تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات191تا196)

 تفسیر آیات١٩١تا١٩۶سوره ی مبارکه ی بقره

 

از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

ترجمه آیات 

و ایشان را هرجا که دست یافتید به قتل برسانید و از دیارشان مکه بیرون کنید همانطور که شما را از مکه بیرون کردند و فتنه آنان از این کشتار شما شدیدتر بود ولی در خود شهر مکه که خانه امن است با ایشان نجنگید مگر اینکه ایشان در آنجا با شما جنگ بیاغازند که اگر خود آنان حرمت مسجد الحرام را رعایت ننموده جنگ را با شما آغاز کردند شما هم بجنگید که سزای کافران همین است (191).

حال اگر از شرارت و جنگ در مکه دست برداشتند شما هم دست بردارید که خدا آمرزگاری رحیم است (192).

و با ایشان کارزار کنید تا به کلی فتنه ریشه‏کن شود و دین تنها برای خدا شود و اگر به کلی دست از جنگ برداشتند دیگر هیچ دشمنی و خصومتی نیست مگر علیه ستمکاران (193).

اگر آنان حرمت ماه حرام را شکستند شما هم بشکنید چون خدا قصاص را در همه حرمت‏ها جایز دانسته پس هر کس بر شما ستم کرد شما هم به همان اندازه که بر شما ستم روا داشتند بر آنان ستم کنید و نسبت به ستم بیش از آن از خدا بترسید و بدانید که خدا با مردم با تقوا است (194).

و در راه خدا انفاق کنید و خویشتن را به دست خود به هلاکت نیفکنید و احسان کنید که خدا نیکوکاران را دوست دارد (195).

حج و عمره‏ای را که آغاز کرده‏اید تمام کنید حال اگر مانعی شما را از اتمام آن جلوگیر شد هر مقدار از قربانی که برایتان میسور باشد قربان کنید و سرهایتان را نتراشید تا آنکه قربانی به محل خود برسد پس اگر کسی مریض بود و یا از نتراشیدن سر دچار آزاری می‏شود سر بتراشد و کفاره آن را روزه بگیرد یا صدقه‏ای دهد یا گوسفندی ذبح کند و اگر مانعی از اتمام حج و عمره پیش نیامد پس هر کس که حج و عمره‏اش تمتع باشد هر قدر از قربانی که می‏تواند بدهد و اگر پیدا نمی‏کند و یا تمکن ندارد به جای آن سه روز در حج و هفت روز در مراجعت که جمعا ده روز کامل می‏شود روزه بدارد، البته این حج تمتع مخصوص کسانی است که اهل مکه نباشند و باید از خدا بترسید و حکم حج تمتع را انکار مکنید و بدانید که خدا شدید العقاب است (196)

 

تفسیر آیات

 

 و اقتلوهم حیث ثقفتموهم...من القتل وقتی گفته می‏شود (فلان ثقف ثقافه) معنایش این است که فلانی برخورد، و یافت، پس معنای آیه همان معنائی می‏شود که آیه: فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم، مشرکین را بکشید هرجا که آنان را یافتید بدان معنا است.

کلمه فتنه به معنای هر عملی است که به منظور آزمایش حال چیزی انجام گیرد، ...

بقیه در ادامه ی مطلب...

 


ادامه...

و بدین جهت است که هم خود آزمایش را فتنه می‏گویند و هم ملازمات غالبی آن را، که عبارت است از شدت و عذابی که متوجه مردودین در این آزمایش یعنی گمراهان و مشرکین می‏شود، در قرآن کریم نیز در همه این معانی استعمال شده و منظور از آن در آیه مورد بحث شرک به خدا و کفر به رسول و آزار و اذیت مسلمین است، همان عملی که مشرکین مکه بعد از هجرت و قبل از آن با مردم مسلمان داشتند.

پس معنای آیه این شد که علیه مشرکین مکه کمال سخت‏گیری را به خرج دهید، و آنان را هر جا که برخوردید به قتل برسانید، تا مجبور شوند از سرزمین و وطن خود کوچ کنند، همانطور که شما را مجبور به جلای وطن کردند، هر چند که رفتار آنان با شما سخت‏تر بود، برای اینکه رفتار آنان فتنه بود، و فتنه بدتر از کشتن است، چون کشتن تنها انسان را از زندگی دنیا محروم می‏کند، ولی فتنه مایه محرومیت از زندگی دنیا و آخرت و انهدام هر دو نشاه است.

و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام، حتی یقاتلوکم فیه...در این جمله مسلمین را نهی می‏کند از قتال در مسجد الحرام، برای اینکه حرمت مسجد الحرام را حفظ کرده باشند، و ضمیر در (فیه) به مکان برمی‏گردد گو اینکه کلمه (مکان) قبلا به میان نیامده بود، اما کلمه (مسجد الحرام) بر آن دلالت می‏کند.

فان انتهوا فان الله غفور رحیم کلمه (انتهاء) به معنای امتناع و خودداری از عملی است، و منظور در اینجا خودداری از مطلق جنگ در کنار مسجد الحرام است، نه خودداری از مطلق قتال بعد از مسلمان شدن دشمن و به اطاعت اسلام درآمدن، چون عهده‏دار این معنا جمله: فان انتهوا فلا عدوان...است، و اما جمله (انتهوا) اول، قیدی است که به نزدیک‏ترین جمله‏ها برمی‏گردد، یعنی جمله (و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام)، و بنا بر این هر یک از دو جمله یعنی جمله: فان انتهوا فان الله و جمله: فان انتهوا فلا عدوان، قید کلام متصل به خودش می‏باشد، و دیگر تکراری هم در کلام نشده.

و در جمله فان الله غفور رحیم سبب در جای مسبب به کار رفته تا علت حکم را بیان کند (چون جای آن بود که بفرماید اگر دست برداشتند شما هم دست بردارید).

و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الدین لله این آیه همانطور که قبلا گفتیم مدت قتال را تحدید می‏کند، و کلمه فتنه در لسان این آیات به معنای شرک است، به اینکه بتی برای خود اتخاذ کنند، و آن را بپرستند، آنطور که مشرکین مکه مردم را وادار به آن می‏کردند، دلیل اینکه گفتیم فتنه به معنای شرک است جمله: و یکون الدین لله است، و آیه مورد بحث نظیر آیه: و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة، و ان تولوا فاعلموا ان الله مولیکم نعم المولی و نعم النصیر است که می‏فرماید با مشرکین قتال کنید تا زمانی که دیگر شرکی باقی نماند حال اگر پشت کردند بدانید که سرپرست شما تنها خداست، که چه خوب سرپرست و چه خوب یاوری است.

و آیه نامبرده این دلالت را دارد که قبل از قتال باید مردم را دعوت کرد، اگر دعوت را پذیرفتند که قتالی نیست، و اگر دعوت را رد کردند آن وقت دیگر ولایتی ندارند، یعنی دیگر خدا که نعم الولی و نعم النصیر است ولی و سرپرست ایشان نیست و دیگر یاریشان نمی‏کند، چون خدا تنها بندگان مؤمن خود را یاری می‏فرماید.

و معلوم است که منظور از قتال این است که دین برای خدا به تنهائی شود و قتالی که چنین هدفی دارد و تنها به این منظور صورت می‏گیرد معنا ندارد بدون دعوت قبلی به دین حق که اساسش توحید است آغاز شود.

از آنچه گفتیم این معنا روشن شد که آیه شریفه به وسیله آیه: قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله و لا بالیوم الاخر و لا یحرمون ما حرم الله و رسوله و لا یدینون دین الحق من الذین اوتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیة عن یدوهم صاغرون نسخ نشده به این گمان که آیه مورد بحث می‏فرماید تا محو آخرین اثر فتنه و نابودی آخرین فرد مشرک و اهل کتاب با ایشان قتال کنید، و آیه سوره توبه می‏فرماید اگر تن به ذلت دادند و جزیه پرداختند دست از قتالشان بردارید پس این آیه ناسخ آیه مورد بحث است.

ما گفتیم که آیه مورد بحث اصلا ربطی به اهل کتاب ندارد تنها مشرکین را در نظر دارد و مراد از اینکه فرمود: (تا آنکه دین برای خدا شود) این است که مردم اقرار به توحید کنند و خدا را بپرستند و اهل کتاب اقرار به توحید دارند هر چند که توحیدشان توحید نیست و این اقرارشان در حقیقت کفر به خدا است همچنانکه خدای تعالی در این باره فرموده: انهم لا یؤمنون بالله و الیوم الاخر و لا یحرمون ما حرم الله و رسوله و لا یدینون دین الحق ایشان ایمان به خدا و روز جزا ندارند و آنچه را خدا و رسولش تحریم کرده حرام نمی‏دانند و به دین حق متدین نمی‏شوند ولیکن اسلام بهمین توحید اسمی از ایشان قناعت کرده، مسلمین را دستور داده با ایشان قتال کنند تا حاضر به جزیه شوند و در نتیجه کلمه حق بر کلمه آنان مسلط گشته دین اسلام بر همه ادیان قاهر شود.

فان انتهوا فلا عدوان الا علی الظالمین...یعنی اگر دست از فتنه برداشته به آنچه شما ایمان آورده‏اید ایمان آوردند دیگر با ایشان مقاتله مکنید، و دیگر عدوانی نیست مگر بر ستمگران، پس در این جمله سبب به جای مسبب به کار رفته، که نظیرش در جمله: فان انتهوا فان الله غفور رحیم...گذشت، پس آیه شریفه مورد بحث نظیر آیه فان تابوا و اقاموا الصلوة و آتوا الزکوة فاخوانکم فی الدین می‏باشد.

الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص...کلمه (حرمات) جمع حرمت است و حرمت عبارت است از چیزی که هتک آن حرام و تعظیمش واجب باشد، و منظور از حرمات در اینجا حرمت ماههای حرام و حرمت حرم مکه است و حرمت مسجد الحرام، و معنای آیه این است که چونکه کفار حرمت ماه حرام را رعایت نکردند، و در آن جنگ راه انداختند، و هتک حرمت آن نموده در سال حدیبیه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و اصحاب او را از عمل حج باز داشته به سویشان تیراندازی و سنگ‏پرانی کردند پس برای مؤمنین هم جایز شد با ایشان مقاتله کنند، پس عمل مسلمین هتک حرمت نبود بلکه جهاد در راه خدا و امتثال امر او در اعلای کلمه او بود.

حتی اگر کفار در خود مکه و مسجد الحرام دست به جنگ می‏زدند، باز هم برای مسلمانان جایز بود با آنها معامله به مثل کنند، پس اینکه فرمود: الشهر الحرام بالشهر الحرام بیان خاصی است که تنها شامل یک مصداق از حرمت‏ها می‏شود و آن حرمت شهر حرام است ولی دنبالش بیان عامی آمده که شامل همه حرمت‏ها می‏گردد و آن عبارت است از جمله فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم، در نتیجه معنای آیه چنین می‏شود که خدای سبحان قصاص در خصوص شهر حرام را هم تشریع کرده، برای اینکه قصاص در تمامی حرمات را تشریع کرده، که شهر حرام هم یکی از آنهاست و اگر قصاص را تشریع کرده بدان جهت است که تجاوز در مقابل تجاوز را با رعایت برابری تشریع نموده است.

آنگاه مسلمانان را سفارش می‏کند به اینکه ملازم طریق احتیاط باشند، و در اعتدا و تجاوز به عنوان قصاص پا از حد فراتر نگذارند چون مساله قصاص با استعمال شدت و خشم و سطوت و سایر قوائی که آدمی را به سوی طغیان و انحراف از جاده عدالت می‏خواند سروکار دارد و خدای تعالی معتدین یعنی همین منحرفین از جاده اعتدال را دوست نمی‏دارد، و چنین افراد بیش از آن احتیاجی که به قصاص و انتقام دارند به محبت خدا و ولایت و نصرت او محتاجند، و بدین جهت در آخر فرمود: و اتقوا الله و اعلموا ان الله مع المتقین.

در اینجا این سؤال پیش می‏آید: که چگونه خدای تعالی با اینکه معتدین و متجاوزین را دوست نمی‏دارد، در این آیه به مسلمانان دستور داده به متجاوزین تجاوز کنند؟جوابش این است که اعتدا و تجاوز وقتی مذموم است، که در مقابل اعتدای دیگران واقع نشده باشد و خلاصه تجاوز ابتدائی باشد، و اما اگر در مقابل تجاوز دیگران باشد، در عین اینکه تجاوز است دیگر مذموم نیست، چون عنوان تعالی از ذلت و خواری را به خود می‏گیرد، و اینکه جامعه‏ای بخواهد از زیر بار ستم و استعباد و خواری درآید خود فضیلت بزرگی است، همانطور که تکبر با اینکه از رذائل است، در مقابل متکبر از فضائل می‏شود، و سخن زشت گفتن با اینکه زشت است، برای کسی که ظلم شده پسندیده است.

و انفقوا فی سبیل الله و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة...در این آیه دستور می‏دهد برای اقامه جنگ در راه خدا مال خود را انفاق کنند، و پاسخ از اینکه چرا انفاق را مقید کرد به قید (در راه خدا) همان پاسخی است که اول آیات در تقیید قتال به قید (در راه خدا) گفتیم، و حرف (با) در جمله: (بایدیکم) زیادی است، که تنها خاصیت تاکید را دارد.

و معنا چنین می‏شود: دست خود به تهلکه نیفکنید و این تعبیر کنایه است از اینکه مسلمان نباید نیرو و استطاعت خود را هدر دهند، چون کلمه دست به معنای مظهر قدرت و قوت است، بعضی هم گفته‏اند: حرف با، زائد نیست، بلکه با سببیت است، و مفعول لا تلقوا حذف شده، معنایش (لا تلقوا انفسکم بایدی انفسکم الی التهلکة، یعنی خود را به دست خود به هلاکت نیفکنید) می‏باشد و تهلکه به معنای هلاکت است، و هلاکت به معنای آن مسیری است که انسان نمی‏تواند بفهمد کجا است، و آن مسیری که نداند به کجا منتهی می‏شود، و کلمه تهلکه بر وزن تفعله بضمه عین است، و در لغت عرب هیچ مصدر دیگری به این وزن وجود ندارد.

آیه شریفه مطلق است، و در نتیجه نهی در آن نهی از تمامی رفتارهای افراطی و تفریطی است، که یکی از مصادیق آن بخل ورزیدن و امساک از انفاق مال در هنگام جنگ است، که این بخل ورزیدن باعث بطلان نیرو و از بین رفتن قدرت است که باعث غلبه دشمن بر آنان می‏شود، همچنانکه اسراف در انفاق و از بین بردن همه اموال باعث فقر و مسکنت و در نتیجه انحطاط حیات و بطلان مروت می‏شود.

سپس خدای سبحان آیه را با مساله احسان ختم نموده، می‏فرماید: و احسنوا ان الله یحب المحسنین...، و منظور از احسان خودداری و امتناع ورزیدن از قتال، و یا رأفت و مهربانی کردن با دشمنان دین و امثال این معانی نیست، بلکه منظور از احسان این است که هر عملی که انجام می‏دهند خوب انجام دهند، اگر قتال می‏کنند به بهترین وجه قتال کنند، و اگر دست از جنگ برمی‏دارند، باز به بهترین وجه دست بردارند، و اگر به شدت یورش می‏برند و یا سخت‏گیری می‏کنند، باز به بهترین وجهش باشد و اگر عفو می‏کنند به بهترین وجهش باشد.

پس کسی توهم نکند که احسان به ظالم آن است که دست از او بردارند تا هر چه می‏خواهد بکند، بلکه دفع کردن ظالم خود احسانی است بر انسانیت، زیرا حق مشروع انسانیت را از او گرفته‏اند، و از دین دفاع کرده‏اند که خود مصلح امور انسانیت است، همچنانکه خودداری از تجاوز به دیگران در هنگام استیفای حق مشروع، و نیز از احقاق حق به طریقه غیر صحیح خود احسانی دیگر است، و اصولا غرض نهائی از همه مبارزات و جنگها و سایر واجبات دین، محبت خداست، که بر هر متدین به دین، واجب است آن محبت را از ناحیه پروردگارش به وسیله پیروی و متابعت از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) جلب کند، همچنانکه فرمود: قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله.

آیات مورد بحث که راجع به قتال است با نهی از اعتدا و تجاوز شروع شده و با امر به احسان و اینکه خدا محسنین را دوست می‏دارد ختم گردیده، و در این نکته حلاوتی است که بر هیچ کس پوشیده نیست.

 

معرفی جهادی که قرآن بدان فرمان داده

آیا قرآن بشر را به خونریزی و کشورگشائی دعوت کرده؟و یا از فرمان جهادش هدف دیگری دارد؟در قرآن کریم به آیاتی بر می‏خوریم که مسلمانان را به ترک قتال و تحمل هر آزار و اذیتی در راه خدا دعوت کرده، از آن جمله فرموده:.

و نیز فرموده: قل یا ایها الکافرون لا اعبد ما تعبدون، و لا انتم عابدون ما اعبد فاصبر علی ما یقولون

الم تر الی الذین قیل لهم کفوا ایدیکم و اقیموا الصلوة و آتوا الزکوة فلما کتب علیهم القتال

ود کثیر من اهل الکتاب لو یردونکم من بعد ایمانکم کفارا حسدا من عند انفسهم، من بعد ما تبین لهم الحق فاعفوا و اصفحوا حتی یاتی الله بامره، ان الله علی کل شی‏ء قدیر، و اقیموا الصلوة و آتوا الزکوة

و نیز می‏فرماید:  و گویا این آیه اشاره می‏کند به آیه:.

بعد از آنکه مدتها مسلمین را سفارش می‏کرد تا با کفار مماشات کنند، و در برابر آزار و اذیتشان صبر و حوصله به خرج دهند، آیاتی دیگر نازل شد و مسلمین را امر به قتال با آنان نمود، که بعضی از آنها در اینجا از نظر خواننده می‏گذرد: اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا، و ان الله علی نصرهم لقدیر، الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حق، الا ان یقولوا ربنا الله و ممکن است بگوئیم آیه شریفه درباره دفاعی نازل شده است، که در واقعه بدر و امثال آن مامور بدان شده‏اند.

و همچنین آیه شریفه: و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة، و یکون الدین کله لله فان انتهوا فان الله بما یعملون بصیر و ان تولوا فاعلموا ان الله مولیکم نعم المولی و نعم النصیر و نیز آیه شریفه: و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم، و لا تعتدوا، ان الله لا یحب المعتدین.

دسته دیگر آیاتی است که درباره قتال با اهل کتاب نازل شده مانند آیه: قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله و لا بالیوم الاخر، و لا یحرمون ما حرم الله و رسوله، و لا یدینون دین الحق من الذین اوتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیة عن یدوهم صاغرون.

دسته دیگر آیات قتال با عموم مشرکین است، که غیر از اهل کتابند، مانند آیه شریفه: فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم و آیه: و قاتلوا المشرکین کافة کما یقاتلونکم کافة.

دسته دیگر آیاتی است که دستور می‏دهد با عموم کفار چه مشرک و چه اهل کتاب قتال کنید، مانند آیه: قاتلوا الذین یلونکم من الکفار، و لیجدوا فیکم غلظة.

و چکیده سخن این شد که قرآن کریم خاطرنشان می‏سازد که اسلام و دین توحید اساس و ریشه‏اش فطرت است، و بهمین جهت می‏تواند انسانیت را در زندگیش به صلاح بکشاند: فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم ولکن اکثر الناس لا یعلمون و به همین دلیل اقامه دین و نگهداری آن مهم‏ترین حقوق قانونی انسانی است، همچنانکه در جای دیگر فرمود: شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا، و الذی اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسی و عیسی ان اقیموا الدین و لا تتفرقوا فیه.

قرآن آنگاه حکم می‏کند به اینکه دفاع از این حق فطری و مشروع، حقی دیگر است که آن نیز فطری است: و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیرا و لینصرن الله من ینصره ان الله لقوی عزیز.

به حکم این آیه قائم ماندن دین توحید به روی پای خود، و زنده ماندن یاد خدا در زمین، منوط به این است که خدا به دست مؤمنین دشمنان خود را دفع کند، نظیر این آیه شریفه آیه: و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لفسدت الارض.

و نیز در ضمن آیات قتال در سوره انفال این جمله را آورده که: لیحق الحق و یبطل الباطل، و لو کره المجرمون و آنگاه بعد از چند آیه می‏فرماید: یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم که در این آیه جهاد و قتالی را که مؤمنین را بدان می‏خواند زنده کننده مؤمنین خوانده است، و معنایش این است که قتال در راه خدا چه به عنوان دفاع از مسلمین و از بیضه اسلام باشد، و چه قتال ابتدائی باشد در حقیقت دفاع از حق انسانیت است، و آن حق عبارت است از حقی که در حیات خود دارد، پس شرک به خدای سبحان هلاک انسانیت، و مرگ فطرت، و خاموش شدن چراغ درون دلها است، و قتال که همان دفاع از حق انسانیت است این حیات را بر می‏گرداند، و بعد از مردن آن حق دوباره زنده‏اش می‏سازد.

از اینجاست که هر خردمند هوشیار متوجه می‏شود که اسلام به منظور تطهیر زمین از لوث مطلق شرک و خالص ساختن ایمان به خدای سبحان باید حکمی دفاعی داشته باشد، چون قتال در آیاتی که از نظر خواننده گذشت قتال برای از بین بردن شرک‏های علنی و وثنیت بود، نه شرکتهای در لفافه، و یا به منظور اعلای کلمه حق بر کلمه اهل کتاب، و وادار ساختن آنان به پرداخت جزیه بود.

و در خود این آیات سخن از شرکهای در لفافه به میان آمده، می‏فرماید: که اهل کتاب به خدا و رسولش ایمان ندارند، و به دین حق نمی‏گروند، پس معلوم می‏شود هر چند به خیال خود دارای دین توحید هستند، ولیکن در حقیقت مشرکند، و شرک خود را پنهان می‏دارند، و دفاع از حق فطری انسانیت ایجاب می‏کند آنان را به دین حق وادار سازد.

و قرآن کریم هر چند بطور صریح حکمی درباره این دفاع بیان نکرده، لیکن با وعده‏ای که داده که مؤمنین علیه دشمنانشان روزی در پیش خواهند داشت، و با در نظر داشتن اینکه این وعده منجز نمی‏شود مگر با قتال علیه شرک‏های در لفافه، از اینجا می‏فهمیم که خدای تعالی این مرتبه از قتال را هم که همان قتال برای اقامه اخلاص در توحید است تشریع نموده است، اینک آیاتی که وعده نامبرده را می‏دهد از نظر خواننده می‏گذرد: هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین الحق، لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون و از این آیه روشن‏تر این آیه است که می‏فرماید: و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر: ان الارض یرثها عبادی الصالحون و باز از این هم صریح‏تر این آیه است که می‏فرماید: وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض، کما استخلف الذین من قبلهم، و لیمکنن لهم دینهم، الذی ارتضی لهم، و لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننی، لا یشرکون بی شیئا چون از جمله: (مرا بپرستند) به قرینه جمله (و چیزی شریکم نسازند) فهمیده می‏شود منظور از عبادت عبادت با اخلاص و با حقیقت ایمان است.

و در آیه زیر می‏بینیم که بعضی از ایمانها را شرک می‏داند، و می‏فرماید: و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون پس معلوم می‏شود خدا روزی را وعده داده که در آن روز زمین تصفیه شده، و خالص در اختیار مؤمنین قرار می‏گیرد، روزی که در آن روز غیر خدا پرستش نشود، و خدای تعالی بطور حقیقت پرستش گردد.

و بسا که بعضی توهم کنند: این وعده الهی مستلزم تشریع حکم دفاع نیست، چون ممکن است بدون توسل به اینگونه اسباب ظاهری بلکه به وسیله مصلحی غیبی این غرض حاصل گردد، اما این حرف با جمله لیستخلفنهم فی الارض...منافات دارد، برای اینکه استخلاف وقتی تحقق می‏یابد که عده‏ای از بین بروند، و یا از مکانی که بودند کوچ کنند، و عده‏ای دیگر جای آنان را بگیرند، پس مساله قتال در این جمله خوابیده.

علاوه بر اینکه آیه 54 از سوره مائده که تفسیرش خواهد آمد می‏فرماید: یا ایها الذین آمنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه، اذلة علی المؤمنین، اعزة علی الکافرین، یجاهدون فی سبیل الله، و لا یخافون لومة لائم.

و بطوریکه ملاحظه می‏کنید، به این معنا اشاره دارد، که به زودی به امر خدا دعوتی حقه و نهضتی دینی به پا خواهد خواست، و معلوم است که چنین دعوت و نهضتی بدون جهاد و خونریزی تصور ندارد.

با بیانی که گذشت پاسخ ایرادی که به حکم جهاد در اسلام کرده‏اند نیز داده می‏شود، چون اشکال کنندگان می‏گویند: نهضت‏های دینی تا آنجا که از انبیای گذشته سراغ داریم طوری بوده که با جهاد سازش نداشته، چون دین انبیا در سیر و پیشرفتش تنها به دعوت و هدایت تکیه داشته، نه اکراه مردم بر ایمان، تا در صورت تخلف پای قتال به میان آید، و در نتیجه خونریزی و اسیری و غارت مطرح شود، و بهمین جهت است که چه بسا اشخاصی چون مبلغین مسیحیت دین اسلام را دین شمشیر و خون دانسته، و بعضی دیگر دین اجبار و اکراه خوانده‏اند.

پاسخی که گفتیم از بیان گذشته ما استفاده می‏شود، این است که قرآن می‏گوید اسلام اساسش بر حکم فطرت بشر است، فطرتی که هیچ انسانی در احکام آن تردید نمی‏کند، و کمال انسان در زندگیش را همان می‏دانند که فطرت بدان حکم کرده باشد، و به سویش بخواند، و این فطرت حکم می‏کند به اینکه تنها اساس و پایه‏ای که باید قوانین فردی و اجتماعی بشر بر آن اساس تضمین شود، توحید است، و دفاع از چنین اساس و ریشه و انتشار آن در میان جامعه، و نگهبانی آن از نابودی و فساد، حق مشروع بشر است و بشر باید حق خود را استیفا کند، حال به هر وسیله‏ای که ممکن باشد، البته از آنجائی که ممکن است در استیفای این حق خود دچار تندرویها و یا کندرویها شود، خود قرآن راه اعتدال و میانه‏روی را ارائه داده، نخست استیفاء این حق را با صرف دعوت آغاز کرده، و دستور داده تا در راه خدا اذیت‏های کفار را تحمل کنند، و در مرحله دوم از جان و مال و ناموس مسلمین و از بیضه اسلام دفاع نموده، متجاوزین را سر جای خود بنشانند، و در مرحله سوم اعلان جنگ دهند، و قتال ابتدائی را آغاز کنند، که هر چند به ظاهر قتالی است ابتدائی، لیکن در حقیقت دفاع از حق انسانیت و کلمه توحید و یکتاپرستی است و اسلام هرگز قبل از دعوت به زبان خوش و اتمام حجت جنگ را آغاز نکرده است، همچنانکه تاریخ زندگی پیامبر اسلام شاهد است.

که عادتش بر این جریان داشته، و خدای تعالی در این باره فرموده: ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة، و جادلهم بالتی هی احسن.

و این آیه شریفه مطلق است، و اطلاقش دلیل بر همان گفته ما است، که اسلام هرگز قبل از دعوت به زبان خوش و اتمام حجت جنگ را آغاز نکرده است و نیز فرموده: لیهلک من هلک عن بینة، و یحیی من حی عن بینة.

و اما اینکه گفته‏اند لازمه توسل به جنگ و زور این است که بعد از غلبه اسلام بر کفر پاره‏ای از افراد از ترس مسلمان شوند، در جواب می‏گوئیم: این اشکال وارد نیست برای اینکه اگر احیاء انسانیت و رساندن انسانها به حیات انسانیشان موقوف شد بر اینکه این حق مشروع را که همه انسانهای سلیم الفطره خواهان آن هستند بر چند نفری که سلامت فطرت خود را از دست داده‏اند تحمیل کنیم، تحمیل می‏کنیم، و هیچ عیبی و اشکالی هم ندارد، البته این کار را بعد از اقامه حجت‏های بالغه و روشن کردن حق انجام می‏دهیم، (که چه بسا از آن عده معدود چند تنی به وسیله همین اقامه حجت بخود آیند، و تسلیم حکم فطرت خود شوند).

و مساله تحمیل قانون به اقلیت‏هائی که زیر بار قانون نمی‏روند، طریقه‏ای است که در میان همه ملتها و دولت‏ها دایر است، نخست افراد متمرد و متخلف از قانون را دعوت به رعایت قانون می‏کنند، آنگاه اگر زیر بار نرفتند، به هر وسیله‏ای که ممکن باشد قانون را بر آنان تحمیل می‏کنند، هر چند به جنگ و کشتار باشد بالاخره همه باید به قانون عمل کنند، حال یا بطوع و رغبت خود، و یا به اکراه.

علاوه بر اینکه مساله اکراه و اجبار نسبت به قوانین دینی در بیش از یک نسل اتفاق نمی‏افتد، چون اصولا همیشه کره زمین محل زندگی یک نسل است، و این یک نسل است که ممکن است افرادی سرکش و یاغی داشته باشد و تعلیم و تربیت دینی نسلهای آتیه و بعدی را اصلاح می‏کند، و او را با دین فطری بار می‏آورد و قهرا همه افراد بطوع و رغبت خود به سوی دین توحید رو می‏آورند، و خلاصه در نسلهای بعد دیگر اکراهی اتفاق نمی‏افتد.

و اما اینکه اشکال کرده و گفته‏اند: سایر انبیا کارشان صرف دعوت و هدایت بود، و تاریخ زندگی آن حضرات تا آنجا که در دسترس ما است هیچ نشان نداده که دست به اسلحه برده باشند، و یا اصولا پیشرفت آنچنانه‏ای کرده باشند که زمینه قیام برایشان فراهم شده باشد، این نوح و هود و صالح علیهم السلامند که می‏بینیم همواره مقهور و مظلوم دشمنان بوده‏اند، و سلطه دشمن از هر طرف احاطه‏شان کرده بود، و همچنین عیسی (علیه‏السلام‏) در ایامی که در بین مردم بود و مشغول به دعوت بود هیچ پیشرفتی نکرد (و به جز عده‏ای انگشت شمار به نام حواریین دورش را نگرفتند، با این حال او چگونه می‏توانست قیام کند)، و این انتشاری که در دعوت آن جناب می‏بینیم بعد از آمدن ناسخ شریعتش یعنی آمدن اسلام صورت گرفت، (آری بعد از آنکه اسلام طلوع کرد جمعی که نمی‏خواستند زیر بار اسلام بروند، سنگ مسیحیت را به سینه زدند، و نتیجتا مسیحیت رواج یافت).

علاوه بر اینکه جمعی از انبیا هم بودند که در راه خدا قیام کرده، و دست به شمشیر زدند، که تورات و قرآن عده‏ای از آنان را نام می‏برند، قرآن کریم بطور اشاره و بدون ذکر نام می‏فرماید: و کاین من نبی قاتل معه ربیون کثیر، فما وهنوا لما اصابهم فی سبیل الله، و ما ضعفوا و ما استکانوا، و الله یحب الصابرین، و ما کان قولهم الا ان قالوا ربنا اغفر لنا ذنوبنا و اسرافنا فی امرنا، و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.

و نیز نقل می‏کند که موسی قوم خود را دعوت کرد تا با قوم عمالقه قتال کنند، و می‏فرماید: و اذ قال موسی لقومه - تا آنجا که می‏فرماید - یا قوم ادخلوا الارض المقدسة التی کتب الله لکم، و لا ترتدوا علی ادبارکم، فتنقلبوا خاسرین - تا آنجا که می‏فرماید - قالوا یا موسی انا لن ندخلها ابدا ما داموا فیها فاذهب انت و ربک فقاتلا انا هیهنا قاعدون.

و نیز فرموده: الم تر الی الملا من بنی اسرائیل؟اذ قالوا لنبی لهم ابعث لنا ملکا نقاتل فی سبیل الله تا آخر داستان طالوت و جالوت.

و نیز در داستان سلیمان و ملکه سبا می‏فرماید: (الا تعلوا علی و اتونی مسلمین - تا آنجا که می‏فرماید - قال ارجع الیهم، فلناتینهم بجنود لا قبل لهم بها، و لنخرجنهم منها اذلة و هم صاغرون) و این تهدیدی که با جمله فلناتینهم بجنود لا قبل لهم بها کرده تهدیدی است ابتدائی و ناشی از دعوتی ابتدائی بوده است.

 

بحث اجتماعی

در این معنا هیچ شکی نیست که اجتماع هر جا تحقق یافته چه اجتماع نوع انسان، و چه اجتماعات مختلفی که احیانا در انواعی از حیوانات (چون مورچه و موریانه و زنبور عسل) می‏بینیم، مبنی بر احساس فطری آن موجود به احتیاج بدان بوده، ساده‏تر بگویم موجودی که می‏بینیم اجتماعی زندگی می‏کند، بدین جهت دست به تشکیل اجتماع زده که فطرتش حکم کرده به اینکه تو محتاج هستی که اجتماعی زندگی کنی، و گرنه هستی و بقایت در معرض خطر قرار می‏گیرد.

و همانطور که فطرتش به او حق داده در حفظ وجود و بقایش در سایر موجودات که دخالتی در حفظ وجودش دارند تصرف کند، انسان نیز در جماد و نبات و حیوان و حتی در انسان به هر وسیله ممکن، تصرف می‏کند، و برای خود چنین حقی قائل است هر چند که مزاحم حقوق حیوانات دیگر و یا کمال نبات و جماد باشد و نیز به حیوان حق داده که در گیاهان و جمادات تصرف کند، و خود را صاحب چنین حقی بداند، همینطور فطرتش به او این حق را داده که از حقوق مشروع خود دفاع کند، چون مشروعیت آن حقوق هم به فطرتش ثابت شده، و معلوم است که حق تصرف بدون حق دفاع تمام نمی‏شود (اگر واقعا تصرف در فلان موجود حق مشروع من است، باید حق داشته باشم که از تصرف دیگران جلوگیری بعمل آورم، و گرنه دیگران مزاحم من خواهند شد).

آری دنیا دار تزاحم و ناموس حاکم بر آن، ناموس تنازع در بقا است، پس هر نوعی که گفتیم به حکم فطرتش می‏خواهد هستی و بقای خود را حفظ کند، با همان شعور فطری این حق را هم برای خود قائل است که از حقوق و منافع خود دفاع کند، و اذعان و اعتقاد دارد که این عمل برایش مباح است، همانطور که معتقد بود تصرف در موجودات دیگر برایش جایز و مباح است.

و هیچ دلیلی بهتر از مشاهدات ما در انواع حیوانات نیست، که می‏بینیم هر حیوانی برای روزی که بخواهد از حق خود دفاع کند بدنش مجهز به ادوات دفاع شده، مثلا در سرش شاخ روئیده، یا در سر انگشتانش چنگ، و یا در دهانش انیاب روئیده، و یا ظلف و خار و منقار و یا چیز دیگری دارد، و یا اگر به هیچ یک از این سلاح‏ها مجهز نشده، برای دفاع از هستی و بقایش مانند آهو فرار می‏کند، و یا مانند سوسمار پنهان می‏شود و یا بعضی از حشرات خود را به مردن می‏زند، و بعضی دیگر چون میمون و خرس و روباه و امثال آن که قادر بر حیله‏گری هستند در هنگام دفاع از خود انواع حیله‏ها را بکار می‏برند.

در بین همه حیوانات، انسان برای دفاع از خود و از حقوق خود (به جای شاخ و نیش و چنگال و چیزهای دیگر) مسلح به شعور فکری است، که در راه دفاع از خود می‏تواند موجودات دیگر را به خدمت بگیرد، همانطور که می‏توانست در راه انتفاع از آنها سلاح شعور خود را بکار گیرد.

انسان نیز مانند سایر انواع موجودات فطرتی دارد و فطرتش قضائی و حکمی دارد، که یکی از آنها این است که گفتیم: انسان حق دارد در موجودات دیگر دخل و تصرف کند، دیگر اینکه حق دارد از خودش و از حق فطریش دفاع نماید، و همین حق دفاعی که انسان به فطرتش معتقد بدان شده، او را وادار می‏کند به اینکه در همه مواردی که اجتماع انسانی آن را مهم تشخیص می‏دهد از این حق خود استفاده نموده، با کسی و یا جامعه دیگری که می‏خواهد حق او را ضایع کند مقاتله و کارزار کند، اما به او اجازه نمی‏دهد که توسل به جنگ و زور را در حق اولش نیز به کار ببندد، هر چند که حق اولیش نیز فطری بود، و به حکم فطرتش در طریق منافع زندگیش هر چیزی را که می‏توانست استخدام کند استخدام می‏کرد.

حال ممکن است بپرسی: چرا در دفاع از خود و از منافعش حق داشت متوسل به زور شود، و کارزار کند، ولی در به دست آوردن حق اولش چنین حقی ندارد، در پاسخ می‏گوئیم: این معنا را اجتماع به گردنش گذاشته، چون هر چند که فطرتش به او می‏گفت تو در به دست آوردن منافعت می‏توانی در هر موجودی دخل و تصرف کنی، و حتی همنوعان خودت را نیز به خدمت بگیری، ولیکن در زندگی اجتماعی این را فهمید که همنوعانش در احتیاج به منافع مانند او هستند.

لذا ناگزیر شد به منظور حفظ تمدن و عدالت اجتماعی با همنوعان خود مصالحه کند یعنی از آنان آن مقدار خدمت بخواهد که خودش به آنان خدمت کرده، و معلوم است که تشخیص برابری و نابرابری این دو خدمت و میزان احتیاج و تعدیل آن به دست اجتماع است.

پس معلوم شد که انسان در هیچ یک از مقاتلات و جنگ‏هائی که راه انداخته دلیل خود را استخدام و یا استثمار و برده‏گیری مطلق که حکم اولی فطرت او بود قرار نداده و نمی‏دهد، بلکه دلیل را عبارت می‏داند از حق دفاع، از اینکه می‏تواند در حفظ منافع خود دست به دفاع و کارزار بزند، و خلاصه برای خود حقی را فرض می‏کند، و سپس می‏بیند که دیگران دارند آن را ضایع می‏کنند، لذا برمی‏خیزد و در مقام دفاع از آن بر می‏آید.

پس هر قتالی در حقیقت دفاع است، حتی بهانه فاتحین و کشورگشایان هم همین دفاع است، اول برای خود نوعی حق مثلا حق حاکمیت و یا لیاقت قیمومیت بر دیگران و یا فقر و تنگی معیشت و یا کمبود زمین و امثال آن برای خود فرض می‏کند، و آنگاه در مقام دفاع از این حق فرضی بر می‏آید، و وقتی از آنان سؤال می‏شود: چرا به مردم حمله می‏کنی و خونها می‏ریزی، و در زمین فساد راه می‏اندازی؟و چرا حرث و نسل را تباه می‏کنی؟در پاسخ می‏گوید از حق مشروعم دفاع می‏کنم.

پس روشن شد که دفاع از حقوق انسانیت حقی است مشروع و فطری، و فطرت، استیفای آن حق را برای انسان جایز می‏داند، بله از آنجائی که این حق مطلوب به نفس نیست، بلکه مطلوب به غیر است، لذا باید با آن غیر مقایسه شود، اگر آن حقی که به خاطر آن می‏خواهد دفاع کند آنچنان اهمیتی ندارد که به خاطر استیفایش دست به جنگ و خونریزی بزند، از آن حق صرف نظر می‏کند، چون می‏بیند برای دفاع از آن ضرر بیشتری را باید تحمل کند، و اما اگر دید منافعی که در اثر ترک دفاع از دست می‏دهد، مهم‏تر و حیاتی‏تر از منافعی است که در هنگام دفاع از دستش می‏رود، در این صورت تن به دفاع و تحمل زحمات و خسارات آن می‏دهد.

و قرآن کریم اثبات نموده که مهم‏ترین حقوق انسانیت توحید و قوانین دینیه‏ای است که بر اساس توحید تشریع شده، همچنانکه عقلای اجتماع انسانی نیز حکم می‏کنند بر اینکه مهم‏ترین حقوق انسان حق حیات در زیر سایه قوانین حاکمه بر جامعه انسانی است، قوانینی که منافع افراد را در حیاتشان حفظ می‏کند.

 

بحث روایتی

در مجمع البیان از ابن عباس روایت کرده که در تفسیر آیه: و قاتلوا فی سبیل الله...گفته است: این آیه در صلح حدیبیه نازل شده، و جریان از این قرار بود که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در سالی که می‏خواست عمره بجای آورد با هزار و چهارصد نفر از مدینه بیرون آمد، و تا حدیبیه راه طی کرد، در حدیبیه مشرکین مکه آن جناب را از ورود به مکه مانع شدند، و مسلمانان ناگزیر شدند هدی خود را نحر کنند، آنگاه با مشرکین اینطور صلح کردند که مسلمانان امسال به مدینه برگردند، و سال بعد به زیارت آیند، و اهل مکه سه روز شهر را برای مسلمانان خالی کنند، و در این سه روز طواف خانه کعبه نموده هر کار دیگری خواستند بکنند، رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بدون درنگ به مدینه برگشت تا سال بعد آن جناب و یارانش آماده حرکت جهت عمرة القضا شدند، و ترسیدند قریش به عهد سال قبل خود وفا نکنند و باز هم از ورود به مکه جلوگیرشان شوند، و ناگزیر پای کارزار به میان آید، و رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم هیچ راضی نبود که در ماه حرام و در حرم کارزار کند لذا این آیه شریفه نازل شد.

مؤلف: این معنا در الدر المنثور به چند طریق از ابن عباس و غیر او نقل شده.

و نیز در مجمع البیان از ربیع بن انس، و عبد الرحمان بن زید بن اسلم، روایت کرده که گفته‏اند: این آیه اولین آیه‏ای است که درباره قتال نازل شده، و چون نازل شد رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) با هر کس که با آن جناب سر جنگ داشت قتال می‏کرد، و با هر کس که از جنگ دست بر می‏داشت او نیز ترک قتال می‏کرد، تا آنکه آیه شریفه: اقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم نازل شد، و آیه قبلی را نسخ کرد.

مؤلف: این حرف اجتهادی است از انس و عبد الرحمان، و گرنه خواننده گرامی متوجه شد که آیه شریفه ناسخ آیه مورد بحث نیست، بلکه از قبیل تعمیم دادن حکم است بعد از خصوصی بودنش.

و در مجمع در ذیل آیه: و اقتلوهم حیث ثقفتموهم...می‏گوید: سبب نزول این آیه این بود که مردی از صحابه مردی از کفار را در ماه حرام به قتل رسانید، کفار، مؤمنین را به این عمل توبیخ کردند، خدای تعالی در پاسخ آنان فرمود: جرم فتنه در دین یعنی شرک ورزیدن از جرم قتل نفس در ماه حرام عظیم‏تر است، هر چند که آن نیز جایز نیست.

مؤلف: خواننده محترم توجه فرمود که از ظاهر کلام بر می‏آید که سیاق آیه شریفه با آیات بعدش یک سیاق است، و همه یک دفعه نازل شده.

(پس اگر این واقعه سبب نزول باشد سبب نزول همه آیات مورد بحث است نه تنها آیه نامبرده).

مترجم و در الدر المنثور در ذیل آیه: و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة...به چند طریق از قتاده روایت کرده که گفت: معنای قاتلوهم حتی لا تکون فتنة این است که با مشرکین قتال کنید، تا دیگر شرکی باقی نماند، و دین همه‏اش برای خدا باشد، یعنی تا آنکه همه به کلمه (لا اله الا الله) که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بدان دعوت می‏کرد و به خاطر آن قتال می‏نمود، اعتراف کنند.

برای ما نقل کرده‏اند که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) می‏فرمود: خدای تعالی مرا مامور نموده تا با مردم قتال کنم، و این قتال را ادامه دهم تا همه بگویند: (لا اله الا الله) حال اگر از دشمنی و کفر دست برداشتند، ما نیز از دشمنی دست بر می‏داریم، مگر از دشمنی با ستمکاران و می‏گوید: مراد از ستمکاران کسانی‏اند که از گفتن لا اله الا الله خودداری می‏کنند، که قتال را با آنان ادامه باید داد، تا اعتراف کنند.

مؤلف: اینکه گفت: (مراد از ستمکاران...)، کلام قتاده است، که او از کلام رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) استفاده کرده و استفاده خوبی است و نظیر این روایت را از عکرمه آورده.

و نیز در الدر المنثور است که بخاری و ابوالشیخ و ابن مردویه از ابن عمر روایت کرده که گفت: در فتنه عبدالله بن زبیر دو نفر نزد عبدالله عمر آمدند و گفتند: چرا با بودن تو که پسر عمر و صحابی رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هستی مردم این فتنه‏ها را بپا کردند، و چرا تو قیام نمی‏کنی؟گفت: برای اینکه خدا خون برادرم را بر من حرام کرده، پرسیدند: مگر خدای تعالی نفرموده: (و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة، قتال کنید تا دیگر فتنه‏ای نماند)؟گفت: ما قتال کردیم تا آنکه فتنه‏ای باقی نماند، و دین همه‏اش برای خدا شد، و شما می‏خواهید قتال کنید تا فتنه باشد، و دین برای غیر خدا شود.

مؤلف: عبدالله بن عمر و آن دو نفر در معنای فتنه اشتباه کردند، نه پرسش کنندگان معنای فتنه را فهمیدند، نه پاسخ گوینده، و ما در سابق فتنه را معنا کردیم، و مورد عبدالله بن زبیر اصلا مورد فتنه نبوده بلکه مورد فساد در زمین، و یا مورد قتال بداعی ظلم بوده، و مسلمانان نمی‏توانستند درباره آن سکوت کنند.

و در مجمع البیان در ذیل آیه: و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة گفته: یعنی تا شرک نماند، آنگاه گفته است این تفسیر از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت شده.

و در تفسیر عیاشی در ذیل آیه: الشهر الحرام بالشهر الحرام از علاء بن فضیل روایت کرده که گفت: از آن جناب پرسیدم: آیا مسلمانان در شهر حرام ابتداء به قتال می‏کنند؟(یعنی آیا چنین عملی جایز است؟) فرمود: وقتی مشرکین در آغاز رعایت حرمت شهر حرام را نکنند، مسلمین هم می‏توانند از این بابت آزاد باشند، اگر دیدند قتالشان در شهر حرام باعث پیروزی است، می‏توانند در شهر حرام آغاز کنند، این همان است که آیه شریفه: الشهر الحرام بالشهر الحرام و الحرمات قصاص بیانش می‏کند.

و در الدر المنثور است که احمد و ابن جریر و نحاس در کتاب ناسخش از جابر بن عبدالله روایت آورده که گفت: رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هرگز در ماه حرام جنگ نمی‏کرد، مگر وقتی که کفار جنگ را آغاز کرده باشند، و حتی اگر قبل از ماههای حرام در جنگ بود، همینکه ماه حرام می‏رسید جنگ را متوقف می‏کرد، تا ماه حرام تمام شود.

و در کافی از معاویة بن عمار روایت کرده که گفت از امام صادق (علیه‏السلام‏) این مساله را پرسیدم، که مردی مردی دیگر را در بیرون حرم مکه به قتل رسانیده، و پس از آن داخل حرم شده، آیا می‏شود در حرم حد را بر او جاری کرد؟فرمود: نه مادام که از حرم بیرون نشده او را نمی‏کشند، و آب و غذا هم نمی‏دهند، و چیزی به او نمی‏فروشند تا از حرم بیرون شود، آن وقت حد بر او جاری می‏کنند، عرضه داشتم چه می‏فرمائی درباره مردی که در حرم قتل و یا دزدی کرده؟فرمود در همان حرم حد بر او جاری می‏شود، برای اینکه خود او رعایت حرمت حرم را نکرده، و خدای عزوجل در این مورد فرموده: فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم، آنگاه با اینکه او در حرم است حدش می‏زنند چون قرآن می‏فرماید: (لا عدوان الا علی الظالمین، هیچ عدوان و تجاوزی نیست مگر علیه ستمکاران).

و در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در ذیل آیه: (و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة) فرموده: اگر مردی آنچه دارد همه را در راه خدا انفاق کند کار خوبی انجام نداده، و نمی‏توان گفت: مردی موفق است، مگر نشنیده که خدای تعالی می‏فرماید: (لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة، و احسنوا ان الله یحب المحسنین، خود را به دست خود در هلاکت نیفکنید، و احسان کنید که خدا نیکوکاران را دوست می‏دارد) آنگاه فرمود: یعنی اهل اقتصاد و میانه‏روی را دوست می‏دارد.

شیخ صدوق هم از ثابت بن انس روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: اطاعت سلطان واجب است، و هر کس اطاعت سلطان را ترک کند، اطاعت خدا را ترک کرده، و در نهی او داخل شده است که فرمود: و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة و در الدر المنثور به چند طریق از اسلم ابی عمران روایت کرده که گفت: در قسطنطنیه می‏جنگیدیم، فرمانده نیروی مصر عقبة بن عامر، و فرمانده نیروی شام فضالة بن عبید بود (روزی) لشکر عظیمی از روم در برابر ما صف‏آرائی کرد، ما نیز در برابر آنها صف‏آرائی کردیم، مردی از مسلمانان بر صف روم حمله کرد بطوریکه داخل در صف ایشان شد، مردم صدایشان به گفتن سبحان الله و اینکه چرا این مرد خود را به تهلکه افکند بلند شد، ابو ایوب صحابی رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) برخاست و فریاد زد هان ای مردم: چرا شما این آیه را تاویل می‏کنید، و مساله جهاد در راه خدا را از مصادیق آن می‏شمارید؟این آیه درباره ما انصار نازل شد، که وقتی خدا دین خود را غلبه و عزت داد، و یاوران آن بسیار شدند، بعضی از ما پنهانی از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به بعضی دیگر گفتند: فعلا که خدا دین خود را عزت داد، و یاری کرد ما به سر وقت اموالمان برویم، که بی‏صاحب مانده است، و چرا نباید این کار را بکنیم و به اصلاح آنچه از اموال که فاسد شده بپردازیم؟اینجا بود که خدای تعالی در رد گفتار ما این آیه را نازل کرد: و انفقوا فی سبیل الله و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة پس (بر خلاف آنچه شما پنداشته‏اید) تهلکه جهاد در راه خدا نیست، بلکه عبارت است از ترک جهاد و پرداختن به اصلاح اموال.

مؤلف: همین اختلاف روایات در معنای آیه مؤید گفتار ما است که آیه شریفه مطلق است و هر دو طرف افراط و تفریط در انفاق را شامل می‏شود، بلکه تنها مختص به انفاق نیست، افراط و تفریط در غیر انفاق را هم شامل می‏گردد.

این آیات در حجة الوداع یعنی آخرین حجی که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) انجام داد نازل شده، و در آن حج تمتع تشریع شده است.

و اتموا الحج و العمرة لله...تمام هر چیز عبارت است از آن جزئی که وقتی با سایر اجزا ضمیمه می‏شود آن چیز همان چیز می‏شود، و آثاری که دارد و یا آن آثار را از آن چیز انتظار داریم نیز مترتب می‏گردد، و تمام کردن آن چیز این است که، بعد از آنکه همه اجزای آن را جمع کردیم آن جزء آخری را هم بیاوریم تا آثار بر آن چیز مترتب شود، این معنای کلمه تمام و اتمام است.

و اما کمال هر چیزی آن حال و یا وصفی و یا امری است که وقتی موجودی آن را داشته باشد، دارای اثری علاوه می‏شود غیر آن اثری که بعد از تمامیت دارا باشد، مثلا منضم شدن اجزای بدن انسانی به یکدیگر عبارت است از تمامیت انسان، و اما عالم و یا شجاع و یا عفیف بودنش عبارت است از کمال انسان، از انسان تمام عیار و بی‏کمال آثاری بروز می‏کند، و از انسانی تمام و کامل آثاری دیگر ظهور می‏نماید.

و چه بسا می‏شود که کلمه تمام در جای وصف کمال استعمال می‏شود، و آن را استعاره از این می‏گیرند، به این ادعا که آن وصف زاید از بس مورد اعتنا و اهمیت است جزء ذات به حساب می‏آید (و مثلا می‏خواهند بگویند انسانی که عالم نیست اصلا انسان تمام نیست تا به این تعبیر اهمیت علم را برسانند) و مراد از اتمام حج و عمره همان معنای اول یعنی معنای حقیقی کلمه است، نه استعاره آن.

به دلیل اینکه دنبال جمله می‏فرماید: فان احصرتم فما استیسر من الهدی...، چون می‏فرماید اگر به مانعی برخوردید و نتوانستید همه اجزای حج را بیاورید هر قدر می‏توانید بیاورید و این کلام با تمامیت به معنای حقیقی سازش دارد، نه تمامیت به معنای کمال، و معنای صحیحی به نظر نمی‏رسد که اکتفا به بعضی از اجزا را متفرع کنند بر تمامیت به معنای کمال یا اتمام به معنای اکمال.

و اما اینکه کلمه حج به چه معنا است؟معنای آن عبارت است از اعمالی که در بین مسلمین معروف است، و ابراهیم خلیل (علیه‏السلام‏) آن را تشریع کرده، و بعد از آن جناب همچنان در میان اعراب معمول بوده و خدای سبحان آن را برای امت اسلام نیز امضا کرده، در نتیجه شریعتی شده که تا روز قیامت باقی خواهد بود.

ابتدا، این عمل، احرام، و سپس وقوف در عرفات، و بعد از آن وقوف در مشعر الحرام است.

و یکی دیگر از احکام آن قربانی کردن در منا، و سنگ انداختن به ستون‏های سنگی سه‏گانه است، و آنگاه طواف در خانه خدا، و نماز طواف، و سعی بین صفا و مروه است البته واجبات دیگری نیز دارد، و این عمل سه قسم است:

1 - حج افراد

2 - حج قران

3 - حج تمتع که در سال آخر عمر رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) تشریع شد.

و اما عمل عمره عملی دیگر است، و آن عبارت است از رفتن به زیارت خانه کعبه، از مسیر یکی از میقاتها، و طواف و نماز آن، و سعی بین صفا و مروه، و تقصیر، و این حج و عمره دو عبادتند که جز با قصد قربت تمام نمی‏شوند، به دلیل اینکه فرموده: (و اتموا الحج و العمرة لله، حج و عمره را برای خدا تمام کنید...) فان احصرتم فما استیسر من الهدی، و لا تحلقوا رؤسکم کلمه (احصار) به معنای حبس و ممنوع شدن است، که البته منظور ممنوع شدن از اتمام آن به خاطر کسالت و بیماری یا دشمن است، و نیز منظور از این احصار ممنوعیت بعد از شروع و احرام بستن است، و معنای استیسار در هر عملی آسان کردن آن است.

بطوری که آسانی‏ها را در آن جلب نموده مشکلات را از آن بیرون کند.

و کلمه (هدی) پیش‏کش کردن چیزی از نعمتها به کسی و یا به محلی، به منظور تقرب جستن به آن کس و یا آن محل است و اصل کلمه از هدیه گرفته شده، که به معنای تحفه است، و یا از هدی است که به معنای هدایتی است که انسان را به سوی مقصود سوق می‏دهد، و کلمه (هدی و هدیه) همان فرقی را با هم دارند که کلمه (تمر و تمره) با هم دارد، که اولی جنس خرما است، و دومی یک خرما، و مراد از هدی در مساله حج آن حیوانی است که انسان با خود به طرف مکه می‏برد تا در حج خود آن را قربانی کند.

فمن کان منکم مریضا او به اذی من راسه...حرف فا در آغاز جمله برای تفریع است، یعنی جمله را نتیجه سخنان قبلی می‏کند، و تفریع این حکم بر سخن قبلی که از تراشیدن سر نهی می‏کرد، دلالت دارد بر اینکه مراد از مرض خصوص آن مرضی است که با نتراشیدن سر برایش مضر است، و اگر سر را بتراشد آن مرض به بهبودی مبدل می‏گردد، و اگر در جمله: (از شما کسی که مرضی دارد و یا سرش ناراحت می‏شود)، کلمه (و یا) را که مفیدتر دید است به کار برد، برای این بود که بفهماند مراد از ناراحتی سر، ناراحتی غیر از سر درد و بیماری است، بلکه ناراحتی از ناحیه حشرات است، پس عبارت (اذی من راسه) کنایه است از متاذی شدن از حشرات از قبیل شپش که در سر می‏افتد.

پس این دو امر یعنی ناراحتی از شپش و یا سر درد، تراشیدن سر را جایز می‏کند، اما با فدیه به یکی از سه خصلت، اول روزه، دوم صدقه، و سوم نسک.

و در روایات وارد شده که روزه نامبرده سه روز است، و مراد از صدقه سیر کردن شش نفر مسکین، و مراد از نسک قربانی کردن یک گوسفند است.

فاذا امنتم فمن تمتع بالعمرة الی الحج حرف (فا) بر سر جمله آن را متفرع بر احصار می‏کند و معنایش این است که چون از مرض و دشمن و یا موانع دیگر ایمن شدید، پس هر کس تمتع ببرد به وسیله عمره تا حج یعنی با عمره عمل عبادت خود را ختم کند، و تا مدتی محل شود تا دوباره برای حج احرام بپوشد می‏تواند این کار را بکند، و در آن هدیی آسان با خود ببرد.

بنابراین حرف (با) در کلمه (بالعمرة) بای سببیت است، و سببیت عمره برای تمتع و بهره‏گیری، بدین جهت است که در حال احرام نمی‏توانست از زنان و شکار و امثال آن بهره‏مند شود مگر آنکه از احرام درآید، و تمتع آدمی را از احرام بیرون می‏آورد.

فما استیسر من الهدی...از ظاهر آیه بر می‏آید که هدی نسکی است علی حده، نه اینکه جبران این باشد که شخص متمتع نتوانسته و یا نخواسته احرام برای حج را از میقات ببندد، و لا جرم از شهر مکه برای حج احرام بسته است، برای اینکه جبران بودن هدی احتیاج به مؤنه‏ای زاید دارد، تا انسان آن را از آیه شریفه بفهمد، و خلاصه عبارت مورد بحث را هر کس ببیند، می‏فهمد که هدی عبادتی است مستقل، نه جبران چیزی که فوت شده.

حال اگر بگوئی جمله: فما استیسر من الهدی...به خاطر حرف (فا) نتیجه جمله: (فمن تمتع...) است، و مترتب بر آن است، همانطور که جزاء شرط در جمله: (اگر به منزل ما بیائی از تو پذیرائی می‏کنم) مترتب بر شرط (اگر) است و این ترتب به ما می‏فهماند که آوردن هدی کفاره و جبران تمتع و استراحتی است که بعد از عمره تمتع و قبل از حج آن می‏کند، علاوه بر اینکه وقتی فعل شرط خود کلمه تمتع است (هر کس تمتع کند باید چنین و چنان کند)، می‏فهمیم که هدی در ازای تمتعی قرار گرفته که گفتیم نوعی تسهیل شرعی و تخفیف است، پس هدی جبران این تخفیف می‏شود نه عبادتی جداگانه.

در پاسخ می‏گوئیم: کلمه (بالعمرة...)، این سخن را رد می‏کند، برای اینکه کلمه نامبرده عمره را از حج جدا و آن دو را دو عمل مستقل می‏سازد، و جبران بودن هدی وقتی صحیح است که تسهیل و تخفیف در یک عمل تشریع شده باشد، نه در بین دو عمل، که احرام اولی یعنی عمره تمام شده، و احرام دومی یعنی حج هنوز شروع نگشته.

علاوه بر اینکه درک اشعار نامبرده به فرضی که صحیح باشد، وقتی است که تشریع هدی به خاطر تشریع تمتع به عمره تا حج باشد، نه اینکه به خاطر فوت احرام حج از میقات باشد.

ظاهر آیه شریفه: فمن تمتع بالعمرة الی الحج فما استیسر من الهدی این است که می‏خواهد خبر دهد از تشریع تمتع، و اینکه قبلا چنین عمره‏ای تشریع شده، نه اینکه بخواهد با همین جمله آن را تشریع کند، چون می‏فرماید (پس هر کس به عمره تا حج تمتع کند، پس باید تا جائی که می‏تواند قربانی با خود ببرد)، معلوم می‏شود قبلا چنین عمره‏ای تشریع شده بوده، که آن را مفروغ عنه و مسلم گرفته از تشریع قربانی در آن خبر می‏دهد.

این خیلی روشن است که عبارت (هر کس تمتع کرد باید با خود هدی ببرد) و عبارت (تمتع کنید و در تمتع با خود قربانی ببرید) فرق دارد، اولی را در جائی می‏گویند که شنونده قبلا از تشریع تمتع اطلاع داشته باشد، و دومی را در جائی می‏گویند که گوینده می‏خواهد با همین کلام خود آنرا تشریع کند، خواهی گفت تمتع در کجا تشریع شده؟می‏گوئیم: در آیه شریفه: ذلک لمن لم یکن اهله حاضری المسجد الحرام.

فمن لم یجد فصیام ثلثة ایام فی الحج و سبعة اذا رجعتم...اینکه حج را ظرف برای صیام قرار داد، و فرمود: (سه روز در حج) به این اعتبار است که عمل حج و عمل روزه در یک مکان و یک زمان انجام می‏شود، زمانی که عمل حج در آن انجام می‏شود، و زمان حج شمرده می‏شود، یعنی فاصله میان احرام حج و مراجعت به مکه همان زمان سه روز روزه است، و به همین اعتبار است که در روایات وارده از ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) آمده: که وقت روزه برای کسی که قادر باشد قبل از روز قربانی است، و برای کسی که قادر نیست بعد از ایام تشریق یعنی یازده و دوازده و سیزدهم است، و اگر کسی در این ایام هم قدرت بر روزه گرفتن نیافت باید پس از مراجعت به وطن آن را بگیرد، و ظرف هفت روز دیگر بعد از مراجعت از مکه است، چون (ظاهر جمله: (اذا رجعتم، وقتی برگشتید) همان برگشتن به وطن است، وگرنه می‏فرمود: در حال برگشتن، علاوه بر اینکه التفات از غیبت (کسی که تمتع کند به عمره تا حج) به حضور (وقتی برگشتید) خالی از اشعار و دلالت بر این معنا نیست.

تلک عشرة کاملة...یعنی سه روز در حج و هفت روز در مراجعت، ده روز کامل است، و اگر عدد هفت را مکمل عدد ده خوانده نه متمم آن، برای این بود که بفهماند هر یک از سه روز و هفت روز حکمی مستقل و جداگانه دارد، که بیانش در فرق میان دو کلمه تمام و کمال در اول آیه گذشت.

پس معلوم شد که روزه سه روز عملی است تام فی نفسه، و اگر محتاج به هفت روز است محتاج در کامل بودنش هست، نه در تمامیتش.

ذلک لمن لم یکن اهله حاضری المسجد الحرام یعنی حکم نامبرده درباره تمتع به عمره تا حج، برای غیر اهل مکه است، یعنی برای کسی است که بین خانه و زندگی او و بین مسجد الحرام (البته بنابر تحدیدی که روایات کرده) بیش از دوازده میل فاصله باشد، و کلمه اهل به معنای خواص آدمی از زن و فرزند و عیال است: و اگر از مردم دور از مکه تعبیر فرموده به کسی که اهلش حاضر در مسجد الحرام نباشد، در حقیقت لطیف‏ترین تعبیرات را کرده، چون در این تعبیر به حکمت تشریع تمتع که همان تخفیف و تسهیل است اشاره فرموده.

توضیح اینکه: مسافری که از بلاد دور به حج - که عملی است شاق و توأم با خستگی و کوفتگی در راه - می‏آید احتیاج شدید به استراحت و سکون دارد، و سکون و استراحت آدمی تنها نزد همسرش فراهم است، و چنین مسافری در شهر مکه خانه و خانواده ندارد، لذا خدای تعالی دو رعایت درباره او کرده، یکی اینکه اجازه داده بعد از مناسک عمره از احرام در آید، و دوم اینکه برای حج از همان مکه محرم شود، و دیگر مجبور به برگشتن به میقات نشود.

خواننده محترم توجه فرمود که جمله دال بر تشریع متعه همین جمله است، یعنی جمله: ذلک لمن لم یکن...نه جمله فمن تمتع بالعمرة الی الحج...و جمله نامبرده کلامی است مطلق، نه به وقتی از اوقات مقید است، و نه به شخصی از اشخاص، و نه به حالی از احوال.

و اتقوا الله و اعلموا ان الله شدید العقاب اینکه در ذیل آیه چنین تشدید بالغی کرده، با اینکه صدر آیه چیزی به جز تشریع حکمی از احکام حج را نداشت، به ما می‏فهماند که مخاطبین اشخاصی بوده‏اند که از حال ایشان انتظار می‏رفته حکم نامبرده را انکار کنند، و یا در قبول آن توقف کنند، و اتفاقا مطلب از همین قرار بود، برای اینکه از میان همه احکام که در دین تشریع شده، خصوص حج، از سابق یعنی از عصر ابراهیم خلیل الله (علیه‏السلام‏) در بین مردم وجود داشته، و معروف بوده، و دلهاشان با آن انس و الفت داشت، و اسلام این عبادت را تقریبا به همان صورتی که از سابق داشته امضاء کرد، و تا اواخر عمر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به همان صورت بود، و تغییر دادن احکام آن بخاطر همان انس و الفت مردم کار بسیار مشکلی بود، و حتما با انکار و مخالفت مواجه می‏گردید، و بطوریکه از روایات هم بر می‏آید در دل بسیاری از آنان مقبول واقع نمی‏شد بدین جهت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ناگزیر بود خود آنان را مخاطب قرار دهد، و بر ایشان بیان کند، که حکم تازه‏ای که رسیده از ناحیه خداست، و حکم‏رانی فقط کار خداوند است و او هر چه بخواهد حکم می‏کند، و حکمی که کرده عمومی است، و احدی از آن مستثنا نیست، نه هیچ پیغمبری، و نه امتی.

و این نکته باعث شد که در آخر آیه با تشدید بلیغ امر به تقوا نموده، از عقاب خدای سبحان زنهار دهد.

 

التماس دعا

 

 

 

 

 

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱