تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر آیه ی 3 مائده(قسمت الیوم اکملت لکم دینکم...)

عید غدیر مبارک باد:

 

تفسیر آیه ی 3 مائده(قسمت الیوم اکملت لکم دینکم...)از کتاب المیزان

 

آری قوت و شوکت اسلام کفار را از همه این راهها مایوس ساخت، به جز یک راه و آن این بود که آن جناب فرزند ذکوری که جای او را بگیرد و دعوتش را ادامه دهد ندارد در نتیجه با مرگ او دین او نیز خواهد مرد، چون این معنا بدیهی است که کمال دین از جهت احکام و معارفش - به هر درجه‏ای که باشد - خودش به خودی خود نمی‏تواند خود را حفظ کند.

بقیه در ادامه ی مطلب...


و هیچ سنتی از سنن و ادیانی که آمده و مردم از آن پیروی کرده‏اند به حال نضارت و صفای اولش باقی نمانده، نه بخودی خود و نه به انتشار آوازه‏اش، و نه به کثرت معتقدین به آن، همچنانکه هیچ سنتی و دینی از راه قهر و جبر و تهدید و با فتنه و عذاب و یا عاملی غیر اینها، به کلی از بین نرفته، بلکه هر دینی که از بین رفته به خاطر از بین رفتن حاملین آن دین و علمای آن کیش و کارگردانان آن بوده است.

از آنچه تاکنون گفته شد روشن گردید که تمامیت یاس کفار حتما باید به خاطر عامل و علتی بوده باشد که عقل و اعتبار صحیح آن را تنها عامل ناامیدی کفار بداند، و آن این است که خدای سبحان برای این دین کسی را نصب کند، که قائم مقام رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) باشد، و در حفظ دین و تدبیر امر آن و ارشاد امت متدین کار خود آنجناب را انجام دهد، به نحوی که خلای برای آرزوی شوم کفار باقی نماند، و کفار برای همیشه از ضربه زدن به اسلام مایوس شوند.

آری مادام که امر دین قائم به شخص معینی باشد، دشمنان آن می‏توانند این آرزو را در سر بپرورانند، که با از بین رفتن آن شخص دین هم از بین برود، ولی وقتی قیام به حاملی شخصی، مبدل به قیام به حاملی نوعی شد، آن دین به حد کمال می‏رسد، و از حالت حدوث به حالت بقاء متحول گشته، نعمت این دین تمام می‏شود، و این بعید نیست، که جمله حتی یاتی الله بامره تا خدا امر خود بیاورد در آیه زیر اشاره به همین معنا باشد، توجه بفرمائید: ود کثیر من اهل الکتاب لو یردونکم من بعد ایمانکم کفارا حسدا من عند انفسهم، من بعد ما تبین لهم الحق، فاعفوا و اصفحوا حتی یاتی الله بامره، ان الله علی کل شی‏ء قدیر.

و این وجه خود مؤید روایاتی است که می‏گوید آیه شریفه مورد بحث در روز غدیر خم در مورد ولایت علی (علیه‏السلام‏) نازل شد، یعنی روز هیجدهم ذی الحجه سال دهم هجرت، و بنابراین دو فقره آیه به روشنترین ارتباط مرتبط می‏شوند، و هیچیک از اشکالات گذشته هم وارد و متوجه نمی‏شود.

و شما خواننده بعد از آنکه معنای کلمه: یاس در جمله: الیوم یئس الذین... را فهمیدی، می‏فهمی که کلمه الیوم ظرفی است که متعلق به یئس است، و اگر در آیه شریفه ظرف جلوتر از متعلق آمده به منظور بزرگداشت آن روز، و موقعیت آن بوده، چون گفتیم در آن روز دین خدا از حالت قیام به شخص در آمد، و قیامش به نوع مبدل گردید و حالت حدوث و ظهورش به حالت بقاء و دوام مبدل شد.

و این آیه شریفه نباید به آیه: الیوم احل لکم الطیبات... مقایسه شود، برای اینکه زمینه‏ای که این آیه دارد غیر زمینه و سیاق آن آیه است، زمینه آیه مورد بحث اعتراض و زمینه آن دیگری استیناف (از نو سخن گفتن) است، و حکم دو آیه نیز مختلف است، حکم آیه اولی یک حکم تکوینی است که از جهتی مشتمل بر بشارت و از جهتی دیگر بر تهدید است، (نا امید شدن کفار از دین مسلمانان امری است تکوینی، و طبیعی، که برای مسلمانان بشارت، و برای کفار تهدید است)، و اما آیه دوم حکمش یک حکم تشریعی و مبنی بر امتنان است، (منت می‏گذارد بر بشر و یا بر مسلمین که خدا طیبات را برای شما حلال کرد)، پس معلوم شد که جمله: الیوم یئس... دلالت بر بزرگداشت آن روز دارد به خاطر اینکه آن روز روزی است مشتمل بر خیری عظیم و فائده‏ای بی نظیر، و آن این است که کفار از دین مؤمنین مایوس شدند، و منظور از جمله: الذین کفروا همانطور که قبلا اشاره کردیم مطلق کفارند، چه مشرکین بت‏پرست، و چه یهود و نصارا، و چه غیر ایشان، به خاطر اینکه جمله مذکور مطلق است، و هیچ قیدی در آن نیست.

و اما جمله: فلا تخشوهم و اخشون نهی در آن ارشادی است، نه مولوی، و معنایش این است دیگر جائی برای ترسیدن شما باقی نمانده زیرا با نومیدی کفار آن خطر که قبلا از آن می‏ترسیدید بر طرف شد - و این پر واضح است که انسان بعد از آنکه از چیزی مایوس شد، دیگر آن را تعقیب نمی‏کند، چون در چنین حالتی می‏داند که هر چه زحمت بکشد هدر می‏رود، - به همین جهت شما مسلمانان از امروز از ناحیه کفار ایمن خواهید بود، دیگر جا ندارد که از آنان بر دین خود بترسید، پس از آنان مترسید و از من بترسید.

از اینجا روشن می‏شود که مراد از جمله: و اخشون به مقتضای سیاق این است که در امری که باید در آن امر دلواپس باشید، و اگر ناامیدی کفار نبود جا داشت دچار ترس گردید، که مبادا کفار آن امر را که همان دین شما است از دست شما بربایند، از من بترسید، و این نوعی تهدید برای مسلمین است، (می‏خواهد بفرماید این منم که دین مردمی را به خاطر گناهانی که مرتکب می‏شوند از آنها می‏گیرم)، و به همین جهت ما آیه را حمل بر امتنان نکردیم.

مؤید گفتار ما که گفتیم آیه در مقام تهدید است، نه منت‏گذاری، این است که ترس از خدا در هر حالی واجب است، و اختصاص به یک وضع خاص و شرطی مخصوص ندارد، پس معلوم میشود منظور از جمله و اخشون ترس خاصی است، و در موردی مخصوص، چون اگر چنین نباشد وجهی برای اضراب در جمله (پس از آنان نترسید بلکه از من بترسید)، به نظر نمی‏رسد.

خواهی گفت: هر وجهی که برای اضراب در آیه: فلا تخافوهم و خافون ان کنتم مؤمنین، در نظر داشته باشید، همان وجه اضراب در آیه مورد بحث نیز هست، در پاسخ می‏گوئیم: نمی‏توان آیه مورد بحث را با آن آیه شریفه مقایسه کرد، برای اینکه در آیه آل عمران ترس از خدا شرط شده به ایمان، و فرموده اگر به خدا ایمان دارید از خدا بترسید، و خطاب هم در آن خطابی است مولوی، و تکلیفی است شرعی، می‏خواهد بفرماید: برای هیچ مؤمنی شرعا جائز نیست که از کفار - بر جان خود بترسد، و مثلا پا به فرار بگذارد - بلکه بر او واجب است که تنها از خدا بترسد.

و جان کلام اینکه آیه شریفه آل عمران مؤمنین را نهی می‏کند از کاری که صدور آن از مؤمنین حق و سزاوار نیست و آن ترس از کفار بر جان خویش است، حال چه اینکه مامور شده باشند به خوف از خدا، و چه نشده باشند و به همین جهت این تکلیف را در جمله بعد دوباره با قیدی که مشعر به علیت آن است تعلیل نموده، می‏فرماید: و خافون ان کنتم مؤمنین به خلاف آیه مورد بحث که خشیت مؤمنین ترس از جان خود نیست بلکه ترس بر دینشان است، ترسی نیست که نزد خدای سبحان مبغوض و منفور باشد.

چون ترس از اینکه مبادا کفار دین ما را از بین ببرند، در حقیقت تحصیل رضای خدا است، و اگر خدای تعالی آنان را از این ترس نهی فرموده به خاطر این است که سببی که باعث ترس مسلمانان بود - یعنی امیدواری کفار به اینکه بتوانند اسلام را از بین ببرند - از بین رفت، و از اثر افتاد، پس به همین دلیل نهی در این آیه که می‏فرماید: فلا تخشون نهی ارشادی است، همچنانکه امر در جمله و اخشون امر ارشادی است، و مفاد کلام این است که بر شما مسلمانان واجب است که درباره دین ترس داشته باشید، از اینکه مبادا کفار آن را از شما بربایند، لیکن این ترس تا امروز بجا و به مورد بود، چون کفار امید ضربه زدن داشتند، اما امروز دیگر مایوس شده‏اند، و آن علت ترس امروز به تقدیر الهی منتقل شده، پس باید تنها از او بترسید (دقت بفرمائید).

پس این آیه به خاطر جمله: فلا تخشوهم و اخشون خالی از تهدید و تحذیر نیست، برای اینکه در این جمله امر به ترسی مخصوص کرده، نه ترس عمومی که در هر حالی بر مؤمن واجب است حال باید ببینیم این ترس خاص چه ترسی است؟ و ترس از چیست؟ و انگیزه‏ای که این ترس را واجب کرده و خدای تعالی به خاطر آن انگیزه و علت به این ترس امر کرده چیست؟ هیچ اشکالی نیست در اینکه دو فقره مورد بحث یعنی الیوم یئس... و جمله الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی... به یکدیگر مربوطند، و برای افاده یک غرض قالب گیری شده‏اند، و در سابق بیان این معنا گذشت.

پس دینی که خدای تعالی امروز تکمیلش کرد، و نعمتی که تمامش فرمود - که به حسب حقیقت یک چیز هستند - همان چیزی بوده که کفار تا قبل از امروز به آن طمع بسته بودند، و مؤمنین هم از آن می‏ترسیدند، و خدای تعالی کفار را مایوس نموده، دین خود را تکمیل و نعمت خود را تمام کرد، و در نتیجه نهی کرد از اینکه از کفار بترسید، پس آن امری و آن چیزی که خدای تعالی مسلمانان را امر فرموده به اینکه درباره آن چیز از او بترسند، همان چیزی است که نهیشان کرد از اینکه درباره آن از کفار بترسند، 

و آن چیز عبارت است از خاموش شدن نور دین و مسلوب شدن این نعمت و موهبت، به دست کفار.

خدای تعالی در آیاتی دیگر بیان کرده که هیچ سببی و علتی این نعمت را از بین نمی‏برد، مگر کفر ورزیدن به آن، و مسلمانان را با شدیدترین لحن از چنین عملی تهدید نموده، فرمود: ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمة انعمها علی قوم، حتی یغیروا ما بانفسهم و ان الله سمیع علیم، و نیز فرموده: و من یبدل نعمة الله من بعد ما جاءته فان الله شدیدا العقاب و در آیه شریفه زیر مثلی کلی برای نعمت خدا زده، که کفران به آن، آن را به چه صورت در می‏آورد، چنین می‏فرماید: و ضرب الله مثلا قریة کانت آمنة مطمئنة یاتیها رزقها رغدا من کل مکان فکفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما کانوا یصنعون.

بنابراین آیه مورد بحث هم که می‏فرماید: الیوم یئس... دینا اعلام می‏کند به اینکه دین مسلمانان همچنان از ناحیه کفار در امنیت و از خطری که ممکن است از ناحیه آنان متوجهش شود محفوظ است، و هیچ فسادی و خطر زوالی متوجه این دین نمی‏شود، مگر از ناحیه خود مسلمانان به اینکه این نعمت تامه الهی را کفران کنند، و این دین کامل و مرضی را ترک گویند، در آن روز است که خدای تعالی نعمت خود را از آنان سلب نموده، و به نقمت و خواری مبدلش می‏سازد، و لباس خوف و جوع بر تنشان می‏کند، همچنانکه دیدیم مسلمانان کفران کردند، و خدا هم آن کار را کرد.

حال اگر کسی بخواهد بفهمد این آیه با جمله: فلا تخشوهم و اخشون تا چه اندازه پیشگوئی کرده، باید سیری دقیق در حال عالم اسلامی امروز بکند آنگاه به عقب برگشته حوادث تاریخی را مورد دقت قرار دهد، تا به ریشه قضایا و به موی رگهای آن پی ببرد.

آیاتی که در قرآن کریم سخن از ولایت دارد ارتباط تامی با مضمون این آیه یعنی تحذیر و تهدید آن دارد، و خدای تعالی در کتابش بندگان خود را در هیچ بابی و هیچ مطلبی از عذاب خودش تحذیر نکرده مگر در باب ولایت، و تنها در این مورد است که پی در پی می‏فرماید: و یحذرکم الله نفسه، و در آیه مورد بحث هم فرموده: و اخشون، و تعقیب این بحث به بیش از این مقدار از وضع این کتاب که عهده‏دار تفسیر آیات است بیرون شدن است، و لذا از این بحث می‏گذریم.

الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا کلمه اکمال و کلمه اتمام معنائی نزدیک به هم دارند، راغب می‏گوید کمال هر چیزی عبارت است از اینکه غرض از آن چیز حاصل بشود و در معنای کلمه تمام گفته تمام بودن هر چیز منتهی شدن آن به حدی است که دیگر احتیاج به چیزی خارج از خود نباشد، به خلاف ناقص که محتاج به چیزی خارج از ذات خودش است تا او را تمام کند.

و شما خواننده محترم می‏توانید از راهی دیگر معنای این دو کلمه را تشخیص دهید، و آن این است که بدانید که آثار موجودات دو نوع است.

یک نوع از موجودات وقتی اثر خود را می‏بخشند که همه اجزای آن جمع باشد، (مثلا اگر مانند معجون اجزائی دارد، همه آن اجزاء موجود باشد، که اگر یکی از آن اجزاء نباشد معجون و دار و اثر خود را نمی‏بخشد)، و مانند روزه که مرکب است از اموری که اگر یکی از آنها نباشد روزه روزه نمی‏شود، مثلا اگر کسی در همه اجزای روز از خوردن و سایر محرمات امساک بکند ولی در وسط روز در یک ثانیه دست از امساک بر دارد، و جرعه‏ای آب فرو ببرد، روزه‏اش روزه نیست.

از جمع شدن اجزاء اینگونه امور تعبیر می‏کنند به تمامیت و در قرآن کریم می‏فرماید: ثم اتموا الصیام الی اللیل و یا می‏فرماید: و تمت کلمة ربک صدقا و عدلا.

و نوع دیگر قسمتی از اشیاء هستند که اثر بخشیدن آنها نیازمند به آن نیست که همه اجزای آن جمع باشد، بلکه اثر مجموع اجزاء مانند مجموع آثار اجزاء است، هر یک جزئی که موجود بشود اثرش هم مترتب می‏شود (البته اثری به مقدار خود آن جزء) و اگر همه اجزاء جمع شود همه اثر مطلوب حاصل می‏شود، مانند روزه که اگر یک روز روزه بگیری، اثر یک روز را دارد، و اگر سی روز بگیری اثر سی روز را دارد، تمامیت را در این قسم کمال می‏گویند و در قرآن کریم فرموده: فمن لم یجد فصیام ثلاثة ایام فی الحج و سبعة اذا رجعتم تلک عشرة کاملة.

و نیز فرموده: و لتکملوا العدة، که در اینگونه امور اثر هم بر بعض مترتب می‏شود و هم بر کل، و در گفتگوهای روزانه خود می‏گوئیم امر فلانی تمام و عقل او کامل شد و عکس این را نمی‏گوئیم یعنی نمی‏گوئیم عقل فلانی تمام و امر او کامل شد.

و اما فرق بین دو واژه اکمال و تکمیل و همچنین اتمام و تتمیم همان فرقی است که بین دو باب افعال و تفعیل است، باب افعال در اصل و به حسب اصل لغت دلالت بر دفعه - یکبارگی - و باب تفعیل دلالت بر تدریج دارد، هر چند که در اثر تحولها که واژه عرب دیده بسیار می‏شود که در این دو باب دخل و تصرف شده، آن دو را به معنائی دور از مجرای مجردش و یا از معنای اصلیش برگرداندند، همچنانکه این برگشت از معنای اصلی دو باب افعال و تفعیل را در کلماتی از قبیل: احسان - تحسین اصداق - تصدیق امداد - تمدید افراط - تفریط و غیر اینها مشاهده می‏کنیم، که چگونه معنای اصلی کلمه برگشته، و معنای الفاظ مذکور چنین می‏شود.

احسان نیکی کردن - تحسین نیکی دیگران را ستودن اصداق مهریه دادن - تصدیق گفتار دیگران را تصدیق کردن امداد - کمک کردن - تمدید - مدت مقرر را تمدید کردن، افراط زیاده روی کردن - تفریط کوتاه آمدن علت این تحول این بوده که معنای اصلی کلمه را با خصوصیات مورد آن آمیخته‏اند، و به تدریج الفاظ در همان خصوصیات استعمال شده و آن معانی را به خود گرفته است.

نتیجه بیان گذشته این شد که آیه: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی، می‏فهماند که مراد از دین مجموع معارف و احکام تشریع شده است چیزی که هست امروز مطلبی بر آن معارف و احکام اضافه شده، و مراد از نعمت هر چه باشد امری معنوی و واحد است، و کانه ناقص بوده، یعنی اثری که باید نداشته، امروز آن نعمت ناقص تمام شد، و در نتیجه امروز آن معارف و احکام اثری که باید داشته باشند دارا شده است.

و کلمه نعمت بر وزن فعلة صیغه‏ای است که در مواردی که بخواهی از نوع چیزی سخن بگوئی در این قالب می‏گوئی، و نعمت برای هر چیز عبارت است از نوع چیزهائی که با طبع آن چیز بسازد، و طبع او آن چیز را پس نزند و موجودات جهان هر چند که از حیث اینکه در داخل نظام تدبیر قرار گرفته‏اند، همه به هم مربوط و متصلند، و بعضی که سازگار با بعض دیگرند نعمت آن بعض بشمار می‏روند، و در نتیجه اکثر و یا همه آنها وقتی با یکدیگر مقایسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خدای تعالی فرموده: و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها، و نیز فرموده: و اسبغ علیکم نعمه ظاهرة و باطنة.

الا اینکه خدای تعالی بعضی از این نعمتها را به اوصاف بدی چون 1 - شر 2 - پست 3 - لعب 4 - لهو و اوصاف دیگری ناپسند توصیف کرده، یکجا فرموده: و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین و در جای دیگر فرموده: و ما هذه الحیوة الدنیا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهی الحیوان و در جائی دیگر فرموده: لا یغرنک تقلب الذین کفروا فی البلاد، متاع قلیل ثم ماواهم جهنم و بئس المهاد و در جاهای دیگر آیاتی دیگر در این باره آورده.

و این سنخ آیات قرآنی دلالت دارد بر اینکه این چیزهائی که ما نعمتش می‏شماریم وقتی نعمتند که با غرض الهی موافق باشد، و آن غرضی را که خدا این موجودات را بدان جهت خلق کرده تامین شوند، و ما می‏دانیم که آنچه خدای تعالی برای بشر خلق کرده بدین جهت خلق کرده که او را مدد کند در اینکه راه سعادت حقیقی خود را سریع‏تر طی کند، و سعادت حقیقی بشر نزدیکی به خدای سبحان است، که آنهم با عبودیت و خضوع در برابر پروردگار حاصل می‏شود، آری خدای تعالی می‏فرماید: و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون.

و بنابراین پس هر موجودی که انسان در آن تصرف می‏کند تا به آن وسیله راه خدای تعالی را طی کند، و به قرب خدا و رضای او برسد، آن موجود برای بشر نعمت است، و اگر مطلب به عکس شد یعنی تصرف در همان موجود باعث فراموشی خدا و انحراف از راه او، و دوری از او و از رضای او شد، آن موجود برای انسان نقمت است، پس هر چیزی فی نفسه برای انسان نه نعمت است و نه نقمت، تا ببینی انسان با آن چه معامله‏ای بکند، اگر در راه عبودیت خدای تعالی مصرفش کند، و از حیث آن تصرفی که گفتیم روح عبودیت در آن بدمد، و در تحت ولایت خدا که همان تدبیر ربوبی او بر شؤون بندگان است قرارش دهد، آن وقت برای او نعمت خواهد بود، و لازمه این حرف این است که نعمت در حقیقت همان ولایت الهی است، و هر چیزی وقتی نعمت می‏شود که مشتمل بر مقداری از آن ولایت باشد، همچنانکه خدای عز و جل فرموده: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور، و نیز فرموده: ذلک بان الله مولی الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولی لهم و نیز درباره رسول گرامیش فرموده: فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم، ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت، و یسلموا تسلیما اینها و آیاتی دیگر ولایت الهی و آثار آن را بیان می‏کند.

پس اسلام که عبارت است از مجموع آنچه از ناحیه خدای سبحان نازل شده، تا بندگانش به وسیله آن اسلام، وی را عبادت کنند یکی از ادیان الهی است، و این دین بدان جهت که از حیث عمل به آن مشتمل است بر ولایت خدا و ولایت رسول او و ولایت اولیای امر، بدین حیث نعمت خدای تعالی است، و آن هم چه نعمتی که قابل قیاس با هیچ نعمت دیگر نیست.

و ولایت خدای سبحان یعنی سرپرست او نسبت به امور بندگان و تربیت آنان به وسیله دین تمام نمی‏شود مگر به ولایت رسولش، و ولایت رسولش نیز تمام نمی‏شود مگر به ولایت اولی الامر که بعد از در گذشت آن جناب و به اذن خدای سبحان زمام این تربیت و تدبیر را به دست بگیرند، همچنانکه خدای تعالی به این مطلب تصریح کرده می‏فرماید: یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم، که معنای آن در بحثی مفصل گذشت، و نیز می‏فرماید: انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة، و یؤتون الزکوة و هم راکعون، که ان شاء الله تعالی بحث در معنای آن بزودی می‏آید.

پس حاصل معنای آیه مورد بحث این شد: امروز - که همان روزی است که کفار از دین شما مایوس شدند - مجموع معارف دینیه‏ای که به شما نازل کردیم را با حکم ولایت کامل کردیم، و نعمت خود را که همان نعمت ولایت یعنی اداره امور دین و تدبیر الهی آن است بر شما تمام نمودیم، چون این تدبیر تا قبل از امروز با ولایت خدا و رسول صورت می‏گرفت، و معلوم است که ولایت خدا و رسول تا روزی می‏تواند ادامه داشته باشد که رسول در قید حیات باشد، و وحی خدا همچنان بر وی نازل شود، و اما بعد از در گذشت رسول و انقطاع وحی دیگر رسولی در بین مردم نیست تا از دین خدا حمایت نموده و دشمنان را از آن دفع کند، پس بر خدا واجب است که برای ادامه تدبیر خودش کسی را نصب کند، و آن کس همان ولی امر بعد از رسول و قیم بر امور دین و امت او مصداق جمله: و اولی الامر منکم است.

پس ولایت که مشروع واحدی است تا قبل از امروز ناقص بود، و به حد تمام نرسیده بود، امروز با نصب ولی امر، بعد از رسول تمام شد.

و وقتی دین خدا در تشریعش به حد کمال رسید، و نعمت ولایت تمام شد رضیت لکم الاسلام دینا من اسلام را بدان جهت که دینی از ادیان توحید است برای شما پسندیدم، در این دین غیر از خدا کسی پرستیده نمی‏شود، و با در نظر گرفتن اینکه طاعت همان عبادت است قهرا غیر از او کسی اطاعت نمی‏شود، آری تنها خدا و کسی که خدا فرموده باشد یعنی رسول و اولی الامر اطاعت می‏شود.

پس آیه شریفه خبر می‏دهد از اینکه مؤمنین امروز دیگر خوف سابق را ندارند و دین سابقشان مبدل به امنیت شده، و خدای تعالی برای مؤمنین دین را پسندیده، که متدین به دین اسلام شوند، (که دین توحید است یعنی غیر از خدا در آن دین کسی اطاعت و پرستش نمی‏شود)، پس بر مؤمنین است که تنها او را پرستش کنند، و چیزی را در اطاعت شریک او نسازند، مگر کسی را که خود او دستور داده اطاعتش کنند.

و اگر خواننده گرامی در آیه شریفه زیر دقت کند که می‏فرماید: وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات، لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم، و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم، و لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننی لا یشرکون بی شیئا، و من کفر بعد ذلک فاولئک هم الفاسقون.

و پس از دقت کامل در آن فقرات آن را با فقرات آیه شریفه: الیوم یئس الذین کفروا من دینکم... تطبیق کند، آن وقت کاملا متوجه می‏شود که در آیه مورد بحث یکی از مصادیق وعده، در آیه سوره نور انجاز و عملی شده است، چون به نظر ما زمینه گفتار در جمله: یعبدوننی لا یشرکون بی شیئا زمینه معرفی نتیجه است، همچنانکه جمله و من کفر بعد ذلک فاولئک هم الفاسقون هم به این معنا اشاره دارد، می‏خواهد بفرماید: ایمان و عمل صالح نتیجه‏اش آن است که مؤمنین صاحب کره زمین شوند، و بر روی زمین شرکی باقی نماند بطوری که اگر کسی باز هم شرک بورزد، در حقیقت بدون هیچ بهانه‏ای تبه‏کار و منحرف شده است.

و با در نظر گرفتن اینکه سوره نور قبل از سوره مورد بحث نازل شده، به شهادت اینکه داستان افک (تهمت به عایشه) و آیه تازیانه زدن به زناکاران و آیه حجاب و آیاتی دیگر در آن سوره واقع شده، مطلب کاملا روشن می‏شود.

فمن اضطر فی مخمصة غیر متجانف لاثم فان الله غفور رحیم کلمه مخمصة به معنای قحطی و گرسنگی، و کلمه: تجانف به معنای تمایل است، ثلاثی مجرد آن جنف با جیم است که به معنای این است که دو پای شخصی متمایل به خارج از اندام خود بشود، - و در نتیجه گشاد راه برود - در مقابل کلمه حنف با حاء است، که به این معنا است که پاهای شخصی از حالت استقامت متمایل به طرف داخل بشود، - بطوری که وقتی راه می‏رود پاها به یکدیگر سائیده بشود.

از سیاق آیه سه نکته استفاده می‏شود، اول اینکه جواز خوردن گوشت و چیزهای دیگری که در آیه حرام شده حکمی اولی نیست، حکم اولی همان حرمت است، بلکه حکم ثانوی و مخصوص زمانی است که شخص مسلمان اگر از آن محرمات سد جوع نکند از گرسنگی می‏میرد، دوم اینکه حکم جواز محدود به اندازه‏ای است که از مردن جلوگیری کند، و ناراحتی گرسنگان را بر طرف سازد، پس چنین کسی نمی‏تواند شکم خود را از گوشت مردار پر کند، سوم اینکه صفت مغفرت و مثل آن صفت رحمت همانطور که با گناهان مستوجب عقاب ارتباط دارد، و مایه محو عقاب آنها می‏شود، همچنین با منشا آن نافرمانیها که همان حکم خدا است نیز متعلق می‏شود، و خلاصه کلام اینکه مغفرت و رحمت یک وقت متوجه معصیت - یعنی مخالفت با حکم خدا - می‏شود، و آن را می‏آمرزد و یک وقت متوجه خود حکم می‏شود، و آن را بر میدارد مثل همین مورد که خدای تعالی حکم حرمت را برداشته، تا اگر کسی از روی ناچاری گوشت مردار را خورد گناه نکرده باشد، و در نتیجه مستوجب عقاب نیز نشده باشد.

 

بحثی علمی در سه فصل

فصل اول در عقائد امتها در مورد خوردن گوشت

در این معنا هیچ شکی نیست که انسان مانند سایر حیوانات و گیاهان مجهز به جهاز گوارش است، یعنی دستگاهی دارد که اجزائی از مواد عالم را به خود جذب می‏کند، به آن مقداری که بتواند در آن عمل کند، و آن را جزء بدن خود سازد، و به این وسیله بقای خود را حفظ نماید، پس بنابراین برای اینگونه موجودات هیچ مانعی طبیعی وجود ندارد از اینکه هر غذائی که برای او قابل هضم و مفید باشد بخورد، تنها مانعی که از نظر طبع تصور دارد این است که آن غذا برای آن موجودات ضرر داشته باشد، و یا مورد تنفر آنها باشد.

اما متضرر شدن مثل اینکه در یابد که فلان چیز خوردنی برای بدن او ضرر دارد، و نظام جسمی او را بر هم می‏زند، برای اینکه مسموم است و یا خودش سم است، در چنین مواردی انسان و حیوان و نبات از خوردن امتناع می‏ورزد و یا مثل اینکه در یابد که خوردن فلان چیز برای روح او ضرر دارد، مثل چیزهائی که در ادیان و شرایع مختلفه الهی تحریم شده، و امتناع از خوردن اینگونه چیزها امتناع به حسب طبع نیست، بلکه امتناع فکری است.

و اما تنفر عبارت است از اینکه انسان یا هر جاندار دیگر چیزی را پلید بداند، و در نتیجه طبع او از نزدیکی به آن امتناع بورزد، مثل اینکه یک انسانی نجاست خود را بخورد که چنین چیزی نمی‏شود، زیرا انسان نجاست خود را پلید می‏داند، و از نزدیکی به آن نفرت دارد، بله گاهی انسانهای دیوانه و یا کودک دیده شده‏اند که نجاست خود را بخورند، گاهی هم می‏شود که تنفر انسان از خوردن چیزی به حسب طبع نباشد، بلکه این امتناعش مستند باشد به عواملی اعتقادی، چون مذهب و یا عادت قومی، و سنت‏های مختلفه‏ای که در مجتمعات گوناگون رائج است، مثلا مسلمانان از گوشت خوک نفرت دارند، و نصارا آن را خوراکی مطبوع و پاکیزه می‏دانند، و در مقابل این دو امت، ملل غربی هستند، که بسیاری از حیوانات - از قبیل قورباغه و خرچنگ و موش و امثال آن را با میل و رغبت می‏خورند، در حالی که ملل مشرق زمین آنها را پلید می‏شمارند، این قسم از امتناع، امتناع بر حسب طبع اولی نیست، بلکه بر حسب طبع ثانوی و قریحه‏ای است کسبی.

پس روشن شد که انسان در تغذی به گوشت‏ها طرق مختلفه‏ای دارند، طرقی بسیار که از نقطه امتناع شروع و به نقطه آزادی مطلق در عرضی عریض ختم می‏شود، هر چه را که مباح و گوارا می‏داند دلیلش طبع او است، و آنچه را که حرام و ناگوار می‏داند دلیلش یا فکر او است یا طبع ثانوی او.

در سنت بودا خوردن تمامی گوشت‏ها تحریم شده، و پیروان این سنت هیچ حیوانی را حلال گوشت نمی‏دانند، و این طرف تفریط در مساله خوردن گوشت است، و طرف افراط آن را وحشی‏های آفریقا (و بعض متمدنین اروپا و غرب) پیش گرفته‏اند، که از خوردن هیچ گوشتی حتی گوشت انسان امتناع ندارند.

اما عرب در دوران جاهلیت گوشت چهارپایان و سایر حیوانات از قبیل موش و قورباغه را می‏خورد، چهارپایان را هم به هر نحوی که کشته می‏شد می‏خورد، چه اینکه سرش را بریده باشند، و چه اینکه خفه‏اش کرده باشند، و چه طوری دیگر مرده باشد، که در آیه گذشته به عنوانهای منخنقه و موقوذه و متردیه و نطیحه و نیم خورده درندگان از آنها یاد شده بود، و وقتی مورد اعتراض واقع می‏شدند می‏گفتند: چطور شد که آنچه خود شما می‏کشید حلال است، و آنچه خدا می‏کشد حرام است، همچنانکه امروز نیز همین جواب از پاره‏ای اشخاص شنیده می‏شود، که مگر گوشت با گوشت فرق دارد، همینکه گوشتی سالم باشد و به بدن انسان صدمه وارد نیاورد آن گوشت خوردنی است، هر چند که بی ضرر بودنش به وسیله علاجهای طبی صورت گرفته باشد و خلاصه گوشت حرام آن گوشتی است که دستگاه گوارش آن را نپذیرد، از آن گذشته همه گوشتها برای این دستگاه گوشت است، و هیچ فرقی بین آنها نیست.

و نیز در عرب رسم بود که خون را می‏خوردند، و آن را در روده حیوان ریخته با آن روده کباب می‏کردند، و می‏خوردند، و بخورد میهمانان می‏دادند و نیز رسمشان چنین بود که هر گاه دچار قحطی می‏شدند، بدن شتر خود را با آلتی برنده سوراخ می‏کردند، و هر چه خون بیرون می‏آمد می‏خوردند، امروز نیز خوردن خون در بسیاری از امت‏های غیر مسلمان رائج است.

و این سنت در بت‏پرستان چین رواج بیشتری دارد، و بطوری که شنیده می‏شود - از خوردن هیچ حیوانی حتی سگ و گربه و حتی کرمها و صدفها و سایر حشرات امتناع ندارند.

و اما اسلام در بین آن سنت تفریطی و این روش افراطی راهی میانه را رفته، از بین گوشتها هر گوشتی که طبیعت انسانهای معتدل و یا به عبارتی طبیعت معتدل انسانها آن را پاکیزه و مطبوع می‏داند، در تحت عنوان کلی طیبات حلال کرده، و سپس این عنوان کلی را به چهار پایان یعنی بهائم که عبارتند از گوسفند و بز و گاو و شتر - و در بعضی از چهار پایان چون اسب و الاغ به کراهت - و در میان پرندگان به هر مرغی که گوشت‏خوار نباشد - که علامتش داشتن سنگدان و پرواز به طریق بال زدن و نداشتن چنگال است - و در آبزیها به ماهیانی که فلس دارند، به آن تفصیلی که در کتب فقه آمده تفسیر کرده است.

و از این حیوانات حلال گوشت خون و مردار و آنچه برای غیر خدا ذبح شده را تحریم کرده، و غرض در این تحریم این بوده که بشر بر طبق سنت فطرت زندگی کند، چون بشر در اصل فطرت به خوردن گوشت علاقمند است، و نیز فطرتا برای فکر صحیح و طبع مستقیم که از تجویز هر چیزی که نوعا ضرر دارد، و یا مورد نفرت طبع است امتناع می‏ورزد، احترام قائل است.

فصل دوم: چطور اسلام کشتن حیوان را تجویز کرده با اینکه رحم و عاطفه آن را جائز نمی‏داند؟

چه بسا که این سؤال به ذهن بعضی وارد شود، که حیوان نیز مانند انسان جان و شعور دارد، او نیز از عذاب ذبح رنج می‏برد، و نمی‏خواهد نابود شود و بمیرد، و غریزه حب ذات که ما را وامی‏دارد به اینکه از هر مکروهی حذر نموده، و از ألم هر عذابی بگریزیم، و از مرگ فرار کنیم، همین غریزه ما را وا می‏دارد به اینکه نسبت به افراد همنوع خود همین احساس را داشته باشیم، یعنی آنچه برای ما درد آور است برای افراد همنوع خود نپسندیم، و آنچه برای خودمان دشوار است برای همنوع خود نیز دشوار بدانیم، چون نفوس همه یک جورند.

و این مقیاس عینا در سایر انواع حیوان جریان دارد با این حال چگونه به خود اجازه دهیم که حیوانات را با شکنجه‏ای که خود از آن متالم می‏شویم متالم سازیم، و شیرینی زندگی آنها را مبدل به تلخی مرگ کنیم، و از نعمت بقاء که شریفترین نعمت است محروم سازیم؟ و با اینکه خدای سبحان ارحم الراحمین است، او چرا چنین اجازه‏ای داده؟ و رحمت واسعه‏اش چگونه با این تبعیض در مخلوقاتش می‏سازد؟ که همه جانداران را فدائی و قربانی انسان بسازد؟.

جواب از این سؤال در یک جمله کوتاه این است که اساس شرایع دین و زیر بنای آن حکمت و مصالح حقیقی است، نه عواطف وهمی، خدای تعالی در شرایعش حقائق و مصالح حقیقی را رعایت کرده، نه عواطف را که منشاش وهم است.

توضیح اینکه اگر خواننده محترم وضع زندگی موجوداتی که در دسترس او است به مقدار توانائیش مورد دقت قرار دهد، خواهد دید که هر موجودی در تکون و در بقایش تابع ناموس تحول است و می‏فهمد که هیچ موجودی نیست، مگر آنکه می‏تواند به موجودی دیگر متحول شود، و یا موجودی دیگر به صورت خود او متحول گردد، یا بدون واسطه و یا با واسطه و هیچ موجودی ممکن نیست به وجود آید مگر با معدوم شدن موجودی دیگر، و هیچ موجودی باقی نمی‏ماند مگر با فنا شدن موجودی دیگر، بنابراین عالم ماده عالم تبدیل و تبدل است، و اگر بخواهی می‏توانی بگوئی عالم آکل و ماکول است، (پیوسته موجودی موجوداتی دیگر را می‏خورد و جزء وجود خود می‏سازد).

می‏بینید که موجودات مرکب زمینی از زمین و مواد آن می‏خوردند و آن را جزء وجود خود می‏نمایند، و به آن صورت مناسب با صورت خود و یا مخصوص به خود می‏دهند و دوباره زمین خود آن موجود را می‏خورد و فانی می‏سازد.

گیاهان از زمین سر در می‏آورند و با مواد زمینی تغذیه می‏کنند، و از هوا استنشاق می‏نمایند تا به حد رشد برسند، دوباره زمین آن گیاهان را می‏خورد، و ساختمان آنها را که مرکب از اجزائی است تجزیه نموده، اجزای اصلی آنها را از یکدیگر جدا و به صورت عناصر اولیه در می‏آورد، و مدام و پی در پی هر یک به دیگری بر می‏گردد زمین گیاه می‏شود، و گیاه زمین می‏شود.

قدمی فراتر می‏گذاریم، می‏بینیم حیوان از گیاهان تغذیه می‏کند آب و هوا را جزء بدن خود می‏سازد، و بعضی از انواع حیوانات چون درندگان زمینی و هوائی حیوانات دیگر را می‏خورند، و از گوشت آنها تغذیه می‏کنند، چون از نظر جهاز گوارش مخصوص که دارند چیز دیگری نمی‏توانند بخورند، ولی کبوتران و گنجشگان با دانه‏های گیاهان تغذی می‏کنند، و حشراتی امثال مگس و پشه و کک از خون انسان و سایر جانداران می‏مکند، و همچنین انواع حیواناتی دیگر که غذاهائی دیگر دارند، و سر انجام همه آنها خوراک زمین می‏شوند.

پس نظام تکوین و ناموس خلقت که حکومتی علی الاطلاق و به پهنای همه عالم دارد، تنها حاکمی است که حکم تغذی را معین کرده، موجودی را محکوم به خوردن گیاه، و موجودی دیگر را محکوم به خوردن گوشت، و یکی دیگر را به خوردن دانه، و چهارمی را به خوردن خون کرده، و آنگاه اجزای وجود را به تبعیت از حکمش هدایت نموده است، و نیز او تنها حاکمی است که خلقت انسان را مجهز به جهاز گوارش گیاهان و نباتات کرده، پیشاپیش همه جهازها که به وی داده دندانهائی است که در فضای دهان او به ردیف چیده، چند عدد آن برای بریدن، چند عدد برای شکستن، و گاز گرفتن، و آسیاب کردن که اولی را ثنائیات، دندان جلو، و دومی را رباعیات، و سومی را انیاب دندان نیش و چهارمی را طواحن دندان آسیاب یا کرسی می‏نامیم، و همین خود دلیل بر این است که انسان گوشتخوار تنها نیست، و گر نه مانند درندگان بی نیاز از دندانهای کرسی - طواحن - بود، و علف خوار تنها نیز نیست، و گر نه مانند گاو و گوسفند بی نیاز از ثنایا و انیاب بود، پس چون هر دو نوع دندان را دارد، می‏فهمیم که انسان هم علفخوار است و هم گوشتخوار.

قدمی به عقب‏تر از دندانها به مرحله دوم از جهاز گوارش می‏گذاریم، می‏بینیم قوه چشائی - ذائقه انسان تنها از گیاهان لذت و نفرت ندارد، بلکه طعم خوب و بد انواع گوشتها را تشخیص می‏دهد، و از خوب آنها لذت می‏برد، در حالی که گوسفند چنین تشخیص نسبت به گوشت، و گرگ چنین تشخیص نسبت به گیاهان ندارد، در مرحله سوم به جهاز هاضمه او می‏پردازیم، می‏بینیم جهاز هاضمه انسان نسبت به انواع گوشتها اشتها دارد، و به خوبی آن را هضم می‏کند، همه اینها هدایتی است تکوینی و حکمی است که در خلقت می‏باشد، که تو انسان حق داری گوسفند را مثلا ذبح کنی، و از گوشت آن ارتزاق نمائی، آری ممکن نیست بین هدایت تکوین و حکم عملی آن فرق بگذاریم، هدایتش را بپذیریم و تسلیم آن بشویم، ولی حکم اباحه‏اش را منکر شویم.

اسلام هم - همانطور که بارها گفته شد - دین فطری است - همی به جز احیاء آثار فطرت که در پس پرده جهل بشر قرار گرفته ندارد، و چون چنین است به جز این نمی‏توانسته حکم کند، که خوردن گوشت پاره‏ای حیوانات حلال است، زیرا این حکم شرعی در اسلام مطابق است، با حکم اباحه‏ای تکوینی.

اسلام همانطور که با تشریع خود این حکم فطری را زنده کرده، احکام دیگری را که واضع تکوین وضع کرده نیز زنده کرده است، و آن احکامی است که قبلا ذکر شد، گفتیم با موانعی از بی بند و باری در حکم تغذی منع کرده، یکی از آن موانع حکم عقل است که اجتناب از خوردن هر گوشتی که ضرر جسمی یا روحی دارد را واجب دانسته، مانع دیگر، حکم عواطف است، که از خوردن هر گوشتی که طبیعت بشر مستقیم الفطرة آن را پلید می‏داند نهی کرده، و ریشه‏های این دو حکم نیز به تصرفی از تکوین بر می‏گردد، اسلام هم این دو حکم را معتبر شمرده، هر گوشتی که به نمو جسم ضرر برساند را حرام کرده، همچنانکه هر گوشتی که به مصالح مجتمع انسانی لطمه بزند را تحریم نموده، مانند (گوشت گوسفند یا شتری که برای غیر خدا قربانی شود)، و یا از طریق قمار و استقسام به ازلام و مثل آن تصاحب شده باشد، و نیز گوشت هر حیوانی که طبیعت بشر آن را پلید می‏داند، را تحریم کرده است.

و اما اینکه گفتند حس رأفت و رحمت با کشتن حیوانات و خوردن گوشت آنها نمی‏سازد، جوابش این است که آری هیچ شکی نیست که رحمت خود موهبتی است لطیف، و تکوینی، که خدای تعالی آن را در فطرت انسان و بسیاری از حیوانات که تاکنون به وضع آنها آشنا شده‏ایم به ودیعه نهاده، الا اینکه چنان هم نیست که تکوین حس رحمت را حاکم علی الاطلاق بر امور قرار داده باشد، و در هیچ صورتی مخالفت آن را جائز نداند، و اطاعتش را بطور مطلق و در همه جا لازم بشمارد، خوب وقتی تکوین خودش رحمت را بطور مطلق و همه جا استعمال نمی‏کند ما چرا مجبور باشیم او را در همه امور حاکم قرار دهیم، دلیل اینکه تکوین رحمت را بطور مطلق استعمال نمی‏کند وجود دردها و بیماریها و مصائب و انواع عذابها است.

از سوی دیگر این صفت یعنی صفت رحمت اگر در حیوانات بطور مطلق خوب و نعمت باشد در خصوص انسان چنین نیست، یعنی مانند عدالت بدون قید و شرط و بطور علی الاطلاق فضیلت نیست، چون اگر اینطور بود مؤاخذه ظالم به جرم اینکه ظلم کرده، و مجازات مجرم به خاطر اینکه مرتکب جرم شده درست نبود - و حتی زدن یک سیلی به قاتل جنایتکار صحیح نبود، زیرا با ترحم منافات دارد - و همچنین انتقام گرفتن از متجاوز، و به مقدار تعدی او تعدی کردن درست نبود، و حال اگر ظالم و مجرم و جانی و متجاوز را به حال خود واگذاریم دنیا و مردم دنیا تباه می‏شوند.

و با این حال اسلام امر رحمت را بدان جهت که یکی از مواهب خلقت است مهمل نگذاشته، بلکه دستور داده که رحمت عمومی گسترش داده شود، و از اینکه حیوانی را بزنند نهی کرده، و حتی زدن حیوانی را که می‏خواهند ذبح کنند منع نموده، و دستور اکید داده مادام که حیوان ذبح شده جانش بیرون نیامده اعضائش را قطع و پوستش را نکنند، - و تحریم منخنقه و موقوذه از همین باب است -، و نیز نهی کرده از اینکه حیوانی را پیش روی حیوان دیگری مثل آن ذبح کنند، و برای ذبح کردن حیوان راحت‏ترین و ملایم‏ترین وضع را مقرر فرموده، و آن بریدن چهار رگ گردن او است، (دو تا لوله خون و یک لوله تنفس و یک لوله غذا)، و نیز دستور فرموده حیوانی را که قرار است ذبح شود آب در اختیارش بگذارید، و از این قبیل احکام دیگری که تفصیل آنها در کتب فقه آمده است.

و با همه اینها اسلام دین تعقل است، نه دین عاطفه، و در هیچ یک از شرایعش عاطفه را بر احکام عقلی که اصلاح گر نظام مجتمع بشری است مقدم نداشته، و از احکام عاطفه تنها آن احکامی را معتبر شمرده که عقل آن را معتبر شمرده است، که برگشت آن نیز به پیروی حکم عقل است.

و اما اینکه گفتند رحمت الهی چگونه با تشریع حکم تزکیه و ذبح حیوانات سازگار است؟ با اینکه خدای تعالی ارحم الراحمین است، جوابش اینست که این شبهه از خلط میان رحمت و رقت قلب ناشی شده است، آنچه در خدای تعالی است رحمت است نه رقت قلب، که تاثر شعوری خاص است در انسان که باعث می‏شود، انسان رحم دل نسبت به فرد مرحوم تلطف و مهربانی کند، و این خود صفتی است جسمانی و مادی که خدای تعالی از داشتن آن متعالی است، - تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا - و اما رحمت در خدای تعالی معنایش افاضه خیر بر مستحق خیر است، آن هم به مقداری که استحقاق آن را دارد، و به همین جهت بسا می‏شود که عذاب را رحمت خدا و به عکس رحمت او را عذاب تشخیص می‏دهیم، - همچنانکه تشریع حکم تذکیه حیوانات را برای حیوانات عذاب می‏پنداریم -، پس این فکر را باید از مغز بیرون کرد که احکام الهی باید بر طبق تشخیص ما که ناشی از عواطف کاذبه بشری است، بوده باشد، و مصالح تدبیر در عالم تشریع را بخاطر اینگونه امور باطل ساخته، و یا در اینکه شرایعش را مطابق با واقعیات تشریع کرده باشد مسامحه کند.

پس از همه مطالب گذشته این معنا روشن گردید که اسلام در تجویز خوردن گوشت حیوانات و همچنین در جزئیات و قید و شرطهائی که در این تجویز رعایت نموده امر فطرت را حکایت کرده، فطرتی که خدای تعالی بشر را بر آن فطرت خلق کرده، فطرة الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم.

فصل سوم در پاسخ از این سؤال است که چرا اسلام حلیت گوشت را مبنی بر تذکیه کرد؟

توضیح سؤال اینکه ما پذیرفتیم که خلقت بشر طوری است که هم مجهز به جهاز گیاه خواری است، و هم جهاز گوشتخواری، و فطرت و خلقت گوشتخواری را برای انسان جائز می‏داند، و بدنبال این حکم فطرت، اسلام هم که شرایعش مطابق با فطرت است خوردن گوشت را جائز دانسته، لیکن این سؤال پیش می‏آید که چرا اسلام به خوردن گوشت حیواناتی که خودشان می‏میرند اکتفا نکرد، با اینکه اگر اکتفا کرده بود مسلمین هم گوشت می‏خوردند، و هم کارد بدست نمی‏گرفتند، و با کمال بی رحمی حیوانی را سر نمی‏بریدند، در نتیجه عواطف و رحمتشان جریحه‏دار نمی‏شد؟ جواب این سؤال از بیاناتی که در فصل دوم گذشت روشن گردید، چون در آنجا گفتیم رحمت به معنای رقت قلب واجب الاتباع نیست، و عقل پیروی آن را لازم نمی‏داند، بلکه پیروی از آن را باعث ابطال بسیاری از احکام حقوقی و جزائی می‏داند، و خواننده عزیز توجه فرمود که اسلام در عین اینکه احکامش را تابع مصالح و مفاسد واقعی قرار داده، نه تابع عواطف، مع ذلک در بکار بردن رحمت به آن مقدار که ممکن و معقول بوده از هیچ کوششی فروگذار نکرده، هم مصالح واقعی را احراز نموده، و هم ملکه رحمت را در بین نوع بشر حفظ کرده.

علاوه بر اینکه (همه می‏دانیم بیشتر گاو و گوسفند و شترانی که می‏میرند علت مرگشان بیماریهائی است که اگر گوشت آنها خورده شود انسانها هم به همان بیماریها مبتلا می‏گردند)، و مزاج آنان تباه و بدنها متضرر می‏شود، و این خود خلاف رحمت است، و اگر بشر را محکوم می‏کرد به اینکه تنها از گوشت حیوانی بخورد که مثلا از کوه پرت شده، آنوقت میبایستی همه افراد بشر دور دنیا بچرخند ببینند کجا حیوانی از کوه پرت شده است، و این برای بشر حکمی حرجی و خلاف رحمت است.

 

بحث روایتی

در تفسیر عیاشی از عکرمه از ابن عباس روایت کرده که گفت: آیه شریفه: یا ایها الذین آمنوا در هیچ جای قرآن نازل نشده مگر آنکه امیر آن و شریف آن علی (علیه‏السلام‏) است، خدای تعالی اصحاب محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را در بسیاری از موارد قرآن مورد عتاب و ملامت قرار داده، ولی علی (علیه‏السلام‏) را جز بخیر یاد نفرموده.

مؤلف: در تفسیر برهان از موفق بن احمد از عکرمه روایت کرده که او نظیر این حدیث را تا جمله امیر آن و شریفش علی است از ابن عباس روایت نموده است، و در نقل او بقیه حدیث نیامده.

عیاشی نیز آن را از عکرمه روایت کرده، و ما در سابق آن را از در المنثور نقل کردیم، و در بعضی از روایات امام رضا (علیه‏السلام‏) آمده که فرمود: در قرآن در هیچ جائی جمله: یا ایها الذین آمنوا نیامده، مگر آنکه در حق ما نازل شده است، و این روایات از باب تطبیق کلی بر روشن‏ترین مصداق آن است، و یا از باب باطن قرآن است.

و در همان کتاب است که عبد الله بن سنان گفته: من از امام صادق (علیه‏السلام‏) از آیه شریفه: یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود پرسیدم، فرمود: منظور از عقود همه پیمانها است.

مؤلف: قمی نیز این مطلب را از آنجناب در تفسیر خود نقل کرده است.

و در تهذیب با ذکر سند از محمد بن مسلم روایت کرده که گفت: من از امام باقر - و یا امام صادق (علیهما السلام) از کلام خدای عز و جل که می‏فرماید: احلت لکم بهیمة الانعام پرسیدم، فرمود جنین حیوانات که در شکم مادرند و هنوز متولد نشده‏اند، در صورتی که کرک و مو در آورده باشند زکاتشان زکات مادرشان است، (یعنی همینکه مادرش را ذبح کنند آن جنین نیز ذبح شده است) و این جمله از کلام خدای تعالی به هر معنا که منظور خدای تعالی باشد شامل جنین حیوانات نیز می‏شود.

مؤلف: این حدیث در کافی و فقیه نیز از آنجناب و از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهما السلام) روایت شده، عیاشی نیز این معنا را در تفسیر خود از محمد بن مسلم از یکی از آن دو بزرگوار و به سندی دیگر از زراره از امام صادق (علیه‏السلام‏) نقل کرده، و قمی آن را در تفسیر خود و صاحب مجمع از امام ابی جعفر (باقر) و امام صادق (علیهما السلام) نقل کرده‏اند.

و در تفسیر قمی در ذیل آیه: یا ایها الذین آمنوا لا تحلوا شعائر الله... آمده که منظور از شعائر خدا احرام و طواف و نماز خواندن در مقام ابراهیم، و سعی بین صفا و مروه، و بطور کلی همه مراسم حج است و یکی از آن مراسم این است که اگر کسی حیوانی به نیت قربانی کردن همراه خود حرکت دهد، آن را اشعار کند، یعنی کوهان شتر را خون‏آلود کند و یا پوست آن را کنده، و یا لنگه کفشی به گردنش بیاویزد، تا مردم همه بشناسند که این حیوان قربانی است، و اگر فرار کرد و گم شد کسی متعرض آن نشود، این مراسم را شعائر می‏خوانند، به این مناسبت که با خونین کردن کوهان شتر و آن دیگر مراسم، اشعار و اعلام می‏دارند که این حیوان قربانی است تا آن را بشناسند.

و اینکه فرمود: و لا الشهر الحرام منظور ماه ذی الحجه است، که یکی از ماههای حرام است، و منظور از هدی در جمله: و لا الهدی آن قربانی است که محرم بعد از احرام بستن با خود حرکت می‏دهد، و در معنای کلمه قلائد در جمله و لا القلائد فرمود: منظور این است که زائر بیت الله لنگه کفشی را که در آن کفش نماز خوانده به گردن آن حیوان بیاویزد، و در معنای جمله: و لا آمین البیت الحرام فرمود یعنی کسانی که به قصد حج خانه خدا حرکت می‏کند.

و در مجمع البیان گفته امام ابو جعفر باقر (علیه‏السلام‏) فرموده این آیه درباره مردی از قبیله بنی ربیعه که نامش حطم بوده نازل شده.

و اضافه کرده که سدی گفته است حطم بن هند بکری به قصد دیدار رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) براه افتاد، و همراهان خود و مرکب خود را خارج مدینه اطراق داد، و خود به تنهائی خدمت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آمد، و عرضه داشت: به چه چیز دعوت می‏کنی، از سوی دیگر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) قبلا به اصحاب خود پیشگوئی کرده بود که امروز مردی از بنی ربیعه بر شما وارد می‏شود که با زبان شیطان سخن می‏گوید، و چون رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پاسخ وی را داد که من به چه چیز دعوت می‏کنم، آن مرد گفت: پس مرا مهلت بده تا با همراهانم مشورت کنم، شاید بعد از مشورت به اسلام درآیم، این حرف را گفت و بیرون شد، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به اصحابش فرمود: با چهره کافری داخل و با نقشه نیرنگی بیرون رفت، حطم در سر راه خود به گله‏ای از گله‏های مدینه بر خورد، و آن را به پیش انداخت و با خود برد، و در راه این رجز را می‏خواند.

قد لفها اللیل بسواق حطم لیس براعی ابل و لا غنم و لا بجزار علی ظهر و ضم باتوا نیاما و ابن هند لم ینم بات یقاسیها غلام کالزلم خدلج الساقین ممسوح القدم یعنی حطم بدست یک چوپان، رمه اهل مدینه را سینه کرد، و گرنه خودش نه چوپانی شتر کرده و نه شبانی گوسفند و نه قصابی نموده، و گوشت بر روی ساطور قطعه قطعه کرده، صاحبان رمه شب را به خواب بسر بردند، ولی پسر هند نخوابید، شب را بسر برد در حالی که نوکری تیز پای چون تیر، زحمت چراندن رمه را به عهده داشت، غلامی با ساق باریک و پائی بدون گودی.

آنگاه در سال بعد به قصد زیارت حج براه افتاد، در حالی که قربانی خود را با لنگه کفش علامت‏گذاری کرده بود، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خواست تا او را به حضور خود بطلبد، این آیه نازل شد: و لا آمین البیت الحرام صاحب مجمع اضافه کرده که ابن زید گفته است این آیه در روز فتح درباره مردمی از مشرکین نازل شد، که قصد خانه خدا داشتند، ولی بعد از عمره از احرام در آمدند، تا بتوانند از راه شکار فضل خدا که همان رزق اوست بدست آورند، مسلمانان اظهار کردند که ای رسول خدا این مردم نیز مانند مردم مکه مشرکند، اجازه بده بر آنان حمله ببریم، در پاسخشان این آیه نازل شد.

مؤلف: طبری داستان اول را از سدی و عکرمه نقل کرده، و داستان دوم را از ابن زید آورده، و سیوطی در در المنثور دومی را از ابن ابی حاتم از زید بن اسلم نقل کرده، و در نقل او آمده که این جریان در روز حدیبیه اتفاق افتاده، و لیکن هیچیک از این دو قصه با آنچه نزد اهل نقل و مفسرین مسلم است نمی‏سازد، چون این دو طائفه مسلم دانسته‏اند که سوره مائده در حجة الوداع نازل شده، و اگر این دو داستان درست باشد باید آیه: انما المشرکون نجس فلا یقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا و آیه: فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم، قبل از آیه مورد بحث: و لا آمین البیت الحرام نازل شده باشد، و در صورت دیگر، معنا ندارد که بعد از آن حکم به قتل، و دستور به اینکه نزدیک مسجد الحرام نشوند، بفرماید: متعرض مشرکین که قصد خانه خدا دارند مشوید.

و شاید اشکالی که در این دو داستان و امثال آن بوده باعث شده که ابن عباس و مجاهد و قتاده و ضحاک بطوری که نقل شده بگویند: آیه: و لا آمین البیت الحرام به وسیله آیه پنجم و بیست و هشتم از سوره برائت نسخ شده است، و داستان نسخ در تفسیر قمی نیز آمده، و از ظاهر آن بر می‏آید که روایتی بوده باشد نه گفتار خود قمی.

و با همه این احوال و اقوال یک نکته همه آنها را باطل می‏سازد، و آن این است که سوره مائده بعد از سوره برائت نازل شده، از طرق ائمه اهل بیت (علیهم السلام) نیز روایاتی رسیده، که در سوره مائده ناسخ هست ولی منسوخ نیست، از این روایات هم که بگذریم جمله: الیوم اکملت لکم دینکم... صریح در این است که با نزول سوره مائده دین خدا کامل شده، و این تصریح با اینکه بعضی از آیات آن نسخ شود نمی‏سازد.

و بنابراین مفاد جمله: و لا آمین البیت الحرام به منزله اجمالی است که جمله بعدی آن که می‏فرماید: و لا یجرمنکم شنان قوم ان صدوکم عن المسجد الحرام ان تعتدوا...، آن را تفسیر و شرح می‏کند، و می‏فرماید: اگر مشرکین قبلا متعرض شما شدند و یا از زیارت شما جلوگیری کردند شما بخاطر کینه توزی و از در انتقام متعرض آنها که قصد خانه خدا دارند مشوید، و با تعرض خود نسبت به آنها و کشتن و آزارشان حرمت خانه خدا را از بین نبرید، بلکه همواره بر بر و تقوا یکدیگر را کمک کنید.

و در در المنثور است که احمد و عبد بن حمید در تفسیر این آیه یعنی جمله: و تعاونوا علی البر...، و بخاری در تاریخ خود از وابصه روایت کرده‏اند که گفت: من به حضور رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رسیدم، و تصمیم داشتم در سؤال از خوبیها و بدیها چیزی را فروگذار نکنم، ولی خود آنجناب فرمود: ای وابصه آیا می‏خواهی به تو خبر دهم که به چه منظور آمده‏ای، و آمده‏ای تا چه چیزهائی بپرسی؟ خودت می‏گوئی یا من خبرت دهم، عرضه داشتم: یا رسول الله شما بفرمائید، فرمود: تو آمده‏ای از خوبیها و بدیها بپرسی، آنگاه از انگشتان دستش سه انگشت را جمع کرد، و با آنها پی در پی به سینه من می‏زد، و می‏فرمود: ای وابصه از این قلبت بپرس، از این قلبت بپرس، بر و خوبی هر آن چیزی است که قلب تو نسبت به آن آرامش یابد، بر آن چیزی است که نفس تو بدان آرامش یابد، و گناه آن عملی است که در دل اضطراب و نگرانی ایجاد کند، هر چند که مردم یکی پس از دیگری حکم به درستی آن عمل کنند.

و در همان کتاب است که احمد، و عبد بن حمید، و ابن حبان، و طبرانی، و حاکم (وی حدیث را صحیح دانسته)، و بیهقی از ابی امامه روایت کرده‏اند که گفت: مردی از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پرسید اثم - گناه - چیست؟ فرمود: خیالهای باطلی که به دل وارد می‏شود، پرسید: حال بفرما ایمان چیست؟ فرمود: اینکه آدمی از کار زشتش بدش آید، و کار نیکش خرسندش سازد، و کسی که چنین است از مؤمنین است.

و در همان کتابست که ابن ابی شیبه و احمد و بخاری در کتاب الادب و مسلم و ترمذی و حاکم و بیهقی در کتاب الشعب از نواس بن سمعان روایت آورده‏اند که گفت: شخصی از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پرسید: بر و اثم به چه معنا است؟ فرمود: بر به معنای حسن خلق، و اثم به معنای هر خیالی است که در دلت وارد شود، خیالی که اگر مرتکب شدی دوست داری مردم آگاه نشوند، و اگر مردم خبردار شوند ناراحت شوی.

مؤلف: این روایات - بطوری که ملاحظه می‏کنید - از آیه شریفه: و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقویها خبر می‏دهد، مؤید این روایات معنائی است که ما در گذشته برای اثم کردیم.

و در مجمع البیان گفته: مفسرین در معنای جمله: و لا آمین البیت الحرام اختلاف کرده‏اند بعضی گفته‏اند: این دستور به وسیله آیه: اقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم نسخ شده، (نقل از اکثر مفسرین) بعضی دیگر گفته‏اند از این سوره - یعنی سوره مائده - و از این آیه هیچ حکمی نسخ نشده، برای اینکه می‏دانیم که بر مسلمانان جائز نبوده که ابتداء با مشرکین قتال کنند، مگر آنکه قبلا خود مشرکین قتال را آغاز کرده باشند، آنگاه گفته است: این قول از امام ابی جعفر (علیه‏السلام‏) روایت شده.

و در کتاب فقیه به سند خود از أبان بن تغلب از امام جعفر بن محمد بن علی الباقر (صلوات الله علیهما) روایت کرده که فرمود: میته و خون و گوشت خوک معروف است، احتیاجی به بیان ندارد، اما ما اهل لغیر الله عبارت است از هر حیوانی که در پای بتی ذبح شود، و اما منخنقه یعنی حیوان خفه شده - با اینکه یکی از افراد میته است بدین جهت نام برده شده که - مجوس را رسم چنین بود که حیوان سر بریده را نمی‏خوردند و به جای آن مردار را می‏خوردند و برای مردار کردن حیوانات از قبیل گاو و گوسفند آنها را خفه می‏کردند، تا بمیرد آن وقت گوشت آنها را می‏خوردند.

- و همچنین موقوذه را که یکی دیگر از مصادیق میته است، از این جهت نام برده که - مجوس دست و پای حیوان را می‏بستند، و آنقدر می‏زدند تا بمیرد، وقتی به کلی بی جان می‏شد آن را می‏خوردند و نیز متردیه که آن نیز رسم مجوس بود، چشم حیوان را می‏بستند، و آن را از بام پرت می‏کردند، تا بمیرد، وقتی می‏مرد گوشتش را می‏خوردند، و نطیحه که آن نیز حیوانی بوده که به مرسوم مجوس به وسیله شاخ حیوانی دیگر می‏مرده، مثلا دو بز نر را به جنگ هم می‏انداختند تا یکی در اثر ضربت شاخ دیگری بمیرد، آنگاه آن را می‏خوردند و نیز ما اکل السبع الا ما ذکیتم که مجوس نیم خورده درندگان چون گرگ و شیر و خرس را می‏خوردند، و خدای عز و جل همه اینها را حرام کرد.

و اما عنوان و ما ذبح علی النصب از رسوم مشرکین قریش بوده، آنها درخت و سنگ را می‏پرستیدند، و در پای آنها گوسفند قربانی می‏کردند، و نیز عنوان ان تستقسموا بالازلام ذلکم فسق که اسلام آن را فسق خوانده چنین بوده، که شتری را مورد تقسیم قرار داده، آن را به ده سهم تقسیم می‏کردند، که هر سهمی اسم خاصی داشته، بعضی از سهم‏ها دو و یا بیشتر از دو جزء را می‏برده، و بعضی از سهمها اصلا نمی‏برده، و آن سهام - چوبه‏های تیر - را بدست کسی می‏دادند تا بنام ده نفر خارج کند، هفت چوبه تیر نصیب داشته، و سه چوبه آن نصیبی نداشته، در نتیجه در چنین تقسیمی بعضی سهم بیشتری می‏بردند و بعضی اصلا نمی‏بردند.

آن هفت چوبه تیری که نصیب داشته عبارت بوده از: 1 - فذ 2 - توأم 3 - مسبل 4 - نافس 5 - حلس 6 - رقیب 7 - معلی، به این ترتیب که اولی یک سهم از ده جزء شتر را، و دومی دو سهم و سومی سه سهم، و چهارمی چهار سهم، و پنجمی پنج سهم، و ششمی شش سهم، و هفتمی هفت سهم را می‏برده.

و آن سه چوبه‏ای که سهم نمی‏برده 1 - سفیح 2 - منیح 3 - وغد، بوده، و سرمایه خریدن شتر به عهده همین سه نفری می‏افتاده که سهم نبرده‏اند و این خود نوعی قمار است، و به همین جهت خدای تعالی آن را تحریم کرد.

مؤلف: تفسیری که در این روایت برای منخنقه و موقوذه و متردیه شده جنبه بیان به وسیله مثال را دارد، نه اینکه معنای این کلمات تنها همین است که در روایات آمده، به شهادت اینکه در روایت بعدی به معانی دیگر تفسیر شده، و همچنین آمدن جمله: الا ما ذکیتم با جمله و ما اکل السبع و آمدن جمله: ذلکم فسق با جمله: و ان تستقسموا بالازلام معنایش این نیست که تنها نیم خورده درندگان اگر تذکیه شود حلال است و تنها استقسام به وسیله ازلام فسق است و غیر از آن هیچ عملی فسق نیست، چنین دلالتی ندارد.

و در تفسیر عیاشی از عیوق بن قسوط از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایتی آمده که در معنای کلمه منخنقه فرموده: حیوانی که با طناب بسته شده باشد، و طناب آن را خفه کند، و موقوذه حیوانی است که از شدت بیماری، ناراحتی ذبح را احساس نکند، و دست و پائی نزند، و خونی از گردنش بیرون نیاید، و متردیه آن حیوانی است که از بالای خانه و مثل آن پرت شود، و نطیحة آن حیوانی است که به هم جنس خود شاخ بزند.

و در همان کتاب از حسن بن علی وشاء از ابی الحسن رضا (علیه‏السلام‏) روایت آمده که گفت: از آنجناب شنیدم می‏فرمود: متردیه و نطیحه و ما اکل السبع اگر هنوز جان داشته باشند، و تو بتوانی آنها را ذبح کنی گوشتش را بخور.

باز در همان کتاب از محمد بن عبد الله از بعضی اصحابش روایت کرده که گفت: به امام صادق (علیه‏السلام‏) عرضه داشتم: فدایت شوم، چرا خدای تعالی مردار و خون و گوشت خوک را تحریم کرد؟ فرمود: خدای تبارک و تعالی اگر اینها را بر بندگانش تحریم و غیر اینها را حلال کرده، از این بابت نبوده که خودش از محرمات بدش می‏آمده، و از آنچه حلال کرده خوشش می‏آمده، بلکه خدای تعالی که خلائق را پدید آورده می‏داند چه چیزهائی برای ساختمان بدن آنان سودمند، و مایه قوام بدن آنان است، آنها را حلال و مباح کرده، تا به فضل و کرم خود مصالح آنان را تامین کرده باشد، و نیز می‏داند چه چیزهائی برای ساختمان بدن آنان مضر است ایشان را از استعمال آن نهی کرده، و آن چیزها را بر آنان تحریم نموده، مگر در صورت اضطرار، یعنی در مواردی که ضرر استعمال نکردن محرمات بیش از ضرر استعمال آنها است، آن را حلال کرده، تا شخص مضطر به مقدار رفع اضطرارش و نه بیشتر از آن استفاده کند.

امام سپس فرمود: و اما میته بدین جهت تحریم شده که احدی از آن نخورد، و نزدیکش نشود، مگر آنکه بدنش ضعیف و جسمش لاغر، و مغز استخوانش سست و نسلش قطع می‏شود، و کسی که مردار می‏خورد جز به مرگ ناگهانی نمی‏میرد.

و اما خوردن خون، انسانها را چون سگ، درنده و قسی القلب می‏سازد و رأفت و رحمت را کم می‏کند، تا جائی که کشتن فرزند و پدر و مادر از او احتمال می‏رود، و دوست و همنشین او نیز از خطر او ایمن نیست.

و اما حرمت گوشت خوک بدان جهت است که خدای تعالی در ادوار گذشته مردمی را به جرم گناهانی به صورت حیواناتی چون خوک و میمون و خرس و سایر مسوخات مسخ کرد، و آنگاه خوردن گوشت اینگونه حیوانات را تحریم نمود، تا مردم آن را جزء غذاها و خوردنیهای خود نشمارند، و عقوبت گناهی را که باعث مسخ انسانهائی به صورت آن حیوان شد کوچک نشمارند.

و اما حرمت شراب به خاطر اثری است که شراب دارد، و فسادی که در عقل و در اعضای بدن می‏گذارد، آنگاه فرمود: دائم الخمر مانند کسی است که بت می‏پرستد، و شراب او را دچار ارتعاش ساخته نور ایمان را از او می‏برد، و مروتش را منهدم می‏سازد، وادارش می‏کند به اینکه هر گناهی چون قتل نفس، و زنا را مرتکب شود، او حتی ایمن از این نیست که در حال مستی با محارم جمع شود، در حالی که خودش متوجه نباشد، که چه می‏کند، و شراب، کار نوشنده‏اش را به ارتکاب هر نوع شر و گناه می‏کشاند.

 

بحث روایتی دیگر

در کتاب غایة المرام از کتاب فضائل علی (علیه‏السلام‏) و او از ابی المؤید موفق بن احمد، و او از سید الحفاظ شهردار بن شیرویه، فرزند شهردار دیلمی نقل کرده، که وی از همدان نامه‏ای به من نوشت، و در آن نوشته بود که ابو الفتح عبدوس بن عبد الله بن عبدوس همدانی در نامه‏اش به من نوشت، که عبد الله بن اسحاق بغوی برایم حدیث کرده، که حسین بن علیل غنوی برایم حدیث کرد، که محمد بن عبد الرحمان زراع برایم حدیث کرد، که قیس بن حفص برایم روایت کرد، که علی بن الحسین برایم نقل کرد، که ابو هریرة از ابی سعید خدری برایم نقل کرد: که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در آن روزی که مردم را به جمع شدن در غدیر خم دعوت فرمود دستور داد زیر درختی را که در آنجا بود از خار و خاشاک بروبند، و آن روز روز پنجشنبه بود، همان روز بود که مردم را به سوی پیروی از علی (علیه‏السلام‏) دعوت نموده، بازوی او را گرفت و بلند کرد، بطوری که مردم سفیدی زیر بغل آنجناب را دیدند، و این دو از یکدیگر جدا نشدند، تا آنکه آیه شریفه: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا نازل گردید، پس رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به مژدگانی اینکه دین به حد کمال رسید، و نعمت خدا تمام شد، و پروردگار از رسالتش و از ولایت علی راضی شده، الله اکبر گفت، و سپس گفت: اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله.

آنگاه حسان بن ثابت عرضه داشت: یا رسول الله آیا اجازه می‏دهی چند شعر بسرایم؟ فرمود بگو که همین ابیات را نیز خدای تعالی نازل می‏کند، پس حسان بن ثابت این چند بیت را بسرود: ینادیهم یوم الغدیر نبیهم بخم و اسمع بالنبی منادیا بانی مولاکم نعم و ولیکم فقالوا و لم یبدوا هناک التعامیا الهک مولانا و انت ولینا و لا تجدن فی الخلق للامر عاصیا فقال له قم یا علی فاننی رضیتک من بعدی اماما و هادیا در روز غدیر پیامبرشان به بانگ بلند ندایشان در داد، غدیری که در سرزمین خم قرار داشت، و ای کاش مردم جهان بودند و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را در حال ندا می‏دیدند، که می‏گفت: آیا من سرپرست و ولی شما هستم؟ و مردم در پاسخش بدون هیچ پرده‏پوشی گفتند معبود تو مولای ما و خود تو ولی ما هستی، و تو خواننده این شعر اگر در آنجا بودی حتی یک نفر هم مخالف نمی‏یافتی، در این هنگام رو به علی بن ابی طالب کرد، و فرمود: یا علی برخیز که من تو را برای امامت و هدایت این خلق بعد از خودم شایسته دیدم.

و از کتاب نزول القرآن فی امیر المؤمنین علی بن ابیطالب تالیف حافظ ابی نعیم آمده که وی بعد از حذف سند از قیس بن ربیع از ابی هارون عبدی از ابی سعید خدری نظیر این حدیث را نقل کرده، با این تفاوت وی بعد از آن چهار بیت این دو بیت نیز آمده.

فمن کنت مولاه فهذا ولیه فکونوا له انصار صدق موالیا هناک دعا اللهم وال ولیه و کن للذی عادا علیا معادیا پس هر کس که من در زندگیم مولای او بودم این علی بن ابیطالب سرپرست او است، پس هان ای مردم یاران او و دوستداران درست او باشید، و چون سخن رسول (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به اینجا رسید دست به دعا برداشت: که بار الها دوست بدار او را، و برای هر کس که علی را دشمن بدارد دشمنی آشتی ناپذیر باش، و در دشمنی با او کوتاهی مفرمای.

و نیز از کتاب نزول القرآن حدیثی بدون ذکر اوائل سند از علی بن عامر از ابی الحجاف از اعمش از عضه روایت آورده که گفت این آیه شریفه یعنی آیه: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک درباره علی بن ابی طالب بر پیامبر نازل شد، و در همین خصوص است که خدای تعالی می‏فرماید: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا.

و از ابراهیم بن محمد حموینی روایت آورده که گفت: شیخ تاج الدین ابو طالب علی بن الحسین بن عثمان بن عبد الله خازن برایم گفت: که مرا خبر داد امام برهان الدین ناصر بن ابی المکارم مطرزی، (و بمن اجازه نقل آن را نیز بداد)، که خبر داد مرا امام اخطب خوارزم ابوالمؤید موفق بن احمد مکی خوارزمی، و گفت: مرا خبر داد سید حفاظ در نامه‏ای که از همدان به من نوشت که مرا خبر داد رئیس ابوالفتح به وسیله نامه که ما را حدیث کرد استادمان عبد الله بن اسحاق نبوی، که ما را خبر داد استادمان حسن بن عقیل غنوی، که ما را خبر داد محمد بن عبد الله زراع که ما را خبر داد قیس بن حفص که گفت: مرا حدیث کرد علی بن حسین عبدی از ابی هارون عبدی از ابی سعید خدری که... تا آخر حدیثی که قبلا نقل شد.

و نیز از حموینی از سید الحفاظ و ابومنصور شهردار بن شیرویه پسر شهردار دیلمی روایت کرده که گفت: استاد ما حسن بن احمد بن حسین حداد مقری و حافظ از احمد بن عبد الله بن احمد برای ما نقل کرد، که محمد بن احمد بن علی برای ما خبر داد، که محمد بن عثمان بن ابی شیبه به ما خبر داد که یحیی حمانی به ما خبر داد و گفت: که قیس بن ربیع از ابی هارون عبدی از ابی سعید خدری برایمان حدیث کرد که... تا آخر حدیث اول.

آنگاه صاحب غایة المرام اضافه می‏کند که حموینی دنبال این حدیث گفته است: این حدیث طرق بسیاری به ابی سعید سعد بن مالک خدری انصاری دارد.

و همو از کتاب مناقب الفاخرة، تالیف سید رضی - رحمه الله - از محمد بن اسحاق از ابی جعفر از پدرش از جدش روایت کرده که گفت: بعد از آنکه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از کار حجة الوداع فارغ شد در مراجعت در سرزمینی که آن را ضوجان می‏گفتند پیاده شد، و در آنجا بود که آیه شریفه: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس نازل شد، همینکه مصونیتش از شر و دشمنی مردم نازل شد، ندا در داد که: الصلوة جامعه - مردم برای نماز جمع شوید - مردم همه، گردش جمع شدند، آنگاه فرمود: چه کسی نسبت به شما اختیاردارتر از خود شما است؟ صدای گریه از همه جا برخاست، و گفتند: خدا و رسولش، پس آنگاه دست علی بن ابیطالب را گرفت و فرمود: هر کس که من مولای او بودم علی مولای او است، بار الها دوست بدار کسی را که با او دوستی کند، و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی کند، و یاری فرما کسی را که وی را یاری کند، و بی یاور بگذار کسی را که از یاری او دریغ نماید، برای اینکه او از من است، و من از اویم، و او نسبت به من به منزله هارون است نسبت به موسی، با این تفاوت که بعد از من پیغمبری نخواهد بود، و این - یعنی ولایت علی بن ابیطالب (علیه‏السلام‏) - آخرین فریضه‏ای بود که خدای تعالی بر امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) واجب کرد، و بعد از انجام این جریان بود که خدای عز و جل این آیه را نازل کرد: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا ابی جعفر می‏گوید: مردم همگی از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) همه از واجبات دستورشان داده بود واجبات در نماز و روزه و زکات و حج قبول کرده بودند، لا جرم آن جناب را در این فریضه نیز تصدیق کردند.

ابن اسحاق می‏گوید: من به ابی جعفر گفتم: این جریان در چه روزی واقع شد؟ گفت: شب نوزده از ماه ذی الحجة سال دهم هجرت، و در نسخه برهان به جای کلمه تسع کلمه سبع آمده، یعنی هفده شب گذشته بود و در راه برگشتن آن جناب از حجة الوداع بود، و بین این ماجرا و بین وفات رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) صد روز فاصله شد و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) (سمع و در نسخه برهان آمده: سمی) نام دوازده نفر را در غدیر خم بر شمرد.

و از مناقب ابن المغازلی بعد از حذف اوائل سند از ابی هریرة روایت کرده که گفت: هر کس روز هیجدهم ذی الحجه را روزه بگیرد خدای تعالی برای او ثواب شصت ماه روزه می‏نویسد و آن روز روز غدیر خم است که در آن روز رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از مردم برای علی بن ابیطالب بیعت گرفت، و فرمود: هر کس که من مولای اویم علی مولای او است، بار الها دوست بدار هر کس را که او را دوست بدارد و دشمن بدار هر کسی را که با او دشمنی کند و یاری کن هر کسی را که او را یاری کند، پس عمر بن خطاب گفت، بخ بخ لک یا بن ابی طالب، اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة، مبارک باد مبارک باد بر تو ای پسر ابی طالب که مولای من و مولای هر مرد و زن با ایمانی شدی، در این هنگام بود که خدای تعالی آیه: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت... را نازل کرد.

و از مناقب ابن مردویه و از کتاب سرقات الشعر مرزبانی از ابی سعید خدری نظیر آن روایتی که از خطیب نقل کرده بود را نقل کرده.

مؤلف: این دو حدیث را سیوطی هم در در المنثور از ابی سعید و ابی هریره روایت کرده و گفته است که سند آنها ضعیف است، چون روایاتی به طرقی بسیار نقل شده که منتهی به صحابه می‏شود و اگر در آنها دقت شود از آن صحابه نیز منتهی می‏شود به عمر بن خطاب و علی بن ابیطالب و معاویه و سمره، به این مضمون که آیه شریفه در روز عرفه از حجة الوداع که روز جمعه بود نازل شده و از آن میان روایتی که مورد اعتماد است آن روایت منقول از عمر بن خطاب است که در المنثور آن را از حمیدی و عبد بن حمید و احمد و بخاری و مسلم و ترمذی و نسائی و ابن جریر و ابن منذر و ابن حبان و بیهقی (در کتاب سنن خود) همگی از طارق بن شهاب از عمر و نیز از ابن راهویه (در مسندش) و از عبد بن حمید از ابی العالیه، از عمر و نیز از ابن جریر، از قبیصة بن ابی ذؤیب، از عمر و نیز از بزاز، از ابن عباس و ظاهرا ابن عباس از عمر روایت کرده‏اند.

حال که این معنا روشن شد که آیه شریفه درباره مساله ولایت نازل شده نه ضعف سند مضر به مطلب است و نه اختلاف روایات در تاریخ نزول آن، اما مساله ضعف سند - به فرضی که مسلم باشد - ضرری به متن آن در صورتی که موافق با کتاب خدا باشد نمی‏زند و ما در بیان سابق خود توضیح دادیم که مفاد آیه غیر مساله ولایت نمی‏تواند باشد و اگر به خاطر داشته باشید همه احتمالاتی که در مورد آیه داده‏اند ذکر کردیم و دیدید که همه آنها مورد اشکال بودند، تنها معنای صحیحی که آیه شریفه تحمل آن را داشت همین معنائی است که مفاد این دو روایت و امثال آن بیانگر آن است و چون در بین روایات تنها این دو روایت موافق کتاب است قهرا اخذ به آن دو متیقن است.

علاوه بر اینکه این احادیث که دلالت می‏کند بر نزول آیه در خصوص مساله ولایت صرفنظر از اینکه منحصر به این دو روایت نیست بلکه بیش از بیست حدیث است که از طرق شیعه و سنی نقل شده، ارتباطی با روایات وارده در شان نزول آیه شریفه: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک... دارد که آن روایات از پانزده حدیث بیشتر است و آنها را هم شیعه نقل کرده و هم سنی وهمه این سی و پنج حدیث مربوط به داستان غدیر است که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: هر کس که من مولای او بودم علی مولای اوست و خود این فرمایش حدیثی است متواتر و قطعی که جمع بسیاری از صحابه آن را نقل کرده و جمع بسیاری از علمای شیعه و سنی به متواتر بودن آن اعتراف نموده‏اند.

و این مطلب مورد اتفاق است: که جریان غدیر در مراجعت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از مکه به سوی مدینه اتفاق افتاده و این ولایت (اگر به خاطر فرار از قبول حق حمل بر شوخی و العیاذ بالله بیهوده گوئی ساحت مقدس رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نشود) خود فریضه‏ای است از فرائض دین مبین اسلام، مانند دو فریضه تولی (دوست داشتن خدا و دوستان او) و تبری (بیزاری جستن از دشمنان خدا و دشمنی با او) که قرآن کریم در آیاتی بسیار تصریح به آن فرموده و وقتی چنین باشد جائز نیست که اعلام و جعل واجب الهی متاخر از نزول آیه مربوط به آن باشد، بنابراین آیه: الیوم اکملت لکم دینکم... باید بعد از واجب شدن ولایت نازل شده باشد و در نتیجه هر حدیثی که غیر این بگوید: اگر قابل توجیه نباشد قابل قبول نیست.

و اما روایاتی که سیوطی نقل کرده علاوه بر پاسخی که به آن دادیم و گفتیم: هر روایتی که بر خلاف آن دو روایت باشد مخالف قرآن و غیر قابل قبول است پاسخ دیگری دارد که اینک آن را خاطرنشان می‏سازیم توجه بفرمائید: اگر آیه شریفه: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته... را با بیانی که ما در معنای آن داریم و به زودی می‏آید ان شاء الله و آیه شریفه: الیوم اکملت لکم دینکم... را و نیز احادیث وارده از طرق شیعه و سنی در تفسیر این دو آیه و روایات متواتر غدیر را، مورد دقت قرار دهیم و همچنین اگر اوضاع داخلی مجتمع اسلامی اواخر عمر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را بررسی کنیم و مورد بحث عمیق قرار دهیم، یقین پیدا می‏کنیم که امر ولایت قبل از روز غدیر به ایامی نازل شده و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از اظهار این حکم نازل شده، بدین جهت خود داری می‏کرده که می‏ترسیده مردم آن را تحمل نکنند و نپذیرند و یا علیه آن سوء قصدی کنند و در نتیجه امر دعوت مختل شود (و مردم به خاطر این آخرین دعوت همه دعوت‏های دینی را رد نموده، از دین مرتد شوند) به این منظور لایزال تبلیغ آن را تاخیر می‏انداخته تا آنکه آیه شریفه: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک... نازل شد و آن جناب را از خطری که احتمالش را می‏داد تامین و مصونیت داد، آن وقت بدون درنگ در همان روز یعنی روز غدیر حکم مزبور را اعلام نمود.

و بنابراین می‏توان احتمال داد که خدای تعالی قسمت عمده سوره مائده را که آیه الیوم اکملت لکم دینکم و توأم با آن آیه ولایت را در روز عرفه نازل کرده باشد ولی رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بیان ولایت را تا روز غدیر خم تاخیر انداخته باشد و اما خودش آن آیه را در همان روز عرفه تلاوت کرده باشد و اما اینکه در بعضی از روایات آمده که این سوره و یا خصوص آیه ولایت در روز غدیر خم نازل شده، هیچ بعید نیست از این جهت باشد که مسلمانان در آن روز برای اولین بار آن آیه را شنیده باشند، چون روز غدیر خم روزی بود که حکم آیه به مردم ابلاغ شد، قهرا آیه این حکم نیز در آن روز به گوش مردم خورده.

و بنابراین پس بین روایات منافاتی نیست، یعنی آنها که دلالت می‏کنند بر نزول آیه درباره مساله ولایت و آنها که دلالت دارند بر نزول آیات در روز عرفه، نظیر روایت عمر و علی و معاویه و سمره با هم کمال سازش را دارند، زیرا تنافی در وقتی تحقق می‏یابد که یک دسته از روایات بگویند: آیات در روز غدیر خم نازل شده و دسته دیگر دلالت کنند بر اینکه در روز عرفه نازل شده است.

و اما اینکه در روایات دسته دوم آمده بود که آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه دین خدا با حکم حج به کمال رسید و روایات دیگر نظیر آن، در حقیقت راوی خواسته است فهم خود را ارائه بدهد نه اینکه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) چنین چیزی را فرموده باشد، چون چنین سخنی با نقل قابل اعتماد از آن جناب به ما نرسیده، خود قرآن کریم هم که چیزی در این باب نفرموده.

و ای بسا همین مطلب از روایتی که عیاشی آن را در تفسیر خود از جعفر بن محمد بن محمد خزاعی از پدرش نقل کرده استفاده بشود، چون در آن روایت آمده که راوی گفت: من از امام صادق (علیه‏السلام‏) شنیدم می‏فرمود: بعد از آنکه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در روز عرفه که روز جمعه بود وارد عرفات شد، جبرئیل به نزدش آمد و عرضه داشت: خدای عز و جل سلامت رسانده، می‏فرمایدت که به امتت بگو: الیوم اکملت لکم دینکم امروز دین شما را با ولایت علی بن ابیطالب کامل و نعمت خود را بر شما تمام و اسلام را برایتان دینی مرضی کردم و دیگر بعد از این چیزی بر شما نازل نخواهم کرد.

آری قبلا نماز و زکات و روزه و حج را نازل کرده بودم و این فریضه پنجمی است که بر شما نازل نمودم و آن فرائض دیگر را از شما قبول نمی‏کنم مگر با داشتن این پنجمی (یعنی نماز و روزه و حج و زکات را از شما نمی‏پذیرم مگر با داشتن ولایت علی (علیه‏السلام‏)).

علاوه بر اینکه در آن روایاتی که از عمر نقل شده که گفته است: آیه مورد بحث روز عرفه نازل شده، اشکال دیگری وارد است و آن این است که گویا عمر معنای اکمال دین را متوجه نشده، آن را عبارت دانسته از غلبه مسلمین بر کفار و اینکه در روز عرفه آن سال زائران خانه خدا یکپارچه مسلمان بودند و کفر در آنجا راه نداشت، چون در همه آن روایات که از وی نقل شده آمده که بعضی از اهل کتاب (و در بعضی از آن نقل‏ها آمده که آن اهل کتاب کعب بوده) به عمر گفت: در قرآن آیه‏ای است که اگر مثل آن آیه بر ما یهودیان نازل شده بود ما آن روز را جشن و روز عید می‏گرفتیم و آن آیه: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی... است عمر در پاسخ گفت: به خدا سوگند من می‏دانم آن روز را آن روز روز عرفه از سال حجة الوداع بود.

و در این روایت به عبارتی که در نقل ابن راهویه و عبد الحمید از ابی العالیه آمده، چنین بر می‏خوریم، اصحاب نزد عمر بودند که سخن از این آیه به میان آمد، مردی از اهل کتاب گفت: اگر ما می‏دانستیم این آیه در چه روزی نازل شده، آن روز را عید می‏گرفتیم، عمر گفت: سپاس و حمد خدائی را که آن روز را و روز بعدش را برای ما عید قرار داد، چون این آیه در روز عرفه نازل شد که فردای آن عید قربان است و خدای تعالی امر را برای ما به کمال رساند و ما فهمیدیم که امر بعد از این رو به نقصان می‏گذارد.

و این جمله آخر روایت به شکل دیگر نیز نقل شده: که در المنثور از ابن ابی شیبه و ابن جریر از عنتره روایت می‏کند که گفت: وقتی آیه الیوم اکملت لکم دینکم نازل شد که اتفاقا آن روز، روز حج اکبر نیز بود، عمر گریه کرد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پرسید: سبب گریه تو چیست؟ عرضه داشت: (گریه‏ام برای این است که دین ما رو به زیادت داشت و هر روز حکمی جدید نازل می‏شد و جمعیتی جدید به اسلام در می‏آمد) ولی امروز که وحی آمد دین کامل شد، فهمیدیم که امر از این به بعد رو به نقصان می‏گذارد چون هیچ چیزی به کمال خود نمی‏رسد مگر آنکه از آن پس رو به نقصان می‏رود، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: درست است.

و نظیر این روایت، روایت دیگری است که به وجهی شبیه به روایت قبل است و سیوطی در در المنثور آن را از احمد از علقمة بن عبد الله مزنی نقل کرده، علقمه گفته است: مردی برایم حدیث کرد که من در مجلس عمر بن خطاب بودم، عمر رو کرد به مردی از حاضران و پرسید: تو از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) چگونه شنیدی که اسلام را توصیف کرده باشد؟ آن مرد گفت: من از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شنیدم می‏فرمود: اسلام در آغاز مانند شتر خردسال بود و سپس مانند شتر دوساله شد و آنگاه چهارساله و شش‏ساله و در آخر به کمال نیرومندی می‏رسد، عمر گفت: بله، ولی این را هم باید دانست که بعد از نیرومندی اول رو به نقصان نهادن است.

خوب خواننده محترم توجه دارد که این روایات همه در صدد این هستند که به مردم بفهمانند معنای نازل شدن آیه در روز عرفه سال حجة الوداع این است که مردم متوجه شوکت دین بشوند و آن جمعیت یکپارچه را که در موسم حج مشاهده می‏کنند که حتی یک مشرک در بین آنان نیست، سر سری نپنداشته، از کنار آن بی تفاوت نگذرند بلکه متوجه باشند که این همان اکمال دین و اتمام نعمت است که آیه شریفه به آن اشاره می‏کند، بله نعمت خدا در آن روز تمام شد، چون محیط مکه از شرک خالص گردید و محض و حالص برای مسلمین شد و دین خدا به کمال رسید، چون در آن روز غیر از دین مسلمانان هیچ دین دیگری در آن روز در مکه وجود نداشت و مسلمانان در آن روز هیچ ترسی از کفار نداشته‏اند.

و به عبارتی دیگر مراد از کمال دین و تمامیت نعمت، کمال و تمامیت آن ظواهر دینی و مراسمی است که مسلمانان در دست داشتند و بدون ترس و واهمه از دشمن، آن مراسم را انجام داده و آن ظواهر را عملی کردند، بدون اینکه یک نفر از کفار در بینشان باشد، این است مراد از کمال و تمامیت دین، نه کمال شرایع و معارف احکامی که به تدریج از ناحیه خدای تعالی تشریع می‏شد و همچنین مراد از اسلام ظاهر موجود از اسلام است که مسلمانان آن روز به خاطر همان ظاهر مسلمان خوانده می‏شدند و تو خواننده می‏توانی اینطور بگوئی که هدف این روایات این است که به مردم تفهیم کند که مراد از دین، صورت دین است صورتی که در اعمال مسلمانان مشاهده می‏شود و معلوم است که دین به این معنا بعد از زیاد شدن رو به نقصان می‏گذارد.

و اما کلیات معارف و احکام تشریع شده از ناحیه خدا نقصان پذیر نیست وقتی خدای تعالی کار خود را کرد و آخرین حکم دین را نازل کرد، دین به کمال خود رسیده و دیگر ناقص نمی‏شود، پس اینکه عمر در روایت عنتره گفت: چون هیچ چیزی به کمال خود نمی‏رسد مگر آنکه از آن پس رو به نقصان می‏رود، نمی‏تواند منظورش از دین این معارف باشد بلکه همانطور که گفتیم: منظورش مراسم ظاهری دین است که مانند هر چیز دیگری به تبع تحولاتی که در عالم رخ می‏دهد متحول می‏شود، مانند تاریخ و اجتماع و اما دین، محکوم به امثال این سنت‏ها و نوامیس جاری در عالم نمی‏شود مگر به نظر آن کسی که اصلا برای دین معنائی جز سنت اجتماعی قائل نیست.

بله به نظر او، دین هم مانند سایر سنت‏های اجتماعی دستخوش حوادث می‏گردد.

حال که اشکال این روایات روشن شد، می‏گوئیم: چند اشکال به این نظریه وارد است: اول اینکه آن معنائی که عمر برای اکمال دین کرد نمی‏تواند مصداق و منظور آیه: اکملت لکم دینکم... باشد، زیرا در سابق (آنجا که اقوال مفسرین را در اینکه منظور از اکمال دین چیست؟ نقل کردیم)، اشکالهائی را که بر این قول متوجه بود آوردیم.

دوم اینکه چگونه ممکن است خدای تعالی دین را به خاطر صرف ظاهرش و اینکه همه مردم آن سرزمین به دو کلمه: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله اقرار کرده‏اند کامل بداند و صرف این جهت را که دیگر در مکه کسی نیست که علنا بت بپرستد، کمال دین بخوانند و این معنا را بر مردم منت بگذارد؟ با اینکه در بین همین گویندگان شهادتین کسانی بودند که صد برابر خطرناک‏تر از مشرکین و ضرر و فسادشان بیشتر از آنان بود و آن جمعیت منافقین بودند که در ظاهر خود را از مسلمانان، مسلمان‏تر وانمود می‏کردند و در باطن جلسات سری برای رخنه کردن در داخل مسلمانان و بر هم زدن اوضاع آنان و کارشکنی در کارشان و داخل کردن روایاتی دروغین در بین روایاتشان و القای شبهه در بین ساده‏لوحانشان تشکیل می‏دادند و خطر این منافقین قابل قیاس با خطر کفار نبود (در اوائل سوره بقره سه آیه درباره کفار نازل کرده و چون سخن از خطر منافقین گفته، چهارده آیه درباره آنان نازل کرده) و در سراسر قرآن خبرهای عظیمی از آنان حکایت شده که شما می‏توانید پاره‏ای از آن خبرها و خطرها را در سوره‏های منافقین و بقره و نساء، مائده، انفال، برائت، احزاب و سوره‏هائی دیگر مطالعه کنید.

به راستی ما نفهمیدیم در روز عرفه این خطر چطور نادیده گرفته شد و چه کسی می‏تواند که با نزول آیه: الیوم اکملت لکم دینکم... در روزی که دیگر هیچ کافری در آن سر زمین نبود منافقین (که در حقیقت همان کفار بودند) خفه شدند؟ و جمعیتشان خود به خود متلاشی شد و کیدشان باطل گردید، اگر باطل شد آخر چگونه و به چه طریق؟ و اگر خفه نشدند و جمعیتشان همچنان باقی بود و همچنان سرگرم توطئه علیه اسلام و مسلمین بودند، پس چگونه خدای تعالی بر مسلمانان منت نهاده که ظاهر دینشان را کامل کرد؟ و نعمت را بر آنان تمام نموده؟ و آیا می‏توان گفت: که خدای تعالی به همین ظاهر تهی از محتوی راضی شده که فرموده: و رضیت لکم الاسلام دینا، مگر این خود خدای تعالی نیست که رسول گرامی خود را مخاطب قرار داده می‏فرماید: هم العدو فاحذرهم.

آیا کسی می‏تواند به خود جرأت دهد و بگوید: خدای تعالی به کمال ظاهری دینی که چنین باطنی دارد منت نهاده و یا نعمت خود را با اینکه آمیخته با خون دلهائی است که از ناحیه منافقین ایجاد می‏شود، تمام بخواند؟ و بفرماید: نعمتم را بر شما تمام کردم؟ و یا از رضایتش به صورت بی‏محتوائی از دین خبر دهد؟ با اینکه در آیات کریمه‏اش از اینگونه مسلمانان بی محتوی (یعنی از این منافقین) بیزاری جسته و فرموده: و ما کنت متخذ المضلین عضدا.

و درباره منافقین فرموده: (و می‏دانم که منظورش جز دین آنان نیست)، فان ترضوا عنهم فان الله لا یرضی عن القوم الفاسقین و بعد از همه این اشکال‏ها و ناسازگاری‏ها، آیه شریفه از نظر عبارت مطلق است و مساله اکمال و اتمام و رضایت به هیچ قیدی مقید نشده و همچنین کلمات دین و اسلام و نعمت به هیچ جهتی دون جهتی مقید نشده، پس به چه دلیل گفته‏اند: منظور از اکمال دین چنین و چنان است؟ حال اگر بگوئی بین منافقین و کفار در اینجا فرق هست، زیرا همانطور که قبلا اشاره شد آیه مورد بحث خواسته است وعده‏ای را که خدای تعالی قبلا داده بود به انجاز برساند که فرموده است: وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدلنهم من بعد خوفهم أمنا یعبدوننی لا یشرکون بی شیئا.

یعنی: خدا به کسانی که از شما ایمان آوردند و عمل صالح کردند وعده داده که به زودی زمین را از دشمنان و کفار گرفته به شما می‏سپارد، همانطور که مؤمنین قبل از شما را جانشین کفار کرد و به زودی دین آنان را مکنت می‏دهد، آن دینی که خدایش برای ایشان پسندید و به زودی خوفی را که داشتند مبدل به امنیت خواهد کرد و فرموده: چنین می‏کنم تا مرا بپرستند و چیزی را شریک من قرار ندهند.

پس این آیه بطوری که ملاحظه می‏کنید به مؤمنین وعده داده که دینشان را از شر دشمنان آزاد خواهد کرد، اما دین مرضی آنان را و قید مرضی بودن در این آیه محاذی جمله: و رضیت لکم الاسلام دینا قرار گرفته و از همین محاذات به خوبی می‏فهمیم که مراد از اکمال دین مرضی تمکین دادن آن، یعنی نجات دادن آن از مزاحمت مشرکین است و اما منافقین وضع دیگری و خطر دیگری غیر مزاحمت داشتند، روایاتی هم که می‏گوید: این آیه در روز عرفه نازل شده به این معنا اشاره دارد، مفسرین نیز همین را از آیه فهمیده‏اند که مراد از اکمال دین نجات دادن مسلمانان و اعمال دینی آنان از مزاحمت مشرکین است.

در پاسخ می‏گوئیم: ما نیز قبول داریم که آیه مورد بحث در مقام تحقق دادن و وفا کردن خدای تعالی به وعده‏ای است که در (آیه 55) سوره نور به مؤمنین داده بود و همچنین قبول داریم که جمله: اکملت لکم دینکم در این آیه محاذی جمله: و لیمکنن لهم دینهم... قرار دارد و جمله: و رضیت لکم... در برابر جمله: الذی ارتضی لهم واقع است، همه اینها را قبول داریم و شکی در آن نیست.

ولیکن آیه سوره نور با جمله: وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات با در نظر گرفتن اینکه خطاب در آن متوجه عموم مسلمانان است و با توجه به کلمه: منکم که وعده الهی را خاص بعضی از آن عموم می‏سازد، جای هیچ شبهه نیست که وعده‏ای را که داده به طائفه خاصی از مسلمانان داده و آن طائفه را چنین معرفی کرده: که درستی و صلاح اعمال ظاهریشان از وجود ایمان باطنیشان خبر می‏دهد و معلوم است آن مقدار از دین خدا که در اعمال آنان ظهور می‏یابد، همان دینی است که از ناحیه خدای تعالی تشریع شده، پس تمکین دین مرضی خدا همان اکمال دینی است که نزد خدا است و خدای تعالی آن را اراده کرده و مرضی خود دانسته و بعد از مرحله اراده، آن را در قالب تشریع ریخته و با انزال تدریجی اجزای آن دین را در نزد مردم جمع کرده تا مسلمین بعد از نومیدی کفار از اسلام به وسیله آن، مجموعه او را بپرستند.

و این همان معنائی است که ما برای اکمال دین کردیم و گفتیم: که اکمال دین به معنای اکمال آن از حیث تشریع است یعنی بعد از اکمال، دیگر هیچ حکمی تشریع نخواهد شد، چون آنچه تشریع شدنی بود شد، این است معنای اکمال دین، نه شرکت نداشتن مشرکین در اعمال مسلمانان و مراسم حج ایشان و مخلوط نشدن مراسم آنان با مراسم مسلمین و به عبارتی دیگر معنای اکمال دین این است که خدای تعالی این را به بالاترین مدارج ترقی اوج دهد بطوری که دیگر بعد از رسیدن به حد کمال و زیادی رو به نقصان نگذارد.

و در تفسیر قمی است که پدرم از صفوان بن یحیی از اعلاء از محمد بن مسلم از امام باقر (علیه‏السلام‏) برایم نقل کرد که آخرین فریضه‏ای که خدای عز و جل نازل کرد، ولایت بود که بعد از آن دیگر هیچ فریضه‏ای نازل نشد به جز آیه شریفه: الیوم اکملت لکم دینکم که این آیه در محلی به نام بکراع الغمیم نازل شد و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مساله ولایت را در جحفه ابلاغ فرمود و بعد از آن که دیگر هیچ فریضه‏ای نازل نشد.

مؤلف: این معنا را مرحوم طبرسی در تفسیر مجمع البیان از دو امام بزرگوار امام باقر (علیه‏السلام‏) از امام امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏) روایت کرده که آن جناب فرمود: از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شنیدم می‏فرمود: بنای اسلام بر پنج پایه و اساس است بر شهادتین و بر قرینتین، پرسیدند، معنای دو شهادت را می‏دانیم، بفرما دو قرینه چیست؟ فرمود: نماز و زکات و بدن جهت این دو قرینه یکدیگرند که یکی از آنها به تنهائی و بدون دیگری قبول نیست، سوم بر روزه، چهارم بر حج خانه خدا، برای کسی که استطاعت آن را دارد و خاتمه همه آنها پنجمی است که ولایت است و خدای تعالی درباره آن این آیه را نازل فرمود که: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا.

و مرحوم شیخ فتال بن الفارسی در کتاب خود روضة الواعظین از امام ابی جعفر (علیه‏السلام‏) نقل کرده که بعد از حکایت داستان رفتن رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به حج و نصب علی (علیه‏السلام‏) بر ولایت، در هنگام مراجعتش به مدینه، و نازل شدن آیه مورد بحث، در آن خصوص، خطبه آن جناب در روز غدیر را نقل فرموده و خطبه‏ای است بسیار طولانی.

مؤلف: نظیر این روایت را طبرسی در احتجاج به سندی متصل از حضرمی از ابی جعفر امام باقر (علیه‏السلام‏) نقل کرده.

کلینی در کافی و صدوق در عیون هر دو روایتی با سند از عبد العزیز بن مسلم از حضرت رضا (علیه‏السلام‏) آورده‏اند، مشعر بر اینکه آیه مورد بحث در خصوص مساله ولایت نازل شده و نیز شیخ در امالی به سند خود از ابن ابی عمیر از مفضل بن عمر از امام صادق از جدش امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏) روایتی به این مضمون آورده و نیز طبرسی در مجمع البیان به سند خود از ابی هارون عبدی از ابی سعید خدری روایتی به این مضمون آورده و شیخ در امالی به سند خود از اسحاق بن اسماعیل نیشابوری از امام صادق از پدران بزرگوارش از حسن بن علی (علیهماالسلام‏) همین معنا را روایت کرده و اگر ما این روایات بسیار و طولانی را نقل نکردیم برای این بود که رعایت اختصار را لازم‏تر دیدیم و کسانی که علاقمند باشند می‏توانند خودشان به آن مصادر مراجعه کنند، هدایت خلق تنها و تنها به دست خدای تعالی است.

 

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤