تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات238تا245)

گلتفسیر آیات238تا245سوره ی مبارکه ی بقره گل

گل از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان گل

گل نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی گل

گل  (رحمة الله تعالی علیه) گل

گل به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم گل

گلگلگل 

گلترجمه آیاتگل

 

 

 

همه نمازها و نماز میانه را مواظبت کنید و برای خدا مطیعانه بپای خیزید (238).

و اگر در حال ترس بودید می‏توانید پیاده و سواره نماز گزارید و چون ایمن شدید خدا را یاد کنید چنانکه به شما چیزهائی را که نمی‏دانسته‏اید تعلیم داده است (239).

کسانی از شما که مرگشان فرا رسد و همسرانی بجا گذارند، برای همسران خویش معاشی تا یک سال بدون بیرون کردن وصیت کنند، اگر خود بیرون رفتند درباره خویش کاری که شایسته باشد، هر چه کنند گناهی بر شما نیست و خدا عزیز و حکیم است (240).

زنان طلاق گرفته بهره‏ای به شایستگی در خور پرهیزکاران دارند (241).

بدینسان خدا آیه‏های خویش را برای شما بیان می‏کند شاید تعقل کنید (242).

مگر داستان آنان که هزاران نفر بودند و از بیم مرگ، از دیار خویش بیرون شدند نشنیدی که خدا به ایشان گفت بمیرید، آنگاه زنده‏شان کرد که خدا بر مردم کریم است ولی بیشتر مردم سپاسگزاری نمی‏کنند(243).

در راه خدا کارزار کنید و بدانید که خدا شنوا و دانا است (244).

کیست که خدا را وامی نیکو دهد و خدا وام او را به دو برابرهای بسیار افزون کند خدا است که تنگی می‏آورد و فراوانی نعمت می‏دهد و به سوی او بازگشت می‏یابید (245).

 

 

گلتفسیر آیاتگل

 

حافظوا علی الصلوات و الصلوة الوسطی و قوموا لله قانتین حفظ هر چیز به معنای ضبط آن است، ولی بیشتر در مورد حفظ معانی در نفس، استعمال می‏شود، و کلمه: وسطی مؤنث اوسط (میانه‏تر) است، و منظور از صلوة وسطی نمازی است که در وسط نمازها قرار می‏گیرد و از کلام خدای تعالی استفاده نمی‏شود که منظور از آن چه نمازیست؟ تنها سنت است که آن را تفسیر می‏کند و انشاء الله به زودی روایاتش از نظر خواننده می‏گذرد.

و لام در جمله: قوموا لله، لام غایت است و قیام به هر امری کنایه است از اشتغال به انجام آن و کلمه: قنوت به معنای خضوع در اطاعت است، در جای دیگر فرموده: کل له قانتون و نیز فرموده: و من یقنت منکن لله و لرسوله پس حاصل معنای آیه این است که باید شما مردم متصف به اطاعت خدا و خضوع و خلوص برای او شوید.

بقیه در ادمه ی مطلب...


ادامه ی مطلب...

فان خفتم فرجالا او رکبانا...این جمله شرطیه، عطف است بر جمله قبل و دلالت دارد بر شرطی که حذف شده، و معنایش این است که اگر نترسیدید محافظت بکنید، و اما اگر ترسیدید این محافظت را با مقدار امکانات خود تقدیر کنید، و به همان مقدار نماز بخوانید، چه در حال پیاده (که ایستاده باشید، یا در راه باشید) و چه در حال سواره و کلمه رجال جمع رجل (مرد) نیست، بلکه جمع راجل (پیاده) است، و کلمه رکبان جمع راکب است، و این قسم نماز، همان نماز خوف است.

حرف فا در جمله: فاذا امنتم فای تفریع است، و معنای جمله را چنین می‏کند: حال که گفتیم محافظت بر نمازها امری است که در هیچ شرایطی ساقط نمی‏شود، بلکه اگر ترسی در کارتان نبود و توانستید نماز را حفظ کنید واجب است بکنید و اگر محافظت بر نماز برایتان دشوار شد هر قدر ممکن بود محافظت کنید، پس باید هر وقت آن ترس از بین رفت و دو - باره امنیت پیدا کردید مجددا در محافظت نماز بکوشید، و خدا را بیاد آورید.

حرف کاف در جمله کما علمکم...کاف تشبیه است، و جمله: ما لم تکونوا تعلمون از قبیل به کار بردن عام در مورد استعمال خاص است، تا دلالت کند بر منت‏های بسیاری که خدا از نعمت‏های بسیار و از تعلیم بر مردم دارد وگرنه جا داشت بفرماید: و چون امنیت یافتید خدا را همانطور که قبلا در مورد نماز خوف، تعلیمتان داد بیاد آورید، ولی اینطور نفرمود، بلکه تعلیم را عمومیت داد، و فرمود: خدا را همانطور که چیزهائی به شما تعلیم داد که نمی‏دانستید بیاد بیاورید و این تعبیر برای آن بود که بر امتنان بر همه نعمت‏ها و تعلیم‏ها دلالت کند و بنابر این معنای آیه چنین می‏شود پس خدا را آنچنان بیاد آورید که یادآوریتان مساوی و برابر با این نعمت باشد، که نماز در حال امن و در حال خوف و نیز همه شرایع دین را به شما تعلیم کرد.

و الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا وصیة لازواجهم.

کلمه وصیة در اینجا مفعول مطلقی است برای فعلی تقدیری، و تقدیر آیه لیواصوا وصیة است، و اینکه کلمه حول را با الف و لام تعریف کرده خالی از دلالت بر این نیست که آیه شریفه قبل از تشریع عده وفات یعنی چهار ماه و ده روز نازل شده چون زنان عرب جاهلیت، بعد از مرگ شوهران خود یک سال تمام در خانه می‏نشستند، یعنی شوهر نمی‏کردند، و این آیه شریفه سفارش می‏کند به مردان که برای همسران خود وصیتی کنند و مالی معین نمایند، که بعد از مرگشان به ایشان بدهند، مالی که کفاف مخارج یک سال ایشان را بدهد، بدون اینکه از خانه‏های خود اخراج شوند، چیزی که هست از آنجائیکه این تعیین مال، حق زنان است و حق چیزیست که هم می‏توان آنرا استیفا کرد و هم از آن صرف نظر نمود، لذا می‏فرماید: اگر زنان شوهر مرده در این مدت از خانه شوهر بیرون شدند، دیگر شما ورثه شوهر تقصیری در ندادن آن مال ندارید، و یا اگر خواستند بطور شایسته شوهر کنند دیگر شما مسؤول نیستید، و این نظیر سفارشی است که به اشخاص مشرف به مرگ کرده که چیزی از مال خود را برای والدین و خویشاوندان وصیت کنند و فرمود: کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیرا الوصیة للوالدین و الاقربین بالمعروف حقا علی المتقین.

و از آنچه گذشت این معنا روشن گردید که آیه مورد بحث به وسیله آیه شریفه‏ای که عده وفات را چهار ماه و ده روز معین کرده، و نیز به آیه‏ای که برای زنان دارای فرزند، هشت یک و برای زنان بی اولاد چهار یک مال شوهر را ارث معین می‏کند، نسخ شده است.

و للمطلقات متاع بالمعروف حقا علی المتقین...این آیه شریفه درباره تمام مطلقات است، چیزی که هست، از اینکه حکم را وابسته به صفت تقوا کرده، استفاده می‏شود که حکم وجوبی نیست، بلکه استحبابی است.

کذلک یبین الله لکم آیاته لعلکم تعقلون کلمه عقل در لغت به معنای بستن و گره زدن است.

و به همین مناسبت ادراکاتی هم که انسان دارد و آنها را در دل پذیرفته و پیمان قلبی نسبت به آنها بسته، عقل نامیده‏اند، و نیز مدرکات آدمی را و آن قوه‏ای را که در خود سراغ دارد و به وسیله آن خیر و شر و حق و باطل را تشخیص می‏دهد، عقل نامیده‏اند، و در مقابل این عقل، جنون و سفاهت و حماقت و جهل قرار دارد که مجموع آنها کمبود نیروی عقل است، و این کمبود به اعتباری جنون، و به اعتباری دیگر سفاهت، و به اعتبار سوم حماقت، و به اعتبار چهارم جهل نامیده می‏شود.

کلماتی که در قرآن کریم درباره انواع ادراکات انسانی آمده، بسیار است و چه بسا تا بیست جور لفظ برسد، مانند ظن، حسبان، شعور، ذکر، عرفان، فهم، فقه، درایت، یقین، فکر، رأی، زعم، حفظ، حکمت، خبرت، شهادت، و عقل، که کلماتی نظیر فتوی و بصیرت نیز ملحق به آنها است و بد نیست در اینجا معنای این کلمات را بدانیم، لذا می‏گوئیم: کلمه ظن به معنای تصدیق بیش از پنجاه درصد و نرسیده به صد در صد است، زیرا که اگر به درجه صد در صد برسد جزم و قطع می‏شود.

کلمه حسبان هم به معنای ظن است، با این تفاوت که گویا استعمال کلمه حسبان در مورد ظن استعمالی است استعاری، مانند کلمه عد - شمردن چون همه می‏دانیم که لفظ حساب کردن و لفظ شمردن، معنای اصلی‏اش چیست، ولی ما همین دو کلمه را در مورد احتمال راجح نیز استعمال می‏کنیم، و می‏گوییم: من فلانی را از شجاعان می‏دانستم، و از دلاوران به حساب می‏آوردم، و منظور این است که او را در هنگام شمردن شجاعان، ملحق به آنان می‏دانستم.

و اما کلمه شعور که به معنای ادراک دقیق است از ماده شعر - به فتح شین گرفته شده، که به معنای مو بوده و ادراک دقیق را از آنجا که مانند مو باریک است، شعور خوانده‏اند و مورد استعمال این کلمه محسوسات است، نه معقولات و به همین جهت حواس ظاهری را مشاعر می‏گویند.

و کلمه ذکر، به معنای پیش کشیدن صورتهایی است که در خزینه ذهن انبار شده، و آن را بعد از آنکه از نظر و فکر غایب بوده، حاضر سازیم، و یا اگر حاضر بوده، نگذاریم غایب شود.

و اما کلمه عرفان و معرفت، به معنای آن است که انسان صورتی را که در قوه دراکه‏اش ترسیم شده، با آنچه که در خزینه ذهنش پنهان دارد، تطبیق کند، و تشخیص دهد که این همان است یا غیر آن، و بدین جهت است که گفته‏اند معرفت عبارت است از ادراک بعد از علم قبلی.

اما کلمه فهم به معنای آن است که ذهن آدمی در برخورد با خارج به نوعی عکس العمل نشان داده و صورت خارج را در خود نقش کند.

و کلمه فقه به معنای آن است که فهم، یعنی همان صورت ذهنی را بپذیرد، و در پذیرش و تصدیق آن مستقر شود.

و کلمه درایت به معنای فرو رفتن در این نقش و دقت در آن برای درک خصوصیات و اسرار و مزایای نهفته آن است، و به همین جهت، این کلمه در مقام بزرگداشت و تعظیم به کار می‏رود، همچنانکه می‏بینیم در آیات شریفه الحاقة ما الحاقة و ما ادریک ما الحاقة و آیات انا انزلناه فی لیلة القدر و ما ادریک ما لیلة القدر استعمال شده، می‏فهماند که تشخیص خصوصیات و اسرار قیامت و اسرار لیلة القدر امری عظیم است که کسی قادر به درک آن نیست و اما یقین عبارت است از اینکه همان درک ذهنی آنچنان قوت و شدت داشته باشد که دیگر قابل سستی و زوال نباشد.

و کلمه فکر به معنای نوعی سیر و مرور بر معلومات موجود حاضر در ذهن است، تا شاید از مرور در آن، و یک بار دیگر در نظر گرفتن آن، مجهولاتی برای انسان کشف شود.

و کلمه رأی به معنای تصدیقی است که از همان فکر و تجدید نظر در مطالب حاضر در ذهن پیدا می‏شود، چیزی که هست بیشتر در علوم عملی که پیرامون آنچه باید کرد و آنچه نباید کرد، بحث می‏کند، استعمال می‏شود، نه در علوم نظری که مربوط است به امور تکوینی.

کلمات سه‏گانه قول و بصیرت و افتاء هم نزدیک به همین معنا را می‏دهد، با این تفاوت که استعمال قول در تصدیق حاصل از فکر، استعمال در معنای لغوی آن (گفتن) نیست، بلکه تقریبا شبیه به استعمال مجازی و استعاری و از قبیل بکار بردن لازم در مورد ملزوم است، چون قول در هر چیز، بعد از آن است که اعتقاد به آن پیدا شده باشد، پس استعمال قول در خود اعتقاد، استعمال لازم در مورد ملزوم است.

و اما کلمه زعم به معنای تصدیق مطلب است، تصدیق از این حیث که مطلب نامبرده صورتی است در ذهن، حال یا این تصدیق شصت در صد باشد، و یا صد در صد.

(پس کلمه نامبرده هم در مورد ظن استعمال می‏شود و هم در مورد قطع و جزم).

و کلمه علم همانطور که گفتیم به معنای احتمال صد در صد است، بطوری که حتی یک در صد هم احتمال خلاف آن داده نمی‏شود.

و کلمه حفظ به معنای ضبط کردن صورت آن چیزی است که برای ما معلوم شده است، بطوری که هیچ دگرگونی و تغییری در آن پیدا نشود.

و کلمه حکمت، به معنای صورت علمیه است، اما از این جهت که مطلبی محکم و استوار است.

و کلمه خبرت به معنای این است که شخص خبره صورت علمیه‏ای را که در ذهن دارد آنچنان بدان احاطه داشته باشد که بداند از مقدمات آن چه نتائجی بر آن مترتب می‏شود.

و کلمه شهادت، به معنای دیدن و رسیدن به عین یک چیز و یا یک صحنه است، حال یا به حس ظاهری مانند دیدن، شنیدن، بوئیدن، و لمس محسوسات، و یا به حس باطن مانند مشاهده، درک یقینی وجدانیات، درک این که مثلا (من میدانم و اراده و محبت و بغض و نظائر آن را دارم).

همه الفاظی که تاکنون معنا کردیم به غیر از پنج لفظ اخیر تا حدی سر و کار با ماده و حرکت و دگرگونی دارند، و به همین جهت در مورد خدای تعالی استعمال نمی‏شوند، مثلا گفته نمی‏شود: خدای تعالی ظن می‏کند و می‏پندارد، و یا خیال می‏کند و یا می‏فهمد، و یا تفقه می‏کند و...و اما الفاظ پنجگانه اخیر از آنجائی که مستلزم نقص و فقدانی نیست، در مورد خدای سبحان نیز به کار می‏رود، همچنانکه می‏بینیم در آیات زیر بکار رفته و الله بکل شی‏ء علیم و ربک علی کل شی‏ء حفیظ و الله بما تعملون خبیر انه هو العلیم الحکیم انه علی کل شی‏ء شهید.

حال به بحثی که داشتیم برگشته و می‏گوئیم: لفظ عقل همانطور که توجه فرمودید از این باب بر ادراک اطلاق می‏شود که در ادراک عقد قلبی به تصدیق هست و انسان را به این جهت عاقل می‏گویند، و به این خصیصه ممتاز از سایر جانداران می‏دانند که خدای سبحان انسان را فطرتا اینچنین آفریده که در مسائل فکری و نظری حق را از باطل، و در مسائل عملی خیر را از شر، و نافع را از مضر تشخیص دهد، چون از میان همه جانداران او را چنین آفریده که در همان اول پیدا شدن و هست شدن خود را درک کند و بداند که او، اوست و سپس او را به حواس ظاهری مجهز کرده تا به وسیله آن، ظواهر موجودات محسوس پیرامون خود را احساس کند، ببیند و بشنود و بچشد و ببوید و لمس کند و نیز او را به حواسی باطنی چون: اراده، حب، بغض، امید، ترس و امثال آن مجهز کرده تا معانی روحی را به وسیله آنها درک کند، و به وسیله آن معانی، نفس او را با موجودات خارج از ذات او مرتبط سازد و پس از مرتبط شدن، در آن موجودات دخل و تصرف کند، ترتیب دهد، از هم جدا کند، تخصیص دهد و تعمیم دهد و آنگاه در آنچه مربوط به مسائل نظری و خارج از مرحله عمل است، تنها نظر دهد و حکم کند، و در آنچه که مربوط به مسائل عملی است و مربوط به عمل است حکمی عملی کند، و ترتیب اثر عملی بدهد و همه این کارهائی را که می‏کند بر طبق مجرائی می‏کند که فطرت اصلی او آن را تشخیص داده، و این همان عقل است.

لیکن بسا می‏شود که یکی یا چند قوه آدمی بر سایر قوا غلبه می‏کند و کورانی و طوفانی در درون به راه می‏اندازد، مثلا درجه شهوتش از آن مقداری که باید باشد تجاوز می کند، و یا درجه خشمش بالا می‏رود، (و به حکم این که گفته‏اند: حقیقت سرابی است آراسته - هوا و هوس گرد برخاسته) چشم عقلش نمی‏تواند حقیقت را درک کند، در نتیجه حکم بقیه قوای درونیش باطل و یا ضعیف می‏شود، و انسان از مرز اعتدال یا به طرف وادی افراط، و یا به طرف وادی تفریط سقوط می‏کند، آن وقت عقل آدمی نظیر آن قاضی می‏شود که بر طبق مدارک باطل و شهادتهای کاذب و منحرف و تحریف شده، حکم می‏کند، یعنی در حکمش از مرز حق منحرف می‏شود، هرچند که خیلی مراقب است به باطل حکم نکند، اما نمی‏تواند.

چنین قاضی‏ای در عین اینکه در مسند قضا نشسته، قاضی نیست.

انسان عاقل هم در مواردی که یک یا چند تا از غرائز و امیال درونیش طغیان کرده یا عینک محبت به چشم عقل خود بسته، و یا عینک خشم، یا ترس زیاده از حد، یا امید بیجا، یا حرص، یا بخل، یا تکبر، در عین اینکه هم انسان است و هم عاقل نمی‏تواند به حق حکم کند، بلکه هر حکمی که می‏کند باطل است، و لو اینکه (مانند معاویه‏ها) حکم خود را از روی عقل بداند، اما اطلاق عقل به چنین عقلی، اطلاق به مسامحه است و عقل واقعی نیست، برای اینکه آدمی در چنین حالی از سلامت فطرت و سنن صواب بیرون است.

و خدای عزوجل هم، کلام خود را بر همین اساس ادا نموده و عقل را به نیروئی تعریف کرده که انسان در دینش از آن بهره‏مند شود، و به وسیله آن راه را به سوی حقائق معارف و اعمال صالحه پیدا نموده و پیش بگیرد، پس اگر عقل انسان در چنین مجرائی قرار نگیرد، و قلمرو علمش به چهار دیوار خیر و شرهای دنیوی محدود گردد، دیگر عقل نامیده نمی‏شود، همچنانکه قرآن کریم از خود چنین انسانهائی حکایت می‏کند که در قیامت میگویند: لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر اگر ما می‏شنیدیم و تعقل می‏کردیم دیگر از دوزخیان نمی‏بودیم.

و نیز فرموده: افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها، او آذان یسمعون بها فانها لا تعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور چرا در زمین سیر نکردند تا دارای دلهائی شوند که با آن تعقل کنند، و یا گوش‏هائی که با آن بشنوند؟ آخر تاریک شدن چشم سر، کوری نیست، این چشم دل است که کور می‏شود، دلهائی که در سینه‏ها است.

پس این آیات همانطور که ملاحظه گردید کلمه عقل را در علمی استعمال کرده که انسان خودش بدون کمک دیگران به آن دست یابد، و کلمه سمع را در علمی بکار برده که انسان به کمک دیگران آن را به دست می‏آورد، البته با سلامت فطرت در هر دو برای اینکه می‏فرماید آن عقل، عقلی است که با دل روشن توأم باشد نه با دل کور.

و نیز فرموده: و من یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه و چه کسی از ملت ابراهیم که دین فطری است روی می‏گرداند بجز کسیکه خود را سفیه و نادان کرده باشد.

در سابق هم گفتیم که آیه شریفه، به منزله عکس نقیض است، برای آن حدیثی که می‏فرماید: العقل ما عبد به الرحمن...عقل آن است که به وسیله آن خدای رحمان پرستش شود...پس از همه آنچه تا اینجا گفتیم این معنا روشن گردید که مراد از عقل در کلام خدای تعالی آن ادراکی است که با سلامت فطرت برای انسان دست دهد، و اینجا است که معنای جمله: کذلک یبین الله لکم آیاته لعلکم تعقلون به خوبی روشن می‏شود، چون در این جمله بیان خدا مقدمه تمامیت علم است، و تمامیت علم هم مقدمه عقل و وسیله‏ای به سوی آن است، همچنانکه در جای دیگر نیز فرموده: و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون همه این مثل‏ها را برای انسان می‏زنیم، ولی وی آنها را تعقل نمی‏کند، مگر کسانیکه عالم باشند.

 

بحث روایتی

در سنن ابی داود از اسماء انصاریه بنت یزید بن سکن روایت کرده که گفت: در زمان رسول خدا همسرم مرا طلاق داد، و تا آن ایام زن مطلقه عده نداشت، در همان روزهائی که من مطلقه شدم حکم عده طلاق نازل شد، که می‏فرمود: و المطلقات یتربصن بانفسهن ثلاثة قروء، پس به حکم این حدیث اسماء أنصاریه اولین زنی است که بر آیه مربوط به عده طلاق عمل کرده است.

و در تفسیر عیاشی در ذیل آیه و المطلقات یتربصن بانفسهن ثلاثة قروء، از زراره روایت آمده که گفت: من از ربیعة الرأی شنیدم که می‏گفت: یکی از نظرات من این است که منظور از قرء هایی که خدای تعالی در قرآن نام برده همان طهر و پاکی بین دو حیض است نه خود حیض، من وقتی این را از ربیعه شنیدم به خدمت امام ابی جعفر (علیه‏السلام‏) شرفیاب شده جریان را به عرض آن حضرت رساندم.

فرمود: ربیعه این حرف را به رأی خود نزده بلکه از علی (علیه‏السلام‏) به او رسیده، عرضه داشتم: خدا شایسته‏ات بدارد مگر رأی علی (علیه‏السلام‏) این بوده؟ فرمود بله آن جناب قرء را طهر و پاکی از حیض می‏دانسته که در آن حال خون در رحم جمع می‏شود چون قرء به معنای جمع شدن است.

و این جمع شدن خون همچنان ادامه دارد تا ناگهان سرازیر می‏شود و حالت حیض پدید می‏آورد.

عرضه داشتم خدا شایسته‏ات بدارد، اگر مردی همسر خود را قبل از آنکه با او جماع کرده باشد در حالت طهارت زن و در حضور دو شاهد عادل طلاق دهد آیا او نیز باید عده نگه دارد؟ با اینکه شوهر به او نزدیکی نکرده؟ فرمود بله، وقتی داخل حیض سوم شد عده‏اش تمام شده و می‏تواند شوهر کند...مؤلف: این معنا به چند طریق از آن جناب نقل شده، و اینکه زراره بعد از کلام امام که فرمود: ربیعه این حرف را به رأی خود نزده بلکه از علی (علیه‏السلام‏) به او رسیده است، پرسیده بود خدا شایسته‏ات بدارد مگر رأی علی (علیه‏السلام‏) این بوده، از این جهت بوده که در بین اهل سنت معروف شده بود که رأی علی (علیه‏السلام‏) این است که منظور از قروء حیض‏ها است، نه طهرها و پاکی‏ها، به شهادت روایتی که در تفسیر الدر المنثور آمده و از شافعی و عبدالرزاق و عبدبن حمید و بیهقی از علی بن ابیطالب (علیه‏السلام‏) نقل کرده که فرمود: شوهر زن مطلقه می‏تواند به او رجوع کند، تا زمانی که از حیض سوم غسل نکرده باشد، بعد از آن دیگر نمی‏تواند رجوع کند، و بر همه مردان حلال است که با وی ازدواج کنند.

ولی ائمه اهل بیت منکر این نسبت هستند و به آن نسبت می‏دهند که فرموده: قرءها عبارتند از پاکی و طهرها، نه حیض‏ها، همچنانکه در روایت ربیعه هم همین را به آنجناب نسبت دادند، البته این نظریه را به عده‏ای دیگر از اصحاب مانند زید بن ثابت و عبدالله بن عمر و عایشه نسبت داده‏اند، و از ایشان روایت هم کرده‏اند.

و در مجمع البیان از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده، که در ذیل جمله و لا یحل لهن ان یکتمن ما خلق الله فی ارحامهن، فرمود: منظور حمل است و حیض.

و در تفسیر قمی آمده است که خدای تعالی سه چیز را به خود زنان واگذار کرده (که خود آنان باید طبق واقع از آنها خبر دهند، زیرا این چند چیز اموری است که به غیر خود زن کسی از آن خبردار نمی‏شود، تا بر طبق آن شهادت دهد) و آن عبارت است از پاکی و حیض و حاملگی.

و نیز در همان تفسیر آمده که امام (علیه‏السلام‏) در ذیل جمله و للرجال علیهن درجة فرمود: حق مردان بر زنان بیشتر است از حقی که زنان بر مردان دارند.

مؤلف: این مطلب با تساوی حقوق زن و مرد منافات ندارد، به همان بیانی که در ذیل جمله نامبرده گذشت.

و در تفسیر عیاشی در ذیل آیه الطلاق مرتان فامساک بمعروف، او تسریح باحسان از ابی جعفر (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: خدای تعالی تا دو نوبت طلاق دادن زن را برای مرد جائز دانسته، بار سوم که او را به خانه آورد یا باید به خوبی نگه دارد، و یا به احسان او را تسریح و رها کند، که رها کردن به احسان، همان طلاق سوم است.

و در تهذیب از ابی جعفر (علیه‏السلام‏) روایت شده که فرمود: طلاق سنت این است که مردی همسرش را طلاق دهد، البته در حالی که زن در حال حیض نباشد، و در آن پاکی با وی جماع هم نکرده باشد، آنگاه به او رجوع نکند تا سه پاکی‏اش تمام شود، وقتی سه دوره از پاکی او تمام شد دیگر رابطه‏ای بین آن دو نمی‏ماند آن وقت همسرش یکی از مردانی خواهد بود که اگر خواست از او خواستگاری کند، و اگر پذیرفت می‏تواند دوباره با وی ازدواج کند و اگر نخواست نمی‏کند و اما اگر خواست قبل از تمام شدن پاکی‏هایش به او رجوع کند، دو نفر را بر رجوع خود شاهد گیرد و رجوع می‏کند که در این صورت با اینکه طلاقش داده بود باز زن اوست...و در کتاب فقیه از حسن بن فضال روایت آمده است که گفت: من از حضرت رضا (علیه‏السلام‏) پرسیدم علت این که مرد بعد از طلاق سوم نمی‏تواند در عده رجوع کند، چیست؟ فرمود: خدای عزوجل برای دو نوبت اجازه طلاق به مردان داده، و فرموده: الطلاق مرتان فامساک بمعروف او تسریح باحسان، و منظور از تسریح، طلاق سوم است، که بعد از آن دیگر نمی‏تواند با همسرش ازدواج کند، برای اینکه نافرمانی خدا را کرده، چون خدای تعالی طلاق را دوست نمی‏دارد و اگر ازدواج با همسر مطلقه را بعد از طلاق سوم تحریم کرده، علتش این است که نخواسته مردم امر طلاق را سبک بشمارند و با طلاقهای پی‏درپی زنان را اذیت کنند...مؤلف: مذهب ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) بطوری که شیعه روایت کرده این است که طلاق با یک لفظ و یا در یک مجلس، فقط یک طلاق است، هرچند که گفته باشد: طلقتک ثلاثا - من سه بار طلاقت دادم، و اما اهل سنت و عامه روایاتشان مختلف است، بعضی از آن روایات دلالت دارد بر اینکه سه طلاق به حساب می‏آید و چه بسا که اهل سنت همین نظریه را از علی و جعفر بن محمد (علیهماالسلام‏) هم روایت کرده‏اند.

ولیکن از بعضی دیگر از روایات آنان که صاحبان صحاح مانند مسلم و نسائی و ابی داود و غیر ایشان نقل کرده‏اند برمی‏آید که واقع شدن سه طلاق با یک لفظ چیزی بوده که عمر (خلیفه دوم) آن را در سال دوم و یا سوم خلافت خویش وضع نمود، از آن جمله در تفسیر الدر المنثور است که عبد الرزاق و مسلم و ابو داود و نسائی و حاکم بیهقی از ابن عباس روایت کرده‏اند که گفت: طلاق در یک جلسه، در زمان رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و ابی بکر و دو سال از خلافت عمر یک طلاق بود (هرچند که در یک جلسه می‏گفتند تو را سه طلاقه کردم)، بعد از دو سال عمر درباره این مساله گفت: مردم درباره طلاق که شارع برای آنها مهلت قرار داده بود از من می‏خواهند که به عجله انجام شود، و چه خوب است ما خواسته آنان را امضا کنیم، و امضا کرد و در سنن ابی داود از ابن عباس روایت کرده که گفت: عبد یزید پدر رکانه، مادر رکانه را طلاق داد، و زنی از قبیله مزینه گرفت، آن زن نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آمد و عرضه داشت: همانطور که این یک موی من (موئی از سر خود گرفته بود) به درد موی دیگر نمی‏خورد، عبد یزید هم برای من مثل همان است، (کنایه از این است که او مردی ندارد) پس بین من و او جدائی بینداز.

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را غیرت گرفت و رکانه و برادرانش را خواند آنگاه به اهل مجلس خود فرمود: به نظر شما آیا این پسر از نظر فلان و فلان شباهتی به عبد یزید دارد، و آیا این پسر دیگر از نظر فلان و فلان شبیه عبد یزید نیست؟ همه گفتند بله پس رو کرد به عبد یزید و فرمود: این زن مزینه‏ای را طلاق بده، او هم طلاق داد، بعد فرمود به همسر اول خود ام رکانه رجوع کن، عرضه داشت آخر من گفته‏ام تو را سه طلاقه کردم، فرمود: می‏دانم، ولی در عین حال رجوع کن، آنگاه این آیه را تلاوت کرد: یا ایها النبی اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن.

(این حدیث به توضیحی مختصر نیازمند است، و آن این است که عقد نکاح در چند جا از ناحیه زن قابل فسخ است، و زن بدون احتیاج به طلاق شوهر می‏تواند عقد را فسخ کند، یکی از آن موارد عارضه عنن یعنی قیام نکردن آلت تناسلی مرد است) مترجم رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از ادعای آن زن مزینه‏ای چنین فهمید که می‏خواهد بگوید، عبد یزید به چنین عارضه‏ای مبتلا است، و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) برای اینکه اثبات کند که در او چنین عارضه‏ای هست یا نه، فرزندان عبد یزید را خواند، و همه حضار در مجلس شهادت دادند که از نظر قیافه، این اشخاص فرزندان عبد یزید هستند پس معلوم شد عبد یزید عنن نداشته و گرنه دارای فرزند نمی‏شد، در نتیجه، نزدیکی نکردنش با همسر جدیدش از بی میلی بوده، (روایات دیگری که این قصه را نقل کرده‏اند و در کنز العمال و غیره آمده و ذیلا از نظر خواننده می‏گذرد، مؤید این معنا است، چون در آنها آمده که عبد یزید از طلاق همسرش سخت اندوهناک بوده است).

بدین جهت بود که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داد زن جدیدش را طلاق بدهد و در تفسیر الدر المنثور از بیهقی از ابن عباس روایت کرده که گفت: رکانه همسرش را در یک مجلس سه طلاقه کرد، بعد پشیمان شد، و از دوری او سخت اندوهناک گردیده و جریان را از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پرسید.

حضرت پرسید، چه جور طلاقش دادی؟ عرضه داشت: در یک مجلس سه طلاقه‏اش کردم، حضرت فرمود خیلی خوب پس یک بار او را طلاق داده‏ای، و اگر می‏خواهی رجوع کنی همین اکنون رجوع کن، به همین جهت فتوای ابن عباس این بود که طلاق تنها در هنگام پاکی صحیح است، و طلاق سنتی هم که خدا بدان امر کرده و فرموده: فطلقوهن لعدتهن، همین است.

مترجم: در این روایت دو سؤال هست: اول اینکه: چرا در روایت بالا به نقل سنن ابی داود قصه مربوط به پدر رکانه یعنی عبد یزید بود، و در نقل الدر المنثور مربوط به خود رکانه آمده؟ جواب این سؤال این است که اولا من در الدر المنثور در تفسیر آیه مورد بحث و آیه سوره طلاق چنین نقلی نیافتم، و تنها همان روایت ابی داود آمده، و ثانیا اگر در جای دیگر در الدر المنثور نقل شده علت اینکه قصه را مربوط به رکانه دانسته به احتمال قوی این است که وی بعد از نقل روایت قبلی گفته است: این روایت صحیح نیست، چون عبد یزید اسلام را درک نکرده، و قبل از اسلام فوت کرده بود.

سؤال دوم این است که: چطور الدر المنثور بعد از نقل حدیث، مسئله طلاق در پاکی را نتیجه آن دانسته، و به آیه فطلقوهن لعدتهن، استشهاد کرده؟ جوابش این است که به حکم روایات شیعه و سنی، طلاق سنت که آیه نامبرده ناظر به آن است، آن طلاقی است که شرائط صحت را داشته باشد و یکی از این شرائط این است که شوهر طلاق را در طهری واقع سازد که در آن پاکی با وی جماع نکرده باشد (پایان سخن مترجم).

مؤلف: این معنا در روایات دیگر نیز آمده، و بحث در اینکه عمر به چه مجوزی سه طلاقه را در یک مجلس اجازه داده است، نظیر آن بحثی است که در مسئله متعه حج گذشت.

بعضی از مفسرین و یا فقها درباره واقع نشدن سه طلاق در یک مجلس استدلال کرده‏اند به آیه الطلاق مرتان و گفته‏اند که دو نوبت و سه نوبت طلاق بر طلاق در یک مجلس که بگوئی: من تو را سه طلاقه کردم، صادق نیست، همچنانکه همین صادق نبودن در مورد لعان (نفرین کردن) مورد اتفاق همه است، که باید هر یک از شوهر و زن چهار مرتبه خدا را شاهد بگیرند که تفصیلش در سوره نور در جلد 29 این کتاب خواهد آمد.

و در مجمع البیان در ذیل جمله او تسریح باحسان، گفته در اینکه منظور از آن چیست دو قول است، یکی اینکه منظور، طلاق بار سوم است، دوم اینکه منظور این است که زن در حال عده را به حال خود بگذارند تا از عده در آید، نقل از سدی و ضحاک، و این معنا از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) نیز روایت شده است.

مؤلف: اخبار همانطور که ملاحظه می‏کنید در معنای جمله نامبرده مختلف است.

و در تفسیر قمی در ذیل جمله و لا یحل لکم ان تاخذوا مما آتیتموهن شیئا الا ان یخافا الا یقیما حدود الله...، از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: طلاق خلع این نیست که زن را آنقدر شکنجه دهی تا بگوید مهرم حلال و جانم آزاد، بلکه این در وقتی است که زن بگوید هیچ سوگندی که برای تو می‏خورم راست نمی‏گویم، و به آن وفا نمی کنم، و از این به بعد بدون اجازه‏ات از خانه بیرون می‏روم، و مرد اجنبی را به بسترت راه می‏دهم، و از جنابتی که از جماع تو حاصل شود غسل نمی‏کنم، و یا بگوید هیچ امری را از تو اطاعت نمی‏کنم، تا طلاقم دهی، اگر این را گفت، آن وقت بر شوهر حلال می‏شود آنچه مهر به او داده، پس بگیرد، و یا علاوه بر آن مقداری هم از مال زن را که زن قادر بر آن است طلب کند، و با رضایت طرفین در طهری که با او جماع نکرده طلاقش دهد، در حالی که شهود هم حاضر باشند، در چنین شرایطی طلاق بائن خواهد بود، هرچند که یک طلاق است، و دیگر شوهر نمی‏تواند در عده رجوع کند، و بعد از عده، او هم مانند سایرین یک خواستگار است، اگر زن راضی شد دوباره خود را به عقد او در می‏آورد، و اگر خواست در نمی‏آورد، پس اگر خود را به عقد او در آورد، نزد شوهر دو طلاق دیگر محل دارد، و جا دارد که شوهر بر زن شرط کند، آن شرطی را که صاحب مبارات می‏کند.

مترجم: (فرق طلاق مبارات با طلاق خلع این است که در طلاق خلع تنها زن طالب جدائی است، و به همین جهت مرد می‏تواند هم مهری را که داده پس بگیرد، و هم چیزی از مال زن را مطالبه نموده بگوید: اگر فلان چیز را به من بدهی طلاقت می‏دهم، ولی در طلاق مبارات هر دو طالب جدائی هستند، و به همین جهت شوهر نمی‏تواند علاوه بر پس گرفتن مهر چیز دیگری را طلب کند).

در مبارات، مرد شرط می‏کند که اگر دوباره، به مهریه‏ات برگردی و آنرا طلب کنی من هم به همسری تو برمی‏گردم.

و یا بگوید اگر تو چیزی از آنچه را که به من داده‏ای درخواست کنی من هم به همسری تو بر می‏گردم.

و نیز فرمود: طلاق خلع و مبارات و تخییر تنها و تنها در حال پاکی بدون جماع، و با شهادت دو نفر شاهد عادل صحیح است، و زنی که به خلع مطلقه شده اگر شوهر دیگری اختیار کند و از او هم طلاق بگیرد بر شوهر اول حلال است که با وی ازدواج کند.

و نیز فرمود: مردی که زنش را به طلاق خلع یا مبارات طلاق داده نمی‏تواند در عده رجوع کند، مگر اینکه زن پشیمان شود، آن وقت می‏تواند آنچه گرفته به او برگرداند و رجوع کند.

مترجم: (در این حدیث کلمه تخییر آمده بود که لازم است معنا شود، بعد از آنکه آیه شریفه یا ایها النبی قل لازواجک...نازل شد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) همسران خود را در ماندن در همسری آنجناب و طلاق خود دادن و رفتن مخیر کرد، برادران اهل سنت به اتفاق به این آیه استناد کرده‏اند که شوهر می تواند زن خود را مخیر کنید، و همینکه گفت تو مخیری، اگر زن هم راضی بوده، در حقیقت طلاق واقع شده، ولی مذهب امامیه این است که این حکم مخصوص رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، و روایت بالا هرچند از امام صادق (علیه‏السلام‏) است، لیکن به خاطر معارضه و مخالفتش با روایاتی دیگر مورد قبول و عمل قرار نگرفته است).

و در فقیه از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: آنگاه که زن به شوهرش صریحا بگوید: دیگر هیچ دستوری را از تو اطاعت نمی‏کنم حال چه اینکه توضیح هم بدهد و چه ندهد برای مرد حلال است با گرفتن چیزی از او، طلاقش دهد، و اگر چیزی گرفت دیگر نمی‏تواند در عده رجوع کند.

و در تفسیر الدر المنثور است که احمد از سهل بن ابی حثمه روایت آورده که گفت: حبیبه دختر سهل زن ثابت بن قیس بن شماس بود، و از او بدش می‏آمد، چون مردی کوچک و زشت‏رو بود، به ناچار نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آمد، و عرضه داشت یا رسول الله من قدرت دیدن او را ندارم، و اگر ترس از خدا نبود تف به روی او می‏انداختم حضرت فرمود: آیا حاضری آن باغچه‏ای که مهریه‏ات کرده به او برگردانی؟ عرضه داشت: آری، باغچه را برگردانید، و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بین آن دو جدائی انداخت، و این اولین خلعی بود که در اسلام واقع شد.

و در تفسیر عیاشی از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در تفسیر کلام خدا که فرموده: تلک حدود الله فلا تعتدوها...فرمود: خدای تعالی بر زناکار غضب کرده صد تازیانه برای کیفر او معین کرد، بنابراین هر کس که بر زناکار خشم بگیرد و بیش از صد تازیانه بزند من نزد خدا از او بیزارم، خدای تعالی هم فرموده: تلک حدود الله فلا تعتدوها.

و در کتاب کافی از ابی بصیر روایت کرده است که گفت: از امام صادق (علیه‏السلام‏) پرسیدم آن چه زنی است که دیگر برای شوهرش حلال نیست تا آنکه شوهری دیگر کند؟ فرمود: زنی است که شوهرش او را طلاق دهد، بعد رجوع کند و بار دوم طلاقش دهد و باز رجوع کند، و سپس بار سوم طلاق دهد، اینجا است که دیگر برای شوهرش حلال نیست، تا آنکه شوهری دیگر کند و آن شوهر شیرینی و عسیله جماع او را بچشد.

مؤلف: کلمه عسیله به معنای جماع است، در صحاح گفته: در جماع، عسیله است.

یعنی لذتی است که تشبیه به عسل شده، و اگر های تصغیر در آخرش آورده‏اند برای این است که عسل غالبا مؤنث استعمال می‏شود، بعضی هم گفته‏اند برای این است که هاء نامبرده بر یک قطعه از عسل دلالت کند همچنانکه وقتی می‏خواهند یک تکه طلا را نام ببرند می‏گویند: ذهبة، این بود گفتار صاحب صحاح.

و در اینکه امام فرمود: و عسیله او را بچشد اقتباسی از کلام رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شده که در داستان مردی به نام رفاعة فرمود: لا حتی تذوقی عسیلته و یذوق عسیلتک، و داستان وی چنین بود: در تفسیر الدر المنثور از بزاز و طبرانی و بیهقی روایت آمده که رفاعة بن سموآل همسرش را طلاق داد، همسرش خدمت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رسید و عرضه داشت: یا رسول الله عبد الرحمان با من ازدواج کرده ولی با او نیست مگر چیزی مثل این (و اشاره کرد به رشته‏ای از جامه‏اش)، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) جوابش را نداد، و او همچنان تکرار کرد تا آنکه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: به نظرم می‏خواهی دوباره به همسری رفاعة برگردی؟ نه، ممکن نیست مگر بعد از آنکه تو عسیله او را بچشی و او عسیله تو را بچشد.

مؤلف: این روایت از روایات معروف است، جمع کثیری از صاحبان صحاح و غیر ایشان از اهل سنت نیز آن را نقل کرده‏اند، و بعضی از محدثین شیعه، نیز هرچند الفاظ آن مختلف نقل شده، لیکن بیشتر نقل‏ها مشتمل بر جمله نامبرده است.

و در تهذیب از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آمده که درباره متعه سؤال شد که آیا عقد متعه هم در محلل شدن کافی است یا حتما باید عقد دائم باشد؟ فرمود: نه، کافی نیست، برای اینکه خدای تعالی در آیه شریفه فان طلقها فلا تحل له حتی تنکح زوجا غیره، فان طلقها فلا جناح علیهما ان یتراجعا، می‏فرماید اگر شوهر دوم که در حقیقت محلل است او را طلاق داد آنگاه شوهر اول می‏تواند با او ازدواج کند، و در متعه طلاق نیست.

و نیز در همان کتاب از محمد بن مضارب روایت شده که گفت: از حضرت رضا (علیه‏السلام‏) پرسید: آیا مرد خواجه هم محلل می‏شود؟ فرمود: نه و در تفسیر قمی در ذیل آیه: و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن...و لا تمسکوهن ضرارا لتعتدوا...می‏گوید: امام (علیه‏السلام‏) فرمود وقتی طلاقش داد دیگر نمی‏تواند به او برگردد مگر آنکه آنچه را که گرفته برگرداند.

و در کتاب فقیه از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: برای مرد شایسته نیست که همسرش را طلاق بدهد و دوباره رجوع کند، در حالی که احتیاجی به او نداشته باشد، و آنگاه دوباره طلاقش دهد، چون این ضرری است که خدای عزوجل از آن نهی فرموده، مگر اینکه در رجوعش بنای نگهداری از او داشته باشد.

و تفسیر عیاشی در ذیل جمله: و لا تتخذوا آیات الله هزوا...از عمرو بن جمیع و او بدون ذکر سند از امیرالمؤمنین (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در حدیثی فرمود: و کسی که از این امت قرآن بخواند و داخل آتش دوزخ شود از آنهائی است که آیات خدا را به مسخره گرفته است.

و در صحیح بخاری در ذیل آیه: و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن...آمده که خواهر معقل بن یسار از شوهرش طلاق گرفت، و شوهرش در عده وی رجوع نکرد، تا از عده در آمد، بعدا خواستگاریش کرد، ولی معقل نمی‏پذیرفت پس این آیه در موردش نازل گردید: فلا تعضلوهن ان ینکحن ازواجهن.

مؤلف: در تفسیر الدر المنثور این حدیث را از او و از عده‏ای از صاحبان صحاح از قبیل نسائی و ابن ماجه و ترمذی و ابی داود و غیر ایشان نقل کرده است.

و نیز در تفسیر الدر المنثور، از سدی روایت آمده که گفت: آیه نامبرده در شان جابر بن عبدالله أنصاری نازل شده، او دختر عمویی داشت که شوهرش طلاقش داد، و با اینکه عده‏اش تمام شده بود می‏خواست رجوع کند جابر جلوگیری می‏کرد و می‏گفت تو دختر عموی ما را طلاق داده‏ای دوباره می‏خواهی با او ازدواج کنی؟ و خود آن زن علاقمند به شوهرش بود، این آیه نازل شد که چرا از ازدواج زنان جلوگیری می‏کنید.

مؤلف: برادر و پسر عمو بنابر مذهب ائمه اهل بیت، ولایتی نسبت به خواهر و دختر عمو ندارند، بنابراین اگر مسلم بگیریم که یکی از دو روایت بالا درست است، و آیه درباره منع معقل و یا جابر نازل شده، قهرا باید بگوئیم نهی در آن نه در مقام تحدید کردن ولایت است، و نه جعل حکمی وضعی، بلکه فقط می‏خواهد ارشاد کند به اینکه مانع شدن از اینکه زن و شوهری دوباره به هم برگردند عمل زشتی است، و یا اگر در مقام بیان حکم تکلیفی باشد می‏خواهد کراهت و یا حرمت تکلیفی این عمل را برساند حال این عمل چه از ناحیه برادر و یا پسر عمو باشد، و چه از ناحیه بیگانه.

مترجم: در فقه شیعه و سنی این مسئله مورد اختلاف است که آیا برادر ولایتی نسبت به ازدواج خواهر دارد یا خیر، ابوحنیفه و شافعی در یک قولش و نیز مالک قائل به ولایت شده‏اند، و شیعه قائل به این است که ولایت ندارد، چون دلیلی بر آن نیست.

و در تفسیر عیاشی در ذیل آیه: و الوالدات یرضعن اولادهن...از امام صادق روایت آمده که این آیه را تلاوت کرد، سپس فرمود: فرزند، مادام که شیر می‏خورد متعلق به پدر و مادر است، و هر دو بالسویه با فرزندشان مرتبطند، ولی همینکه از شیر گرفته شد پدر از مادر و بستگان وی به او نزدیکتر و سزاوارتر است، و اگر پدر، زنی را پیدا کند که با روزی چهار درهم او را شیر بدهد، و مادر گفت من پنج درهم می‏گیرم، پدر قانونا می‏تواند فرزند را از همسرش بگیرد، و به دایه بدهد، لیکن این عمل اخلاقا درست نیست، و نوعی اجبار و خشونت نسبت به فرزند است، و او را در دامن مادرش باقی گذاشتن به لطف و مهربانی و مدارا نزدیک است.

و نیز در همان کتاب و از همان جناب روایت آورده که در ذیل جمله لا تضار والدة بولدها...فرمود: بسیار اتفاق می‏افتاد که زن هنگام جماع، دست رد به سینه شوهر می‏زد، و می‏گفت می‏ترسم حامله شوم، با اینکه من بچه‏دار هستم، و چه بسا می‏شد که شوهر از جماع خودداری می‏کرد و می‏گفت می‏ترسم حامله شوی و دختر آوری، و من مبتلا به کشتن وی شوم، و لذا در اسلام خدای تعالی نهی کرد از اینکه مرد موجب زیان زن گردد و یا زن باعث ضرر مرد شود.

و نیز در همان کتاب از امام باقر و یا امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در ذیل جمله و علی الوارث مثل ذلک فرمود: منظور خرج است، اگر شوهر در همین ایام از دنیا برود نفقه زن مطلقه‏اش را باید ورثه او بدهند.

و نیز در همان کتاب از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در معنای همین جمله فرمود: وارث هم مانند خود متوفی نباید زن مطلقه را آزار دهد، مثلا بگوید نمی‏گذارم بچه‏اش به دیدنش برود، و زن مطلقه هم وارث را نباید آزار دهد، مثلا اگر ورثه چیزی نزد او دارند از دادنش مضایقه نکند، و ورثه نباید بر آن کودک سخت بگیرند.

باز در کافی از حماد، از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آمده که فرمود: بعد از فطام دیگر رضاعی نیست، می‏گوید: پرسیدم فدایت شوم فطام چیست؟ فرمود: حولین - دو سال شیرخوارگی - که خداوند فرموده است.

مؤلف: اینکه امام کلمه حولین را در جواب آورده خواسته است که عبارت آیه را حکایت کرده باشد، و به همین جهت فرمود: آن حولین که خدا فرموده و گرنه فطام به معنای از شیر گرفتن است.

و در تفسیر الدر المنثور است که عبد الرزاق در کتاب مصنف و ابن عدی از جابر بن عبدالله روایت کرده‏اند که گفت، رسول خدا فرمود: بعد از حلم (رسیدن به حد بلوغ) دیگر یتیمی باقی نمی‏ماند، یعنی وقتی طفل یتیم به حد بلوغ رسید دیگر مشمول احکام خاص یتیمان نیست.

و نیز فرمود: بعد از فصال دیگر رضاعی نیست، یعنی بعد از دو سال دیگر نباید طفل را شیر داد.

و نیز فرمود: سکوت از روز تا به شب در اسلام نیست (و این خود نوعی روزه بود که از صبح تا به شب سکوت کنند).

و باز فرمود: وصال در روزه نیست، یعنی دو شبانه روز یا بیشتر روزه یکسره مشروع نیست، و هیچ نذری در معصیت نیست، و هیچ نفقه‏ای در معصیت نیست، اگر کسی که نفقه‏اش بر مسلمان واجب است از مسلمان بخواهد که خرج شرابش را هم بدهد، بر مسلمان واجب نیست اینگونه مخارج را بپردازد، و هیچ سوگندی در قطع رحم معتبر و واجب الوفاء نیست، و هیچ کس حق ندارد هنگام ضعف اسلام، بعد از آنکه خدا هجرت به سرزمین‏های اسلام را واجب کرده در سرزمین‏های کفر سکونت اختیار کند، و هیچ کس حق ندارد هنگام قدرت اسلام و فتح و پیروزی مسلمین به جائیکه اسلام در آنجا ضعیف است هجرت کند، و هیچ سوگندی که بین زن و شوهر خورده می‏شود واجب الوفاء نیست، و نه بین فرزند با پدرش و نه بین برده با مالکش، و هیچ طلاقی قبل از نکاح معتبر نیست، و هیچگونه آزادی‏ای قبل از مالک شدن، بر برده صحیح نیست.

و در تفسیر عیاشی از ابی بکر حضرمی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آمده که فرمود: وقتی آیه شریفه: و الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا یتربصن بانفسهن اربعة اشهر و عشرا نازل شد، زنان شروع کردند به بگومگوی با رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) که: ما نمی‏توانیم چهار ماه و ده روز صبر کنیم، حضرت به ایشان فرمود: در جاهلیت وقتی یکی از شما شوهرش می‏مرد مدفوع شتری می‏گرفت و پشت سر خود می‏انداخت، و بعد از مرگ شوهر خود، در پرده می‏نشست تا درست یک سال بگذرد، آن وقت در مثل همان روز آن مدفوع را بر می‏داشت و می‏سائید و به چشم خود سرمه می‏کرد، و آنگاه شوهر می‏گرفت حالا چطور شده که در برابر چهار ماه و ده روز که حکم خداست نمی‏توانید صبر کنید؟.

و در تهذیب از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: در تمامی اقسام نکاح، وقتی شوهر می‏میرد بر زن واجب است که چهار ماه و ده روز عده نگهدارد، چه عقد دائم باشد و چه متعه و چه ملکیت، و آن زن چه آزاد باشد و چه کنیز.

و در تفسیر عیاشی از محمد بن مسلم از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده که گفت: بحضورش عرضه داشتم: فدایت شوم چطور شد که عده زن مطلقه، سه حیض و یا سه ماه شد، و عده زن شوهر مرده چهار ماه و ده روز؟ فرمود: اما سه حیض مطلقه برای این بود که رحم وی از فرزند استبراء شود، و معلوم گردد که از شوهرش حامله نیست، چون درست است که زن حامله هم ممکن است حیض ببیند، اما ممکن نیست سه ماه پشت سر هم حیض شود، و اگر حیض شود معلوم می‏گردد که حامله نیست.

و اما عده زن شوهر مرده، از این رو چهار ماه و ده روز شد که: خدای تعالی یک جا به نفع زن حکم کرده، و در جای دیگر به نفع مرد، به ضرر زن حکم نموده است تا در مساله ایلاء رعایت عدالت شده باشد، که شوهر به منظور اذیت و ضرر رساندن به زن سوگند می خورد که تا أبد با او نزدیکی نکند، خدای تعالی به نفع زن أبد را محدود به چهار ماه کرده، و فرموده: للذین یؤلون من نسائهم تربص اربعة اشهر، در نتیجه هرگز برای هیچ مردی جائز نیست که بیش از چهار ماه زن خود را معطل کند، چون خدای تعالی که خالق زنان است می داند منتهی صبر زنان در دوری از مردان چهار ماه است، و جای دیگر به ضرر او حکم کرده، چون به او دستور داده که هر گاه شوهرش فوت کرد، چهار ماه و ده روز عده نگهدارد، پس در عده وفات همان را از او گرفته که در مساله ایلاء به او داده است، و از شوهرش هم همان را در ایلاء گرفته که در هنگام مرگش به او داده است.

مؤلف: این معنا از حضرت رضا و حضرت هادی (علیه‏السلام‏) نیز به طرقی دیگر نقل شده است.

و در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در ذیل آیه و لا جناح علیکم ان طلقتم النساء...فرمود: هر گاه مرد قبل از وطی همسرش او را طلاق دهد نصف مهرش را باید بدهد، و اگر همه را داده نصف آن را پس می‏گیرد و اگر اصلا مهریه‏ای برایش معین نکرده به خوبی و خوشی و رعایت اینکه عمل پسندیده‏ای باید انجام دهد چیزی به او بدهد، آنکه توانگر است به قدر توانش، و آنهم که فقیر است به قدر توانائی خود، و چنین مطلقه‏ای عده ندارد، می‏تواند در همان ساعت شوهر کند.

و در کتاب کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که درباره مردی که زنش را قبل از وطی طلاق داده فرموده است: بر عهده او است که نصف مهرش را بدهد البته در صورتی که مهری برایش معین کرده باشد، و اگر معین نکرده، باید نصف مهریه‏ای را که معمولا برای چنان زنی معین می‏کنند بدهد (مهر المثل).

مؤلف: در این روایت جمله متاع بمعروف در آیه شریفه تفسیر شده است.

و در کتاب کافی و تهذیب و تفسیر عیاشی و غیر آنها از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) در تفسیر جمله: الذی بیده عقدة النکاح، روایاتی آمده که فرمودند: منظور از ولی، دختر و پسر است، که با ولایتی که نسبت به آنان داشتند بین آن دو ازدواج برقرار کردند، با همان ولایت می‏توانند از گرفتن نصف مهر صرف نظر کنند.

مؤلف: روایات در این باب بسیار است، و در بعضی از روایات وارده، از طرق اهل سنت و جماعت، از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و علی (علیه‏السلام‏) آمده که فرموده‏اند: تنها شوهر است که اختیار نکاح به دست اوست.

مترجم: در نتیجه، و بنابر این روایات، معنای آیه چنین می‏شود که چنین زنانی، نصف مهر می‏برند، مگر آنکه به شوهران ببخشند، و یا شوهر آن نصف دیگر را ببخشد و پس نگیرد.

و در کافی و فقیه و تفسیر عیاشی و قمی در ذیل آیه شریفه حافظوا علی الصلوات و الصلوة الوسطی...به طرق بسیاری از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آمده که فرمودند: منظور از صلوة وسطی، نماز ظهر است.

 مؤلف: این معنا از ائمه اهل بیت در روایاتیکه از ایشان نقل شده به کلمه واحد آمده است، و بین روایات ائمه، هیچ اختلافی دیده نمی‏شود، بله، در بعضی از آنها آمده است که منظور از آن نماز جمعه است ولی چیزی که هست اینکه: از همانها نیز استفاده می‏شود که ظهر و جمعه را یک نوع گرفته‏اند، و عبارت از نماز نیمه روز که در جمعه به صورتی و در غیر جمعه به صورتی دیگر خوانده می‏شود دانسته‏اند، نه اینکه مانند نماز صبح و ظهر دو نوع نماز و مربوط به دو وقت باشد، همچنانکه این معنا در کافی و تفسیر عیاشی از زراره از امام باقر (علیه‏السلام‏) آمده و عبارت روایت کافی چنین است: خدای تعالی فرموده: حافظوا علی الصلوات و الصلوة الوسطی، و منظور از نماز وسطی نماز ظهر است، یعنی اولین نمازی که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خواند، که از دو جهت وسطی نامیده شده، یکی از این جهت که درست در وسط روز خوانده می‏شود و دوم اینکه، بین نماز صبح که اول روز است، و نماز عصر که اواخر روز است قرار دارد.

آنگاه فرمود: این آیه وقتی نازل شد که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در سفر بود و در سفر در رکعت دوم قنوت خواند، و آن دو رکعت را در سفر و حضر (غیر سفر) به همان حال باقی گذاشت، و برای شخص مقیم و غیر مسافر دو رکعت دیگر اضافه کرد، و همین دو رکعت اضافی ظهر را در روز جمعه به خاطر دو خطبه‏ای که در نماز جمعه واجب است، و نیز برای اینکه باید آن دو خطبه را امام بخواند از نماز ظهر روز جمعه برداشت، از این جهت کسی که ظهر جمعه، نماز را بدون جماعت بخواند، باید مانند روزهای دیگر چهار رکعت بخواند...و این روایت بطوری که ملاحظه می‏کنید ظهر و جمعه را یک نماز دانسته و حکم می کند به اینکه هر دو نماز وسطی هستند، ولی بیشتر این روایات سندهایشان از وسط بریده است، بعضی هم که سندش تمام است متن آن خالی از تشویش و اضطراب نیست، مانند همین روایت کافی که از یک طرف می‏گوید در نماز ظهر قنوت خواند، و آن دو رکعت را در سفر و حضر به همان حال گذاشت.

و از طرف دیگر می‏گوید: برای شخص مقیم دو رکعت دیگر اضافه کرد، به اینکه حضری هم مقیم است، و باید چهار رکعت نماز بخواند، از همه اینها گذشته اصلا انطباق روایات بر آیه شریفه واضح نیست، و خدا می‏داند.

و در تفسیر الدر المنثور است که احمد و ابن منیع و نسائی و ابن جریر و شاشی و ضیاء همگی از طریق زبرقان روایت کرده‏اند که جمعی از قریش نشسته بودند که زید بن ثابت از کنارشان رد شد، دو جوان را نزدش فرستادند تا از وی معنای صلات وسطی را بپرسند.

زید گفت: نماز ظهر است.

دو جوان برگشتند و نزد اسامة بن زید شده و از او پرسیدند، او هم گفت: نماز ظهر است، چون رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در هجیر مشغول نماز بود و به جز یک صف و دو صف با او نبودند، مردم مشغول گفتگو و معامله‏شان بودند، و به همین جهت این آیه نازل شد که: حافظوا علی الصلوات و الصلوة الوسطی و قوموا لله قانتین، به دنبال نزول آیه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود مردمی که در هنگام نماز مشغول گفتگو و معامله بودند، یا اینکه از این عمل خود دست بر می‏دارند و یا آنکه خانه‏هایشان را آتش می‏زنم.

مؤلف: این شان نزول از زید بن ثابت و غیر از او به طرق دیگری روایت شده است و خواننده باید توجه داشته باشد که اقوال مفسرین در تفسیر صلات وسطی مختلف است و بیشتر اختلافشان ناشی از اختلافی است که در روایات قوم است، در نتیجه یکی گفته: نماز صبح است، و آن را از علی (علیه‏السلام‏) و از بعضی صحابه نقل کرده‏اند، و بعضی گفته‏اند: نماز ظهر است و آن را از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و از عده‏ای از صحابه نقل کرده‏اند جمعی گفته‏اند: نماز عصر است و آن را باز به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و جمعی از صحابه نسبت داده‏اند، و سیوطی در الدر المنثور نزدیک به پنجاه و چند روایت بر طبق این نسبت آورده، بعضی دیگر گفته‏اند: نماز مغرب است، بعضی گفته‏اند: صلات وسطی در بین همه نمازها نامعلوم است، همچنانکه شب قدر در بین شب‏ها نامعلوم است، و بر طبق گفته خود، روایاتی از صحابه آورده‏اند، بعضی هم گفته‏اند: نماز عشاء است، و بعضی آن را نماز جمعه دانسته‏اند.

و در مجمع البیان در تفسیر جمله: و قوموا لله قانتین، می‏گوید: قنوت به معنای دعا کردن در نماز و به حال ایستاده است، و همین معنا از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت شده است.

مؤلف: این مطلب از بعضی صحابه نیز نقل شده است.

و در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در معنای جمله نامبرده فرمود: منظور این است که انسان نسبت به نمازش اهتمام بورزد، و بر اوقات آن محافظت کند، و خلاصه هیچ کار دیگری، او را در نماز مشغول نسازد.

مؤلف: خواننده متوجه است که منافاتی میان این دو روایت نیست.

و در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) در ذیل جمله: فرجالا او رکبانا...روایت کرده که فرمود: این در وقتی است که از درنده یا دزد بترسد، که در حال راه رفتن و دویدن بعد از تکبیر به جای رکوع و سجود اشاره می‏کند.

و در فقیه از همان جناب روایت آورده که درباره نماز زحف (جنگ) فرمود: عبارت است از تکبیر و تهلیل و تسبیح و دیگر هیچ، آنگاه این آیه را تلاوت کردند.

و نیز در همان کتاب از همان جناب روایت آورده که فرمود: اگر در سرزمین هولناکی واقع شدی و ترسیدی که دزدی و یا درنده‏ای به تو حمله‏ور شود، نماز واجب خود را می‏توانی بالای مرکب بخوانی.

و باز در همان کتاب از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: کسی که از دزدان راه ترس دارد، بر بالای مرکبش نماز را می‏خواند، و برای رکوع و سجده‏اش اشاره می‏کند.

مؤلف: روایات در این معانی بسیار زیاد است.

و در تفسیر عیاشی از ابی بصیر روایت کرده که گفت: از آن جناب از این کلام خدا پرسیدم که می‏فرماید: و الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا وصیة لازواجهم متاعا الی الحول غیر اخراج، فرمود: حکم این آیه که می‏فرماید: خرجی یک سال همسر را باید وصیت کرد، نسخ شده، پرسیدم: جریان چگونه بوده است؟ فرمود: قرار این بود که هر گاه مردی از دنیا رفت نخست از اصل مالش خرجی یک سال همسر و یا همسرانش را جدا بر می‏داشتند، و دیگر به ایشان ارث نمی‏دادند ولی آیه‏ای که هشت یک مال را برای زن بچه‏دار و چهار یک مال را برای زنی که شوهرش بچه ندارد، ارث معین کرده این آیه را نسخ کرد، و بعد از آن اگر خرجی زن را بدهند به حساب ارث او می‏دهند.

و نیز در همان کتاب از معاویة بن عمار روایت کرده که گفت: از آن جناب از کلام خدای عزوجل پرسیدم که می‏فرماید: و الذین یتوفون منکم...، فرمود: این آیه به وسیله آیه تربص چهار ماه و ده روز و نیز به وسیله آیه میراث نسخ شده است.

مترجم: معنای نسخ شدن آن به وسیله آیه میراث روشن شد، و اما نسخ شدنش به وسیله آیه عده وفات برای این است که آیه مورد بحث مشتمل بر دو چیز بود، یکی همان که، خرجی یک سال را از مال شوهر می‏برد، دوم اینکه، در مدت یک سال از خانه شوهر بیرون نمی‏رود، و اگر رفت خرجی یک سال را به او نمی‏دهند، آیه، عده وفات را می‏گوید که زن تنها چهار ماه و ده روز از شوهر کردن خودداری می‏کند.

و در کتاب کافی و تفسیر عیاشی آمده، که شخصی از امام صادق (علیه‏السلام‏) سؤال کرد مردی که زنش را طلاق داده، آیا باید چیزی از مال به او بدهد؟ فرمود بله، مگر آن مرد دوست نمی‏دارد از نیکوکاران باشد، مگر نمی‏خواهد از پرهیزکاران باشد؟!.

 

بحث علمی

از آنجائی که قانونگذار قوانین اسلام، خدای تعالی است همه می‏دانیم که اساس قوانینش (مانند قوانین بشری) بر پایه تجارب نیست، که قانونی را وضع کند و بعد از مدتی به نواقص آن پی برده ناگزیر لغوش کند، بلکه اساس آن مصالح و مفاسد واقعی بشر است، چون خدا به آن مصالح و مفاسد آگاه است، لیکن به حکم تعرف الاشیاء باضدادها، ما برای درک ارزش قوانین الهی چه بسا نیازمند باشیم به اینکه در احکام و قوانین و رسوم دائر در میان امتهای گذشته و حاضر تامل و دقت کنیم.

از سوی دیگر پیرامون سعادت انسانی بحث کنیم، و به دست آوریم که به راستی سعادت واقعی بشر در چیست؟، و آنگاه نتیجه این دو بررسی را با یکدیگر تطبیق کنیم تا ارزش قوانین اسلام و مذاهب و مسلک‏های اقوام و ملتهای دیگر را به دست آوریم، و روح زنده آن را در بین ارواح آن قوانین متمایز ببینیم، و اصلا مراجعه به تواریخ ملل و سیر در آنها و بررسی خصائل و مذاهب ملل عصر حاضر برای همین است که به قدر و منزلت اسلام پی ببریم، نه اینکه احتمال می‏دهیم در اقوال گذشته و معاصر، قانون بهتر و کاملتری هست و می‏خواهیم به جستجوی آن برخیزیم.

و به همین منظور مساله را از چند نقطه نظر مورد بحث قرار می‏دهیم.

1 - اینکه زن در اسلام چه هویتی دارد؟ و هویت زن را با هویت مرد مقایسه کنیم.

2 - زن در نظر اسلام چه ارزش و موقعیتی در اجتماع دارد، تا معلوم کنیم تاثیر زن در زندگی بشریت تا چه حد است؟.

3 - اینکه: در اسلام چه حقوق و احکامی برای زن تشریع شده است؟.

4 - تشریع آن احکام و قوانین بر چه پایه‏ای بوده است.

و همانطور که گفتیم برای روشن‏تر شدن بحث ناگزیریم آنچه را که تاریخ از زندگی زن در قبل از اسلام ضبط کرده پیش بکشیم، و در آن نظری بکنیم، ببینیم اقوام قبل از اسلام و اقوام غیر مسلمان بعد از اسلام تا عصر حاضر چه اقوام متمدن و چه عقب افتاده، با زن چه معامله‏ای می‏کردند؟ و معلوم است که بررسی تاریخی این مساله بطور کامل از گنجایش این کتاب بیرون است، ناگزیر شمه‏ای از تاریخ را از نظر می‏گذرانیم و می‏گذریم.

 

زندگی زن در ملت‏های عقب مانده

زندگی زن در امتها و قبائل وحشی، از قبیل ساکنین افریقا و استرالیا و جزائر مسکون در اقیانوسیه و امریکای قدیم و غیر اینها نسبت به زندگی مردان نظیر زندگی حیوانات اهلی بود، آن نظری که مردان نسبت به حیوانات اهلی داشتند همان نظر را نسبت به زن داشتند، و به زنان با همان دید می‏نگریستند.

به این معنا که انسان به خاطر طبع استخدامی که در او هست همانطور که این معنا را حق خود می‏شمرد، که مالک گاو و گوسفند و شتر و سایر حیوانات اهلی خود باشد، و در آن حیوانات هر نوع تصرفی که می‏خواهد بکند، و در هر حاجتی که برایش پیش می‏آید به کار ببندد، از مو و کرک و گوشت و استخوان و خون و پوست و شیر آن استفاده کند، و به همین منظور برای حیوان طویله می‏ساخت، و حفظش می‏کرد، و نر و ماده آنها را به هم می‏کشانید تا از نتائج آنها هم استفاده کند، بار خود را به پشت آنها می‏گذاشت، و در کار شخم زمین و کوبیدن خرمن و شکار، آنها را به کار می‏گرفت، و به طرق مختلف برای کارهای دیگر، که نمی‏توان شمرد، حیوانات را استخدام می‏کرد.

و این حیوانات بی زبان از بهره‏های زندگی و آنچه که دلهایشان آرزو می‏کرد از خوردنی و نوشیدنی و مسکن و جفت‏گیری و استراحت آن مقدار را دارا بودند که مالکش در اختیارش بگذارد، و انسان هم آن مقدار در اختیار حیوانات می‏گذاشت که مزاحم و منافی با اغراضش نباشد، او این حیوانات را تسخیر کرد، تا به زندگی او سود رساند، نه اینکه مزاحم زندگی او باشد.

و به همین جهت بسیار می‏شد که بهره‏کشی از آن زبان‏بسته‏ها، مستلزم رفتاری می‏شد که از نظر خود آن حیوانات بسیار ظالمانه بود، و اگر حیوان زبان می‏داشت و خودش ناظر در سرنوشت خود بود فریادش از این زورگوئی‏های عجیب بلند می‏شد، چه بسیار حیوانی که بدون داشتن هیچ جرمی مظلوم واقع می‏شد، و چه بسیار حیوان ستم‏کشی که از ظلم صاحبش به استغاثه در می‏آمد و امروز هم در می‏آید، و کسی نیست که به دادش برسد، و چه بسیار ستمکاری که بدون هیچ مانعی به ظلم خود ادامه می‏دهد، چه بسیار حیواناتی که بدون داشتن هیچگونه استحقاق، زندگی لذت‏بخشی دارند، و تنها به خاطر اینکه سگ خوش قواره‏ای است از کاخ‏ها و بهترین ماشین‏ها و بهترین غذاها برخوردار باشند، و فلان اسب فقط به خاطر اینکه نژاد خوبی دارد در ناز و نعمت بسر برده و در مساله تخم‏گیری از او استفاده کنند.

و بر عکس چه بسیار حیواناتی که بدون هیچ تقصیری، در سخت‏ترین شرایط زندگی کنند، و مانند الاغ باربر و اسب عصاری، دائما در زحمت و سختی باشند.

حیوان برای خودش هیچ حقی از حقوق زندگی ندارد، و در سایه حقوقی که صاحبش برای خودش قائل است زندگی می‏کند، اگر کسی پای سگی و یا اسبی را بشکند از این نظر تعقیب نمی‏شود که چرا حیوان بی زبان را آزردی، و حق او را پایمال ساختی؟، بلکه از این نظر تعقیب می‏شود که چرا به صاحب حیوان ضرر رساندی، و حیوان قیمتی او را از قیمت انداختی، همه اینها برای این است که انسان، زندگی و هستی حیوانات را دنباله‏رو زندگی خود و فرع هستی خود می‏داند، و ارزش جایگاه آنها را طفیلی ارزش وجودی خود می‏شمارد.

در این امت‏ها و قبائل زندگی زنان نیز در نظر مردان چنین زندگی‏یی بود، یعنی مردان زندگی زنان را پیرو زندگی خود می‏دانستند، و معتقد بودند که زنان برای خاطر مردان خلق شده‏اند، و بطور اجمال و سربسته و بدون اینکه فکر کنند چه می‏گویند، می‏گفتند: هستی و وجود زنان و زندگیشان تابع هستی و زندگی مردان است، و عینا مانند حیوانات هیچ استقلالی در زندگی و هیچ حقی ندارند و زن، مادام که شوهر نکرده تحت سرپرستی و ولایت پدر است، و بعد از ازدواج تحت ولایت شوهر است، آن هم ولایت بدون قید و شرط و بدون حد و مرز.

در این امتها مرد می‏توانست زن خود را به هر کس که بخواهد بفروشد، و یا ببخشد و یا او را مانند یک کالا قرض دهد تا از او کام بگیرند، بچه‏دار شوند، یا به خدمت بگیرند و یا بهره‏هائی دیگر بکشند، و مرد حق داشت او را تنبیه و مجازات کند، کتک بزند، زندان کند، و حتی به قتل برساند، و یا او را گرسنه و تشنه رها کند، حال او بمیرد یا زنده بماند، و نیز حق داشت او را مخصوصا در مواقع قحطی و یا جشن‏ها مانند گوسفند چاق بکشد، و گوشتش را بخورد، و آنچه را که از مال مربوط به زن بود، مال خودش می‏دانست، حق زن را هم، حق خود می‏شمرد، مخصوصا از جهت دادوستد و سایر معاملاتی که پیش می‏آمد خود را صاحب اختیار می‏دانست.

و بر زن لازم بود که از مرد (پدرش باشد یا شوهرش) در آنچه امر و دستور می‏دادند کورکورانه اطاعت کند، چه بخواهد و چه نخواهد و باز به عهده زن بود که امور خانه و اولاد و تمامی ما یحتاج زندگی مرد را در خانه فراهم نماید، و باز به عهده او بود که حتی سخت‏ترین کارها را تحمل کند، بارهای سنگین را به دوش بکشد، گل کاری و امثال این کارها را بکند، و در قسمت حرفه و صنعت پست‏ترین حرفه را بپذیرد.

و این رفتار عجیب، در بین بعضی از قبائل به حدی رسیده بود که وقتی یک زن حامله بچه خود را به دنیا می‏آورد بلا فاصله باید دامن به کمر بزند و به کارهای خانه بپردازد.

در حالیکه شوهرش با نداشتن هیچ کسالتی خود را به بیماری بزند، و در رختخواب بخوابد و زن بدبختش به پرستاری او بپردازد، اینها کلیاتی بود از حقوقی که زن در جامعه عقب مانده داشت، و از بهره‏هائی که از زندگی‏اش می‏برد، که البته اهل هر قرن از قرنها بربریت و وحشیگری و خصلت‏ها و خصوصیتهای مخصوص به خود داشته، سنت‏ها و آداب قومی با اختلاف عادات موروثیشان و اختلاف مناطق زندگی و جوی که بر آن زندگی احاطه داشت، مختلف می‏شد که هر کس به کتب تالیف شده در این باب مراجعه کند، از آن عادات و رسوم آگاه می‏شود.

 

زندگی زن در امتهای پیشرفته قبل از اسلام

منظور ما از امتهای متمدن و پیشرفته آن روز، آن امت‏هائی است که تحت رسوم ملی و عادات محفوظ و موروثی زندگی می‏کرده‏اند بدون اینکه رسوم و عاداتشان مستند به کتابی یا مجلس قانونی باشد، مانند مردم چین و هند و مصر قدیم و ایران و نظائر اینها.

آنچه در این باب در بین تمامی این امتها مشترک بوده، این بود که زن در نظر این اقوام هیچگونه استقلال و حریت و آزادی نداشته، نه در اراده‏اش و نه در اعمالش، بلکه در همه شؤون زندگی‏اش تحت قیمومت و سرپرستی و ولایت بوده، هیچ کاری را از پیش خود منجز و قطعی نمی‏کرده، و حق مداخله در هیچ شانی از شؤون اجتماعی را نداشته است (نه در حکومت، نه در قضاوت، و نه در هیچ شانی دیگر).

حال ببینیم با نداشتن هیچ حقی از حقوق، چه وظائفی به عهده داشته است؟ اولا تمامی آن وظائفی که به عهده مرد بوده به عهده او نیز بوده است، حتی کسب کردن و زراعت و هیزم‏شکنی و غیر آن، و ثانیا علاوه بر آن کارها، اداره امور خانه و فرزند هم به عهده او بوده، و نیز موظف بود که از مرد در آنچه می‏گوید و می‏خواهد اطاعت کند.

البته زن در اینگونه اقوام، زندگی مرفه‏تری نسبت به اقوام غیر متمدن داشته است، چون اینان دیگر مانند آن اقوام به خود اجازه نمی‏دادند زنی را بکشند، و گوشتشان را بخورند، و بطور کلی از مالکیت محرومشان نمی‏دانستند، بلکه زن فی الجمله می‏توانست مالک باشد، مثلا ارث ببرد، و اختیار ازدواج داشته باشد، گو اینکه ملکیت و اختیاراتش در اینگونه موارد هم، به استقلال خود او نبود.

در این جوامع مرد می‏توانست زنان متعدد بگیرد، بدون اینکه حد معینی داشته باشد، و می‏توانست هر یک از آنان را که دلش خواست طلاق دهد، و شوهر بعد از مرگ زنش می‏توانست بدون فاصله، زن بگیرد، ولی زن بعد از مرگ شوهرش نمی‏توانست شوهر کند، و از معاشرت با دیگران در خارج منزل، غالبا ممنوع بود.

و برای هر یک از این امت‏ها بر حسب اقتضای مناطق و اوضاع خاص به خود، احکام و رسوم خاصی بود، مثلا امتیاز طبقاتی که در ایران وجود داشت چه بسا باعث می‏شد زنان از طبقه بالا حق مداخله در ملک و حکومت و حتی رسیدن به سلطنت و امثال آن را داشته باشند، و یا مثلا بتوانند با محرم خود چون پسر و برادر ازدواج کنند، ولی دیگران که در طبقه پائین اجتماع بودند چنین حقی را نداشته باشند.

و مثلا در چین از آنجا که ازدواج نوعی خودفروشی و مملوکیت بود، و زن در این معامله خود را یکباره می‏فروخت، قهرا دیگر معقول نبود که اختیارات یک زن ایرانی را داشته باشد، و همینطور هم بود یک زن چینی از ارث محروم بود، و حق آن را نداشت که با مردان و حتی با پسران خود سر یک سفره بنشیند، و مردان می‏توانستند دو نفری و یا چند نفری یک زن بگیرند، و در بهره‏گیری از او، و استفاده از کار او با هم شریک باشند، آن وقت اگر بچه‏دار می‏شد غالبا فرزند از آن مردی بود که کودک به او بیشتر شباهت داشت.

و مثلا در هند، از آنجائی که معتقد بودند زن پیرو مرد و مانند یکی از اعضای بدن او است دیگر معقول نبود که بعد از شوهر، ازدواج برای او حلال و مشروع باشد، بلکه تا ابد باید بی شوهر زندگی کند و بلکه اصلا نباید زنده بماند، چون گفتیم زن را به منزله عضوی از شوهر می‏دانستند، و در نتیجه همانطور که بر حسب رسوم خود مردگان را می‏سوزاندند، زن زنده را هم با شوهر مرده‏اش آتش می‏زدند، و یا اگر زمانی زنده می‏ماندند، در کمال ذلت و خواری زندگی می‏کردند.

زنان هند قدیم در ایام حیض، نجس و پلید بودند، و دوری کردن از آنان لازم بود، و حتی لباسهایشان و هر چیزی که با دست یا جای دیگر بدنشان تماس می‏گرفت، نجس و خبیث بود.

و می‏توان وضع زنان در این امتها را اینطور خلاصه کرد که: نه انسان بودند و نه حیوان، بلکه برزخی بین این دو موجود به حساب می‏آمدند، به این معنا که از زن، به عنوان یک انسان متوسط و ضعیف استفاده می‏کردند، انسانی که هیچگونه حقی ندارد، مگر اینکه به انسانهای دیگر در امور زندگی کمک کند، مثل فرزند صغیر که حد وسطی است بین حیوان و انسان کامل، به سایر انسانها کمک می‏کند، اما خودش مستقلا حقی ندارد، و تحت سرپرستی و ولایت پدر یا سایر اولیای خویش است، بله بین فرزند صغیر و زن، این فرق بود که فرزند بعد از بلوغش از تحت سرپرستی خارج می‏شد، ولی زن تا ابد تحت سرپرستی دیگران بود.

زن در میان کلدانیان، آشوریان، رومیان و یونانیان قدیم

امت‏هائی که تاکنون نام بردیم، امت‏هایی بودند که بیشتر آداب و رسوم‏شان بر اساس اقتضاء منطقه و عادات موروثی و امثال آن بود، و ظاهرا به هیچ کتاب و قانونی تکیه نداشت، در این میان امت‏هائی از قبیل کلدانیان و رومیان و یونانیان هستند که تحت سیطره قانون و یا کتاب هستند.

اما کلده و آشور، که قوانین حامورابی در آن حکومت می‏کرد، به حکم آن قوانین، زن را تابع همسرش دانسته و او را از استقلال محروم می‏دانستند.

و نیز به حکم آن شریعت، زن نه در اراده‏اش استقلال داشت و نه در عمل، حتی اگر زن از شوهرش در امور معاشرت اطاعت نمی‏کرد و یا عملی را مستقلا انجام می‏داد، مرد می‏توانست او را از خانه بیرون کرده، و یا زنی دیگر بگیرد، و بعد از آن حق داشت با او معامله یک برده را بکند، و اگر در تدبیر امور خانه اشتباهی می‏نمود مثلا اسراف می‏کرد، شوهر می‏توانست شکایتش را نزد قاضی ببرد، و بعد از آنکه جرم او اثبات شد، او را در آب غرق کند.

و اما روم، که از قدیمی‏ترین امتهائی است که قوانین مدنی وضع کرده است، اولین باری که دست به وضع قانون زد، حدود چهار صد سال قبل از میلاد بود که به تدریج، در صدد تکمیل آن برآمد، و این قانون، نوعی استقلال به خانه داده، که در آن چهار دیواری دستورات سرپرست خانه واجب الاجراء است، و این سرپرست یا شوهر است و یا پدر فرزندان که نوعی ربوبیت و سرپرستی نسبت به اهل خانه دارد، و اهل خانه باید او را بپرستند، همانطور که خود او در کودکی پدران گذشته خود را که قبل از او تاسیس خانواده کردند می‏پرستید، و این سرپرست اختیار تام دارد، و اراده او در تمامی آنچه که می‏خواهد و به آن امر می‏کند نسبت به اهل خانه‏اش یعنی زنان و فرزندان نافذ و معتبر است، حتی اگر صلاح بداند که فلان زن و یا فلان فرزند باید کشته شود، باید بدون چون و چرا اطاعتش می‏کردند، و کسی نبود که با وی مخالفت کند.

و زنان خانه یعنی همسر و دختر و خواهر وضع بدتری نسبت به مردان و حتی پسران داشتند، با اینکه مردان و پسران هم تابع محض سرپرست خانه بودند، ولی زنان اصولا جزء جامعه نبودند، و در نتیجه به شکایت آنها گوش نمی‏دادند، و هیچ معامله‏ای از ایشان معتبر و نافذ نمی‏شد، و مداخله در امور اجتماعی به هیچ وجه از آنان صحیح نبود، ولی مردان خانه، یعنی اولاد ذکور و برادران سرپرست و حتی پسر خوانده‏ها (چون در آن روزها پسرخواندگی در میان رومیان و همچنین یونانیان و ایرانیان و اعراب معمول بوده) می‏توانستند با اجازه سرپرست مستقل شوند، و همه امور زندگی خود را اداره کنند.

زنان در روم قدیم جزء اعضای اصلی خانه و خانواده نبودند، خانواده را تنها مردان تشکیل می‏دادند، زنان تابع خانواده بودند، در نتیجه قرابت اجتماعی رسمی که مؤثر در مساله توارث و امثال آنست، مختص در بین مردان بود (مردان بودند که از یکدیگر ارث می‏بردند، و یا مثلا شجره دودمانشان به وسیله ایشان حفظ می‏شد) و اما زنان نه در بین خود خویشاوندی (خواهری و دختر عموئی و غیره) داشتند، و نه در بین خود و مردان، حتی بین زن و شوهر خویشاوندی نبود، بین پسر با مادرش و بین خواهر و برادرش و بین دختر و پدرش ارتباط خویشاوندی که باعث توارث شود نبود.

بلکه تنها قرابت طبیعی (که باعث اتصال زن و مردی به هم و تولد فرزندی از آن دومی شد) وجود داشت، و بسا می‏شد که همین نبودن قرابت رسمی مجوز آن می‏شد که با محارم یکدیگر ازدواج کنند، و سرپرست خانه، که ولی همه دختران و زنان خانه بود، با دختر خود ازدواج کند، چون ولی دختر و سرپرست او بود همه رقم اختیاری در او داشت.

و سخن کوتاه اینکه در اجتماع خانواده، وجود زن در نظر رومیان وجودی طفیلی، و زندگیش تابع زندگی مردان بود، زمام زندگی و اراده‏اش به دست سرپرست خانه بود، که یا پدرش باشد اگر پدری در خانه بود، و یا همسرش اگر در خانه کسی به نام همسر باشد، و یا مردی دیگر غیر آن دو، و سرپرست خانه هر کاری می‏خواست با او می‏کرد، و هر حکمی که دلش می‏خواست می‏راند.

چه بسا می‏شد که او را می‏فروخت، و یا به دیگران می‏بخشید، و یا برای کام‏گیری به دیگران قرض می‏داد، و چه بسا به جای حقی که باید بپردازد (مثلا قرض یا مالیات) خواهر یا دخترش را در اختیار صاحب حق می‏گذاشت، و چه بسا او را با کتک و حتی کشتن مجازات می‏کرد، تدبیر مال زنان نیز بدست مردان بود، هرچند که آن مال مهریه‏ای باشد که با ازدواج بدست آورده، و یا با اذن ولی خود کسب کرده باشد، ارث را که گفتیم نداشت و از آن محروم بود، و اختیار ازدواج کردن دختر و زن به دست پدر و یا یکی از بزرگان قوم خود بود، طلاقش هم که به دست شوهر بود و...آری این بود وضع زن در روم.

و اما یونان، وضع زن در آنجا و اصولا وضع به وجود آمدن خانواده و ربوبیت و سر پرستی خانواده، نزدیک همان وضع روم بود.

یعنی قوام و رکن اجتماع مدنی و همچنین اجتماع خانوادگی نزد آنان، مردان بودند، و زنان تابع و طفیلی مردان به حساب می‏آمدند، و به همین جهت زن در اراده و در افعال خود استقلال نداشت، بلکه تحت ولایت و سرپرستی مرد بود.

لیکن همه این اقوام، در حقیقت قوانین خود را، خودشان نقض کردند، برای اینکه اگر برای زن استقلالی قائل نبودند، باید همه جا قائل نباشند، یعنی همانطوری که یک کودک نه در منافعش مستقل است و نه در جرائمش، باید در مورد زنان نیز اینطور حکم می‏کردند که اگر در اراده و اعمالشان آنجا که مثلا می‏خواهند چیزی بخرند و یا بفروشند مستقل نیستند، در جرائمشان هم مستقل نباشند، یعنی اگر کار خلافی کردند، نباید خودشان جریمه شوند، و یا شکنجه گردند، بلکه باید ولی و سرپرستشان جریمه بپردازد.

ولی همانطور که گفتیم، این اقوام، طفیلی بودن زن را فقط در طرف منافعشان حکم می‏کردند، اگر کار نیکی می‏کردند پاداش آنها به کیسه سرپرست آنها می‏رفت و اما اگر کار بدی می‏کردند، خودشان شکنجه می‏شدند.

و این خود عینا یکی از شواهد و بلکه از دلایلی است که دلالت می‏کند بر اینکه در تمامی این قوانین زن را به این نظر که موجودی است ضعیف و جزئی است از اجتماع، اما جزئی ناتوان و محتاج به قیم، مورد توجه قرار ندادند، بلکه به این دید به او نگاه کرده‏اند که موجودی است مضر، و مانند میکروبی است که مزاج اجتماع را تباه می‏کند، و صحت آن را سلب می‏نماید، چیزی که هست می‏دیدند که اجتماع حاجت حیاتی و ضروری به این میکروب دارد، زیرا اگر زن نباشد نسل بشر باقی نمی‏ماند، لذا می‏گفتند: چاره‏ای نیست جز اینکه باید به شان وی اعتنا کنیم و وبال امر او را به عهده بگیریم.

پس اگر جرمی و خیانتی کرد باید خودش عذاب آن را بچشد، و اما اگر کار نیکی کرد و سودی رسانید مردان از آن بهره‏مند شوند، و برای ایمنی از شرش نباید هیچگاه آزادش گذاشت، که هر کاری خواست بکند، عینا مانند یک دشمن نیرومندی که در جنگ شکست خورده باشد و او را اسیر گرفته باشند، مادام که زنده است باید مقهور و زیر دست باشد، اگر کار بدی کند شکنجه می‏شود، و اگر کار نیکی کند تشکر و تقدیر از او به عمل نمی‏آید.

و همینکه دیدید می‏گفتند که قوام اجتماع به وجود مردان است، باعث شد که معتقد شوند به اینکه اولاد حقیقی انسان، فرزندان پسر می‏باشند، و بقای نسل به بقای پسران است، (و اگر کسی فرزند پسر نداشته باشد و همه فرزندانش دختر باشند، در حقیقت بلا عقب و اجاق کور است)، و همین اعتقاد منشا پیدایش عمل تبنی (فرزندگیری) شد، یعنی باعث آن شد که اشخاص بی پسر، پسر دیگری را فرزند خود بخوانند و ملحق به خود کنند، و تمامی آثار فرزند واقعی را در مورد او هم مترتب سازند، برای اینکه می‏گفتند خانه‏ای که در آن فرزند پسر نیست محکوم به ویرانی و نسل صاحب خانه محکوم به انقراض است، لذا ناچار می‏شدند بچه‏های پسر دیگران را فرزند خود بخوانند، تا به خیال خودشان نسلشان منقرض نشود، و با اینکه می‏دانستند این فرزند خوانده، فرزند دیگران است و از نسل دیگران آمده، مع ذلک فرزند قانونی خود به حساب می‏آوردند، و به او ارث می‏دادند و از او ارث می‏بردند، و تمامی آثار فرزند صلبی را در مورد او مترتب و جاری می‏کردند.

و وقتی مردی از این اقوام یقین می‏کرد که عقیم است و هرگز بچه‏دار نمی‏شود، دست به دامن یکی از نزدیکان خود از قبیل: برادر و برادر زاده می‏شد، و او را به بستر همسر خود می برد تا با او جماع کند، و از این جماع فرزندی حاصل شده، و او آن فرزند را فرزند خود بخواند و خاندان او باقی بماند.

مساله ازدواج و طلاق نیز در یونان و روم نزدیک به هم بود، در هر دو قوم تعدد زوجات جائز بود، اما در یونان اگر زن از یکی بیشتر می‏شد یکی از آن زنان، زن قانونی و رسمی بود و بقیه غیر رسمی.

وضع زن در عرب و محیط زندگی عرب، آن محیطی که قرآن در آن نازل شد

عرب از همان زمانهای قدیم در شبه جزیره عربستان زندگی می‏کرد، سرزمینی بی‏آب و علف و خشک و سوزان، و بیشتر سکنه این سرزمین، از قبائل صحرانشین و دور از تمدن بودند، و زندگیشان با غارت و شبیخون، اداره می‏شد، عرب از یک سو، یعنی از طرف شمال شرقی به ایران و از طرف شمال به روم و از ناحیه جنوب به شهرهای حبشه و از طرف غرب به مصر و سودان متصل بودند، و به همین جهت عمده رسومشان رسوم توحش بود، که در بین آن رسوم، احیانا اثری از عادات روم و ایران و هند و مصر قدیم هم دیده می‏شد.

عرب برای زن نه استقلالی در زندگی قائل بود و نه حرمت و شرافتی، بله حرمتی که قائل بود برای بیت و خاندان بود، زنان در عرب ارث نمی‏بردند، و تعدد زوجات آن هم بدون حدی معین، جائز بود، همچنانکه در یهود نیز چنین است، و همچنین در مساله طلاق برای زن اختیاری قائل نبود، و دختران را زنده به گور می‏کرد، اولین قبیله‏ای که دست به چنین جنایتی زد، قبیله بنو تمیم بود، و به خاطر پیشامدی بود که در آن قبیله رخ داد، و آن این بود که با نعمان بن منذر جنگ کردند، و عده‏ای از دخترانشان اسیر شدند که داستانشان معروف است، و از شدت خشم تصمیم گرفتند دختران خود را خود به قتل برسانند، و زنده دفن کنند و این رسم ناپسند به تدریج در قبائل دیگر عرب نیز معمول گردید، و عرب هر گاه دختری برایش متولد می‏شد به فال بد گرفته و داشتن چنین فرزندی را ننگ می‏دانست بطوری که قرآن می‏فرماید: یتواری من القوم من سوء ما بشر به، یعنی پدر دختر از شنیدن خبر ولادت دخترش خود را از مردم پنهان می‏کرد و بر عکس هر چه بیشتر دارای پسر می‏شد (هرچند پسر خوانده) خوشحال‏تر می‏گردید، و حتی بچه زن شوهرداری را که با او زنا کرده بود، به خود ملحق می‏کرد و چه بسا اتفاق می‏افتاد که سران قوم و زورمندان، بر سر یک پسری که با مادرش زنا کرده بودند نزاع می‏کردند، و هر یک آن پسر را برای خود ادعا می‏نمودند.

البته از بعضی خانواده‏های عرب این رفتار هم سرزده، که به زنان و مخصوصا دختران 

خود در امر ازدواج استقلال داده، و رعایت رضایت و انتخاب خود او را کرده باشند، که این رفتار از عرب، شبیه همان عادتی است که گفتیم در اشراف ایرانیان معمول بود، و خود یکی از آثار امتیاز طبقاتی در جامعه است.

و به هر حال رفتاری که عرب با زنان داشت، ترکیبی بود از رفتار اقوام متمدن و رفتار اقوام متوحش، ندادن استقلال به زنان در حقوق، و شرکت ندادن آنان در امور اجتماعی از قبیل حکومت و جنگ و مساله ازدواج و اختیار دادن امر ازدواج به زنان اشراف را از ایران و روم گرفته بودند، و کشتن آنان و زنده به گور کردن و شکنجه دادن را از اقوام بربری و وحشی اقتباس کرده بودند، پس محرومیت زنان عرب از مزایای زندگی مستند به تقدیس و پرستش رئیس خانه نبود، بلکه از باب غلبه قوی و استخدام ضعیف بود.

و اما مساله پرستش در بین عرب اینچنین بود که همه اقوام عرب (چه مردان و چه زنان) بت می‏پرستیدند، و عقائدی که درباره بت داشتند شبیه همان عقائدی است که صابئین درباره ستاره و ارباب انواع داشتند، چیزی که هست بت‏های عرب بر حسب اختلافی که قبائل در هواها و خواسته‏ها داشتند مختلف می‏شد، ستارگان و ملائکه (که به زعم ایشان دختران خدا هستند) را می‏پرستیدند و از ملائکه و ستاره صورت‏هایی در ذهن ترسیم نموده و بر طبق آن صورتها، مجسمه‏هائی می‏ساختند، که یا از سنگ بود و یا از چوب، و هواها و افکار مختلفشان به آنجا رسید که قبیله بنی حنیفه بطوری که از ایشان نقل شده بتی از خرما، کشک، روغن، آرد و...درست کرده و سالها آن را می‏پرستیدند و آنگاه دچار قحطی شده و خدای خود را خوردند!.

شاعری در این زمینه چنین گفت: أکلت حنیفة ربها زمن التقحم و المجاعة لم یحذروا من ربهم سوء العواقب و التباعة قبیله بنی حنیفه در قحطی و از گرسنگی پروردگار خود را خوردند و نه از پروردگار خود حذر کردند، و نه از سوء عاقبت این کار پروا نمودند!! و بسا می‏شد که مدتی سنگی را می‏پرستیدند، اما آنگاه که به سنگ زیبائی می‏رسیدند سنگ اول را دور انداخته و دومی را برای خدائی بر می‏گزیدند، و اگر چیزی پیدا نمی‏کردند برای پرستش مقداری خاک جمع نموده و گوسفند شیردهی می‏آوردند و شیرش را روی آن خاک می‏دوشیدند، و از آن گل بتی می‏ساختند و بلا فاصله به دور همان بت، طواف می‏کردند! و زنان محرومیت و تیره‏بختی‏هائی که در این جوامع داشتند در دل و فکر آنان ضعفی ایجاد کرد، و این ضعف فکری أوهام و خرافات عجیب و غریبی در مورد حوادث و وقایع مختلف در آنان پدید آورد، که کتب تاریخی این خرافات و اوهام را ضبط کرده است.

و این بود خلاصه‏ای از احوال زن در مجتمع انسانی در ادوار مختلف قبل از اسلام، و در عصر ظهور اسلام.

همانطور که در اول بحث وعده داده بودیم، تمامی سعی خود را در اختصار گوئی بکار بردیم، و از همه آنچه که گفتیم، چند نتیجه به دست می‏آید: اول اینکه: بشر در آن دوران درباره زن دو طرز تفکر داشت، یکی اینکه زن را انسانی در سطح حیوانات بی‏زبان می‏دانست، و دیگر اینکه او را انسانی پست و ضعیف در انسانیت می‏پنداشت، انسانی که مردان، یعنی انسان‏های کامل در صورت آزادی او از شر و فسادش ایمن نیستند، و به همین جهت باید همیشه در قید تبعیت مردان بماند، و مردان اجازه ندهند که زنان آزادی و حریتی در زندگی خود کسب کنند، نظریه اول با سیره اقوام وحشی و نظریه دوم با روش اقوام متمدن آن روز مناسب‏تر است.

دوم اینکه: بشر قبل از اسلام نسبت به زن از نظر وضع اجتماعی نیز دو نوع طرز تفکر داشت، بعضی از جوامع زن را خارج از افراد اجتماع انسانی می‏دانستند، و معتقد بودند زن جزء این هیکل ترکیب یافته از افراد نیست، بلکه از شرایط زندگی او است، شرایطی که بشر بی‏نیاز از آن نمی‏باشد، مانند خانه که از داشتن و پناه بردن در آن چاره‏ای ندارد، و بعضی دیگر معتقد بودند زن مانند اسیری است که به بردگی گرفته می‏شود، و از پیروان اجتماع غالب است، و اجتماعی که او را اسیر کرده، از نیروی کار او استفاده می‏کند، و از ضربه زدنش هم جلوگیری می‏نماید.

سوم اینکه: محرومیت زن در این جوامع همه جانبه بود، و زن را از تمامی حقوقی که ممکن بود از آن بهره‏مند شود، محروم می‏دانستند، مگر به آن مقداری که بهره‏مندی زن در حقیقت به سود مردان بود، که قیم زنان بودند.

چهارم اینکه: اساس رفتار مردان با زنان عبارت بود از غلبه قوی بر ضعیف و به عبارت دیگر هر معامله‏ای که با زنان می‏کردند بر اساس قریحه استخدام و بهره‏کشی بود، این روش امت‏های غیر متمدن بود، و اما امت‏های متمدن علاوه بر آنچه که گفته شد این طرز تفکر را هم داشتند که زن انسانی است ضعیف الخلقه، که توانائی آن را ندارد که در امور خود مستقل باشد، و نیز موجودی است خطرناک که بشر از شر و فساد او ایمن نیست و چه بسا که این طرز تفکرها در اثر اختلاط امت‏ها و زمان‏ها در یکدیگر اثر گذاشته باشند.

 

اسلام چه تحولی در امر زن پدید آورد؟

سراسر دنیا عقائدی را که شرح دادیم، همچنان درباره زن داشت، و رفتارهائی که گفتیم معمول می‏داشت، و زن را در شکنجه‏گاه ذلت و پستی زندانی کرده بود، بطوری که ضعف و ذلت، یک طبیعت ثانوی برای زن شده و گوشت و استخوانش با این طبیعت می‏روئید، و با این طبیعت به دنیا می‏آمد و می‏مرد، و کلمات زن و ضعف و خواری و پستی نه تنها در نظر مردان، بلکه در نظر خود زنان نیز مثل واژه‏های مترادف و چون انسان و بشر شده بود، با اینکه در معانی متفاوتی وضع شده بودند، و این خود امری عجیب است، که چگونه در اثر تلقین و شستشوی مغزی فهم آدمی واژگونه و معکوس می‏گردد، و تو خواننده عزیز اگر به فرهنگ محلی امت‏ها مراجعه کنی، هیچ امتی را نخواهی یافت، نه امتهای وحشی و نه امتهای متمدن که مثل‏هائی ساری و جاری درباره ضعف زنان و خواری آنان، در آن فرهنگ وجود نداشته باشد، بلکه به هر یک از این فرهنگ‏ها مراجعه کنی، خواهی دید که با همه اختلافاتی که در اصل زبان و سیاق‏ها و لحن‏های آن هست، انواعی از استفاده و کنایه و تشبیه مربوط به کلمه زن خواهی یافت، و خواهی دید که مرد ترسو و یا ضعیف و یا بی عرضه و یا خواری طلب و یا ذلت پذیر و یا تن به ذلت ده را زن می‏نامند، مثل این شعر عرب که می‏گوید: و ما أدری و لیت اخال أدری أقوم آل حصن ام نساء نمی‏دانم و ایکاش می‏دانستم که آل حصن مردانند و یا زنان، و صدها هزار از اینگونه مثلهای شعری و نثری را در هر لغتی خواهی یافت.

و این به تنهائی برای اهل تحقیق کافی است که بفهمد جامعه بشری قبل از اسلام چه طرز تفکری درباره زن داشته است، و دیگر حاجت ندارد به اینکه سیره‏نویسان و کتب تاریخی فصل جداگانه و یا کتابی مختص به دادن آماری از عقائد امتها و ملتها در مورد زنان نوشته باشند، برای اینکه خصال روحی و جهات وجودی هر امت و ملتی در لغت و آداب آن امت و ملت تجلی می‏کند.

و در هیچ تاریخ و نوشته‏ای قدیمی چیزی که حکایت از احترام و اعتنا بشان زن کند، نخواهی یافت، مگر مختصری در تورات و در وصایای عیسی بن مریم (علیهماالسلام‏) که باید به زنان مهربانی کرد و تسهیلاتی برای آنان فراهم نمود.

و اما اسلام یعنی آن دینی که قرآن برای تاسیس آن نازل گردیده، در حق زن نظریه‏ای 

ابداع کرده که از روزی که جنس بشر پا به عرضه دنیا گذاشت تا آن روز چنین طرز تفکری در مورد زن نداشت، اسلام در این نظریه خود، با تمام مردم جهان در افتاد، و زن را آنطور که هست و بر آن اساسی که آفریده شده، به جهان معرفی کرد، اساسی که به دست بشر منهدم شده و آثارش نیز محو گشته بود.

اسلام عقائد و آرائی که مردم درباره زن داشتند و رفتاری که عملا با زن می‏کردند را بی اعتبار نموده و خط بطلان بر آنها کشید.

 

و اما هویت زن در اسلام:

اسلام بیان می‏کند که زن نیز مانند مرد انسان است، و هر انسانی چه مرد و چه زن فردی است از انسان که در ماده و عنصر پیدایش او دو نفر انسان نر و ماده شرکت و دخالت داشته‏اند، و هیچ یک از این دو نفر بر دیگری برتری ندارد، مگر به تقوا، همچنانکه کتاب آسمانی خود می‏فرماید: یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی، و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا، ان اکرمکم عند الله اتقیکم.

بطوری که ملاحظه می‏کنید قرآن کریم هر انسانی را موجودی گرفته شده و تالیف یافته از دو نفر انسان نر و ماده می‏داند، که هر دو بطور متساوی ماده وجود و تکون او هستند، و انسان پدید آمده (چه مرد باشد و چه زن) مجموع ماده‏ای است که از آن دو فرد گرفته شده است.

قرآن کریم در معرفی زن مانند آن شاعر نفرمود: و انما امهات الناس اوعیة، و مانند آن دیگری نفرمود: بنونا بنوا ابناءنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الاباعد بلکه هر فرد از انسان (چه دختر و چه پسر) را مخلوقی تالیف یافته از زن و مرد معرفی کرد، در نتیجه تمامی افراد بشر امثال یکدیگرند، و بیانی تمام‏تر و رساتر از این بیان نیست، و بعد از بیان این عدم تفاوت، تنها ملاک برتری را تقوا قرار داد.

و نیز در جای دیگر فرمود: انی لا اضیع عمل عامل منکم من ذکر او انثی، بعضکم من بعض، در این آیه تصریح فرموده که کوشش و عمل هیچکس نزد خدا ضایع نمی‏شود، و 

این معنا را تعلیل کرده به اینکه چون بعضی از بعض دیگر هستید، و صریحا نتیجه آیه قبلی که می‏فرمود: انا خلقناکم من ذکر و انثی...را بیان می‏کند، و آن این است که مرد و زن هر دو از یک نوع هستند، و هیچ فرقی در اصل خلقت و بنیاد وجود ندارند.

آنگاه همین معنا را هم توضیح می‏دهد به اینکه عمل هیچ یک از این دو صنف نزد خدا ضایع و باطل نمی‏شود، و عمل کسی به دیگری عاید نمی‏گردد، مگر اینکه خود شخص عمل خود را باطل کند.

و به بانگ بلند اعلام می‏دارد: کل نفس بما کسبت رهینة، نه مثل مردم قبل از اسلام که می‏گفتند: گناه زنان به عهده خود آنان و عمل نیک‏شان و منافع وجودشان مال مردان است! و ما انشاء الله به زودی توضیح بیشتری در این باره خواهیم داد.

پس وقتی به حکم این آیات، عمل هر یک از دو جنس مرد و زن (چه خوبش و چه بدش) به حساب خود او نوشته می‏شود، و هیچ مزیتی جز با تقوا برای کسی نیست، و با در نظر داشتن اینکه یکی از مراحل تقوا، اخلاق فاضله (چون ایمان با درجات مختلفش و چون عمل نافع و عقل محکم و پخته و اخلاق خوب و صبر و حلم) است، پس یک زنی که درجه‏ای از درجات بالای ایمان را دارد، و یا سرشار از علم است، و یا عقلی پخته و وزین دارد، و یا سهم بیشتری از فضائل اخلاقی را دارا می‏باشد، چنین زنی در اسلام ذاتا گرامی‏تر و از حیث درجه بلندتر از مردی است که هم طراز او نیست، حال آن مرد هر که می‏خواهد باشد، پس هیچ کرامت و مزیتی نیست، مگر تنها به تقوا و فضیلت.

و در معنای آیه قبلی بلکه روشن‏تر از آن آیه زیر است، که می‏فرماید: من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینه حیوة طیبة، و لنجزینهم اجرهم باحسن ما کانوا یعملون.

و نیز آیه زیر است که می‏فرماید: و من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فاولئک یدخلون الجنة، یرزقون فیها بغیر حساب.

و نیز آیه زیر است که می‏فرماید: و من یعمل من الصالحات من ذکر او انثی و هو مؤمن فاولئک یدخلون الجنة، و لا یظلمون نقیرا علاوه بر این آیات که صریحا تساوی بین زن و مرد را اعلام می‏کند، آیات دیگری هست که صریحا بی‏اعتنائی به امر زنان را نکوهش نموده، از آن جمله می‏فرماید: و اذا بشر احدهم بالانثی ظل وجهه مسودا و هو کظیم، یتواری من القوم من سوء ما بشر به، ایمسکه علی هون ام یدسه فی التراب، الا ساء ما یحکمون.

و اینکه می‏فرماید خود را از شرمساری از مردم پنهان می‏کند، برای این است که ولادت دختر را برای پدر ننگ می‏دانستند، و منشا عمده این طرز تفکر این بود که مردان در چنین مواقعی تصور می‏کردند که این دختر به زودی بزرگ خواهد شد، و ملعبه و بازیچه جوانان قرار خواهد گرفت، و این خود نوعی غلبه مرد بر زن است، آن هم در یک امر جنسی که به زبان آوردن آن مستهجن و زشت است، در نتیجه، ننگ زبان زد شدنش به ریش پدر و خاندان او می چسبد.

همین طرز تفکر، عرب جاهلیت را واداشت تا دختران بی گناه خود را زنده زنده دفن کنند.

سبب دیگر قضیه را که علت اولی این انحراف فکری بود در گذشته خواندید، و خدای تعالی در نکوهش از این عمل نکوهیده، تاکید کرده و فرمود: و اذا الموؤدة سئلت، بای ذنب قتلت.

از بقایای اینگونه خرافات بعد از ظهور اسلام نیز در بین مسلمانان ماند، و نسل به نسل از یکدیگر ارث بردند، و تاکنون نتوانسته‏اند لکه ننگ این خرافات را از صفحه دل بشویند، به شهادت اینکه می‏بینیم اگر زن و مردی با یکدیگر زنا کنند، ننگ زنا در دامن زن تا ابد می‏ماند، هرچند که توبه هم کرده باشد، ولی دامن مرد ننگین نمی‏شود، هرچند که توبه هم نکرده باشد، با این که اسلام این عمل نکوهیده را هم برای زن ننگ می‏داند، و هم برای مرد، هم او را مستحق حد و عقوبت می‏داند و هم این را، هم به او صد تازیانه می‏زند و هم به این.

 

و اما و زن و موقعیت اجتماعی زن در اسلام

اسلام بین زن و مرد از نظر تدبیر شؤون اجتماع و دخالت اراده و عمل آن دو در این تدبیر، تساوی برقرار کرده، علتش هم این است که همانطور که مرد می‏خواهد بخورد و بنوشد و بپوشد، و سایر حوائجی که در زنده ماندن خود به آنها محتاج است به دست آورد، زن نیز همینطور است، و لذا قرآن کریم می‏فرماید: بعضکم من بعض.

پس همانطور که مرد می‏تواند خودش در سرنوشت خویش تصمیم بگیرد و خودش مستقلا عمل کند و نتیجه عمل خود را مالک شود، همچنین زن چنین حقی را دارد بدون هیچ تفاوت: لها ما کسبت و علیها ما اکتسبت.

پس زن و مرد در آنچه که اسلام آن را حق می‏داند برابرند، و به حکم آیه: و یحق الله الحق، چیزی که هست خدای تعالی در آفرینش زن دو خصلت قرار داده که به آن دو خصلت، زن از مرد امتیاز پیدا می‏کند.

اول اینکه: زن را در مثل به منزله کشتزاری برای تکون و پیدایش نوع بشر قرار داده، تا نوع بشر در داخل این صدف تکون یافته و نمو کند، تا به حد ولادت برسد، پس بقای نوع بشر بستگی به وجود زن دارد، و به همین جهت که او کشتزار است مانند کشتزارهای دیگر احکامی مخصوص به خود دارد و با همان احکام از مرد ممتاز می‏شود.

دوم اینکه: از آنجا که باید این موجود، جنس مخالف خود یعنی مرد را مجذوب خود کند، و مرد برای این که نسل بشر باقی بماند به طرف او و ازدواج با او و تحمل مشقت‏های خانه و خانواده جذب شود، خداوند در آفرینش، خلقت زن را لطیف قرار داد، و برای اینکه زن مشقت بچه‏داری و رنج اداره منزل را تحمل کند، شعور و احساس او را لطیف و رقیق کرد، و همین دو خصوصیت، که یکی در جسم او است و دیگری در روح او، تاثیری در وظائف اجتماعی محول به او دارد.

این بود مقام و موقعیت اجتماعی زن، و با این بیان موقعیت اجتماعی مرد نیز معلوم می شود و نیز پیچیدگی و اشکالی که در احکام مشترک بین آن دو و احکام مخصوص به هر یک از آن دو، در اسلام هست حل می‏گردد، همچنانکه قرآن کریم می‏فرماید: و لا تتمنوا ما فضل الله به بعضکم علی بعض، للرجال نصیب مما اکتسبوا، و للنساء نصیب مما اکتسبن، و اسئلوا الله من فضله، ان الله کان بکل شی‏ء علیما و منظورش از این گفتار آنست که اعمالی که هر یک از زن و مرد به اجتماع خود هدیه می‏دهد باعث آن می‏شود که به فضلی از خدا اختصاص یابد، بعضی از فضل‏های خدای تعالی فضل اختصاصی به یکی از این دو طائفه است، بعضی مختص به مردان و بعضی دیگر مختص به زنان است.

مثلا مرد را از این نظر بر زن فضیلت و برتری داده که سهم ارث او دو برابر زن است، و زن را از این نظر بر مرد فضیلت داده که خرج خانه را از گردن زن ساقط کرده است، پس نه مرد باید آرزو کند که ای کاش خرج خانه به عهده‏ام نبود، و نه زن آرزو کند که ای کاش سهم ارث من برابر برادرم بود، بعضی دیگر برتری را مربوط به عمل عامل کرده، نه اختصاص به زن دارد و نه به مرد، بلکه هرکس فلان قسم اعمال را کرد، به آن فضیلت‏ها می رسد (چه مرد و چه زن) و هر کس نکرد نمی‏رسد (باز چه مرد و چه زن) و کسی نمی‏تواند آرزو کند که ای کاش من هم فلان برتری را می‏داشتم، مانند فضیلت ایمان و علم و عقل و سائر فضائلی که دین آن را فضیلت می‏داند.

این قسم فضیلت فضلی است از خدا که به هر کس بخواهد می‏دهد، و لذا در آخر آیه می‏فرماید: و اسئلوا الله من فضله، دلیل بر آنچه ذکر کردیم آیه شریفه: الرجال قوامون...است، به آن بیانی که به زودی خواهد آمد.

و اما احکام مشترک بین زن و مرد و احکامی که مختص به هر یک از این دو طائفه است: در اسلام زن در تمامی احکام عبادی و حقوق اجتماعی شریک مرد است، او نیز مانند مردان می‏تواند مستقل باشد، و هیچ فرقی با مردان ندارد (نه در ارث و نه در کسب و انجام معاملات، و نه در تعلیم و تعلم، و نه در به دست آوردن حقی که از او سلب شده، و نه در دفاع از حق خود و نه احکامی دیگر) مگر تنها در مواردی که طبیعت خود زن اقتضا دارد که با مرد فرق داشته باشد.

و عمده آن موارد مساله عهده‏داری حکومت و قضا و جهاد و حمله بر دشمن است (و اما از صرف حضور در جهاد و کمک کردن به مردان در اموری چون مداوای آسیب دیدگان محروم نیست) و نیز مساله ارث است که نصف سهم مردان ارث می‏برد، و یکی دیگر حجاب و پوشاندن مواضع زینت بدن خویش است، و یکی اطاعت کردن از شوهر در هر خواسته‏ای است که مربوط به تمتع و بهره بردن باشد.

و در مقابل، این محرومیت‏ها را از این راه تلافی کرد که نفقه را یعنی هزینه زندگی را به گردن پدر و یا شوهرش انداخته، و بر شوهر واجب کرده که نهایت درجه توانائی خود را در حمایت از همسرش به کار ببرد، و حق تربیت فرزند و پرستاری او را نیز به زن داده است.

و این تسهیلات را هم برای او فراهم کرده که: جان و ناموسش و حتی آبرویش را (از اینکه دنبال سرش حرف بزنند) تحت حمایت قرار داده، و در ایام عادت حیض و ایام نفاس، عبادت را از او ساقط کرده، و برای او در همه حالات، ارفاق لازم دانسته است.

پس، از همه مطالب گذشته، این معنا بدست آمد که زن از جهت کسب علم، بیش از علم به اصول معارف و فروع دین (یعنی احکام عبادات و قوانین جاریه در اجتماع) وظیفه وجوبی دیگر ندارد، و از ناحیه عمل هم همان احکامی را دارد که مردان دارند، به اضافه اینکه اطاعت از شوهرش نیز واجب است، البته نه در هر چیزی که او بگوید و بخواهد، بلکه تنها در مساله مربوط به بهره‏های جنسی، و اما تنظیم امور زندگی فردی یعنی رفتن به دنبال کار و کاسبی و صنعت، و نیز در تنظیم امور خانه، و نیز مداخله در مصالح اجتماعی و عمومی، از قبیل دانشگاه رفتن و یا اشتغال به صنایع و حرفه‏های مفید برای عموم و نافع در اجتماعات، با حفظ حدودی که برایش معین شده، هیچ یک بر زن واجب نیست.

و لازمه واجب نبودن این کارها این است که وارد شدنش در هر یک از رشته‏های علمی و کسبی و تربیتی و امثال آن، فضلی است که خود نسبت به جامعه‏اش تفضل کرده، و افتخاری است که برای خود کسب نموده، و اسلام هم این تفاخر را در بین زنان جایز دانسته است، بر خلاف مردان که جز در حال جنگ نمی‏توانند تفاخر کنند، و از آن نهی شده‏اند.

 این بود آنچه که از بیانات گذشته ما به دست می‏آمد که سنت نبوی هم مؤید آن است، و اگر بحث ما بیش از حوصله این مقام طول نمی‏کشید، نمونه‏هائی از رفتار رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) با همسرش خدیجه (علیهاالسلام‏) و دخترش فاطمه (علیهاالسلام‏) و سایر زنانش و زنان امت خود و آنچه درباره زنان سفارش کرده و نیز شمه‏ای از طریقه ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) و زنانشان مانند زینب دختر علی (علیه‏السلام‏) و فاطمه و سکینه دختر حسین ع و غیر ایشان را نقل می‏کردیم، و نیز پاره‏ای از کلماتی که در مورد سفارش درباره زنان، از ایشان رسیده می‏آوردیم، و شاید در بحث‏های روایتی مربوط به آیات سوره نساء بعضی از آن روایات را بیاوریم انشاء الله، خواننده محترم می‏تواند به جلدهای بعدی مراجعه کند.

و اما آن اساسی که اسلام احکام نامبرده را بر آن اساس تشریع کرده، همانا فطرت و آفرینش است، و کیفیت این پایه‏گذاری در آنجا که درباره مقام اجتماعی زن بحث می‏کردیم، روشن شد، ولی در اینجا نیز توضیح بیشتری داده و میگوئیم: برای جامعه‏شناس و اهل بحث، در مباحثی که ارتباط با جامعه‏شناسی دارد، جای هیچ شکی نیست که وظائف اجتماعی و تکالیف اعتباریی که منشعب از آن وظائف می‏شود، سرانجام باید منتهی به طبیعت شود، چون این خصوصیت توان طبیعی انسان بود که از همان آغاز خلقتش او را به تشکیل اجتماع نوعی هدایت کرد، به شهادت اینکه می‏بینیم هیچ زمانی نبوده که نوع بشر، دارای چنین اجتماعی نوعی نبوده باشد، البته نمی‏خواهیم بگوئیم اجتماعی که بشر طبق مقتضای طبیعتش تشکیل می‏داده، همواره سالم هم بوده، نه، ممکن است عواملی آن اجتماع را از مجرای صحت و سلامت به سوی مجرای فساد کشانده باشد، همانطور که ممکن است عواملی بدن طبیعی و سالم آدمی را از تمامیت طبیعی آن خارج نموده و به نقص در خلقت گرفتارش کند، و یا آن را از صحت طبیعی به در آورده و مبتلا به بیماری و آفتش سازد.

پس اجتماع با تمامی شؤون و جهاتش چه اینکه اجتماعی صالح و فاضل باشد و چه فاسد، بالاخره منتهی به طبیعت می‏شود، چیزی که هست آن اجتماعی که فاسد شده، در مسیر زندگیش به عاملی برخورده است که فاسدش کرده، و نگذاشته به آثار خوب اجتماع برسد، (به خلاف اجتماع فاضل).

پس این یک حقیقت است که دانشمندان در مباحث اجتماعی خود یا تصریحا و یا بطور کنایه به آن اشاره کرده‏اند، و قبل از همه آنان کتاب خدای عزوجل با روشن‏ترین و واضح‏ترین بیان، به آن اشاره کرده و فرموده: الذی اعطی کل شی‏ء خلقه ثم هدی.

و نیز فرموده: الذی خلق فسوی، و الذی قدر فهدی و نیز فرموده: و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها.

و آیات دیگر که متعرض مساله قدر است.

پس تمامی موجودات و از آن جمله انسان در وجودش و در زندگیش به سوی آن هدفی که برای آن آفریده شده، هدایت شده است، و در خلقتش به هر جهاز و ابزاری هم که در رسیدن به آن هدف به آن جهاز و آلات نیازمند است مجهز گشته و زندگی با قوام و سعادتمندانه‏اش، آن قسم زندگی‏ای است که اعمال حیاتی آن منطبق با خلقت و فطرت باشد، و انطباق کامل و تمام داشته باشد و وظائف و تکالیفش در آخر منتهی به طبیعت شود، انتهائی درست و صحیح، و این همان حقیقتی است که آیه زیر بدان اشاره نموده و می‏فرماید: فاقم وجهک للدین حنیفا، فطرت الله التی فطر الناس علیها، لا تبدیل لخلق الله، ذلک الدین القیم، رو به سوی دینی بیاور که افراط و تفریطی از هیچ جهت ندارد، دینی که بر طبق آفرینش تشریع شده، آفرینشی که انسان هم یک نوع از موجودات آن است، انسانی که خلقت او و فطرتش تبدیل پذیر نیست، دین استوار هم، چنین دینی است حال ببینیم فطرت در وظائف و حقوق اجتماعی بین افراد چه میگوید، و چه اقتضائی دارد؟ با در نظر داشتن این معنا که تمامی افراد انسان دارای فطرت بشری هستند، میگوئیم: آنچه فطرت اقتضاء دارد این است که باید حقوق و وظائف یعنی گرفتنی‏ها و دادنی‏ها بین افراد انسان مساوی باشد، و اجازه نمی‏دهد یک طائفه از حقوق بیشتری برخوردار و طائفه‏ای دیگر از حقوق اولیه خود محروم باشد، لیکن مقتضای این تساوی در حقوق، که عدل اجتماعی به آن حکم می‏کند، این نیست که تمامی مقامهای اجتماعی متعلق به تمامی افراد جامعه شود (و اصلا چنین چیزی امکان هم ندارد) چگونه ممکن است مثلا یک بچه، در عین کودکیش و یک مرد سفیه نادان در عین نادانی خود، عهده‏دار کار کسی شود که هم در کمال عقل است، و هم تجربه‏ها در آن کار دارد، و یا مثلا یک فرد عاجز و ضعیف عهده‏دار کار کسی شود که تنها کسی از عهده‏اش بر می‏آید که قوی و مقتدر باشد، حال این کار مربوط به هر کسی که می خواهد باشد، برای اینکه تساوی بین صالح و غیر صالح، افساد حال هر دو است، هم صالح را تباه می‏کند و هم غیر صالح را.

بلکه آنچه عدالت اجتماعی اقتضا دارد و معنای تساوی را تفسیر می‏کند این است که در اجتماع، هر صاحب حقی به حق خود برسد، و هر کس به قدر وسعش پیش برود، نه بیش از آن، پس تساوی بین افراد و بین طبقات تنها برای همین است که هر صاحب حقی، به حق خاص خود برسد، بدون اینکه حقی مزاحم حق دیگری شود، و یا به انگیزه دشمنی و یا تحکم و زورگوئی یا هر انگیزه دیگر به کلی مهمل و نا معلوم گذاشته شود، و یا صریحا باطل شود، و این همان است که جمله: و لهن مثل الذی علیهن بالمعروف و للرجال علیهن درجة...، به آن بیانی که گذشت، به آن اشاره می‏کند، چون جمله نامبرده در عین اینکه اختلاف طبیعی بین زنان و مردان را می‏پذیرد، به تساوی حقوق آن دو نیز تصریح می‏کند.

از سوی دیگر مشترک بودن دو طائفه زن و مرد در اصول مواهب وجودی، یعنی در داشتن اندیشه و اراده، که این دو، خود مولد اختیار هستند، اقتضا می‏کند که زن نیز در آزادی فکر و اراده و در نتیجه در داشتن اختیار، شریک با مرد باشد، همانطور که مرد در تصرف در جمیع شؤون حیات فردی و اجتماعی خود به جز آن مواردی که ممنوع است، استقلال دارد، زن نیز باید استقلال داشته باشد، اسلام هم که دین فطری است این استقلال و آزادی را به کاملترین وجه به زن داده، همچنانکه در بیانات سابق گذشت.

آری، زن از برکت اسلام مستقل به نفس و متکی بر خویش گشت، اراده و عمل او که تا ظهور اسلام گره خورده به اراده مرد بود، از اراده و عمل مرد جدا شد، و از تحت ولایت و قیمومت مرد در آمد، و به مقامی رسید که دنیای قبل از اسلام با همه قدمت خود و در همه ادوارش، چنین مقامی به زن نداده بود، مقامی به زن داد که در هیچ گوشه از هیچ صفحه تاریخ گذشته بشر چنین مقامی برای زن نخواهید یافت، و اعلامیه‏ای در حقوق زن همانند اعلامیه قرآن که می‏فرماید: فلا جناح علیکم فیما فعلن فی انفسهن بالمعروف...، نخواهید جست.

لیکن این به آن معنا نیست که هر چه از مرد خواسته‏اند از او هم خواسته باشند، در عین اینکه در زنان عواملی هست که در مردان نیز هست، زنان از جهتی دیگر با مردان اختلاف دارند.

(البته این جهت که میگوئیم جهت نوعی است نه شخصی، به این معنا که متوسط از زنان در خصوصیات کمالی، و ابزار تکامل بدنی عقب‏تر از متوسط مردان هستند).

سخن ساده‏تر اینکه: هرچند ممکن است، یک یا دو نفر زن فوق العاده و همچنین یک یا دو نفر مرد عقب افتاده پیدا شود، ولی به شهادت علم فیزیولژی، زنان متوسط از نظر دماغ (مغز) و قلب و شریانها و اعصاب و عضلات بدنی و وزن، با مردان متوسط الحال تفاوت دارند، یعنی ضعیفتر هستند.

و همین باعث شده است که جسم زن لطیف‏تر و نرم‏تر، و جسم مرد خشن تر و محکم‏تر باشد و احساسات لطیف از قبیل دوستی و رقت قلب و میل به جمال و زینت بر زن غالب‏تر و بیشتر از مرد باشد و در مقابل، نیروی تعقل بر مرد، غالب‏تر از زن باشد، پس حیات زن، حیاتی احساسی است، همچنانکه حیات مرد، حیاتی تعقلی است.

و به خاطر همین اختلافی که در زن و مرد هست، اسلام در وظائف و تکالیف عمومی و اجتماعی که قوامش با یکی از این دو چیز یعنی تعقل و احساس است، بین زن و مرد فرق گذاشته، آنچه ارتباطش به تعقل بیشتر از احساس است (از قبیل ولایت و قضا و جنگ) را مختص به مردان کرد، و آنچه از وظائف که ارتباطش بیشتر با احساس است تا تعقل مختص به زنان کرد، مانند پرورش اولاد و تربیت او و تدبیر منزل و امثال آن، آنگاه مشقت بیشتر وظائف مرد را از این راه جبران کرده که: سهم ارث او را دو برابر سهم ارث زن قرار داد، (معنای این در حقیقت آن است که نخست سهم ارث هر دو را مساوی قرار داده باشد، بعدا ثلث سهم زن را به مرد داده باشد، در مقابل نفقه‏ای که مرد به زن می‏دهد).

و به عبارتی دیگر اگر ارث مرد و زن را هیجده تومان فرض کنیم، به هر دو نه تومان داده و سپس سه تومان از آن را (که ثلث سهم زن است) از او گرفته و به مرد بدهیم، سهم مرد دوازده تومان می‏شود، برای این که زن از نصف این دوازده تومان هم سود می‏برد.

در نتیجه، برگشت این تقسیم به این می‏شود که آنچه مال در دنیا هست دو ثلثش از آن مردان است، هم ملکیت و هم عین آن، و دو ثلث هم از آن زنان است، که یک ثلث آن را مالک هستند، و از یک ثلث دیگر که گفتیم در دست مرد است، سود می‏برند.

پس، از آنچه که گذشت روشن شد که غالب مردان (نه کل آنان) در امر تدبیر قوی ترند، و در نتیجه، بیشتر تدبیر دنیا و یا به عبارت دیگر، تولید به دست مردان است، و بیشتر سودها و بهره‏گیری و یا مصرف، از آن زنان است، چون احساس زنان بر تعقل آنان غلبه دارد، (و ما انشاء الله در ذیل آیات ارث توضیح بیشتری در این باره خواهیم داد)، اسلام علاوه بر آنچه که گذشت تسهیلات و تخفیف‏هائی نسبت به زنان رعایت نموده، که بیان آن نیز گذشت.

حال اگر بگوئی این همه ارفاق که اسلام نسبت به زن کرده، کار خوبی نبوده است، برای اینکه همین ارفاقها زن را مفت خور و مصرفی بار می‏آورد، درست است که مرد حاجت ضروری به زن دارد، و زن از لوازم حیات بشر است، ولی برای رفع این حاجت لازم نیست که زن، یعنی نیمی از جمعیت بشر تخدیر شود و هزینه زندگیش به گردن نیمی دیگر بیفتد، چون چنین روشی همانطور که گفتیم زن را انگل و کسل بار می‏آورد، و دیگر حاضر نیست سنگینی اعمال شاقه را تحمل کند، و در نتیجه موجودی پست و خوار بار می‏آید، و چنین موجودی به شهادت تجربه، به درد تکامل اجتماعی نمی‏خورد.

در پاسخ میگوئیم: این اشکال ناشی از این است که بین مسئله قانونگذاری و اجرای قانون، خلط شده است، وضع قوانینی که اصلاحگر حال بشر باشد مسئله‏ای است، و اجراء آن به روشی درست و صالح و بار آمدن مردم با تربیت شایسته، امری دیگر، اسلام قانون صحیح و درستی در این باره وضع کرده بود، ولیکن در مدت سیر گذشته‏اش (یعنی چهارده قرن)، گرفتار مجریان غیر صالح بود، اولیائی صالح و مجاهد نبود تا قوانین اسلام را بطور صحیح اجرای کنند، نتیجه‏اش هم این شد که احکام اسلام تاثیر خود را از دست داد، و تربیت اسلامی (که در صدر اسلام، مردان و زنان نمونه و الگوئی بار آورد) متوقف شد، و بلکه به عقب برگشت.

این تجربه قطعی، بهترین شاهد و روشنگر گفتار ما است، که قانون هر قدر هم صحیح باشد، مادام که در اثر تبلیغ عملی و تربیت صالح در نفس مستقر نگردد و مردم با آن تربیت خوی نگیرند اثر خود را نمی‏بخشد، و مسلمین غیر از زمان کوتاه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و حکومت علی (علیه‏السلام‏) از حکومتها و اولیای خود که دعوی دار ولایت و سرپرستی امور آنان بودند، هیچ تربیت صالحی که علم و عمل در آن توأم باشد ندیدند این معاویه است که بعد از استقرار یافتن بر اریکه خلافت در منبر عراق، خطابه‏ای ایراد می‏کند که حاصلش این است که من با شما نمی جنگیدم که نماز بخوانید یا روزه بگیرید، خودتان میدانید، می‏خواهید بگیرید و می‏خواهید نگیرید، بلکه برای این با شما می‏جنگیدم که بر شما حکومت کنم و به این هدف رسیدم.

و نیز سایر خلفای بنی امیه و بنی عباس و سایر زمامداران که دست کمی از معاویه نداشتند، و بطور قطع اگر نورانیت خود این دین نبود، و اگر نبود که این دین به نور خدائی روشن شده، که هرگز خاموش نمی‏شود، هرچند که کفار نخواهند، قرن‏ها قبل از این اسلام از بین رفته بود.

مترجم: کسی که به قوانین اسلام در مورد زنان خرده می‏گیرد، باید دوره‏ای از ادوار گذشته اسلام را نشان دهد که در آن دوره تمامی قوانین اسلامی اجرا شده باشد و مردم با خوی اسلام بار آمده باشند و این قوانین زنان را تخدیر کرده باشد و مهمل و مصرفی بار آورده باشد، و چنین دوره‏ای در تمامی چهارده قرن گذشته، برای اسلام پیش نیامده است.

 

آزادی زن در تمدن غرب

هیچ شکی نیست که پیشگام در آزاد ساختن زن از قید اسارت و تامین استقلال او، در اراده و عمل اسلام بوده است، و اگر غربی‏ها (در دوران اخیر) قدمی در این باره برای زنان برداشته‏اند، از اسلام تقلید کرده‏اند (و چه تقلید بدی کرده و با آن روبرو شده‏اند) و علت اینکه نتوانستند بطور کامل تقلید کنند، این است که احکام اسلام چون حلقه‏های یک زنجیر به هم پیوسته است (و همچون چشم و خط و خال و ابرو است) و روش اسلام که در این سلسله حلقه ای بارز و مؤثری تام التاثیر است، برای همین مؤثر است که در آن سلسله قرار دارد، و تقلیدی که غربی‏ها از خصوص این روش کرده‏اند، تنها از صورت زلیخای اسلام نقطه خال را گرفته‏اند که معلوم است خال به تنهائی چقدر زشت و بدقواره است.

و سخن کوتاه اینکه، غربی‏ها اساس روش خود را بر پایه مساوات همه جانبه زن با مرد در حقوق قرار داده‏اند، و سالها در این باره کوشش نموده‏اند و در این باره وضع خلقت زن و تاخر کمالی او را (که بیان آن بطور اجمال گذشت) در نظر نگرفته‏اند.

و رأی عمومی آنان تقریبا این است که تاخر زن در کمال و فضیلت، مستند به خلقت او نیست، بلکه مستند به سوء تربیتی است که قرن‏ها با آن تربیت مربی شده، و از آغاز خلقت دنیا تاکنون، در محدودیت مصنوعی به سر برده است، و گرنه طبیعت و خلقت زن با مرد فرقی ندارد.

ایراد و اشکالی که به این سخن متوجه است این است که همانطور که خود غربیها اعتراف کرده‏اند، اجتماع از قدیم‏ترین روز شکل گرفتنش بطور اجمال و سربسته حکم به تاخر کمال زن از مرد کرده، و اگر طبیعت زن و مرد یک نوع بود، قطعا و قهرا خلاف آن حکم هرچند در زمانی کوتاه ظاهر می‏شد، و نیز خلقت اعضای رئیسه و غیر رئیسه زن، در طول تاریخ تغییر وضع می‏داد، و مانند خلقت مرد، می‏شد.

مؤید این سخن روش خود غربی‏ها است که با اینکه سال‏ها است کوشیده و نهایت درجه عنایت خود را به کار برده‏اند تا زن را از عقب ماندگی نجات بخشیده و تقدم و ارتقای او را فراهم کنند، تاکنون نتوانسته‏اند بین زن و مرد تساوی برقرار سازند، و پیوسته آمارگیری‏های جهان این نتیجه را ارائه می‏دهد که در این کشورها در مشاغلی که اسلام زن را از آن محروم کرده، یعنی قضا و ولایت و جنگ، اکثریت و تقدم برای مردان بوده، و همواره عده‏ای کمتر از زنان عهده‏دار اینگونه مشاغل شده‏اند.

و اما اینکه غربی‏ها از این تبلیغاتی که در تساوی حقوق زن و مرد کردند، و از تلاشهائی که در این مسیر نموده‏اند، چه نتائجی عایدشان شد در فصلی جداگانه تا آنجا که برایمان ممکن باشد انشاء الله شرح خواهیم داد.

 

بحث علمی دیگر

عمل هم خوابی، یکی از اصول اعمال اجتماعی بشر است، و بشر از همان آغاز پیدایش و ازدیاد خود، تا به امروز دست از این عمل اجتماعی نکشیده و قبلا هم گفته بودیم که این اعمال باید ریشه‏ای در طبیعت داشته باشد تا آغاز و انجامش به آن ریشه برگشت کند.

و اسلام وقتی می‏خواهد این عمل جنسی را با قانون خود نظام بخشد، اساس تقنین خود را بر خلقت دو آلت تناسلی نری و مادگی نهاده است، چون دو جهاز تناسلی متقابل که در مرد و زن است (و هر دو در کمال دقت ساخته شده و با تمامی بدن نر و ماده، اتصال و بستگی دارد) بیهوده و عبث در جای خود قرار نگرفته و به باطل خلق نشده، و هر متفکری که در این باره خوب دقت کند به روشنی خواهد دید که طبیعت مرد در مجهز شدنش به جهاز نری چیزی به جز جهاز طرف مقابل را نمی‏طلبد.

و همچنین طبیعت زن در تجهیزش به آلات مادگی چیزی جز جهاز طرف مقابل را نمی جوید، و این دو جذبه در کشش طرفینی خود هدفی به جز تولید مثل و بقای نوع بشر دنبال نمی‏کند، پس عمل همخوابگی اساسش بر همین حقیقت طبیعی است، (نه بر بازیچه و لذت گیری و بس، و نه بر اساس مدنی بودن انسان) و تمامی احکامی را هم که اسلام درباره این عمل مقرر کرده و پیرامون این حقیقت دور می‏زند و می‏خواهد این عمل به صورت بازی انجام نشود.

و خلاصه همه احکام مربوط به حفظ عفت، و چگونگی انجام عمل همخوابی، و اینکه هر زنی مختص به شوهر خویش است، و نیز احکام طلاق، عده، اولاد، ارث، و امثال آن همه برای همین است که این دو جهاز در راهی به کار بیفتد که برای آن خلق شده‏اند، یعنی بقای نوع بشر.

و اما در قوانین دیگری که در عصر حاضر در جریان است اساس همخوابی شرکت زن و شوهر در مساعی حیات است، و در حقیقت از نظر این قوانین نکاح، که معنی فارسی آن، همان همخوابی است یک نوع اشتراک در عیش است و چون دایره اشتراک در زندگی درون خانه تنگ‏تر از دایره اشتراک در زندگی شهر و همچنین مملکت است، و با در نظر داشتن اینکه قوانین اجتماعی و مدنی امروز تنها اجتماع شهر و مملکت را در نظر میگیرد، و کاری به زندگی مشترک در درون خانه‏ها ندارد، به همین جهت متعرض هیچ یک از احکامی که اسلام درباره بستر زناشویی و فروعات آن وضع کرده نیستند، در آن قوانین سخنی از عفت و اختصاص و امثال آن دیده نمی‏شود.

و بنائی که تمدن امروز بر این اساس چیده شده علاوه بر نتائج نامطلوب و مشکلات و محذورهای اجتماعی که به بار آورده و انشاء الله به زودی بیان خواهد شد با اساس خلقت و فطرت به هیچ وجه سازش ندارد، برای اینکه می‏دانیم آن هدفی که در انسان انگیزه کرد و باعث شد تا انسان طبیعی به طبع خود (و نه سفارش هیچکس)، زندگی خود را اجتماعی و بر اساس تشریک مساعی بنیان نهد، غیر آن داعی است که او را به ازدواج وامیدارد، داعی و انگیزه او در تشکیل اجتماع این بوده که می‏دید آن سعادت زندگی که طبیعت، بنیه‏اش را در او نهاده، به اموری بسیار نیازمند است که خود او به تنهائی نمی‏تواند همه آن امور را انجام دهد و ناگزیر باید از راه تشکیل اجتماع و تعاون افراد و طبقات به دست آورد، بدون هیچ توجهی به اینکه این افراد مرد باشند یا زن، خلاصه او نان می‏خواهد حال نانوا چه زن باشد و چه مرد.

پس به دست آمدن همه آن حوائج نیازمند به همه مردم است، و عجب اینجا است که همین طبیعت و فطرت، شوق و علاقه به هر شغلی را در دل طائفه‏ای قرار داده، تا از کار مجموع آنان، مجموع حوائج تامین گردد.

و اما انگیزه و داعیش بر ازدواج تنها و تنها مساله غریزه جنسی و جذبه‏ای است که بین مرد و زن هست، و از طرف آن انگیزه که وی را به تشکیل اجتماع وامی‏داشت، هیچ دعوتی به ازدواج نمی‏شود، پس کسانی که ازدواج را بر پایه و اساس تعاون زندگی بنا کرده‏اند، از مسیر اقتضای طبیعی تناسل و تولید مثل، به دیگر سوی منحرف شده‏اند، به جائی منحرف شده‏اند که طبیعت و فطرت هیچ دعوتی نسبت به آن ندارد.

و اگر مساله ازدواج بر پایه تعاون و اشتراک در زندگی بود، می‏بایست مساله ازدواج، هیچ یک از احکام مخصوص به خود را جز احکام عمومی‏ای که برای همه شرکتها و تعاونی‏ها وضع شده است، نداشته باشد.

(مثلا همه مردان در همه زنان شریک و نیز تمامی زنان در تمامی مردان شریک باشند) و معلوم است که در این صورت دیگر در بشر فضیلتی به نام عفت، باقی نمی‏ماند، و نسب‏ها و دودمانها مختلط می‏شد، مساله ارث، دچار هرج و مرج می‏گردید، و همان وضعی پیش می‏آمد که شیوعی‏ها (کمونیست‏ها) یعنی بلشویک‏ها پیش آوردند، و نیز در چنین صورتی، تمامی غرائز فطری که مرد و زن (انسان) مجهز به آن غرائز است باطل می گردد، و ما انشاء الله در محلی مناسب توضیح بیشتری در این باره خواهیم داد.

این بود اجمال گفتار ما در مساله زناشوئی، و اما طلاق که خود یکی از مفاخر این شریعت است، و این نیز مانند همه احکامش، از فطرت بشر سرچشمه دارد، به این معنا که جواز اصل آن را به عهده فطرت گذاشته، و از ناحیه فطرت هیچ دلیلی بر منع از طلاق نیست، و اما خصوصیات قیودی که در تشریع طلاق رعایت شده، انشاء الله بحث از آنها در تفسیر سوره طلاق خواهد آمد.

در اینجا همین را بگوئیم و بگذریم که در فطری بودن اصل طلاق همین بس که ملل متمدن دنیا و کشورهای بزرگ امروز نیز بعد از سالها و قرنها ناگزیر شدند حکم ممنوعیت آن را لغو نموده و جواز طلاق را در قوانین مدنی خود بگنجانند 

الم تر الی الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذر الموت...کلمه رؤیت که مصدر فعل تری است و به معنای دیدن است، در اینجا به معنای دیدن نیامده، بلکه به معنای علم آمده، و علت اینکه از علم تعبیر به رؤیت کرده برای این است که بفهماند مطلب آنقدر روشن است که می‏توان آگاهی از آن را دیدن خواند این آیه شریفه، همانند آیات زیر است که می‏فرماید: الم تر ان الله خلق السموات و الارض بالحق و نیز می‏فرماید: الم تر کیف خلق الله سبع سموات طباقا؟ زمخشری در این باره گفته است کلمه ا لم تر به منزله یک مثال است که در مقام شگفت‏انگیزی و تعجب به کار می‏رود، وقتی که می‏گوئیم: ألم تر کذا و کذا معنایش این است که: راستی تعجب نمی‏کنی از اینکه چنین و چنان شد؟ و کلمه حذر الموت مفعول له برای فعل خرجوا است، و معنایش این است که: مگر ندیدی آن کسانی را که به خاطر ترس از مرگ، از دیار خود خارج شدند؟ و نیز ممکن است که آن را مفعول مطلق گرفته و بگوئیم: تقدیر آیه: خرجوا من دیارهم و هم الوف یحذرون الموت حذرا، است یعنی از دیار خود بیرون شدند در حالی که هزاران نفر بودند، و از مرگ می‏ترسیدند، ترسیدنی که ناگفتنی است.

فقال لهم الله موتوا ثم احیاهم...امر در این آیه شریفه، امر تکوینی است و منافاتی ندارد که مرگ این گروه از مجرای طبیعی واقع شده باشد، همچنانکه در روایات هم آمده است که به مرض طاعون مرده‏اند، و اگر تعبیر به امر (بمیرید) کرده و نفرمود خدا ایشان را میراند و سپس زنده کرد، برای این بود که بهتر بر نفوذ قدرت و غلبه امر الهی دلالت کند، چون تعبیر به انشاء در امور تکوینی از تعبیر به خبر دادن مؤثرتر و مؤکدتر است، همچنانکه در اوامر تشریعی تعبیر به اخبار مؤکدتر است از تعبیر به انشاء.

(وقتی بخواهیم به مامور خود دستور مؤکدی بدهیم، گفتن این که فلان کار را می‏کنی مؤکدتر است از گفتن اینکه فلان کار را بکن).

مترجم و جمله: ثم احیاهم تا حدی دلالت دارد بر اینکه خدای تعالی زنده‏شان کرده تا زندگی کنند، و بعد از زنده شدن مدتی زندگی کرده‏اند، برای اینکه اگر این احیاء و زنده ساختن، صرفا معجزه‏ای بوده تا دیگران از آن عبرت بگیرند و یا دلیلی و یا بیانی برای اثبات حقیقتی بوده باشد، باید آن را ذکر می‏کرد، چون رسم قرآن در بلاغتش همین است، همچنانکه در داستان اصحاب کهف ذکر کرد که بعد از زنده شدن چه کارهائی کردند، علاوه بر اینکه جمله بعدش هم که می‏فرماید: ان الله لذو فضل علی الناس...، اشعاری بر این معنا دارد، چون زنده کردن وقتی فضل می‏شود که زنده شده چند صباح دیگر زنده بماند.

ولکن اکثر الناس لا یشکرون.در این جمله می‏توانست به جای کلمه ناس ضمیر بیاورد (چون قبلا این کلمه در کلام آمده بود) و بفرماید ولکن اکثرهم لا یشکرون، ولی دوباره کلمه ناس را ذکر کرد تا دلالت کند بر پائین بودن سطح فکر ایشان علاوه بر اینکه اگر ضمیر می‏آورد معنایش این می‏شد که بیشتر همان زنده شدگان، شکرگزار نیستند، با اینکه منظور این نبوده، بلکه خواسته است بفرماید: بطور کلی اکثر مردم جهان شاکر نیستند.

و این آیه بدون مناسبت با آیات بعدی خود که متعرض فریضه قتال است نیست، چون قتال نیز باعث می‏شود که مردمی بعد از مردن زنده شوند.

یکی از مفسرین هم گفته‏اند: که آیه شریفه مثالی است که خدای تعالی زده و حال امتی عقب مانده و توسری خور اجانب و زیر سلطه و سیطره بیگانگان را مثال می‏زند، که با قیام و دفاعش از حقوق حیاتی خود و به دست آوردن استقلال در حکومت خویش را تامین نموده، حیاتی نو به دست می‏آورد، و اینک حاصل گفتار آن مفسر از نظر شما می‏گذرد.

او می‏گوید اگر این آیه شریفه در مقام نقل داستان قومی از بنی اسرائیل و یا غیر بنی اسرائیل بود، همچنانکه هر دو احتمال در روایاتی آمده، جا داشت نام پیامبر معاصر آن قوم را ببرد، و مثلا بفرماید که این قوم از بنی اسرائیل بودند، همچنانکه روش و مرام قرآن در سایر داستانهایش همین است، پس معلوم می‏شود در چنین مقامی نیست.

علاوه بر اینکه اگر به راستی و بگفته روایات، چنین قومی در بنی اسرائیل وجود داشتند، و معاصر حزقیل پیغمبر (علی نبینا و آله و علیه السلام) بودند باید تورات داستانهای حزقیل (علیه‏السلام‏) را نقل می‏کرد، و نکرده، پس معلوم می‏شود روایات نامبرده از همان روایات معروف اسرائیلی است که به دست پلید یهود، جعل و به منظور بی اعتبار کردن احادیث صحیح، داخل در روایات شده است.

از این هم که بگذریم ما همه می‏دانیم که مرگ و حیات در دنیا یکی است انسان یک بار زنده می‏شود و یک بار می‏میرد، همچنانکه آیه شریفه: لا یذوقون فیها الموت الا الموتة الاولی و آیه: و احییتنا اثنتین بر این معنا دلالت دارند، پس دو حیات در دنیا معنا ندارد، پس آیه شریفه در مقام مثل زدن است، و مراد از آن، مجسم نمودن وضع قومی است که دشمنی نیرومند بر آنان حمله‏ور شده و ذلیل و زیر دستشان کرده، و سلطه خود را در همه شؤون آنان گسترش داده، هر کاری دلش می‏خواهد می‏کند، و این مردم ذلیل از استقلال خود دفاع ننموده، با اینکه هزاران نفر بودند و هر کاری می‏توانستند بکنند، اما از ترس مرگ، از دیار خود بیرون شدند.

خدای سبحان به ایشان فرمود: به مرگ ذلت و جهل بمیرید که جهل و خمود و ذلت خود نوعی مرگ است، همچنانکه علم و غیرت و زیر بار ظلم نرفتن خود نوعی حیات به شمار می‏آید، و در کلام مجیدش فرموده: یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم.

و نیز می‏فرماید: او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها.

و سخن کوتاه اینکه: این هزاران نفر به ذلت و در زیر چکمه‏های دشمن می‏میرند، و همچنان مرده می‏مانند، تا آنکه خدای سبحان روحیه قیام و دفاع از خویشتن را به آنان القا می‏کند، و همین مردگان تو سری خور، قیام نموده و حقوق از دست رفته خود را می‏طلبند، و در آخر استقلال می‏یابند، و اینها که خدا زنده‏شان کرده هرچند به حسب اشخاص، غیر آنهائی هستند که خدا آنها را دچار مرگ ذلت‏بار کرده بود، به جز اینکه همه در حقیقت یک امتند، که در دوره‏ای مرده بودند و در دوره‏ای دیگر زنده شدند، و در قرآن کریم مورد دیگری هست که خدای تعالی قومی را واحد خوانده، با اینکه اشخاص آن مختلف هستند مانند آیه شریفه: و اذ انجیناکم من آل فرعون که اولین و آخرین بنی اسرائیل را یک قوم دانسته، به آخرین ایشان می‏فرماید: که ما شما را از فرعون نجات دادیم، با اینکه اولین ایشان را نجات داده بود، و نیز مانند آیه شریفه: ثم بعثناکم من بعد موتکم.

پر واضح است که اگر نظریه ما درباره این آیه درست نباشد ارتباط آیه که در مقام مثل زدن است، با آیات بعدش که درباره قتال است برقرار نمی‏شود، و این خلاصه‏ای از گفتار آن مفسر بود.

و این گفتار بطوری که ملاحظه می‏کنید زمانی قابل قبول است که اولا یا بطور کلی معجزات و خوارق عادات را منکر شویم، و یا بعضی از انحای آن را (چون مرده را زنده کردن) و ما در بحث پیرامون معجزه آن را اثبات نمودیم، علاوه بر اینکه خود قرآن ظهور در این دارد که مرده زنده کردن و امثال آن را اثبات کرده است، و به فرض اینکه ما نتوانیم معجزه را از راه عقل اثبات کنیم، هیچ مسلمانی نمی‏تواند ظهور قرآن را در اثبات آن، انکار نماید.

و ثانیا صاحب این نظریه می‏خواهد این ادعای خود را که قرآن دلالت دارد بر اینکه بیش از یک زندگی در دنیا ممکن نیست اثبات کند، همچنانکه در مقام اثبات هم برآمده، و به آیات لا یذوقون فیها الموت الا الموتة الاولی و احییتنا اثنتین استدلال کرده است.

ولی هرگز نمی‏تواند اثبات کند، بلکه تمامی آیاتی که دلالت بر احیای مردگان دارد، مانند آیات مربوط به داستانهای ابراهیم و موسی و عیسی و عزیر که دلالتش به نحوی است که قابل انکار نیست، در رد دعوی او کافی است، علاوه بر اینکه حیات دنیا اگر در وسطش مرگی اتفاق بیفتد دو حیات نمی‏شود، همچنانکه این معنا با کمال خوبی از داستان عزیر که پس از زنده شدن مدتها از مرگ خود بی‏خبر بود استفاده می‏شود، چون خود عزیر و امثال او معتقد بودند یک بار به دنیا آمدند و یکبار هم می‏روند، و اما آن دو آیه‏ای که به آنها استدلال کرده بود، هیچ دلالتی بر مدعایش ندارد و تنها بر نوعی از حیات دلالت می‏کند، می‏خواهد بفرماید زندگی اهل بهشت یک نوع زندگی‏ای است که مرگ در پی ندارد و با نوع زندگی دنیا فرق دارد.

و ثالثا اینکه گفت: اگر این آیه مربوط به سرگذشت قوم معینی بود، باید نام آن قوم را می‏برد، و پیامبر آن قوم را معین می‏کرد، درست نیست، برای اینکه وجوه بلاغت همه جا یک جور نیست، جائی هست که بلاغت اقتضا می‏کند کلام طولانی شود، و جزئیات واقعه ذکر شود، و جائی دیگر اقتضای کوتاه گوئی و حذف جزئیات را دارد.

و نظائر این آیه در قرآن هست، مانند آیه شریفه: قتل اصحاب الاخدود، النار ذات الوقود اذ هم علیها قعود و هم علی ما یفعلون بالمؤمنین شهود و آیه شریفه: و ممن خلقنا امة یهدون بالحق و به یعدلون آنان را که ملاحظه می‏کنید نام این دو قوم را نبرده است.

مترجم: (و مانند تمامی آیاتی که به اتفاق شیعه و سنی در فضائل امیر المؤمنین و جایگاه آن جناب از قبیل لیلة المبیت و غدیر خم و خیبر و نذر و صدقه انگشتر و تطهیر و امثال آن نازل شده، که در هیچ یک از آنها نام آن جناب نیامده است).

و رابعا اینکه گفت: اگر آیه را حمل بر تمثیل نکنیم ارتباطش با آیات بعد از نظر معنا درست نمی‏شود صحیح نیست، برای اینکه خواننده خوب می‏داند که وقتی همه می‏دانیم آیات قرآن تکه تکه و به تدریج نازل شده دیگر احتیاج نداریم که با زحمت و با چسب‏های نچسب بین آنها ارتباط برقرار کنیم، بله بعضی از آیات قرآن هست که به یکدیگر مربوطند، و ارتباطشان روشن است، که شان کلام بلیغ هم همین است.

پس حق مطلب این شد، که ظاهر آیه مورد بحث می‏رساند که در مقام بیان یک سرگذشت است، و ای کاش از این مفسر می‏پرسیدیم این چه بلاغتی است که گوینده‏ای کلامی بگوید که ظهور در قصه و واقعه‏ای دارد ولی منظور خود گوینده آن معنای ظاهری نباشد، بلکه یک معنای خیالی و خالی از حقیقتی باشد که به عنوان تمثیل در قالب یک قصه ریخته باشد؟.

علاوه بر اینکه شیوه و روال قرآن کریم همواره بر این است که مثال را طوری بزند تا از غیر مثال مشخص باشد، همچنانکه می‏بینیم در موارد مثل تعبیرات زیر را می‏آورد: مثل الذین حملوا مثلهم کمثل الذی انما مثل الحیوة الدنیا و تعبیرات دیگری نظیر اینها، که در همه آنها کلمه مثل را می‏آورد، تا از قصه مشخص باشد.

 

بحث روایتی

در احتجاج از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در ضمن حدیثی فرمود: خدای تعالی قومی را که از ترس طاعون از خانه‏های خود و از وطن مانوس خود بیرون شدند، و فرار کردند همه آنها را که عددی بی شمار داشتند بمیراند، مدتی طولانی از این ماجرا گذشت، حتی استخوانشان پوسید، و بند بند استخوانها از هم جدا شد، و خاک شدند، آنگاه خدای تعالی پیامبری را به نام حزقیل مبعوث کرد و آن جناب در وقتی که خدا هم می‏خواست خلق خویش را زنده ببیند دعا کرد، و بدنهای متلاشی شده آنان جمع شده جانها به بدنها برگشت، و برخاستند به همان هیاتی که مرده بودند، یعنی حتی یک نفر از ایشان کم نشده بود، پس از آن مدتی طولانی زندگی کردند.

مؤلف: این معنا را کلینی و عیاشی به نحو گسترده‏تری روایت کرده‏اند و در آخر روایتشان آمده که درباره همین قوم بود که آیه شریفه: الم تر الی الذین خرجوا من دیارهم...نازل شد.

اتصال روشنی که در بین این آیات به چشم می‏خورد، و ارتباطی که میان مساله قتال و مساله ترغیب در قرض الحسنه و نیز ارتباطی که میان این دو مساله با سرگذشت طالوت و داود و جالوت هست، این نکته را به ما می‏فهماند که این آیات یک باره نازل شده و منظور از آن، بیان دخالتی است که قتال در شؤون حیات و پدید آوردن روحیه پیشرفت امت در حیات دینی و دنیائیش دارد، و اهل قتال را به سعادت حقیقیشان می‏رساند.

آری، خدای سبحان در این آیات فریضه جهاد را بیان نموده و مردم را دعوت می‏کند به اینکه در تجهیز یکدیگر و فراهم نمودن نفرات و تجهیزات، انفاق کنند.

و اگر این انفاق را قرض دادن به خدا خوانده، چون انفاق در راه خدا است، علاوه بر اینکه این تعبیر هم تعبیری است سلیس، و هم مشعر به قرب خدا، می‏فهماند انفاق کنندگان نزدیک به خدا هستند بطوری که با او دادوستد دارند.

آنگاه داستان طالوت و جالوت و داوود را خاطر نشان می‏کند، تا مؤمنین که مامور به قتال با دشمنان دین هستند عبرت بگیرند و بدانند که حکومت و غلبه همواره از آن ایمان و تقوا است، هرچند که دارندگان آن کم باشند، و خواری و نابودی از آن نفاق و فسق است، هرچند که صاحبانش بسیار باشند، برای اینکه بنی اسرائیل که این داستان مربوط به ایشان است مادام که در کنج خمود و کسالت و سستی خزیده بودند مردمی ذلیل و تو سری خور بودند، همینکه قیام کرده و در راه خدا کارزار نمودند، کلمه حق را پشتیبان خود قرار دادند، هرچند که افراد صادق ایشان در این دعوی اندک بودند، و اکثرشان وقتی جنگ حتمی شد فرار کردند، و دوم اینکه سر اعتراض بر طالوت را باز نمودند، و سوم اینکه، از آن نهری که مامور بودند ننوشند، نوشیدند، و چهارم اینکه، به طالوت گفتند ما حریف جالوت و لشگر او نمی‏شویم ولی مع ذلک خدا یاریشان کرد، و بر دشمن پیروزیشان داد، و دشمن را به اذن خدا فراری کردند، و داوود، جالوت را به قتل رساند، و ملک و سلطنت در بنی اسرائیل مستقر گردید، و حیات از دست رفته آنان دوباره به ایشان بازگشت، و بار دیگر سیادت و قوت خود را باز یافتند، و همه این موفقیت‏ها جز به خاطر آن کلامی که ایمان و تقوا به زبانشان انداخت نبود، و آن کلام این بود که وقتی با جالوت و لشگرش برخوردند گفتند: ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین، این ماجرا عبرتی است که اگر همه مؤمنینی که در هر عصر می‏آیند آن را نصب العین خود قرار داده و راه گذشتگان صالح را پیش بگیرند، بر دشمنان خود غلبه خواهند کرد، البته مادام که مؤمن باشند.

و قاتلوا فی سبیل الله این آیه جهاد را واجب می‏کند، و می‏بینیم که این فریضه را در این آیه و سایر موارد از کلامش مقید به قید سبیل الله کرده و این برای آن است که به گمان کسی در نیاید و کسی خیال نکند که این وظیفه دینی مهم، صرفا برای این تشریع شده که امتی بر سایر مردم تسلط پیدا کرده، و اراضی آنان را ضمیمه اراضی خود کند، همانطور که نویسندگان تمدن اسلام (چه جامعه‏شناسان و چه غیر ایشان) همینطور خیال کرده‏اند، و حال آنکه چنین نیست و قید فی سبیل الله می‏فهماند که منظور از تشریع جهاد در اسلام، برای این است که دین الهی که مایه صلاح دنیا و آخرت مردم است، در عالم سلطه یابد.

و اعلموا ان الله سمیع علیم.

این جمله، به مؤمنین هشدار می‏دهد از اینکه در این سیر خود، قدمی بر خلاف دستور خدا و رسول او بردارند و کلمه‏ای در مخالفت با آنها (خدا و رسول او) بگویند، و حتی نفاقی در دل مرتکب شوند، آنطور که بنی اسرائیل کردند، آن زمان که درباره طالوت به پیامبرشان اعتراض کردند، که او چگونه می‏تواند بر ما سلطنت کند و یا گفتند: لا طاقة لنا الیوم بجالوت و جنوده و هنگامی که جنگ بر آنان واجب شد، سستی به خرج دادند، و پشت به جنگ کردند، و آن زمان که واجب شد تا از نهر آب ننوشند، مخالفت نموده، و فرمان طالوت را اطاعت نکردند.

من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعفه له اضعافا کثیرة معنای کلمه قرض معروف است، خدای تعالی هزینه‏ای را که مؤمنین در راه او خرج می‏کنند، قرض گرفتن خودش نامیده، و این به خاطر همان است که گفتیم می‏خواهد مؤمنین را بر این کار تشویق کند، و هم برای این است که انفاقهای نامبرده برای خاطر او بوده، و نیز برای این است که خدای سبحان به زودی عوض آن را چند برابر به صاحبانش بر می‏گرداند.

خدای تعالی سیاق خطاب را که قبلا امر بود و می‏فرمود: جهاد کنید، به سیاق خطاب، استفهامی برگردانید، و فرمود: کیست از شما که چنین و چنان کند؟، با اینکه ممکن بود همین مطلب را نیز به صورت امر بفرماید، مانند جمله در راه خدا جهاد کنید و به او قرض بدهید، و این تغییر به خاطر نشان دادن ذهن مخاطب است، چون سیاق امر خالی از کسب تکلیف نیست، ولی سیاق استفهام دعوت و تشویق است، در نتیجه ذهن شنونده تا حدی از تحمل سنگینی امر استراحت می‏کند، و نشاط می‏یابد.

و الله یقبض و یبسط و الیه ترجعون کلمه قبض به معنای گرفتن چیزی و کشیدن آن به طرف خویش است، در مقابل کلمه بسط و همچنین بصط که به معنای دادن و از خود دور کردن است، و این کلمه که در اصل از ماده (باء - سین - ط) است، و طبق یک قاعده صرفی (سین) آن به خاطر اینکه پهلوی حرف (ط) که به اصطلاح از حروف (اطباق و تقسیم) است قرار گرفته مبدل به (صاد) شده است.

و اینکه از صفات خدای تعالی سه صفت (قبض و بسط و مرجعیت) او را آورده، برای این توجه که اشعار کند آنچه در راه خدا به او می‏دهند باطل نمی‏شود، و بعید نیست که چند برابر شود، برای اینکه گیرنده آن خدا است و خدا هرچه را بخواهد ناقص می‏کند و هرچه را بخواهد زیاد می‏کند، و شما به سوی او بر می‏گردید و آن زیاد شده را پس می‏گیرید.

 

گلالتماس دعاگل

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳