تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات203تا210)

گلتفسیر آیات203تا210سوره ی مبارکه ی بقره گل

گل از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان گل

گل نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی گل

گل  (رحمة الله تعالی علیه) گل

گل به نقل از نرم افزار قرآنی سلیمگل

گلگلگل

گلترجمه آیاتگل

 

 

و خدا را در ایام معدود یازده و دوازده و سیزدهم را یاد آرید حال اگر کسی خواست عجله کند و بعد از دو روز برگردد گناهی نکرده و اگر هم کسی خواست تاخیر اندازد گناه نکرده و همه اینها در خصوص مردم با تقوا است و لذا از خدا بترسید و بدانید که شما همگی به سوی او محشور خواهید شد (203).

و پاره‏ای از مردم، منافق و سالوسند که وقتی سخن از دین و صلاح و اصلاح می‏کنند تو را به شگفت می‏آورند و خدا را گواه می‏گیرند که آنچه می‏گویند مطابق آن چیزی است که در دل دارند و حال آنکه سرسخت‏ترین دشمنان دین و حقند (204).

(به شهادت اینکه) وقتی بر می‏گردند (و یا وقتی به ولایت و ریاستی می‏رسند) با تمام نیرو در گستردن فساد در زمین می‏کوشند و به مال و جانها دست می‏اندازند با اینکه خدا فساد را دوست نمی‏دارد (205).

و وقتی به ایشان گفته می‏شود از خدا بترس دستخوش آن غروری می‏شوند که گناه در دلشان ایجاد کرده و تنها درمان دردشان جهنم است که بد قرارگاهی است (206).

و بعضی دیگرند که جان خود را در برابر خوشنودی‏های خدا می‏فروشند و خدا نسبت به بندگان رؤوف است (207).

ای کسانی که ایمان آورده‏اید بدون هیچ اختلافی همگی تسلیم خدا شوید و زنهار گامهای شیطان را پیروی مکنید که او برای شما دشمنی آشکار است (208).

پس اگر بعد از این همه آیات روشن که برایتان آمد داخل در سلم نگردید و باز هم پیروی گامهای شیطان کنید بدانید که خدا غالبی شکست ناپذیر و حکیمی است که هر حکمی درباره شما براند به مقتضای حکمت می‏راند (209).

(راستی حرف حسابی اینان چیست) آیا انتظار این را دارند که خدا و ملائکه بر ابرها سوار شده نزد آنان بیایند (یعنی عذاب خدا به وسیله ابرهای ویرانگر بیاید) و تکلیفشان یکسره شود؟ با اینکه سرنوشت‏ها معین شده و بازگشت امور همه به خدای تعالی است (210).

 

گلتفسیر آیاتگل

 

و اذکروا الله فی ایام معدودات ایام معدودات همان ایام تشریق یعنی یازدهم و دوازدهم و سیزدهم ذی الحجة است دلیل بر اینکه مراد ایام بعد از دهه ذی الحجه است این است که حکم یادآوری خدا در ایام معدودات را بعد از فراغ از بیان اعمال حج ذکر فرمود، و دلیل بر اینکه مراد سه روز بعد از دهه ذی الحجه است، این است که دنبالش می‏فرماید: فمن تعجل فی یومین...، چون تعجیل در دو روز وقتی فرض دارد که ایام سه روز باشد، یک روز روز کوچ باشد، و در دو روز هم عجله کند، این می‏شود سه روز، و اتفاقا در روایات هم ایام معدودات به همین سه روز که گفتیم تفسیر شده است.

فمن تعجل فی یومین فلا اثم علیه، و من تاخر فلا اثم علیه لمن اتقی...کلمه (لا) نفی جنس می‏کند، پس اینکه در هر دو جا فرمود: (لا اثم علیه) جنس اثم و گناه را از حاجی نفی می‏کند، و هیچگونه قیدی هم در کلام نیاورده، و اگر مراد این بود که بفهماند در تعجیل به تنهائی اثم نیست و یا در تاخیر به تنهائی اثم نیست لازم بود جمله را به آن مقید کند و بفرماید: (لا اثم علیه فی التعجیل) و یا (لا اثم علیه فی التاخیر).

در نتیجه معنای آیه این می‏شود: کسی که عمل حج را تمام کرده، گناهانش بخشوده شده است، چه اینکه...

بقیه در ادامه ی مطلب...گل


ادامه ی مطلب...

 

 

 در آن دو روز تعجیل کند، و چه اینکه تاخیر کند و از اینجا روشن می‏شود که آیه شریفه در مقام بیان تخییر میان تاخیر و تعجیل نیست نمی‏خواهد بفرماید حاجی مخیر است بین اینکه تاخیر کند و یا تعجیل، بلکه منظور بیان این جهت است که گناهان او آمرزیده شده، چه تاخیر و چه تعجیل.

و اما اینکه فرمود: (لمن اتقی) منظور این نیست که تعجیل و تاخیر را بیان کند و گرنه حق کلام این بود که بفرماید (فلا اثم علی من اتقی، گناهی نیست بر کسی که از خدا بپرهیزد) بلکه ظاهرا قید (لمن اتقی) نظیر همین قید در جمله: ذلک لمن لم یکن اهله حاضری المسجد الحرام...) است، و مراد این است که حکم نامبرده مخصوص مردم با تقوا است، اما کسانی که تقوا ندارند این آمرزش را ندارند.

و معلوم است که باید این تقوا پرهیز از چیزی باشد که خدای سبحان در حج از آن نهی کرده، و نهی از آن را از مختصات حج قرار داده، پس برگشت معنا به این می‏شود که حکم نامبرده تنها برای کسی است که از محرمات احرام و یا از بعضی از آنها پرهیز کرده باشد، و اما کسی که پرهیز نکرده، واجب است در منا بماند و مشغول ذکر خدا در ایام معدودات باشد، و اتفاقا این معنا در بعضی از روایات وارده از ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) هم آمده، که ان شاء الله، بزودی از نظر خواننده خواهد گذشت.

و اتقوا الله و اعلموا انکم الیه تحشرون در این جمله که خاتمه کلام است امر به تقوا می‏کند، و مساله حشر و مبعوث شدن در قیامت را تذکر می‏دهد، چون تقوا هرگز دست نمی‏دهد، و معصیت هرگز اجتناب نمی‏شود، مگر با یادآوری روز جزا، همچنانکه خود خدای تعالی فرمود: ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب.

و در اینکه از میان همه اسماء قیامت کلمه حشر را انتخاب نموده و فرمود: انکم الیه تحشرون اشاره لطیفی است به حشری که حاجیان دارند، و همه در منا و عرفات یکجا جمع می‏شوند و نیز اشعار دارد به اینکه حاجی باید از این حشر و از این افاضه و کوچ کردن به یاد روزی افتد که همه مردم به سوی خدا محشور می‏شوند و لا یغادر منهم احدا و خداوند احدی را از قلم نمی‏اندازد.

 

بحث روایتی

در تهذیب و در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده‏اند که در ذیل آیه: و اتموا الحج و العمرة لله فرمود: این تمام کردن حج و عمره واجب است.

و نیز در تفسیر عیاشی از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که گفتند: ما از آن دو بزرگوار از کلام خدای تعالی که می‏فرماید: و اتموا الحج و العمرة لله پرسیدیم، فرمودند تمامیت حج به این است که در آن رفث و فسوق و جدال نشود.

و در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در ضمن حدیثی فرمود: منظور از تمام کردن حج و عمره ادای آن، و هم این است که وقتی به احرام آن دو در آمدند از محرمات احرام بپرهیزند.

مؤلف: این روایات منافاتی با آن معنائی که ما برای اتمام کردیم ندارد چون واجب بودن حج و عمره و ادای آن همان اتمام آن است.

و در کافی از حلبی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) چون خواست حجة الاسلام را بجا آورد، چهار روز از ذی القعده مانده بیرون آمد، تا به مسجد شجره رسید، و در آنجا نماز خواند، سپس مرکب خود را براند، تا به بیدا رسید، در آنجا محرم شد، و لبیک حج گفت، و صد رأس بدنه با خود حرکت داد، مردم هم همگی احرام به حج بستند، و أحدی نیت عمره نکرد، و تا آن روز اصلا نمی‏فهمیدند متعه در حج چیست؟ تا آنکه رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) وارد مکه شد، طواف خانه را انجام داد، مردم هم با او طواف کردند، سپس نزد مقام دو رکعت نماز خواند و دست به حجر الاسود مالید، سپس فرمود: من ابتدا می‏کنم به آنچه خدای عزوجل ابتدا کرده بود، پس به صفا آمد، و سعی را از صفا شروع کرد، و هفت نوبت بین صفا و مروه سعی نمود، همینکه سعیش در مروه خاتمه یافت به خطبه ایستاد، و مردم را دستور داد تا از احرام در آیند، و حج خود را عمره قرار دهند، و فرمود این چیزی است که خدای عزوجل مرا بدان امر فرموده، مردم محل شدند، و رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: اگر من در این باره پیش‏بینی می‏داشتم و می‏دانستم چنین دستوری می‏رسد، خود من نیز مانند شما بدنه با خود نمی‏آوردم، ولی چون آورده‏ام نمی‏توانم حج تمتع کنم، برای اینکه خدای عزوجل فرموده: (و لا تحلقوا رؤسکم حتی یبلغ الهدی محله، یعنی سر نتراشید، و از احرام در نیائید، تا آنکه هدی به جای خودش که همان منا است برسد) سراقة بن جعثم کنانی عرضه داشت امروز تازه دین خود را شناختیم مثل اینکه همین امروز به دنیا آمده‏ایم، حال به ما خبر بده آیا این حکم مخصوص امسال ما است، یا برای هرساله است؟ رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود نه، برای ابد حکم همین است، مردی برخاست و عرضه داشت: یا رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آیا ممکن است چند روز دیگر که برای حج احرام می‏بندیم قطرات آب غسلی که در اثر نزدیکی با زنان کرده‏ایم از سر و رویمان بچکد، و خلاصه این چه حکمی است؟ (و خواننده عزیز باید توجه داشته باشد که در سنت جاهلیت بعد از داخل شدن در مکه و طواف، از احرام در آمدن، و با زنان آمیختن از شنیع‏ترین گناهان شنیع‏تر بوده، و از این جهت سائل برخاسته و اعتراض کرده) رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود تو تا ابد به این حکم ایمان نمی‏آوری، امام صادق (علیه‏السلام‏) سپس فرمود: در همان ایام علی (علیه‏السلام‏) از یمن آمد، و به مکه وارد شد، و دید فاطمه (علیهاالسلام‏) از احرام در آمده، و بوی خوش استعمال کرده، نزد رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روانه شد، جریان را از آن جناب پرسید، رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: یا علی تو که احرام بستی به چه نیت بستی عرضه داشت: به آنچه رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نیت کرده، فرمود: پس تو هم نباید از احرام درآئی، و او را در هدی خود که گفتیم صد بدنه بود شریک کرد، سی و هفت شتر را به او داد، و شصت و سه شتر را برای خود نگه داشت، که همگی را به دست خود نحر کرد، و از هر شتری قسمتی را گرفته در دیگی قرار داده دستور داد آن را بپزند، و خودش از آن گوشت، و مقداری از آبگوشتش تناول نموده فرمود: الان می‏توان گفت که از همه شصت و سه شتر خورده‏ایم، و کسی که حج تمتع بجا آورد بهتر است از کسی که حج قران بیاورد، و سوق هدی کند، و نیز از کسی که حج افراد بیاورد بهتر است: راوی می‏گوید از امام صادق (علیه‏السلام‏) پرسیدم رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در شب احرام بست یا در روز؟ فرمود: در روز، پرسیدم چه ساعتی؟ فرمود هنگام نماز ظهر.

مؤلف: این معنا در تفسیر مجمع البیان و غیره نیز روایت شده.

و در تهذیب از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: عمره داخل در حج شد تا روز قیامت، پس کسی که تمتع کند به عمره تا حج (یعنی عمره تمتع بیاورد قبل از حج) باید هر قدر می‏تواند قربانی کند، پس کسی نمی‏تواند و چاره‏ای ندارد جز اینکه تمتع کند، چون خدای تعالی این حکم را در کتاب نازل فرمود، و سنت رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم بر آن جاری گشت.

و در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: (ما استیسر من الهدی) یک گوسفند است.

و نیز در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در پاسخ کسی که پرسید اگر متمتع گوسفند نیافت چه کند؟ فرمود: قبل از روز هشتم و روز عرفه را روزه بگیرد، شخصی پرسید: حال اگر در همان ترویه که روز هشتم است تازه از راه رسیده باشد چه کند؟ فرمود: سه روز بعد از ایام تشریق، روزه بگیرد شخصی پرسید: حال اگر شتربانش مهلت نداد که در مکه بماند، و این سه روز روزه را انجام دهد چه کند؟ فرمود: روز حصبه و دو روز بعدش روزه بگیرد، پرسیدند: روز حصبه کدام است؟ فرمود: روزی که کوچ می‏کند، پرسیدند: آیا روزه بگیرد در حالی که مسافر است؟ فرمود، : بله مگر در روز عرفه مسافر نبود؟ ما اهل بیت فتوامان این است و دلیلمان هم قرآن است که می‏فرماید: فصیام ثلثة ایام فی الحج و منظورش در ذی الحجه است.

و شیخ طوسی علیه الرحمه از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: هرکس خانه‏اش به مکه نزدیکتر از فاصله میقات به مکه باشد او جزء حاضرین در مسجد الحرام است، و نباید حج تمتع انجام دهد.

مؤلف: یعنی کسانی که محل سکونتشان نزدیکتر از میقات است به مکه اینگونه افراد مصداق حاضرین در مسجد الحرام هستند، که نباید حج تمتع بیاورند، و روایات ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) در این معانی بسیار است.

و در کافی از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در معنای جمله (الحج اشهر معلومات) فرموده: ماههای معلوم حج عبارت است از شوال، و ذی القعده، و ذی الحجة، احدی نمی‏تواند به نیت حج در غیر این سه ماه احرام ببندد.

و در همان کتاب از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در ذیل جمله (فلا رفث...) فرموده: رفث به معنای جماع، و فسوق به معنای دروغ، و جدال به معنای گفتن: (نه به خدا و آری به خداست).

و در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در تفسیر جمله (لا جناح علیکم ان تبتغوا فضلا من ربکم...) فرمود: منظور از فضل پروردگار رزق است، که بعد از آنکه محرم از احرام خارج شد می‏تواند در موسم حج به خرید و فروش بپردازد.

مؤلف: می‏گویند این خطاب بدین جهت صادر شد که عرب تجارت و خرید و فروش در موسم حج را گناه می‏دانست، خواست تا با این آیه محذور نامبرده را بردارد.

و در مجمع البیان گفته: بعضی‏ها گفته‏اند معنای جمله نامبرده این است که حرجی بر شما نیست که مغفرت پروردگار خود را طلب کنید، و این معنا را جابر هم از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده.

مؤلف: در این روایت به اطلاق و بی‏قید آمدن فضل تمسک شده، و آن را به افضل افراد تطبیق کرده است.

و در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در تفسیر جمله: ثم افیضوا من حیث افاض الناس...، فرموده: اهل حرم در مشعر وقوف می‏کردند و سایر مردم در عرفات، و اهل حرم از مشعر حرکت نمی‏کردند تا اهل عرفات به مشعر برسند، در همان ایام مردی که نامش ابو سیار بود، و الاغی سرحال داشت، از همه اهل عرفات جلو می‏افتاد، و در نتیجه همینکه اهل مشعر او را می‏دیدند می‏گفتند: اینک ابو سیار از عرفات رسید، آن وقت حرکت می‏کردند، پس خدای تعالی دستورشان داد همگی باید به عرفه وقوف کنند و از آنجا کوچ کنند.

مؤلف: در این معنا روایاتی دیگر نیز هست.

و در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در تفسیر آیه: ربنا آتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة فرمود: منظور از حسنه رضوان خدا و بهشت در آخرت است، و نیز سعة رزق و حسن خلق در دنیا است.

و از همان جناب روایت شده که فرمود حسنه در دنیا رضوان خدا و توسعه در معیشت، و همنشین خوب، و در آخرت بهشت است.

و از علی (علیه‏السلام‏) روایت شده که فرمود: (حسنه در دنیا همسر صالح، و در آخرت حوریه است، و منظور از عذاب آتش همسر بد است).

مؤلف: این روایات از باب شمردن مصداق است، و گرنه آیه شریفه مطلق است، و از آنجائی که رضوان الله چیزی است که ممکن است نمونه‏اش و ظهور ناقصش در دنیا، و ظهور تامش در آخرت حاصل شود، از این جهت می‏توان آن را هم از حسنات دنیا شمرد همچنانکه در روایت اولی شمرده، و هم از حسنات آخرت، همچنانکه در روایت دومی شمرده.

و در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در ذیل آیه شریفه: و اذکروا الله فی ایام معدودات...، فرموده: مراد از این ایام، ایام تشریق است چون عرب وقتی در منا اقامت می‏کرد، بعد از قربانی شتر به تفاخر می‏پرداخت، یکی می‏گفت: پدر من چنین و چنان بود، آن دیگری می‏گفت پدرم چنین و چنان بود، خدای تعالی فرمود: (فاذا قضیتم مناسککم فاذکروا الله کذکرکم آباءکم، او اشد ذکرا، چون از مناسک خود پرداختید به یاد خدا بیفتید، همانطور که به یاد پدران خود می‏افتید، بلکه بیشتر و شدیدتر از یاد پدران)، و تکبیر این است که بگوئی: الله اکبر، الله اکبر لا اله الا الله، و الله اکبر، و لله الحمد، الله اکبر علی ما هدینا الله اکبر علی ما رزقنا من بهیمة الانعام.

و نیز در همان کتاب از همان جناب روایت کرده که فرمود: تکبیر در ایام تشریق را باید از نماز ظهر روز عید تا نماز صبح روز سوم عید ادامه داد، و اما در شهرها این تکبیر دنبال ده نماز گفته می‏شود (که در حقیقت از ظهر روز عید شروع، و بعد از نماز صبح روز دوازدهم ختم می‏گردد).

و در کتاب (من لا یحضره الفقیه) از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که شخصی از آن جناب از مفاد آیه: فمن تعجل فی یومین فلا اثم علیه، و من تاخر فلا اثم علیه...)، پرسید حضرت فرمود: معنایش این نیست که بیتوته در روز سیزدهم واجب نیست، خواستی انجام بده و نخواستی انجام نده بلکه معنایش این است که اگر این واجب را نیاوردی خدا این گناهت را می‏آمرزد، چون حاجی وقتی از حج بر می‏گردد همه گناهانش آمرزیده است.

و در تفسیر عیاشی از آن جناب روایت کرده که فرمود: او از حج بر می‏گردد در حالی که گناهانش آمرزیده شده، البته خدای تعالی گناه کسی را می‏آمرزد که تقوا داشته باشد.

و در کتاب فقیه از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در ذیل جمله: لمن اتقی...، فرمود: یعنی کسی که از شکار می‏پرهیزد تا وقتی که اهل منا از منا کوچ کنند.

و از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در معنای جمله: (لمن اتقی...)، فرمود: یعنی کسی که از رفث و فسوق و جدال و سایر محرماتی که خدای تعالی بر محرم حرام کرده اجتناب کند.

و نیز از آن جناب روایت کرده که در معنای جمله نامبرده فرمود: یعنی از خدای عزوجل پروا داشته باشد.

و از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: یعنی کسی که از گناهان کبیره پروا کند.

مؤلف: خواننده محترم توجه فرمود که آیه شریفه چه دلالتی دارد، و از آن چه فهمیده می‏شود، ممکن هم هست ما به عموم تقوا و اینکه قیدی برایش نیامده تمسک نموده، همانطور که در دو روایت اخیر آمده، بگوئیم منظور پروا کردن از عموم گناهان است.

 

بحث روایتی دیگر

در الدر المنثور است که بخاری، و بیهقی از ابن عباس روایت کرده‏اند که در پاسخ شخصی که از وی از متعه حج سؤال کرده بود، گفته: مهاجرین و انصار و همسران رسولخدا در حجة الوداع احرام بستند، ما نیز احرام بستیم، چون به مکه رسیدیم رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: نیت احرام حج را به عمره برگردانید، مگر کسانی که با خود قربانی آورده، و به این علامت لنگه کفشی به گردن آن حیوان انداخته باشند که چنین افرادی باید به همان نیت حج باقی مانده، بقیه نیت عمره کنند، و چون خانه خدا را طواف و در صفا و مروه سعی کردیم، عمل عمره ما تمام شد، و از احرام در آمدیم، و با زنان در آمیختیم، و لباس پوشیدیم.

و درباره کسانی که با خود قربانی آورده، آن را نشان کرده بودند، فرمود: اینگونه افراد نباید از احرام درآیند، بلکه همچنان در احرام حج باشند، تا قربانیشان به جای خود برسد (یعنی در منا ذبح شود) آنگاه در شب ترویه به ما که از احرام در آمده بودیم، دستور فرمود: به نیت حج احرام ببندیم، ما نیز چنین کردیم، تا از اعمال و مناسک حج در عرفات و مشعر و منا فارغ شدیم.

و آنگاه در روز عید به مکه آمدیم، و خانه خدا را طواف و بین صفا و مروه سعی کردیم، و در اینجا همه اعمال حج ما پایان یافت، تنها مساله قربانی باقی ماند، که می‏بایست به حکم فما استیسر من الهدی، فمن لم یجد فصیام ثلثة ایام فی الحج و سبعة اذا رجعتم یا قربانی کنیم، (که البته در این قربانی گوسفند هم کفایت می‏کند)، و یا به جای آن روزه بگیریم، سه روز در حج، و هفت روز بعد از مراجعت به وطن.

در نتیجه آن سال هر دو عمل عمره و حج را در یک سال انجام دادیم، و این سابقه نداشت، دستوری بود که خدا در کتابش نازل فرمود و سنت رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بر آن جاری شد، تا مسلمانان خارج مکه که از راه دور می‏آیند بتوانند قبل از رفتن به عرفات از احرام درآیند، و آنچه در احرام برایشان حرام بود حلال شود و اینکه گفتیم (مسلمانان خارج مکه)، دلیلش این کلام خدا است که می‏فرماید: ذلک لمن لم یکن اهله حاضری المسجد الحرام، و ماههای حج که خدای تعالی آنها را ماه حج خوانده شوال، و ذی القعده، و ذی الحجه است، پس هر کس در این ماهها حج تمتع کند، باید یا خونی بریزد، و یا روزه بگیرد، و رفث به معنای جماع، و فسوق به معنای معاصی، و جدال به معنای ستیزگی در گفتار است.

و نیز در الدر المنثور است که بخاری و مسلم از ابن عمر روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در حجة الوداع حج تمتع آورد به این صورت که اول عمره را آورد، و سپس احرام حج بست و از آغاز که در مسجد ذو الحلیفه (واقع در محل شجره) احرام می‏بست قربانی هم معین کرد، و قربانیش را با خود سوق داد، و قبل از هرکس رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به نیت عمره احرام بست، مردم هم به متابعت وی نیت تمتع کرده، اول به عمره و سپس به حج احرام بستند.

ولی از آنجائی که مردم دو دسته بودند، بعضی با خود قربانی آورده بودند، و بعضی نیاورده بودند، لذا همینکه رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) وارد مکه شد، به مردم فرمود: هر کس با خود قربانی آورده از احرام در نیاید، و هیچ یک از محرماتی که بر او حرام بود حلال نمی‏شود، مگر بعد از آنکه از عمل حج فارغ شود، و کسانی که قربانی نیاورده‏اند طواف و سعی انجام دهند، و سپس تقصیر کنند، و از احرام درآیند، و آنگاه (قبل از رفتن به عرفات) در مکه احرام حج ببندند و اگر از این دسته کسانی باشند که دسترسی به قربانی ندارند، باید سه روز در سفر و هفت روز در وطن روزه بگیرند.

و باز در الدر المنثور است که حاکم (وی حدیث را صحیح دانسته)، از طریق مجاهد، و عطا از جابر روایت کرده که گفت: در بین مردم بگومگو زیاد شد، (گویا منظور بگومگوی درباره حج بوده) تا آنکه بیش از چند روز به تمام شدن اعمال حج نماند، که دستور یافتیم از احرام درآئیم از در تعجب به یکدیگر می‏گفتیم: چطور ممکن است شخصی که برای عبادت به حج آمده احرام ببندد، در حالی که یک ساعت قبلش منی از عورتش می‏چکیده؟ این اعتراض به گوش رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رسید لاجرم به خطبه ایستاد و فرمود: هان ای مردم آیا می‏خواهید به خدای تعالی چیز یاد بدهید، بخدا سوگند علم من از همه شما به خدا بیشتر است، و بیشتر از شما از او پروا دارم، من اگر جلوتر می‏فهمیدم آنچه را که بعدا فهمیدم هرگز قربانی با خود سوق نمی‏دادم، و مثل همه مردم از احرام در می‏آمدم، بنابراین هر کس که برای عمل حج با خود قربانی نیاورده سه روز در حج و هفت روز در مراجعت به خانه‏اش روزه بگیرد، و هر کس توانست در همینجا قربانی تهیه کند آنرا ذبح کند، و ما به ناچار یک شتر را به نیت هفت نفر قربانی می‏کردیم چون قربانی یافت نمی‏شد.

عطا اضافه کرده که ابن عباس هم گفته که چون قربانی یافت نمی‏شد رسول خدا گوسفندان خود را میان اصحابش تقسیم کرد و به سعد بن ابی وقاص یک تیس (نر بز) رسید که به نیت خودش به تنهائی سر برید.

و نیز در الدر المنثور است که ابن ابی شیبه، و بخاری و مسلم از عمران بن حصین روایت کرده که گفت: آیه متعه در کتاب خدا نازل شد، و ما در عهد رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و با آن جناب به سفر حج رفتیم، و حج را به صورت متعه یعنی تمتع آوردیم، و بعد از آنهم هیچ آیه دیگری که حج تمتع را نسخ کند نازل نشد، و رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم تا زنده بود از آن نهی نکرد، تنها و تنها مردی از صحابه به رأی خود آن را قدغن نمود، و هر چه خواست گفت.

مؤلف: این روایت به الفاظ و عباراتی دیگر که معنای همه آنها قریب به همان روایت در الدر المنثور است نیز نقل شده.

و در صحیح مسلم و مسند احمد و سنن نسائی از مطرف روایت آمده که گفت: عمران بن حصین در مرضی که به آن مرض از دنیا رفت نزد من فرستاد، و مرا احضار کرد و گفت یکی از کسانی که من محدثش بودم، و برایش حدیث می‏کردم تو بودی، و به این امید برایت حدیث می‏گفتم که بعد از من سودی به حالت داشته باشد، اگر من زنده ماندم احادیث مرا به من نسبت مده، و خلاصه نگو فلانی چنین گفت، و اگر از دنیا رفتم مستقیما به من نسبت بده برای اینکه دیگر خطری برایم نیست و بدانکه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بین حج و عمره را جمع کرد، (یعنی حج تمتع آورد)، و بعد از آن آیه‏ای دیگر در نسخ این حکم نازل نشد و خودش هم از آن نهی نفرمود تنها یک مرد عادی از پیش خود هر چه خواست گفت.

و نیز در صحیح ترمذی و کتاب زاد المعاد تالیف ابن قیم روایت شده که شخصی از عبدالله پسر عمر از حج تمتع پرسش نمود عبدالله پسر عمر گفت: این عمل عملی است حلال، پرسید: آخر پدرت از آن نهی کرده، گفت: در این مساله که پدرم نهی کرده، اما رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آن را بجای آورده، آیا باید امر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را پیروی کنیم، یا امر و فرمان پدرم را؟ سائل در پاسخ گفت: البته امر رسول خدا متبع است، عبدالله بن عمر گفت: اگر امر رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) متبع است پس بدان که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خودش این عمل را بجای آورد.

و صحیح ترمذی، و سنن نسائی، و سنن بیهقی، و موطا مالک، و کتاب الام شافعی، همگی از محمد بن عبدالله روایت آورده‏اند که گفت در سالی که معاویه حج بجای آورد از سعد بن ابی وقاص، و از ضحاک بن قیس شنیدم: که با یکدیگر درباره حج تمتع بحث می‏کردند، ضحاک می‏گفت: تنها کسانی که این عمل را انجام می‏دهند که نسبت به امر خدا جاهلند، سعد در جوابش می‏گفت: بسیار حرف زشتی زدی، ای برادرزاده، ضحاک گفت: آخر عمر از این عمل نهی کرد، سعد گفت: آخر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) این عمل را بجای آورد، و همه ما با آن جناب بجا آوردیم.

و در الدر المنثور است که بخاری، و مسلم، و نسائی از ابی موسی روایت آورده‏اند که گفت: در بطحا خدمت رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رسیده، عرضه داشتم: در حال احرام نیت کردم: احرام می‏بندم به آنچه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) احرام بسته، فرمود: آیا با خود قربانی آورده‏ای؟ عرضه داشتم نه، فرمود پس برو در خانه طواف کن، و سعی بین صفا و مروه بجای آر، و سپس تقصیر کن، و از احرام درآی، من طواف و سعی کردم و سپس به خیمه زنی از بستگانم رفتم، او سر مرا اصلاح کرد، و شستشو داد.

و من در زمان ابی بکر و همچنین در عهد خلافت عمر به حج تمتع فتوا می‏دادم تا آنکه در عهد عمر سالی در موسم حج مشغول مناسک حج بودم، که مردی برایم خبر آورد: چه نشسته‏ای که امیرالمؤمنین (عمر) درباره مناسک حج فتوائی تازه داده، من بانگ برداشتم که ای مردم هر کس از ما فتوائی گرفته تکلیفش دشوار شده، چون امیر المؤمنین دارد می‏آید و حکم هر مساله را از او بگیرید، و به او اقتدا کنید، پس همینکه عمر وارد شد، از او پرسیدم: چه چیز تازه‏ای درباره مناسک حج گفته‏ای؟ گفت.

اینکه به کتاب خدا تمسک کنیم که می‏فرماید: (و اتموا الحج و العمرة لله، حج و عمره را برای خدا تمام کنید) و نیز به سنت پیامبران تمسک کنیم که فرموده محرم نباید از احرام در آید تا آنکه قربانی خود را ذبح کند.

و نیز در الدر المنثور است که مسلم از ابی نضره روایت کرده که گفت: ابن عباس همواره به مردم دستور می‏داد حج تمتع کنند، و عبدالله بن زبیر همواره از آن نهی می‏کرد، این اختلاف نظر به جابر بن عبدالله گفته شد، در پاسخ گفت: احادیث به دست من در بین مردم دایر و شایع شده، ما با رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) حج تمتع می‏کردیم، همینکه عمر به خلافت رسید گفت: خدا از هر چه می‏خواست برای پیغمبرش حلال می‏کرد، و ملاک کار ما قرآن است، که هر آیه‏اش در جائی که باید نازل شود نازل شده، و قرآن فرموده: فاتموا الحج و العمرة لله بنا بر این همانطور که قرآن دستور داده عمل کنید، و حج خود را از عمره جدا سازید، یعنی در یک سال هر دو را انجام ندهید، چون اگر این کار را که می‏گویم بکنید حج شما تمام‏تر و عمره‏تان هم تمام‏تر می‏شود.

و در مسند احمد از ابی موسی روایت شده که گفت: این عمل یعنی حج تمتع سنت رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، ولی من می‏ترسم مردم بین عمره و حج در زیر درختان اراک با زنان خود همخوابگی کنند و آنان را با خود برداشته به حج بروند.

و در جمع الجوامع سیوطی از سعید بن مسیب روایت آمده که گفت: عمر بن خطاب از حج تمتع در ماههای حج نهی کرد، و گفت: هرچند خود من آنرا با رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) انجام دادم، ولیکن از آن نهی می‏کنم، چون این عمل باعث می‏شود یک فرد مسلمان که از افقی از آفاق به قصد زیارت حرکت می‏کند، و خسته و غبارآلود وارد مکه می‏شود، این خستگی و این غبارآلودگیش و آن تلبیه گفتنش تنها مخصوص عمره‏اش باشد، بعد از عمره از احرام در آید، و لباس بپوشد، و خود را خوشبو کند، و با همسرش اگر با خود آورده باشد همخوابگی کند، و همچنان به عیش و لذت بپردازد، تا روز هشتم ذی الحجه، آن وقت به نیت حج احرام ببندد، و بطرف منا (و عرفات) برود، و تلبیه بگوید، در حالی که نه غبارآلود باشد و نه خسته و کوفته، و تلبیه‏اش هم بیش از یک روز نباشد، در حالی که حج افضل از عمره است.

علاوه اگر ما از حج تمتع جلوگیری نکنیم مردم در زیر همین درختان اراک با زنان خود دست به گریبان می‏شوند، و این عمل در انظار مردمی که نه دامداری دارند و نه کشت و زرع، مردمی که در نهایت فقر بسر می‏برند و بهار زندگیشان همین ایامی است که حاجیان به مکه می‏آیند خوشایند نیست.

و در سنن بیهقی از مسلم از ابی نضرة از جابر روایت شده که گفت: به او گفتم: عبدالله بن زبیر از حج تمتع نهی می‏کند، و عبدالله بن عباس به آن امر می‏کند، تکلیف چیست؟ کدام درست می‏گویند؟ گفت: احادیث به دست من در بین مردم منتشر می‏شود، خلاصه متخصص این فن منم، و من و همه مسلمانان در عهد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و عهد ابی بکر حج تمتع می‏کردیم، تا آنکه عمر به خلافت رسید، وی به خطبه ایستاد و گفت: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) همین رسول و قرآن همین قرآن است، و در عهد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) دو تا متعه حلال بود، ولی من از این دو عمل نهی می‏کنم، و مرتکبش را عقاب هم می‏نمایم، یکی متعه زنان است که اگر به مردی دست پیدا کنم که زنی را برای مدتی همسر خود کرده باشد، او را سنگسار می‏کنم، و زنده زنده در زیر سنگریزه‏ها دفن می‏سازم، و دیگری متعه حج.

و در سنن نسائی از ابن عباس روایت شده که گفت: از عمر شنیدم می‏گفت: به خدا سوگند من شما را از متعه نهی می‏کنم، هر چند که در کتاب خدا هم آمده است، و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم آن را انجام داده، و منظور عمر در اینجا متعه حج بود.

و در الدر المنثور است که مسلم از عبدالله بن شقیق روایت کرده که گفت: عثمان از متعه نهی می‏کرد، و علی به آن امر می‏فرمود: پس روزی عثمان به علی در این باره اعتراض کرد، علی (علیه‏السلام‏) فرمود: تو خود می‏دانی که با رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) حج تمتع کردیم، عثمان گفت: بله می‏دانم، و لیکن آن روز از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) می‏ترسیدیم و نمی‏توانستیم مخالفت کنیم.

و نیز در الدر المنثور است که ابن ابی شیبه و مسلم از ابی ذر روایت کرده که گفت: متعه در حج مخصوص اصحاب رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بوده.

و باز در الدر المنثور می‏گوید: مسلم از ابی ذر روایت کرده که گفت: متعه عملی است که تنها ما می‏توانیم آن را انجام دهیم، هم متعه زنان و هم متعه حج.

مؤلف: از اینگونه روایات بسیار زیاد است، ولی ما به آن مقدار که در غرض ما دخالت دارد اکتفا کردیم، و غرض ما بحث تفسیری پیرامون نهی از متعه در حج است، چون درباره این نهی از دو نظر می‏شود بحث کرد، یکی اینکه نهی کننده (یعنی عمر) حق داشته که چنین نهیی بکند، یا نداشته؟ و اگر نداشته آیا معذور بوده یا نه، و این بحث از غرض ما و از مسؤولیت این کتاب خارج است.

نظر دوم این است که روایات نامبرده احیانا به آیات کتاب و ظاهر سنت استدلال کرده می‏خواهیم بدانیم این استدلالها صحیح است یا نه؟ و این در مسؤولیت این کتاب و سنخه بحث ما در این کتاب است.

لذا می‏گوئیم در این روایات از چند طریق بر نهی عمر از متعه حج استدلال شده است.

1 - استدلال به اینکه آیه: و اتموا الحج و العمرة لله بر آن دلالت دارد، و حاصلش این است که آیه نامبرده عموم مسلمین را مامور کرده به اینکه حج را تمام و عمره را تمام کنند، و آیه‏ای که حج تمتع را تشریع کرده مخصوص رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، این استدلال در روایت ابی نضره از جابر آمده، که گفت: همینکه عمر به خلافت رسید گفت: خداوند از هر چیز هر قدر بخواهد برای پیغمبرش حلال می‏کند و ملاک کار ما قرآن است، که هر آیه‏اش در جائی که باید نازل شود نازل شده، و فرموده: فاتموا الحج و العمرة لله و به حکم این آیه باید حج خود را از عمره خود جدا کنید.

و این استدلال به هیچ وجه درست نیست، چون خواننده عزیز در تفسیر آیه نامبرده توجه فرمود که گفتیم: این آیه بیش از این دلالت ندارد که اتمام حج و عمره واجب است، و کسی که باید این عبادت را انجام دهد نمی‏تواند در وسط آن را قطع کند، به دلیل اینکه دنبالش می‏فرماید: (فان احصرتم...)، و اما اینکه آیه شریفه دلالت داشته باشد بر اینکه مسلمانان باید عمره را جدای از حج بیاورند و متصل آوردنش تنها مخصوص به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و یا به آن جناب و همراهانش بوده که در آن سال یعنی در حجة الوداع در خدمتش بوده‏اند، ادعائی است که اثباتش از خرط القتاد مشکل‏تر است (خرط القتاد به این معنا است که انسان ساقه‏ای پر از تیغ زهردار را با دست بگیرد، و دست خود را بر آن بکشد، بطوریکه همه تیغ‏های ساقه مانند برگ از ساقه جدا شود و بریزد).

علاوه بر اینکه در این روایت اعتراف شده است به اینکه حج تمتع سنت رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بوده همچنانکه در روایت نسائی از ابن عباس نیز این اعتراف آمده، و عمر به نقل ابن عباس گفته: به خدا سوگند من شما را از متعه نهی می‏کنم، با اینکه رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آن را انجام داد.

2 - و اما اینکه استدلال کرده‏اند به اینکه نهی از تمتع در حج موافق با کتاب و سنت است همچنانکه در روایت ابی موسی آمده بود، که گفت: اگر از حج تمتع نهی کنیم هم به کتاب خدا عمل کرده‏ایم، که می‏فرماید: و اتموا الحج و العمرة لله و هم به سنت پیامبرمان عمل کرده‏ایم، که فرمود: (محرم از احرام در نمی‏آید تا وقتی که قربانیش ذبح شود).

در پاسخ می‏گوئیم کتاب خدا همانطور که قبلا خاطرنشان کردیم بر خلاف این گفتار دلالت دارد، و اما اینکه گفتند ترک حج تمتع پیروی از سنت رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است که فرمود: (محرم از احرام در نمی‏آید مگر وقتی که قربانیش ذبح شود).در پاسخ می‏گوئیم: اولا این گفتار درست بر خلاف فرموده رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، که در روایاتی دیگر آمده، و بعضی از آنها گذشت، که به صراحت فرمود: این مخصوص کسانی است که از میقات با خود قربانی آوردند.

و ثانیا اینکه: روایات تصریح دارد بر اینکه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خودش این عمل را بجا آورد، یعنی اول احرام بست به عمره، و سپس بار دیگر احرام بست به حج، و نیز تصریح دارد بر اینکه آن جناب به خطبه ایستاد و فرمود: (ای مردم آیا می‏خواهید خدا را چیز بیاموزید؟)، و ادعای عجیبی که در این مقام شده ادعائی است که ابن تیمیه کرده، و گفته حج رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) (در آن سال) حج قران بود، نه حج تمتع چیزی که هست کلمه متعه بر حج قران هم اطلاق می‏شود.

و ثالثا: صرف اینکه سر نتراشند تا قربانی به محل خودش برسد احرام حج نیست خود این روایات هم نمی‏تواند دلیل بر این مدعا باشد، و آیه هم دلالت دارد بر اینکه آن سائق هدیی حکمش سر نتراشیدن است که اهل مسجد الحرام نباشد، چنین کسی است که حتما باید حج تمتع بیاورد.

و رابعا اینکه: بر فرض که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) حج تمتع بجا نیاورد لیکن این را که ممکن نیست انکار کنیم که آن روز رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به همه یاران خود یعنی آنهائی که در حضورش بودند و آنها که نبودند دستور داد حج تمتع بیاورند، و چگونه ممکن است مسئله‏ای که مبدء تاریخش چنین باشد، یعنی عموم مسلمین در آن مساله حکمی داشته باشند، و پیامبر اسلام حکمی دیگر مخصوص به خودش داشته باشد، و هر دو حکم در قرآن نیز نازل شده باشد، آنگاه حکم مخصوص به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در میان امتش سنت گردد؟.

3 - و اما این استدلال که گفتند: تمتع باعث می‏شود که حج (یکی از باشکوه‏ترین مراسم اسلامی) صورتی به خود بگیرد که با معنویت آن سازگار نیست، چون به حاجی اجازه می‏دهد در بین عمل خوشگذرانی کند، از زنان کام بگیرد، و از بوی خوش و لباس‏های فاخر استفاده کند، و این استدلال از روایت احمد از ابی موسی استفاده می‏شود، آنجا که عمر گفت: درست است که حج تمتع سنت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است و لیکن من می‏ترسم مردم در بین عمل حج زیر درختان اراک با زنان خود درآمیزند، و آنگاه وقتی احرام حج ببندند که آب غسل جنابت از سر و رویشان بچکد، این بود که گفتار عمر، و نیز از بعضی روایت‏های دیگر که در آن از عمر نقل شده که گفت: من می‏دانم که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و اصحابش حج تمتع را بجا آوردند، ولیکن من شخصا دوست نمی‏دارم کسانی که به زیارت خانه خدا می‏آیند با زنان درآمیزند، آنگاه برای حج احرام ببندند، در حالی که آب غسل از سر و رویشان بچکد، این نیز گفتار عمر بود، که صریحا اجتهادی است در مقابل نص، چون خدای تعالی و رسول گرامیش بر مساله حج تمتع تصریح کرده‏اند، و خدا و رسولش بهتر می‏دانند که تشریع حکم حج تمتع ممکن است به اینجا منجر شود، که مسلمین رفتاری را بکنند که عمر آن را دوست نمی‏دارد، و بلکه از آن می‏ترسد، و با وجود چنین تصریحی دیگر جای اجتهاد نیست.

و از عجائب امور این است که در متن آیه‏ای که حج تمتع را تشریع کرد همان چیزی که عمر از آن می‏ترسید و از آن کراهت داشت آمده، می‏فرماید: (فمن تمتع بالعمرة الی الحج، یعنی کسی که با آوردن عمره تا انجام حج لذت گیری کند، باید قربانی کند)، بطوریکه ملاحظه می‏فرمائید قرآن کریم نام این قسم حج را حج تمتع یعنی (حج لذت گیری) نهاده، چون تمتع جز این نیست که زائر خانه خدا بتواند از آنچه که در احرام بر او حرام بود یعنی از التذاذ با بوی خوش و با آمیزش با زنان، و پوشیدن لباس و غیره، بهره‏مند شود، و این عینا همان است که عمر از آن می‏ترسید و کراهت می‏داشت.

و از این عجیب‏تر اینکه وقتی آیه شریفه نازل شد اصحاب به خدا و رسول اعتراض کردند، و رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) امر فرمود تا به عین همان چیزی که سبب نهی بود تمتع ببرند توضیح اینکه وقتی این دستور صادر شد، بطوریکه در روایت در الدر المنثور از حاکم از جابر آمده (مردم گفتند، آیا برای عمل حج در حالی به سوی عرفه روانه شویم که منی از عورتهای ما می‏چکد)، این سخن به گوش رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رسید بلادرنگ به خطبه ایستاد و در خطبه‏اش گفتار مردم را رد نموده، برای بار دوم دستور داد تمتع کنند، همانطور که بار اول آن را بر ایشان واجب کرده بود.

4 - و اما استدلال دیگری که کرده‏اند و بطوریکه در روایت سیوطی از سعید بن مسیب آمده که گفته‏اند (حکم تمتع در حج باعث تعطیل شدن بازارهای مکه است، و مردم مکه نه زراعتی دارند و نه دامی، بهار کار مردم مکه همان موقعی است که حاجیان به مکه و بر آنان وارد می‏شوند) استدلال درستی نیست، چون اجتهادی است در مقابل نص علاوه بر اینکه خود خدای تعالی در کلام مجیدش نظیر این استدلال را رد نموده، آنجا که فرمان داده بود: از این پس مشرکین حق ندارند به مسجد الحرام در آیند، چون مشرک نجس است، و فرموده بود: یا ایها الذین آمنوا انما المشرکون نجس فلا یقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا و ان خفتم علیة فسوف یغنیکم الله من فضله ان شاء ان الله علیم حکیم چون ممنوعیت مشرکین از ورود به مسجد الحرام و قهرا از ورود به مکه معظمه نیز مستلزم کسادی بازار مکه بوده، و مع ذلک آیه شریفه این محذور خیالی را رد نموده می‏فرماید: اگر از فقر می‏ترسید بدانید که به زودی خدای تعالی به فضل خود شما را بی‏نیاز می‏کند.

مترجم

5 - و اما استدلال دیگری که کرده و گفتند: تشریع حج تمتع بر اساس ترس بوده (که به نظر نگارنده منظور ترس از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بوده) و چون امروز رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نیست تا از او بترسیم دیگر جائی برای تمتع در حج نیست، و این استدلال در روایت الدر المنثور از مسلم از عبدالله بن شقیق آمده که عثمان در پاسخ علی (علیه‏السلام‏) گفت: در آن روزها ما از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) می‏ترسیدیم، این بود گفتار عثمان که نظیر آن از ابن زبیر هم روایت شده، و روایت به نقل الدر المنثور این است که ابن ابی شیبه و ابن جریر و ابن منذر از ابن زبیر روایت کرده‏اند که وقتی به خطبه ایستاد و گفت: ایها الناس به خدا سوگند تمتع به عمره تا رسیدن حج این نیست که شما می‏کنید تمتع وقتی است که مردی مسلمان احرام حج ببندد ولی رسیدن دشمن یا عروض کسالت و یا شکستگی استخوان و یا پیشامدی دیگر نگذارد حج خود را تمام کند، و ایام حج بگذرد، اینجاست که می‏تواند احرام خود را احرام عمره قرار دهد، و پس از انجام اعمال عمره از احرام در آید، و تمتع ببرد، تا آنکه سال دیگر حج را با قربانی خود انجام دهد، این است تمتع به عمره تا حج (تا آخر حدیث).

اشکالی که در این استدلال هست این است که آیه شریفه مطلق است هم خائف را شامل می‏شود، و هم غیر خائف را، و خواننده عزیز توجه فرمود که جمله‏ای که دلالت دارد بر تشریع حکم تمتع جمله: ذلک لمن لم یکن اهله حاضری المسجد الحرام...است، نه جمله: فمن تمتع بالعمرة الی الحج...، تا در معنای آن قید ترس را هم از پیش خود اضافه نموده بگویند: یعنی هر کس از ترس، حج خود را مبدل به عمره کرد، قربانی کند و معلوم است که جمله اول میان اهل مکه و سایر مسلمانان فرق گذاشته، و حج تمتع را مخصوص سایر مسلمانان دانسته، و سخنی از فرق میان خائف و غیر خائف به میان نیاورده.

علاوه بر اینکه تمامی روایات تصریح دارد بر اینکه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) حج خود را بصورت تمتع آورد، و دو احرام بست یکی برای عمره و دیگری برای حج.

6 - و اما این استدلال که گفته‏اند: تمتع مختص به اصحاب رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بوده و شامل حال سایر مسلمین نیست (نقل از دو روایت الدر المنثور از ابی ذر)، اگر منظور از آن، همان استدلال عثمان و ابن زبیر باشد که جوابش را دادیم، و اگر مراد این باشد که حکم تمتع خاص اصحاب رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، و شامل دیگران نمی‏شود، سخنی است باطل به دلیل اینکه آیه شریفه مطلق است و می‏فرماید: (این حکم برای هر کسی است که اهل مسجد الحرام نباشد...) چه صحابی و چه غیر صحابی.

علاوه بر اینکه اگر حکم تمتع مخصوص اصحاب رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و یاران آن جناب بود چرا عمر و عثمان و ابن زبیر و ابی موسی و معاویه (و به روایتی ابی بکر) آنرا ترک کردند با اینکه از صحابه آن جناب بودند.

7 - و اما اینکه استدلال کردند، به مساله ولایت، و اینکه عمر در نهی از تمتع از حق ولایت خودش استفاده کرد، چون خدای تعالی در آیه شریفه: اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم اطاعت اولی الامر را هم مانند اطاعت خدا و رسول واجب کرده استدلال درستی نیست، برای اینکه ولایتی که آیه شریفه آن را حق أولی الامر (هر که هست) قرار داده، شامل این مورد نمی‏شود (چون أولی الامر حق ندارد احکام خدا را زیر و رو کند) توضیح اینکه آیات بسیار زیادی دلالت دارد بر اینکه اتباع و پیروی آنچه به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شده واجب است، مانند آیه شریفه: اتبعوا ما انزل الیکم من ربکم.

و معلوم است که هر حکمی که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) تشریع کند به اذن خدا می‏کند، همچنانکه آیه شریفه: و لا یحرمون ما حرم الله و رسوله و آیه شریفه: ما آتیکم الرسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا.

و معلوم است که منظور از عبارت (آنچه رسول برایتان آورده) به قرینه جمله: و ما نهیکم عنه این است که هرچه که رسول شما را بدان امر کرده، در نتیجه به حکم آیه: نامبرده باید آنچه را که رسول واجب کرده امتثال کرد، و از هر چه که نهی کرده منتهی شد، و همچنین از هر حکمی که کرده و هر قضائی که رانده، چنانکه درباره حکم فرموده: و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظالمون و در آیه‏ای دیگر فرموده: فاولئک هم الفاسقون و در جائی دیگر فرموده: فاولئک هم الکافرون.

و در مورد قضا فرموده: و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیرة من امرهم، و من یعص الله و رسوله، فقد ضل ضلالا مبینا.

و نیز فرموده: و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیرة و ما می‏دانیم که مراد از اختیار در این آیه قضا و تشریع و یا حداقل اعم از آن و از غیر آن است، و شامل آن نیز می‏شود.

و قرآن کریم تصریح کرده به اینکه کتابی است نسخ ناشدنی، و احکامش به همان حال که هست تا قیامت خواهد ماند، و فرموده: و انه لکتاب عزیز لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه، تنزیل من حکیم حمید.

و این آیه مطلق است، و به اطلاقش شامل بطلان به وسیله نسخ نیز می‏شود، پس به حکم این آیه آنچه که خدا و رسولش تشریع کرده‏اند، و هر قضائی که رانده‏اند، پیرویش بر فرد فرد امت واجب است، خواه اولی الامر باشد یا نه.

از اینجا روشن می‏شود که جمله: اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم حق اطاعتی که برای أولی الامر قرار می‏دهد، اطاعت در غیر احکام است، پس به حکم هر دو آیه، أولی الامر و سایر افراد امت در اینکه نمی‏توانند احکام خدا را زیر و رو کنند یکسانند.

بلکه حفظ احکام خدا و رسول بر أولی الامر واجب‏تر است، و اصولا أولی الامر کسانی هستند که احکام خدا به دستشان امانت سپرده شده، باشد در حفظ آن بکوشند پس حق اطاعتی که برای أولی الامر قرار داده اطاعت اوامر و نواهی و دستوراتی است که أولی الامر به منظور صلاح و اصلاح امت می‏دهند البته با حفظ و رعایت حکمی که خدا در خصوص آن واقعه و آن دستور دارد.

مانند تصمیم‏هائی که افراد عادی برای خود می‏گیرند، مثلا با اینکه خوردن و نخوردن فلان غذا برایش حلال است، تصمیم می‏گیرد بخورد، و یا نخورد (حاکم نیز گاهی صلاح می‏داند که مردم هفته‏ای دو بار گوشت بخورند)، و یا با اینکه خرید و فروش برای افراد جایز است فردی تصمیم می‏گیرد این کار را بکند، و یا تصمیم می‏گیرد نکند، (حاکم نیز گاهی صلاح می‏داند مردم از بیع و شرا اعتصاب کنند، و یا آن را توسعه دهند).

و یا با اینکه بر فرد فرد جایز است وقتی کسی در ملک او با او نزاع می‏کند به حاکم شرع مراجعه کند، و هم جایز است از دفاع صرفنظر کند، أولی الامر نیز گاهی مصلحت می‏داند که از حقی صرفنظر کند، و گاهی صلاح را در این می‏داند که آن را احقاق نماید.

پس در همه این مثالها فرد عادی و یا أولی الامر صلاح خود را در فعلی و یا ترک فعلی می‏داند، و حکم خدا به حال خود باقی است.

و همچنانکه یک فرد نمی‏تواند شراب بنوشد و ربا بخورد، و مال دیگران را غصب نموده ملکیت دیگران را ابطال کند، هر چند که صلاح خود را در اینگونه کارها بداند، أولی الامر نیز نمی‏تواند به منظور صلاح کار خود احکام خدا را زیر و رو کند، چون این عمل مزاحم با حکم خدای تعالی است، آری أولی الامر می‏تواند در پاره‏ای اوقات از حدود و ثغور کشور اسلامی دفاع کند، و در وقت دیگر از دفاع چشم بپوشد، و در هر دو حال رعایت مصلحت عامه و امت را بکند، و یا دستور اعتصاب عمومی، و یا انفاق عمومی، و یا دستورات دیگری نظیر آن بدهد.

و سخن کوتاه آنکه آنچه یک فرد عادی از مسلمانان می‏تواند انجام دهد، و بر حسب صلاح شخص خودش و با رعایت حفظ حکم خدای سبحان آن کار را بکند، و یا در آن چیز تصرف نماید، ولی امری که از قبل رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بر امت او ولایت یافته، نیز می‏تواند آن کار را بکند، و در آن چیز تصرف نماید، تنها فرق میان یک فرد عادی و یک ولی امر با اینکه هر دو مامورند بر حکم خدا تحفظ داشته باشند، این است که یک فرد عادی در آنچه می‏کند صلاح شخص خود را در نظر دارد، و یک ولی امر آنچه می‏کند به صلاح حال امت می‏کند.

و گرنه اگر جایز بود که ولی مسلمین در احکام شرعی دست بیندازد، هر جا صلاح دید آن را بردارد، و هر جا صلاح دید که حکم دیگری وضع و تشریع کند، در این چهارده قرن یک حکم از احکام دینی باقی نمی‏ماند، هر ولی امری که می‏آمد چند تا از احکام را بر می‏داشت، و فاتحه اسلام خوانده می‏شد، و اصولا دیگر معنا نداشت بفرمایند احکام الهی تا روز قیامت باقی است.

حال آنچه را گفته شد با مساله تمتع که مورد بحث بود تطبیق داده می‏گوئیم: چه فرق است بین اینکه گوینده‏ای بگوید: حکم تمتع و بهره‏مندی از طیبات زندگی با هیات عبادات و نسک نمی‏سازد، و چون نمی‏سازد شخص ناسک باید این تمتع را ترک کند، و بین اینکه گوینده بگوید مباح بودن برده‏گیری با وضع دنیای فعلی سازگار نیست، چون دنیای متمدن امروز همه حکم می‏کنند به حریت عموم افراد بشر، پس باید حکم اباحه برده‏گیری که از احکام اسلام است برداشته شود، و یا اینکه بگوید اجرای احکام حدود به درد چهارده قرن قبل می‏خورد، و اما امروز بشر متمدن نمی‏تواند آن را هضم کند، و قوانین جاریه بین المللی هم آن را قبول نمی‏کند، پس باید تعطیل شود.

این بیانی که ما کردیم از پاره‏ای روایات وارده در همین باب فهمیده می‏شود مانند روایت الدر المنثور که می‏گوید: اسحاق بن راعویه در مسند خود، و احمد از حسن روایت آورده‏اند که عمر بن خطاب تصمیم گرفت مردم را از متعه حج منع کند، ابی بن کعب برخاست، و گفت تو این اختیار را نداری، چون متعه حج حکمی است که قرآن بر آن نازل شده، و ما خود با رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) عمره تمتع به جای آوردیم، عمر چون این بشنید از تصمیم خود تنزل کرد.

این آیات مشتمل بر تقسیمی دیگر است یعنی مردم را از حیث نتایج صفاتشان تقسیم می‏کند، همچنانکه آیات قبلی یعنی از آیه: فمن الناس من یقول ربنا آتنا...به بعد مردم را از حیث اصل صفاتشان تقسیم می‏کرد، که یا طالب دنیایند، و یا طالب آخرت، و آیات مورد بحث از حیث نتیجه دنیاطلبی و عقبی‏طلبی که در اولی نفاق و در دومی خلوص در ایمان است تقسیم می‏کند، و تناسب این آیات با مساله حج تمتع بر کسی پوشیده نیست.

و من الناس من یعجبک قوله فی الحیوة الدنیا...کلمه اعجاب به معنای خرسند کردن است، و جمله: فی الحیوة الدنیا متعلق است به جمله: (یعجبک) و معنای مجموع آیه چنین می‏شود: (خرسندی و مسرت در دنیا از این جهت که دنیاست و نوعی زندگی است منشاش ظاهربینی و حکم کردن بر طبق ظاهر است، و اما باطن و سریره در زیر پرده و پشت حجاب نهان است، انسان تا زمانی که بستگی و تعلق به حیات دنیا دارد، نمی‏تواند حقایق پشت پرده را ببیند و درک کند، مگر اینکه از طریق تفکر در آثار مختصری از امر باطن را کشف کند و بهمین مناسبت است که دنبالش فرموده: و یشهد الله علی ما فی قلبه...، و معنای مجموع کلام این است که بعضی از مردمند که وقتی با تو سخن می‏گویند، طوری وانمود می‏کنند که افرادی حق‏پرستند، جانب حق را رعایت می‏کنند، و به صلاح خلق عنایت دارند، و پیشرفت دین و امت را می‏خواهند، در حالی که دشمن‏ترین مردم نسبت به حقند، و دشمنیشان با حق از هر دشمن دیگر شدیدتر است.

و کلمه (الد) أفعل تفضیل از ماده (ل - د - د) است، لد، و لدود، هر دو به معنای شدت خصومت است.

و کلمه خصام جمع خصم است، مانند صعب که جمعش صعاب و کعب که جمعش کعاب است.

بعضی هم گفته‏اند: خصام مصدر است: و جمله ألد الخصام به معنای اشد خصومة می‏باشد.

و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها...کلمه تولی به معنای دارای ولایت و سلطنت شدن و تملک آن است، و مؤید این معنا جمله اخذته العزة بالاثم گرفتار غروری می‏شود که گناه در دل ایجاد می‏کند در آیه بعدی است، که می‏فهماند عزتی که دچارش شده به خاطر گناهانی بوده که مرتکب شده، و قلب مخالف با زبانش را، بیمار کرده است.

و سعی به معنای عمل و هم به معنای سرعت در راه رفتن است، در نتیجه معنای آیه چنین است، که این منافق شدید الخصومه وقتی دستش برسد، و دارای قدرتی شود و ریاستی به دست آرد، سعی می‏کند فساد را در زمین بگستراند و ممکن است کلمه (تولی) به معنای اعراض از روبرو شدن، و گفتگو کردن باشد و معنا چنین باشد که چون از نزد تو بیرون می‏شود، وضعش غیر آن وضعی می‏شود که در حضور تو داشت، در حضور تو دم از صلاح و اصلاح و خیر می‏زد، و می‏گفت در این راه سعی خواهد کرد، ولی چون بیرون می‏شود در راه فساد و افساد سعی می‏کند.

و یهلک الحرث و النسل از ظاهر این عبارت بر می‏آید که می‏خواهد جمله قبلی یعنی فساد در زمین را بیان کند، و بفرماید فساد و افسادش به این است که حرث و نسل را نابود کند، و اگر نابود کردن حرث و نسل را بیان فساد قرار داده برای این است که قوام نوع انسانی در بقای حیاتش به غذا و تولید مثل است اگر غذا نخورد می‏میرد، و اگر تولید مثل نکند نسلش قطع می‏شود، و انسان در تامین غذایش به حرث یعنی زراعت نیازمند است چون غذای او یا حیوانی است و یا نباتی، و حیوان هم در زندگی و نموش به نبات نیازمند است پس حرث که همان نبات باشد اصل در زندگی بشر است، و بدین جهت فساد در زمین را با اهلاک حرث و نسل بیان کرد، پس معنای این آیه این شد: که او از راه نابود کردن حرث و نسل در زمین فساد می‏انگیزد، و در نابودی انسان می‏کوشد.

و الله لا یحب الفساد مراد از فساد، فساد تکوینی و آنچه در گردش زمان فاسد می‏شود نیست چون پاره‏ای از فسادها هست که دست کسی در آن دخالت ندارد عالم عالم کون و فساد، و نشاه تنازع در بقا است، هیچ موجودی پدید نمی‏آید، مگر بعد از آنکه موجودی دیگر تباه می‏شود، و هیچ جانداری متحقق نمی‏شود، مگر بعد از آنکه جاندارانی بمیرند و این کون و فساد و حیات و موت در این موجودات طبیعی، و در این نشاه طبیعت زنجیروار و از پشت سرهم قرار دارند، و این مستند به خود خدای تعالی است، و حاشا بر خدا که چیزی را که خودش مقدر فرموده مبغوض بدارد.

بلکه مراد از این فساد، فسادهای تشریعی است، یعنی آن فسادی که دست بشر پدید می‏آورد، آری خدای عزوجل آنچه از دین که تشریع کرد به منظور اصلاح اعمال بندگان بوده، تا با عمل صالح روزمره و تمرین مستمر، ملکات فاضله را در نفوس آنان پدید آورد، و اختلافشان را اصلاح کند، و در نتیجه حال انسانیت و جامعه بشریت حالی معتدل شود، در این هنگام است که زندگیشان هم در دنیا و هم در آخرت عین سعادت می‏شود، که به زودی در تفسیر آیه کان الناس امة واحدة بیانش خواهد آمد ان شاء الله تعالی.

و آن کسی که در آیه اول فرمود ظاهر قولش با باطن قلبش مخالف است، وقتی در زمین سعی به فساد می‏کند، به نحوی نمی‏کند که ظاهر آن فساد باشد، بلکه به شکلی انجام می‏دهد که ظاهرش اصلاح باشد، یعنی کلمات را از جای خود تحریف می‏کند، و حکم خدا را از آنچه که هست تغییر می‏دهد، و در تعالیم دینی دخل و تصرف می‏کند، تصرفی که منجر به فساد اخلاق و اختلاف کلمه شود، و معلوم است که در فساد اخلاق و اختلاف کلمه مرگ دین و فنای انسانیت و فساد دنیا حتمی است.

آنچه که در این آیات آمده، مورد تصدیق تاریخ قرار گرفته، چون مردانی در امت اسلام آمدند، و بر دوش این امت سوار شده، در امر دین و دنیا تصرفاتی کردند که نتیجه مستقیمش و بال برای دین، و انحطاط برای مسلمین، و اختلاف در امت بود و کار دین را به جائی کشانید که بازیچه دست هر بازیگر شد، و انسانیت امت لقمه، هر چپاولگر گردید، و نتیجه این سعی و خودکامگیها فساد زمین شد، اولا بخاطر نابود شدن دین، و ثانیا به خاطر هلاک انسانیت و بهمین جهت است که می‏بینیم در بعضی از روایات هلاکت حرث و نسل به هلاکت دین و انسانیت تفسیر شده که ان شاء الله روایاتش خواهد آمد.

و اذا قیل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد مفاد کلمه عزت معروف است و معنای کلمه مهاد فرش و هر گستردنی است، و از ظاهر کلام بر می‏آید که کلمه (بالاثم) متعلق است به العزة معنای آیه این است: او وقتی مامور به تقوا می‏شود و کسی نصیحتش می‏کند که از خدا بترس، در اثر آن عزتی که با اثم و نفاق کسب کرده، و دل خود را بیمار ساخته، دچار نخوت و غرور می‏شود.

بی خبر از اینکه عزت مطلق (که در تحت تاثیر هیچ عاملی از بین نرود) تنها از ناحیه خدای سبحان است، همچنانکه فرموده: تعز من تشاء، و تذل من تشاء و نیز فرموده: ولله العزة و لرسوله و للمؤمنین و نیز فرموده: ایبتغون عندهم العزة، فان العزة لله جمیعا.

و حاشا بر خدای تعالی اینکه چیزی را که مخصوص خود او است، و تنها او به بندگان می‏دهد به بنده‏ای بدهد، و باعث گناه و شر او گردد، پس معلوم می‏شود عزت مورد بحث در این آیه عزت خدائی نیست، بلکه اصلا عزت نیست، بلکه غروری است که اشخاص جاهل و ظاهر بین آنرا عزت می‏پندارند.

و از اینجا این معنا روشن می‏شود که جمله (بالاثم) متعلق به جمله: (أخذته...) نیست، تا در نتیجه حرف (با) در آن باء تعدیه، و معنا چنین باشد: (عزت او را وادار به گناه و به این می‏کند که امر به تقوا را به عکس العملی ناخوشایند پاسخ دهد) و یا باء سببیت و معنا چنین باشد: (عزت و مناعت، به سبب اثم و گناه در او پیدا شد که مرتکب گردید).

چرا با تعدیه و سببیت نیست؟ برای اینکه مستلزم آن است که در این دو صورت خدای تعالی حالت نفسانی آن مغرور را عزت دانسته باشد، و عزت بودن این رذیله را امضاء فرموده باشد، در حالی که گفتیم: این حالت درونی که مورد بحث است، عزت حقیقی نیست، و اما اگر کلمه (بالاثم) را متعلق به العزة بدانیم، همانطور که دانستیم، دیگر این اشکال وارد نمی‏شود، چون آن حالت درونی را عزت ندانسته، بلکه عزت باثم شمرده است.

و اما اینکه در سوره ص آیه دوم فرموده: بل الذین کفروا فی عزة و شقاق کم اهلکنا من قبلهم من قرن فنادوا ولات حین مناص.

این تعبیر از باب نام‏گذاری و امضا نیست، و در این آیه حالت کفر و طغیان کفار را عزت نامیده، و عزت بودن آن را امضا نفرموده، چون کلمه عزت را نکره آورده، و آیه را با جمله: (کم اهلکنا) ختم نموده تا بفهماند عزت نامبرده عزتی صوری و ناپایدار بوده، نه عزت اصلی که به هیچ وجه از بین رفتنی نیست.

و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله...این آیه در مقابل آیه اول از آیات مورد بحث است، که آنجا هم می‏فرمود: (و من الناس)، و از این مقابله فهمیده می‏شود که وصف در این جمله نیز در مقابل وصف آن جمله است یعنی همانطور که مراد از جمله: و من الناس من یعجبک بیان این معنا است که در آن عصر و آن ایام مردی وجود داشته که به گناهان خود افتخار می‏کرده، و عزت می‏فروخته، و از خودش خوشش می‏آمده، و به ظاهر دم از صلاح می‏زده، در حالی که در دل نقشه دشمنی می‏کشیده، مردی بوده که از رفتارش چیزی جز فساد و هلاک عاید دین و انسانیت نمی‏شده.

همچنین از جمله: و من الناس من یشری نفسه...، نیز فهمیده می‏شود در آن روز مردی وجود داشته که جز به پروردگار خود نمی‏بالیده، و جز به دست آوردن رضای خدای تعالی هیچ هدفی را دنبال نمی‏کرده، مردی بوده که رفتارش امر دین و دنیا را اصلاح می‏کرده، و به وسیله او حق احقاق می‏شده، و عیش انسانها پاکیزه می‏شده، و بشر از برکات اسلام برخوردار می‏شد.

با این بیان ارتباط ذیل آیه با صدر آن به خوبی روشن می‏گردد، و معلوم می‏شود که چرا در ذیل آیه فرموده: و الله رؤف بالعباد، خدا نسبت به بندگان رؤوف است؟ چون وجود چنین فردی در میان انسانها خود رأفتی است از خدای سبحان به بندگانش آری اگر مردانی دارای این صفات بین مردم و در مقابل آن دسته دیگر از مردان منافق و مفسده‏جو وجود نداشتند، ارکان دین منهدم می‏شد، و در بنای صلاح رشاد سنگی روی سنگ قرار نمی‏گرفت.

اما خدای تعالی همواره آن باطل‏ها را به وسیله این حق‏ها از بین برده، و افساد دشمنان دین را به وسیله اصلاح اولیااش تلافی و تدارک می‏کند، همچنانکه خودش فرموده: و لو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بیع و صلوات و مساجد یذکر فیها اسم الله کثیرا، و نیز فرموده: (فان یکفر بها هؤلاء فقد وکلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین).

پس فسادی که در دین و دنیا راه پیدا می‏کند، از ناحیه عده‏ای از افراد است که جز خودپرستی هوای دیگری بر سر ندارند، و این فساد و شکافی که اینان در دین ایجاد می‏کنند جز باصلاح و اصلاح آن دسته دیگر که خود را به خدای سبحان فروخته و در دل جز به پروردگار خود نمی‏اندیشند پر نمی‏شود، و زمین و زمینیان به صلاح نمی‏گرایند، و خدای تعالی این معامله سودمند خود را در آیه شریفه: ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة، یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون، و عدا علیه حقا فی التوریة و الانجیل و القرآن، و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و این موضوع در آیات دیگری نیز خاطرنشان گردیده است.

 

بحث روایتی

در الدر المنثور از سدی روایت آورده در تفسیر آیه و من الناس من یعجبک قوله...گفته است: این آیه درباره أخنس بن شریق ثقفی، هم پیمان بنی زهره نازل شد، که وی در مدینه به خدمت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رسید، و عرضه داشت: آمده‏ام تا اسلام بیاورم، و خدا می‏داند که من در دعویم راستگویم، رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خوشش آمد، و بهمین جهت خدای تعالی فرمود: و یشهد الله علی ما فی قلبه.

أخنس از حضور رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بیرون شد و به زراعتی از مسلمانان و شترانی از ایشان برخورد زراعت را آتش زد، و شتران را پی کرد، و بدین جهت خدای سبحان فرمود: و اذا تولی سعی فی الارض....

و در مجمع از ابن عباس نقل کرده که گفت: این آیات سه‏گانه درباره همه ریاکاران نازل شده، که در ظاهر چیزهائی را اظهار می‏کنند که خلاف باطنشان است و صاحب مجمع اضافه کرده که این معنا از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت شده.

مؤلف: و لیکن این روایت با ظاهر آیات منطبق نیست.

و در بعضی از روایات ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) آمده: که آیات نازله درباره دشمنان ایشان نازل شده است.

و در مجمع از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در ذیل جمله: و یهلک الحرث و النسل فرموده: مراد از حرث در اینجا دین، و مراد از نسل انسان است.

مؤلف: بیان این روایت گذشت و این نیز روایت شده که مراد از حرث ذریه و زراعت هر دو است، و به هر حال مساله تطبیق آیه بر مصداق امری است آسان.

و در امالی شیخ از علی بن الحسین (علیهماالسلام‏) روایت آمده که در ذیل جمله: و من الناس من یشری نفسه...، فرموده: این جمله درباره علی (علیه‏السلام‏) نازل شده، که در شب هجرت در بستر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خوابید.

مؤلف: روایات از طرق شیعه و سنی بسیار آمده که آیه نامبرده درباره شب فراش نازل شده، که تفسیر برهان به پنج طریق آن را از ثعلبی و دیگران نقل کرده است.

و در الدر المنثور است که ابن مردویه از صهیب روایت کرده که گفت: وقتی می‏خواستم از مکه به سوی رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هجرت کنم قریش به من گفتند ای صهیب تو آن روز که به شهر ما آمدی دست خالی بودی، و حال که می‏خواهی کوچ کنی اموالت را هم می‏بری و این به خدا سوگند ممکن نیست، و هرگز نمی‏گذاریم آنها را با خود ببری، من به ایشان گفتم: آیا اگر اموالم را به شما واگذار کنم دست از من بر می‏دارید؟ گفتند: بله به ناچار اموالم را به طرفشان پرتاب کردم و آزاد شدم، و از مکه بیرون آمده به مدینه رسیدم، این خبر به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رسید، دو بار، فرمود: صهیب در معامله‏اش سود برد.

مؤلف: در المنثور این قصه را به چند طریق دیگر روایت کرده، که در بعضی از آنها آمده: آیه و من الناس من یشری...نیز در این قصه نازل شده، و در بعضی دیگر آمده آیه نامبرده درباره ابی ذر و صهیب نازل شده که هر دو جان خود را با مال خود خریدند، ولی ما در سابق هم گفتیم که آیه شریفه با این احتمال که شراء به معنای خریدن باشد نمی‏سازد، (بلکه شراء که در لغت هم به معنای خریدن است و هم فروختن.

در آیه شریفه به معنای فروختن است، و تنها با معامله علی (علیه‏السلام‏) در لیلة المبیت قابل انطباق است).

و در مجمع روایتی از علی (علیه‏السلام‏) نقل کرده که فرمود: مراد از این آیه کسی است که به خاطر امر به معروف و نهی از منکر کشته شود.

مؤلف: این بیان عموم آیه شریفه است پس منافات ندارد که شان نزول خاصی داشته باشد.

این آیات یعنی از جمله یا ایها الذین آمنوا تا جمله: الا ان نصر الله قریب هفت آیه کامل است، که راه تحفظ و نگهداری وحدت دینی در جامعه انسانی را بیان می‏کند، و آن این است که مسلمانان داخل در سلم شوند، و تنها آن سخنانی که قرآن تجویز کرده بگویند، و آن طریقه عملی را که قرآن نشان داده پیش گیرند، که وحدت دینی از بین نمی‏رود، و سعادت دو سرای انسانها رخت برنمی‏بندد، و هلاکت به سراغ هیچ قومی نمی‏رود، مگر به خاطر خارج شدن از سلم، و تصرف در آیات خدا، و جابجا کردن آنها، که در امت بنی اسرائیل و امتهای گذشته دیگر دیده شد، و به زودی نظیر آن هم در این امت جریان خواهد یافت.

ولی خدای تعالی این امت را وعده نصرت داده و فرموده: الا ان نصر الله قریب.

یا ایها الذین آمنوا ادخلوا فی السلم کافة کلمات سلم و اسلام و تسلیم هر سه به یک معنا است: و کلمه (کافه - همگی) مانند کلمه جمیعا تاکید را افاده می‏کند و چون خطاب به مؤمنین بود و مؤمنین مامور شده‏اند همگی داخل در سلم شوند پس در نتیجه امر در آیه مربوط به همگی و به یک یک افراد جامعه است، هم بر یک یک افراد واجب است و هم بر جمیع که در دین خدا چون و چرا نکنند، و تسلیم امر خدا و رسول او گردند.

و نیز از آنجائی که خطاب به خصوص مؤمنین شده، آن سلمی هم که به سویش دعوت کرده به معنای تسلیم در برابر خدا و رسول شدن است، و امری است متعلق به مجموع امت.

و به فرد فرد آنان، پس هم بر یک یک مؤمنین واجب است.

و هم بر مجموع آنان.

پس سلمی که بدان دعوت شده‏اند عبارت شد از تسلیم شدن برای خدا، بعد از ایمان به او.

پس بر مؤمنین واجب است امر را تسلیم خدا کنند، و برای خود صلاح دید و استبداد برأی قائل نباشند و به غیر آن طریقی که خدا و رسول بیان کرده‏اند طریقی دیگر اتخاذ ننمایند، که هیچ قومی هلاک نشد مگر به خاطر همینکه راه خدا را رها کرده، راه هوای نفس را پیمودند، راهی که هیچ دلیلی از ناحیه خدا بر آن نداشتند، و نیز حق حیات و سعادت جدی و حقیقی از هیچ قومی سلب نشد مگر به خاطر اینکه در اثر پیروی هوای نفس ایجاد اختلاف کردند.

از اینجا روشن می‏گردد که مراد از پیروی خطوات شیطان، پیروی او در تمامی دعوت‏های او به باطل نیست، بلکه منظور پیروی او است در دعوتهائی که به عنوان دین می‏کند، و باطلی را که أجنبی از دین است زینت داده و در لفافه زیبای دین می‏پیچد، و نام دین بر آن می‏گذارد، و انسانهای جاهل هم بدون دلیل آنرا می‏پذیرند، و علامت شیطانی بودن آن این است که خدا و رسول در ضمن تعالیم دینی خود نامی از آن نبرده باشند.

و از خصوصیات سیاق کلام و قیود آن این معنا نیز استفاده می‏شود، که خطوات شیطان تنها آن گامهائی از شیطان است، که در طریقه و روش پیروی شود.

و اگر فرض کنیم که این پیروی کننده مؤمن باشد - که طریقه او همان طریقه ایمان است لا جرم طریقه چنین مؤمنی طریقه شیطانی در ایمان است، و وقتی بر هر مؤمنی دخول در سلم واجب باشد، قهرا هر طریقی که بدون سلم طی کند خطوات شیطان و پیروی از آن پیروی از خطوات شیطان خواهد بود.

پس این آیه شریفه نظیر آیه: یا ایها الناس کلوا مما فی الارض حلالا طیبا، و لا تتبعوا خطوات الشیطان، انه لکم عدو مبین انما یامرکم بالسوء و الفحشاء، و ان تقولوا علی الله ما لا تعلمون خواهد بود.

و نیز نظیر آیه: یا ایها الذین آمنوا لا تتبعوا خطوات الشیطان و من یتبع خطوات الشیطان، فانه یامر بالفحشاء و المنکر.

و باز نظیر آیه: کلوا مما رزقکم الله و لا تتبعوا خطوات الشیطان: انه لکم عدو مبین می‏باشد و فرق میان این آیات و آیه مورد بحث این است که در آیه مورد بحث به خاطر کلمه (کافه) دعوت متوجه به جماعت شده، و در آیات نامبرده این خصوصیت، نیست پس آیه مورد بحث در معنای آیه: و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا و آیه: و ان هذا صراطی مستقیما، فاتبعوه، و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله است، که خطاب متوجه جامعه اسلام و مجموعه افراد شده.

و از آیه شریفه استفاده می‏شود که اسلام تمامی احکام و معارفی را که مورد حاجت بشر است و صلاح مردم را تامین می‏کند تکفل کرده است.

فان زللتم من بعد ما جائتکم البینات کلمه (زللتم) از ماده (ز - ل - ل) است و زلت به معنای لغزش و اشتباه است، و معنای آیه این است که حال که دستور دادیم همگی داخل در سلم شوید، اگر نشدید و به خطا رفتید، با اینکه زلت همان پیروی خطوات شیطان بود - پس بدانید که خدا عزیز و مقتدری است که در کارش از هیچ کس شکست نمی‏خورد، و حکیمی است که در قضائی که درباره شما می‏راند هرگز از حکمت خارج نمی‏شود، آنچه حکم می‏کند بر طبق حکمت است، و بعد از آنکه حکم کرد خودش هم ضامن اجرای آن است اجرا می‏کند بدون اینکه کسی بتواند از اجرای آن جلوگیری کند.

هل ینظرون الا ان یاتیهم الله فی ظلل من الغمام و الملائکة کلمه (ظلل) جمع (ظلة) است که به معنای سایبان است، و ظاهر آیه این است که کلمه (ملائکه) عطف باشد بر کلمه (الله) و در این آیه شریفه التفاتی از خطاب (فان زللتم) به غیبت (هل ینظرون) به کار رفته، و تازه خطاب را متوجه رسول خدا کرده، تا بفهماند از سخن گفتن با آنان اعراض دارد، چون حال آنان حال کسانی است که منتظر آمدن عذابی هستند که ما قضایش را رانده‏ایم، عذابی که مطابق پیروی خطوات شیطان باشد که آنان برای خود اختیار کرده‏اند، و در بین خود اختلاف و چند دستگی بوجود آوردند.

خلاصه منتظرند که عذاب خدا در ابرهائی سیاه بر آنان سایه افکند، و خدا قضای خود را از مسیری که خود آنان احتمالش را هم نمی‏دهند به کرسی بنشاند، و یا بگو حالشان حال کسی است که گمان می‏کنند خدا اعتنائی به شان آنان دارد، و از اینکه هلاک شوند پروا می‏کند، و الی الله ترجع الامور و با اینکه بازگشت همه امور به خدا است، دیگر از حکم و قضای خدا هیچ مقری ندارند.

پس سیاق حکم می‏کند به اینکه جمله: هل ینظرون...تهدید و وعیدی باشد که در آیه قبلی وعده‏اش را داده، و فرموده بود: فاعلموا ان الله عزیز حکیم.

این را هم باید دانست که از ضروریات کتاب و سنت است که خدای سبحان متصف به صفت اجسام نیست، و با اوصاف ممکنات اوصافی که مستلزم حدوث و فقر و حاجت و نقص است متصف نمی‏گردد، همچنانکه فرموده: لیس کمثله شی‏ء و نیز فرموده: و الله هو الغنی و نیز فرموده: الله خالق کل شی‏ء و آیاتی دیگر نظیر اینها، آیات محکمی که متشابهات قرآن به وسیله آن آیات معنا می‏شود.

پس هر چه از ظاهر آیات قرآن بر خلاف این آیات محکمه دیده شود مثلا صفات و افعالی را به خدا نسبت دهد، که متضمن حدوث است، باید به وسیله آیات محکم قرآن معنا شود، و معنائی از آنها گرفت که با صفات علیا و اسمای حسنای خدای تبارک و تعالی منافات نداشته باشد.

حال که این قاعده کلی را دانستی، می‏گوئیم: در قرآن هر جا نسبت آمدن و یا آوردن به خدا داد، مثلا فرمود: و جاء ربک و الملک صفا صفا و یا فرمود: فاتیهم الله من حیث لم یحتسبوا.

و یا فرمود: فاتی الله بنیانهم من القواعد در همه اینها معنائی منظور است که با ساحت قدس خدای تعالی و تقدس منافات ندارد، مانند احاطه و امثال آن، و لو اینکه بگوئیم از باب مجاز اینگونه تعبیرات شده است و بنابراین پس مراد از آوردن یا آمدن خدا در آیه مورد بحث همان احاطه به مردم برای راندن قضا در حق ایشان است.

علاوه بر اینکه ما در مواردی از کلام خدای تعالی می‏بینیم که وقتی می‏خواهد نسبتی از نسبتها و یا فعلی از افعال را از استقلال اسباب و وسائط سلب کند، گاهی آن نسبت و یا عمل را به خودش نسبت می‏دهد، و گاهی به امر خود نسبت می‏دهد، مثلا یک جا می‏فرماید: الله یتوفی الانفس و یک جا می‏فرماید: یتوفیکم ملک الموت و جائی دیگر می‏فرماید: توفته رسلنا.

و خلاصه مساله جان گرفتن را یک بار به خودش نسبت می‏دهد، و یک بار به ملائکه، آنگاه درباره ملائکه می‏فرماید: بامره یعملون و نیز یک جا می‏فرماید: ان ربک یقضی بینهم و نیز می‏فرماید: فاذا جاء امر الله قضی بینهم.

همچنانکه درباره آوردن عذاب در آیات مورد بحث فرموده: ان یاتیهم الله فی ظلل من الغمام....

و در جائی دیگر فرموده: هل ینظرون الا ان تاتیهم الملائکة او یاتی امر ربک.

و این خود باعث می‏شود که ما هر جا که اموری به خدا نسبت داده شده که با کبریائی خدا سازگار نیست بتوانیم کلمه (امر) را تقدیر گرفته، بگوئیم: منظور امر خدا است، نه خود خدا، مانند عبارت (جاء ربک)، و عبارت (و یاتیهم الله)، و بگوئیم منظور (جاء امر ربک) و (یاتیهم امر الله) است.

این است آن توجیهی که بحث ساده پیرامون اینگونه نسبت‏ها دست می‏دهد، و همه مفسرین نیز آن را پذیرفته‏اند ولی تدبر در کلام خدای تعالی معنائی لطیف‏تر از این دست می‏دهد.

توضیح اینکه امثال آیه: و الله هو الغنی و آیه: العزیز الوهاب و آیه: اعطی کل شی‏ء خلقه ثم هدی این معنا را افاده می‏کند که خدای تعالی آنچه را که از خلقت و شؤون و اطوارش می‏دهد خودش واجد آن است، و آنچه را می‏دهد و به آن جود می‏ورزد قطره‏هائی است از اقیانوسی که نزد خود دارد.

هر چند که برای فهم ما از جهت انسی که به ماده و احکام جسمانیت دارد دشوار است که تصور کند چگونه می‏توان اینگونه امور را از قید ماده و اوصاف حدوث جدا و مجرد کرد، تا نسبت دادنش به خدا محذور نداشته باشد.

آری آنچه باعث می‏شود، آمدن و آوردن و هر نسبت دیگری نظیر اینها را به خدا ندهیم، مساله نبودن نقص و حاجت در خداست، و اگر ما بتوانیم اینگونه نسبت‏ها را از معنای نقص و حاجت مجرد کنیم، نسبت نامبرده بی اشکال خواهد شد، بلکه باید گفت: چاره‏ای جز این تجرید نداریم، این معنا قابل انکار نیست که آنچه نام (چیز) بر آن صادق است از ناحیه خداست، پس باید بگوئیم: نسبت هر چیز به خدا نسبتی است که لایق به کبریائی و عظمت او باشد، (یعنی بگوئیم اگر همه اجسام از خداست نه به این معنا است که خود خدا هم جسم است، اگر آثار اجسام از او است، نه به این معنا است که خود او هم این اثر را دارد، اگر می‏آید بطوری است که محتاج پا و بدن باشد).

چون عمل (آمدن) در میان موجودات جسمانی عبارت است از اینکه جسمی مسافتی را که بین آن و بین جسمی دیگر است با حرکت قطع کند، و به آن نزدیک شود، و اگر ما این خصوصیت مادیت را از عمل آمدن مجرد کنیم، و در نتیجه صرف نزدیکی و رفع فاصله و حائل میان دو چیز که غرض نهائی از آمدن است باقی بماند، چنین آمدنی را می‏توانیم به خدا نسبت دهیم، و بطور حقیقت هم نسبت دهیم، نه بطور مجاز، پس آمدن خدا به سراغ کفار به معنای برطرف شدن موانع میان قضای خدا و میان آنان است، و این خود یکی از حقایق قرآنی است که بحث‏های برهانی نمی‏تواند به آن دست یابد، مگر آنکه توأم با امعان و تدبر باشد، و پیچ و خم‏هائی که در این راه است پشت سر گذاشته بتواند اثبات کند که حقیقت هستی و وجود اصیل حقیقتی دارای شدت و ضعف است.

و به هر حال آیه مورد بحث متضمن وعید و تهدیدی است که آیه قبل به آن اشاره دارد که می‏فرمود: ان الله عزیز حکیم و ممکن است تهدیدی باشد به عذابی که کفار در روز قیامت در پیش دارند، چون آیات مشابه آیه مورد بحث مانند آیه: هل ینظرون الا ان تاتیهم الملائکة او یاتی امر ربک ظهور در همین عذاب دارد.

و ممکن است تهدیدی باشد به حادثه‏ای که وقوعش در دنیا متوقع است، و این احتمال بعد از مراجعه به بعد از آیه و لکل امة رسول و آیه بعد از آیه: فاقم وجهک للدین حنیفا و نیز مراجعه به سوره انبیا و غیره در نظر قوت می‏گیرد، چون از این موارد استفاده می‏شود که آخرت آینده همین دنیا است، و ظهور تام هر حقیقتی است که در این دنیا است، و نیز ممکن است تهدیدی باشد به آینده‏ای که در انتظار آنان است چه در دنیا و چه در آخرت، و به هر حال جمله: فی ظلل من الغمام را باید به معنائی گرفت که مناسب با موردش باشد.

و قضی الامر و الی الله ترجع الامور از جمله و الی الله...به خوبی بر می‏آید که فاعل قضا هم خدای تعالی است و اگر نام خدای تعالی را نیاورد، و فرمود قضای امر رانده می‏شود، برای این بوده که مانند هر بزرگی دیگر اظهار عظمت و کبریا کند، که وقتی از وقوع احکامشان و صدور اوامرشان خبر می‏دهند نمی‏گویند ما چنین کردیم، بلکه می‏گویند چنین و چنان شد، و اینگونه تعبیرها در قرآن کریم بسیار است.

 

بحث روایتی

در تفسیر آیه یا ایها الناس کلوا مما فی الارض حلالا طیبا...، عده‏ای از روایات نقل کردیم که معنائی را که ما برای پیروی گامهای شیطان کردیم تایید می‏کرد، بدانجا مراجعه شود.

و در بعضی از روایات آمده که سلم عبارت است از ولایت، و معلوم است که این روایت می‏خواهد یکی از مصادیق سلم را ذکر کند، که مکرر نظایر این تطبیق گذشت.

و در توحید و معانی از حضرت رضا (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در تفسیر آیه: هل ینظرون الا ان یاتیهم الله فی ظلل من الغمام فرمود: آیه شریفه اینطور نازل شده: هل ینظرون الا ان یاتیهم الله بالملائکة فی ظلل من الغمام یعنی آیا منتظر جز این هستند که خدا ملائکه را با ابرهائی سیاه بفرستد و درباره آیه شریفه: و جاء ربک و الملک صفا صفا فرمود: خدای عزوجل متصف به آمدن و رفتن نمی‏شود او متعالی از این است که جابجا شود، پس منظور از آیه شریفه آمدن امر خداست، و تقدیر آن (و جاء امر ربک) است.

مؤلف: منظور امام رضا (علیه‏السلام‏) این است که مراد آیه چنین است، نه اینکه آیه در اصل به این صورت نازل شده.

و این معنائی که امام برای آیه شریفه کرده، عینا همان معنائی است که به نظر ما قریب آمد، که منظور از آمدن خدا آمدن امر خداست، چون ملائکه هر چه می‏کند و هر وقت نازل می‏شود به امر خدا می‏کند و نازل می‏شود، همچنانکه آیه: بل عباد مکرمون لا یسبقونه بالقول و هم بامره یعملون.

و درباره نزولشان فرموده: ینزل الملائکة بالروح من امره.

البته در این میان معنای دیگری هست که بعضی از مفسرین آن را احتمال داده‏اند و آن این است که استفهام در آیه انکاری باشد، و بخواهد تمام جمله را انکار کند، نه تنها مدخول خود را انکار کند.

بنابراین احتمال معنای آیه چنین می‏شود: این کفار منتظر همین هستند که امری محال محقق شود، و آن این است که خدا سوار بر ابرهائی سیاه به سراغشان آید، همانطور که یک جسم به نزدیک جسمی دیگر می‏آید، و نیز انتظار دارند ملائکه نزدشان آید، امر و نهیشان کند، و حال آنکه چنین چیزی محال است، پس آیه شریفه بطور کنایه محال بودن این توقع را افاده می‏کند، که کفار با پند و نصیحت به راه بیایند.

لیکن این توجیه با اینکه گفتیم آیات همه در یک سیاقند نمی‏سازد، چون لازمه وحدت سیاق این است که کلام متوجه به مؤمنین باشد، و مؤمنین چنین وضعی ندارند که به راه آمدنشان به وسیله نصیحت محال باشد، بلکه مؤمنین در راه هستند.

علاوه بر اینکه اگر سیاق کلام برای افاده این معنا بود خالی از رد بر کفار نمی‏بود، همچنانکه عادت قرآن در أمثال این مقامات این است که گفتار طرف را رد می‏کند، مانند آیه: و قال الذین لا یرجون لقائنا: لولا انزل علینا الملائکة؟ او نری ربنا؟ لقد استکبروا فی انفسهم و عتوا عتوا کبیرا و قالوا اتخذ الرحمن ولدا سبحانه.

از این هم که بگذریم اگر منظور از آیه مورد بحث چنین معنائی بود، دیگر جا نداشت جمله: فی ظلل من الغمام را اضافه کند، و همچنین در بقیه کلمات هیچ نکته روشنی به چشم نمی‏خورد، و کافی بود بفرماید: هل ینظرون الا ان یاتیهم الله.

 

بحث روایتی دیگر

باید دانست که در روایات ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏):

1 - این آیه شریفه به روز قیامت تفسیر شده، چنانکه عیاشی در تفسیر خود از امام باقر (علیه‏السلام‏) این روایت را آورده.

2 - و نیز بروز رجعت هم تفسیر شده، که مرحوم صدوق روایت آن را از امام صادق (علیه‏السلام‏) نقل کرده.

3 - و به ظهور مهدی (علیه‏السلام‏) نیز تفسیر شده و عیاشی روایتش را در تفسیر خود به دو طریق از امام باقر (علیه‏السلام‏) آورده.

و نظایر اینگونه روایات بسیار است، که اگر بخواهی کتب حدیث را صفحه به صفحه ببینی، خواهی دید که روایات بسیار زیادی از ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) در تفسیر بسیاری از آیات آمده، که یا فرموده‏اند: مربوط به قیامت است، و یا فرموده‏اند: مربوط به رجعت است، و یا فرموده‏اند: مربوط به ظهور مهدی (علیه‏السلام‏)، و این نیست مگر به خاطر وحدت و سنخیتی که در این سه معنا هست.

و مردم چون هیچ بحثی پیرامون حقیقت روز قیامت نکرده‏اند، و زحمت این تحقیق را بخود نداده، و در نتیجه نفهمیده‏اند که قرآن کریم درباره این روز عظیم چه فرموده، لذا درباره این روایات دچار اختلاف شده‏اند، بعضی به کلی آنها را با اینکه صدها روایت است، و شاید از پانصد روایت که در ابواب مختلف نقل شده تجاوز کند طرح کرده‏اند، و بعضی دیگر دست به تاویل و توجیه آنها زده‏اند، با اینکه ظهور آنها روشن است، و بلکه بعضی از آنها صریح در مفاد است، و بعضی دیگر که حد متوسط و راه میانه را رفته‏اند تنها به نقل آنها اکتفا نموده، از بحث پیرامون آنها خودداری نموده‏اند.

فرقه‏های اسلامی غیر شیعه که عامه مسلمین را تشکیل می‏دهد، هر چند ظهور مهدی (علیه‏السلام‏) را قبول دارند، و روایاتش را به طرق متواتر از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نقل کرده‏اند ولیکن مساله رجعت را انکار نموده، آن را از مختصات شیعه دانسته‏اند، و چه بسا بعضی از کسانی که شیعه زاده‏اند، و اسما خود را شیعه می‏شمارند، در این اعصار پیدا شده‏اند که می‏گویند: روایات شیعه از احادیث دروغی است که دست یهود و یا کفاری که تظاهر به اسلام می‏کردند، مانند عبدالله سبا و یارانش آنها را داخل در احادیث ما کرده‏اند.

و بعضی دیگر در مقام ابطال رجعت از راه دلیل عقلی وارد شده و بطور خلاصه گفته‏اند: (مرگ امری است که با در نظر گرفتن عنایت پروردگار هرگز بر هیچ زنده‏ای عارض نمی‏شود مگر بعد از آنکه آن موجود زنده به حد کمال رسیده باشد، و زندگیش کامل شده، آنچه در قوه داشته به فعلیت رسیده باشد، و چنین موجودی که تمامی کمالات بالقوه‏اش فعلیت یافته، اگر بعد از مردن به دنیا برگردد، در حقیقت دوباره به حالت قوه و استعداد برگشته است، و اینکه چیزی که فعلیت یافته برگردد و بالقوه شود امری است محال، مگر اینکه مخبری صادق که یا خود خداست و یا خلیفه‏ای از خلفای او، از چنین برگشتی خبر دهند، همچنانکه در داستان‏های موسی، و عیسی، و ابراهیم (علیهماالسلام‏) و داستانهائی از دیگران چنین خبرهائی آمده، ولی نه از خدا، و نه از یکی از خلفای او خبر معتبری نیامده که دلالت بر رجعت داشته باشد، و روایاتی که قائلین به رجعت به آن تمسک می‏کنند تمام نیست، آنگاه شروع کرده‏اند به تضعیف روایات، و یکی یکی را رد کرده‏اند، نه صحیحی باقی گذاشتند و نه سقیمی.

خوب توجه کن که این بیچاره نفهمیده که اگر دلیلش درست باشد، و راستی دلیل عقلی باشد صدر دلیلش ذیل آن را باطل می‏کند، چون اگر چیزی محال ذاتی شد، دیگر استثنا بر نمی‏دارد، که با خبر دادن مخبر صادق از محال بودن برگشته، و ممکن شود، بلکه مخبر هر که باشد وقتی از وقوع امری محال خبر می‏دهد، باید فورا صادق بودنش را تخطئه کرد، و به فرضی که نتوانیم در صادق بودنش شک کنیم، ناگزیر باید خبرش را تاویل کنیم، و معنائی به آن بدهیم، که ممکن باشد، مثل اینکه اگر خبر داد که عدد یک نصف عدد دو نیست، و یا خبر داد که تمامی خبرهای صادق در عین صادق بودن کاذب است، که گفتیم اگر بتوانیم در راستگوئی این مخبر تشکیک می‏کنیم، و اگر نتوانستیم ناگزیر کلامش را توجیه می‏کنیم، بطوریکه از محال بودن در آید.

و اما اینکه گفت: چیزی که از قوه به فعلیت در آمده، دیگر محال است بالقوه شود، مطلبی است صحیح، و لیکن قبول نداریم که مساله مورد بحث ما از این باب باشد، برای اینکه مورد فرض او با مورد فرض ما مختلف است، مورد فرض او کسی است که عمر طبیعی خود را کرده، و به مرگ طبیعی از دنیا رفته باشد، که برگشتن او به دنیا مستلزم آن امر محال است، و اما مرگ اخترامی که عاملی غیر طبیعی از قبیل قتل و یا مرض باعث آن شود برگشتن انسان بعد از چنین مرگی به دنیا مستلزم هیچ محذور و اشکالی نیست، چون ممکن است انسان بعد از آنکه به مرگ غیر طبیعی از دنیا رفته در زمانی دیگر مستعد کمالی شود، که در زمانی غیر از زمان زندگیش موجود و فراهم باشد، و بعد از مردن دوباره زنده شود تا آن کمال را بدست آورد.

و یا ممکن است اصل استعدادش مشروط باشد به اینکه مقداری در برزخ زندگی کرده باشد، چنین کسی بعد از مردن و دیدن برزخ دارای آن استعداد می‏شود، و دوباره به دنیا بر می‏گردد، که آن کمال را به دست آورد، که در هر یک از این دو فرض مساله رجعت و برگشتن به دنیا جایز است، و مستلزم محذور محال نیست، این گفتاری خلاصه و فشرده بود، درباره مساله رجعت، و تمام حرف‏های آن موکول است به مقامی دیگر.

و اما اینکه در یک یک روایات مناقشه کرده، و آنها را ضعیف شمرده، در پاسخش می‏گوئیم: هر چند هر یک از روایت‏ها روایت واحد است، و لیکن روایات ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) نسبت به اصل رجعت متواتر است، به حدی که مخالفین مساله رجعت از همان صدر اول این مساله را از مسلمات و مختصات شیعه دانسته‏اند، و تواتر با مناقشه و خدشه در تک تک احادیث باطل نمی‏شود، علاوه بر اینکه تعدادی از آیات قرآنی و روایات که در باب رجعت وارد شده دلالتش تام و قابل اعتماد است، که ان شاء الله به زودی در موردی مناسب متعرض آنها می‏شویم، مانند آیه: و یوم نحشر من کل امة فوجا ممن یکذب بایاتنا و آیات دیگر.

علاوه بر اینکه آیات دیگری از قرآن دلالت اجمالی بر وقوع رجعت دارد مانند آیه: ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما یاتکم مثل الذین خلوا من قبلکم که می‏فهماند آنچه در امت‏های گذشته رخ داده، در این امت نیز رخ خواهد داد، و یکی از آن وقایع مساله رجعت و زنده شدن مردگانی است که در زمان ابراهیم و موسی و عیسی و عزیر و ارمیا و غیر ایشان اتفاق افتاده، باید در این امت نیز اتفاق بیفتد.

همچنانکه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم کلامی دارند که بطور اجمال می‏فهماند آنچه در امت‏های سابق اتفاق افتاده در این امت نیز اتفاق خواهد افتاد، و آن این است که فرمود: به آن خدائی که جانم به دست اوست، که شما مسلمانان با هر سنتی که در امت‏های گذشته جریان داشته روبرو خواهید شد، و آنچه در آن امت‏ها جریان یافته مو به مو در این امت جریان خواهد یافت، بطوریکه نه شما از آن سنت‏ها منحرف می‏شوید، و نه آن سنت‏ها که در بنی اسرائیل بود شما را نادیده می‏گیرد.

از اینهم که بگذریم این قضایائی که ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) خبر داده‏اند جزء ملاحم و اخبار غیبی مربوط به آخر الزمان است، و راویانی آنها را آورده‏اند که مربوطند به قرن‏ها قبل از این، و کتبشان از زمان تالیف تاکنون محفوظ مانده، و نسخه آنها دست نخورده، و ما تاکنون به چشم خود دیده‏ایم پاره‏ای از آنچه آن حضرات پیشگوئی کردند بدون کم و زیاد به وقوع پیوست، قهرا باید نسبت به بقیه آنها نیز اعتماد کنیم، و به صحت همه آنها ایمان داشته باشیم.

حال به آغاز سخن برگردیم، که می‏گفتیم: یک آیه گاهی تفسیر می‏شود به روز قیامت، و گاهی به رجعت، و گاهی به روزگار ظهور مهدی (علیه‏السلام‏)، اینک می‏گوئیم: آنچه از کلام خدای تعالی درباره قیامت و اوصاف آن به دست می‏آید، این است که قیامت روزی است که هیچ سببی از اسباب، و هیچ کاری و شغلی از خدای سبحان پوشیده نیست، روزی است که تمامی اوهام از بین می‏رود، و آیات خدا در کمال ظهور ظاهر می‏شود، و در سراسر آیات قرآنی و روایات هیچ دلیلی به چشم نمی‏خورد که دلالت کند بر اینکه در آن روز عالم جسمانی به کلی از بین می‏رود، بلکه بر عکس ادله‏ای به چشم می‏خورد که بر خلاف این معنا دلالت دارد، چیزی که هست این معنا استفاده می‏شود که در آن روز بشر یعنی این نسلی که خدای تعالی از یک مرد و زن به نام آدم و همسرش پدید آورده قبل از قیامت از روی زمین منقرض می‏شود.

و خلاصه میان نشاه دنیا و نشاه قیامت مزاحمت و مناقضتی نیست تا وقتی قیامت بیاید دنیا به کلی از بین برود، همچنانکه میان برزخ که هم اکنون اموات در آن عالمند، با عالم دنیا مزاحمتی نیست و دنیا هم مزاحمتی با آن عالم ندارد، همچنانکه از آیه: تالله لقد ارسلنا الی امم من قبلک فزین لهم الشیطان اعمالهم فهو ولیهم الیوم، و لهم عذاب الیم.

این نبودن مزاحمت، استفاده می‏شود.

این حقیقت روز قیامت است، روزی که مردم برای رب العالمین بپا می‏خیزند روزی که همه اسرارشان آشکار می‏شود، چیزی از ایشان بر خدا پوشیده نمی‏ماند، و بهمین جهت است که گاهی از روز مرگ به روز قیامت تعبیر می‏شود چون روز مرگ هم روزی است که پرده‏ها از روی اسباب برای میت کنار می‏رود، همچنانکه از علی (علیه‏السلام‏) روایت شده که فرمود: (من مات قامت قیامته، هر کس بمیرد قیامتش بر پا می‏شود) که ان شاء الله بیان همه اینگونه روایات خواهد آمد.

و روایاتی که رجعت را اثبات می‏کند هر چند آحاد آن با یکدیگر اختلاف دارند، الا اینکه با همه کثرتش (که در سابق گفتیم متجاوز از پانصد حدیث است) در یک جهت اتحاد دارند، و آن یک جهت این است که سیر نظام دنیوی متوجه به سوی روزی است که در آن روز آیات خدا به تمام معنای ظهور ظاهر می‏شود، روزی که در آن روز دیگر خدای سبحان نافرمانی نمی‏شود، بلکه به خلوص عبادت می‏شود، عبادتی که مشوب و آمیخته با هوای نفس نیست، عبادتی که شیطان و اغوایش هیچ سهمی در آن ندارد، روزی که بعضی از اموات که در خوبی و یا بدی برجسته بودند، یا ولی خدا بودند، و یا دشمن خدا، دوباره به دنیا بر می‏گردند تا میان حق و باطل حکم شود.

و این معنا به ما می‏فهماند روز رجعت خود یکی از مراتب روز قیامت است، هر چند که از نظر ظهور به روز قیامت نمی‏رسد، چون در روز رجعت باز شر و فساد تا اندازه‏ای امکان دارد، به خلاف روز قیامت که دیگر اثری از شر و فساد نمی‏ماند و باز بهمین جهت روز ظهور مهدی (علیه‏السلام‏) هم معلق به روز رجعت شده است چون در آن روز هم حق به تمام معنا ظاهر می‏شود، هر چند که باز ظهور حق در آن روز کمتر از ظهور در روز رجعت است.

و از ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) نیز روایت شده که فرموده‏اند ایام خدا سه روز است، روز ظهور مهدی (علیه‏السلام‏) و روز برگشت، و روز قیامت، و در بعضی از روایات آمده: ایام خدا سه روز است، روز مرگ و روز برگشت و روز قیامت.

و این معنا یعنی اتحاد این سه روز بر حسب حقیقت، و اختلاف آنها از نظر مراتب ظهور باعث شده که در تفسیر ائمه (علیهم‏السلام‏) بعضی آیات گاهی به روز قیامت، و گاهی به روز رجعت، و گاهی به روز ظهور مهدی تفسیر شود، و در سابق هم گذشت که گفتیم چنین روزی فی نفسه ممکن است، بلکه واقع هم هست، و منکر آن هیچ دلیلی بر نفی آن ندارد.

 

گلالتماس دعاگل

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠