تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات220تا224)

تفسیر آیات220تا224سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

ترجمه آیات

 

 

هم درباره دنیا تفکر کنید و هم درباره آخرت و از تو مساله ایتام را می‏پرسند بگو اصلاح امور آنان بهتر است از رها کردن آنان از ترس اینکه مبادا از مال آنان بطرف شما آید و اگر با آنان اختلاف کنید برادران شمایند و خدا مفسد شما را از مصلحتان می‏شناسد و اگر خدا می‏خواست شما را به مشقت می‏انداخت (220).

با زنان مشرک ازدواج مکنید تا ایمان آورند و یک کنیز با ایمان بهتر است از خانمی مشرک هر چند آن خانم مورد شگفت و خوشایندتان باشد و با مردان مشرک ازدواج مکنید تا ایمان آورند که یک برده مؤمن از آقائی مشرک بهتر است هر چند که مورد شگفت و خوشایند شما باشد آری مشرکین شما را به سوی آتش دعوت می‏کنند و خدا به سوی جنت و مغفرتی به اذن خود می‏خواند و آیات خود را برای مردم بیان می‏کند تا شاید متذکر شوند (221).

از تو از مساله حیض می‏پرسند بگو آن آزاری است برای زنان پس باید که از زنان در حال حیض کناره گیری کنید و با ایشان نزدیکی جنسی ننمائید تا وقتی که پاک شوند پس همینکه غسل کردند می‏توانید آنطور که خدا دستورتان داده با ایشان نزدیکی کنید که خدا مردم تائب را دوست می‏دارد و آنهائی را هم که در پی پاک شدن هستند دوست می‏دارد (222).

زنان شما کشتزار شمایند از هر طرف خواستید به کشتزار خود درآئید و در صدد پدید آوردن یادگاری و نسلی برای خود برآئید و از خدا پروا کنید و بدانید که شما او را دیدار خواهید کرد و مؤمنین را بشارت ده (223).

 خدا را در معرض سوگندهای خود قرار ندهید و سوگند او را مانع از پرهیزکار بودن و اصلاح بین مردم نسازید که خدا شنوا و دانا است (224).

 

تفسیر آیات

 

و یسئلونک عن الیتامی، قل اصلاح لهم خیر این آیه شریفه اشعار بلکه دلالت دارد بر نوعی تخفیف و تسهیل، چون اول اجازه خلط و آمیزش با ایتام را می‏دهد، بعدا می‏فرماید و اگر خدا خواست کمکتان می‏کند، و از این تعبیر معلوم می‏شود که مسلمانان قبلا تشدیدی از خدا نسبت به امر ایتام شنیده بودند، که مایه تشویش و اضطراب دلهاشان می‏شده، و همین اضطراب وادارشان کرده که از امر ایتام سؤال کنند، و واقع هم همینطور بوده، چون آیاتی شدید اللحن در امر ایتام نازل شده بود، مانند آیه: ان الذین یاکلون اموال الیتامی ظلما، انما یاکلون فی بطونهم نارا، و سیصلون سعیرا و آیه:  و آتوا الیتامی اموالهم، و لا تتبدلوا الخبیث بالطیب، و لا تاکلوا اموالهم الی اموالکم، انه کان حوبا کبیرا.

که در اولی خوردن مال یتیم را خوردن آتش، و در دومی خوردن خبیث و جرمی کبیر خوانده.

پس از ظاهر امر چنین بر می‏آید که آیه مورد بحث بعد از آیات سوره نساء نازل شده، و با این معنا آن روایاتی که در شان نزول آیه وارد شده...

بقیه در ادامه ی مطلب...

 


ادامه ی مطلب...

 و به زودی از نظر خواننده می‏گذرد، تایید می‏شود و در جمله: قل اصلاح لهم خیر...، از آنجا که کلمه (اصلاح) نکره و بدون الف و لام آمده، دلالت دارد بر اینکه آنچه مرضی خداست نوع خاصی از اصلاح است، نه هر اصلاحی، هر چند که اصلاح ظاهری باشد، پس باید گفت نکره آمدن اصلاح برای افاده تنوع است و در نتیجه مراد از صلاح اصلاح حقیقی است، نه صوری و جمله ذیل آیه هم که می‏فرماید: و الله یعلم المفسد من المصلح...، به این نکته اشعار دارد.

و ان تخالطوهم فاخوانکم این جمله به مساواتی اشاره می‏کند که خدای تعالی در میان تمامی مؤمنین برقرار کرده می‏خواهد، تمامی صفات و تعیناتی که باعث امتیاز یک طبقه از طبقه دیگر است، و ریشه بروز همه انواع فساد در میان مردم می‏شود مثلا این آن دیگری را برده خود می‏کند، و آن این دیگری را به استضعاف می‏کشد، و ذلیل خود نموده به او بزرگی می‏فروشد، و نیز باعث انواع ظلم‏ها و تجاوزات می‏شود لغو شده اعلام کند، آری با این اعلام برادری است که موازنه و هم سنگی میان دو طبقه مردم میان یتیم ضعیف و ولی قوی، میان توانگر میلیونر و فقیر خاکسترنشین، و همچنین میان هر ناقص و تامی بر قرار می‏شود، همچنانکه در جای دیگر هم فرمود: انما المؤمنون اخوة.

پس معلوم می‏شود آیه شریفه آن مخالطه با یتیم را تجویز می‏کند که مخالطه برادرانه باشد، مخالطه دو برادر که در حقوق اجتماعی بین مردم برابرند آنچه از مالش برداشته می‏شود، مانند و برابر همان مالی است که به او می‏دهند پس آیه مورد بحث مقابل آیه: و آتوا الیتامی اموالهم، و لا تتبدلوا الخبیث بالطیب، و لا تاکلوا اموالهم الی اموالکم انه کان حوبا کبیرا قرار دارد، و این محاذات یکی از شواهدی است بر اینکه در آیه مورد بحث نوعی تخفیف و تسهیل داده شده، همچنانکه ذیل آیه نیز بر آن دلالت کرد و نیز جمله: و الله یعلم المفسد من المصلح هم تا حدی بر آن دلالت داشت.

پس معنای آیه چنین است که آمیزش با ایتام اگر ضروری شد جایز است (و این همان تخفیف نامبرده است)، ولی باید نظیر مخالطت دو برادر باشد یعنی با تساوی حقوق باشد، آن وقت است که دیگر جای ترس و دلواپسی نیست، چون این عمل اگر به فرض، اصلاح باشد، آنهم اصلاح حقیقی نه صوری، عمل خیری است، و حقیقت امر هم بر خدا پوشیده نیست، تا بترسید مبادا صرفا به خاطر اینکه مخالطت کرده‏اید از شما مؤاخذه کند، نه خدای سبحان مفسد را از مصلح تمیز می‏دهد.

و الله یعلم المفسد من المصلح...کلمه (یعلم) نسبت به کلمه (مفسد) که مفعول آن است بدون واسطه عمل کرده، ولی کلمه (مصلح) را با حرف (من) مفعول خود کرده، و این گویا بدین جهت است که کلمه (یعلم) در اینجا متضمن معنای تمیز است، و کلمه (عنت) به معنای کلفت و مشقت است.

 

بحث روایتی

در کافی از علی بن یقطین روایت کرده که گفت: مهدی عباسی از ابی الحسن موسی بن جعفر (علیه‏السلام‏) از شراب پرسید، آیا در کتاب خدا حرام است یا خیر؟ چونکه مردم منهی بودن آنرا می‏دانند ولی حرمتش را نمی‏دانند.

حضرت فرمود بلکه حرام است، پرسید در کجای قرآن تحریم شده‏ای ابا الحسن؟ فرمود: در آیه: انما حرم ربی الفواحش ما ظهر منها و ما بطن، و الاثم و البغی بغیر الحق، آنگاه امام پس از چند کلمه فرمود: اما اثم عینا همان خمر است، برای اینکه در جای دیگر فرموده: یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما اثم کبیر، و منافع للناس، و اثمهما اکبر من نفعهما پس به حکم این آیه خمر و میسر در کتاب خدا اثم است و اثم آن دو از منفعتی که ممکن است داشته باشد بیشتر است همچنانکه خدا فرمود، مهدی گفت: ای علی بن یقطین این فتوائی است هاشمی گفتم: درست است، یا امیرالمؤمنین، حمد خدای را که این علم را از شما اهل بیت بیرون نکرد می‏گوید: به خدا سوگند مهدی بدون درنگ گفت: تو درست می‏گوئی ای رافضی.

مؤلف: در سابق بیانی که معنای این روایت را روشن کند گذشت.

و باز در کافی از ابی بصیر از یکی از دو امام صادق و باقر (علیهماالسلام‏) روایت کرده که فرمود خدای تعالی برای معصیت خانه‏ای و صندوقی قرار داده، و برای آن دری درست کرده، و آن در را قفل کرده، و برای آن قفل کلیدی هست، و آن شراب است.

و نیز در همان کتاب از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: شراب سر منشا تمامی گناهان است.

و باز در آن کتاب از اسماعیل روایت کرده که گفت: امام باقر (علیه‏السلام‏) به طرف مسجد الحرام آمد، جمعی از قریش به وی نگریسته و گفتند: این معبود اهل عراق است، بعضی از خود آنان گفت: خوب است کسی را بفرستیم نزدش، جوانی را فرستادند، جوان پرسید: عمو جان از همه گناهان کبیره بزرگتر چیست؟ فرمود: شرب خمر.

و نیز از ابی البلاد از یکی از آن دو بزرگوار روایت کرده که فرمود: خدای تعالی به هیچ گناهی بزرگتر از شرب مسکر نافرمانی نشده، چون این مست است که ندانسته هم نماز واجب را ترک می‏کند، و هم به مادر و دختر و خواهر خود می‏پرد.

و در احتجاج آمده که زندیقی از امام صادق (علیه‏السلام‏) پرسید: یا اباعبدالله چرا خدا شراب را که هیچ لذتی لذیذتر از آن نیست حرام کرد؟ فرمود: بدین جهت حرام کرد که ام الخبائث، و منشا تمامی شرور است ساعتی بر شارب خمر می‏گذرد که در آن ساعت عقلش از کفش رفته، نه پروردگار خود را می‏شناسد و نه از هیچ معصیتی پروا دارد (تا آخر حدیث).

مؤلف: این روایات یکدیگر را تفسیر می‏کنند، و تجربه و حساب عقل هم مساعد آنها است.

و در کافی از جابر از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در مساله خمر ده نفر را لعنت کرد

1 - آنکه درخت خرما و یا انگور و یا چیز دیگر را به منظور شراب می‏کارد

2 - آنکه باغبانیش می‏کند

3 - آنکه آنرا می‏فشارد

4 - آنکه می‏نوشد

5 - آنکه ساقی شراب می‏شود

6 - آنکه شراب را بار می‏کند

7 - آنکه بار شراب را برایش می‏برند

8 - آنکه آنرا می‏فروشد

9 - آنکه شراب را می‏خرد

10 - آنکه پول شراب را می‏خورد.

و نیز در کافی و محاسن از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: ملعون و باز ملعون است، کسی که کنار سفره‏ای بنشیند که در آن سفره شراب نوشیده می‏شود.

مؤلف: آیه شریفه و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان مؤید این دو روایت است.

و در خصال به سند خود از ابی امامه روایت کرده که گفت: رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: چهار طایفه‏اند که خدا در قیامت نظری به آنان نمی‏افکند (یعنی رحمتش را شامل حال آنان نمی‏کند) 1 - عاق 2 - کسی که زیاد منت می‏گذارد 3 - کسی که قضا و قدر را تکذیب می‏کند 4 - کسی که بر شرب خمر عادت کرده است.

و در امالی ابن الشیخ به سند خود از امام صادق (علیه‏السلام‏) از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روایت آمده که فرمود: پروردگارم جل جلاله سوگند خورده که هیچ بنده‏ای از بندگانم در دنیا شراب ننوشد، مگر آنکه در قیامت به همان مقدار که نوشیده از حمیم دوزخ به او می‏چشانم، حال چه اینکه اهل عذاب باشد و یا آمرزیده باشد آنگاه فرمود: روز قیامت شارب الخمر با روی سیاه و چشمانی کبود محشور می‏شود در حالی که گونه‏اش کج و معوج است، آب از دهانش ریزان، و زبانش از پشت سرش آویزان است.

و در تفسیر قمی از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: این معنا بر خدا حق و سزاوار است، که به شارب الخمر بنوشاند آن آبی را که از فرج زنان فاحشه می‏ریزد و در آن روز آن آب عبارت است از صدید، و صدید چرک و خون غلیظ و درهمی است که حرارتش و بوی گندش اهل دوزخ را عذاب می‏دهد.

مؤلف: شاید بتوان گفت که آیه: ان شجرة الزقوم طعام الاثیم کالمهل یغلی فی البطون، کغلی الحمیم، خذوه فاعتلوه الی سواء الجحیم ثم صبوا فوق راسه من عذاب الحمیم، ذق انک انت العزیز الکریم.

این روایات را تایید می‏کند، چون می‏فرماید: (به درستی درخت زقوم طعام گنه‏کار است که چون مس مذاب در درون دلها می‏جوشد، فرمان می‏رسد: بگیرید او را و تا وسط دوزخ ببرید، و سپس از بالای سرش عذاب حمیم بریزید، (و به او بگوئید) بچش این را که تو همان دردانه‏ای بودی که برای خود احترامی قائل بودی) و در همه معانی گذشته روایات بسیاری دیگر هست.

و در کافی از وشاء از ابی الحسن (علیه‏السلام‏) روایت آورده که گفت: من از آن جناب شنیدم می‏فرمود: میسر قمار است.

مؤلف: روایات در این معنا بسیار زیاد است، بطوریکه هیچ شکی در آن نیست.

و در الدر المنثور در تفسیر آیه و یسئلونک ما ذا ینفقون...از ابن عباس روایت آورده که گفت: چند نفر از صحابه بعد از آنکه مامور شدند در راه خدا انفاق کنند، نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شدند، و عرضه داشتند ما نفهمیدیم این نفقه‏ای که مامور شده‏ایم از اموالمان در راه خدا بدهیم چیست؟ بفرما چه باید بدهیم، خدای تعالی این آیه را نازل کرد: و یسئلونک ما ذا ینفقون قل العفو، و قبل از این آیه مسلمانان آنقدر انفاق می‏کردند که حتی مختصری که صدقه دهند و مالی که غذائی برای خود فراهم کنند برایشان نمی‏ماند.

و نیز در الدر المنثور است که از یحیی روایت شده که گفت: من شنیدم معاذ بن جبل، و ثعلبه نزد رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شدند و پرسیدند: یا رسول الله ما برده‏دار و زن و بچه‏دار هستیم، بفرما از اموال خود چه مقدار انفاق کنیم؟ خدای تعالی این آیه را نازل کرد که: و یسئلونک ما ذا ینفقون قل العفو.

و در کافی و تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آمده که فرمود: عفو به معنای حد متوسط است.

و در تفسیر عیاشی از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: عفو یعنی مقدار کفایت، و در روایتی که از ابی بصیر نقل کرده فرموده عفو، به معنای میانه‏روی است.

و نیز در آن کتاب در ذیل آیه: الذین اذا انفقوا لم یسرفوا، و لم یقتروا، و کان بین ذلک قواما از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: وقتی آن صحیح نبود، و این هم صحیح نبود، قهرا حد وسط صحیح است.

و در مجمع البیان از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: عفو آن مقداری است که از قوت سال زیاد بیاید.

مؤلف: روایات همه با هم متوافقند، و روایت اخیر از قبیل بیان مصداق است، و روایات در فضل صدقه و کیفیت و مورد و کمیت آن از حد شمار بیرون است که ان شاء الله بعضی از آنها در موارد مناسب خواهد آمد.

و در تفسیر قمی در ذیل آیه: و یسئلونک عن الیتامی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود بعد از آنکه آیه: ان الذین یاکلون اموال الیتامی ظلما، انما یاکلون فی بطونهم نارا، و سیصلون سعیرا نازل شد، هر کس یتیمی در خانه داشت از خانه بیرون کرد، و از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پرسیدند جز این چه می‏توانستیم بکنیم؟ در پاسخ، این آیه نازل شد: یسئلونک عن الیتامی قل اصلاح لهم خیر، و ان تخالطوهم فاخوانکم فی الدین، و الله یعلم المفسد من المصلح.

و در الدر المنثور از ابن عباس روایت کرده که گفت: وقتی خدای تعالی آیه: و لا تقربوا مال الیتیم الا بالتی هی احسن، و آیه: ان الذین یاکلون اموال الیتامی...، نازل شد، کسانی که یتیمی در خانه خود داشتند طعام و شراب خود را از طعام و شراب یتیم جدا نموده، سهم او را بیشتر از سهم خود می‏دادند، و اگر یتیم نمی‏توانست همه آن طعام و نوشیدنی را مصرف کند، و زیاد می‏آمد، زیادیش را هم مصرف نمی‏کردند تا فاسد شود، و این برای آنان دشوار بود، لا جرم جریان را به عرض رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رساندند خدای تعالی این آیه را نازل کرد: یسئلونک عن الیتامی، قل اصلاح لهم خیر، و ان تخالطوهم فاخوانکم، از آن پس سفره خود و ایتام را یکی کردند با آنها خوردند و نوشیدند.

مؤلف: این معنا از سعید بن جبیر و عطا و قتاده نیز روایت شده.

 و لا تنکحوا المشرکات حتی یؤمن...راغب در مفردات می‏گوید کلمه نکاح در اصل لغت به معنای عقد نکاح بوده، بعدا بعنوان استعاره در عمل زناشوئی استعمال شده، و این محال است که در اصل لغت به معنای عمل زناشوئی بوده و سپس استعاره شده باشد در عقد ازدواج، برای اینکه تمامی الفاظی که عمل زناشوئی را افاده می‏کنند، کنایات هستند (و هیچ لفظی در برابر این عمل وضع نشده)، چون همه مردم گفتگوی از آن را زشت می‏دانند، و با این حال محال است کسی که می‏خواهد به مخاطب خود از یک عمل مشروع و پسندیده خبر دهد، و بگوید: من با فلانی ازدواج کرده‏ام، تعبیری کند که تنها در هنگام فحش دادن استعمال می‏شود.

این بود گفتار راغب و گفتار درستی است، چیزی که هست باید این را هم می‏گفت، که منظور از عقد علقه زوجیت است، نه عقد لفظی (که بین هر ملت و مذهبی در هنگام مراسم ازدواج خوانده می‏شود).

و کلمه (مشرکات) اسم فاعل از مصدر اشراک، یعنی شریک گرفتن برای خدای سبحان است، و معلوم است که شریک گرفتن مراتب مختلفی از نظر ظهور و خفا دارد، همانطور که کفر و ایمان هم از این نظر دارای مراتبند.

مثلا اعتقاد به اینکه خدا دو تا و یا بیشتر است و نیز بتها را شفیعان درگاه خدا گرفتن، شرکی است ظاهر، و از این شرک کمی پنهان‏تر شرکی است که اهل کتاب دارند، و برای خدا فرزند قائلند، و مخصوصا مسیح و عزیر را پسران خدا می‏دانند.

و به حکایت قرآن می‏گویند: نحن ابناء الله و احباؤه و این نیز شرک است، از این هم کمی مخفی‏تر اعتقاد به استقلال اسباب است، اینکه انسان مثلا دوا را شفا دهنده بپندارد، و همه اعتمادش به آن باشد، این نیز یک مرتبه از شرک است، و همچنین ضعیف‏تر و ضعیف‏تر می‏شود، تا برسد به شرکی که به جز بندگان مخلص خدا احدی از آن بری نیست، و آن عبارت است از غفلت از خداوند تعالی و توجه به غیر خدای عزوجل، پس همه اینها شرک است.

اما این باعث نمی‏شود که ما کلمه (مشرک) را بر همه دارندگان مراتب شرک اطلاق کنیم، همچنانکه می‏دانیم اگر مسلمانی نماز و یا واجبی دیگر را ترک کند، به آن واجب کفر ورزیده، ولی کلمه (کافر) را بر او اطلاق نمی‏کنیم، مثلا خدای تعالی ترک عمل حج را کفر خوانده، و فرموده: و لله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا و من کفر فان الله غنی عن العالمین ولی چنین کسی را کافر نمی‏خوانیم، بلکه فاسقی است که به یکی از واجبات خدا کفر ورزیده و بر فرض هم که بتوانیم اطلاق کنیم، باید بگوئیم فلانی کافر به حج است.

و همچنین سایر صفاتی که در قرآن استعمال شده، مانند صالحین و قانتین، و شاکرین، و متطهرین، و یا فاسقین، و ظالمین، و و و، برابر و معادل افعالی که این صفات از آنها مشتق شده نیستند، (کسی که یک عمل صالح، و یک عبادت، و یک شکر، و یک طهارت، و یک فسق، و یک ظلم کرده، صالح و قانت و شاکر و متطهر و فاسق و ظالم خوانده نمی‏شود) و این واضح است، پس این عناوین را نام یا صفت کسی کردن، حکمی دارد، و صرف نسبت دادن فعل به آن کس حکمی دیگر.

علاوه بر اینکه این معنا به روشنی معلوم نشده، که قرآن کریم کلمه مشرک را بر اهل کتاب هم اطلاق کرده باشد، به خلاف لفظ کافرین، بلکه تا آنجا که می‏دانیم این کلمه بر غیر اهل کتاب اطلاق شده، مثلا فرموده: لم یکن الذین کفروا من اهل الکتاب، و المشرکین منفکین، حتی تاتیهم البینة.

و یا فرموده: انما المشرکون نجس، فلا یقربوا المسجد الحرام و یا فرموده: کیف یکون للمشرکین عهد و نیز می‏فرماید: و قاتلوا المشرکین کافة و باز می‏فرماید: قاتلوا المشرکین حیث وجدتموهم و مواردی دیگر.

و اما اینکه فرمود: و قالوا کونوا هودا او نصاری تهتدوا، قل بل ملة ابراهیم حنیفا، و ما کان من المشرکین منظورش از مشرکین یهود و نصاری نیست، تا تعریضی بر اهل کتاب باشد، و در نتیجه با گفته ما منافات داشته باشد، بلکه ظاهرا منظور غیر اهل کتاب است، به قرینه اینکه در آیه‏ای دیگر فرموده: ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن کان حنیفا مسلما و ما کان من المشرکین.

چون از این آیه استفاده می‏شود کلمه (حنیف) تعریضی بر یهود و نصاری است، نه جمله (و ما کان من المشرکین)، چون حنیف به معنای بری‏ء بودن ساحت ابراهیم از انحراف از وسط به طرف افراط و تفریط است، به طرف مادیت محضه یهود، و معنویت محضه نصارا، و کلمه (مسلما) تعریض بر مشرکین است، چون می‏فهماند که ابراهیم تنها تسلیم خدا بود، و چون بت‏پرستان برای او شریکی نمی‏گرفت.

و همچنین آیات زیر که در آنها کلمه مشرکین آمده، با گفتار ما منافاتی ندارد چون در اینها منظور از این کلمه معنای وصفی و اسمی آن نیست، بلکه منظور کسانی است که گاهگاهی شرک از آنان سر می‏زند، و آن آیات این است: و ما یؤمن اکثرهم بالله، الا و هم مشرکون انما سلطانه علی الذین یتولونه، و الذین هم به مشرکون چون می‏دانیم مؤمنین هم که احیانا گناه می‏کنند، در حال گناه در تحت تسلط شیطانند پس این شرک شرک مشرکین اصطلاحی نیست، شرکی است که بعضی از مؤمنین و بلکه همه آنان سوای افرادی انگشت شمار یعنی اولیای مقرب و عباد صالحین گرفتار آن می‏شوند.

پس از این بیان که قدری هم طولانی شد، این معنا روشن گردید که ظاهر آیه شریفه که می‏فرماید: و لا تنکحوا المشرکات تنها می‏خواهد ازدواج با زن و مرد بت‏پرست را تحریم کند، نه ازدواج با اهل کتاب را.

پس از اینجا فساد گفته بعضی روشن می‏شود که گفته‏اند: آیه شریفه ناسخ آیه سوره مائده است، که می‏فرماید: الیوم احل لکم الطیبات، و طعام الذین اوتوا الکتاب حل لکم، و طعامکم حل لهم، و المحصنات من المؤمنات، و المحصنات من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم.

و نیز فساد این گفتار که گفته‏اند: آیه مورد بحث که می‏فرماید (با زنان مشرکه ازدواج نکنید)، و آیه: و لا تمسکوا بعصم الکوافر ناسخ آیه مائده هستند، و نیز اینکه گفته‏اند: آیه سوره مائده ناسخ دو آیه سوره بقره و ممتحنه هستند روشن می‏گردد.

و وجه فساد آنها این است که آیه سوره بقره به ظاهرش شامل اهل کتاب نمی‏شود، و آیه سوره مائده تنها شامل اهل کتاب است پس هیچ منافاتی میان آن دو نیست، تا بگوئیم آیه سوره بقره ناسخ آیه سوره مائده و یا منسوخ به آن است، و همچنین آیه سوره ممتحنه، هر چند عنوان (زنان کافر) در آن مورد بحث واقع شده، و این عنوان، هم شامل اهل کتاب می‏شود، و هم مشرکین، چون کلمه (کافر) اهل کتاب را هم به اینطور شامل می‏شود، که با صدق آن دیگر نام مؤمن برایشان صادق نباشد، به شهادت اینکه فرموده: من کان عدو الله و ملائکته و رسله و جبریل و میکال، فان الله عدو للکافرین.

الا اینکه ظاهر آیه به بیانی که در همان سوره خواهد آمد ان شاء الله تعالی این است که اگر مردی مسلمان شد، در حالی که زنی کافر در عقد دارد حرام است که دیگر به عقد آن زن وقعی بنهد، و خلاصه او را به همسری خود باقی بگذارد، مگر اینکه او نیز ایمان بیاورد آن وقت مرد می‏تواند به عقد سابق همسرش اعتبار قائل باشد، و این معنا هیچ دلالتی بر ازدواج ابتدائی با اهل کتاب ندارد.

و بر فرض که تسلیم شویم، و بگوئیم: دو آیه نامبرده یعنی آیه بقره و آیه ممتحنه دلالت دارد بر حرمت ازدواج ابتدائی با زن اهل کتاب، باز هم ناسخ آیه مائده نمی‏شوند، برای اینکه آیه مائده بطوریکه از سیاقش برمی‏آید در مورد امتنان و تخفیف نازل شده، و چنین موردی قابل نسخ نیست بلکه تخفیفی که از آن استفاده می‏شود حاکم بر تشدیدی است که از آیه بقره فهمیده می‏شود، پس اگر نسخی در میان شده باشد، باید بگوئیم آیه سوره مائده ناسخ است.

علاوه بر اینکه سوره بقره اولین سوره‏ای است که بعد از هجرت در مدینه نازل شده، و سوره ممتحنه در مدینه قبل از فتح مکه نازل شده، و سوره مائده آخرین سوره‏ای است که بر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نازل گشته، و این سوره نمی‏تواند منسوخ واقع شود، چون بعد از آن، آیه‏ای نازل نشده، و معنا ندارد آیات سوره‏های قبل ناسخ آن باشد.

و لامة مؤمنة خیر من مشرکة و لو اعجبتکم ظاهرا مراد از امه مؤمنه کنیز باشد، که در مقابل حره (زن آزاد) است، و مردم در روزگاری که برده‏داری معمول بود کنیزان را خوار می‏شمردند، و از اینکه با آنها ازدواج کنند عارشان می‏آمد، و اگر کسی این کار را می‏کرد سرزنشش می‏کردند، پس اینکه در آیه کنیز را مقید به مؤمنه کرد، ولی مشرکه را مقید به حریت نکرد، با اینکه گفتیم مردم کنیز را خوار می‏شمردند، و از ازدواج با آنان احتراز داشتند، خود دلیل بر این است که می‏خواهد بفرماید: زن با ایمان هر چند که کنیز باشد بهتر است از زن مشرک، و لو آزاد باشد، و دارای حسب و نسب و مال و سایر مزایائی باشد که عادتا خوشایند انسان است.

بعضی از مفسرین گفته‏اند: مراد از کلمه (امة) و همچنین کلمه (عبد) در جمله بعدی، کنیز و غلام نیست، بلکه کنیز خدا و بنده خدا است، ولی این حرف احتمال بعیدی است.

و لا تنکحوا المشرکین حتی یؤمنوا، و لعبد مؤمن خیر من مشرک...گفتار در این جمله همان گفتاری است که در جمله قبلی گذشت.

اولئک یدعون الی النار، و الله یدعوا الی الجنة و المغفرة باذنه...این جمله اشاره است به حکمت تحریم آن دو قسم ازدواج، می‏فرماید، مشرکین از آنجا که اعتقاد به باطل دارند راه ضلالت را طی می‏کنند، قهرا ملکات رذیله که باعث جلوه یافتن کفر و فسوق در نظر آدمی است، و انسان را از دیدن طریق حق و حقیقت کور می‏کند، در دلهاشان رسوخ می‏یابد، بطوریکه گفتار و کردارشان دعوت به شرک می‏شود، و به سوی هلاکت راهنمائی می‏کند، و بالاخره آدمی را به آتش می‏کشاند.

پس مشرکین چه زن و چه مردشان به سوی آتش دعوت می‏کنند، ولی مؤمنین برخلاف آن با سلوک راه ایمان و اتصافشان به لباس تقوا انسان را به زبان و عمل به سوی جنت و مغفرت می‏خوانند، و به اذن خدا هم می‏خوانند، چون خدا اجازه‏شان داده که مردم را به سوی ایمان دعوت کنند، و به رستگاری و صلاح که سرانجامش جنت و مغفرت است راه بنمایانند.

در این آیه جا داشت بفرماید: اولئک یدعون الی النار، و هؤلاء یدعون الی الجنة و المغفرة، آنها به سوی آتش دعوت می‏کنند، و مؤمنین به سوی جنت و مغفرت، ولی فرمود و خدا به سوی جنت و مغفرت، و این بدان جهت بود که بفهماند مؤمنین در دعوتشان به سوی جنت و مغفرت و بلکه در تمامی شؤون وجودشان خود را مستقل از پروردگار خود نمی‏دانند، و خدا را ولی خود می‏دانند، همچنانکه خدا هم فرمود: و الله ولی المؤمنین.

و در آیه شریفه وجهی دیگر است، و آن این است که بگوئیم: مراد از دعوت خدا به سوی جنت و مغفرت همان حکمی است که در صدر آیه تشریع کرده، و فرمود: با زنان مشرکه ازدواج نکنید، تا ایمان بیاورند...، چون همین نهی مؤمنین از همنشینی و معاشرت با کسی که معاشرت و نزدیک شدن با او، و انس گرفتن با او، جز دوری از خدای سبحان ثمری ندارد و تحریک مؤمنین به معاشرت با کسی که نزدیکی با او نزدیک شدن به خدای سبحان، و یادآوری آیات او، و مراقبت امر و نهی او است، خود دعوتی است از خدا به سوی جنت، و مؤید این معنا تذییل آیه است به جمله (و یبین آیاته للناس لعلهم یتذکرون) البته ممکن هم هست دعوت را اعم از دعوت اولی و دومی بدانیم، تا آیه شامل هر دو وجه بشود، که در این صورت سیاق خالی از لطفی مخصوص نخواهد بود.(دقت فرمائید)

|

بحث روایتی

در مجمع البیان در ذیل آیه مورد بحث آمده: که این آیه درباره مرثد بن ابی مرثد غنوی نازل شده، که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) او را به مکه فرستاد تا عده‏ای از مسلمانان را از مکه بیاورد، و چون او مردی شجاع و قوی بود، در مکه زنی به نام عناق او را به سوی خود خواند، و مرثد از این کار امتناع ورزید، با اینکه در جاهلیت دوست هم بودند، عناق گفت، میل داری با من ازدواج کنی؟ مرثد گفت: باید از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) اجازه بگیرم، و چون به مدینه برگشت: از آن جناب اجازه خواست تا با عناق ازدواج کند (این آیه نازل شد).

مؤلف: این معنا را سیوطی هم در الدر المنثور از ابن عباس روایت کرده.

و نیز در الدر المنثور است که واحدی در ذیل این آیه از طریق سدی از ابی مالک از ابن عباس روایت کرده که گفته: آیه و لامة مؤمنة خیر من مشرکة درباره عبدالله بن رواحه نازل شد، که کنیزی سیاه داشت، روزی بر کنیز خود خشم کرد، و او را لطمه‏ای زد، پس از آنکه خشمش فرو نشست، نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شد، و داستان خود را عرضه داشت، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پرسید وضع کنیزت چگونه است؟ عرضه داشت روزه می‏گیرد، و نماز می‏خواند، و وضو را نیکو می‏گیرد، و شهادت به وحدانیت خدا و رسالت تو می‏دهد، فرمود: ای عبدالله کنیز تو مؤمنه است، عبدالله گفت حال که او را مؤمنه می‏دانی به آن خدائی که تو را به حق مبعوث فرموده: آزادش می‏کنم، و با او ازدواج می‏نمایم، و همین کار را کرد، مردم که این را شنیدند او را ملامت کردند، (که تو با کنیزی ازدواج کردی)؟ و این مردم ازدواج با زنان و مردان مشرک را به خاطر اینکه حسب و نسبی معین دارند دوست می‏داشتند، خدای تعالی این آیه را فرستاد، و در آن فرمود: (کنیز با ایمان بهتر است از زن آزاد مشرک).

و نیز در آن کتاب از مقاتل روایت کرده که در ذیل جمله: و لامة مؤمنة گفته است: به ما چنین رسیده که منظور از امه نامبرده کنیزی از حذیفه بود که حذیفه او را آزاد کرد و با او ازدواج نمود.

مؤلف: میان این روایات که در شان نزول آیه وارد شده منافات نیست، چون ممکن است چند نفر با کنیز خود ازدواج کرده باشند، و مورد ملامت واقع شده باشند آنگاه این آیه در پاسخ همه ایراد کنندگان نازل شده باشد.

البته در این میان روایات متعارضه‏ای هست که در خصوص جمله و لا تنکحوا المشرکات حتی یؤمن...وارد شده مبنی بر اینکه این جمله ناسخ آیه: و المحصنات من الذین اوتوا الکتاب من قبلکم، و یا منسوخ آن است، که ان شاء الله در تفسیر سوره مائده از نظر خواننده خواهد گذشت.

و یسئلونک عن المحیض قل هو اذی...کلمه (محیض) مانند کلمه (حیض) مصدر (حاضت المرأة - تحیض) است، و معنایش جریان خون معروفی است که صفات مخصوصی دارد، و زنان حائض آن صفات را می‏شناسند، و چون این مصدر مختص زنان است لذا اسم فاعل آن را مذکر هم می‏آورند، و می‏گویند زن حائض، همچنانکه می‏گویند زن حامل.

و کلمه (اذی) - بطوریکه گفته‏اند - به معنای ضرر است، لیکن این حرف قابل خدشه است، چون اگر اذیت ضرر بود، باید صحیح باشد در مقابل نفع استعمال شود، همانطور که کلمه ضرر در مقابل کلمه نفع استعمال می‏شود، و معلوم است که هیچ وقت به جای دوای مضر نمی‏گوئیم: دوای موذی، چون موذی یک معنای دیگری غیر مضر را افاده می‏کند و بهمین جهت است که خدای تعالی فرموده: لن یضروکم الا أذی.

و اگر فرموده بود: لن یضروکم الا ضررا کلام فاسد می‏شد، و نیز اگر کلمه (أذیت) را به معنای ضرر بگیریم آنگاه در امثال آیه: ان الذین یؤذون الله و رسوله و آیه: لم تؤذوننی و قد تعلمون انی رسول الله الیکم دچار اشکال می‏شویم چون در اینگونه آیات کلمه (أذیت) ظهوری در معنای ضرر ندارد، پس ظاهر این است که کلمه (أذی) به معنای هر عارضه‏ای باشد برای چیزی که ملایم با طبع آن نباشد، که این معنا به وجهی منطبق با معنای ضرر نیز هست.

و اینکه محیض را اذی خوانده، به همان معنائی است که گفتیم، چون خون حیض که به عادت زنان مربوط است، از عمل خاصی حاصل می‏شود که طبیعت زن در مزاج خون طبیعی زن انجام می‏دهد، و مقداری از خون طبیعی او را فاسد، و از حال طبیعی خارج نموده، و به داخل رحم می‏فرستد، تا بدین وسیله رحم را پاک کند، و یا اگر جنین در آن باشد، با آن خون جنین را غذا دهد، و یا اگر بچه بدنیا آمده ماده اصلی برای ساختن شیر جهت کودک را آماده سازد.

و بنابر آن تفسیری که کلمه (أذی) را به معنای ضرر گرفتند، محیض را هم به معنای جمع شدن با زنان در حال حیض گرفته، و در معنای آیه گفته‏اند: از تو می‏پرسند آیا در چنین حالی جایز است با زنان جمع شد؟ جواب داده شده این عمل ضرر است، و درست هم هست چون پزشکان گفته‏اند: طبیعت زن در حال حیض سرگرم پاک کردن رحم، و آماده کردن آن برای حامله شدن است، و جماع در این حال نظام این عمل را مختل می‏سازد، و به نتیجه این عمل طبیعی یعنی به حمل (و به رحم زن) صدمه می‏زند.

فاعتزلوا النساء فی المحیض، و لا تقربوهن...کلمه (اعتزال) که جمله (فاعتزلوهن) امر از آن است، به معنای عزلت گرفتن، و دوری گزیدن از معاشرت است، و نیز وقتی گفته می‏شود: (عزلت نصیبه)، معنایش این است که من سهم او را مشخص نموده، و از سایر سهام جدا کردم، و کنار گذاشتم و کلمه (قرب) در مقابل کلمه (بعد) است، و این کلمه هم به خودی خود متعدی می‏شود، و هم با حرف (من)، و مراد از اعتزال ترک نزدیکی از محل خون است، که بیانش خواهد آمد.

طوائف مختلف مردم در مساله محیض آراء و مذاهبی مختلف دارند، یهود در این مساله شدت عمل به خرج می‏داد، و در حال حیض زنان، حتی از غذا و آب و محل زندگی و بستر زنان دوری می‏کرد، و در تورات نیز احکامی سخت درباره زنان حائض و کسانی که در محل زندگی و در بستر و غیره با ایشان نزدیکی می‏کنند وارد شده.

و اما نصارا، در مذهب ایشان هیچ حکمی درباره اجتماع با زنان حائض، و نزدیک شدن به ایشان نیامده، و اما مشرکین عرب، آنان نیز در این باره هیچ حکمی نداشتند، جز اینکه ساکنین مدینه و دهات اطراف آن، از این کار اجتناب می‏کردند، و این بدان جهت بود که آداب و رسوم یهودیان در ایشان سرایت کرده بود، و همان سخت‏گیریهای یهود را در معاشرت با زنان حائض معمول می‏داشتند، و اما عربهای دیگر، چه بسا این عمل را مستحب هم می‏دانستند، و می‏گفتند جماع با زنان در حال حیض باعث می‏شود فرزندی که ممکن است پدید شود خونخوار باشد، و خونخواری در میان عشایر صحرانشین صفتی پسندیده بوده است.

و به هر حال پس اینکه فرمود: (از زنان در حال حیض کناره‏گیری کنید) هر چند ظاهرش امر به مطلق کناره‏گیری است همانطور که یهودیان می‏گفتند، و هر چند که برای تاکید این ظاهر بار دوم هم فرمود: و لا تقربوهن، ولیکن جمله: فاتوهن من حیث امرکم الله، با در نظر داشتن اینکه منظور از (آنجائی که خدا دستور داده) همان مجرای خون است، که در آخر آیه است، خود قرینه است بر اینکه جمله: (فاعتزلوا)، و جمله دوم یعنی و لا تقربوهن جنبه کنایه دارند، نه تصریح، و مراد از آمدن زنان و نزدیکی با ایشان نزدیکی از محل خون است فقط، نه مطلق مخالطت و معاشرت، و نه مطلق تمتع و لذت‏گیری از آنان.

پس معلوم شد اسلام در مساله حیض زنان راه وسط را اتخاذ کرده، راهی میانه در بین تشدید تمامی که یهود اتخاذ کرده، و در بین اهمال مطلقی که نصارا پیش گرفته‏اند، و آن راه میانه این است که مردان در هنگام عادت زنان از محل ترشح خون نزدیکی نکنند، و تمتعات غیر این را می‏توانند ببرند، و در جمله: (فی المحیض) اسم ظاهر در جای ضمیر به کار رفته چون می‏توانست بفرماید: فاعتزلوا النساء فیه و نکته این تبدیل این است که منظور از محیض اول معنای مصدری کلمه است، و از محیض دوم زمان حیض است، پس کلمه دوم غیر کلمه اول است، و اگر ضمیر می‏آورد، قهرا به مرجعی بر می‏گشت که معنای آن منظور نبود.

حتی یطهرن فاذا تطهرن فاتوهن من حیث امرکم الله کلمه (طهارت - پاکی) که در مقابلش کلمه (نجاست - پلیدی) قرار دارد از کلماتی است که معنایش در ملت اسلام دایر است، و احکام و خواصی برای آنها تشریع شده، و قسمت عمده‏ای از مسائل دینی را تشکیل می‏دهد، و این دو کلمه به خاطر اینکه بسیار بر سر زبانها است، حقیقتی شرعی و یا حداقل حقیقت متشرعه‏ای گردیده است که معنای این دو جور حقیقت در فن اصول بیان شده.

و اما معنای طهارت، چیزی است که همه مردم با وجود اختلافی که در زبانهایشان هست می‏دانند، و از همینجا باید دانست که طهارت از آن معانی است که اختصاص به یک قوم و دو قوم یا یک عصر و دو عصر ندارد، بلکه تمامی انسانها در زندگی خود با آن سروکار دارند.

چون اساس زندگی بر تصرف در مادیات، و بوسیله آنها رسیدن به هدفهای زندگی است، باید از مادیت استفاده کند تا به مقاصد زندگی خود برسد، آری انسان هر چه را که می‏خواهد و طبعش متمایل به آن می‏شود بدین جهت است که در آن فایده و خاصیتی سراغ دارد، و به خاطر آن فایده به سوی آن چیز جذب می‏شود، و از همه فوایدی که آدمی دارد، فایده‏های مربوط به تغذی و تولید دامنه‏دارتر است، و با خیلی چیزها سروکار دارد.

و این چیزهائی که مورد استفاده خوردن و تولید واقع می‏شود، گاهی مورد هجوم عوارضی واقع می‏شود، که آن صفات رغبت انگیزش را که بیشتر رنگ و بو و طعم است از دست می‏دهد، و دیگر انسان به آن چیزها رغبتی پیدا نمی‏کند، بلکه طبع آدمی از آن متنفر می‏شود، آن حالت اولی طهارت، و حالت دومی نجاست، نامیده می‏شود پس طهارت و نجاست دو صفت وجودی است که در اشیا هست، اگر صفت اولی در چیزی وجود داشت، و مایه رغبت انسان در آن شد، آن چیز طاهر است و اگر صفت دومی پیدا شد، آن چیز پلید است.

و اولین باری که انسان متوجه این دو معنا شد، در محسوسات به آن برخورد، آنگاه آن دو را در معقولات هم استعمال کرد، و لفظ در هر دو جور طهارت و نجاست بکار برد، چه طهارت و نجاست مادی و محسوس، و چه طهارت و نجاست معنوی مثلا طهارت حسب و نسب، و طهارت در عمل، و طهارت در اخلاق، و عقاید، و اقوال، و نجاست در آنها.

این خلاصه گفتاری است که در معنای طهارت و نجاست از دیدگاه مردم باید دانست، و اما نظافت، و نزاهت، و قدس، و سبحان، الفاظی هستند که از نظر معنا با لفظ طهارت نزدیکند، چیزی که هست نظافت به معنای طهارتی است که بعد از پلیدی در چیزی حاصل می‏شود، (مثلا لباس بعد از شسته شدن نظیف می‏شود، و بهمین جهت) کلمه نظافت بخصوص در محسوسات استعمال می‏شود.

و اما کلمه (نزاهت) در اصل به معنای دوری بوده، و اگر در طهارت استعمال شود، بطور استعاره استعمال شده است.

و کلمه (قدس) و (سبحان) تنها مخصوص طهارت معنوی است.

و همچنین کلمات (قذارت) و (رجس) قریب المعنای با کلمه (نجاست) است.

لیکن قذارت در اصل به معنای دوری بوده: مثلا می‏گفتند: (ناقة قذور)، یعنی شتری که، همیشه از گله شتران دوری می‏کند، و یا می‏گفتند: (رجل قاذورة) یعنی مردی که به خاطر بد خلقیش با مردم نمی‏جوشد، و از مردم دوری می‏کند و حاضر نیست با آنان یک جا جمع شود، و (رجل مقذر) با فتحه میم، یعنی مردی که مورد نفرت و اجتناب مردم است.

و نیز می‏گفتند: (قذرت الشی‏ء)، و یا (تقذرت الشی‏ء)، و یا (استقذرت الشی‏ء) که در هر سه عبارت معنا این است که من از فلان چیز بدم می‏آید، و بنابراین استعمال قذارت در معنای نجاست در اصل استعمالی مجازی بوده چون نجاست هر چیزی مستلزم آن است که انسان از آن دوری کند.

و همچنین کلمه (رجس)، و کلمه (رجز) به کسره را، و گویا اصل در معنای رجز هول و وحشت بوده، پس دلالت آن بر نجاست نیز به استعاره است.

و اسلام معنای طهارت و نجاست را معتبر شمرده، و همچنین طهارت و نجاست مادی و معنوی هر دو را پذیرفته، بلکه در معارف کلیه و در قوانین مقرره نیز سرایت داده، بعضی قوانین را طاهر، و بعضی را نجس خوانده، از آن جمله می‏فرماید: و لا تقربوهن حتی یطهرن که منظور از این طهارت پاکی از حیض است، و ثیابک فطهر ولکن یرید لیطهرکم اولئک الذین لم یرد الله ان یطهر قلوبهم لا یمسه الا المطهرون.

شریعت اسلام همچنین یک عده چیزهائی را نجس شمرده، مانند خون، و بول، و غائط، و منی، از انسان (و بعضی حیوانات)، و پاره‏ای حیوانات زنده چون خوک، و حکم کرده به اینکه در نماز و خوردن و نوشیدن از آنها اجتناب شود و اموری را هم طهارت خوانده، مانند شستشوی جامه و بدن از نجاستی که به آنها برخورده که آن را طهارت خبیثیه خوانده، و طهارت با وضو و غسل آنطور که در کتب فقهی شرح داده شده به دست می‏آید و آن را طهارت حدثیه خوانده.

و در سابق هم گذشت که بیان کردیم اسلام دین توحید است، و تمامی فروع آن به همان اصل واحد بر می‏گردد، و آن اصل واحد است، که در تمامی فروع دین منتشر شده است.

از اینجا روشن می‏گردد که اصل توحید، طهارت هم هست، طهارت کبرا نزد خدای سبحان، و بعد از این طهارت کبرا و اصلی، بقیه معارف کلیه نیز طهارت‏هائی است برای انسان، و بعد از آن معارف کلیه اصول اخلاق فاضله نیز طهارت (باطن از رذائل) است، و بعد از اصول اخلاقی احکام عملی نیز که به منظور صلاح دنیا و آخرت بشر تشریع شده طهارت‏هائی دیگر است، و آیات مذکوره نیز بر همین مقیاس انطباق دارد، هم آیه یرید لیطهرکم و هم آیه: و یطهرکم تطهیرا و هم آیات دیگری که در معنای طهارت وارد شده.

حال برگردیم به مطلبی که داشتیم، و می‏گوئیم طهارت در جمله: (حتی یطهرن) به معنای قطع شدن جریان خون از زنان است، و در جمله: (فاذا تطهرن) یا به معنای شستن محل خون است، و یا به معنای غسل کردن است، و جمله: فاتوهن من حیث امرکم الله...، امری است که تنها جواز را می‏رساند، و دلالت بر وجوب ندارد، چون بعد از نهی واقع شده، و می‏خواهد بطور کنایه بفهماند: بعد از پاک شدن، و یا غسل کردن زن، نزدیکی کردن با او جایز است، و این ادبی است الهی و لایق به قرآن کریم، و اگر امر نامبرده را مقید کرد به قید (امرکم الله) برای این بود که آن ادب را تکمیل کرده باشد چون عمل جماع در نظر بدوی امری است لغو، و لهو، لذا آن را مقید کرد به امر خدا، و با این قید از اموری قرارش داد که خدا تکوینا به آن امر کرده، تا دلالت کند بر اینکه جماع یکی از اموری است که تمامیت نظام نوع انسانی هم در حیاتش و هم در بقایش منوط به آن است، پس سزاوار نیست چنین امری را بازیچه قرار داد، بلکه باید از دیدگاه یکی از اصول نوامیس تکوینیش نظر کرد.

و آیه شریفه: فاتوهن من حیث امرکم الله از نظر سیاق شباهت به آیه شریفه: فالان باشروهن و ابتغوا ما کتب الله لکم.

و آیه: فاتوا حرثکم انی شئتم، و قدموا لانفسکم دارد، پس از این شباهت چنین به نظر می‏رسد که مراد از امر به آمدن در آیه مورد بحث، امر تکوینی است، که خلقت و تکوین انسان هم بر آن دلالت دارد، چون خلقتش مجهز به اعضائی است که اگر مساله تناسل نبود اعضائی زاید و بیهوده بود، و نیز مجهز به قوائی است که انسان را به عمل زناشوئی دعوت می‏کند، تا نسل بشر قطع نگردد، پس امر نامبرده امر شرعی نیست، همچنانکه منظور از کتابت در جمله: و ابتغوا ما کتب الله لکم نیز همین مساله توالد و تناسل است، و این معنا به خوبی از آیه استفاده می‏شود.

البته ممکن است بگوئیم: مراد از امر دستور شرعی است، و می‏خواهد مساله ازدواج و تناسل را بطور کفائی واجب کند، به این معنا که بر عموم انسانها واجب است نسلی برای بعد از خود درست کنند، اگر چند نفر این کار را کردند، تکلیف از دیگران ساقط است، مانند سایر واجبات کفائی، که زندگی جز با انجام آنها تامین نمی‏شود، لیکن این احتمال بعید است.

بعضی از مفسرین به این آیه استدلال کرده‏اند بر اینکه جمع شدن با زنان از عقب حرام است، ولی استدلال بسیار سست و ناپسند است، برای اینکه منشا و اساس آن یکی از دو پندار است، که هر دو غلط است، یا گمان کرده‏اند که مفهوم (پس نزد ایشان شوید از آنجا که خدا دستور داده)، این است که از عقب نزدیک نشوید، که این مفهوم لقب است، و قطعا حجت نیست (و این عبارت که فرمان تکوینی خدا به اینکه باید نسل بشر حفظ شود با نزدیکی از جلو اطاعت می‏شود)، هیچ ربطی به حلیت و حرمت سایر اقسام نزدیکی ندارد.

و یا اینکه پنداشته‏اند: امر به هر چیزی دلالت دارد بر نهی از ضد آن، که نیز قطع داریم بر ضعف چنین دلالتی.

علاوه بر اینکه اگر بطور کلی صیغه امر دلالت بر وجوب کند، در خصوص جمله مورد بحث دلالت ندارد، برای اینکه امر در آن بعد از نهی واقع شده (و در علم اصول مسلم شده که امر به دنبال نهی تنها می‏فهماند حالا دیگر نهیی نیست، و آن عمل در این صورت جایز است) این در صورتی است که خواسته باشند به امر در (فاتوهن) استدلال کنند، و اگر به امر در جمله (من حیث امرکم الله) استدلال کنند، باید پرسید: آیا امر نامبرده را امر تکوینی می‏دانید، یا تشریعی اگر تکوینی باشد، که از دلالت لفظی خارج است، زبان ندارد، تا با آن استدلال شود، و اگر تشریعی باشد، تازه بر وجوب کفائی دلالت می‏کند و ما بر فرض که در مساله (آیا امر به هر چیز دلالت بر نهی از ضد آن دارد یا نه) قائل شویم که دلالت دارد، در اوامری قائل می‏شویم که بخواهد تکلیفی را بطور عینی و مولوی واجب کند، نه بطور کفائی و یا ارشادی.

ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین توبه به معنای برگشتن به سوی خدای سبحان است و تطهر به معنای پذیرفتن و شروع به طهارت است، یا بگو صرفنظر کردن جدی از پلیدی و برگشتن به اصل (یعنی طهارت) است، پس در نتیجه هر دو عنوان توبه و تطهر در مورد اوامر و نواهی خدا، و مخصوصا در مورد طهارت و نجاست صادقند، چون گردن نهادن به اوامر خدا و دست برداری از هر چیز که خدا نهی کرده، هم تطهر از قذارت است، که مخالف اصل و مفسده‏آور است، و هم توبه و بازگشت به سوی خدا است، و بهمین مناسبت بوده که خدای تعالی حکم در آیه را با جمله: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین...تعلیل نموده.

چون لازم است میان حکم و علتی که برای آن ذکر می‏شود مناسبت و انطباقی باشد، و در آیه مورد بحث چند حکم آمده، یکی دوری کردن از جماع در حال حیض، و یکی انجام این عمل در غیر آن حال، و از آنجائی که توابین و متطهرین در جمله مورد بحث مطلق آمده، تمامی مراتب توبه و طهارت را به بیانی که گذشت شامل می‏شود.

و چون کلمه (توابین) صیغه مبالغه و به معنای کسی است که بسیار توبه می‏کند، بعید نیست این مبالغه را از کلمه (متطهرین) نیز استفاده کنیم، در نتیجه کثرت در توبه و طهارت از هر جهت استفاده شود، هم کثرت از جهت نوع توبه و طهارت، و هم از جهت عدد آن دو، آن وقت معنا چنین می‏شود که خدا همه انواع توبه را دوست می‏دارد، چه اینکه با استغفار باشد و چه اینکه با امتثال همه اوامر و نواهی او باشد، و چه با معتقد شدن به همه اعتقادات حقه باشد، و نیز خدا همه انواع تطهر را دوست می‏دارد، چه اینکه با گرفتن وضو و انجام غسل باشد، و چه اینکه با انجام اعمال صالحه باشد، و چه اینکه با کسب علوم حقه باشد، هم همه این انواع توبه و تطهر را دوست می‏دارد، و هم تکرار آن دو را.

نساؤکم حرث لکم، فاتوا حرثکم انی شئتم کلمه (حرث) مصدر و به معنای زراعت است، و مانند زراعت بر زمینی هم که در آن زراعت می‏شود اطلاق می‏گردد، هم می‏گویند: (این گندمها کشت و زرع فلانی است)، و هم می‏گویند: (این زمین زراعت فلانی است)، و کلمه (انی) از اسمای شرط است، که مانند کلمه (متی) در خصوص زمان استعمال می‏شود، البته گاهی در مکان هم بکار می‏رود همچنانکه در قرآن آمده: یا مریم انی لک هذا، قالت هو من عند الله.

حال اگر در آیه مورد بحث به معنای مکان باشد، معنا چنین می‏شود (شما به کشتزار خود وارد شوید، از هر محلی که خواستید)، و اگر به معنای زمان باشد معنایش این می‏شود (شما هر وقت خواستید به کشتزار خود بروید).

و به هر معنا که باشد می‏خواهد اطلاق را برساند، مخصوصا با قید (شئتم) این اطلاق روشن‏تر به چشم می‏خورد، و این همان مانعی است که نمی‏گذارد جمله (فاتوا حرثکم) دلالت بر وجوب کند، چون معنا ندارد عملی را واجب کنند و به دنبالش اختیار انجام آن را به خود واگذار نمایند.

این را هم باید بدانیم که آوردن جمله: (زنان شما کشتزار شمایند) قبل از بیان (فاتوا حرثکم) و نیز تعبیر از زنان برای بار دوم به (کشتزار) خالی از این دلالت نیست، که مراد توسعه و آزادی دادن در عمل زناشوئی است، یا از نظر مکان و یا از نظر زمان البته مکانی که زنان انتخاب کنند، نه آنجائی که مردان از زنان انتخاب کنند، حال اگر اطلاق تنها از نظر مکان باشد، دیگر آیه شریفه متعرض اطلاق نیست، و در نتیجه آیه قبلی که می‏فرمود: فاعتزلوا النساء فی المحیض، و جمله و لا تقربوهن حتی یطهرن...تعارضی ندارد.

و اگر اطلاق آیه تنها از نظر زمان باشد، آن وقت این اطلاق بوسیله محیض تخصیص می‏خورد، برای اینکه آیه محیض مشتمل بر کلمه‏ای است که نمی‏گذارد آیه بوسیله آیه حرث نسخ شود، و آن کلمه (اذی) است، که می‏فهماند محیض آزاری است، و اصلا علت تشریع حرمت نزدیکی با زنان در حیض همین آزار بودن حیض است، و معلوم است مادام که حیض هست آزار هم هست، و این نسخ بردار نیست.

و نیز علت دیگری که نمی‏گذارد نسخ نامبرده صورت بگیرد، این است که آیه محیض دلالت دارد بر اینکه حرمت اجتماع با زنان در حال حیض خود نوعی تطهیر زنان از پلیدی است، و خدای سبحان همیشه تطهیر را دوست می‏دارد، و بر بندگان خود منت می‏گذارد، که تطهیرشان کرده می‏فرماید: ما یرید الله لیجعل علیکم من حرج ولکن یرید لیطهرکم، ولیتم نعمته علیکم.

و معلوم است که این معنا قابل نسخ نیست، و نمی‏شود آن را با امثال آیه: نساءکم حرث لکم، فاتوا حرثکم انی شئتم...، مقید کرد چون این آیه اولا می‏خواهد آزادی دهد، و علت آزاد شدن مردم با علت تحریم یعنی آزار بودن حیض جمع می‏شود، و در نتیجه در برداشتن حرمت کاری نمی‏تواند بکند، و ثانیا آیه حرث مشتمل بر جمله: و قدموا لانفسکم...است، که به خوبی از آن استفاده می‏شود که حرث بودن زنان نمی‏تواند ناسخ آیه محیض باشد، چه بعد از آن آیه نازل شده باشد، و چه قبل از آن پس حاصل کلام در معنای آیه این شد که نسبت زنان به جامعه انسانی نسبت کشتزار است به انسان کشت‏کار، همانطور که کشتزار برای بقای بذر لازم است، و اگر نباشد بذرها به کلی نابود می‏شود، و دیگر غذائی برای حفظ حیات و ابقای آن نمی‏ماند، همچنین اگر زنان نباشند نوع انسانی دوام نمی‏یابد، و نسلش قطع می‏شود، آری خدای سبحان تکون و پدید آمدن انسان، و یا بگو به صورت انسان در آمدن ماده را تنها در رحم مادران قرار داده، و از سوی دیگر طبیعت مردان را طوری قرار داده که متمایل و منعطف به سوی زنان است با اینکه مقداری از آن ماده اصلی در خود مردان هم وجود دارد، و در نتیجه میان دو دسته از انسانها مودت و رحمت قرار داده و چون چنین بوده قطعا غرض از پدید آوردن این جذبه و کشش، پدید آوردن وسیله‏ای بوده برای بقای نوع، پس دیگر معنا ندارد، آن را مقید به وقتی و یا محلی معین نموده، از انجام آن در زمانی و مکانی دیگر منع کند، بله مگر آنکه در یک موردی خاص انجام این عمل مزاحم با امری دیگر شود، امری که فی نفسه واجب بوده، و اهمالش جایز نباشد، و با این بیان معنای جمله: و قدموا لانفسکم به خوبی روشن می‏شود.

یکی از تفسیرهای عجیب و غریب استدلالی است که بعضی به جمله نساؤکم حرث لکم...کرده‏اند، بر اینکه در هنگام جماع عزل (یعنی بیرون ریختن نطفه) جایز است، با اینکه آیه شریفه هیچ نظری به این جهت ندارد، تا اطلاقش شامل آن شود، نظیر این حرف تفسیر دیگری است که گفتن بسم الله قبل از جماع را از جمله: و قدموا لانفسکم...استفاده کرده است.

و قدموا لانفسکم، و اتقوا الله، و اعلموا انکم ملاقوه، و بشر المؤمنین...گفتیم: مراد از اینکه فرمود: قدموا لانفسکم - که یا خطاب به مردان است، و یا به مردان و زنان هر دو، - واداشتن انسانها به ازدواج و تناسل است، تا نوع بشر در زمین باقی بماند، و این هم معلوم است که غرض خدای سبحان از بقای نوع بشر در زمین، بقای دین او، و ظهور توحید و پرستش او است، و برای این است که جوامع بشری باشند تا با تقوای عمومی خود او را بپرستند، همچنانکه فرمود: و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون.

بنابراین اگر دستوراتی می‏دهد که با حیات آنان و بقایشان مرتبط است، برای این است که به این وسیله آنان را به عبادت پروردگارشان برساند، نه برای اینکه بیشتر به دنیا بگروند، و در شهوات شکم و فرج فرو رفته، در وادی غی و غفلت سرگردان شوند.

پس مراد از جمله (و برای خود مقدم بدارید) هر چند مساله توالد و تقدیم داشتن افرادی جدید الوجود به بشریت و جامعه است، بشریتی که همه روز افراد زیادی از آن دستخوش مرگ و فنا می‏شود، و به مرور زمان عددش نقصان می‏پذیرد، ولیکن این مطلوبیت فی نفسه نیست غرض به خود توالد تعلق نگرفته، بلکه برای این است که با توالد و آمدن افرادی جدید به روی زمین ذکر خدای سبحان در زمین باقی بماند، و افراد صالحی دارای اعمال صالح پدید آیند، تا خیرات و مثوباتشان هم عاید خودشان شود، و هم عاید پدرانی که باعث پدید آمدن آنان شدند، همچنانکه فرمود: و نکتب ما قدموا و آثارهم.

بیانی که از نظر خواننده گذشت این احتمال را تایید می‏کند که مراد از تقدیم برای خود از پیش فرستادن اعمال صالح است، برای روز قیامت، همچنانکه در جائی دیگر فرموده: یوم ینظر المرء ما قدمت یداه و نیز فرموده: و ما تقدموا لانفسکم من خیر، تجدوه عند الله هو خیرا و اعظم اجرا.

پس جمله: و قدموا لانفسکم و اتقوا الله و اعلموا انکم ملاقوه از نظر سیاق نظیر آیه:

یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله، و لتنظر نفس ما قدمت لغد، و اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون می‏باشد.

پس مراد از جمله مورد بحث (و خدا داناتر است) تقدیم عمل صالح و تقدیم اولاد به این امید است که اولاد نیز افرادی صالح برای جامعه باشند، و مراد از جمله: و اتقوا الله...تقوا به صورت عمل صالح در خصوص نزدیکی با حرث است، و خلاصه می‏خواهد بفرماید در نزدیکی با زنان از حدود خدا تعدی نکنید و پاس حرمت خدا را بدارید، و محارم خدا را هتک مکنید و مراد از جمله: و اعلموا انکم ملاقوه...تشویق به تقوا و شکافتن معنای آن است، می‏فرماید از روز لقای الله و سوء حساب بترسید، همچنانکه در آیه سوره حشر هم که می‏فرمود: و اتقوا الله ان الله خبیر بما تعملون...تقوا به معنای ترس از خداست، و اطلاق کلمه (بدانید) و اراده لازمه آن که همان مراقبت و تحفظ و اتقا باشد، امری است که در کلام شایع است، از آن جمله خدای عزوجل فرموده: و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه که منظور از آن لازمه آن است، که همان تقوا باشد، یعنی بترسید و پروا داشته باشید، از حائل شدن خدا میان شما و دلهایتان، و چون عمل صالح و ترس از روز حساب از لوازم خاصه ایمان بود، لذا در آخر کلام فرمود: و بشر المؤمنین، همانطور که دیدیم در آیه سوره حشر عنوان مؤمنین را در اول آیه آورده فرمود: یا ایها الذین آمنوا.

 

بحث روایتی

در الدر المنثور است که احمد و عبدالله بن حمید و دارمی، و مسلم، و ابو داود، و ترمذی، و نسائی، و ابن ماجه، و ابو یعلی، و ابن منذر، و ابو حاتم، و نحاس.

(در کتاب ناسخش)، و ابو حیان، و بیهقی (در سنن خود)، همگی از انس روایت کرده‏اند که یهود وقتی زنانشان حیض می‏شدند او را از خانه بیرون می‏کردند، و در خوردن و نوشیدن با او شرکت نمی‏کردند، و در یک خانه با او بسر نمی‏بردند، مساله از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) سؤال شد، در پاسخ این آیه نازل شد، و یسئلونک عن المحیض، قل هو اذی فاعتزلوا النساء فی المحیض...، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: با زنان حائض در یک خانه زندگی بکنید، و هر کار دیگری انجام بدهید الا جماع، این معنا به گوش یهود رسید، گفتند این مرد مثل اینکه تصمیم گرفته هر چه را که ما داریم با آن مخالفت کند، به دنبال این سخن اسید بن خضیر، و عباد بن بشر، نزد رسول خدا شده گفتند: یهود چنین و چنان گفتند، آیا ما به گفته آنان از اجتماع با زنان اجتناب کنیم؟ چهره رسول خدا از شنیدن این سخن متغیر شد بطوریکه ما گمان کردیم بر آن دو نفر خشم گرفته، ولی وقتی آن دو نفر بیرون می‏رفتند، شخصی ظرفی شیر جهت آن جناب هدیه می‏آورد، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در پی آن دو نفر فرستاد، تا از آن شیر بنوشند آن دو فهمیدند رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از آنان خشمگین نشده.

و در الدر المنثور از سدی روایت کرده که در تفسیر آیه: و یسئلونک عن المحیض گفته: این آیه در پاسخ ثابت بن دحداح نازل شد، چون سائل او بوده.

مؤلف: نظیر این روایت از مقاتل هم نقل شده.

و در تهذیب از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آمده که در ضمن آن درباره جمله: فاتوهن من حیث امرکم الله...، فرموده: این جمله درباره طلب فرزند است، می‏فرماید: فرزند را از راهی که خدا دستور داده طلب کنید.

و در کافی است که از امام صادق (علیه‏السلام‏) پرسیدند، مردی که زنش حائض است چه بهره‏ای از او می‏تواند داشته باشد؟ فرمود: همه چیز الا جلو بعینه.

و نیز در همان کتاب از آن جناب پرسیدند: زنی که در آخرین روز عادت خون حیضش قطع شده چه حکمی دارد؟ فرمود: اگر همسرش دچار طغیان شهوت شود باید دستورش دهد محل خون را بشوید، آنگاه اگر خواست می‏تواند قبل از غسل با او نزدیکی کند، و در روایتی دیگر آمده که اضافه فرمود: ولی غسل کردن بهتر است.

مؤلف: روایات در این معانی بسیار زیاد است، و این روایات قرائت آیه را به صورت (یطهرن) بدون تشدید تایید می‏کند، چون بطوریکه گفته‏اند کلمه نامبرده به معنای قطع جریان خون زنان است، به خلاف (یتطهرن) با تشدید ها که به معنای قبول طهارت است، که در آن معنای اختیار خوابیده، و در نتیجه با غسل کردن که یک عمل اختیاری است مناسب است، به خلاف قطع جریان خون، که به اختیار زن نیست.

و مراد از تطهر اگر غسل به فتحه غین - شستشو - باشد، آیه شریفه دلالت می‏کند بر استحباب شستشو، و اگر غسل به ضمه غین باشد دلالت بر استحباب غسل می‏کند، همچنانکه امام هم فرمود: غسل بهتر است، و در هر تقدیر دلالت بر حرمت جماع قبل از غسل بفتحه غین یا غسل بضمه غین ندارد، چون اگر حرام بود، دیگر معنا نداشت غسل و یا غسل غایت و منتهی الیه نهی بوده باشد.

(دقت فرمائید) و نیز در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در ذیل جمله: ان الله یحب التوابین، و یحب المتطهرین فرموده مردم در جاهلیت خود را با پنبه و سنگ پاک می‏کردند، سپس رسم شد که خود را شستشو کنند، و چون کار پسندیده‏ای بود رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) همه را موظف کرد چنین کنند، خود نیز چنین کرد، و خدا در کتابش نازل کرد که ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین.

مؤلف: اخبار در این معنا بسیار است، و در بعضی از آنها آمده: اولین کسی که با آب طهارت گرفت، براء بن عازب بود، که به دنبال عمل او آیه شریفه نازل شد، و استنجای با آب سنت گردید.

باز در همان کتاب از سلام بن مستنیر روایت آورده که گفت: نزد امام ابی جعفر (علیه‏السلام‏) بودم، که حمران بن اعین داخل شد، و چند مساله پرسید همینکه حمران خواست برخیزد به امام عرضه داشت: این را خدمت شما عرضه بدارم خدا بقایت را طولانی کند و ما را از وجودت برخوردار فرماید که ما هر وقت خدمت شما شرفیاب می‏شویم بیرون نمی‏رویم مگر در حالی که دلهایمان رقت و خاطرمان آسایش و امنیت یافته، بطوریکه دیگر هیچ غمی از دنیا در دلمان نمی‏ماند، و آنچه از مال دنیا که در دست مردم است چون پر کاهی به نظرمان می‏رسد ولی وقتی از حضورتان بیرون می‏شویم، و با مردم و تجار همنشین می‏گردیم، دنیا در نظرمان محبوب می‏شود، سر این چیست؟ امام ابی جعفر (علیه‏السلام‏) فرمود: این مربوط به دلها است که گاهی نرم است و گاهی سخت، آنگاه فرمود: آگاه باشید که وقتی اصحاب رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به آن جناب عرضه داشتند از خطر نفاق بر خود می‏ترسیم، امام اضافه کرد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پرسید: چرا از آن می‏ترسید؟ عرضه داشتند: برای اینکه هر وقت در حضور شما هستیم، و شما ما را به عذاب خدا تذکر می‏دهید: و به ثوابش ترغیب می‏کنید.

در نتیجه دلمان نرم می‏شود، و دنیا را فراموش می‏کنیم، و نسبت به آن زاهد و بی‏رغبت می‏شویم، بحدی که گوئی آخرت را می‏بینیم، و آتش و بهشت را مشاهده می‏کنیم، اما این تا لحظه‏ای است که نزد توایم، همینکه از تو دور می‏شویم، داخل این خانه‏ها شده فرزندان را می‏بوئیم، زن و اهل خود را مشاهده می‏کنیم آن حالتمان که نزد تو داشتیم بر می‏گردد، بطوریکه گوئی اصلا چنان حالتی نداشته‏ایم، آیا جا دارد این معنا را در خود نوعی نفاق بشماریم، و از آن بترسیم؟ رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در پاسخشان فرمود: ابدا، این پندارها گامهای شیطان است، که می‏خواهد شما را متمایل به دنیا کند به خدا سوگند اگر دائما آن حالتی را که نزد من دارید داشته باشید ملائکه به مصافحه شما می‏آیند: آن وقت می‏توانید روی آب قدم بزنید، و اگر شما نبودید که گناه کنید و به دنبالش از خدا آمرزش بطلبید خدای تعالی خلقی دیگر می‏آفرید که گناه کنند، و به دنبالش طلب مغفرت نمایند، و او هم ایشان را بیامرزد، آری مؤمن هم بسیار دچار فتنه می‏شود و هم بسیار مغفرت نمایند، و او هم ایشان را بیامرزد، آری مؤمن هم بسیار دچار فتنه می‏شود و هم بسیار به خدا بازگشت می‏کند، مگر نشنیدی کلام خدای تعالی را که فرمود: ان الله یحب التوابین، و یحب المتطهرین، و نیز فرموده: استغفروا ربکم ثم توبوا الیه.

مؤلف: نظیر این روایت را عیاشی هم در تفسیر خود نقل کرده است، و اینکه فرمود: (اگر دائما آن حالتی را که نزد من دارید داشته باشید...) اشاره است به مقام ولایت، مقامی که دارنده‏اش به کلی از دنیا منصرف می‏شود، و به آنچه نزد خدا است مشرف گشته، و می‏اندیشد، و ما در بحث پیرامون آیه: الذین اذا اصابتهم مصیبة پاره‏ای مطالب در این باره تقدیم داشتیم.

و اینکه فرمود: (اگر شما نبودید که گناه کنید...) اشاره است بر قدر، یعنی جریان حکم اسمای الهی به مرتبه افعال و جزئیات حوادث بر طبق اقتضائاتی که مفاهیم اسما دارد که توضیح آن در ذیل آیه شریفه و ان من شی‏ء الا عندنا خزائنه، و ما ننزله الا بقدر معلوم خواهد آمد، و همچنین گفتار درباره آن در ذیل سایر آیات قدر می‏آید.

جمله: مگر نشنیدی کلام خدای تعالی را که فرموده: ان الله یحب التوابین...، جزء کلام امام ابی جعفر (علیه‏السلام‏) است، و خطابش به حمران است، می‏خواهد به این وسیله توبه و تطهر را تفسیر کند، اولی را به بازگشت نمودن از گناهان به سوی خدا، و دومی را به ازاله پلیدی‏های گناهان از نفس، و تیرگی آن را از قلب، و این یکی از موارد استفاده مراتب حکم است از حکم بعضی مراتب، و نظیر آن در قرآن کریم آیه: لا یمسه الا المطهرون آمده، که با آن استدلال کرده‏اند بر اینکه علم کتاب تنها نزد پاکان از اهل بیت است، و نیز استدلال کرده‏اند بر اینکه بدون وضو نمی‏شود دست به خطوط قرآن گذاشت (با اینکه ضمیر در لا یمسه بکتاب مکنون بر می‏گردد).

و همانطور که به حکم آیه شریفه: و ان من شی‏ء الا عندنا خزائنه عالم خلقت از ناحیه خدا شروع شده، و در یک قوس نزول پائین و پائین‏تر می‏آید، تا به پست‏ترین مراحل برسد همچنین احکام مقادیر نیز نازل نمی‏شود مگر با مرور به منازل حقایق (دقت فرمائید) و به زودی ان شاء الله توضیح بیشترش در تفسیر آیه: هو الذی انزل علیک الکتاب منه آیات محکمات...می‏آید.

از اینجا می‏توان به آنچه قبلا اشاره کردیم آشنائی بیشتری پیدا کرد، در آنجا گفتیم: مراد از توبه و تطهر در آیه شریفه - البته بنابر ظاهر لفظ، نه تاویل آن - شستشوی با آب و برگرداندن بدن پلید است -، بعد از ازاله پلیدی - به سوی خدای سبحان.

و نیز معنای روایت قمی روشن می‏شود که قبلا نقل کردیم، که فرمود خدای تعالی حنفیت یعنی طهارت را در آغاز بر ابراهیم نازل کرد، و طهارت ده قسمت است پنج قسمت آن مربوط به سر و گردن است و پنج قسمت مربوط به بدن اما آنچه مربوط به سر است، یکی کوتاه کردن شارب، دوم کوتاه نکردن ریش، سوم اصلاح مو، چهارم مسواک، پنجم خلال کردن دندان، و اما آنچه مربوط به بدن است، اول گرفتن موهای بدن، دوم ختنه کردن، سوم ناخن گرفتن، چهارم غسل از جنابت، پنجم طهارت با آب، و این است آن حنفیت طاهره که ابراهیم آورده، و تاکنون نسخ نشده، و تا قیامت نسخ نخواهد شد (تا آخر حدیث) و اخباری که همه اینها را مصداق طهارت می‏شمارد بسیار است، و در بعضی آمده که نوره کشیدن نیز طهور است.

و در تفسیر عیاشی در ذیل آیه: نساءکم حرث لکم...از معمر بن خلاد، از ابی الحسن رضا (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: شما درباره وطی زنان در عقب ایشان چه نظری دارید؟ عرضه داشتم: من چنین شنیده‏ام که فقهای مدینه در آن اشکالی نکرده‏اند، فرمود: یهود می‏گفت وقتی مرد از عقب زن نزدیکی کند فرزندش لوچ بیرون می‏آید، (شاید منظور از لوچ کج فکری باشد)، لذا خدای تعالی در رد نظریه یهود در این مساله این آیه را نازل کرد، که:

(زنان شما کشتزار شمایند به کشتزار خود از هرجا خواستید نزدیکی کنید).

و باز در همان کتاب از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در ذیل همین آیه فرموده، یعنی خواه از مقابل و خواه از پشت، در جلو او تصرف کنید.

و نیز در همان کتاب از ابی بصیر از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: من از وی از مردی پرسیدم که در عقب همسرش وطی می‏کرد حضرت بدش آمد و فرمود: زنهار که در روده زنان جماع مکنید.

و نیز فرمود: معنای اینکه قرآن می‏فرماید: نساؤکم حرث لکم، فاتوا حرثکم انی شئتم.

این است که هر وقت خواستید به کشتزار خود درآئید، نه از هرجا که خواستید.

و در آن کتاب از فتح بن یزید جرجانی روایت کرده که گفت نامه‏ای به امام رضا (علیه‏السلام‏) نوشته، از چنین مساله‏ای پرسیدم جواب چنین آمد که از کسی پرسیده‏ای که با کنیزش از عقب نزدیکی می‏کند، باید بدانی که زن لعبتی است که نباید اذیت شود، و کشتزار است همانطور که خدا کشتزارش خوانده.

مؤلف: روایات در این معانی از ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) بسیار زیاد است که در کتاب‏های کافی و تهذیب و دو تفسیر عیاشی و قمی آمده و همه دلالت بر این دارند، که آیه بیش از این نمی‏رساند، که نزدیکی با زنان از جلو آزاد است، و بنابراین ممکن است کلام امام صادق (علیه‏السلام‏) را در روایت عیاشی از عبدالله بن ابی یعفور بهمین معنا حمل کنیم، چون در آن روایت آمده من از امام صادق (علیه‏السلام‏) از نزدیکی با زنان در عقب ایشان پرسیدم، فرمود: اشکال ندارد و دنبالش این آیه را تلاوت فرمود: نساؤکم حرث لکم، فاتوا حرثکم انی شئتم.

مؤلف: ظاهرا مراد از نزدیکی با زنان در عقب ایشان این است که از عقب در جلو ایشان وطی شود، و استدلال به آیه هم بر این اساس بوده همچنانکه، خبر معمر بن خلاد گذشته بر آن شهادت می‏دهد.

و در الدر المنثور است که ابن عساکر از جابر بن عبدالله روایت کرده که گفت: انصار تنها بطور مضاجعه با زنان نزدیکی می‏کردند: ولی قریش این کار را به صورتهای گوناگون انجام می‏دادند، اتفاقا مردی از قریش با زنی از انصار ازدواج کرد، و خواست با او نزدیکی کند زن گفت: حاضر نیستم مگر به همان صورت معمولیش، نزاعشان به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رسید، آیه شریفه: فاتوا حرثکم انی شئتم نازل شد، یعنی چه در حال ایستاده، و چه نشسته چه خوابیده اما در هر حال تنها از یک صمام.

مؤلف: این معنا به چند طریق از صحابه روایت شده، که سبب نزول آیه این بوده، و روایتی هم از حضرت رضا (علیه‏السلام‏) مطابق آن گذشت.

و اینکه فرمود: از یک صمام معنایش از یک مجرا و سوراخ است کنایه از اینکه تنها از فرج باشد، چون روایات بسیاری از طرق اهل سنت وارد شده که نزدیکی با زنان از مجرای پشت را تحریم کرده، و این معنا را به چند طریق از عده‏ای از صحابه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روایت کرده‏اند، و قول ائمه اهل بیت هر چند جواز با کراهت شدید است، بطوریکه اصحاب امامیه به طرق خود که تا ائمه دارند آن را روایت کرده‏اند، الا اینکه همانطور که گفتیم هیچ یک از ائمه در حکم مساله به آیه: نساؤکم حرث لکم فاتوا حرثکم انی شئتم...تمسک نکرده‏اند، بلکه به گفتار لوط پیغمبر تمسک کرده‏اند، که فرمود: ان هؤلاء بناتی ان کنتم فاعلین تمسک کرده‏اند، چون لوط با اینکه می‏دانست قومش جز لواط را نمی‏خواهند دختران خود را عرضه کرد، و در قرآن کریم آیه‏ای برای نسخ این حکم نیامده.

و با این حال مساله در روایات صحابه مورد اختلاف است، از عبدالله بن عمر و مالک بن انس، و ابی سعید خدری، و جمعی دیگر روایت شده که به جواز آن فتوا می‏دادند، و به آیه نساؤکم حرث لکم...تمسک می‏کردند، حتی از ابن عمر روایت شده که گفته است: اصلا آیه نامبرده برای همین جهت نازل شده.

در الدر المنثور از دار قطنی (در کتاب غرائب مالک) و او با ذکر سند از نافع روایت کرده که روزی ابن عمر به من گفت: ای نافع این قرآن را نگه دار، و گوش بده تا بخوانم، و از حفظ خواند تا رسید به آیه: نساؤکم حرث لکم فاتوا حرثکم انی شئتم در اینجا به من گفت: ای نافع می‏دانی درباره چه کسی نازل شده؟ گفتم: نه، گفت: درباره مردی از انصار که با زنش از عقب او وطی کرده بود، و در بین مردم عملی زشت تلقی شده بود، خدا این آیه را فرستاد، گفتم: یعنی می‏خواهی بگوئی از عقب در جلو همسرش قرار داده بود گفت نه رسما در عقب او.

مؤلف: در الدر المنثور این معنا را از ابن عمر به چند طریق روایت کرده، آنگاه می‏گوید: ابن عبد البر گفته: روایت به این مضمون که از عبدالله بن عمر نقل شده معروف و مشهور و سند آن صحیح است.

و نیز در الدر المنثور آمده که ابن راهویه، و ابو یعلی، و ابن جریر، و طحاوی، در کتاب مشکل الاثار، و ابن مردویه، همگی با سندی حسن از ابی سعید خدری روایت کرده‏اند که گفت: مردی همسرش را از عقب نزدیکی کرده مردم او را سرزنش کردند، آیه شریفه: نساؤکم حرث لکم فاتوا حرثکم انی شئتم...، نازل شد.

و نیز در همان کتاب است که خطیب در روایت مالک از ابی سلیمان جوزجانی نقل کرده که گفت: من از مالک بن انس از وطی در عقب همسران پرسیدم او به من گفت: هم الان از این عمل غسل سر و گردن کرده‏ام.

و نیز در همان کتاب آمده که طحاوی از طریق اصبغ بن فرج، از عبدالله بن قاسم روایت کرده که گفت: من هیچ استادی که در دینم از آنها تقلید می‏کنم ندیدم، مگر آنکه این عمل (وطی آنان در عقبشان) را حلال می‏دانست آنگاه این آیه را قرائت کرد، که نساؤکم حرث لکم، سپس گفت: دیگر روشن‏تر از این چه بیانی؟.

و در سنن ابی داود از ابن عباس روایت کرده که گفت: عبدالله بن عمر که خدا از گناهانش بگذرد - خیال کرده زن و شوهری بودند از دو طایفه، آن یکی یعنی زن از طایفه انصار و از بت‏پرستان بوده، در حالی که شوهرش از قریش بوده، و انصار از یهودیان تقلید می‏کردند که اهل کتاب بودند و برای خود فضیلتی در علم قائل بودند و بسیاری از غیر یهود از عمل یهود تقلید و پیروی می‏کردند و از جمله خصایص ایشان این بود که با زنان از یک مجرا نزدیکی می‏کردند، و این بسی مایه خوشحالی زنان است و آن قبیله قریش با زنان به هر شکلی آمیزش می‏کردند از عقب و از جلو خوابیده و ایستاده، همینکه مهاجرین قریش به مدینه آمدند، مردی از ایشان با زنی از انصار ازدواج کرد و رفت که با او نیز همین کارها را بکند، زن نپذیرفت، و گفت رسم ما این است که تنها یک جور، و در یک مجرا، می‏خواهی بخواه نمی‏خواهی دوری کن، این نزاعشان علنی شد، و به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رسید خدای تعالی این آیه را نازل کرد: نساؤکم حرث لکم فاتوا حرثکم انی شئتم، یعنی چه از جلو و چه از عقب، چه خوابیده و چه غیر آن.

اما منظور این است که در همه این احوال از مجرای فرزند باشد.

مؤلف: این روایت را سیوطی هم در در المنثور به چند طریق از مجاهد از ابن عباس نقل کرده.

و نیز در همان کتاب است که ابن عبد الحکم نقل کرده که شافعی با محمد بن حسن در این مساله مناظره کرد، محمد علیه او استدلال کرد به اینکه تنها فرج زن کشتزار است، و آنجا است که فرزند تکون می‏یابد، شافعی گفت پس به گفته تو باید غیر فرج حرام باشد، محمد ملتزم شد که آری همینطور است، شافعی گفت حال بگو ببینم: اگر با ساق زن و یا گوشت شکم او این کار را بکند چطور است، آیا ساق و گوشت شکم هم کشتزار است، و اولاد درست می‏کند گفت: نه، گفت: چون کشتزار نیست باید حرام باشد؟ گفت: نه، شافعی گفت پس چطور با کلمه (کشتزار) استدلال می‏کنی.

و نیز در همان کتاب آمده: که ابن جریر، و ابن ابی حاتم، از سعید بن جبیر روایت کرده‏اند که گفت: در حینی که من و مجاهد نزد ابن عباس نشسته بودیم، مردی نزد او آمد و گفت آیا مرا از آیه محیض راحت نمی‏کنی؟ گفت: بله می‏کنم، بخوان: و یسئلونک عن المحیض - تا جمله - فاتوهن من حیث امرکم الله، ابن عباس گفت: یعنی با آنان نزدیکی کنید، از همانجائی که خون می‏بینند، چون قبلا از جماع در آن نهی شده بودی، و بعد از قطع خون ماموری که در همانجا جماع کنی، سائل پرسید: با آیه نساؤکم حرث لکم فاتوا حرثکم انی شئتم چرا استدلال نمی‏کنی؟ ابن عباس گفت: وای بر تو آیا عقب زنان هم کشتزار است، اگر این حرف تو حق باشد باید آیه محیض نسخ شده باشد، چون هر وقت زن از جلو حیض شود تو می‏توانی از عقب جماع کنی، با اینکه آیه می‏فرماید: باید (از آنان کناره‏گیری کنید، پس معنای (انی شئتم) هر وقت از شب و روز است.

مؤلف: استدلال ابن عباس همانطور که ملاحظه می‏کنید مخدوش است، برای اینکه آیه محیض بیش از این دلالت ندارد که جماع در محل جریان خون در حال حیض حرام است، پس اگر آیه حرث دلالت کند بر جواز وطی در عقب، بین دو آیه هیچ تعارضی نخواهد بود، تا باعث نسخ آیه اول شود، علاوه بر اینکه توجه فرمودید که آیه حرث هم دلالت بر مقصد آنان یعنی جواز وطی در عقب ندارد، بله در بعضی از روایات که از ابن عباس نقل شده، دیده می‏شود که استدلال کرده به حرمت آن به امری که در جمله: فاتوهن من حیث امرکم الله...، آمده و شما خواننده محترم در آنچه گذشت توجه فرمودید، که استدلال مزبور فاسدترین استدلال است، و آیه شریفه هیچ دلالتی ندارد بر حکم غیر مجرای خون، تنها حکم مجرای خون را بیان می‏کند، که در حال حیض حرام و در حال طهر حلال است، و آیه حرث هم هیچ دلالتی بر توسعه از جهت حرث ندارد و نمی‏خواهد بفرماید همه جای زنان کشتزار شما است، و به هرحال مساله مربوط به تفسیر نیست، مربوط به فقه است، چیزی که هست ما این مقدار هم که بحث کردیم، از این نظر بود که بدانیم دلالت آیات چقدر است.

و لا تجعلوا الله عرضة لایمانکم ان تبروا...کلمه عرضة به ضم عین از ماده عرض است، که به معنای عرضه کردن چیزی است به کسی، و یا چیزی، تا ببیند اگر به کارش می‏آید و در تامین غرضش دخالت دارد بپذیرد، مثل اینکه کالائی را در معرض فروش قرار دهی، یا منزلی را به مشتری عرضه کنی، تا اگر خواست در آنجا اسکان گزیند، یا غذا را برای خوردن عرضه کنی، و به همین جهت می‏گویند: فلان هدف در معرض تیراندازی و نشانه‏گیری قرار گرفت، و یا درباره دختری که شایستگی ازدواج دارد می‏گویند: فلان دختر در عرضه (معرض) ازدواج قرار گرفت، و درباره ماشینی که صلاحیت برای سفر دارد می‏گویند فلان ماشین در معرض سفر واقع شد، این معنای اصل کلمه بود.

اما عرضه به معنای مانعی که سر راه در می‏آید، و همچنین عرضه‏ای که نصب می‏کنند، تا مانند هدف تیراندازی معرض توارد واردات پی‏درپی قرار گیرد.

و در نتیجه از کلمه، معنای کثرت عوارض استفاده شود، داخل در معنای اصلی کلمه نیست، بلکه بعدها پیدا شده است.

و اما کلمه أیمان، جمع یمین یعنی سوگند است، و این معنا را از کلمه یمین به معنای دست راست گرفته‏اند، چون در بین عرب مرسوم و معمول بود که وقتی سوگندی می خوردند، و یا عهدی می‏بستند، و یا بیعتی می‏کردند، و یا مثلا معامله‏ای انجام می‏دادند، برای اینکه بفهمانند عمل نامبرده قطعی شد، به یکدیگر دست می‏دادند (این رسم در بین ایرانیان نیز معمول است)، پس در حقیقت از ابزار عمل، که همان دست باشد، نامی برای عمل، که عهد و سوگند و امثال آن باشد اسمی مشتق کردند، چون بین عمل و ابزار ملازمه‏ای بوده، همچنانکه از عمل سب (انگشت‏نگاری) اسمی مشتق کرده‏اند، برای آن انگشتی که مهر می‏زند، و آنرا انگشت سبابه خوانده‏اند.

و معنای آیه شریفه (و خدا داناتر است) این است که خدا را معرضی که هدف سوگندهایتان شود قرار مدهید، آن هم سوگند به اینکه دیگر نیکی نکنید، و تقوا به خرج ندهید، و بین مردم اصلاح نکنید، برای اینکه خدای سبحان راضی نیست که نامش را وسیله‏ای قرار دهید برای امتناع از آنچه که بدان أمر کرده، چون خدا به نیکی و تقوا و اصلاح امر فرموده است مؤید این معنا روایاتی است که در شان نزول این آیه وارد شده و به زودی انشاء الله از نظر خواننده خواهد گذشت.

و بنابراین در سه جمله: ان تبروا، و تتقوا، و تصلحوا، حرف لا در تقدیر است، و تقدیر کلام ان لا تبروا و لا تتقوا و لا تصلحوا می‏باشد، و این قسم استعمال در جائی که حرف أن در کلام باشد، شایع است، مانند آیه شریفه یبین الله لکم ان تضلوا که جمله: ان تضلوا معنای ان لا تضلوا را میدهد.

البته ممکن هم هست طوری معنا کنیم که احتیاج به تقدیر لا نیفتد، و آن این است که بگوئیم جمله: ان تبروا تا به آخر متعلق است به لازمه معنای و لا تجعلوا چون لازمه آن این است که خدای تعالی از چنین سوگندهائی نهی کرده باشد، و معنای آیه این باشد که خدا شما را از این سوگند نهی نموده و حکم کذائی خود را برایتان بیان می‏کند، که نیکی و تقوا و اصلاح بکنید.

و نیز ممکن است کلمه عرضه به معنای چیزیکه عرضه بر آن بسیار است بوده باشد، آن وقت آیه شریفه، نهی از زیاد سوگند خوردن به خدای سبحان خواهد بود، و چنین معنا خواهد داد که بسیار به خدا سوگند نخورید، که اگر چنین کنید باعث می‏شود که دیگر موفق به نیکی و تقوا و اصلاح بین مردم نشوید، چون کسی که بسیار به خدا سوگند می‏خورد نام خدا دیگر در نظرش عظیم نمی‏ماند و سوگند به او را عملی سبک می‏شمارد، چون هر عملی که تکرار شد از اهمیت می‏افتد، و چنین کسی از دروغ هم پروا نمی‏کند، و دروغ هم بسیار خواهد گفت، تازه این ضرر روانی سوگند بسیار است، و اما ضرر اجتماعی آن، این است که جامعه، برای چنین فردی ارزش و منزلتی نمی‏شناسد، چون همه می‏فهمند که او برای خودش حرمتی در نظر مردم قائل نیست، و خودش می‏داند که هر چه بگوید، جامعه آن را نمی‏پذیرد، و تکذیبش می‏کند و نیز می‏فهمند که او اینقدر برای نفس خودش احترام قائل نیست که به آن اعتماد کند، ما چگونه به او اعتماد کنیم؟ در نتیجه آیه شریفه، همان را خواهد گفت که آیه شریفه: و لا تطع کل حلاف مهین هیچ حلاف بی‏مقداری را اطاعت مکن)، آن را افاده می‏کند.

بنابراین فرض نیز مناسب‏تر آن است که حرف لا در تقدیر نگیریم، بلکه بگوئیم که سه جمله تبروا - تتقوا - تصلحوا به خاطر حذف حرف جر منصوبند و تقدیر کلام حتی تبروا...باشد، و معنا چنین شود که خدا را در معرض سوگندهای بسیار خود قرار ندهید، تا در نتیجه موفق به نیکی و تقوا و اصلاح بشوید، و یا بگوئیم سه جمله نامبرده، مفعول له برای نهی است که در بالا هم گفتیم جمله: لا تجعلوا بر آن دلالت می‏کند، و معنا چنین می‏شود: نهی لا تجعلوا بخاطر این بود که نیکی و تقوا و اصلاح بکنید.

و در اینکه فرمود: و الله سمیع علیم، نوعی تهدید است بر مضمون آیه، چه اینکه آیه را به معنای اول بگیریم، یا به معانی دیگر، چیزی که هست معنای اول همانطور که بر خواننده نیز پوشیده نیست روشن‏تر است.

 

 

التماس دعا

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠