تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات225تا230)

تفسیر آیات225تا230سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

ترجمه آیات

 

 

خدا شما را به سوگندهای بیهوده‏تان بازخواست نمی‏کند ولی به آنچه دلهایتان مرتکب شده مؤاخذه می‏نماید، و خدا آمرزنده و بردبار است (225).

آنانکه سوگند میخورند که تا ابد از زنان خود دوری کنند، تنها چهار ماه مهلت دارند، اگر برگشتند خدا آمرزنده و رحیم است (226).

و اگر تصمیم بر طلاق گرفتند باز هم مجرم شناخته نمی‏شوند و خدا شنوا و دانا است (و اما اگر نه طلاق دهند و نه حق زنان را که از آن جمله نزدیکی با ایشان است بدهند مجرمند) (227).

زنان طلاق گرفته، تا سه پاکی منتظر بمانند و اگر به خدا و روز جزا ایمان دارند روا نیست چیزی را که خدا در رحم‏هایشان خلق کرده، نهان دارند، و اما شوهرانشان اگر سر اصلاح دارند در رجوع به ایشان در عده طلاق سزاوارترند زنان را نیز مانند وظائفشان حقوق شایسته است و مردان را بر آنان مرتبتی و برتری هست و خدا عزیز و حکیم است (228).

طلاق دو بار است و پس از دو بار یا نگهداری به شایستگی و یا رها کردن با احسان و شما را نرسد که چیزی از آنچه به زنان داده‏اید بگیرید، مگر آنکه بدانید که حدود خدا را بپا نمی‏دارند، که در این صورت در آنچه زن به عوض خویش دهد گناهی بر آنان نیست، این حدود خدا است، از آن تجاوز نکنید و کسانی که از حدود خدا تجاوز کنند، ستمکارانند (229).

و اگر بار دیگر زن را طلاق داد، دیگر بر او حلال نیست تا با شوهری غیر او نکاح کند اگر طلاقش داد و شوهر قبلی و زن تشخیص دادند که حدود خدا را بپا میدارند، باکی بر آنان نیست که به یکدیگر باز گردند، این حدود خداست که برای گروهی که دانا هستند بیان می‏کند (230).

 

تفسیر آیات

 

لا یؤاخذکم الله باللغو فی ایمانکم... لغو از کارهایی است که اثری به دنبال نداشته باشد، و معلوم است که اثر هر چیزی به خاطر اختلاف متعلقات و جهاتش مختلف می‏شود، سوگند هم اثری از جهت لفظش دارد، و هم اثر دیگری از این جهت دارد که گفتار آدمی را تاکید می‏کند، و اثر سومش از این جهت است که خود عقد و پیمانی است، و نیز اثر دیگری دارد از حیث مخالفت و شکستن آن، و همچنین از جهات دیگر آثار دیگری دارد، الا اینکه چون در آیه شریفه مقابله شده میان عدم مؤاخذه بر سوگند لغو، و مؤاخذه بر آثار سوئی که هر گناهی و مخصوصا سوگند لغو، در دلها باقی می‏گذارد، لذا به نظر می‏رسد که مراد از سوگند لغو، آن سوگندی باشد که هیچ اثری در قصد صاحب سوگند نداشته باشد، سوگندهای بیهوده‏ای است که صاحبش نمی‏خواهد به وسیله آن عقدی و پیمانی ببندد، و به اصطلاح فارسی زبانها، تکیه کلامی است که بعضی به آن عادت کرده‏اند، و مرتب میگویند، آره و الله، نه و الله.

و کلمه کسب به معنای جلب منفعت به وسیله سعی و عمل است، با صنعت و یا حرفه و یا زراعت و امثال آن، و این کلمه در اصل...

 

بقیه در ادامه ی مطلب..


ادامه ی مطلب...

 

 

 به معنای به دست آوردن چیزهائی است که حوائج مادی زندگی را برآورد، ولی بعدها به عنوان استعاره در مورد تمامی دست‏آوردهای انسان استعمال شد، چه دست‏آوردهای خیر و چه شر، مانند کسب مدح و ثنا، و کسب افتخار، و کسب یاد خیر و نام نیک از راه حسن خلق و خدمت به مردم، و مانند کسب فضائل اخلاقی و کسب علم نافع، و کسب فضیلت از راه اعمالی که مناسب با آن است.

و مانند کسب ملامت و مذمت، و کسب لعنت و طعنه، و کسب گناهان و آثار زشت گناه، و امثال آن از راه اعمالی که چنین آثاری دارد، در نتیجه استعمال زیاد در این موارد همه این موارد معنای کلمه کسب و اکتساب شده است.

بعضی گفته‏اند: فرق میان کسب و اکتساب این است که، اکتساب به معنای جلب منفعت برای خویش است، و کسب اعم است، هم شامل کسب منفعت برای خویش می‏شود، و هم شامل کسب و جلب منفعت برای دیگران، پس کسب برده برای مولایش، و کسب ولی برای عبدش کسب هست، ولی اکتساب نیست و همچنین کسبهای دیگری از این قبیل، و به هر حال کاسب و مکتسب خود انسان است نه دیگری.

 

گفتاری پیرامون معنای قلب در قرآن کریم

آیه مورد بحث از شواهدی است که دلالت می‏کند بر اینکه مراد از قلب خود آدمی یعنی خویشتن او و نفس و روح او است، برای اینکه هر چند طبق اعتقاد بسیاری از عوام ممکن است تعقل و تفکر و حب و بغض و خوف و امثال اینها را به قلب نسبت داد، به این پندار که در خلقت آدمی، این عضو است که مسؤول درک است، هم چنانکه طبق همین پندار، شنیدن را به گوش، و دیدن را به چشم، و چشیدن را به زبان، نسبت میدهیم، ولیکن مدرک واقعی خود انسان است، (و این اعضاء، آلت و ابزار درک هستند) چون درک خود یکی از مصادیق کسب و اکتساب است، که جز به خود انسان نسبت داده نمی‏شود.

نظیر آیه مورد بحث در شهادت به این حقیقت آیه فانه آثم قلبه و آیه شریفه: و جاء بقلب منیب.

حال ببینیم چه عاملی باعث شده که ادراکات انسانی را به قلب نسبت می‏دهند؟ ظاهرا منشا آن، این بوده که انسان وقتی وضع خود و سایر انواع حیوانات را بررسی کرده و مشاهده نموده که بسیار اتفاق می‏افتد که یک حیوان در اثر بیهوشی و غش و امثال آن شعور و ادراکش از کار می‏افتد، ولی ضربان قلب و نبضش هنوز زنده است، در صورتیکه اگر قلبش از کار بیفتد دیگر حیاتی برایش باقی نمی‏ماند.

از تکرار این تجربه یقین کرد که مبدأ حیات در آدمی، قلب آدمی است، به این معنا که، روحی را که معتقد است در هر جانداری هست نخست به قلب جاندار متعلق شده، هر چند که از قلب به تمامی اعضای زنده نیز سرایت کرده، و نیز یقین کرد، که آثار و خواص روحی و روانی چون احساسات وجدانی یعنی شعور و اراده و حب و بغض و رجاء و خوف و امثال اینها، همه مربوط به قلب است، به همین عنایت که قلب اولین عضوی است که روح بدان متعلق شده است.

و این باعث نمیشود که ما هر یک از اعضا را مبدأ فعل مخصوص به خودش ندانیم، چون هیچ منافاتی بین این و آن نیست، در عین اینکه قلب را مبدأ حیات می‏دانیم، دماغ را هم مبدأ فکر، و چشم را وسیله دیدن، و گوش را ابزار شنیدن، و شش را آلت تنفس، و هر عضو دیگر را منشا عمل خاص به خودش می‏دانیم، چون همه اعضا (و حتی خود قلب) به منزله آلت و ابزاری است برای انجام کاری که به وساطت آن آلت محتاج است.

و چه بسا که تجربه‏های مکرر علمی هم این نظریه را تایید کند، چون بارها این آزمایش را در مرغان انجام داده‏اند که در یک عمل جراحی دماغ (مغز سر) مرغ را بیرون آورده‏اند، و دیده‏اند که حیوان همچنان زنده است لیکن، هیچگونه درک و شعور و تشخیصی ندارد، (حتی نمی‏فهمد که گرسنه و یا تشنه است، و نمیداند که آب رفع تشنگی و دانه رفع گرسنگی می‏کند، و اینکه این دانه و آن سنگ‏ریزه است)، و چون مواد غذائی به او نمی‏رسد قلبش از ضربان می‏ایستد و می‏میرد و همچنین چه بسا بتوان این نظریه را از این راه تایید کرد که تاکنون بحثهای علمی طبیعی نتوانسته و موفق نشده مرکزی را در بدن کشف کند که تمامی دستوراتی که در بدن به وسیله اعضا انجام می‏شود از آن مرکز صادر بشود، و اعضای مختلف بدن همه مطیع فرمان آن باشند، ولی وجود چنین مصدر و مرکزی برایش مسلم شده است، زیرا می‏بینید که اعضای مختلف بدن با اینکه بسیار زیاد و بسیار مختلف است، هم خودشان اختلاف دارند و ساختمانشان متفاوت است، و هم اثر و کارشان و عملکردشان مختلف است، در عین حال همه در تحت یک لوا، و مطیع یک مرکز فرماندهی، و دارای وحدتی حقیقی هستند.

و نباید گمان کرد که اگر بشر نتوانسته به وجود چنین مرکز فرماندهی‏ای پی‏ببرد، برای این بوده که از اهمیت و حساسیت دماغ و ادراکات آن غافل بوده است، (و تمدن امروز تا حدی به اسرار آن پی برده، در نتیجه نمی‏تواند مرکز احساسات وجدانی از قبیل شعور و اراده و حب و بغض و خوف و رجا و امثال آن را قلب بداند).

زیرا بشر همانطور که به اهمیت قلب پی برده بود، به اهمیت سر، که جایگاه دماغ است نیز پی‏برده بود، به شهادت اینکه می‏بینیم از قدیم‏ترین زمانها امت‏های مختلف و با زبانهای مختلف مبدأ حکم و امر و دستورات جامعه را رأس و رئیس نامیده، و لغت‏های مختلفی از آن منشعب کرده است، نظیر رأس، و رئیس و رئاسه، و رأس الخیط، (سر نخ) و رأس المدة (سر رسید)، و رأس المسافة، و رأس الکلام، و رأس الجبل (سر کوه)، و همچنین سر جانداران و چهار پایان را رأس خوانده، و نوک شمشیر را رأس السیف نامیده است، (پس بشر از همان دیرباز به اهمیت دماغ پی برده بود، ولیکن به خاطر همان شواهدی که گفتیم، نمی توانست بپذیرد که دماغ مرکز فرماندهی بدن باشد).

و ظاهرا همین مسئله باعث شد که ادراک و شعور و هر چه که بوئی از شعور در آن باشد، از قبیل: حب و بغض و رجاء و خوف و قصد و حسد و عفت و شجاعت و جرأت و امثال آنرا به قلب نسبت دهند، و منظورشان از قلب، همان روحی است که به بدن وابسته است، و یا به وسیله قلب، در بدن جریان می‏یابد، و لذا ادراکات نامبرده را، هم به قلب نسبت می‏دهند، و هم به روح، و هم به نفس، گاهی می‏گویند: فلانی را دوست دارم، و گاهی می‏گویند روحم او را دوست می‏دارد، و نیز می‏گویند قلبم او را دوست می‏دارد، و گاهی هم می‏گویند نفسم او را دوست می‏دارد، آنگاه این مجاز گوئی آنقدر ادامه می‏یابد که لفظ قلب را بر نفس اطلاق می‏کنند، همچنانکه بسیار اتفاق افتاده که از این هم تجاوز نموده کلمه صدر را بر قلب اطلاق می‏کنند چون قلب در سینه قرار دارد انحاء ادراکات و افعال و صفات روحی را به سینه نسبت می‏دهند.

و در قرآن کریم از این قسم نسبت‏ها در موارد بسیاری آمده، از آن جمله فرموده: یشرح صدره للاسلام و نیز فرموده: انک یضیق صدرک و نیز فرموده: و بلغت القلوب الحناجر که در این آیه هم رسیدن دلها به گلوگاه کنایه است از تنگی سینه و نیز فرموده: ان الله علیم بذات الصدور و بعید نیست که اینگونه موارد در کلام خدای تعالی اشاره باشد به تحقیق این نظریه، چیزی که هست متاسفانه تاکنون این نظریه آنطور که باید و شاید روشن نشده است.

شیخ ابوعلی ابن سینا، در این مسئله که مرکز ادراکات و صفات نفسانی در ساختمان بدن انسانی چیست؟ این احتمال را ترجیح داده است که همان قلب باشد، به این معنا که قلب مرکز همه ادراکات و شعور باشد و دماغ تنها جنبه ابزار را داشته باشد، (همانطور که چشم آلت بینائی و گوش آلت شنوائی است ولی آن عضوی که می‏بیند و می‏شنود قلب است)، پس همه ادراکات از قلب است و دماغ واسطه درک است.

در اینجا به تفسیر آیه مورد بحث برگشته و می‏گوئیم: جمله ولکن یؤاخذکم بما کسبت قلوبکم خالی از مجاز عقلی نیست، برای اینکه ظاهر کلمه لکن که اعراض از مؤاخذه در بعضی از اقسام سوگند یعنی از سوگند به لغو به بعضی دیگر است، این است که خود آن بعض دیگر را ذکر کند و نکرده، بلکه اثر شکستن آن سوگند را که همان اثم(گناه)باشد ذکر نمود، و این خود مجاز عقلی و اعراض در اعراض است و اشاره است به اینکه خدای سبحان تنها با قلب انسانها کار دارد، همچنانکه در جای دیگر فرمود: و ان تبدوا ما فی انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله و نیز فرموده: ولکن یناله التقوی منکم.

و در جمله: و الله غفور حلیم اشاره‏ای است به اینکه قسم اول سوگند هم که همان سوگندهای لغو بود، کراهت دارد و سزاوار نیست از مؤمن سر بزند همچنانکه در جای دیگر نیز از مطلق لغو نهی کرده و فرموده قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلوتهم خاشعون، و الذین هم عن اللغو معرضون.

للذین یؤلون من نسائهم...کلمه یؤلون مضارع از مصدر ایلاء باب افعال است، که ثلاثی آن، یعنی ماده اصلیش الیه است که به معنای سوگند است، چیزی که هست در زبان شرع بیشتر در یک قسم سوگند استعمال می‏شود، و آن این است که شوهری از در خشم و به منظور ضرر رساندن به همسرش سوگند بخورد که دیگر نزد او نرود، و منظور از ایلاء در آیه نیز همین سوگند است، و کلمه تربص به معنای انتظار، و کلمه فی‏ء که مصدر فعل فاؤوا است به معنای برگشتن است.

و ظاهرا متعدی کردن کلمه یؤلون با حرف من به خاطر این بوده است که کلمه نامبرده علاوه بر معنای خودش متضمن و در بر دارنده معنائی چون دوری گزیدن و مانند آن است، پس خود این کلمه می‏فهماند که منظور از سوگند این است که از مباشرت با زنان دوری کنند، و این هم که در آیه شریفه تربص را محدود به چهار ماه کرده است اشعاری به این دوری دارد، چون حد چهار ماه همان حدی است که شارع و قانونگذار اسلام برای ترک مباشرت با همسران معین کرده، و فرموده که بیش از آن نمی‏توانند مباشرت را ترک کنند، و از همین اشارات فهمیده می‏شود که مراد از عزم بر طلاق عزم به خود طلاق است، نه صرف تصمیم بر آن، همچنانکه دنباله آیه نیز که می‏فرماید: فان الله سمیع علیم به این معنا اشعار دارد، برای اینکه شنوائی به اطلاقی که واقع شده ارتباط دارد، نه با تصمیم قلبی بر آن.

و اینکه فرمود: فان الله غفور رحیم دلالت دارد بر اینکه شکستن سوگند ایلاء و برگشتن به سوی همسر گناه ندارد، و اگر شرع برای شکستن آن کفاره‏ای معین کرده دلالت ندارد بر اینکه شکستن آن گناه است همچنانکه جمله مورد بحث دلالت ندارد بر اینکه می‏شود آن کفاره را ترک کرد، چون کفاره مغفرت پذیر و بخشیدنی نیست، و کفاره شکستن سوگند در آیه زیر آمده، که می‏فرماید: لا یؤاخذکم الله باللغو فی ایمانکم ولکن یؤاخذکم بما عقدتم الایمان فکفارته اطعام عشرة مساکین.

بنابراین معنای آیه این است که، هرکس سوگند بخورد که دیگر به همسرش نزدیک نشود، حاکم شرع چهار ماه صبر می‏کند، اگر برگشت و حق همسرش را ادا کرد، یعنی با او هم بستری نمود، و کفاره شکستن قسم خود را داد، که او را عقاب نمی‏کند، و اگر تصمیم گرفت طلاقش دهد و طلاقش داد که باز عقابی ندارد چون طلاق هم گریزگاه دیگری است از عقاب، و خدای شنوای دانا است.

 

بحث روایتی

در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایتی آورده که در ذیل آیه و لا تجعلوا الله عرضة لایمانکم...، فرمود: منظور، گفتن نه بخدا و آری بخدا است.

و نیز در همان کتاب از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) در تفسیر همان آیه روایت آورده که فرمودند: منظور این است که کسی مثلا سوگند بخورد که دیگر با برادرش هم صحبت و هم کلام نشود، و یا کار دیگری نظیر سخن گفتن انجام ندهد و یا سوگند بخورد که دیگر با مادرش سخن نگوید.

و در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در تفسیر آیه نامبرده فرموده: اگر تو را خواستند تا میان دو نفر اصلاح دهی نگو که من قبلا سوگند خورده‏ام که چنین کاری نکنم.

مؤلف: روایت اولی همانطور که ملاحظه کردید آیه را به یکی از دو معنا تفسیر کرده، و دومی و سومی به معنای دوم معنا کرده، و قریب به دو روایت اخیر روایتی است که باز در تفسیر عیاشی از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) آمده، که فرمودند: آیه شریفه، درباره مردی است که بین دو نفر اصلاح می‏کند، و در بین، گرفتار پاره‏ای از گناهان (از دروغ و غیبت و امثال آن) می‏شود، و از این بابت ناراحت می‏گردد آیه شریفه می‏فرماید خدا او را می‏آمرزد.

پس چنین کسی هم از مصادیق عامل به آیه است.

و در کتاب اصول کافی از مسعدة از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در تفسیر آیه شریفه: لا یؤاخذکم الله باللغو فی ایمانکم...، فرمود: سوگند لغو این است که کسی بگوید: نه بخدا و بله بخدا بدون اینکه بخواهد عهدی ببندد، و یا پیمانی محکم کند.

مؤلف: و این معنا در کافی بدون ذکر سند نیز از آنجناب روایت شده، و در تفسیر مجمع البیان نیز از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) آمده است.

و نیز در کتاب اصول کافی از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمودند: اگر مردی سوگند بخورد که دیگر با همسرش نزدیکی نکند، زن نمی‏تواند تا چهار ماه اعتراضی بکند، و در این مدت هیچ حقی ندارد، شوهر هم در خودداری از زنش گناهی نکرده تا مدت چهار ماه بسر آید، اگر در خلال این مدت با او هم بستر شد که شده است و اگر نشد و زن نیز سکوت کرد و راضی بود و شکایتی نکرد باز هم هیچ حرفی نیست، و مرد در حلیت و وسعت است، و اما اگر بعد از تمام شدن چهار ماه، زن شکایت کرد، حاکم شرع به شوهرش اخطار می کند که: یا از سوگندش برگردد، و با همسرش تماس برقرار کند، و یا طلاقش دهد، حال اگر عزم بر طلاق داشتند باید مرد از او کناره‏گیری کند، تا زن یک حیض ببیند، و از آن پاک شود و آنگاه شوهر او را طلاق دهد، و بعد از طلاق هم تا مدت سه حیض، خود او سزاوارتر از دیگران به همسر خویش است، و در این مدت می‏تواند رجوع کند، و این همان ایلائی است که خدای تعالی در کتابش نازل کرده، و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آن را سنت خویش قرار داده، و بر طبق آن عمل کرده است.

و نیز در همان کتاب از امام صادق (علیه‏السلام‏) آمده که در ضمن حدیثی فرمود: ایلاء عبارت از این است که مردی به همسرش بگوید: و الله دیگر با تو جماع چنین و چنانی نمی‏کنم، و یا بگوید و الله تو را به خشم می‏آورم و در این مقام نیز بر آید...مؤلف: و در خصوصیات ایلاء و مسائل مربوط به آن بین شیعه و سنی اختلاف‏هائی وجود دارد و چون بحث فقهی است باید به آنجا مراجعه کرد.

این آیات درباره احکام طلاق و عده و شیر دادن زن مطلقه به فرزند خود و در خلالش بعضی از احکام نماز است.

و المطلقات یتربصن بانفسهن ثلثة قروء...اصل در معنای طلاق آزاد شدن از قید و بند است ولی به عنوان استعاره در رها کردن زن از قید ازدواج استعمال شده، و در آخر به خاطر کثرت استعمال، حقیقت در همین معنا گشته است.

کلمه تربص هم به معنای انتظار می‏آید و هم به معنای حبس، و اگر در آیه مورد بحث، آنرا مقید کرد به قید بانفسهن برای این بوده که بر معنای تمکین به مردان دلالت کند، و بفهماند که عده طلاق چیست، و برای چیست، عده طلاق این است که: زن مطلقه در مدت عده به هیچ مردی تمکین نکند، و پذیرای ازدواج با کسی نشود، و اما اینکه عده برای چیست، و چه حکمتی در تشریع آن هست ؟ می‏فهماند برای این است که آب و نطفه مردان به یکدیگر مخلوط نشود، و نسب‏ها فاسد نگردد، (و اگر زن مطلقه حامله است معلوم باشد که از شوهر اولش حمل برداشته نه دوم، و اگر عده واجب نمی‏شد معلوم نمی‏شد چنین فرزندی، فرزند کدام یک از دو شوهر است)، البته این حکمت لازم نیست که در تمامی موارد موجود باشد، چون قوانین و احکام همیشه دائر مدار مصالح و حکمت‏های غالبی است، نه حکمت‏های عمومی (در نتیجه اگر زن عقیم هم مطلقه شد، باید عده را نگه بدارد).

پس اینکه فرمود: یتربصن بانفسهن به منزله این است که فرموده باشد زنان مطلقه به خاطر احتراز از اختلاط نطفه‏ها و فساد نسل، عده نگه می‏دارند، و با هیچ مردی تمکین نمی‏کنند و این جمله هر چند جمله‏ای خبری است لیکن منظور از آن انشاء است، و خلاصه به جای اینکه بفرماید: باید عده نگه دارند به منظور تاکید فرموده: عده نگه میدارند.

و کلمه قروء جمع قرء است، و قرء لفظی است که هم معنای حیض را می‏دهد، و هم معنای پاکی از آنرا، بطوری که گفته‏اند، از واژه‏هائی است که دو معنای ضد هم دارد، چیزی که هست معنای اصلی آن جمع است، اما نه هر جمعی، بلکه جمعی که دگرگونگی و تفرقه به دنبال داشته باشد، و بنابر این بهتر این است که بگوئیم معنایش در اصل پاکی بوده است، چون در حال پاکی رحم، خون در حال جمع شدن در رحم است، و سپس در حیض هم استعمال شده، چون حیض حالت بیرون ریختن خون بعد از جمع شدن آن است، و به همین عنایت جمع کردن حروف، و سپس بیرون ریختن آن برای خواندن را هم قرائت نامیده‏اند، اهل لغت هم تصریح کرده‏اند به اینکه معنای قرائت جمع کردن است، و نیز از جمله شواهدی که اشعار و بیان می‏دارد که اصل در ماده ق - ر - ء جمع است، آیه شریفه: لا تحرک به لسانک لتعجل به، ان علینا جمعه و قرآنه، فاذا قراناه فاتبع قرآنه است که می‏فرماید: زبانت را به انگیزه عجله در خواندن قرآن حرکت مده، جمع آن و قرآنش به عهده ما است، هر وقت آن را قرائت کردیم خواندنش را به دنبالش قرار بده، و همچنین آیه شریفه: و قرانا فرقناه لتقراه علی الناس علی مکث و مجموعه‏ای که ما آنرا جزء جزء کردیم تا آنرا به تدریج بخوانی) که خدای تعالی در آن و در آیه قبلی از کلام خود تعبیر به قرآن کرد، نه به کتاب، و نه به فرقان و نظائر آن و اصلا به همین جهت بود که گفتیم کلام خدایتعالی قرآن نامیده شده است.

راغب در مفردات خود می‏گوید: کلمه قرء در حقیقت نامی است برای داخل شدن از پاکی به حیض، و از آن جائیکه اسم جامعی است برای دو چیز، طهر و حیض بعد از طهر، لذا بر هر دو اطلاق می‏شود، هم طهر یعنی پاکی از حیض را قرء می‏گویند، و هم خود حیض را، چون این قاعده کلی است که وقتی کلمه‏ای نام برای دو چیز شد بر تک تک آنها اطلاق میشود.

مانند کلمه مائده که چون به معنای سفره طعام است، هم بر سفره به تنهایی اطلاق می‏شود، و هم بر طعام به تنهائی، و کلمه قرء نام طهر به تنهائی نیست، همچنان که نام حیض به تنهائی نیز نیست، به دلیل اینکه به زن طاهری که اثری از خون حیض نمی‏بیند نمی گویند فلانی دارای قرء است، همچنانکه به زنی هم که دائما حیض است نمی‏گویند فلانی دائم القرء است، این بود گفتار راغب.

و لا یحل لهن ان یکتمن ما خلق الله فی ارحامهن ان کن یؤمن بالله و الیوم الاخر...آیه شریفه می‏خواهد زنان مطلقه را از این عمل نهی کند که به خاطر زودتر از عده در آمدن، حیض یا آبستن بودن خود را کتمان کنند، و یا بخواهند با کتمان خود، در کار رجوع شوهران خللی وارد آورند، و یا غرض دیگری امثال این داشته باشند و اگر خدای تعالی مساله کتمان را در این آیه مقید کرد به قید: اگر زنان ایمان به خدا و روز جزاء دارند ولی اصل حکم عده را مقید به این قید نکرد، برای این است که زنان را به نوعی تشویق کند، تا حکم او را اطاعت کنند، و بر عمل به آن ثبات قدم به خرج دهند، چون این تقید بطور اشاره می‏فهماند که این حکم از لوازم ایمان به خدا و روز جزائی است که پایه و اساس شریعت اسلام است، پس هیچ مسلمانی بی‏نیاز از این حکم نیست، و این تعبیر مثل این است که به شخصی بگوئیم اگر خیر و خوبی می‏خواهی با مردم نیکو معاشرت کن، و یا به مریض بگوئیم: اگر طالب شفا و بهبودی هستی باید پرهیز کنی.

و بعولتهن احق بردهن فی ذلک ان ارادوا اصلاحا کلمه بعولة جمع بعل است، و بعل به معنای نر از هر جفتی است، البته مادام که جفت هستند، و علاوه بر دلالتی که بر مفهوم خود دارد، اشعاری و بوئی هم از تفوق و نیرومندی و ثبات در شدائد دارد، واقعیت خارجی هم همین طور است، چون می‏بینیم: در هر حیوانی نر از ماده در شدائد نیرومندتر است، و بر ماده خود نوعی برتری دارد، و در انسان نیز، شوهر نسبت به همسرش همینطور است و نیز به همین جهت زمین بلندتر از زمینهای اطرافش را بعل می‏گویند، بت بزرگ و نخلی که بزرگتر از همه نخلها باشد، و هر چیز بزرگی از این قبیل را بعل می‏گویند.

ضمیر در کلمه بعولتهن به مطلقات بر می‏گردد، لیکن، منظور از مطلقات همه زنان مطلقه نیست، بلکه حکم در این آیه یعنی رجوع شوهر به همسرش در ایام عده، مخصوص طلاق رجعی است، و شامل طلاقهای بائن نمی‏شود، و مشار الیه به اشاره ذلک همان تربص، یعنی عده است، و اگر مطلب را مقید کرد به قید ان ارادوا اصلاحا - اگر در صدد اصلاحند، برای این بود که بفهماند رجوع باید به منظور اصلاح باشد، نه به منظور اضرار، که در جمله: و لا تمسکوهن ضرارا لتعتدوا در سه آیه بعد صریحا از آن نهی شده است.

و کلمه أحق اسم تفضیل است، و حق اسم تفضیل این است که دائما معنایش با مفضل علیه باشد، (وقتی می‏گوئیم زید شجاعتر از عمرو است، باید عمرو هم شجاع باشد، و گرنه سخن غلطی گفته‏ایم)، و در آیه دارد که باید هم شوهر در زن مطلقه حق داشته باشد، و هم هر خواستگار دیگر، چیزی که هست، شوهر احق از دیگران باشد، یعنی حق او بیشتر باشد، لیکن از آنجا که در آیه، کلمه رد - برگشت آمده، به معنای برگشتن جز با همان شوهر اول محقق نمی‏شود، زیرا دیگران اگر با آن زن ازدواج کنند با عقدی جداگانه ازدواج می‏کنند، ولی تنها شوهر است که می‏تواند بدون عقد جدید به عقد اولش برگردد و آن زن را دوباره همسر خود کند.

از همین جا روشن می‏شود که در آیه شریفه به حسب معنا تقدیری لطیف به کار رفته، و معنای آیه این است که: شوهران زنان مطلقه به طلاق رجعی، سزاوارترند به آن زنان از دیگران، و این سزاواری به این است که شوهران می‏توانند در ایام عده برگردند: و البته این برگشتن تنها در طلاقهای رجعی است، نه طلاقهای بائن، و همین سزاواری قرینه است بر اینکه منظور از مطلقات، مطلقات به طلاق رجعی است، نه اینکه ضمیر در بعولتهن از باب استخدام و شبیه آن به بعضی از مطلقات برگردد، البته این را هم بگوئیم که آیه شریفه، مخصوص زنانی است که همخواب شده باشند، و حیض هم ببینند، و حامله هم نباشند، و اما آن زنانی که شوهران آنها با ایشان نزدیکی نکرده‏اند، و یا در سن حیض دیدن نیستند، یا نابالغند، و یا به حد یائسگی رسیده‏اند و نیز زنانیکه حامله هستند، حکمی دیگر دارند که آیات دیگری متعرض حکم آنها است.

و لهن مثل الذی علیهن بالمعروف، و للرجال علیهن درجة.

معروف به معنای هر عملی است که افکار عمومی آن را عملی شناخته شده بداند، و با آن مانوس باشد، و با ذائقه‏ای که اهل هر اجتماعی از نوع زندگی اجتماعی خود به دست می آورد سازگار باشد، و به ذوق نزند.

و کلمه معروف در آیات مورد بحث تکرار شده، یعنی در دوازده مورد آمده است و این بدان جهت است که خدای تعالی اهتمام دارد به اینکه عمل طلاق و ملحقات آن بر وفق سنن فطری انجام شود، و عملی سالم باشد، بنابر این کلمه معروف هم متضمن هدایت عقل است، و هم حکم شرع، و هم فضیلت اخلاقی، و هم سنت‏های أدبی و انسانی، (آن عملی معروف است که هم طبق هدایت عقل صورت گرفته باشد، و هم با حکم شرع و یا قانون جاری در جامعه مطابق باشد، و هم با فضائل اخلاقی منافی نباشد، و هم سنت‏های أدبی آنرا خلاف ادب نداند).

و چون اسلام شریعت خود را بر اساس فطرت و خلقت بنا کرده، معروف از نظر اسلام همان چیزی است که مردم آن را معروف بدانند، البته مردمی که از راه فطرت به یک سو نشده، و از حد نظام خلقت منحرف نگردیده باشند، و یکی از احکام چنین اجتماعی این است که تمامی افراد و اجزای اجتماع در هر حکمی برابر و مساوی باشند و در نتیجه احکامی که علیه آنان است برابر باشد با احکامی که به نفع ایشان است، البته این تساوی را باید با حفظ وزنی که افراد در اجتماع دارند رعایت کرد، آن فردی که تاثیر در کمال و رشد اجتماع در شؤون مختلف حیات اجتماع دارد، باید با فردی که آن مقدار تاثیر را ندارد، فرق داشته باشد، مثلا باید برای شخصی که حاکم بر اجتماع است حکومتش محفوظ شود، و برای عالم، علمش و برای جاهل جهلش، و برای کارگر نیرومند، نیرومندی‏اش، و برای ضعیف، ضعفش در نظر گرفته شود، آنگاه تساوی را در بین آنان اعمال کرد، و حق هر صاحب حقی را به او داد، و اسلام بنابر همین اساس احکام له و علیه زن را جعل کرده، آنچه از احکام که له و به نفع او است با آنچه که علیه و بر ضد او است مساوی ساخته، و در عین حال وزنی را هم که زن در زندگی اجتماعی دارد، و تاثیری که در زندگی زناشوئی و بقای نسل دارد در نظر گرفته است، و معتقد است که مردان در این زندگی زناشوئی یک درجه عالی بر زنان برتری دارند و منظور از درجه، همان برتری و منزلت است.

از اینجا روشن می‏گردد که جمله و للرجال علیهن درجة...، قیدی است که متمم جمله سابق است و با جمله قبلی روی هم یک معنا را نتیجه می‏دهد و آن این است که خدای تعالی میان زنان مطلقه با مردانشان رعایت مساوات را کرده، در عین حال درجه و منزلتی را هم که مردان بر زنان دارند، منظور داشته است، پس آن مقدار که له زنان حکم کرده، همان مقدار علیه آنان حکم نموده نه بیشتر، و ما انشاء الله به زودی در یک بحث علمی جداگانه به تحقیق این مساله بر می‏گردیم.

الطلاق مرتان، فامساک بمعروف، او تسریح باحسان کلمه مرة به معنای یک دفعه است، پس کلمه مرتان به معنای دو دفعه است، و از ماده مرور گرفته شده، تا دلالت کند بر یک عمل، همچنانکه کلمات دفعه و کره و نزله هم معنای آنرا می‏دهند، و بر وزن آن نیز هستند و هم از نظر اعتبار نظیر آن می‏باشند.

و کلمه تسریح در اصل به معنای رها کردن در چریدن است، از اصطلاح سرحت الابل شتر را رها کردم، تا برود و از میوه درخت سرخ بخورد گرفته شده، و درخت سرخ دارای باری است که تنها شتران آن را می‏خورند، و در آیه شریفه، به عنوان استعاره در رها شدن زن مطلقه استعمال شده، البته رها شدنی که شوهر نتواند رجوع کند، بلکه او را ترک بگوید، تا عده‏اش سر آید که به زودی جزئیاتش می‏آید و مراد از طلاق در جمله: الطلاق مرتان...، طلاق رجعی است که شوهر می‏تواند در بین عده برگردد، و لذا آیه شریفه، شوهر را مخیر کرده بین دو چیز، یکی امساک، یعنی نگه داشتن همسرش که همان رجوع در عده است و دیگری رها کردن او، تا از عده خارج شود، و أما طلاق سوم همان است که جمله: فان طلقها فلا تحل له من بعد حتی تنکح زوجا غیره...، حکمش را بیان می‏کند.

و ظاهرا مراد از تسریح زن به احسان این است که او را در جدا شدن و نشدن آزاد بگذارد، به این معنا که زن بعد از دو نوبت مطلقه شدن، دیگر محکوم به این نباشد که اگر همسرش خواست در عده رجوع کند، دست او به جائی بند نباشد، بلکه شوهر در مدت عده، رجوع نکند، تا عده سر آید، لکن از این واضح‏تر این است که مراد، طلاق سوم باشد، چون تفریع جمله فامساک...را مطلق آورده و بنابر این جمله فان طلقها...بیانی تفصیلی بعد از بیانی اجمالی برای تسریح خواهد بود.

و در اینکه امساک را مقید به قید معروف و تسریح را مقید به قید احسان کرده، عنایت لطیفی است که بر خواننده پوشیده نیست، برای اینکه چه بسا می‏شود که امساک همسر و نگهداری او در حباله زوجیت (پیوند زن و شوهری) به منظور اذیت و اضرار او باشد، و معلوم است که چنین نگهداری، نگهداری منکر و زشتی است، نه معروف و پسندیده، آری کسی که همسرش را طلاق می‏دهد و همچنان تنهایش می‏گذارد تا نزدیک تمام شدن عده‏اش شود و آنگاه به او رجوع نموده بار دیگر طلاقش می‏دهد و به منظور اذیت و اضرار به او این عمل را تکرار می‏کند چنین کسی امساک و زن‏داری او منکر و ناپسند است، و از چنین زن‏داری در اسلام نهی شده است، آن زن‏داری در شرع جائز و مشروع است که اگر بعد از طلاق به او رجوع می‏کند به نوعی از انواع التیام و آشتی رجوع کند، طوری رجوع کند که آن غرضی که خدای تعالی در خلقت زن و مرد داشته، یعنی سکون نفس و انس بین این دو حاصل گردد.

این درباره امساک بود که گفتیم دو جور است، و اسلام امساک به معروف را جائز دانسته و آن نوع دیگر را جائز ندانسته است و اما تسریح یعنی رها کردن زن، آن نیز دو گونه تصور می‏شود، یکی اینکه انسان همسر خود را به منظور اعمال غضب و داغ دل گرفتن طلاق دهد، که چنین طلاقی منکر و غیر معروف است و یکی به صورتیکه شرع آن را تجویز کرده، (به همین دلیل که احکامی برای طلاق آورده)، و آن طلاقی است که در عرف مردم متعارف است و شرع منکرش نمی‏داند، همچنانکه در آیات بعدی می‏فرماید: فامسکوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف، اصل در تعبیر هم همین است که در دو آیه بعد کرده، و اگر در آیه مورد بحث اینطور تعبیر نکرد بلکه امساک را مقید به معروف و تسریح را مقید به احسان کرد، به خاطر این بود که آیه، با مطالب آیه بعدش که می‏فرماید: و لا یحل لکم ان تاخذوا مما آتیتموهن شیئا...، تناسب و ارتباط بیشتری داشته باشد.

توضیح اینکه: مقید شدن امساک و تسریح به قید معروف و هم به قید احسان، همه برای این است که این دو عمل (یعنی نگه داشتن زن و رها کردن او) به نحوی صورت بگیرد که موجب فساد حکم شرع نشود، با این تفاوت که شارع در فرض رها کردن زن، نخواسته است به صرف معروف بودن آن اکتفا کند، بلکه خواسته است علاوه بر معروف بودن، احسان هم بوده باشد، ساده‏تر بگویم در فرض نگهداری زن همین مقدار کافی است که نگه‏داری به شکل معروفش باشد یعنی منظور مرد از رجوع به زن، اذیت و آزار او نباشد، همچنانکه در آیات بعد فرموده: و لا تمسکوهن ضرارا لتعتدوا ولی در مورد رها کردن زن، معروف بودن شکل آن کافی نیست، چون ممکن است مرد به همسرش بگوید به شرطی تو را طلاق می‏دهم و آزادت می‏کنم که فلان مقدار از مهریه‏ای که از من گرفته‏ای برگردانی، او هم راضی شود، و این شکل طلاق دادن چه بسا می‏شود که از نظر افکار عمومی طلاق معروفی باشد، و کسی آن را منکر و ناپسند نداند، پس قید معروف به تنهائی کافی نبود و به همین جهت در اینجا قید دیگری آورد، و حکم را مقید به احسان کرد.

و اگر در این آیه، این قید زائد را آورد، و در آیه بعدی نیاورد، برای این بود که می خواست دنبال آیه مورد بحث بفرماید: و لا یحل لکم ان تاخذوا مما آتیتموهن شیئا تا با تشریع این حکم ضرر زنان را جبران کرده باشد، برای اینکه طلاق به ضرر زن است و یکی از مزایای زندگی زن را که همان زندگی زناشوئی است از او سلب می‏کند، اسلام خواست تا زنان از دو سو خسارت نبینند، و اگر در آیه مورد بحث فرموده بود: او تسریح بمعروف و لا یحل لکم...، این نکته فوت می‏شد.

الا ان یخافا الا یقیما حدود الله منظور از اینکه فرمود: مگر اینکه بترسند که حدود خدائی را بپا ندارند، این است که چنین گمانی در دلشان قوی باشد، و منظور از حدود خدا، اوامر و نواهی او، واجبات و محرمات دینی او است، و این در صورتی است که زن و شوهر هر دو تشخیص دهند که توافق اخلاقی ندارند، و در نتیجه نه این بتواند حوائج او را برآورد، و نه او بتواند حوائج این را برآورد، و در آخر، کارشان به دشمنی با یکدیگر منجر شود (که در چنین فرضی برای مرد جائز است چیزی از مهریه زنش را از او پس بگیرد و طلاقش دهد، و اگر زن نیز به آن رضایت داد و چیزی از مهریه را به او بگردانید، کمک به گناه شوهر نکرده است، چون گفتیم گرفتن مقداری از مهریه توسط شوهر در این فرض حلال است نه گناه).

فان خفتم الا یقیما حدود الله فلا جناح علیهما فیما افتدت به در جمله قبلی، زن و شوهر را دو نفر فرض کرده بود، و کلمات یخافا و یقیما را تثنیه آورد، و در این جمله خطاب را متوجه جمع کرد، و فرمود: پس اگر ترسیدید که حدود خدا را بپا ندارند...و این گویا برای اشاره به این می‏باشد که باید خوف نامبرده خوف غیر متعارف نباشد، بلکه ناجوری اخلاق آن دو نفر طوری باشد که اگر یک یک همه شما مسلمانان از وضع آنان خبردار شوید شما هم دچار آن ترس بشوید، و اما اگر وضع آن دو طوری است که برای هیچیک از عقلای قوم غیر قابل دوام نباشد و تنها خود زن و شوهر هستند که می‏گویند به نظر ما وضع قابل دوام نیست، حال یا به خاطر اینکه هر دو دنبال هوسرانی هستند، و یا هر دو از شدت تقدس دچار وسوسه شده‏اند، و یا هر انگیزه دیگری که ممکن است داشته باشند، در چنین فرصتی پس گرفتن مهریه زن حلال است، و باز به همین جهت بود که با اینکه می‏توانست بفرماید: فان خفتم ذلک (اگر از چنین چیزی ترسیدید)، اینطور نفرمود، بلکه دو باره کلمه یقمیا را تکرار کرد خواست تا هیچ نقطه اشتباهی باقی نماند.

و اما این سؤال که با اینکه پس گرفتن مهریه (چه حلالش و چه حرامش) مربوط به شوهر است، چرا نفی جناح را از هر دو کرد، (و فرمود برای شما زن و شوهر اشکالی نیست ؟) جوابش این است که پس گرفتن مهریه در آن صورت که بر مرد حرام است دادنش هم بر زن حرام می‏باشد، برای اینکه پس دادن مهریه در این صورت اعانت بر گناه و بر ظلم است، و اما در آن صورت که حلال است که همان صورت طلاق خلع است، نه گرفتن مهریه از زن برای مرد حرام است، و نه دادن زن اعانت بر ظلم است، پس درست است که از هر دو نفی جناح کند.

تلک حدود الله فلا تعتدوها، و من یتعد حدود الله...مشار الیه به کلمه تلک - آن همان معارفی است که در دو آیه مورد بحث، ذکر شد، و آن عبارت بود از احکام فقهی آمیخته با مسائل اخلاقی، و یک قسمت دیگر مسائل علمی بر اساس معارف اصولی، و کلمه اعتداد که مصدر فعل لا تعتدوها است، به معنای تعدی و تجاوز است.

و چه بسا بتوان از آیه شریفه بوئی از عدم جواز تفرقه میان احکام فقهی و معارف اخلاقی استشمام نمود، و می‏توان گفت که آیه، اشعاری هم به این معنا دارد که صرف عمل به احکام فقهی، و جمود به خرج دادن بر ظواهر دین کافی نیست، (برای اینکه احکام فقهی دین مانند اسکلت ساختمان است، اسکلتی که به هیچ وجه زندگی در آن قابل تحمل نیست، و احکام اخلاقی به منزله سفید کاری و سیم‏کشی و دکوربندی آن ساختمان است، مثلا احکام فقهی و قانونی زناشوئی، احکامی است خشن، که نه شوهر حق دارد به زن خود فرمانی دهد و نه زن حق دارد بدون اذن او از خانه در آید، ولی همین قوانین فقهی وقتی توأم شد با احکام اخلاقی که اسلام در باب زناشوئی داده آنوقت قانونی بسیار گوارا و قابل عمل می‏شود و نیز احکام فقهی راجع به عبادت و دعا و ذکر، اسکلتی است که مجرد آن انسان را به فرض دین که همان سعادت بشریت است نمی‏رساند، ولی وقتی این جسد توأم با روح و معنای عبادت شد که همان ورزیدگی و تزلزل‏ناپذیری روح است، آن وقت قوانینی خواهد شد که بشریت بی نیاز از آن نخواهد بود و هیچ قانونی جایگزین آن نمی‏شود).

مترجم پس اکتفا نمودن بر عمل به ظواهر دین، و رعایت نکردن روح آن، باطل کردن مصالح تشریع، و از بین بردن غرض دین است، چون اسلام همانطور که مکرر گفته‏ایم دین عمل است، نه دین حرف، و شریعت کوشش است نه فرض، و مسلمانان به این درجه از انحطاط و سقوط اخلاقی و فرهنگی نرسیدند مگر به خاطر همین که به انجام تشریفات ظاهری اکتفا نموده و از روح دین و باطن امر آن بی‏خبر ماندند.

دلیل این معنا بیانی است که انشاء الله در تفسیر آیه 231 همین سوره که می‏فرماید: و من یفعل ذلک فقد ظلم نفسه خواهد آمد.

و در این آیه التفاتی از خطاب جمعی در و لا یحل لکم...، و در فان خفتم...، به خطاب فردی در تلک حدود الله، و سپس به خطاب جمعی در فلا تعتدوها...، و باز به خطاب فردی در فاولئک هم الظالمون به کار رفته است، (چون کلمه تلک در عربی تنها به معنای کلمه این نیست، بلکه به معنای اینکه می‏بینی نیز هست، و خلاصه خطاب به مفرد است، و جمع آن تلکم می‏آید و همچنین کلمه اولئک به معنای آنان که شناختی است، و این التفاتها برای این بوده که ذهن مخاطب را نشاط بخشد و کسالت از شنیدن و گوش دادن به سیاقی یکنواخت را از او ببرد، و او را هوشیار سازد.

فان طلقها فلا تحل له من بعد حتی تنکح زوجا غیره این آیه حکم طلاق سوم را که همان حرمت رجوع است بیان می‏کند، و می‏فرماید بعد از آنکه شوهر سه بار همسر خود را طلاق داد دیگر نمی‏تواند با عقدی و یا با رجوع جدید با وی ازدواج کند، مگر بعد از آنکه مردی دیگر با او ازدواج بکند، اگر او طلاقش داد، وی می‏تواند برای نوبت چهارم با او رابطه زناشوئی برقرار سازد، و با اینکه در چنین فرضی عقد ازدواج و یا هم بستری با آن زن برای مرد حرام است، حرمت را به خود زن نسبت داده، فرموده دیگر این زن بر او حلال نیست، تا بفهماند حرمت تنها مربوط به وطی نیست، هم وطی او حرام است و هم عقد کردنش، و نیز اشاره کرده باشد به اینکه منظور از جمله حتی تنکح زوجا غیره، این است که هم باید به عقد شوهری دیگر در آید، و هم آن شوهر او را وطی کند، و عقد به تنهائی کافی نیست، آنگاه اگر شوهر دوم طلاقش داد دیگر مانعی از ازدواج آن دو یعنی زن و شوهر اول نیست، بلکه می‏توانند ان یتراجعا اینکه به زوجیت یکدیگر برگردند، و با توافق طرفینی عقدی جدید بخوانند، فراموش نشود که فرمود أن یتراجعا و مساله تراجع غیر رجوع است، که در دو طلاق اول، که تنها حق مرد بود، بلکه تراجع طرفین است، و نیز فرموده این وقتی است که احتمال قوی بدهند که می‏توانند حدود خدا را بپا دارند.

و اگر در جمله و تلک حدود الله، دوبار کلمه حدود را تکرار کرد، با اینکه ممکن بود با آوردن ضمیر اکتفا کند، برای این بود که منظور از این حدود غیر حدود قبلی است.

و در این آیه، کوتاه گوئی عجیبی به کار رفته که عقل را مبهوت می‏کند، چون در آیه شریفه، با همه کوتاهیش چهارده ضمیر به کار رفته، با اینکه مرجع بعضی از آنها مختلف و بعضی دیگر مختلط است، و در عین حال هیچ تعقید و ناروانی در ظاهر کلام بچشم نمی‏خورد، و هیچ اغلاق و گنگی هم در معنای آن نیست.

و علاوه بر این که در آیه شریفه و آیه قبل از آن عدد بسیاری از أسماء ناشناس و از کنایات آمده، و با کمال تعجب ذره‏ای از زیبائی کلام را نکاسته، و سیاق را بر هم نزده، مانند جمله: فامساک بمعروف، او تسریح باحسان، که چهار اسم ناشناسند، و مانند جمله مما آتیتموهن شیئا، که کنایه از مهر زنان است، و جمله: فان خفتم...که کنایه است از اینکه باید ترس مزبور معمولی و عادی باشد، نه ناشی از وسوسه، و جمله: فیما افتدت که کنایه است از مالی که زن به همسرش می‏دهد تا به طلاق او رضایت دهد، و جمله: فان طلقها که منظور از آن فان طلقها للمرة الثالثة (و اگر برای بار سوم طلاقش داد) می‏باشد، و جمله: فلا تحل له که منظور از آن این است که دیگر نه عقد بستن او برای مرد حلال است و نه وطیش، و جمله: حتی تنکح زوجا غیره که منظور از آن هم عقد است و هم وطی، و این خود کنایه‏ای است مؤدبانه، و جمله: ان یتراجعا که کنایه است از عقد فقط.

و در این دو آیه، مقابله‏های زیبائی بکار رفته، یک مقابله بین امساک و تسریح و یکی بین ان یخافا الا یقیما حدود الله، و بین ان ظنا ان یقیما حدود الله، و تفنن در تعبیر در دو جمله فلا تعتدوها، و من یتعد، آمده است.

 

التماس دعا

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠