تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات234تا237)

گلتفسیر آیات234تا237سوره ی مبارکه ی بقره گل

گل از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان گل

گل نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی گل

گل  (رحمة الله تعالی علیه) گل

گل به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم گل

 گلگلگل

گلترجمه آیاتگل

 

 

کسانی از شما که بمیرند و همسرانی به جا گذارند، زنان چهار ماه و ده روز، به انتظار بمانند و چون به مدت خویش رسیدند آنچه به شایستگی درباره خویش کنند، گناهی بر شما نیست که خدا از آنچه می‏کنید آگاه است (234).

آنچه درباره خواستگاری زنان به اشاره می‏گوئید یا در دل خویش نهان می‏کنید، گناهی بر شما نیست، خدا می‏داند که شما یادشان خواهید کرد ولی با آنها قرار آمیزش سری نبندید، مگر آنکه سخنی شایسته گوئید، و نیز قصد بستن عقد زناشوئی نکنید تا از عده در آیند و بدانید که خدا بر آنچه در دلهای شما است آگاه است، از او بترسید و بدانید که خدا آمرزنده و بردبار است (235).

اگر زنان را طلاق دادید قبل از اینکه به آنان دست زده باشید و مهری هم برایشان معین نکرده‏اید گناهی بر شما نیست ولی باید از بهره‏ای شایسته، که در خور نیکوکاران است بهره‏ورشان کنید، توانگر به اندازه خویش و تنگدست به اندازه خودش (236).

و اگر پیش از آنکه به زنان دست بزنید طلاقشان دادید و مهری برای آنها مقرر داشته‏اید، نصف آنچه مقرر داشته‏اید باید بدهید مگر آنکه گذشت کنند یا آنکه گره زناشوئی به دست او است گذشت کند و گذشت کردن شما به پرهیزکاری نزدیکتر است، بزرگواری را میان خودتان فراموش نکنید که خدا به آنچه می‏کنید بینا است (237).

 

گلتفسیر آیاتگل

 

و الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا یتربصن بانفسهن اربعة اشهر و عشرا کلمه توفی به معنای میراندن است، وقتی گفته می‏شود خدای تعالی فلانی را توفی کرد، معنایش این است که او را میراند، پس خدا متوفی است، (به کسر فاء) و او (شخص مرده) متوفی (به فتح فاء) است: متوفی اسم فاعل و متوفی اسم مفعول است و کلمه یتوفون فعل مجهول است یعنی فعلی است که حالت اسم مفعولی را بیان می‏کند و کلمه یذرون مانند کلمه یدعون فعل مضارعی است که از ماده آن دو فعل ماضی مشتق نشده است، و معنای هر دو رها کردن و ترک نمودن است، و منظور از کلمه عشره ده روز است که چون از ظاهر کلام پیدا بود کلمه روز را ذکر نفرمود.

فاذا بلغن اجلهن فلا جناح علیکم فیما فعلن فی انفسهن بالمعروف...مراد از بلوغ أجل تمام شدن مدت عده است، و جمله: فلا جناح...کنایه است از دادن اختیار به زنان در کارهایی که می‏کنند، پس اگر خواستند ازدواج کنند می‏توانند، و خویشاوندان میت نمی‏توانند او را از این کار باز بدارند به استناد اینکه در فامیل ما چنین چیزی رسم نیست.

زیرا اینگونه عادات که اساسش جاهلیت و کوری و یا بخل و یا حسد است نمی‏تواند حق زن را از او سلب کند، چون...

 

بقیه در ادمه ی مطلب...گل


ادامه ی مطلب...

 

 زنان خود صاحب اختیار می‏باشند، و این حق معروف و مشروع آنان است، و در اسلام کسی نمی‏تواند از عمل معروف نهی کند.

قبل از اسلام امت‏های مختلف، درباره زن شوهر مرده، عقائد خرافی مختلفی داشتند، بعضی معتقد بودند که او را با همسر مرده‏اش باید آتش زد، یا زنده زنده در گور شوهرش به خاک سپرد، بعضی دیگر معتقد بودند که تا آخر عمر نباید با هیچ مردی ازدواج کند و این عقیده نصارا بود، و بعضی می‏گفتند: باید تا یک سال بعد از مرگ شوهرش از هر مردی اعتزال و کناره‏گیری کند، و این عقیده عرب جاهلیت بود، بعضی دیگر نزدیک به یک سال را معتقد بودند، مثلا نه ماه، که این اعتقاد بعضی از ملل راقیه و متمدن است.

بعضی دیگر معتقد بودند که شوهر متوفی حقی به گردن همسرش دارد و آن همین است که از ازدواج با دیگران تا مدتی خودداری کند، همه این عقاید خرافی ناشی از احساسی است که در خود سراغ داشتند، و آن این بود که ازدواج یعنی شرکت در زندگی و آمیخته شدن در آن، و معلوم است که این احساس، اساسش انس و الفت و محبت بود، و خود محبت، احترامی دارد که باید رعایتش کرد، و محبت هر چند دو طرفی است و زن و شوهر هر دو باید رعایت آن را بکنند، و هر یک مرد دیگری به خاطر محبتی که مرده به او داشت ازدواج نکند، زن شوهر نکند و شوهر زن نگیرد، ولیکن رعایت این احترام از ناحیه زن واجب‏تر و لازم‏تر است، چون زن باید رعایت حیا و پوشیدگی و عفت را هم بکند.

پس سزاوار نیست زنی که شوهرش مرده، خود را مانند کالائی مبتذل (که هر کس آن را دستکاری می‏کند) در معرض ازدواج قرار دهد، پس انگیزه احکام مختلفی که در امت‏های مختلف در این باب جعل شده، همین است، و اسلام چنین حکم کرده است که چنین زنی تقریبا یک ثلث سال یعنی چهار ماه و ده روز شوهر اختیار نکند، و عده وفات بگیرد.و الله بما تعملون خبیر.

از آنجائی که گفتار در آیه مشتمل بر تشریع حکم عده وفات، و حق ازدواج برای زنان بعد از تمام شدن عده بود، و هر دوی این احکام مستلزم آن است که خدای تعالی اعمال بندگان را تشخیص دهد و از صلاح و فساد آن با خبر باشد، لذا از بین اسمای حسنای خدای تعالی اسم خبیر برای تعلیل حکم مناسب بود، تا بفهماند که اگر خدای تعالی چنین حکم فرمود، به این جهت بود که او از عملی که ممنوع است و عملی که مباح و بی‏اشکال است خبر دارد، پس زنان بایستی در بعضی موارد از ازدواج خودداری کنند، و در بعضی از موارد دیگر هر چه می‏خواهند برای خود اختیار کنند.

و لا جناح علیکم فیما عرضتم به من خطبة النساء او اکننتم فی انفسکم کلمه تعریض که مصدر باب تفعیل است، و فعل عرضتم که از آن مشتق شده به معنای گرداندن وجهه کلام به سویی است که شنونده، مقصود گوینده را بفهمد، و گوینده به مقصود خود تصریح نکرده باشد، که به زبان فارسی آن را طعنه زدن و گوشه زدن و کنایه هم می گویند، و فرق میان تعریض و کنایه این است که در گفتاری که در آن تعریض باشد به معنائی غیر ظاهر عبارت، در نظر است، مثل گفتار خواستار به زنیکه خواستگاری می‏کند که می گوید من خیلی زن دوست و خوش معاشرتم، که مقصودش این است که اگر با من ازدواج کنی به زندگی خوشی می‏رسی، و محبوب می‏شوی، بر خلاف کنایه، که غیر از معنای مقصود، چیز دیگری در نظر نیست، مثل اینکه برای فهماندن اینکه مثلا حاتم‏طائی مردی سخی و بخشنده بود بگوئی خاکسترش زیاد بود که در این مثال به خاکسترش کاری نداری، بلکه می‏خواهی بگوئی بسیار میهمان‏دار و با سخاوت است.

و کلمه خطبه بکسره خاء از (مصدر خ - ط - ب) است، که به معنای تکلم و برگشتن در کلام است، وقتی که گفته می‏شود فلانی فلان زن را خطبه (با کسره خاء) کرد، معنایش این است که در امر تزویج با او گفتگو کرد، پس آن مرد خاطب است نه خطیب، و وقتی گفته می‏شود فلان خطیب برای مردم ایراد خطبه (بضمه خاء) کرد معنایش این است یا بطور کلی با ایشان سخن گفت، و یا در خصوص مواعظ سخن گفت، پس چنین کسی خطیبی است از خطباء و اما خواستگار خاطبی است از خطاب.

و کلمه اکنان که مصدر باب افعال اکنان است، از ثلاثی مجرد (ک - ن - ن) گرفته شده است که به فتح کاف به معنای پنهان کردن و پوشاندن است، اما نه هر پوشاندنی، بلکه باب افعال آن، یعنی خصوص اکنان به معنای پوشاندن در دل است، پس این فصل تنها در مورد اسرار نهفته در نفس به کار می‏رود همچنانکه در آیه مورد بحث هم فرمود: او اکننتم فی انفسکم، و اما ثلاثی مجرد آن، یعنی کن مختص است به پوشش‏های مادی، از قبیل محفظه و جامه و خانه همچنانکه در آیه: کانهن بیض مکنون و آیه: کامثال اللؤلؤ المکنون در مورد تخم شتر مرغی که زیر بال او از گرد و غبار محفوظ مانده و لؤلؤئی که در صندوقچه‏اش محفوظ داشته است استعمال شده است، و مراد از آیه مورد بحث این است که در مورد خواستگاری مانعی نیست از اینکه شما به کنایه سخنی بگویید، و خواسته خود را به کنایه بفهمانید، و یا در امر زن مورد نظرتان اموری را در قلب پنهان بدارید، که بعد از چند صباح دیگر که فلان زن از عده بیرون می‏آید از او خواستگاری خواهم کرد، و یا مثلا آرزو کنید که کی می‏شود من به وصل او نائل شوم؟ و یا اموری از این قبیل.

علم الله انکم ستذکرونهن...این جمله در مورد تعلیل برای نفی جناح از خواستگاری است و تعریض در آن است، می فرماید: اینکه گفتیم در خواستگاری و تعریض اشکالی نیست برای این است که به یاد زنان بودن، امری است مطبوع طبع شما مردان، و خدا هرگز از چیزی که غریزه فطری و نوع خلقت شما است نهی نمی‏کند، بلکه آنرا تجویز هم می‏کند، و مساله زنان خود یکی از مواردی است که به روشنی دلالت می‏کند بر اینکه احکام دین اسلام همه بر اساس فطرت است و هیچ حکم غیر فطری ندارد.

و لا تعزموا عقدة النکاح حتی یبلغ الکتاب اجله کلمه عزم به معنای تصمیم جدی و عقد قلب است بر اینکه فعلی را انجام دهی، و یا حکمی را تثبیت کنی، بطوری که دیگر در اعمال آن تصمیم و تاثیرش هیچ سستی و وهن باقی نماند، مگر آنکه به کلی از آن تصمیم صرف نظر کنی، به این معنا که عاملی باعث شود به کلی تصمیم شما باطل گردد، و اما کلمه عقده این کلمه از ماده (ع - ق - د) است که به معنای بستن است، و در این آیه، علقه زناشوئی به گرهی تشبیه شده که دو تا ریسمان را به هم متصل می‏کند، به طوری که آن دو را یک ریسمان (البته بلندتر) می‏سازد، گوئی حبالة و ریسمان نکاح هم دو نفر انسان را (یعنی زن و شوهر را) به هم متصل می‏کند.

و در اینکه عقده نکاح را وابسته به عزم کرد که یک امری است قلبی، اشاره است به اینکه سنخ این گره و این دلبستگی با سنخ گره‏های مادی تفاوت دارد، این گره امری است قائم به قلب و به نیت و اعتقاد، چون اصل مساله شوهر بودن (از طرف مرد) و همسر بودن (از طرف زن) یک امر اعتباری عقلائی است، که جز در ظرف اعتقاد و ادراک موطنی ندارد، (آنچه ما در خارج می‏یابیم تنها و تنها شخص فلان آقا و فلان خانم است، و شوهر بودن او و همسر بودن این چیزی نیست که علاوه از خود آنها در خارج وجود داشته باشد)، عینا نظیر ملک و سایر حقوق اجتماعی و عقلائی، که بیانش در ذیل آیه شریفه: کان الناس امة واحدة...گذشت، پس می‏توان گفت در آیه شریفه، هم استعاره به کار رفته که تصمیم جدی را محکم کردن گره نامیده و هم کنایه به کار رفته که مساله ازدواج را نوعی گره خوانده است، و مراد از کتاب مکتوب حکمی است که خدای تعالی رانده، که زن باید فلان مدت عده نگه دارد، و در مدت عده ازدواج نکند.

پس معنای آیه این می‏شود، که مادامی که عده زنان به آخر نرسیده، عقد ازدواج را جاری نکنید، و این آیه شریفه کشف می‏کند که گفتاری در آن آیه و در آیه قبل از آن که می‏فرمود: لا جناح علیکم فیما عرضتم به من خطبة النساء...، تنها راجع به خواستگاری از زنان در عده و عقد بستن آنان است، بنابر این لام در کلمه النساء لام عهد است، نه لام جنس و غیره، (و معنایش در آیه قبل این است که اشکالی بر شما نیست که در خواستگاری همین زنانی که مورد بحث بودند، چنین و چنان کنید، و در آیه مورد بحث این است که در مورد همین زنان مادام که از عده در نیامده‏اند اجرای عقد نکنید) مترجم.

و اعلموا ان الله یعلم ما فی انفسکم...در این آیه از صفات خدای تعالی سه صفت علم و مغفرت و حکم را نامبرده، و این خود دلیل است بر اینکه مخالفت حکمی که در دو آیه آمده، یعنی خواستگاری کردن از زنان در عده و تعریض به آنان و بستن قول و قرار محرمانه با ایشان از مهلکات است، که خدای سبحان آنطور که باید آنها را دوست نمی‏دارد، هر چند که به خاطر مصالحی تجویزش کرده باشد.

لا جناح علیکم ان طلقتم النساء ما لم تمسوهن او تفرضوا لهن فریضة کلمه مس که در لغت به معنای تماس گرفتن دو چیز با یکدیگر است و در اینجا کنایه است از عمل زناشوئی، و منظور از فرض کردن فریضه‏ای برای زنان، معین کردن مهریه است.

و معنای آیه این است که انجام نگرفتن عمل زناشوئی و همچنین معین نکردن مهریه مانع از صحت طلاق نیست.

و متعوهن علی الموسع قدره و علی المقتر قدره متاعا بالمعروف کلمه تمتیع که مصدر فعل امر متعوا است به معنای آن است که به کسی چیزی دهی که از آن بهره‏مند گردد، و کلمه متاع و نیز متعه عبارت از همان چیز است، و در آیه مورد بحث کلمه متاعا مفعول مطلق برای متعوهن است، هر چند که جمله علی الموسع قدره و علی المقتر قدره، بین این مفعول و فعلش فاصله شده است.

و کلمه موسع، اسم فاعل از باب افعال است که ماضی آن اوسع می‏باشد و موسع به کسی گویند که دارای وسعت مالی باشد، و گویا این فعل از آن افعال متعدی است که همیشه مفعولش به منظور اختصار حذف می‏شود، تا ثبوت اصل معنا را برساند و به همین جهت بر خلاف ظاهر لغوی‏اش فعل لازم شده، و کلمه مقتر نیز اسم فاعل از همان باب است، و مقتر به کسی گویند که در ضیق مالی قرار داشته باشد، و کلمه قدر به فتح دال و سکون آن به یک معنا است.

و معنای آیه این است که: واجب است بر شما که همسر خود را طلاق می‏دهید در حالی که در حین عقد ازدواجش مهری برایش معین نکرده بودید، اینکه چیزی به او بدهید، چیزی که عرف مردم آن را بپسندد، (البته هر کسی به اندازه توانائی خود، ثروتمند به قدر وسعش یعنی بقدری که مناسب با حالش باشد، بطوری که وضع همسر مطلقه‏اش بعد از جدائی و قبل از جدائی تفاوت فاحش نداشته باشد)، و فقیر هم به قدر وسعش، البته این حکم مخصوص مطلقه‏ای است که مهریه‏ای برایش معین نشده باشد، و شامل همه زنان مطلقه نیست، و نیز مخصوص زنی است که شوهرش با او هیچ نزدیکی نکرده باشد، و دلیل این معنا آیه بعدی است که حکم مساله سایر زنان مطلقه را بیان می‏کند.

حقا علی المحسنین.کلمه حقا مفعول مطلق است برای فعلی که حذف شده، و تقدیر آن حق الحکم حقا است، و از ظاهر این جمله هر چند به نظر می‏رسد که وصف محسن بودن دخالت در حکم دارد، و چون از خارج می‏دانیم احسان واجب نیست، نتیجه می‏گیریم که پس احسان مستحب است و حکم در آیه حکمی است استحبابی، نه وجوبی، ولیکن روایات صریح از طرق ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) حکم در آیه را واجب دانسته، و شاید وجه در آن همان باشد که در سابق فرمود: الطلاق مرتان فامساک بمعروف او تسریح باحسان...که در آن آیه احسان بر زنان مطلقه مسرحه را واجب کرد، پس در این آیه نیز حکم احسان بر محسنین که همان مردان طلاقگو باشند محقق و واجب شده است، و خدا داناتر است.

و ان طلقتموهن من قبل ان تمسوهن...یعنی و اگر طلاق را قبل از ادخال به ایشان واقع ساختید، ولی در آغاز که عقدشان می‏کردید مهریه‏ای برایشان معین کردید، واجب است که نصف آن مهر معین شده را به ایشان بدهید، مگر اینکه خود آن زنان طلاقی و یا ولی آنان نصف مهر را ببخشند، که در این صورت همه مهر ساقط می‏شود، و اگر زن آن را قبلا گرفته بوده، باید برگرداند، و یا آنکه شوهر که تمام مهر را قبلا داده، نصف مهری که از آن زن طلب دارد به وی ببخشد این مساله را به این جهت میگوئیم که آیه شریفه می‏فرماید: او یعفو الذی بیده عقدة النکاح و در مساله نکاح، سه نفر عقده را به دست دارند، یکی زن و دوم ولی زن، و سوم شوهر، و هر یک از این سه طائفه میتوانند نصف مهر را ببخشند.

و به هر حال آیه شریفه بخشیدن نصف مهر را به تقوا نزدیک‏تر شمرده، و این بدان جهت است که وقتی انسان از چیزی که حق مشروع و حلال او است صرف نظر کند، یقینا از هر چیزی که حق او نیست و بر او حرام است بهتر صرف نظر می‏کند و بر چشم‏پوشی از آن قوی‏تر و قادرتر است.

و لا تنسوا الفضل بینکم...کلمه فضل مانند کلمه فضول به معنای زیادی است، با این تفاوت که فضل به طوریکه گفته‏اند زیادی در مکارم و کارهای ستوده است، و فضول، به معنای زیادی در نا ستوده است، در این جمله کلمه فضل آمده که از نظر اخلاقی سزاوار است انسان در مجتمع حیاتش آن را به کار گیرد، و افراد اجتماع در آن قلمرو با یکدیگر زندگی و معاشرت کنند، و منظور این بوده که مردم را به سوی احسان و فضل به یکدیگر تشویق کند، تا افراد به آسانی از حقوق خود صرف نظر کنند، و شوهر در مورد همسرش تسهیل و تخفیف قائل شود، و همسر او نیز نسبت به شوهرش سخت‏گیری نکند و نکته‏ای که در جمله: ان الله بما تعملون بصیرا، همان نکته‏ای است که در ذیل آیه: و الوالدات یرضعن اولادهن بیان کردیم.

 

گلالتماس دعاگل

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠