تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر سوره ی بقره(آیات246تا248)

تفسیر آیات246تا248سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

ترجمه آیات

 

 

 

مگر داستان آن بزرگان بنی اسرائیل را نشنیدی که پس از موسی به پیامبر خود گفتند: پادشاهی برای ما نصب کن تا در راه خدا کارزار کنیم و او گفت: از خود می‏بینید که اگر کارزار بر شما واجب شود شانه خالی کنید؟ گفتند: ما که از دیار و فرزندان خویش دور شده‏ایم برای چه کارزار نمی‏کنیم؟ ولی همینکه کارزار بر آنان مقرر شد به جز اندکی روی برتافتند و خدا به کار ستمگران دانا است (246).

پیغمبرشان به آنان گفت: خدا طالوت را به پادشاهی شما نصب کرد گفتند: از کجا وی را بر ما سلطنت باشد که ما به شاهی از او سزاوارتریم چون او مال فراوانی ندارد گفت: خدا او را از شما سزاوارتر دیده، چون دانشی بیشتر و تنی نیرومندتر دارد، خدا ملک خویش را به هر که بخواهد می‏دهد که خدا وسعت بخش و دانا است (247).

و نیز به ایشان گفت نشانه پادشاهی وی این است که صندوق معروف دوباره به شما بر می‏گردد تا آرامشی از پروردگارتان باشد و باقی مانده‏ای از آنچه خدا به خاندان موسی و هارون داده بود در آن است فرشتگان آن را حمل می‏کنند که در این نشانه برای شما عبرتی هست اگر ایمان داشته باشید (248).

 

تفسیر آیات

 

الم تر الی الملا من بنی اسرائیل...کلمه ملا بطوری که گفته‏اند به معنای جماعتی از مردم است که بر یک نظریه اتفاق کرده‏اند و اگر چنین جمعیتی را ملا نامیدند برای این است که عظمت و ابهتشان چشم بیننده را پر می‏کند.

و چنین جمعیتی از بنی اسرائیل به پیامبر خود گفتند: پادشاهی برای ما معین کن تا در تحت فرمانش در راه خدا بجنگیم، و از سیاق بر می‏آید که پادشاهی که تا آنروز بر آنان تسلط داشته همان جالوت بوده، که در آنان به روشی رفتار کرده بود که همه شؤون حیاتی و استقلال و خانه و فرزند را از دست داده بودند و این گرفتاری بعد از نجاتشان از شر آل فرعون بود، که شکنجه‏شان می‏کردند و خدا موسی (علیه‏السلام‏) را بر آنان مبعوث کرد، و بر آنان ولایت و سرپرستی داد، بعد از موسی ولایت ایشان را به اوصیای موسی وا گذاشت، بعد از این دوره‏ها بود که گرفتار دیو جالوت شدند، و وقتی ظلم جالوت به ایشان شدت یافت و فشار از طرف دستگاه جالوت بر ایشان زیاد شد، قوای باطنشان که رو به خمود گذاشته بود، بیدار شد، و تعصب تو سری خورده و ضعیفشان زنده گشت، در اینجا بود که بزرگان قوم از پیامبرشان درخواست می‏کنند پادشاهی برایشان برگزیند تا ...

بقیه در ادامه ی مطلب...


ادامه ی مطلب...

 

به وسیله او اختلافات داخلی خود را برطرف نموده و قوایشان را تمرکز دهند، و در تحت فرمان آن پادشاه، در راه خدا کارزار کنند.

قال هل عسیتم ان کتب علیکم القتال الا تقاتلوا بنی اسرائیل از پیامبر خود درخواست می‏کردند که پادشاهی برایشان معین کند، تا در تحت لوای او در راه خدا کارزار کنند، و چون پیغمبرشان چنین اختیاری نداشت، لذا کارزار کردن و تعیین فرمانده را به خدای تعالی ارجاع می‏داد، و در این آیه از در تعظیم، نام خدا را نبرده، و تنها در پاسخشان از ایشان پرسید، آیا اگر چنین فرماندهی معین شود احتمال آن را می دهید که نافرمانیش کنید؟ از این پاسخ پیدا است که آن جناب به وحی خدا، این نافرمانی را از ظاهر حال آن خبردار شده، و به همین جهت خدای تعالی را منزه‏تر از آن دانسته که نامش را ببرد، تنها اشاره کرده که امر این درخواست مربوط به خدا و راجع به اوست، چون کتابتی که در این پاسخ آمده به معنای واجب شدن است و تنها کار خدای تعالی است.

گفتیم مخالفت و پشت کردن به جنگ از ظاهر حال آنان محتمل بود، ولی همین امر ظاهر را به صورت استفهام بیان کرد، تا مردم این ظاهر حال را انکار نموده، در نتیجه تا حجت بر آنان تمام شود، و همین پاسخ را داده گفتند: و ما لنا الا نقاتل فی سبیل الله؟ (چه جهت دارد که ما در راه خدا قتال نکنیم؟).

قالوا: و ما لنا الا نقاتل فی سبیل الله و قد اخرجنا...در این پاسخ مساله بیرون شدن جبری از خانه و شهر را علت جنگیدن و کنایه از آن کردند و چون بیرون شدن از وطن مالوف مستلزم دور شدن از زن و فرزند و سبب محرومیت از همه این نعمتها می‏شود، لذا بیرون شدن را هم به وطن نسبت دادند، و هم به فرزندان و گفتند: با اینکه از وطن و فرزند خود بیرون شده‏ایم.

فلما کتب علیهم القتال تولوا الا قلیلا منهم، و الله علیم بالظالمین این آیه به شهادت اینکه حرف فاء در اول آن است، فرع و نتیجه گفتار پیامبر آن قوم، که پرسید: هل عسیتم...و جواب قوم که گفتند: و ما لنا الا نقاتل، واقع شده، و جمله: و الله علیم بالظالمین، دلالت دارد بر اینکه پرسش پیامبرشان که پرسید: هل عسیتم ان کتب علیکم القتال الا تقاتلوا...ناشی از وحی خدای سبحان بوده و معلوم می‏شود خدای تعالی به او خبر داده که اینها فردا که صاحب فرمانده شدند از او اطاعت نخواهند کرد، و قرار خواهند نمود و گرنه معنا ندارد ابتدا چنین سؤالی را پیش بکشد.

و قال لهم نبیهم: ان الله قد بعث لکم طالوت ملکا قالوا: انی یکون له الملک علینا و نحن احق بالملک منه و لم یؤت سعة من المال؟ این آیه شریفه پاسخ پیامبر ایشان است و اگر وی تعیین فرماندهی را به خدای تعالی نسبت داده، خواسته است بنی اسرائیل را متوجه اشتباهشان کند، که تعیین فرماندهی را به پیامبرشان نسبت دادند، و گفتند: تو یک پادشاه فرمانده برای ما معین کن، و نگفتند: از خدا در خواست کن فرماندهی برای ما معین کند، و قتال را بر ما واجب سازد.

و به هر حال اینکه آن جناب نام آن فرمانده را برد و فهماند که او طالوت است باعث شد که از دو جهت اعتراض کنند، که این دو جهت به نظر آنان با سلطنت طالوت منافات داشته، و خدای تعالی یکی از آن دو جهت را از ایشان حکایت کرده که گفتند: انی یکون له الملک علینا و نحن احق بالملک منه...؟ و معلوم است که این اعتراض که به پیامبرشان کردند و در آن هیچ دلیلی بر اینکه طالوت، شایستگی سلطنت ندارد و خود آنان سزاوارترند، نیاوردند، گفتاری بوده که احتیاج به استدلال نداشته یعنی دلیلش امر روشنی بوده و آن امر روشن جز این نمی‏تواند باشد که بیت نبوت و بیت سلطنت دو بیت و دو دودمان بوده در بنی اسرائیل که اهل آن دودمان همواره به آن فخر می‏کرده‏اند و طالوت از هیچ یک از این دو بیت دو خاندان نبود و به عبارتی دیگر طالوت نه از خاندان سلطنت بود، و نه از خاندان نبوت، و به همین جهت گفتند: او کجا و سلطنت کجا؟ خود ما سزاوارتر به سلطنت هستیم تا او، چون هم از دودمان نبوتیم و هم از دودمان سلطنت، و خدائی که ما را شایسته چنین افتخاری دانسته، چگونه راضی می‏شود آن را به دیگری انتقال دهد.

(و این گفتار یک ریشه اعتقادی داشته و گرنه ظاهرا اعتراضی بسیار بیجا است)، و ریشه این گفتار این است که یهود معتقد بودند که در کار خدا بداء، نسخ و تغییری نیست، و این سه از خدا محال است که قرآن از ایشان حکایت کرده، که گفتند: ید الله مغلولة علت ایدیهم - دست خدا بسته است، دستشان بسته باد و پیامبرشان در پاسخ فرموده: ان الله اصطفیه علیکم - خدا او را بر شما ترجیح داده پس این یکی از دو جهت اعتراض بنی اسرائیل بود.

جهت دیگری که آن نیز به نظر ایشان منافات با سلطنت طالوت داشته همان است که در جمله: و لم یؤت سعة من المال آمده، چون طالوت مردی فقیر بوده و به نظر بنی اسرائیل سلطان باید مردی توانگر باشد، پیامبر آنان به این هم جواب داده به اینکه: و زاده بسطة فی العلم و الجسم...یعنی سلطنت پول نمی‏خواهد، بلکه نیروی فکری و جسمی می‏خواهد، که طالوت هر دو را بیش از شما دارد.

قال ان الله اصطفیه علیکم و زاده بسطة فی العلم و الجسم کلمه اصطفا و و استصفاء به معنای اختیار و انتخاب است، اصل آن ماده: (صاد - فاء - واو) است که به معنای چکیده و خالص از هر چیز است، و کلمه بسطه به معنای سعة و قدرت است، و این کلام، جواب به هر دو اعتراض بنی اسرائیل است.

اما اعتراضشان به اینکه خودشان سزاوارتر به ملک و سلطنت هستند چون دارای شرافت دودمانند، جوابش این است که وقتی خدای تعالی طالوت را برای سلطنت انتخاب کند قهرا او و دودمان او شرافتی پیدا می‏کند ما فوق شرافت سایر افراد بنی اسرائیل و سایر دودمانهای آن، چون فضیلت همواره تابع تفضیل خدای تعالی است، هر که را او برتر بداند، برتر است.

و اما اعتراض دوم آنها که ملاک پادشاه شدن پول است جوابش را داد به اینکه سلطنت الهیه برای همین است که دیگر پول‏داری ملاک برتری قرار نگیرد، سلطنت و استقرار حکومت در جامعه‏ای از مردم، تنها و تنها برای این است که اراده‏های متفرق مردم که با نداشتن حکومت همه به هدر می‏رفت، در استقرار حکومت همه یک جا متمرکز شود، یعنی همه تابع اراده مسلمانان گردد، و تمامی زمام‏ها و اختیارات به یک زمام وصل شده، و سرنخ همه اختیارات به دست یک نفر بیفتد و در نتیجه هر فرد از افراد جامعه به راه کمالی که خود لایق آن است بیفتد و در این راه تکامل احدی مزاحم فردی دیگر نشود و هیچ فردی بدون داشتن حق (و فقط به خاطر داشتن ثروت یا قدرت) جلو نیفتد، و فردی دیگر فقط به خاطر نداشتن ثروت عقب نماند.

و سخن کوتاه اینکه: غرض از تشکیل ملک و حکومت این است که صاحب حکومت امور جامعه را طوری تدبیر کند که هر فردی از افراد جامعه به کمال لایق خود برسد، و کسی و چیزی مانع پیشرفتش نگردد، و برای چنین حکومت چیزی که لازم است داشتن دو سرمایه است، یکی علم به تمامی مصالح حیات جامعه و مفاسد آن، و دوم داشتن قدرت جسمی بر اجرای آنچه که صلاح جامعه می‏داند، و این دو در طالوت هست: و زاده بسطة فی العلم و الجسم.

و اما مساله پول داری، اگر کسی آن را هم دخیل در این مساله بداند، و از ارکان این کار بشمارد، از جهل و بی خبری است.

پیامبر اسرائیلی سپس هر دو پاسخ را یک جا و به صورت یک دلیل در آورده و می‏گوید: و الله یؤتی ملکه من یشاء، و خلاصه آن این است که ملک تنها از آن خدا است و احدی را در آن نصیبی نیست، مگر آن مقداری که خدا به هر کسی داده باشد، و در آن هم با اینکه تملیکش کرده باز خود او مالک است، همچنانکه از اضافه در (ملکه) این معنا به خوبی استفاده می‏شود، خوب وقتی داستان از این قرار باشد پس خدای تعالی در ملکش هر جور بخواهد و اراده کند تصرف می‏کند، و احدی قادر نیست بگوید چرا و به چه جهت؟ (یعنی کسی را نمی‏رسد که از علت تصرف خدا پرسش کند، برای اینکه تنها خدای تعالی سبب مطلق است، و نیز کسی قادر نیست که از متمم علیت و ابزار کار او بپرسد، برای اینکه خدای تعالی خودش به تنهائی سبب تام است، او نیازی به متمم ندارد) پس دیگر جای این سؤال نیست که چرا ملک و سلطنت را از دودمانی به دودمان دیگر منتقل کرد؟ و یا چرا آنرا به کسی داد که اسباب ظاهری و ابزار آن که همان ثروت و نفرات باشد ندارد؟.

افعال خدای سبحان حکیمانه و دارای مصلحت است و در عین حال باریتعالی محکوم و مقهور مصالح نیست

و ایتاء و افاضه الهیه هر چند که گفتیم به هر جور که او بخواهد و به هر کس که اراده کند صورت می‏گیرد، الا اینکه در عین حال بطور بیهوده و گزاف و بدون حکمت و رعایت مصالح صورت نمی‏گیرد، چون مقصود ما از اینکه می‏گوئیم خدای تعالی هر چه بخواهد می‏کند و ملک را به هر کس که بخواهد می‏دهد و از این قبیل مطالب این نیست که خدا در کارهایش جانب مصلحت را رعایت نمی‏کند، و یا خدا کاری را که می‏کند نظیر تیری است که به تاریکی بیندازد، اگر تصادفا مطابق مصلحت صورت بگیرد که گرفته، و اگر نگیرد جزافی می‏شود و محذوری هم پیش نمی‏آید برای اینکه ملک، ملک او است، هرچه بخواهد می‏کند، نه منظور ما این نیست زیرا که این را ادله دینی و براهین عقلی باطل می‏کند (وقتی جزاف از خدا صحیح باشد، دیگر عقل ما را ملزم به انجام تکالیف دینی او نمی‏کند، زیرا در یک یک احکام احتمال جزاف می‏دهد) و این معنا را هم ظواهر دینی باطل می‏داند و هم براهین عقلی.

بلکه مقصود ما این است که خدای سبحان از آنجا که هر خلق و امری به او بازگشت دارد قهرا مصالح و جهات خیر هم، مانند سایر موجودات مخلوق او هستند پس اگر می‏گوئیم خدا هر کاری را طبق مصلحت انجام می‏دهد معنایش این نیست که در کارهای خود مقهور مصلحت و محکوم به حکم آن است، بر خلاف ما که در کارهایمان محکوم به آنیم، پس وقتی خدای سبحان کاری می‏کند یا خلقی می‏آفریند (و جز خوب و جمیل نمی‏کند) قهرا فعل او دارای مصلحت است، و صلاح بندگانش در آن رعایت شده، و در عین حال محکوم و مقهور مصلحت هم نیست.

از اینجا معلوم می‏شود که اجتماع تعلیل و الله یؤتی ملکه من یشاء با تعلیل ان الله اصطفیه علیکم و زاده بسطة فی العلم و الجسم، درست است، و منافاتی بین این دو تعلیل نیست، برای اینکه اولی مطلب را به مصالح و اسباب تعلیل می‏کند، و می‏فرماید طالوت علم و نیروی بدنی بیشتری دارد، و دومی مطلب را با اطلاق مالکیت خدا تعلیل می‏کند، خدائی که هر کاری بخواهد می‏کند، و اگر اینکه گفتیم منافاتی نیست بین اطلاق ملک خدا و اینکه هر چه می‏خواهد می‏کند، و بین اینکه کارهایش همه از روی مصالح و حکمت‏ها است درست نباشد، اصلا این دو جمله از آیه با هم نمی‏خواند تا چه رسد به اینکه یکی متمم و مؤید دیگری باشد.

و این معنا را ذیل آیه که می‏فرماید: و الله واسع علیم، به بهترین وجهی توضیح می‏دهد، برای اینکه کلمه واسع دلالت می‏کند بر اینکه خدای تعالی از هیچ فعلی و ایتائی (دادنی) ممنوع نیست، و کلمه علیم دلالت می‏کند بر اینکه: فعل او فعلی است که از روی علم ثابت و غیر قابل خطا سر می‏زند، پس خدای سبحان هر چه می‏خواهد می‏کند بدون اینکه چیزی مانعش شود، و کاری نمی‏کند مگر آنکه آن کار، دارای مصلحت واقعی باشد.

باقی می‏ماند معنای کلمه واسع که یکی از اسامی خدای تعالی است و ماده وسعت که کلمه سعه نیز از مشتقات آن است، در اصل به معنای حالتی در جسم است که با داشتن آن حالت اشیائی دیگر را در خود می‏گنجاند، مانند سعه ظرف که هر چه بیشتر باشد آب بیشتر یا طعام بیشتر را در خود جای می‏دهد، و سعه صندوق به معنای گنجایش آن است نسبت به آنچه در آن می‏گذارند، و سعه خانه که افراد بیشتری را در خود جای می‏دهد، و لیکن به عنوان استعاره در غنی نیز استعمال می‏شود اما نه هر غنائی و از هر جهتی، بلکه غنی از این جهت که گنجایش بذل و بخشش را دارد، کانه مال وسیع، آن مالی است که ظرفیتی دارد که هر چه بخواهند می‏توانند از آن خرج کنند و به همین معنا کلمه نامبرده در مورد خدای سبحان نیز استعمال می‏شود، وقتی می‏گوئیم خدا واسع است معنایش این است که او غنی است که هر چه بخواهد بذل کند، ناتوانش نمی‏سازد، بلکه هر قدر بخواهد می‏تواند بذل کند.

و قال لهم نبیهم ان آیة ملکه ان یاتیکم التابوت فیه سکینة من ربکم کلمه تابوت به معنای صندوق است، و این کلمه بطوری که گفته‏اند صیغه فعلوت از ماده توب است، و توب به معنای رجوع است، (و به همین جهت برگشتن از راه شیطان به سوی خدا را توبه گفته‏اند) و اگر صندوق را تابوت گفته‏اند برای این است که صاحبش همواره و پی‏درپی به سراغ او می‏رود و به آن رجوع می‏کند.

گفتاری در معنای سکینت کلمه سکینة از ماده سکون است که خلاف حرکت است، و این کلمه در مورد سکون و آرامش قلب استعمال می‏شود و معنایش قرار گرفتن دل و نداشتن اضطراب باطنی در تصمیم و اراده است، همچنانکه حال انسان حکیم این چنین است، (البته منظور ما از حکیم دارنده حکمت اخلاقی است) که هرکاری می‏کند با عزم می‏کند، و خدای سبحان این حالت را از خواص ایمان کامل قرار داده و آن را از مواهب بزرگ خوانده است.

توضیح اینکه آدمی به غریزه فطریش کارهائی که می‏کند ناشی از تعقل قبلی است، یعنی قبل از انجام هر کاری در عقل خود مقدمات آنرا می‏چیند، و طوری می‏چیند که وقتی عمل را انجام دهد مشتمل بر مصالح او باشد، و در سعادتش تاثیر خوبی بگذارد، و سعادت اجتماعی او را به قدر خودش تامین کند، آنگاه بعد از ردیف کردن مقدمات در فکر و عقل عمل را طوری که نقشه‏اش را کشیده انجام می‏دهد، و در انجامش آنچه باید بکند و آنچه نباید بکند، رعایت می‏نماید.

و این عمل فکری وقتی بر طبق اسلوب فطرت آدمی صورت بگیرد، و با در نظر داشتن اینکه انسان نمی‏خواهد و نمی‏طلبد، مگر چیزی را که نفع حقیقی در سعادتش داشته باشد، قهرا این عمل فکری طبق جریانی جاری می‏شود که منتهی به سکونت و آرامش خاطرش باشد، و خلاصه قبل از هر عمل نقشه آن را طوری می‏چیند که در هنگام انجام عمل بدون هیچ اضطراب و تزلزلی آن را انجام دهد.

این وضع انسانی است دارای حکمت به معنای اخلاقیش، و اما انسانیکه در زندگی خود در مادیات فرو رفته و تابع هوی و هوس خود باشد، چنین انسانی همواره در مقدمه چینی‏های فکریش دچار اشتباه می‏شود، چون نافع واقعی و خیالی در دلش مختلط شده نمی‏تواند آن دو را از هم جدا کند، مسائل خیالی با آن زرق و برقی که در خیالات هست در مسائل فکری و جدی او مداخله می‏کند، گاهی باعث انحراف او از سنن صواب می‏شود، و گاهی باعث تردد و اضطرابش می‏گردد، بطوری که نتواند در اراده خود تصمیم بگیرد، و بطور جدی اقدام نماید و در نتیجه شدائد و گرفتاری‏هایش را تحمل کند.

اما کسی که دارای ایمان به خدای تعالی است، تکیه بر پایگاهی دارد که هیچ حادثه و گرفتاری تکانش نمی‏دهد، و به رکنی وابسته است که انهدام نمی‏پذیرد، و چنین کسی امور خود را بر پایه معارفی بنا نهاده که شک و اضطراب قبول نمی‏کند، و در اعمالش با روحیه‏ای اقدام می‏کند که از تکلیف الهی صددرصد صحیح منشا گرفته، او هیچ سرنوشتی را به دست خود نمی‏داند تا از فوت آن بترسد، و یا از فقدانش اندوهناک گردد، و یا در تشخیص خیر و شرش دچار اضطراب شود.

ولی غیر مؤمن که برای خود ولی نمی‏شناسد، کسی را که عهده‏دار امورش باشد ندارد، بلکه خیر و شر خود را به دست خودش می‏داند، خودش را هم که گفتیم چه وضعی دارد، پس او در همه عمر در میان ظلمت افکاری که از هر سو بر او هجوم می‏آورد قرار دارد، افکاری از سوی هواهای نفسانی، افکاری از ناحیه خیالهای باطل، افکاری از ناحیه احساسات شوم، اینجا است که به درستی معنای آیات زیر را درک می‏کنیم.

و الله ولی المؤمنین ذلک بان الله مولی الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولی لهم الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لا یؤمنون ذلکم الشیطان یخوف اولیاءه اینکه اضافه می‏کنیم که در آیه شریفه: و لا تجد قوما یؤمنون بالله و الیوم الاخر یوادون من حاد الله و رسوله و لو کانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشیرتهم اولئک کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه درباره کسانی که ایمان به خدا و رسول دارند می‏فرماید: اینان ممکن نیست با دشمنان خدا و رسول دوستی کنند، هر چند که پدر یا فرزند یا برادر یا خویشاوندشان باشد، چون خداوند ایمان را در دلهایشان نوشته و حک کرده و به روحی از خود تاییدشان کرده است، پس می‏فهمیم آن حیات جدا از حیات کفار، که در مؤمنین هست، حیاتی است که از حیات و روح خدا سرچشمه دارد و پاداش و اثرش حک شدن ایمان و استقرار آن در قلب است، پس این مؤمنین مؤیدند به روحی از خدا، و این روح وقتی افاضه می‏شود که ایمان در دل رسوخ کند، آن وقت است که حیاتی جدید در جسم و کالبدشان دمیده می‏شود، و در اثر آن نوری پیش پایشان را روشن می‏کند.

و این آیه بطوری که ملاحظه می‏کنید نزدیک به انطباق با آیه زیر است: هو الذی انزل السکینة فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و لله جنود السموات و الارض و کان الله علیما حکیما، مضمون این آیه تقریبا همان مضمونی است که آیه سوره مجادله داشت، با این تفاوت که در آن آیه، روح به جای سکینت در این آیه، و زیاد شدن ایمانی بر ایمان مؤمنین در این آیه، به جای کتابت ایمان در آن آیه قرار گرفته، مؤید این انطباق ذیل آیه سوره فتح است که لشگر آسمانها و زمین را از آن خدا می‏داند، و قرآن کریم در مواردی دیگر ملائکه و روح را لشگر خدا دانسته است.

باز نزدیک به سیاق این آیه، آیه شریفه زیر است که می‏فرماید: فانزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین، و الزمهم کلمة التقوی و کانوا احق بها و اهلها)، و نیز آیه زیر است که می‏فرماید: فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود لم تروها.

از مطالب گذشته هم روشن گردید که ممکن است از کلام خدای تعالی استفاده کرد که مراد از سکینت، روحی است الهی، و چیزی است که مستلزم آن روح الهی است، امری است از خدای تعالی که باعث سکینت قلب و استقرار و آرامش نفس و محکمی دل می‏شود و معلوم است که این توجیه باعث نمی‏شود که کلام از معنای ظاهریش بیرون شود، و کلمه سکینت که به معنای سکون قلب و عدم اضطراب آن است در روح الهی استعمال شده باشد و جا دارد که با همین معنا روایات آینده توجیه شود.

و بقیة مما ترک آل موسی و آل هرون تحمله الملئکة...

آل هر کس اهل بیت او است، که خود او را هم شامل می‏شود، پس آل موسی و آل هارون عبارتست از خود موسی و هارون و اهل بیت آن دو، و جمله تحمله الملائکة حال از تابوت است، و جمله: ان فی ذلک لایة لکم ان کنتم مؤمنین مانند سیاق اول آیه دلالت دارد بر اینکه بنی اسرائیل از پیامبرشان پرسیده بودند که نشانی صدق گفتار تو چیست؟ و از کجا بدانیم اینکه می‏گوئی: (خدای تعالی طالوت را ملک و فرمانده شما کرده) راست است.

 

 التماس دعا

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧