هم که از طرق اهل سنت و جماعت رسیده به آن اشعار دارد این است که مسلمین وقتی حکم وجوب روزه نازل شد، و آیه کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم...، را شنیدند، فهمیدند که احکام اسلام و مسیحیت از جمیع جهات مساویند، و همانطور که گفته‏اند مسیحیان عمل زناشوئی و اکل و شرب را در اول شب انجام می‏دادند بعد در آخر شب امساک می‏کردند، مسلمانان هم همینطور روزه گرفتند، البته این معنا بر جوانها گران آمد، چون نمی‏توانستند از عمل زناشوئی صرفنظر کنند، لذا با اینکه این عمل را گناه می‏دانستند، سری انجام می‏دادند، و در نتیجه این عمل را خیانتی به خود می‏پنداشتند، پیرمردان هم از ترک خوردن و نوشیدن بعد از خواب ناراحت بودند، و ای بسا بعضی‏ها خواب می‏ماندند و به حکم روزه مسیحیان که بعد از خواب افطار حرام بوده، دیگر نمی‏توانستند سحری بخورند لذا آیه نازل شد، و بیان کرد که عمل زناشوئی و اکل و شرب در شب برای روزه‏دار در رمضان حرام نیست، پس مساله نسخی در بین نبوده.

آنگاه گفته‏اند منظور آیه شریفه این بوده که مردم را از اشتباه درآورد، و بفهماند اینکه گفتیم: کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم، این تشبیه در اصل تشریع روزه بوده، نه اینکه خصوصیات روزه اسلام هم عین خصوصیات روزه در مسیحیت است، و اما اینکه فرموده: (حلال شد بر شما رفث در شبهای روزه)، دلالت ندارد بر اینکه قبلا رفث حرام بوده، بلکه تنها می‏خواهد بفرماید این عمل حلال است، همچنانکه آیه: احل لکم صید البحر این دلالت را ندارد، چون قبلا شکار دریا بر کسانی که در احرام بودند حرام نبوده، تا این آیه بخواهد آن را حلال کند.

و همچنین جمله: علم الله انکم کنتم تختانون انفسکم این دلالت را ندارد، چون این جمله تنها می‏خواهد بفرماید شما به نظر خودتان عمل حرامی را انجام می‏دادید، و به نظر خود خیانت می‏کردید، در حالی که خیانت نبوده، و بهمین جهت فرموده: تختانون انفسکم، و اگر واقعا سحری خوردن بعد از خواب حرام بوده، باید بفرماید: (تختانون الله، به خدا خیانت می‏کردید) همچنانکه در آیه لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا اماناتکم گناه را خیانت به خدا و رسول دانسته.

البته همه اینها در صورتی است که منظور از (تختانون) خیانت باشد، و اما اگر مراد از آن، نقص باشد، که مطلب روشن‏تر است، و خلاصه معنای آیه این است که خدا دانست که شما به نظر خودتان خیانت می‏کنید، یعنی بهره خود را از اکل و شرب و عمل زناشوئی ناقص می‏کنید.

و همچنین جمله فتاب علیکم و عفی عنکم نیز صراحت ندارد بر اینکه نکاح در شب‏های رمضان حرام بوده.

ولی این توجیه صحیح نیست، زیرا خلاف ظاهر آیه است، چون ظاهر جمله: احل لکم...و جمله: کنتم تختانون انفسکم، و جمله فتاب علیکم و عفی عنکم، هر چند صریح در نسخ نیستند، اما کمال ظهور را در آن دارند، علاوه بر اینکه جمله: فالان باشروهن...، نیز هست، چه اگر قبل از نزول آیه هم، حکم خدا همان جواز همخوابگی با زنان بود، جوازی مستمر از قبل از نزول آیه تا بعد از آن، دیگر معنا نداشت اینطور تعبیر فرماید که (پس الان همخوابگی بکنید) و اما اینکه آیات سابقه مربوط به روزه مشتمل بر حکم تحریم نبود تا این آیه ناسخ آن باشد، در پاسخ می‏گوئیم: در آیات سابق هیچ یک از احکام روزه نیز بیان نشده بود، نه حرمت نکاح، و نه حرمت اکل و شرب، و این مسلم است که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) حکم روزه را قبل از نزول این آیه برای مسلمانها بیان کرده بوده، ممکن است حکم حرمت همخوابگی را هم در بین احکام بیان کرده بوده، و این آیه ناسخ حکم رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بوده باشد هر چند که حکم منسوخ در کلام خدا نیامده باشد.

حال اگر بگوئی جمله: هن لباس لکم و انتم لباس لهن دلالت دارد بر علت تشریع جواز رفث، و به ناچار نمی‏تواند هم ناسخ را شامل شود، و هم منسوخ را، چون این حرف بسیار نامربوط است، که برای حکم نسخ علتی بیاورند، که شامل ناسخ و منسوخ هر دو بشود، و لو اینکه بگوئیم تعلیل‏هائی که در موارد احکام شرع آمده علت نیست، بلکه حکمت است، و یا بگوئیم: که حکمت لازم نیست مانند علت جامع و مانع باشد، چون معنا ندارد حکم منسوخ و حکم ناسخ یک حکمت داشته باشند.

بنابراین اگر حکم رفث قبل از نزول آیه حرمت، بوده، و سپس با نزول آیه نسخ شده باشد، دیگر صحیح نیست حکم نسخ را اینطور تعلیل کنند که زنان جامه شما و مردان نیز جامه زنان هستند، چون جامه بودن هر یک برای دیگری قبل از حکم ناسخ نیز بوده.

در پاسخ می‏گوئیم: اولا این اشکال شما نقض می‏شود به جمله لیلة الصیام که حلیت را مقید به شب کرده، در حالی که زن و شوهر در روز هم جامه یکدیگرند و چون علت در روز نیز هست پس باید جماع در روز هم جایز باشد، و حال آنکه نیست.

و ثانیا قیودی که در آیه اخذ شده مانند قید لیلة الصیام، و قید هن لباس لکم و انتم لباس لهن، و قید انکم کنتم تختانون انفسکم همه دلالت دارند بر علتهائی که هر یک مترتب بر دیگری است، و حکم ناسخ و منسوخ مترتب بر آنها است.

لباس بودن هر یک از زن و شوهر برای دیگری، علت آن شده است که رفث بین ان دو بطور مطلق جایز باشد، هم در روز و هم در شب، و حکم روزه که جمله لیلة الصیام متعرض آن است، این اطلاق را مقید می‏کند، چون حکم روزه عبارت است از خودداری کردن از مشتهیات نفس، از قبیل اکل و شرب و نکاح و چون خودداری از عمل زناشوئی در تمامی یک ماه امری مشکل است، و باعث می‏شود مسلمانان در یک معصیت همیشگی و خیانتی مستمر قرار گیرند، لذا لازم می‏شود تسهیلاتی در این باره برای آنان در نظر گرفته شود، و این عمل را در شب جایز و حلال کنند، و آن این است که حکم لباس بودن زن و شوهر برای یکدیگر که حکم روزه آن را از بین برده بود، دوباره به قسمتی از اطلاقش برگردد، و لباس بودن این دو برای یکدیگر در شبهای رمضان جایز شود.

در نتیجه معنا - و خدا داناتر است - این می‏شود: اطلاق حکم لباس که ما آن را مقید به ایام و لیالی روزه کردیم، و آن را در این ایام و لیالی تحریم نمودیم، از آنجا که باعث مشقت شما شد و شما دچار خیانت به نفس شدید، ما آن را از در رأفت و رحمت و تخفیف مجددا در خصوص شبهای رمضان به اطلاقش برگردانیدیم، و حکم روزه را منحصر در روز ساختیم، فاتموا الصیام الی اللیل، پس حکم روزه را تنها روزها تا به شب رعایت کنید، و شبها آزاد از آن هستید.

و حاصل کلام اینکه جمله: هن لباس لکم، و انتم لباس لهن...، هر چند علت و یا حکمت باشد برای اصل رفث، لیکن غرض در آیه متوجه آن نیست، بلکه غرض بیان حکمت جواز رفث در شبهای روزه است، که از جمله هن لباس لکم - تا جمله - و عفی عنکم...متعرض آن است، و این حکمت دیگر شامل منسوخ نمی‏شود، بلکه تنها شامل ناسخ است.

فالان باشروهن و ابتغوا ما کتب الله لکم امر در این آیه چون بعد از منع واقع شده، طبق نظریه علمای اصول تنها بر جواز دلالت دارد، نه وجوب، و می‏فهماند از هم اکنون رفث با زنان در شبهای رمضان جایز است، در اول آیه هم فرموده بود: احل لکم این کار برایتان حلال است، و کلمه ابتغاء به معنای طلب کردن است، و منظور از طلب کردن آنچه خدا نوشته است، طلب فرزند است، که خدای سبحان آن را نوشته و مقرر کرده، که نوع انسانی این کار را از راه جماع انجام دهد، و جنس بشر را با تجهیز شهوت و اشتیاق به مباشرت مفطور بر این عمل کرده، و به این وسیله ایشان را مسخر و رام در مقابل این عمل نموده است.

البته کمتر کسی در حین عمل توجه به فرزنددار شدن دارد، بیشتر منظورشان شهوت‏رانی است، (غافل از اینکه خدای تعالی در بین این دو سنگ آرد خود را می‏گیرد، و قضای خود را به کرسی می‏نشاند) همچنانکه افراد منظورشان از اکل و شرب لذت بردن از غذا است و غافلند از اینکه این جذبه و رابطه بین انسان و غذا را خدا قرار داده، تا زندگی بشر بقا یافته، بدنش نمو کند، این همان تسخیر الهی است.

بعضی گفته‏اند: مراد از جمله: ما کتب الله لهم، همان حلیت و رخصت است، چون خدای تعالی دوست می‏دارد بندگانش همانطور که از حرامش می‏پرهیزند، از حلالش استفاده بکنند، لیکن اصطلاح کتابت در کلام خدا که قرآن کریم همواره آن را در معنای قضا به کار می‏برد، گفتار این مفسر را که می‏گوید معنای آن حلیت و رخصت است بعید می‏سازد.

و کلوا و اشربوا حتی یتبین لکم الخیط الابیض من الخیط الاسود من الفجر کلمه فجر دو مصداق دارد یکی فجر اول که آن را کاذب می‏گویند چون دوام ندارد، بعد از اندکی از بین می‏رود، و شکلش شکل دم گرگ است، وقتی آن را بالا می‏گیرد، و بهمین جهت آن را ذنب السرحان می‏نامند.

عمودی از نور است که در آخر شب در ناحیه شرقی افق پیدا می‏شود، و این وقتی است که فاصله خورشید از دایره افق به هیجده درجه زیر افق برسد، آنگاه به تدریج رو به گسترش نهاده از بین می‏رود، و چون ریسمانی سفید رنگ به آخر افق می‏افتد، و به صورت فجر دوم در می‏آید، که آن را فجر دوم یا فجر صادق می‏نامند، و بدین جهت صادقش می‏گویند، که از آمدن روز خبر می‏دهد، و متصل به طلوع خورشید است.

از اینجا معلوم شد که مراد از خیط ابیض، فجر صادق است، و کلمه (من) بیانیه است، و جمله: حتی یتبین لکم الخیط الابیض من الخیط الاسود از قبیل استعاره است، یعنی سفیدی گسترده و افتاده در آخر افق تاریک را تشبیه به ریسمانی سفید، و تاریکی را تشبیه به ریسمانی سیاه کرده است و آن خط سفید مجاور خط سیاه قرار دارد.

باز از اینجا معلوم می‏شود که مراد از این جمله تحدید اولین وقت طلوع فجر صادق است، برای اینکه بعد از آنکه شعاع نور روز بالا می‏آید، هر دو خیط از بین می‏رود، دیگر نه خیطی سفید می‏ماند و نه خیطی سیاه.

ثم اتموا الصیام الی اللیل بعد از آنکه تحدید روزه به فجر دلالت کرد بر اینکه بعد از روشن شدن و پیدایش فجر، روزه واجب می‏شود، دیگر مجددا سخنی از این وجوب به میان نیاورد، تا رعایت اختصار گوئی کرده باشد، تنها آخر روزه را تحدید کرد، و فرمود: (الی اللیل)، و جمله (اتموا) دلالت دارد بر اینکه روزه امری است واحد و بسیط، و نصف بردار نیست، بلکه از فجر تا به شب یک عبادت تمام است، نه اینکه عبادتی باشد مرکب از چند امر که هر کدام عبادتی جداگانه باشند، و فرق بین تمام و کمال هم همین است، که اولی دلالت می‏کند بر انتهای وجود چیزی که مرکب از اجزاء و آثار نیست، و دوم بر انتهای وجود چیزی که مرکب از اجزائی است که هر جزئش اثری مستقل دارد.

و لذا می‏بینیم که در انتهای وجود دین - که امری است مرکب از واجبات و محرماتی که هر یک در جای خود اثری مستقل دارد تعبیر می‏کند به اکمال، و می‏فرماید: الیوم اکملت لکم دینکم، و اتممت علیکم نعمتی چون همانطور که گفتیم دین عبارت است از نماز و روزه و حج، و احکام و واجبات دیگر، که هر یک برای خود اثری مستقل دارند، بخلاف نعمت که به بیانی که ان شاء الله در تفسیر همین آیه خواهد آمد، امری است بسیط.

و لا تباشروهن و انتم عاکفون فی المساجد عاکفون جمع اسم فاعل از مصدر عکوف است، و عکوف و اعتکاف به معنای ملازمت در مکان است (می‏گویند فلانی در خانه خود عکوف کرده، یعنی هیچ بیرون نمی‏آید و یا فلانی در مسجد اعتکاف کرده، یعنی مسجد را رها نمی‏کند، و بیرون نمی‏آید).

و اعتکاف عبادت مخصوصی است که یکی از احکامش این است که باید معتکف از مسجد بیرون نیاید، مگر برای عذری موجه، یکی دیگر این است که باید در ایام اعتکاف روزه بگیرد، و چون جای این توهم بود که به حکم آیه قبلی معتکف می‏تواند در شب با زنان در آمیزد، برای دفع این توهم فرمود: و لا تباشروهن و انتم عاکفون فی المساجد، در حالی که در مساجد اعتکاف کرده‏اید شبها با زنان نیامیزید، و اینکه گفتیم می‏توانید درآمیزید مربوط به ایام روزه غیر اعتکاف بود.

تلک حدود الله فلا تقربوها کلمه (حد) در اصل به معنای منع است، و معنای منع در همه موارد استعمال و مشتقات این کلمه دیده می‏شود، مثلا در حد السیف (تیزی شمشیر) و حد الفجور (شکنجه‏ای که حاکم شرع در برابر هر گناهی به گنه‏کار می‏دهد) و حد الدار (حدود خانه) و حدید (آهن) و مشتقات دیگر.

و نهی از نزدیک شدن به حدود خدا کنایه است از اینکه مردم نباید آنها را مرتکب شوند، و به آن حدود تجاوز نمایند، و معنای آیه این است که نزدیک این گناهان که همان اکل و شرب و جماع باشد مشوید، و یا این است که از این احکام و حرمت‏های الهیه که برایتان بیان فرمود یعنی احکام روزه تجاوز نکنید، و نگذارید روزه شما به وسیله تجاوز از حدود خدا و ترک تقوا ضایع گردد.

 

بحث روایتی

در تفسیر قمی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: یعنی خوردن و آمیختن با زنان در شبهای ماه رمضان بعد از خواب حرام بود، حتی اگر کسی بعد از نماز شام هنوز افطار نکرده خوابش می‏برد و آنگاه بیدار می‏شد، دیگر نمی‏توانست چیزی بخورد، و اما عمل زناشوئی شب و روز حرام بود، در این میان مردی از اصحاب رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) که نامش خوات بن جبیر انصاری و برادر عبدالله بن جبیر بود، همان که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) او را با پنجاه نفر از تیراندازان موکل بر دهانه دره احد کرده بود، رفقایش گریختند، و او با یازده نفر دیگر پای‏مردی کردند تا در همان دهانه دره شهید شدند.

برادر این عبدالله یعنی خوات بن جبیر در جنگ خندق پیرمردی ناتوان بود، و با زبان روزه با رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) کار می‏کرد، هنگام عصر نزد خانواده‏اش آمد، و پرسید: هیچ خوردنی نزد شما یافت می‏شود؟ گفتند: خوابت نبرد تا برایت طعامی درست کنیم، ولی تهیه غذا طول کشید، و او را خواب ربود، در حالی که هنوز افطار نکرده بود، همینکه بیدار شد به خانواده‏اش گفت: طعام خوردن بر من حرام شد، دیگر امشب نمی‏توانم چیزی بخورم، صبح که شد به سر کار خود در خندق رفت، و به کار حفر خندق پرداخت و از شدت ضعف بی‏هوش شد، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) وضع او را دید و به حالش رقت آورد.

از سوی دیگر جوانانی بودند که در شب رمضان پنهانی با همسران خود مباشرت می‏کردند، لذا خدای تعالی به منظور تخفیف بر این دو طایفه این آیه را نازل کرد، که: احل لکم لیلة الصیام الرفث الی نساءکم...، که در آن مباشرت با زنان در شب‏های ماه رمضان حلال شد، و آیه: حتی یتبین لکم الخیط الابیض من الخیط الاسود من الفجر که خوردن و آشامیدن را تا جدا شدن سفیدی روز از سیاهی شب حلال کرد.

مؤلف: اینکه در روایت داشته (یعنی خوردن و آمیختن با زنان در شبهای ماه رمضان بعد از خواب حرام بود - تا آنجا که فرمود - در این میان مردی...) از کلام راوی است، نه کلام امام، و این معنا به روایات دیگری نیز نقل شده، که کلینی و عیاشی و دیگران آن را آورده‏اند، و در همه آنها آمده که سبب نازل شدن آیه: و کلوا و اشربوا...، داستان خوات بن جبیر انصاری بود، و سبب نازل شدن آیه: احل لکم...، عملی بود که جوانان مسلمین انجام می‏دادند.

و در الدر المنثور است که عده‏ای از علمای تفسیر و حدیث از براء بن عازب نقل کرده‏اند که گفت: اصحاب رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) چنین بودند که اگر کسی قبل از افطار می‏خوابید، آن شب و روز آن شب غذا و آب نمی‏خورد، تا غروب فردا، و در این میان قیس بن صرمه انصاری روزه بود، و آن روز در زمین خود مشغول کار شد همینکه افطار شد نزد همسرش آمد، و پرسید، طعامی داری؟ گفت، نه، لیکن می‏روم برایت تهیه می‏کنم، در این بین خواب بر او غلبه کرد، و خوابید، همسرش وقتی برگشت و دید به خواب رفته دلش سوخت و گفت ای بیچاره خوابت برد؟ همینکه شب به نیمه رسید از گرسنگی بیهوش شد، جریانش را به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشتند، پس این آیه نازل شد: احل لکم لیلة الصیام الرفث - تا جمله - من الفجر و در نتیجه مسلمانان سخت خوشحال شدند.

مؤلف - این قصه به طرقی دیگر نیز روایت شده، و در بعضی از آن طرق به جای قیس بن صرمه، ابو قیس بن صرمة، و در بعضی دیگر صرمة بن مالک انصاری آمده، با اختلافی که در نقل خود قصه در آنها هست.

و نیز در الدر المنثور است که ابن جریر و ابن منذر از ابن عباس روایت کرده که گفت: در ماه رمضان بعد از نماز عشا، زن و طعام بر مسلمانان حرام می‏شد، تا شب بعد، در این میان جمعی از مسلمانان بر خلاف دستور طعام خوردند، و با زنان آمیختند، یکی از ایشان عمر بن خطاب بود، لاجرم نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شکایت بردند، و به دنبالش آیه: احل لکم لیلة الصیام - تا جمله - فالان باشروهن نازل شد، و همخوابگی با زنان را حلال کرد.

مؤلف: روایات از طرق اهل سنت در این معنا بسیار است، و در بیشتر آنها نام عمر ذکر شده، و همه در این جهت مشترکند که حکم مباشرت با زنان در شب، مثل حکم طعام و آب بعد از خواب حرام بود ولی ظاهر اولین روایتی که ما آوردیم این بود که مساله آمیختن با زنان در شب و روز رمضان حرام بوده، به خلاف طعام و آب، که تنها بعد از خوابیدن حرام می‏شده، که از اول شب تا قبل از خواب حلال بوده، بعد از خواب حرام می‏شده، سیاق آیه هم با این روایت مساعدت دارد، برای اینکه اگر جماع هم مانند اکل و شرب قبل از خواب حلال و بعد از خواب حرام بود، باید در لفظ آیه مقید به آخرین زمان جواز می‏شد، همچنانکه آخرین زمان جواز اکل و شرب که همان متمایز شدن سیاهی از سفیدی است بیان شده ولی آیه تنها و بدون هیچ قیدی فرموده (رفث با زنان در شب روزه حلال است).

و همچنین اینکه در بعضی از روایات آمده که خیانت مختص به مساله رفث نبوده، بلکه در اکل و شرب هم خیانت می‏کرده‏اند، با سیاق آیه سازگار نیست چون در آیه شریفه جمله: علم الله انکم کنتم تختانون انفسکم...قبل از جمله و کلوا و اشربوا آمده.

و نیز در الدرالمنثور است که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: فجر دوتا است، اما آنکه مانند دم گرگ است چیزی را نه حرام می‏کند و نه حلال، و اما آنکه گسترده است و کرانه افق را می‏گیرد، نماز صبح را حلال و خوردن طعام را حرام می‏کند.

مؤلف: روایات در این معنا از طرق عامه و خاصه و همچنین روایات مربوط به اعتکاف و حرمت جماع در رمضان بسیار زیاد است.

و لا تاکلوا اموالکم بینکم بالباطل منظور از اکل اموال مردم گرفتن آن و یا مطلق تصرف در آن است، که بطور مجاز خوردن مال مردم نامیده می‏شود، مصحح این اطلاق مجازی آن است که خوردن نزدیک‏ترین و قدیمی‏ترین عمل طبیعی است که انسان محتاج به انجام آن است، برای اینکه آدمی از اولین روز پیدایشش اولین حاجتی که احساس می‏کند، و اولین عملی که بدان مشغول می‏شود تغذی است، سپس رفته رفته به حوائج دیگر طبیعی خود از قبیل لباس و مسکن و ازدواج پی می‏برد، پس اولین تصرفی که از خود در مال احساس می‏کند همان خوردن است، و بهمین جهت هر قسم تصرف و گرفتن و مخصوصا در مورد اموال را خوردن مال می‏نامند، و این اختصاص به لغت عرب ندارد، زبان فارسی و سایر لغات نیز این اصطلاح را دارند.

کلمه (أموال) جمع مال است، که به معنای هر چیزی است که مورد رغبت انسانها قرار بگیرد، و بخواهند که مالک آن شوند، و گویا این کلمه از مصدر میل گرفته شده، چون مال چیزی است که دل آدمی به سوی آن متمایل است.

و کلمه (بین) به معنای فاصله‏ای است که به دو چیز یا بیشتر نسبت داده می‏شود، می‏گوئیم بین آن دو و یا بین آنها و کلمه (باطل) در مقابل حق است که به معنای امری است که به نحوی ثبوت داشته باشد، پس باطل چیزی است که ثبوت ندارد و اینکه حکم (مخورید مال خود را به باطل) را مقید کرد به قید (بینکم) دلالت دارد بر اینکه مجموعه اموال دنیا متعلق است به مجموعه مردم دنیا، منتها خدای تعالی از راه وضع قوانین عادله اموال را میان افراد تقسیم کرده، تا مالکیت آنان به حق تعدیل شود، و در نتیجه ریشه‏های فساد قطع گردد، قوانینی که تصرفات بیرون از آن قوانین هر چه باشد باطل است.

پس این آیه شریفه به منزله بیان و شرح است برای آیه شریفه: خلق لکم ما فی الارض جمیعا، و اگر اموال را اضافه کرد به ضمیری که به مردم بر می‏گردد، و فرمود: (اموالتان)، برای این بود که اصل مالکیت را که بنای مجتمع انسانی بر آن مستقر شده، امضا کرده و محترم شمرده باشد.

آری بشر از اولین روزی که در روی پهنای زمین زندگی و سکونت کرده تا آنجا که تاریخ نشان می‏دهد فی الجمله اصل مالکیت را به رسمیت شناخته است و این اصل در قرآن کریم در بیش از صد مورد به لفظ ملک و مال و یا لام ملک و یا جانشینی افرادی در تصرف اموال افرادی دیگر تعبیر شده و در اینجا حاجتی به ذکر همه آن موارد نیست.

و نیز در مواردی از قرآن کریم با معتبر شمردن لوازم مالکیت شخصی این نوع مالکیت را امضا فرموده، مثلا یکی از لوازم مالکیت صحت خرید و فروش است، و اسلام فرموده: احل الله البیع یکی دیگر معاملات دیگری است که با تراضی طرفین صورت بگیرد که در این باره فرموده: لا تاکلوا اموالکم بینکم بالباطل الا ان تکون تجارة عن تراض و نیز فرموده: تجارة تخشون کسادها و آیاتی دیگر به ضمیمه روایات متواتره‏ای که این لوازم را معتبر می‏شمارد، و آیات نامبرده را تایید می‏کند.

و تدلوا بها الی الحکام لتاکلوا فریقا من اموال الناس کلمه تدلوا مضارع از باب افعال ادلا است، و ادلا به معنای آویزان کردن دلو در چاه است برای بیرون کشیدن آب، و این کلمه را به عنوان کنایه در دادن رشوه به حکام تا بر طبق میل آدمی رأی دهند استعمال می‏کنند و این کنایه‏ای است لطیف که می‏فهماند مثل رشوه دهنده که می‏خواهد حکم حاکم را به سود خود جلب کند، و با مادیات عقل و وجدان او را بدزدد، مثل کسی است که با دلو خود آب را از چاه بیرون می‏کشد.

و کلمه فریق به معنای یک قسمت جدا شده کنار گذاشته شده از هر چیز است، و جمله مورد بحث عطف است بر جمله تاکلوا و بنا بر این فعل تاکلوا بوسیله نهی قبلی مجزوم شده و گرنه تاکلون می‏شد، و ممکن است و او را به معنای مع بگیریم، و تاکلوا را با تقدیر أن ناصبه منصوب بدانیم و بگوئیم تقدیر کلام مع أن تاکلوا باشد، آن وقت مجموع آیه کلام واحدی شود، که یک غرض را افاده کند، و آن نهی از مصالحه‏ای است که راشی و مرتشی بر سر خوردن مال مردم می‏کنند، و مال مردم را بین خود تقسیم نموده حاکم یک مقدار از آن را که راشی به سویش ادلا می‏کند بگیرد، و خود راشی هم یک مقدار دیگر را، با اینکه می‏دانند این مال باطل است، و حقی در آن ندارند.

 

بحث روایتی

در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) در تفسیر آیه روایت کرده که فرمود: مردم بر سر مال و حتی ناموس خود قمار می‏زدند، و خدای تعالی از این کار نهیشان کرد.

و نیز در کافی از ابی بصیر روایت کرده که گفت: به امام صادق (علیه‏السلام‏) عرضه داشتم معنای آیه: و لا تاکلوا اموالکم بینکم بالباطل و تدلوا بها الی الحکام در کتاب خدا چیست؟ فرمود: ای ابا بصیر خدای عزوجل می‏داند که در امت حکامی جائر پدید خواهند آمد، و خطاب در این آیه متوجه آنهاست، نه حکام عدل، ای ابا محمد اگر حقی بر کسی داشته باشی و او را دعوت کنی تا به یکی از حکام اهل ایمان مراجعه کنید، و او نپذیرد، و جز به مراجعه به حکام اهل جور رضایت ندهد، از کسانی خواهد بود که محاکمه به طاغوت می‏برد، و قرآن کریم درباره آنان می‏فرماید: الم تر الی الذین یزعمون انهم آمنوا بما انزل الیک و ما انزل من قبلک، یریدون ان یتحاکموا الی الطاغوت.

و در مجمع می‏گوید از ابی جعفر (علیه‏السلام‏) روایت شده که فرمود: منظور از باطل سوگند دروغ است، که به وسیله آن اموال مردم را بربایند.

مؤلف: این یکی از مصادیق باطل است، و آیه شریفه مطلق است.

 

بحثی علمی و اجتماعی

تمامی موجودات پدید آمده‏ای که هم اکنون در دسترس ما است - که از جمله آنها نبات و حیوان و انسان است - همه به منظور بقای وجود خود به خارج از دایره وجود خود دست انداخته در آن تصرف می‏کنند، تصرفاتی که ممکن است در هستی و بقای او دخالت داشته باشد، و ما هرگز موجودی سراغ نداریم که چنین فعالیتی نداشته باشد، و نیز فعلی را سراغ نداریم که از این موجودات سربزند و منفعتی برای صاحبش نداشته باشد.

این انواع نباتات است که می‏بینیم هیچ عملی نمی‏کنند، مگر برای آنکه در بقا و نشو و نمای خود و تولید مثلش از آن عمل استفاده کند، و همچنین انواع حیوانات و انسان هر چه می‏کند به این منظور می‏کند که به وجهی از آن عمل استفاده کند، هر چند استفاده‏ای خیالی یا عقلی بوده باشد و در این مطلب هیچ شبهه‏ای نیست.

و این موجودات که دارای افعالی تکوینی هستند با غریزه طبیعی، و حیوان و انسان با شعور غریزی درک می‏کنند که تلاش در رفع حاجت طبیعی و استفاده از تلاش خود در حفظ وجود و بقا به نتیجه نمی‏رسد مگر وقتی که اختصاص در کار باشد، یعنی نتیجه تلاش هر یک مخصوص به خودش باشد، به این معنا که نتیجه کار یکی عاید چند نفر نشود، بلکه تنها عاید صاحب کار گردد، (این خلاصه امر و ملاک آن است).

و بهمین جهت است که می‏بینیم یک انسان و یا حیوان و نبات که ما ملاک کارش را می‏فهمیم، هرگز حاضر نمی‏شود دیگران در کار او مداخله نموده و در فایده‏ای که صاحب کار در نظر دارد سهیم و شریک شوند، این ریشه و اصل اختصاص است که هیچ انسانی در آن شک و توقف ندارد، و این همان معنای لام در لنا و لک، مال من و مال تو است می‏باشد و نیز می‏گوئیم: مراست که چنین کنم، و توراست که چنین کنی.

شاهد این حقیقت مشاهداتی است که ما از تنازع حیوانات بر سر دست‏آوردهای خود داریم، وقتی مرغی برای خود آشیانه‏ای می‏سازد و یا حیوانی دیگر برای خود لانه‏ای درست می‏کند نمی‏گذارد مرغ دیگر آن را تصرف کند، و یا برای خود شکاری می‏کند و یا طعامی می‏جوید، تا با آن تغذی کند، و یا جفتی برای خود انتخاب می‏کند، نمی‏گذارد دیگری آن را به خود اختصاص دهد، و همچنین می‏بینیم اطفال دست‏آوردهای خود را که یا خوردنی و یا اسباب بازی و یا چیز دیگر است با بچه‏های دیگر بر سر آن مشاجره می‏کند، و می‏گوید این مال من است، حتی طفل شیرخوار را می‏بینیم که بر سر پستان مادر با طفل دیگر می‏ستیزد، پس معلوم می‏شود مساله اختصاص و مالکیت امری است فطری و ارتکازی هر جاندار با شعور.

پس از آنکه انسان در اجتماع قدم می‏گذارد، باز به حکم فطرت و غریزه‏اش همان حکمی را که قبل از ورود به اجتماع و در زندگی شخصی خود داشت معتبر شمرده، باز به حکم اصل فطرت از مختصات خود دفاع می‏کند، و برای این منظور همان اصل فطری و اولی خود را اصلاح نموده سر و صورت می‏دهد، و به صورت قوانین و نوامیس اجتماعی در آورده مقدسش می‏شمارد، اینجاست که آن اختصاص اجمالی دوران کودکی به صورت انواعی گوناگون شکل می‏گیرد، آنچه از اختصاص‏ها که مربوط به مال است ملک نامیده می‏شود، و آنچه مربوط به غیر مال است حق.

انسانها هر چند ممکن است در تحقق ملک از این جهت اختلاف کنند که در اسباب تحقق آن اختلاف داشته باشند، مثلا جامعه‏ای وراثت را سبب مالکیت نداند، دیگری بداند، و یا خرید و فروش را سبب بداند ولی غصب را نداند، و یا جامعه‏ای غصب را اگر به دست زمامدار صورت بگیرد سبب ملک بداند، و یا از این جهت اختلاف کنند که در موضوع یعنی مالک ملک اختلاف داشته باشند، بعضی انسان بالغ و عاقل را مالک بدانند، و بعضی صغیر و سفیه را هم مالک بدانند، بعضی فرد را مالک بدانند، و بعضی دیگر جامعه را، و همچنین از جهات دیگری در آن اختلاف داشته باشند، و در نتیجه مالکیت بعضی را بیشتر کنند، و از بعضی دیگر بکاهند، برای بعضی اثبات کنند و از بعضی دیگر نفی نمایند.

و لیکن اصل ملک فی الجمله و سربسته از حقایقی است که مورد قبول همه است، و چاره‏ای جز معتبر شمردن آن ندارند، و به همین جهت می‏بینیم آنها هم که مخالف مالکیتند مالکیت را از فرد سلب نموده، حق جامعه‏اش و یا حق دولتش می‏دانند، دولتی که بر جامعه حکومت می‏کند ولی باز هم نمی‏توانند اصل مالکیت را از فرد انکار کنند، چون گفتیم مالکیت فردی امری است فطری، مگر اینکه حکم فطرت را باطل کنند، که بطلان آنهم مستلزم فنای انسان است.

و ما ان شاء الله به زودی پیرامون متعلقات این بحث یعنی اسباب آن که عبارت است از تجارت و ربح و ارث و غنیمت و حیازت و نیز موضوع آن یعنی بالغ و صغیر و عاقل و سفیه در موارد مناسب بحث خواهیم کرد.

یسئلونک...و الحج کلمه (اهله) جمع هلال است که به معنای قرص قمر در شب اول و بطوریکه گفته‏اند اول و دوم ماه است، یعنی وقتی که از زیر شعاع شمس بیرون می‏آید، البته بعضی شب سوم را هم اضافه کرده‏اند، بعضی دیگر گفته‏اند: قرص قمر را از اول ماه هلال می‏گویند تا وقتی که متحجر شود، یعنی به صورت دایره‏ای درآید، که یک طرفش همان هلال شبهای قبل است، و بقیه‏اش را خطی نورانی تشکیل می‏دهد، بعضی دیگر گفته‏اند: این اطلاق همچنان ادامه دارد تا زمانی که نورش بر ظلمت شب غلبه کند، و این در شب هفتم است، که بعد از آن دیگر هلالش نمی‏گویند، بلکه قمرش می‏خوانند، و در شب چهاردهم بدرش می‏گویند، و اسم عمومیش نزد عرب زبرقان است.

و کلمه (هلال) از استهلال گرفته شده، که به معنای گریه و یا صدای طفل در حین ولادت است و اطرافیان زائو می‏فهمند که بچه بدنیا آمده، و نیز از این گرفته شده که درباره حاجیان وقتی که صدا به گفتن لبیک بلند می‏کنند می‏گویند: (اهل القوم)، و این بدان جهت است که وقتی ماه ذی الحجه را می‏بینند درباره آن گفتگو می‏کنند، و کلمه (مواقیت) جمع (میقات) است، که از ماده وقت گرفته شده و به معنای وقت معین شده برای عمل است و این کلمه بر مکان معین برای عمل نیز اطلاق می‏شود، می‏گویند فلان محل میقات اهل شام، و آن دیگری میقات اهل یمن است، ولی در آیه مورد بحث معنای اول یعنی زمان معین منظور است.

در جمله: یسئلونک عن الاهلة شرح نداده که سؤالی که از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) کرده بودند چه بوده؟ آیا از حقیقت قمر بوده؟ یا همچنانکه بعضی پنداشته‏اند از علت اینکه چرا به اشکال مختلف یعنی هلال و قمر و بدر در می‏آید، و یا تنها از علت هلال شدنش یعنی پیدا شدنش در افق بعد از ناپدید شدنش در شبهائی چند که بعض دیگر پنداشته‏اند و یا از جهات دیگر بوده است.

لیکن از همینکه تعبیر به اهله - یعنی جمع هلال - کرده و فرموده: از تو از اهله می‏پرسند، فهمیده می‏شود سؤال از ماهیت و حقیقت قمر، و علت اشکال گوناگونش نبوده، زیرا اگر سؤال از این بود مناسب‏تر آن بود که گفته شود یسئلونک عن القمر و نیز اگر سؤال از حقیقت هلال و سبب تشکل خاص آن در اول ماه بود، مناسب‏تر آن بود که بفرماید: یسئلونک عن الهلال، چون دیگر جهتی نداشت کلمه هلال را به صیغه جمع بیاورد، پس اینکه به صیغه جمع آورده، خود دلیل بر این است که سؤال از سبب یا فایده‏ای بوده که ممکن است در هلال شدن هر ماهه و ترسیم ماههای قمری بوده باشد، و اگر از این فایده‏ها تعبیر به اهله کرده بدین جهت بوده که اگر واقعا فایده‏ای هست، ناشی و تحقق یافته از همین هلالها است، و لذا سائل از اهله پرسیده، و خدای تعالی از فایده آن پاسخ فرموده.

این معنا از خصوص جواب استفاده می‏شود که فرمود: هی مواقیت للناس و الحج...، برای اینکه مواقیت گفتیم عبارت است از زمانهائی که برای هر کاری معین می‏شود، و این زمان ماهها هستند، نه هلالها که عبارت است از قیافه مخصوص قرص قمر، پس معلوم می‏شود پاسخ، پاسخ سؤال سائلین نیست، و نیز معلوم می‏شود منظور سائلین از اهله فواید آن بوده.

و سخن کوتاه آنکه معلوم شد غرض از سؤال، موقعیت ماههای قمری بوده که سبب آنها چیست؟ و چه فوایدی دارد؟ در پاسخ هم به بیان فواید آن پرداخته، و فرموده ماهها عبارتند از زمان و اوقاتی که مردم برای امور معاش و معاد خود تعیین می‏کنند.

چون انسان از حیث خلقت طوری است که چاره‏ای جز این ندارد که افعال و کارهایش را که همه از سنخ حرکت به زمان است اندازه‏گیری کند، و لازمه احتیاج به اندازه‏گیری این است که زمان ممتد و بی سر و ته را بر طبق امور خود به صورت قطعه‏های سر و ته‏دار و کوچک و کوچکتری از قبیل سالها و فصلها و ماهها و هفته‏ها و روزها در آورد، و عنایت الهیه هم این احتیاج بندگان را تامین کرد، چون او مدبر امور مخلوقات و راهنمای آنها به سوی صلاح و اصلاح حیاتشان می‏باشد.

و این تقطیع و تکه تکه کردن زمان به دو صورت ممکن بود، یکی بر حسب حرکت سالیانه زمین به دور خورشید، که از آن چهار فصل درست می‏شود، و یکی هم بر حسب حرکت ماه به دور زمین، و چون این تقطیع باید طوری باشد که همه مردم حتی عوام آنان نیز بتوانند به آسانی از حساب آن سردرآورند، لذا ماههای قمری را نام برد، که هر انسان دارای ادراک صحیح و حواس مستقیم آن را می‏فهمد، چون ماه و طلوع و غروب آن را هر سال دوازده بار مشاهده می‏کند به خلاف خورشید که برجهایش دیدنی نیست بلکه بشر بعد از آنکه قرنها در روی زمین زندگی کرد به تدریج به حساب آن که حسابی است بس دقیق پی‏برد، حسابی که هم اکنون نیز عامه مردم از آن سر در نمی‏آورند.

پس ماههای قمری اوقاتی هستند که مردم امور دین و دنیای خود را با آن تعیین می‏کنند، و مخصوصا در امور دینی مساله حج را معین می‏کنند که در ماههای معلومی انجام می‏شود، و اینکه از میان همه عبادات حج را دوباره نام برد، گویا از این جهت بوده که خواسته است زمینه را برای آیات بعدی که حج را به بعضی از ماهها اختصاص می‏دهد فراهم سازد.

و لیس البر بان تاتوا البیوت من ظهورها ولکن البر من اتقی و اتوا البیوت من ابوابها دلیلی نقلی این معنا را ثابت کرده که جماعتی از عرب جاهلیت رسمشان چنین بوده که چون برای زیارت حج از خانه بیرون می‏شدند دیگر اگر در خانه کاری می‏داشتند (مثلا چیزی جا گذاشته بودند) از در خانه وارد نمی‏شدند، بلکه از پشت، دیوار را سوراخ می‏کردند، و از سوراخ داخل می‏شدند، اسلام از این معنا نهی کرد، و دستور داد از در خانه‏ها درآیند، آیه شریفه مورد بحث می‏تواند با این داستان منطبق باشد، و می‏توان به روایاتی که در شان نزول آیه این داستان را نقل می‏کند، و به زودی از نظر خواننده خواهد گذشت اعتماد نمود.

و اگر جز این بود ممکن بود کسی بگوید: آیه مورد بحث کنایه است از نهی از امتثال اوامر الهیه، و عمل به احکام شرع به غیر آن وجهی که بر آن وجه تشریع شده، مثلا می‏خواهد بفرماید: حج را در غیر ماههای حج انجام دادن، و روزه را در غیر رمضان گرفتن، و همچنین سایر احکام الهی را به غیر آن وجهی که دستور داده شده انجام دادن، مانند این است که با اینکه خانه در دارد از بام وارد آن شوی.

آن وقت بنابراین، جمله: و لیس البر بان تاتوا البیوت...، متمم اول آیه خواهد بود، و روی هم معنای آیه چنین می‏شود: این ماهها اوقاتی است که برای اعمال شرعی تعیین شده، و تجاوز از آن اوقات به اوقات دیگر جایز نیست مثلا حج را نباید در غیر ماههایش، و روزه را در غیر ماه رمضان، و سایر وظائف را در غیر موعد مقرر انجام داد، که در این صورت به منزله وارد شدن به خانه است از غیر دروازه آن، پس صدر و ذیل آیه شریفه تنها می‏خواهد یک حکم را بیان کند.

و بنابر فرض اول که گفتیم دلیل نقلی مؤید آن است نفی بر و خوبی از آمدن درون خانه از پشت خانه دلالت می‏کند بر اینکه عمل نامبرده مورد امضای دین نیست، و یک عمل دینی به شمار نمی‏رود، و گرنه معنا نداشت، بفرماید این عمل بر و خوبی نیست بلکه باید بفرماید این کار را نکنید، و خدا این کار را حرام کرده، و امثال این عبارات که می‏رساند حرمت این عمل یکی از احکام شرع است، و در آیه شریفه خوب بودن آن را نفی، و خوب بودن تقوا را اثبات کرده و در اثبات خوبی تقوا ظاهر کلام اقتضا می‏کرد بفرماید: ولکن البر هو التقوی ولی به جای آن فرمود: ولکن البر من اتقی، تا بفهماند کمال آدمی در اتصاف به تقوا است، که مقصود هم همین اتصاف و داشتن تقوا است، نه صرف حرف و مفهوم، همچنانکه نظیرش در آیه شریفه: لیس البر ان تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب و لکن البر من آمن.

و امر در جمله: و اتوا البیوت من ابوابها امر مولوی و تکلیف‏آور نیست بلکه امر ارشادی و نصیحت است، به اینکه خانه‏ها را از در درآمدن بهتر است از اینکه از پشت و یا بام آن درآئی، برای اینکه آنهائی که برای خانه در ساخته‏اند غرضی عقلائی در نظر گرفته‏اند و آن این است که همه کسانی که با این خانه سر و کار دارند از یک نقطه داخل و خارج شوند، و این رسمی است پسندیده که مردم بر آن عادت دارند، دلیل بر اینکه امر نامبرده مولوی نیست، این است که زمینه کلام تخطئه عادت زشتی است که بدون هیچ دلیلی در بین مردمی پیدا شده عادتی که به جز از بین بردن یک عادت پسندیده، و موافق با غرض عقلائی، دلیل دیگری ندارد، در چنین زمینه‏ای سفارش به اینکه خانه‏ها را از در درآیید، به بیش از هدایت و ارشاد به سوی طریقه صواب دلالتی ندارد، و تکلیفی نمی‏آورد، بله داخل شدن در خانه‏ها از پشت خانه و یا از بام به عنوان اینکه این عمل جزء دین است، بدعت است و حرام.

و اتقوا الله لعلکم تفلحون...در اول سوره توجه فرمودید که تقوا یکی از صفاتی است که با همه مراتب ایمان و همه مقامات کمال جمع می‏شود، و این هم معلوم است که تمامی مقامات مستوجب فلاح و رستگاری نیست آنطور که مقامات آخر که به کلی شرک و ضلالت را از دل صاحبش زدوده می‏کند، مستوجب آن است، بله این خاصیت را دارد که آدمی را به سوی فلاح هدایت نموده و به سعادت بشارت می‏دهد و بهمین جهت در جمله مورد بحث فرمود: (و از خدا بپرهیزید شاید رستگار شوید) و نفرمود (تا رستگار شوید) و ممکن است منظور از تقوا امتثال خصوص امری باشد که در آیه شریفه آمده بود و آن مذمت در آمدن به خانه‏ها از پشت خانه بود.

 

بحث روایتی

در الدر المنثور است که ابن جریر و ابن ابی حاتم از ابن عباس روایت کرده‏اند که گفت: مردم از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پرسیدند: اهله چیست؟ آیه شریفه آمد که یسئلونک عن الاهلة قل هی مواقیت للناس یعنی با این هلال‏های اول ماه مدت‏هائی که برای دستورات دینی دارند، و همچنین عده زنان، و هنگام رفتن به حج را تشخیص می‏دهند.

مؤلف: الدر المنثور این معنا را به چند طریق دیگر از ابی العالیه و قتاده و غیر آن دو نقل کرده.

و نیز روایت کرده که بعضی از صحابه از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پرسیدند: حالات مختلف قمر برای چیست؟ در پاسخ این آیه نازل شد و ما قبلا درباره این مطلب گفتیم که با ظاهر آیه نمی‏سازد، و بهمین جهت اعتباری به این حدیث نیست.

و در الدر المنثور است که وکیع و بخاری و ابن جریر از براء روایت کرده‏اند که گفت: عرب جاهلیت وقتی برای زیارت کعبه احرام می‏بست اگر می‏خواستند داخل خانه‏ای شوند از پشت خانه داخل می‏شدند، و بدین جهت آیه شریفه: لیس البر بان تاتوا البیوت من ظهورها، و لکن البر من اتقی و اتوا البیوت من ابوابها نازل شد.

و نیز در الدر المنثور است که ابن ابی حاتم و حاکم (وی حدیث را صحیح دانسته) از جابر روایت کرده‏اند که گفت: قریش را حمس یعنی خشمناک و خطرناک لقب داده بودند و این بدان جهت بود که مردم مدینه و سایر بلاد عرب وقتی احرام می‏بستند دیگر از هیچ دری وارد نمی‏شدند، ولی قریش وارد می‏شد، در این میان روزی رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در بستانی بود و خواست تا از در بستان بیرون رود قطبة بن عامر انصاری هم در خدمتش بود، انصار عرضه داشتند: یا رسول الله این قطبة بن عامر مردی فاجر است، و با شما از در درآمد، رسول خدا به قطبه فرمود: چرا چنین کردی؟ عرضه داشت: دیدم شما از در بیرون شدید من نیز بیرون شدم، فرمود: آخر من مردی احمس هستم، (یعنی اهل مکه‏ام)، عرضه داشت دین من که با دین شما فرق ندارد، اینجا بود که آیه شریفه: لیس البر بان تاتوا البیوت من ظهورها نازل شد.

مؤلف: قریب به این معنا به طرق دیگری نیز نقل شده و کلمه (حمس) جمع احمس است، مانند کلمه (حمر) که جمع احمر (سرخ) است، و حماسه به معنای شدت است، و قریش را از این جهت حمس می‏گفته‏اند که در امر دین خود تعصب و شدت داشتند، و یا بدین جهت بوده که اصولا مردمی با صلابت و خطرناک بوده‏اند.

از ظاهر روایت بر می‏آید که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از وقوع قصه قطبة بن عامر مساله داخل شدن از پشت خانه را برای غیر قریش امضا کرده بوده و گرنه به قطبه ایراد نمی‏گرفت که تو چرا از در بیرون شدی، و بنا بر این، آیه شریفه ناسخ آن امضای قبلی می‏شود، که بدون آیه قرآن تشریع شده بوده.

ولیکن خواننده گرامی توجه فرمود که آیه شریفه با این روایت منافات دارد، چون آیه مذمت می‏کند از اینکه خانه را از پشت آن داخل شوند، و حاشا از خدای سبحان که خودش و یا رسولش حکمی از احکام را تشریع کند، آنگاه همان حکم را تقبیح نموده و سپس نسخ کند، و این خود روشن است.

و در محاسن برقی از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در تفسیر جمله (و اتوا البیوت من ابوابها) فرموده: یعنی هر کاری را از راهش وارد شوید.

 و در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: اوصیای پیامبران ابواب خدایند، که باید مردم از آن درها به سوی خدا بروند، و اگر اوصیا نبودند خدای عزوجل شناخته نمی‏شد، و با این اوصیا است که خدای تعالی علیه خلقش احتجاج می‏کند.

مؤلف: این روایت از باب بیان مصداق است، می‏خواهد یکی از مصادیق درهای رفتن به سوی خدا را که در روایت قبلی ابواب به آن تفسیر شده بود بیان کند، و گرنه هیچ شکی نیست در اینکه آیه شریفه به حسب معنا تمام است، هر چند که به حسب مورد نزول، خاص باشد، و اینکه امام فرمود: (اگر اوصیا نبودند خدای عزوجل شناخته نمی‏شد) معنایش این است که حق بیان نمی‏شد، و دعوت تامه‏ای که با اوصیا بود تمام نمی‏گشت، البته معنای دیگری دقیق‏تر از این هم دارد که شاید ما ان شاء الله به بیان آن بپردازیم، و روایات در معنای این دو روایت بسیار است.

سیاق آیات شریفه دلالت دارد بر اینکه همه یکباره و با هم نازل شده و اینکه همه یک غرض را ایفا می‏کنند، و آن عبارت است از فرمان جنگ برای اولین بار با مشرکین مکه، و اینکه می‏گوئیم با خصوص مشرکین مکه از اینجا می‏گوئیم که در این آیات به ایشان تعریض شده، که مؤمنین را از مکه بیرون کردند، و نیز متعرض مساله فتنه و امر قصاص است، و نیز نهی می‏فرماید از اینکه این جنگ را پیرامون مسجد الحرام انجام دهند، مگر اینکه مشرکین در آنجا جنگ را آغاز کنند و همه اینها اموری است مربوط به مشرکین مکه.

علاوه بر این در این آیات قتال را مقید به قتال کرده، و فرموده: (و قاتلوا فی سبیل الله، الذین یقاتلونکم، در راه خدا قتال کنید با کسانی که با شما قتال می‏کنند) و معلوم است که معنای این کلام اشتراط قتال به قتال نیست، و نمی‏خواهد بفرماید اگر قتال کردند شما هم قتال کنید، چون در آیه کلمه (ان - اگر) به کار نرفته، از سوی دیگر قید نامبرده احترازی هم نمی‏تواند باشد، تا معنا این شود که تنها با مردان قتال کنید نه با زنان و کودکان لشکر دشمن، (که بعضی اینطور معنا کرده‏اند) برای اینکه قتال با زنان و اطفال که قدرت بر قتال ندارند عملی بی‏معنا است، و معنا ندارد بفرماید با آنان مقاتله (جنگ طرفینی) مکن، بلکه اگر منظور این بود باید بفرماید: زنان و کودکان را مکشید.

بلکه ظاهر آیه این است که فعل یقاتلونکم برای حال و وصفی باشد برای اشاره و معرفی دشمن و مراد از جمله الذین یقاتلونکم الذین حالهم حال القتال مع المؤمنین باشد، یعنی کسانی که حالشان حال قتال با مؤمنین است، و کسانی که در مکه چنین حالی را داشته‏اند همان مشرکین مکه بودند.

پس سیاق این آیات سیاق آیه: اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر، الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق، الا ان یقولوا ربنا الله است که اذن در آن اذنی است ابتدائی، در قتال با مشرکینی که مقاتله می‏کنند نه اینکه معنایش شرط باشد.

علاوه بر اینکه آیات پنجگانه همه متعرض بیان یک حکم است، با حدود و اطرافش و لوازمش به این بیان که جمله و قاتلوا فی سبیل الله اصل حکم را بیان می‏کند و جمله: لا تعتدوا...حکم نامبرده را از نظر انتظام تحدید می‏کند، و جمله و اقتلوهم...، از جهت تشدید آن را تحدید می‏نماید و جمله: و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام...، آن را از جهت مکان و جمله: و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة...از جهت زمان و مدت تحدید می‏نماید، و جمله الشهر الحرام...بیان می‏کند که این حکم جنبه قصاص در جنگ و آدم‏کشی و خلاصه معامله به مثل دارد، نه جنگ ابتدائی و تهاجمی و جمله و انفقوا...مقدمات مالی این قتال را فراهم می‏کند، تا مردم برای مجهز شدن انفاق کنند پس به نظر نزدیک چنین می‏رسد که نزول هر پنج آیه درباره یک امر بوده باشد، نه اینکه اول آیه‏ای نازل، و سپس آیه بعدی آن را نسخ کرده باشد، آنطور که بعضی احتمالش را داده‏اند، و نه اینکه در شؤونی مختلف نازل شده باشد، که بعضی دیگر احتمالش را داده‏اند، بلکه به یک غرض نازل شد، و آن تشریع قتال با مشرکین مکه است که، سر جنگ با مؤمنین داشتند.

و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم...قتال به معنای آن است که شخصی قصد کشتن کسی را کند، که او قصد کشتن وی را دارد، و در راه خدا بودن این عمل به این است که غرض تصمیم گیرنده اقامه دین و اعلای کلمه توحید باشد، که چنین قتالی عبادت است که باید با نیت انجام شود، و آن نیت عبارت است از رضای خدا و تقرب به او، نه استیلا بر اموال مردم و ناموس آنان.

پس قتال در اسلام جنبه دفاع دارد، اسلام می‏خواهد به وسیله قتال با کفار از حق قانونی انسان‏ها دفاع کند، حقی که فطرت سلیم هر انسانی به بیانی که خواهد آمد آن را برای انسانیت قائل است، آری از آنجائی که قتال در اسلام دفاع است، و دفاع بالذات محدود به زمانی است که حوزه اسلام مورد هجوم کفار قرار گیرد، به خلاف جنگ که معنای واقعیش تجاوز و خروج از حد و مرز است، لذا قرآن کریم دنبال فرمان قتال فرمود: و لا تعتدوا ان الله لا یحب المعتدین، تجاوز مکنید که خدا تجاوزکاران را دوست نمی‏دارد.

و لا تعتدوا ان الله...کلمه (تعتدوا) از مصدر (اعتدا) است و اعتدا به معنای بیرون شدن از حد است، مثلا وقتی گفته می‏شود: فلان عدا و یا فلان اعتدی معنایش این است که فلانی از حد خود تجاوز کرد و نهی از اعتدا نهیی است مطلق، در نتیجه مراد از آن مطلق هر عملی است که عنوان تجاوز بر آن صادق باشد مانند قتال قبل از پیشنهاد مصالحه بر سر حق، و نیز قتال ابتدائی، و قتل زنان و کودکان، و قتال قبل از اعلان جنگ با دشمن، و امثال اینها، که سنت نبویه آن را بیان کرده است.

التماس دعا

 

 

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧