تفسیر المیزان قرآن کریم

تفسیر المیزان قرآن کریم

تغییر قبله در نیمه ی رجب

رسول خدا(صلى الله علیه وآله) سیزده سال در مکه و پس از هجرت هفده ماه در مدینه رو به «بیت المقدس» نماز مى خواند. یهودیان پیامبر را سرزنش کردند و گفتند تو تابع قبله مائى و به سوى قبله ما نماز مى خوانى، پیامبر از این قضیه بسیار ناراحت شد و منتظر امر خداوند بود، تا اینکه در روز نیمه رجب، در مسجد «بنى سالم» در حالى که نماز ظهر مى خواند و دو رکعت از آن گذشته بود، جبرئیل(علیه السلام) نازل شد و بازوى مبارک حضرت را گرفت و به طرف کعبه گردانید و عرض کرد: (قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِى السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطَرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ...)(1) «نگاه هاى انتظار آمیز تو را به سوى آسمان (براى تعیین قبله نهائى) مى بینیم! اکنون تو را بسوى قبله اى که از آن خشنود باشى، باز مى گردانیم. پس روى خود را به سوى مسجدالحرام کن، هر جا باشید روى خود را به سوى آن برگردانید. و کسانى که کتاب آسمانى به آنها داده شده، به خوبى مى دانند این فرمان حقى است که از ناحیه پروردگارشان صادر شده; و خداوند از اعمال آنها (در مخفى داشتن این آیات) غافل نیست»!. مردم که در جماعت حاضر بودند نیز قبله را تغییر داده و به جهت کعبه نماز خواندند. و به همین جهت این مسجد را «ذى القبلتین» نامیدند.(2)
_____________
1-بقره، آیه 144.
2-وقایع الایام، صفحه 308.

به نقل از : http://persian.makarem.ir/

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧


تفسیر سوره ی بقره(آیات249تا252)

تفسیر آیات249تا252سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

ترجمه آیات

 

 

و همینکه طالوت سپاهیان را بیرون برد گفت خدا شما را با نهری امتحان کند، هر که از آن بنوشد از من نیست و هر کس از آن ننوشد از من است مگر آن کس که با مشت خود کفی بردارد و لبی تر کند و از آن همه لشگر به جز اندکی، همه نوشیدند و همینکه او با کسانی که ایمان داشتند از شهر بگذشت گفتند امروزه ما را طاقت جالوت و سپاهیان وی نیست آنها که یقین داشتند به پیشگاه پروردگار خویش می‏روند گفتند: چه بسیار شده که گروهی اندک به خواست خدا بر گروهی بسیار غلبه کرده‏اند و خدا پشتیبان صابران است (249).

و چون با جالوت و سپاهیانش روبرو شدند گفتند: پروردگارا صبری به ما ده و قدمهایمان را استوار ساز و بر گروه کافران پیروزمان کن (250).

پس به خواست خدا شکستشان دادند و داود جالوت را بکشت و خدایش پادشاهی و فرزانگی بداد و آنچه می‏خواست به او بیاموخت اگر بعض مردم را به بعضی دیگر دفع نمی‏کرد زمین تباه می‏شد ولی خدا با اهل جهان صاحب کرم است (251).

این آیت‏های خدا است که ما به حق بر تو می‏خوانیم و همانا تو از پیامبرانی (252).

 

 

تفسیر آیات

 

فلما فصل طالوت بالجنود قال ان الله مبتلیکم بنهر...الا قلیلا منهم کلمه فصل به معنای جدائی مکانی است، همچنانکه در آیه: و لما فصلت العیر به همین معنا است، و چه بسا که در معنای قطع یعنی ایجاد جدائی دو چیز استعمال شود مانند آیه و هو خیر الفاصلین و بنابراین کلمه نامبرده هم متعدی استعمال می‏شود (که در آیه 58 سوره انعام دیدید)، و هم لازم (که در آیه مورد بحث و آیه سوره یوسف ملاحظه کردید).

کلمه جند به معنای مجتمعی انبوه است، چه از انسان و چه از هر چیز دیگر، و اگر لشگر را جند نامیده‏اند به خاطر همین است که جمعیتی متراکم هستند و اگر در آیه مورد بحث، کلمه را به صیغه جمع جنود آورده، برای این بوده که بفهماند جمعیت بنی اسرائیل کثرت قابل ملاحظه‏ای داشتند، با اینکه به حکم جملات بعدی همین آیه، مؤمنین واقعی آنان، بعد از عبور از نهر اندک بودند، (و این ملاکی دست می‏دهد که در سختی‏ها همیشه مؤمنین پایدار می مانند) و نظیر این نکته در آیه بعد هم که می‏فرماید: و لما برزوا لجالوت و جنوده، از کلمه جنود استفاده می‏شود.

و در مجموع این گفتار اشاره‏ای است به یک حقیقت که از سراپای این داستان استفاده می‏شود، و آن این است که خدای تعالی قادر است عده‏ای بسیار قلیل و از نظر روحیه مردمی ناهماهنگ را بر لشکری بسیار زیاد یاری دهد، توضیح اینکه...

بروید به ادامه ی مطلب...

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱


تفسیر سوره ی بقره(آیات246تا248)

تفسیر آیات246تا248سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

ترجمه آیات

 

 

 

مگر داستان آن بزرگان بنی اسرائیل را نشنیدی که پس از موسی به پیامبر خود گفتند: پادشاهی برای ما نصب کن تا در راه خدا کارزار کنیم و او گفت: از خود می‏بینید که اگر کارزار بر شما واجب شود شانه خالی کنید؟ گفتند: ما که از دیار و فرزندان خویش دور شده‏ایم برای چه کارزار نمی‏کنیم؟ ولی همینکه کارزار بر آنان مقرر شد به جز اندکی روی برتافتند و خدا به کار ستمگران دانا است (246).

پیغمبرشان به آنان گفت: خدا طالوت را به پادشاهی شما نصب کرد گفتند: از کجا وی را بر ما سلطنت باشد که ما به شاهی از او سزاوارتریم چون او مال فراوانی ندارد گفت: خدا او را از شما سزاوارتر دیده، چون دانشی بیشتر و تنی نیرومندتر دارد، خدا ملک خویش را به هر که بخواهد می‏دهد که خدا وسعت بخش و دانا است (247).

و نیز به ایشان گفت نشانه پادشاهی وی این است که صندوق معروف دوباره به شما بر می‏گردد تا آرامشی از پروردگارتان باشد و باقی مانده‏ای از آنچه خدا به خاندان موسی و هارون داده بود در آن است فرشتگان آن را حمل می‏کنند که در این نشانه برای شما عبرتی هست اگر ایمان داشته باشید (248).

 

تفسیر آیات

 

الم تر الی الملا من بنی اسرائیل...کلمه ملا بطوری که گفته‏اند به معنای جماعتی از مردم است که بر یک نظریه اتفاق کرده‏اند و اگر چنین جمعیتی را ملا نامیدند برای این است که عظمت و ابهتشان چشم بیننده را پر می‏کند.

و چنین جمعیتی از بنی اسرائیل به پیامبر خود گفتند: پادشاهی برای ما معین کن تا در تحت فرمانش در راه خدا بجنگیم، و از سیاق بر می‏آید که پادشاهی که تا آنروز بر آنان تسلط داشته همان جالوت بوده، که در آنان به روشی رفتار کرده بود که همه شؤون حیاتی و استقلال و خانه و فرزند را از دست داده بودند و این گرفتاری بعد از نجاتشان از شر آل فرعون بود، که شکنجه‏شان می‏کردند و خدا موسی (علیه‏السلام‏) را بر آنان مبعوث کرد، و بر آنان ولایت و سرپرستی داد، بعد از موسی ولایت ایشان را به اوصیای موسی وا گذاشت، بعد از این دوره‏ها بود که گرفتار دیو جالوت شدند، و وقتی ظلم جالوت به ایشان شدت یافت و فشار از طرف دستگاه جالوت بر ایشان زیاد شد، قوای باطنشان که رو به خمود گذاشته بود، بیدار شد، و تعصب تو سری خورده و ضعیفشان زنده گشت، در اینجا بود که بزرگان قوم از پیامبرشان درخواست می‏کنند پادشاهی برایشان برگزیند تا ...

بقیه در ادامه ی مطلب...

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧


تفسیر سوره ی بقره(آیات238تا245)

گلتفسیر آیات238تا245سوره ی مبارکه ی بقره گل

گل از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان گل

گل نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی گل

گل  (رحمة الله تعالی علیه) گل

گل به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم گل

گلگلگل 

گلترجمه آیاتگل

 

 

 

همه نمازها و نماز میانه را مواظبت کنید و برای خدا مطیعانه بپای خیزید (238).

و اگر در حال ترس بودید می‏توانید پیاده و سواره نماز گزارید و چون ایمن شدید خدا را یاد کنید چنانکه به شما چیزهائی را که نمی‏دانسته‏اید تعلیم داده است (239).

کسانی از شما که مرگشان فرا رسد و همسرانی بجا گذارند، برای همسران خویش معاشی تا یک سال بدون بیرون کردن وصیت کنند، اگر خود بیرون رفتند درباره خویش کاری که شایسته باشد، هر چه کنند گناهی بر شما نیست و خدا عزیز و حکیم است (240).

زنان طلاق گرفته بهره‏ای به شایستگی در خور پرهیزکاران دارند (241).

بدینسان خدا آیه‏های خویش را برای شما بیان می‏کند شاید تعقل کنید (242).

مگر داستان آنان که هزاران نفر بودند و از بیم مرگ، از دیار خویش بیرون شدند نشنیدی که خدا به ایشان گفت بمیرید، آنگاه زنده‏شان کرد که خدا بر مردم کریم است ولی بیشتر مردم سپاسگزاری نمی‏کنند(243).

در راه خدا کارزار کنید و بدانید که خدا شنوا و دانا است (244).

کیست که خدا را وامی نیکو دهد و خدا وام او را به دو برابرهای بسیار افزون کند خدا است که تنگی می‏آورد و فراوانی نعمت می‏دهد و به سوی او بازگشت می‏یابید (245).

 

 

گلتفسیر آیاتگل

 

حافظوا علی الصلوات و الصلوة الوسطی و قوموا لله قانتین حفظ هر چیز به معنای ضبط آن است، ولی بیشتر در مورد حفظ معانی در نفس، استعمال می‏شود، و کلمه: وسطی مؤنث اوسط (میانه‏تر) است، و منظور از صلوة وسطی نمازی است که در وسط نمازها قرار می‏گیرد و از کلام خدای تعالی استفاده نمی‏شود که منظور از آن چه نمازیست؟ تنها سنت است که آن را تفسیر می‏کند و انشاء الله به زودی روایاتش از نظر خواننده می‏گذرد.

و لام در جمله: قوموا لله، لام غایت است و قیام به هر امری کنایه است از اشتغال به انجام آن و کلمه: قنوت به معنای خضوع در اطاعت است، در جای دیگر فرموده: کل له قانتون و نیز فرموده: و من یقنت منکن لله و لرسوله پس حاصل معنای آیه این است که باید شما مردم متصف به اطاعت خدا و خضوع و خلوص برای او شوید.

بقیه در ادمه ی مطلب...

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳


تفسیر سوره ی بقره(آیات234تا237)

گلتفسیر آیات234تا237سوره ی مبارکه ی بقره گل

گل از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان گل

گل نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی گل

گل  (رحمة الله تعالی علیه) گل

گل به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم گل

 گلگلگل

گلترجمه آیاتگل

 

 

کسانی از شما که بمیرند و همسرانی به جا گذارند، زنان چهار ماه و ده روز، به انتظار بمانند و چون به مدت خویش رسیدند آنچه به شایستگی درباره خویش کنند، گناهی بر شما نیست که خدا از آنچه می‏کنید آگاه است (234).

آنچه درباره خواستگاری زنان به اشاره می‏گوئید یا در دل خویش نهان می‏کنید، گناهی بر شما نیست، خدا می‏داند که شما یادشان خواهید کرد ولی با آنها قرار آمیزش سری نبندید، مگر آنکه سخنی شایسته گوئید، و نیز قصد بستن عقد زناشوئی نکنید تا از عده در آیند و بدانید که خدا بر آنچه در دلهای شما است آگاه است، از او بترسید و بدانید که خدا آمرزنده و بردبار است (235).

اگر زنان را طلاق دادید قبل از اینکه به آنان دست زده باشید و مهری هم برایشان معین نکرده‏اید گناهی بر شما نیست ولی باید از بهره‏ای شایسته، که در خور نیکوکاران است بهره‏ورشان کنید، توانگر به اندازه خویش و تنگدست به اندازه خودش (236).

و اگر پیش از آنکه به زنان دست بزنید طلاقشان دادید و مهری برای آنها مقرر داشته‏اید، نصف آنچه مقرر داشته‏اید باید بدهید مگر آنکه گذشت کنند یا آنکه گره زناشوئی به دست او است گذشت کند و گذشت کردن شما به پرهیزکاری نزدیکتر است، بزرگواری را میان خودتان فراموش نکنید که خدا به آنچه می‏کنید بینا است (237).

 

گلتفسیر آیاتگل

 

و الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا یتربصن بانفسهن اربعة اشهر و عشرا کلمه توفی به معنای میراندن است، وقتی گفته می‏شود خدای تعالی فلانی را توفی کرد، معنایش این است که او را میراند، پس خدا متوفی است، (به کسر فاء) و او (شخص مرده) متوفی (به فتح فاء) است: متوفی اسم فاعل و متوفی اسم مفعول است و کلمه یتوفون فعل مجهول است یعنی فعلی است که حالت اسم مفعولی را بیان می‏کند و کلمه یذرون مانند کلمه یدعون فعل مضارعی است که از ماده آن دو فعل ماضی مشتق نشده است، و معنای هر دو رها کردن و ترک نمودن است، و منظور از کلمه عشره ده روز است که چون از ظاهر کلام پیدا بود کلمه روز را ذکر نفرمود.

فاذا بلغن اجلهن فلا جناح علیکم فیما فعلن فی انفسهن بالمعروف...مراد از بلوغ أجل تمام شدن مدت عده است، و جمله: فلا جناح...کنایه است از دادن اختیار به زنان در کارهایی که می‏کنند، پس اگر خواستند ازدواج کنند می‏توانند، و خویشاوندان میت نمی‏توانند او را از این کار باز بدارند به استناد اینکه در فامیل ما چنین چیزی رسم نیست.

زیرا اینگونه عادات که اساسش جاهلیت و کوری و یا بخل و یا حسد است نمی‏تواند حق زن را از او سلب کند، چون...

 

بقیه در ادمه ی مطلب...گل

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠


تفسیر سوره ی بقره(آیات231تا233)

تفسیر آیات231تا233سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

ترجمه آیات

 

و چون زنان را طلاق دادید و بسر آمد مدت خویش رسیدند به شایستگی نگاهشان دارید، و یا به شایستگی رها کنید، و زنها را برای ضرر زدن نگاهشان ندارید که ستم کنید، هر کس چنین کند به خویش ستم کرده است، آیت‏های خدا را به مسخره نگیرید نعمت خدا را بر خویشتن با این کتاب و حکمت که بر شما نازل کرده و به وسیله آن پندتان می‏دهد و از خدا بترسید و بدانید که خدا به هر چیز دانا است (231).

و چون زنان را طلاق دادید و به مدت خویش رسیدند، منعشان نکنید که با شوهران خود به شایستگی به همدیگر رضایت داده‏اند زناشوئی کنند، هر که از شما به خدا و روز جزا ایمان دارد از این اندرز می‏گیرد، این برای شما بهتر و پاکیزه‏تر است خدا می‏داند و شما نمی‏دانید (232).

مادران، فرزندان خویش را دو سال تمام شیر دهند، برای کسی که می‏خواهد شیر دادن را کامل کند و صاحب فرزند خوراک و پوشاک آنها را به شایستگی عهده‏دار است هیچکس بیش از توانش مکلف نمی شود، هیچ مادری به سبب طفلش زیان نبیند و نه صاحب فرزند، به سبب فرزندش، وارث نیز مانند این را بر عهده دارد اگر پدر و مادر به رضایت و مشورت هم خواستند طفل را از شیر بگیرند گناهی بر آنان نیست و اگر خواستید برای فرزندان خود دایه بگیرید، اگر فردی را که در نظر می‏گیرید به شایستگی به او حقی بدهید گناهی بر شما نیست، از خدا بترسید و بدانید که خدا بینای اعمال شما است (233).

 

تفسیر آیات

 

و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن تا جمله، لتعتدوا مراد از بلوغ أجل رسیدن و مشرف شدن بر انقضای عده است، چون کلمه بلوغ همانطور که در رسیدن به هدف استعمال می‏شود همچنین در رسیدن به نزدیکی‏های آن نیز بکار می‏رود، دلیل بر اینکه منظور از بلوغ اشراف است.

جمله: فامسکوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف...است، چون می‏فرماید: بعد از این بلوغ مخیر هستید بین اینکه همسر را نگه دارید، و یا رها کنید، و ما می‏دانیم بعد از تمام شدن عده دیگر چنین اختیاری نیست، و در جمله و لا تمسکوهن ضرارا لتعتدوا...از رجوع به قصد اذیت و ضرر نهی کرده، همچنانکه از رها کردن با ندادن مهر (در غیر خلع و رضایت همسر) نهی فرموده و من یفعل ذلک فقد ظلم نفسه...این آیه اشاره است به حکمت نهی از امساک به قصد ضرر، و حاصلش این است که ازدواج برای تتمیم سعادت زندگی است، و این سعادت تمام نمی‏شود مگر با...

 

بقیه در ادامه ی مطلب...

 

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠


تفسیر سوره ی بقره(آیات225تا230)

تفسیر آیات225تا230سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

ترجمه آیات

 

 

خدا شما را به سوگندهای بیهوده‏تان بازخواست نمی‏کند ولی به آنچه دلهایتان مرتکب شده مؤاخذه می‏نماید، و خدا آمرزنده و بردبار است (225).

آنانکه سوگند میخورند که تا ابد از زنان خود دوری کنند، تنها چهار ماه مهلت دارند، اگر برگشتند خدا آمرزنده و رحیم است (226).

و اگر تصمیم بر طلاق گرفتند باز هم مجرم شناخته نمی‏شوند و خدا شنوا و دانا است (و اما اگر نه طلاق دهند و نه حق زنان را که از آن جمله نزدیکی با ایشان است بدهند مجرمند) (227).

زنان طلاق گرفته، تا سه پاکی منتظر بمانند و اگر به خدا و روز جزا ایمان دارند روا نیست چیزی را که خدا در رحم‏هایشان خلق کرده، نهان دارند، و اما شوهرانشان اگر سر اصلاح دارند در رجوع به ایشان در عده طلاق سزاوارترند زنان را نیز مانند وظائفشان حقوق شایسته است و مردان را بر آنان مرتبتی و برتری هست و خدا عزیز و حکیم است (228).

طلاق دو بار است و پس از دو بار یا نگهداری به شایستگی و یا رها کردن با احسان و شما را نرسد که چیزی از آنچه به زنان داده‏اید بگیرید، مگر آنکه بدانید که حدود خدا را بپا نمی‏دارند، که در این صورت در آنچه زن به عوض خویش دهد گناهی بر آنان نیست، این حدود خدا است، از آن تجاوز نکنید و کسانی که از حدود خدا تجاوز کنند، ستمکارانند (229).

و اگر بار دیگر زن را طلاق داد، دیگر بر او حلال نیست تا با شوهری غیر او نکاح کند اگر طلاقش داد و شوهر قبلی و زن تشخیص دادند که حدود خدا را بپا میدارند، باکی بر آنان نیست که به یکدیگر باز گردند، این حدود خداست که برای گروهی که دانا هستند بیان می‏کند (230).

 

تفسیر آیات

 

لا یؤاخذکم الله باللغو فی ایمانکم... لغو از کارهایی است که اثری به دنبال نداشته باشد، و معلوم است که اثر هر چیزی به خاطر اختلاف متعلقات و جهاتش مختلف می‏شود، سوگند هم اثری از جهت لفظش دارد، و هم اثر دیگری از این جهت دارد که گفتار آدمی را تاکید می‏کند، و اثر سومش از این جهت است که خود عقد و پیمانی است، و نیز اثر دیگری دارد از حیث مخالفت و شکستن آن، و همچنین از جهات دیگر آثار دیگری دارد، الا اینکه چون در آیه شریفه مقابله شده میان عدم مؤاخذه بر سوگند لغو، و مؤاخذه بر آثار سوئی که هر گناهی و مخصوصا سوگند لغو، در دلها باقی می‏گذارد، لذا به نظر می‏رسد که مراد از سوگند لغو، آن سوگندی باشد که هیچ اثری در قصد صاحب سوگند نداشته باشد، سوگندهای بیهوده‏ای است که صاحبش نمی‏خواهد به وسیله آن عقدی و پیمانی ببندد، و به اصطلاح فارسی زبانها، تکیه کلامی است که بعضی به آن عادت کرده‏اند، و مرتب میگویند، آره و الله، نه و الله.

و کلمه کسب به معنای جلب منفعت به وسیله سعی و عمل است، با صنعت و یا حرفه و یا زراعت و امثال آن، و این کلمه در اصل...

 

بقیه در ادامه ی مطلب..

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠


تفسیر سوره ی بقره(آیات220تا224)

تفسیر آیات220تا224سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

ترجمه آیات

 

 

هم درباره دنیا تفکر کنید و هم درباره آخرت و از تو مساله ایتام را می‏پرسند بگو اصلاح امور آنان بهتر است از رها کردن آنان از ترس اینکه مبادا از مال آنان بطرف شما آید و اگر با آنان اختلاف کنید برادران شمایند و خدا مفسد شما را از مصلحتان می‏شناسد و اگر خدا می‏خواست شما را به مشقت می‏انداخت (220).

با زنان مشرک ازدواج مکنید تا ایمان آورند و یک کنیز با ایمان بهتر است از خانمی مشرک هر چند آن خانم مورد شگفت و خوشایندتان باشد و با مردان مشرک ازدواج مکنید تا ایمان آورند که یک برده مؤمن از آقائی مشرک بهتر است هر چند که مورد شگفت و خوشایند شما باشد آری مشرکین شما را به سوی آتش دعوت می‏کنند و خدا به سوی جنت و مغفرتی به اذن خود می‏خواند و آیات خود را برای مردم بیان می‏کند تا شاید متذکر شوند (221).

از تو از مساله حیض می‏پرسند بگو آن آزاری است برای زنان پس باید که از زنان در حال حیض کناره گیری کنید و با ایشان نزدیکی جنسی ننمائید تا وقتی که پاک شوند پس همینکه غسل کردند می‏توانید آنطور که خدا دستورتان داده با ایشان نزدیکی کنید که خدا مردم تائب را دوست می‏دارد و آنهائی را هم که در پی پاک شدن هستند دوست می‏دارد (222).

زنان شما کشتزار شمایند از هر طرف خواستید به کشتزار خود درآئید و در صدد پدید آوردن یادگاری و نسلی برای خود برآئید و از خدا پروا کنید و بدانید که شما او را دیدار خواهید کرد و مؤمنین را بشارت ده (223).

 خدا را در معرض سوگندهای خود قرار ندهید و سوگند او را مانع از پرهیزکار بودن و اصلاح بین مردم نسازید که خدا شنوا و دانا است (224).

 

تفسیر آیات

 

و یسئلونک عن الیتامی، قل اصلاح لهم خیر این آیه شریفه اشعار بلکه دلالت دارد بر نوعی تخفیف و تسهیل، چون اول اجازه خلط و آمیزش با ایتام را می‏دهد، بعدا می‏فرماید و اگر خدا خواست کمکتان می‏کند، و از این تعبیر معلوم می‏شود که مسلمانان قبلا تشدیدی از خدا نسبت به امر ایتام شنیده بودند، که مایه تشویش و اضطراب دلهاشان می‏شده، و همین اضطراب وادارشان کرده که از امر ایتام سؤال کنند، و واقع هم همینطور بوده، چون آیاتی شدید اللحن در امر ایتام نازل شده بود، مانند آیه: ان الذین یاکلون اموال الیتامی ظلما، انما یاکلون فی بطونهم نارا، و سیصلون سعیرا و آیه:  و آتوا الیتامی اموالهم، و لا تتبدلوا الخبیث بالطیب، و لا تاکلوا اموالهم الی اموالکم، انه کان حوبا کبیرا.

که در اولی خوردن مال یتیم را خوردن آتش، و در دومی خوردن خبیث و جرمی کبیر خوانده.

پس از ظاهر امر چنین بر می‏آید که آیه مورد بحث بعد از آیات سوره نساء نازل شده، و با این معنا آن روایاتی که در شان نزول آیه وارد شده...

بقیه در ادامه ی مطلب...

 

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠


تفسیر سوره ی بقره(آیات216تا219)

تفسیر آیات216تا219سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

ترجمه آیات

 

 

 

قتال بر شما واجب شده در حالی که آن را مکروه می‏دارید و چه بسا چیزها که شما از آن کراهت دارید در حالی که خیرتان در آن است و چه بسا چیزها که دوست می‏دارید در حالی که شر شما در آن است و خدا خیر و شر شما را می‏داند و خود شما نمی‏دانید (216).

از تو از ماه حرام و قتال در آن می‏پرسند بگو قتال در ماه حرام گناهی بزرگ است ولی جلوگیری مشرکین از راه خدا و کفر به آن و جلوگیریشان از رفتن شما به مسجد الحرام و بیرون کردنشان مؤمنین را از آنجا نزد خدا گناه بزرگتری است چون فتنه است و فتنه جرمش از قتل بزرگتر است و این مشرکین لایزال با شما قتال می‏کنند به این امید که اگر بتوانند شما را از دینتان برگردانند و هر کس از شما از دین خود برگردد و در حال کفر بمیرد اینگونه افراد اعمال نیکشان بی‏اجر شده در دنیا و آخرت از آن بهره‏مند نمی‏شوند و آنان اهل جهنم و در آن جاویدانند (217).

کسانی که ایمان آوردند و کسانی که مهاجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند آنان امیدوار رحمت خدا باشند که خدا غفور و رحیم است (218).

از تو حکم شراب و قمار را می‏پرسند بگو در آن دو گناهی است بزرگ و منافعی است برای مردم اما اثر سوء آندو در دلها بیش از منافع صوری آنها است و نیز از تو می‏پرسند چه تعداد انفاق کنند؟ بگو حد متوسط را خدا اینچنین آیات را برایتان بیان می‏کند تا شاید تفکر کنید (219).

 

تفسیر آیات

 

کتب علیکم القتال و هو کره لکم...کتابت همانطور که مکرر گذشت ظهور در واجب شدن دارد، البته اگر کلام در زمینه تشریع باشد، و امام اگر زمینه کلام تکوین باشد، و در چنین زمینه‏ای مثلا بفرماید: (کتب الله)، آن وقت معنای راندن قضا را می‏دهد.

و چون زمینه گفتار مساله تشریع است کلمه (کتب) معنای (واجب شد) را می‏دهد، پس آیه دلالت دارد بر اینکه جنگ و قتال بر تمامی مؤمنین واجب است، چون خطاب متوجه مؤمنین شده، مگر کسانی که دلیل آنها را استثنا کرده باشد، مانند آیه: لیس علی الاعمی حرج و لا علی الاعرج حرج، و لا علی المریض حرج و آیات و ادله دیگر.

و در آیه مورد بحث نفرمود: (کتب الله) خدا بر شما واجب کرد، بلکه فرمود (کتب) بر شما واجب شد، و این بدان جهت است که در ذیل آن دارد (و هو کره لکم)، و در چنین مقامی نام خدا بردن و فاعل را معرفی کردن نوعی هتک حرمت خداست، و تعبیر به صیغه مجهول نام خدای عز اسمه را از سبکی و استخفاف حفظ می‏کند، چون در آیه فرمانی صادر شده که مورد کراهت مؤمنین است.

و کلمه (کره) به ضمه کاف به معنای مشقتی است که...

 

بقیه در ادامه ی مطلب...

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠


تفسیر سوره ی بقره(آیات211تا215)

گلتفسیر آیات211تا215سوره ی مبارکه ی بقره گل

گل از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان گل

گل نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی گل

گل  (رحمة الله تعالی علیه) گل

گل به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم گل

گلگلگل

ترجمه آیاتگل

 

 

 

از بنی اسرائیل بپرس چه قدر آیت‏های روشن برایشان آوردیم (آنها خواهند گفت: که) هر کس نعمت خدا را بعد از آنکه در اختیارش قرار گرفت تغییر دهد باید بداند که خدا در عقاب شدید است (211).

زندگی دنیا در نظر کسانی که کافر شدند زینت داده شده و بهمین جهت کسانی را که ایمان آوردند مسخره می‏کنند در حالی که مردم با تقوا در روز قیامت فوق آنانند و خدا هر که را بخواهد بدون حساب روزی می‏دهد (212).

مردم قبل از بعثت انبیاء همه یک امت بودند خداوند به خاطر اختلافی که در میان آنان پدید آمد انبیائی به بشارت و انذار برگزید و با آنان کتاب را به حق نازل فرمود تا طبق آن در میان مردم و در آنچه اختلاف کرده‏اند حکم کنند این بار در خود دین و کتاب اختلاف کردند و این اختلاف پدید نیامد مگر از ناحیه کسانی که اهل آن بودند و انگیزه‏شان در اختلاف حسادت و طغیان بود در این هنگام بود که خدا کسانی را که ایمان آوردند در مسائل مورد اختلاف به سوی حق رهنمون شد و خدا هر که را بخواهد به سوی صراط مستقیم هدایت می‏کند (213).

آیا به دستوری که دادیم که همگی داخل در سلم شوید عمل می‏کنید و از اختلاف دست بر می‏دارید یا نه بلکه می‏پندارید بدون اینکه آنچه بر سر اقوام و ملل گذشته از مصائب درونی و برونی بیامد بر سر شما آید داخل بهشت شوید؟ نه ممکن نیست شما نیز مانند آنها امتحان خواهید شد آنها آنچنان آزمایش سختی شدند که دچار تزلزل گشته حتی رسول و مؤمنین گفتند: پس نصرت خدا چه وقت است آنگاه به ایشان گفته شد: آگاه باشید که نصرت خدا نزدیک است (214).

از تو می‏پرسند: چه انفاق کنند بگو (اولا باید می‏پرسیدید که به چه کسی انفاق کنیم در ثانی می‏گوئیم) هر چه انفاق می‏کنید به والدین و خویشاوندان و ایتام و مساکین و در راه ماندگان انفاق کنید و از کار خیر هر چه به جای آرید بدانید که خدا به آن دانا است (215).

 

گلتفسیر آیاتگل

 

سل بنی اسرائیل کم آتیناهم من آیة...این آیه می‏خواهد آن وعیدی که در آیه: فان زللتم من بعد ما جائتکم البینات، فاعلموا ان الله عزیز حکیم بود، و می‏فرمود: مخالفین را به أخذ عزیزی مقتدر خواهد گرفت، تثبیت کند.

می‏فرماید: این بنی اسرائیل در پیش روی شما هستند، و این امتی است که خدای تعالی کتاب و حکم و نبوت و ملکشان داد، و از طیبات روزیشان کرد، و از سایر امت‏های معاصرشان برتریشان داده بود، از ایشان بپرس که چقدر آیت روشن و معجزات هویدا برایشان فرستادیم، و خوب در وضعشان بنگر، که چه بودند، و چه شدند؟ و در آخر کلمات را از جائی که داشت تغییر داده و تحریف کردند، و به خاطر دشمنی که با هم داشتند در قبال خدا و آیاتش و کتابش اموری دیگر از پیش خود ساختند، و خدا به خاطر شرکی که در ایشان پیدا شد به شدیدترین وضعی عقابشان کرد، و دچار اختلاف و تشتت آرائشان ساخت، تا یکدیگر را جویدند و آقائیشان از دست برفت، و سعادتشان تباه شد، و دچار عذاب ذلت و مسکنت در دنیا و...

بقیه در ادامه ی مطلب...گل

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠


تفسیر سوره ی بقره(آیات203تا210)

گلتفسیر آیات203تا210سوره ی مبارکه ی بقره گل

گل از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان گل

گل نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی گل

گل  (رحمة الله تعالی علیه) گل

گل به نقل از نرم افزار قرآنی سلیمگل

گلگلگل

گلترجمه آیاتگل

 

 

و خدا را در ایام معدود یازده و دوازده و سیزدهم را یاد آرید حال اگر کسی خواست عجله کند و بعد از دو روز برگردد گناهی نکرده و اگر هم کسی خواست تاخیر اندازد گناه نکرده و همه اینها در خصوص مردم با تقوا است و لذا از خدا بترسید و بدانید که شما همگی به سوی او محشور خواهید شد (203).

و پاره‏ای از مردم، منافق و سالوسند که وقتی سخن از دین و صلاح و اصلاح می‏کنند تو را به شگفت می‏آورند و خدا را گواه می‏گیرند که آنچه می‏گویند مطابق آن چیزی است که در دل دارند و حال آنکه سرسخت‏ترین دشمنان دین و حقند (204).

(به شهادت اینکه) وقتی بر می‏گردند (و یا وقتی به ولایت و ریاستی می‏رسند) با تمام نیرو در گستردن فساد در زمین می‏کوشند و به مال و جانها دست می‏اندازند با اینکه خدا فساد را دوست نمی‏دارد (205).

و وقتی به ایشان گفته می‏شود از خدا بترس دستخوش آن غروری می‏شوند که گناه در دلشان ایجاد کرده و تنها درمان دردشان جهنم است که بد قرارگاهی است (206).

و بعضی دیگرند که جان خود را در برابر خوشنودی‏های خدا می‏فروشند و خدا نسبت به بندگان رؤوف است (207).

ای کسانی که ایمان آورده‏اید بدون هیچ اختلافی همگی تسلیم خدا شوید و زنهار گامهای شیطان را پیروی مکنید که او برای شما دشمنی آشکار است (208).

پس اگر بعد از این همه آیات روشن که برایتان آمد داخل در سلم نگردید و باز هم پیروی گامهای شیطان کنید بدانید که خدا غالبی شکست ناپذیر و حکیمی است که هر حکمی درباره شما براند به مقتضای حکمت می‏راند (209).

(راستی حرف حسابی اینان چیست) آیا انتظار این را دارند که خدا و ملائکه بر ابرها سوار شده نزد آنان بیایند (یعنی عذاب خدا به وسیله ابرهای ویرانگر بیاید) و تکلیفشان یکسره شود؟ با اینکه سرنوشت‏ها معین شده و بازگشت امور همه به خدای تعالی است (210).

 

گلتفسیر آیاتگل

 

و اذکروا الله فی ایام معدودات ایام معدودات همان ایام تشریق یعنی یازدهم و دوازدهم و سیزدهم ذی الحجة است دلیل بر اینکه مراد ایام بعد از دهه ذی الحجه است این است که حکم یادآوری خدا در ایام معدودات را بعد از فراغ از بیان اعمال حج ذکر فرمود، و دلیل بر اینکه مراد سه روز بعد از دهه ذی الحجه است، این است که دنبالش می‏فرماید: فمن تعجل فی یومین...، چون تعجیل در دو روز وقتی فرض دارد که ایام سه روز باشد، یک روز روز کوچ باشد، و در دو روز هم عجله کند، این می‏شود سه روز، و اتفاقا در روایات هم ایام معدودات به همین سه روز که گفتیم تفسیر شده است.

فمن تعجل فی یومین فلا اثم علیه، و من تاخر فلا اثم علیه لمن اتقی...کلمه (لا) نفی جنس می‏کند، پس اینکه در هر دو جا فرمود: (لا اثم علیه) جنس اثم و گناه را از حاجی نفی می‏کند، و هیچگونه قیدی هم در کلام نیاورده، و اگر مراد این بود که بفهماند در تعجیل به تنهائی اثم نیست و یا در تاخیر به تنهائی اثم نیست لازم بود جمله را به آن مقید کند و بفرماید: (لا اثم علیه فی التعجیل) و یا (لا اثم علیه فی التاخیر).

در نتیجه معنای آیه این می‏شود: کسی که عمل حج را تمام کرده، گناهانش بخشوده شده است، چه اینکه...

بقیه در ادامه ی مطلب...گل

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳٠


تفسیر سوره ی بقره(آیات197تا202)

تفسیر آیات197تا202سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

ترجمه آیات

 

حج در چند ماه معین انجام می‏شود پس اگر کسی در این ماهها به احرام حج درآمد دیگر با زنان نیامیزد و مرتکب دروغ و جدال نشود که اینگونه کارها در حج نیست و آنچه از خیر انجام دهید خدا اطلاع دارد و توشه بردارید که بهترین توشه تقوا است و از من پروا کنید ای صاحبان خرد (197).

در اثنای حج اگر بخواهید خرید و فروشی کنید حرجی بر شما نیست و چون از عرفات کوچ می‏کنید در مشعر الحرام به ذکر خدا بپردازید و به شکرانه اینکه هدایتتان کرده یادش آرید چه قبل از آنکه او هدایتتان کند از گمراهان بودید (198).

آنگاه از مشعر که مشرکین کوچ می‏کنند شما هم کوچ کنید و خدا را استغفار کنید که او غفور و رحیم است (199).

پس هر گاه مناسک خود را تمام کردید خدا را یاد آرید آنطور که در جاهلیت بعد از تمام شدن مناسک پدران خود را یاد می‏کردید بلکه بیشتر از آن اینجاست که بعضی می‏گویند: پروردگارا در همین دنیا به ما حسنه بده ولی در آخرت هیچ بهره‏ای ندارند (200).

و بعضی از آنان می‏گویند پروردگارا به ما هم حسنه در دنیا بده و هم حسنه در آخرت و ما را از عذاب آتش حفظ کن (201).

ایشان از آنچه کرده‏اند نصیبی خواهند داشت و خدا سریع الحساب است (202).

 

تفسیر آیات

 

الحج اشهر معلومات، فمن فرض فیهن الحج تا کلمه فی الحج یعنی زمان حج نزد این قوم (یعنی عرب) ماههای معلومی است، و سنت (یعنی روایات) آن را معین کرده، که عبارت است از شوال، و ذی القعده، و ذی الحجة، و اگر ذی الحجة را زمان حج شمرده، با اینکه زمان حج اوائل آن ماه است، نه همه آن، منافاتی ندارد، برای اینکه این تعبیر از قبیل تعبیری است که می‏گوئیم من روز جمعه خدمت شما می‏رسم، با اینکه آمدن در یک ساعت از روز جمعه صورت می‏گیرد، نه در تمامی آن روز.

و در اینکه در آیه شریفه...

بروید به ادامه ی مطلب...

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸


تفسیر سوره ی بقره(آیات191تا196)

 تفسیر آیات١٩١تا١٩۶سوره ی مبارکه ی بقره

 

از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

ترجمه آیات 

و ایشان را هرجا که دست یافتید به قتل برسانید و از دیارشان مکه بیرون کنید همانطور که شما را از مکه بیرون کردند و فتنه آنان از این کشتار شما شدیدتر بود ولی در خود شهر مکه که خانه امن است با ایشان نجنگید مگر اینکه ایشان در آنجا با شما جنگ بیاغازند که اگر خود آنان حرمت مسجد الحرام را رعایت ننموده جنگ را با شما آغاز کردند شما هم بجنگید که سزای کافران همین است (191).

حال اگر از شرارت و جنگ در مکه دست برداشتند شما هم دست بردارید که خدا آمرزگاری رحیم است (192).

و با ایشان کارزار کنید تا به کلی فتنه ریشه‏کن شود و دین تنها برای خدا شود و اگر به کلی دست از جنگ برداشتند دیگر هیچ دشمنی و خصومتی نیست مگر علیه ستمکاران (193).

اگر آنان حرمت ماه حرام را شکستند شما هم بشکنید چون خدا قصاص را در همه حرمت‏ها جایز دانسته پس هر کس بر شما ستم کرد شما هم به همان اندازه که بر شما ستم روا داشتند بر آنان ستم کنید و نسبت به ستم بیش از آن از خدا بترسید و بدانید که خدا با مردم با تقوا است (194).

و در راه خدا انفاق کنید و خویشتن را به دست خود به هلاکت نیفکنید و احسان کنید که خدا نیکوکاران را دوست دارد (195).

حج و عمره‏ای را که آغاز کرده‏اید تمام کنید حال اگر مانعی شما را از اتمام آن جلوگیر شد هر مقدار از قربانی که برایتان میسور باشد قربان کنید و سرهایتان را نتراشید تا آنکه قربانی به محل خود برسد پس اگر کسی مریض بود و یا از نتراشیدن سر دچار آزاری می‏شود سر بتراشد و کفاره آن را روزه بگیرد یا صدقه‏ای دهد یا گوسفندی ذبح کند و اگر مانعی از اتمام حج و عمره پیش نیامد پس هر کس که حج و عمره‏اش تمتع باشد هر قدر از قربانی که می‏تواند بدهد و اگر پیدا نمی‏کند و یا تمکن ندارد به جای آن سه روز در حج و هفت روز در مراجعت که جمعا ده روز کامل می‏شود روزه بدارد، البته این حج تمتع مخصوص کسانی است که اهل مکه نباشند و باید از خدا بترسید و حکم حج تمتع را انکار مکنید و بدانید که خدا شدید العقاب است (196)

 

تفسیر آیات

 

 و اقتلوهم حیث ثقفتموهم...من القتل وقتی گفته می‏شود (فلان ثقف ثقافه) معنایش این است که فلانی برخورد، و یافت، پس معنای آیه همان معنائی می‏شود که آیه: فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم، مشرکین را بکشید هرجا که آنان را یافتید بدان معنا است.

کلمه فتنه به معنای هر عملی است که به منظور آزمایش حال چیزی انجام گیرد، ...

بقیه در ادامه ی مطلب...

 

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۱


تفسیر سوره ی بقره(آیات187تا190)

        تفسیر آیات187تا190سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

   ترجمه آیات

 

در شب روزه‏داری نزدیکی کردنتان با همسرانتان حلال شد ایشان پوشش شما و شما پوششی هستید برای آنان خدا دانست که شما همواره با انجام این عمل نافرمانی و در نتیجه به خود خیانت می‏کردید پس از جرمتان گذشت و این حکم را از شما برداشت حالا دیگر می‏توانید با ایشان درآمیزید و از خدا آنچه از فرزند که برایتان مقدر کرده طلب کنید و از آب و غذا در شب همچنان استفاده کنید تا سفیدی شفق از سیاهی شب برایتان مشخص شود و آنگاه روزه بدارید و روزه را تا شب به کمال برسانید و نیز هنگامی که در مسجدها اعتکاف می‏کنید با زنان نیامیزید اینها که گفته شد حدود خداست زنهار که نزدیک آن مشوید اینچنین خدا آیات خود را برای مردم بیان می‏کند تا شاید با تقوا شوند (187).

و اموال خود را در بین خود به باطل مخورید و برای خوردن مال مردم قسمتی از آن را به طرف حکام به رشوه و گناه سرازیر منمائید با اینکه می‏دانید که این عمل حرام است (188).

از تو از هلالها می‏پرسند که غرض از اینکه قرص قمر در هر ماه یک بار به صورت هلال در می‏آید چیست؟ بگو اینها وقتها را برای مردم و برای حج معین می‏کنند و این کار خوبی نیست که شما در حال احرام از پشت بام داخل خانه‏ها شوید، بلکه عمل صحیح این است که از خدا بترسید و خانه‏ها را از در درآیید و از خدا پروا کنید باشد که رستگار شوید (189).

و در راه خدا با کسانی که با شما سر جنگ دارند کارزار بکنید اما تعدی روا مدارید که خدا متجاوزان را دوست نمی‏دارد (190).

 

تفسیر آیات

 

احل لکم لیلة الصیام الرفث الی نسائکم کلمه (احل) مجهول ماضی از باب افعال - احلال - به معنای اجازه دادن است، و معنای مجهولش (اجازه داده شده) می‏باشد، و اصل کلمه احلال و ثلاثی مجرد آن از (ح، ل، ل) حل است، که درست خلاف معنای عقد - گره - را معنا می‏دهد، (عقد) به معنای گره زدن و حل به معنای گره گشودن است، و کلمه (رفث) به معنای تصریح به هر سخن زشتی است که تنها در بستر زناشوئی به زبان می‏آید، و در غیر آن مورد گفتنش نفرت‏آور و قبیح است، لیکن در اینجا به معنای آن الفاظ نیست بلکه کنایه است از عمل زناشوئی، و این از ادب قرآن کریم است، ...

بقیه در ادامه ی مطلب...

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧


تفسیر سوره ی بقره(آیات182تا186)

تفسیر آیات182تا186سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

پس اگر وصی ترسید (یعنی تشخیص داد) که متوفی در وصیت خود از راه حق منحرف گشته و مرتکب گناهی شده و در وصیت او اصلاحاتی انجام دهد تا در میان ورثه ظلمی واقع نشود گناهی بر او نیست که خدا آمرزگار رحیم است (182).

ای کسانی که ایمان آورده‏اید روزه بر شما واجب شده همانطور که بر اقوام قبل از شما واجب شده بود شاید با تقوا شوید (183).

و این روزهائی چند است پس هر کس از شما مریض و یا مسافر باشد باید ایامی دیگر بجای آن بگیرید و اما کسانی که به هیچ وجه نمی‏توانند روزه بگیرند عوض روزه برای هر روز یک مسکین طعام دهند و اگر کسی عمل خیری را داوطلبانه انجام دهد برایش بهتر است و اینکه روزه بگیرید برایتان خیر است اگر بنای عمل کردن دارید (184).

و آن ایام کوتاه ماه رمضان است که قرآن در آن نازل شده تا هدایت مردم و بیاناتی از هدایت و جدا سازنده حق از باطل باشد پس هر کس این ماه را درک کرد باید روزه‏اش بگیرد و هر کس مریض و یا مسافر باشد بجای آن چند روزی از ماههای دیگر بگیرد خدا برای شما آسانی و سهولت را خواسته و دشواری نخواسته و منظور اینست که عده سی روزه ماه را تکمیل کرده باشید و خدا را در برابر اینکه هدایتتان کرد تکبیر گفته و شاید شکرگزاری کرده باشید (185).

و چون بندگان من از تو سراغ مرا می‏گیرند بدانند که من نزدیکم و دعوت دعاکنندگان را اجابت می‏کنم البته در صورتی که مرا بخوانند پس باید که آنان نیز دعوت مرا اجابت نموده و باید به من ایمان آورند تا شاید رشد یابند (186).

 

تفسیر آیات

 

(فمن خاف من موص جنفا، او اثما، فاصلح بینهم، فلا اثم علیه) کلمه (جنف) به معنای انحراف است و بعضی گفته‏اند به معنای انحراف دو قدم بطرف خارج است، بر عکس کلمه (حنف) که با حای بی نقطه است و به معنای انحراف دو قدم بطرف داخل است.

و به هر حال، مراد، انحراف بسوی گناه است، به قرینه کلمه (اثم) و این آیه تفریع بر آیه قبلی است و معنایش (و خدا داناتر است) این است که اگر کسی وصیت شخصی را تبدیل کند، تنها و تنها گناه این تبدیل بر کسانی است که وصیت به معروف را تبدیل می‏کنند، ...

بقیه در ادامه ی مطلب...

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٥


تفسیر سوره ی بقره(آیات177تا181)

تفسیر آیات177تا181سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 ترجمه آیات

 

 

 

نیکی آن نیست که روی خود را بطرف مشرق کنید (که چون مسیحی هستید) و یا بطرف مغرب (که چون یهودی هستید) بلکه نیکی برای کسی است که به خدا و روز آخرت و ملائکه و کتاب آسمانی و پیغمبران ایمان داشته باشد و مال خود را با آنکه دوستش می‏دارد به خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و راه ماندگان و دریوزگان و بردگان بدهد و نماز را بپا دارد و زکات بدهد و کسانیند که به عهد خود وقتی عهدی می‏بندند وفا می‏کنند و از فقر و بیماری و جنگ، خویشتن دارند اینان هستند که راست گفتند و همینهایند که تقوی دارند (177).

ای کسانی که ایمان آورده‏اید قصاص (جنایاتی که واقع میشود) بر شما واجب است آزاد در مقابل آزاد و برده در مقابل برده و زن در مقابل زن پس اگر صاحب خون از برادرش (قاتل) بگذرد قاتل باید که احسان او را بخوبی تلافی کند و خونبهائی که بدهکار است به طرز خوبی بپردازد، این خود تخفیفی است از ناحیه پروردگارتان و هم رحمتی است پس اگر کسی بعد از عفو کردن دبه در آورد و از قاتل قصاص بگیرد عذابی دردناک دارد (178).

و شما را در قصاص حیاتی است ای خردمندان اگر بخواهید تقوی داشته باشید (179).

بر شما مسلمانان واجب شد که وقتی مرگتان نزدیک میشود و مالی از شما میماند برای پدران و مادران و خویشاوندان وصیتی به نیکی کنید این حقی است بر پرهیزکاران (180).

پس اگر کسی وصیت شخصی را بعد از آنکه شنید و بدان آگهی یافت تغییر دهد گناهش به گردن همان تغییر دهنده است که خدا شنوا و دانا است (181).

 

تفسیر آیات

 

بعضی از مفسرین گفته‏اند: بعد از برگشتن قبله از بیت المقدس بسوی کعبه، جدال و بگو مگو بسیار شد و بدین جهت آیه مورد بحث نازل شد.

(لیس البر ان تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب)، کلمه (بر) بکسره باء، مجازی است از خیر و احسان و همین کلمه با فتحه باء، صفت مشبهه از آن است، و معنایش شخص خیر و نیکوکار است.

و کلمه (قبل) با کسره اول و فتحه دوم به معنای جهت است، قبله را هم به همین جهت قبله می‏گویند، چیزی که هست (تای آخر آن معنای) نوعیت را می‏رساند، و کلمه (ذوی القربی) به معنای خویشاوندان و کلمه (یتامی) جمع یتیم است که به معنای کودک پدر مرده است و کلمه (مساکین) جمع مسکین است، که فرقش با کلمه فقیر این است که مسکین بد حال‏تر از فقیر است، و کلمه (ابن السبیل) به معنای کسی است که دستش از وطن و از خانواده‏اش بریده، و کلمه (رقاب) جمع رقبه است، که به معنای گردن است، ولی منظور از آن برده است که قید بردگی بگردن دارد، و کلمه (باساء) مصدر است، همچنانکه بؤس هم مصدر است، و هر دو به معنای شدت و فقر است، و کلمه (ضراء) مانند کلمه (ضر) هر دو به این معنا است که آدمی با مرض یا زخم یا فوت مال یا مرگ فرزند، متضرر شود، و کلمه باس به معنای شدت و سختی جنگ است....

بقیه در ادامه ی مطلب...

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸


تفسیر سوره ی بقره(آیات170تا176)

تفسیر آیات170تا176سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم 

 

ترجمه آیات

 

و چون به ایشان گفته شود آنچه خدا نازل کرده پیروی کنید می‏گویند: نه، ما تنها آن را پیروی می‏کنیم که پدران خود را بر آن یافتیم آیا اگر پدران ایشان عقل نمی‏داشتند و هیچ چیز نمی‏فهمیدند و راه بجائی نمی‏بردند باز هم پیرویشان می‏کردند؟ (170).

مثل کسانی که کافر شدند مثل آن چوپانی است که بر گوسفندان خود نهیب می‏زند و چیزهائی می‏گوید که گوسفندان نمی‏فهمند تنها صدائی و ندائی از او می‏شنوند، کر و گنگ و کورند و در نتیجه راهی برای تعقل ندارند (171).

ای کسانی که ایمان آورده‏اید از پاکیزه‏ها هر چه که ما روزیتان کرده‏ایم بخورید و شکر خدا بگزارید اگر تنها او را می‏پرستید (172).

خداوند تنها از میان خوردنی‏ها مردار و خون و گوشت خوک و گوشت حیوانی که برای غیر خدا ذبح شده حرام کرده است و در اینها هم اگر کسی ناچار بخوردن شود در صورتی که خودش خود را ناچار نکرده باشد و نیز در صورتی که در خوردن از حد اضطرار تجاوز نکند گناهی بر او نیست که خدا غفور و رحیم است (173).

بدرستی آنهائی که از کتاب خدا آنچه را که خدا نازل کرده کتمان می‏کنند و با کتمان آن ثمن اندک بدست می‏آورند آنها آنچه می‏خورند جز آتشی نیست که بدرون خود می‏کنند و خدا روز قیامت با آنها سخن نخواهد گفت و تزکیه‏شان نخواهد کرد و عذابی دردناک خواهند داشت (174).

اینان همانهایند که با سرمایه هدایت، گمراهی می‏خرند و مغفرت را با عذاب معاوضه می‏کنند راستی چقدر بر چشیدن آتش تحمل دارند (175).

و این عذاب بدانجهت است که خدا کتاب را بحق نازل کرد و اینان که در کتاب اختلاف راه انداختند در شقاقی دور از اصلاح هستند (176).

 

تفسیر آیات

 

(و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما ألفینا) الخ، کلمه (الفینا) از مصدر الفاء است، که به معنی یافتن است یعنی ما پیروی نمی‏کنیم، مگر آنچه را که پدران خود بر آن یافتیم، و این آیه به صحت آنچه که ما از آیه سابق از معنای خطوات شیطان استفاده کردیم، شهادت میدهد....

بقیه در ادامه ی مطلب...

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥


تفسیر سوره ی بقره(آیات164تا169)

تفسیر آیات164تا169سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

  (رحمة الله تعالی علیه)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

 ترجمه آیات

 

به درستی در خلقت آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز و کشتی‏ها که در دریا بسود مردم در جریانند و در آنچه که خدا از آسمان نازل میکند یعنی آن آبی که با آن زمین را بعد از مردگیش زنده میسازد و از هر نوع جنبنده در آن منتشر میکند و گرداندن بادها و ابرهائیکه میان آسمان و زمین مسخرند آیات و دلیلهائی است برای مردمی که تعقل کنند (164).

و بعضی از مردم کسانی هستند که بجای خدا شریک‏ها میگیرند و آنها را مانند خدا دوست میدارند و کسانیکه بخدا ایمان آورده‏اند نسبت باو محبت شدید دارند، و اگر ستمکاران در همین دنیا آن حالت خود را که در قیامت هنگام دیدن عذاب دارند ببینند میفهمند که تمامی نیروها از خداست و خدا شدید العذاب است (165).

روزی که پیشوایان کفر از پیروان خود بیزاری میجویند و عذاب را میبینند و چاره‏شان از همه جا قطع میشود (166).

و کسانیکه در دنیا کارشان پیروی کورکورانه بود میگویند اگر برای ما بازگشتی میبود ما هم از این پیشوایان (که امروز از ما بیزاری جستند) بیزاری می‏جستیم اینچنین خداوند اعمالشان را برایشان بصورت حسرتها مجسم میسازد و ایشان هرگز از آتش بیرون نخواهند شد (167).

هان!ای مردم از آنچه در زمین است بخورید در حالی که حلال و طیب باشد و گام‏های شیطان را پیروی مکنید که او شما را دشمنی است آشکار (168).

او تنها شما را به بدی و فحشاء و گفتن سخنان بی دلیل و نسبت دادن آن به خدا وا میدارد (169).

 

تفسیر آیات

 

(ان فی خلق السموات و الارض) الخ، اشاره دارد به اجرام آسمانی و زمین، (که آنهم یکی از کرات است) و بانچه که ترکیبات آنها از عجائب خلقت و بدایع صنع دارد، از اشکالی که قوام اسماء آنها بر آن است و مواردی که جرم آنها از آن تالیف و ترکیب یافته، و تحولی که بعضی از آنها را به بعضی دیگر مبدل می‏کند و نقص و زیادتی که عارض بعضی از آنها میشود و اینکه مفرداتش مرکب و مرکباتش تجزیه میشود، همچنانکه فرمود، (أولم یروا أنا نأتی الأرض، ننقصها من أطرافها)؟ آیا نمی‏بینند که ما به زمین می‏پردازیم، و از اطرافش کم می‏کنیم؟) و نیز فرموده: (أولم یر الذین کفروا ان السموات و الارض کانتا رتقا، ففتقناهما، و جعلنا من الماء کل شی‏ء حی؟ آیا کسانی که کفر ورزیدند، ندیدند که آسمانها و زمین در هم و یک پارچه بود، ما آنها را شکافته از هم جدا کردیم و هر زنده‏ای را از آب زنده کردیم؟).

 

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۳


تفسیر سوره ی بقره(آیات154تا163)

تفسیر آیات154تا163سوره ی مبارکه ی بقره

 از کتاب گرانقدر تفسیر نمونه

 نوشته ی آیة الله ناصر مکارم شیرازی و جمعی از همکاران

 (حفظهم الله)

 به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

(متاسفانه موفق به یافتن تفسیر این آیات از کتاب المیزان نشدم)

 

ترجمه آیات

 

 

 

154. و به آنها که در راه خدا کشته می‏شوند مرده مگوئید، بلکه آنها زندگانند ولی شما نمی‏فهمید.

155. قطعا همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، زیان مالی و جانی، و کمبود میوه‏ها آزمایش می‏کنیم و بشارت ده به استقامت کنندگان!

156. آنها که هر گاه مصیبتی به آنها رسد می‏گویند: ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز می‏گردیم!

157. اینها همانها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آنها هستند هدایت یافتگان.

158. صفا و مروه از شعائر و نشانه‏های خدا است بنا بر این کسانی که حج خانه خدا و یا عمره انجام می‏دهند مانعی ندارد بر آن دو طواف کنند (و سعی صفا و مروه انجام دهند، هرگز اعمال بی‏رویه مشرکان که بتهائی بر این دو کوه نصب کرده بودند از موقعیت این دو مکان مقدس نمی‏کاهد) و کسانی که فرمان خدا را در انجام کارهای نیک اطاعت کنند خداوند در برابر عمل آنها شکرگزار و از افعال آنها آگاه است.

159. کسانی که دلائل روشن و وسیله هدایتی را که نازل کرده‏ایم بعد از آنکه در کتاب برای مردم بیان ساختیم کتمان می‏کنند، خدا آنها را لعنت می‏کند و همه لعن کنندگان نیز آنها را لعن می‏نمایند.

160. مگر آنها که توبه و بازگشت کردند و (اعمال بد خود را با اعمال نیک) اصلاح نمودند و آنچه را کتمان کرده بودند آشکار ساختند که من توبه آنها را می‏پذیرم که من تواب و رحیمم.

161. کسانی که کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند، لعنت خداوند و فرشتگان و همه مردم بر آنها خواهد بود.

162. همیشه در آن (لعن و دوری از رحمت پروردگار) باقی می‏مانند، نه در عذاب آنان تخفیف داده می‏شود و نه مهلتی خواهند داشت.

163. خدای شما خداوند یگانه‏ای است که غیر از او معبودی نیست (زیرا) او است بخشنده و مهربان (و دارای رحمت عام و خاص).

 

تفسیر آیات

 

و به دنبال مساله صبر و استقامت در آیه بعد، سخن از حیات جاویدان شهیدان می‏گوید که پیوند نزدیکی با استقامت و صبرشان دارد.

نخست می‏گوید: هرگز به آنها که در راه خدا کشته می‏شوند و شربت شهادت می‏نوشند مرده مگوئید (و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات).

سپس برای تاکید بیشتر اضافه می‏کند: بلکه آنها زندگانند، اما شما درک نمی‏کنید! (بل احیاء و لکن تشعرون).

اصولا در هر نهضتی گروهی راحت طلب و ترسو خود را کنار می‏کشند و علاوه بر اینکه خودشان کاری انجام نمی‏دهند سعی در دلسرد کردن دیگران دارند همین که حادثه ناگواری رخ می‏دهد، اظهار تاسف می‏کنند و آن را دلیل بر بی نتیجه بودن آن قیام می‏پندارند، غافل از اینکه ...

بقیه در ادامه ی مطلب...

ادامه مطلب   
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩


تفسیر سوره ی بقره(آیات146تا153)

تفسیر آیات146تا153سوره ی مبارکه ی بقره

 

از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 

نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 

 (رحمة الله تعالی علیه)

 

به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

ترجمه آیات

 

آنهائیکه ما کتابشان دادیم قرآن را می‏شناسند آنچنانکه فرزندان خود را، ولی پاره‏ای از ایشان حق را عالما عامدا کتمان میکنند (146).

حق همه از ناحیه پروردگار تو است زنهار که از دودلان مباش (147).

و برای هر جمعیتی وجهه و قبله‏ایست که بدان رو میکند پس بسوی خیرات هر جا که بودید سبقت بگیرید که خدا همه شما را می‏آورد که خدا بر همه چیز قادر است (148).

و از هر جا بیرون شدی رو بسوی قسمتی از مسجد الحرام کن و بدان که این حق است و از ناحیه پروردگار تو است و خدا از آنچه میکنید غافل نیست (149).

و از هر جا بیرون شدی رو بسوی قسمتی از مسجد الحرام کن و هر جا هم که بودید رو بدان سو کنید تا دیگر مردم بهانه‏ای علیه شما نداشته باشند مگر آنهائیکه ستمکارند، پس از آنها مترس و از من حساب ببر برای اینکه نعمتم را بر شما تمام کنم باشد که راه را بیابید (150).

همانطور که رسولی در میانه شما فرستادم تا آیات ما را بر شما بخواند و تزکیه‏تان کند و کتاب و حکمتتان بیاموزد و بشما یاد دهد آنچه را که هرگز خودتان نمی‏دانستید (151).

پس مرا بیاد آرید تا بیادتان آورم و شکرم بگذارید و کفران نعمتم مکنید (152).

ای کسانیکه ایمان آوردید از صبر و صلاة استعانت جوئید که خدا با صابران است (153).

 

تفسیر آیات

 

(الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه، کما یعرفون ابناءهم) ضمیر در (یعرفونه) به رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بر می‏گردد، نه به کتاب، چون این معرفت را تشبیه کرده به معرفت فرزندان، و این تشبیه در انسانها درست است، نه اینکه کتاب را تشبیه به انسان کنند، هرگز کسی نمیگوید: فلانی این کتاب را می‏شناسد، همانطور که پسر خودش را می‏شناسد، علاوه بر اینکه سیاق کلام که در باره رسولخدا و وحیی که تحویل قبله باو است، اصلا ربطی به کتاب اهل کتاب ندارد، پس معنای جمله این است: که اهل کتاب پیامبر اسلام را می‏شناسند، آنطور که بچه‏های خود را می‏شناسند، بخاطر اینکه تمامی خصوصیات آنجناب را در کتب خود دیده‏اند، ولی با این حال طائفه‏ای از ایشان عالما عامدا معلومات خود را کتمان می‏کنند.

و بنا بر این در آیه شریفه التفاتی از حضور به غیبت بکار رفته، چون با اینکه روی سخن با رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، در عین حال نمی‏فرماید: (آنها که کتابشان داده‏ایم تو را می‏شناسند)، بلکه می‏فرماید: (او را می‏شناسند) کانه رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را غایب حساب کرده، و خطاب را به مؤمنین کرده است، و این بخاطر این بوده که توضیح دهد: امر رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نزد اهل کتاب واضح است، و این نظم و اسلوب نظیر سخن گفتن کسی است که با جماعتی حرف می‏زند، ولی خطاب را متوجه یکی از آنها می‏کند، تا فضیلت او را آشکار سازد، و این سیاق را همچنان ادامه می‏دهد و با او حرف می‏زند، و دیگران می‏شنوند، تا برسند بمطلبی که مربوط به شخص آن یکنفر است، وقتی باینجا می‏رسد، روی خود از او گردانده، متوجه جماعت حاضر در مجلس می‏کند، و چون آن مطلب بسر رسید، دوباره رو بان شخص نموده سخنان خود را ادامه می‏دهد، این مثال را بدان جهت زدیم، تا متوجه شوی التفات در آیه بخاطر چه بوده است.

(الحق من ربک فلا تکونن من الممترین) این جمله بیان سابق را تاکید می‏کند، و نهی از شک را تشدید می‏نماید، چون امتراء همان شک و ارتیاب است، و ظاهر خطاب متوجه به رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، و باطن و معنای آن به امت است.

(و لکل وجهة هو مولیها فاستبقوا الخیرات) کلمه (وجهة) بمعنای چیزیست که آدمی رو به آن می‏کند، مانند قبله، که آن نیز بمعنای چیزی است که انسان متوجه آن میشود، در این آیه بیان سابق را خلاصه نموده عبارت اخرائی می‏آورد، تا مردم را هدایت کند، به اینکه مسئله قبله را تعقیب نکنند، و بیش از این در باره آن بگو مگو راه نیندازند، و معنایش این است که هر قوم برای خود قبله‏ای دارند، که بر حسب اقتضای مصالحشان برایشان تشریع شده است.

خلاصه، قبله یک امر قراردادی و اعتباری است، نه یک امر تکوینی ذاتی، تا تغییر و تحول نپذیرد، با این حال، دیگر بحث کردن و مشاجره براه انداختن در باره آن فائده‏ای برای شما ندارد، این حرف‏ها را بگذارید، و بدنبال خیرات شتاب بگیرید، و از یکدیگر سبقت جوئید که خدایتعالی همگی شما را در روزی که شکی در آن نیست جمع می‏کند، و لو هر جا که بوده باشید.

که خدا بر هر چیزی توانا است.

این را هم باید دانست که آیه مورد بحث همانطور که با مسئله قبله انطباق دارد، چون در وسط آیات قبله قرار گرفته، همچنین میتواند با یک مسئله تکوینی منطبق باشد، و بخواهد از قضاء و قدری که برای هر کسی از ازل تقدیر شده خبر دهد، و جمله (فاستبقوا الخیرات) بخواهد بفهماند: که احکام و آداب برای رسیدن به همان مقدرات تشریع شده، که انشاء الله در بحثی که پیرامون خصوص قضاء و قدر خواهیم داشت، بیان مفصل آن می‏آید.

(و من حیث خرجت، فول وجهک شطر المسجد الحرام) الخ، بعضی از مفسرین گفته‏اند: معنای این آیه این است که از هر جا که بیرون شده و به هر جا که وارد شدی، روی خود بسوی مسجد الحرام کن، بعضی دیگر گفته‏اند: معنایش این است که از هر شهری در آمدی، ممکن هم هست مراد به جمله (و من حیث خرجت) الخ مکه باشد که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از آنجا بیرون آمد، و آیه (من قریتک التی اخرجتک) از آن خبر میدهد، و معنایش اینست که رو به کعبه ایستادن حکمی است ثابت برای تو، چه در مکه و چه در شهرهای دیگر، و سرزمینهای دیگر و جمله: (و انه للحق من ربک، و ما الله بغافل عما تعملون)، همین معنا را تاکید و تشدید می‏کند.

(و من حیث خرجت فول وجهک شطر المسجد الحرام، و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره) الخ اگر این جمله را به عین عبارت قبلی تکرار کرد بعید نیست برای این بوده باشد که بفهماند: حکم نامبرده در هر حال ثابت است و مثل این است که کسی بگوید: (در برخاستنت از خدا بترس و در نشستنت از خدا بترس، و در سخن گفتنت از خدا بترس و در سکوتت از خدا بترس) که منظور گوینده اینست که همیشه و در هر حال ملازم تقوی باش و تقوی را همواره با خود داشته باش و اگر بجای آن عبارت می‏گفت: (از خدا بپرهیز، وقتی برخاستی و نشستی و سخن گفتی و سکوت کردی) این نکته را نمی‏فهماند و در آیه مورد بحث معنایش این است که رو بسوی قسمتی از مسجد الحرام بکن هم از همان شهری که از آن بیرون شدی و هم از هر جای دیگری که بودید رو بسوی آن قسمت کنید.

(لئلا یکون للناس علیکم حجة الا الذین ظلموا منهم، فلا تخشوهم، و اخشونی) الخ، در این جمله سه فائده برای حکم قبله که در آن شدیدترین تاکید را کرده بود، بیان می‏کند.

اول اینکه یهود در کتابهای آسمانی خود خوانده بودند که قبله پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) کعبه است نه بیت المقدس، همچنانکه قرآن کریم از این جریان خبر داده، می‏فرماید: (و ان الذین اوتوا الکتاب لیعلمون انه الحق، من ربهم) که ترجمه‏اش گذشت و اگر حکم تحویل قبله نازل نمی‏شد، حجت یهود علیه مسلمین تمام بود، یعنی می‏توانستند بگویند: این شخص پیغمبری نیست که انبیاء گذشته وعده آمدنش را داده بودند، ولی بعد از آمدن حکم تحویل قبله و التزام بان و عمل بر طبقش، حجت آنان را از دستشان می‏گیرد، مگر افراد ستمگری از ایشان زیر بار نروند.

(الا الذین ظلموا منهم) این استثناء منقطع، و بدون مستثنی منه و بمعنای (لکن) است، و آیه چنین معنا می‏دهد که (لکن کسانی که از ایشان ستمکارند و تابع هوی و هوس هستند، همچنان بر اعتراض بیجای خود ادامه می‏دهند، پس زنهار که از ایشان حسابی نبری، چون پیرو هوی و ظالمند، و خداوند ستمکاران را هدایت نمی‏کند و تنها از من حساب ببر).

دوم اینکه پی‏گیری و ملازمت این حکم، مسلمانان را به سوی تمامیت نعمتشان و کمال دینشان سوق می‏دهد که بزودی در تفسیر آیه: (الیوم اکملت لکم دینکم، و اتممت علیکم نعمتی)، انشاء الله تعالی معنای تمامیت نعمت را بیان خواهیم کرد.

سوم اینکه در آخر آیه فرموده: (لعلکم تهتدون) که خدای تعالی اظهار امیدواری به هدایت مسلمانان به سوی صراط مستقیم کرده، و در سابق آنجا که در باره: (اهدنا الصراط المستقیم) بحث می‏کردیم، در باره اهتداء سخن گفتیم.

بعضی از مفسرین گفته‏اند: اینکه در آیه تحویل قبله فرموده: (و لاتم نعمتی علیکم، و لعلکم تهتدون) و نیز در آیه فتح مکه نظیر آنرا آورده، و فرموده: (انا فتحنا لک فتحا مبینا، لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما)، خود دلیل بر این است که در آیه مورد بحث هم بشارتی است به فتح مکه.

توضیح اینکه: کعبه در صدر اسلام پر بود از بت‏های مشرکین و وثن‏های ایشان، و خلاصه بت در آنجا حاکم بود و در ایامی که این آیه نازل می‏شد، هنوز اسلام قوت و شوکتی بخود نگرفته بود، خدای تعالی رسول خود را هدایت کرد باینکه رو به بیت المقدس نماز بخواند، چون بیت المقدس قبله یهودیان بود، که هر چه باشد دینشان باسلام نزدیک‏تر از دین مشرکین بود، ولی بعد از آنکه رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به مدینه هجرت کرد و زمان فرا رسیدن فتح مکه نزدیک شد، و انتظار فرمان الهی به تطهیر کعبه از پلیدی بتها، شدید گردید.

در چنین شرائطی دستور برگشتن قبله بسوی کعبه صادر شد و این خود نعمت بس بزرگی بود، که خدا مسلمانان را بدان اختصاص داد، آنگاه در ذیل همین فرمان وعده فرمود: که بزودی نعمت و هدایت را بر تو تمام خواهد کرد، یعنی کعبه را از پلیدی‏های اصنام خواهد پرداخت، آنچنانکه فقط خدا در آن عبادت شود و تنها معبد مسلمانان گردد و تنها مسلمانان رو بسوی آن عبادت کنند، پس نتیجه می‏گیریم که جمله: (و لاتم نعمتی علیکم) الخ، بشارت به فتح مکه است.

از سوی دیگر، بعد از آنکه در سوره فتح به مسئله فتح مکه میپردازد، دوباره به همان وعده قبلی اشاره می‏کند، که در آیه مورد بحث آمده بود و می‏فرماید: (ویتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما).

این بود گفتار آن مفسر و توضیح ما در باره آن، و لکن گو اینکه به ظاهرش گفتاری است دلچسب، اما خالی از تدبر و دقت است، برای اینکه ظاهر آیات با آن نمی‏سازد زیرا مدرک مفسر نامبرده در آیه مورد بحث (و لاتم نعمتی علیکم و لعلکم تهتدون) الخ، لام غایت است، که بر سر (اتم) در آمده و این لام عینا در آیه سوره فتح آمده و فرموده: (لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما).

و با اینکه حرف لام در هر دو آیه غایت است، دیگر چه معنا دارد مفسر نامبرده آیه مورد بحث را بمعنای وعده گرفته و آیه سوره فتح را بمعنای انجاز آن وعده و وفای بان بگیرد؟ با اینکه هر دو آیه وعده جمیلی است باینکه خداوند نعمت را بر تو تمام می‏کند.

از سوی دیگر آیه مورد بحث که در باره مسئله حج است وعده اتمام نعمت را به همه مسلمین می‏دهد و می‏فرماید: (علیکم)، و آیه سوره فتح این وعده را تنها به رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) میدهد و می‏فرماید: (ویتم نعمته علیک) الخ، پس سیاق دو آیه مختلف است، و نمی‏شود هر دو مربوط به یک مطلب باشند.

حال اگر آیه‏ای باشد که دلالت کند بر اینکه این دو وعده کجا وفا شد؟ آنوقت ممکن است بگوئیم: پس مراد هر دو وعده همین وعده‏ای است که این آیه از وفا شدن بان خبر می‏دهد و چنین آیه‏ای اگر باشد آیه: (الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا، امروز دیگر دین شما را تکمیل کردم و نعمت خود بر شما تمام نمودم و اسلام را دین مورد رضایم برایتان قرار دادم)، خواهد بود و اما اینکه نعمت در آن چه نعمتی بوده که خدا اتمام کرده؟ و در این آیه منتش را بر ما می‏گذارد، انشاء الله در تفسیر سوره مائده بحثش خواهد آمد.

نظیر این دو آیه که مشتمل بر اتمام نعمت است آیه: (و لکن یرید لیطهرکم، و لیتم نعمته علیکم لعلکم تشکرون)، و نیز آیه: (کذلک یتم نعمته علیکم، لعلکم تسلمون)، است که باز انشاء الله کلامی مناسب با مقام بحثمان در ذیل هر یک از این آیات خواهد آمد.

(کما ارسلنا فیکم رسولا منکم)، از ظاهر آیه بر می‏آید، که کاف در کلمه (کما) برای تشبیه، و کلمه (ما) مصدریه باشد، در نتیجه معنای آیه و ماقبلش این می‏شود: ما با قبله قرار دادن خانه‏ای که ابراهیم بنا کرد و برایش آن خیرات و برکات را درخواست نمود به شما انعام کردیم، مانند این انعام دیگرمان که رسولی از میان شما در شما فرستادیم که آیات ما بر شما همی خواند و کتاب و حکمتتان می‏آموزد و تزکیه‏تان می‏کند و این را بدان جهت کردیم که دعای ابراهیم را استجابت کرده باشیم، آن دعا که با فرزندش اسماعیل گفتند: پروردگارا! و رسولی از خود ایشان در میانشان مبعوث فرما تا آیات بر آنان تلاوت کند و کتاب و حکمتشان تعلیم دهد و تزکیه‏شان کند پس در این ارسال رسول منتی است نظیر منتی که در قبله قرار دادن کعبه بود.

از اینجا معلوم می‏شود مخاطب در جمله (فیکم رسولا منکم)، امت مسلمه است، که بر حسب حقیقت عبارتند از خصوص اولیاء دین، چون اگر جمیع دودمان اسماعیل - یعنی عرب مضر - امت اسلام نامیده می‏شوند، از نظر ظاهر امتند و نیز اگر همه عرب و مسلمانان غیر عرب امت اسلام نامیده می‏شوند، از نظر اشتراک در حکم است و گر نه حقیقت و واقع آن امت که ابراهیم (علیه‏السلام‏) از خدا درخواست کرد، همان اولیاء دین هستند و بس.

(یتلو علیکم آیاتنا)، کلمه: (آیاتنا) ظهور در آیات قرآن دارد، چون قبل از آن کلمه (یتلو) آمده، و معلوم است که تلاوت در مورد الفاظ استعمال می‏شود، نه معانی و کلمه (تزکیه) به معنای تطهیر است و تطهیر عبارتست از زایل کردن پلیدی‏ها و آلودگی‏ها، در نتیجه کلمه تطهیر هم شامل اعتقادات فاسد چون شرک و کفر می‏شود و هم شامل ملکات رذیله چون تکبر و بخل می‏گردد و هم اعمال فاسد و شنیع چون کشتن و زنا و شرابخواری را شامل می‏شود.

و تعلیم کتاب و حکمت و نیز تعلیم آنچه نمی‏دانستید، دو جمله است که شامل تمامی معارف اصولی و فروعی دین می‏گردد.

این را هم باید دانست که آیات شریفه مورد بحث مشتمل بر چند مورد التفات نسبت به خدای تعالی است، یکجا خدای تعالی غایب (او) حساب شده، یکجا متکلم وحده (من)، جائی دیگر متکلم مع الغیر (ما)، و نیز چند التفات دیگر نسبت به غیر خدای تعالی که باز یکجا غایب حساب شده‏اند و یکجا مخاطب و یکجا متکلم که اگر خواننده عزیز در آنها دقت بعمل آورد، نکته‏هایش پوشیده نمی‏ماند.

 

بحث روایتی

در تفسیر مجمع البیان از قمی روایت کرده که در تفسیرش در ذیل آیه: (سیقول السفهاء) الخ از قول امام صادق (علیه‏السلام‏) نقل کرده که فرمود: قبله وقتی از بیت المقدس بسوی کعبه برگردید که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) سیزده سال در مکه نماز بسوی بیت المقدس خوانده بود و بعد از مهاجرت به مدینه هم هفت ماه به همان سو نماز خواند آنوقت خدا او را بطرف مکه برگردانید.

چون یهودیان رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را سرزنش می‏کردند و می‏گفتند: تو تابع مائی و بسوی قبله ما نماز می‏گزاری، رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از این سرزنش دچار اندوهی سخت شد و در نیمه شبی از خانه بیرون شد و به آفاق آسمان نگاه می‏کرد منتظر بود از ناحیه خدایتعالی در این خصوص امری صادر شود فردای آن شب وقتی هنگام نماز ظهر شد، آنجناب در مسجد بنی سالم بود و دو رکعت از نماز ظهر را خواند که جبرئیل نازل شده، دست به دو شانه آنحضرت گذاشت و او را بطرف کعبه برگردانید و این آیه بر او نازل کرد: (قد نری تقلب وجهک فی السماء فلنولینک قبلة ترضیها، فول وجهک شطر المسجد الحرام) در نتیجه آنجناب دو رکعت از یک نماز را بسوی بیت المقدس، و دو رکعت دیگرش را بسوی کعبه خواند، بعد از این جریان سر و صدای یهود و مردم نفهم بلند شد که چرا از قبله‏ای که داشت برگردید؟ مؤلف: روایاتیکه هم از طرف عامه و هم خاصه در این داستان در کتب جامع وارد شده، بسیار زیاد است و از نظر مضمون قریب به هم هستند، ولی از نظر تاریخ این جریان مختلفند، بیشتر آنها تاریخ تحویل قبله را در ماه رجب سال دوم از هجرت، یعنی ماه هفدهم از هجرت میدانند و صحیح‏تر هم همین است و بزودی فصل جداگانه در بحث پیرامون این مسئله خواهد آمد انشاء الله.

و از طرق اهل سنت در باره اینکه امت اسلام گواه بر مردم و رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) گواه بر امت است روایاتی آمده که مردم روز قیامت تبلیغ انبیاء را انکار می‏کنند خدایتعالی از انبیاء شاهد میخواهد تا اثبات کنند تبلیغ کرده‏اند - با اینکه خدا عالم‏تر از هر کسی است - آنگاه امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را میاورند و ایشان شهادت میدهند امتهای دیگر می‏پرسند: شما از کجا بدست آورده‏اید که پیغمبر ما رسالت خود را تبلیغ کرده؟ می‏گویند: ما این معنا را از کتاب آسمانیمان بدست آوردیم که خدایتعالی بزبان پیامبر صادقش در آن خبر داد: که انبیاء گذشته رسالت خود را تبلیغ کردند.

بعد محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را می‏آورند تا از حال امتش بپرسند، آنجناب امت را تزکیه می‏کند و به عدالتشان شهادت میدهد، اینجاست که خدای سبحان فرموده: (فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید).

مؤلف: مفاد این روایت را اخبار دیگری تایید می‏کند، که سیوطی آن اخبار را در تفسیر الدر المنثور و غیر او نیز آورده‏اند، چیزی که در این روایات به نظر درست نمی‏رسد اینست که پیامبر اسلام تمامی امت را تزکیه و تعدیل نکرده و معنا ندارد که در قیامت همه را تزکیه و تعدیل کند، مگر اینکه بمنظور تزکیه و تعدیل جمعی از امت باشد نه همه، و گر نه روایات نامبرده مطلبی بر خلاف ضرورت اثبات می‏کند، ضرورت کتاب و سنت هر دو.

آخر چطور ممکن است رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فجایع و جنایاتی را که افرادی از امت اسلام مرتکب شدند تجویز کند؟ و بر آن جنایات صحه بگذارد؟ جنایاتی که حتی نمونه‏اش هم در امت‏های گذشته رخ نداد؟ و چطور آنجناب طاغیان و فرعونهای این امت را تزکیه و تعدیل می‏کند؟ و آیا این روایات طعن بر دین حنیف و بازیگری با حقایق این ملت بیضاء نیست؟! قطعا هست، علاوه بر اینکه این روایات گفتگو از شهادت نظری دارد، نه شهادت تحمل، چون امت اسلام در زمان انبیاء گذشته حاضر نبودند، تا ببینند آیا رسالت خود را تبلیغ می‏کنند یا نه؟ و شهادت نظری اعتبار ندارد.

و در کتاب مناقب در این باره از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده، که فرمود: (شهداء مردم) به غیر رسولان و امامان کسی نیست و اما امت معقول نیست که خدا از آنها شهادت بطلبد، برای اینکه در میان امت کسانی هستند که شهادتشان یک بند سبزی و یک پر کاه ارزش ندارد.

و در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در ذیل جمله (لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا) الخ، فرمود: اگر خیال کنی که منظور خدایتعالی از این آیه همه موحدین اهل قبله است، سخت اشتباه کرده‏ای، برای اینکه آیا خدایتعالی در قیامت از کسی شهادت میخواهد، که در دنیا شهادتش در مرافعه‏ای که بر سر یک من خرما بپا میشد پذیرفته نبود؟ و آنوقت شهادت چنین کسی در درگاهش پذیرفته میشود؟ حاشا: این حرف معقول نیست و خدایتعالی چنین چیزی را از خلق خودش نمی‏پسندد، آنوقت خودش چگونه مرتکب آن میشود، بلکه منظور خدایتعالی از امت، افرادی است که مصداق آیه: (کنتم خیر امة اخرجت للناس)، هستند و آنان امت وسط و بهترین امتند که خدا برای مردم خلقشان کرده است.

مؤلف: بیان این حدیث در ذیل آیه شریفه با استفاده از قرآن کریم گذشت.

و در قرب الاسناد از امام صادق (علیه‏السلام‏) از پدرش از رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روایت کرده که فرمود: از جمله خصائصی که خدای تعالی به امت من داده و با دادنش امتم را بر سایر امم برتری بخشیده، سه چیز است که حتی به هیچ پیغمبری نداده - تا آنجا که می‏فرماید: - خدایتعالی هر پیغمبری که مبعوث می‏کرد، او را شهید بر قومش قرار میداد، ولی خدای تعالی امت مرا شهید بر همه خلائق کرد، و فرمود: (لیکون الرسول شهیدا علیکم، و تکونوا شهداء علی الناس) تا آخر حدیث).

مؤلف: این حدیث منافاتی با حدیث قبلی ندارد، چون مراد به امت در این روایت نیز همان امت مسلمه‏ایست که دعای ابراهیم بوسیله آن مستجاب شد.

و در تفسیر عیاشی از امیر المؤمنین (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در حدیثی در ضمن توصیف روز قیامت فرمود: مردم در یکجا جمع میشوند و در آنجا تمامی خلائق استنطاق میشوند، واحدی بدون اجازه رحمان و جز به صواب سخن نمیگوید آنگاه به رسول خدا دستور میدهند،  برخیزد و از پرسش‏ها پاسخ گوید اینجاست که خدایتعالی به رسول گرامیش میفرماید: (فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا) و بحکم این آیه آنجناب شهید بر شهیدان یعنی بر رسولان است.

و در تهذیب از ابی بصیر از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام‏) روایت کرده که گفت: به آنجناب عرضه داشتم: آیا خدایتعالی به رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داده بود که بسوی بیت المقدس نماز بگزارد؟ فرمود: بله، مگر نمی‏بینی خدای سبحان فرموده: (و ما جعلنا القبلة التی کنت علیها الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب علی عقبیه) الخ.

مؤلف: مقتضای این حدیث این است که جمله: (التی کنت علیها) صفت قبله باشد، و مراد بقبله، بیت المقدس باشد، و اینکه آن قبله‏ای که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رو بان می‏ایستاده، همان بیت المقدس بوده باشد و همین معنا را سیاق آیات تایید می‏کند که بیانش گذشت.

از اینجا آن روایتی هم که از امام عسکری (علیه‏السلام‏) نقل شده تایید میشود، چون آنجناب فرموده: مردم مکه هوای قبله شدن کعبه را داشتند خدایتعالی با قبله قرار دادن بیت المقدس امتحانشان کرد تا معلوم شود چه کسی بر خلاف هوای نفسش رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را پیروی می‏کند بر خلاف مردم مدینه که هوای بیت المقدس بسر داشتند و خدایتعالی با برگرداندن قبله دستورشان داد با هوای نفس خود مخالفت نموده رو به کعبه نماز بگزارند تا باز معلوم شود چه کسی پیروی رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) می‏کند؟ و چه کسی مخالفت مینماید؟ که هر کس او را بر خلاف میل درونیش اطاعت کند، مصدق او و موافق او است (تا آخر).

با این حدیث فساد گفتار دیگری نیز روشن می‏گردد و آن این است که جمله (التی کنت علیها) مفعول دوم برای کلمه (جعلنا) است و معنای آیه این است که ما قبل از بیت المقدس قبله را کعبه‏ای که (کنت علیها) نکردیم، استدلال کرده است بجمله (الا لنعلم من یتبع الرسول) که حاصل معنا چنین میشود (ما قبل از بیت المقدس کعبه را که الان رو به آن هستی قبله نکردیم مگر برای اینکه بفهمیم چه کسی رسول را پیروی می‏کند) لکن این حرف بیهوده است زیرا همانطور که قبلا گفتیم سیاق بر خلاف آنست.

و در تفسیر عیاشی از زبیری روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیه‏السلام‏) پرسیدم: آیا مرا از ایمان خبر نمیدهی؟ بدانم آیا ایمان مجموع قول و عمل است و یا قول بدون عمل؟ فرمود: ایمان همه‏اش عمل است، چون خود قول هم یکی از اعمال است که خدا واجبش کرده در کتابش بیان نموده نورش واضح و حجتش ثابت شده، کتابش بدان شهادت میدهد و بسوی آن دعوت می‏کند.

و چون خدای تعالی رسول اسلام را رو به کعبه گردانید، مسلمانان به رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) گفتند: پس تکلیف ما نسبت به نمازهائیکه در این مدت (17 ماهه) رو به بیت المقدس خواندیم چه میشود؟ و تکلیف مردگان ما که در این مدت نماز را به آنطرف میخواندند چه میشود؟ خدایتعالی در پاسخ به این سؤال این جمله را نازل فرمود: (و ما کان الله لیضیع ایمانکم، ان الله بالناس لرؤف رحیم، خدا ایمان شما را ضایع نمی‏کند، که خدا به مردم رئوف و رحیم است).

و در این کلام خود نماز ما را ایمان خواند، پس هر کس از خدا بترسد و جوارح خود (از چشم و گوش و شکم و زبان و فرج) را حفظ نموده هر عضوی از اعضای خود را در آن جائی مصرف کند و بکار ببندد که خدا برایش معین کرده و واجب هر عضوی را انجام دهد، با ایمان کامل خدا را ملاقات می‏کند و از اهل بهشت است، و اگر کسی در واجبی از این واجبات خیانت کند و از آنچه خدا دستور داده تعدی نماید، خدا را با ایمان ناقص ملاقات می‏کند.

مؤلف: این روایت را کلینی هم آورده، و اینکه در روایت، نزول جمله (و ما کان الله لیضیع ایمانکم) را بعد از تحویل قبله دانسته، منافاتی با بیان قبلی ما ندارد.

و در کتاب فقیه آمده: که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) سیزده سال در مکه و نوزده ماه در مدینه بطرف بیت المقدس نماز خواند بعد که یهودیان سرزنش کردند که تو تابع قبله ما هستی و اندوه شدیدی بر او مسلط شد، در دل شب از خانه بیرون آمد و رو به اطراف افق بگردانید، فردای آن شب هم نماز صبح را رو به بیت المقدس خواند و هم دو رکعت از نماز ظهر را، سر دو رکعتی جبرئیل آمد، و گفت: (قد نری تقلب وجهک فی السماء، فلنولینک قبلة ترضیها، فول وجهک شطر المسجد الحرام) الخ، آنگاه دست آنجناب را گرفته رو به کعبه‏اش کرد، مردمی هم که پشت سرش به نماز ایستاده بودند رو به کعبه شدند، بطوریکه زنان جای فعلی مردان قرار گرفتند و مردان جای فعلی زنان، و این نماز ظهر اولش بسوی بیت المقدس و آخرش بسوی کعبه واقع شد، بعد از نماز ظهر خبر به مسجدی دیگر در مدینه رسید، اهل آن مسجد دو رکعت از عصر خوانده بودند، دو رکعت دیگر را بطرف کعبه برگشتند، آنها نیز اول نمازشان بسوی بیت المقدس و آخرش بسوی کعبه شد، و مسجد قبلتین، همان مسجد است.

مؤلف: قمی هم نظیر این را روایت کرده و گفته: که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خودش (در مدینه)، بلکه در مسجد بنی سالم نماز میخواند که این جریان واقع شد.

و در تفسیر عیاشی از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در ذیل آیه (فول وجهک شطر المسجد الحرام) الخ، فرموده: رو بقبله نماز بخوان و در نماز رو از قبله برمگردان که نمازت باطل میشود چون خدای سبحان به رسول گرامیش فرمود در نماز واجب باید حتما رو بقبله نماز بخوانی، (فول وجهک شطر المسجد الحرام، و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره).

مؤلف: روایات در این باره که آیه شریفه راجع بخصوص نماز واجب است بسیار زیاد است.

و در تفسیر قمی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در تفسیر آیه (الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه) الخ، فرموده: این آیه در باره یهود و نصاری نازل شد، خدای تعالی در آن می‏فرماید: (آنهائی که کتابشان دادیم، او را می‏شناسند - یعنی رسول خدا را - همانطور که فرزندان خود را می‏شناسند) و این بدان جهت است که خدای عز و جل در تورات و انجیل و زبور، صفات رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و صفات اصحابش و مهاجرتش را ذکر کرده بود و همان را در قرآن حکایت کرده، که (محمد رسول الله، و الذین معه اشداء علی الکفار، رحماء بینهم، تریهم رکعا سجدا، یبتغون فضلا من الله و رضوانا، سیماهم فی وجوههم من اثر السجود، ذلک مثلهم فی التوریة، و مثلهم فی الانجیل، محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرستاده خداست و کسانی که مصاحب او هستند بر کفار دشمنانی بیرحم، و در بین خود مهربانان هستند، ایشان را می‏بینی که همواره در رکوع و سجودند و همه در پی بدست آوردن فضل خدا و خشنودی اویند، نشانه‏هاشان از اثر سجده در پیشانی نمایان است، این است مثل آنان در تورات و همین است مثل آنان در انجیل).

پس صفات رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و اصحابش در تورات بوده و وقتی خدا او را مبعوث فرمود، اهل کتاب او را شناختند، همچنان که خود قرآن می‏فرماید: (فلما جاءهم ما عرفوا کفروا به).

مؤلف: نظیر این روایت در کافی از علی (علیه‏السلام‏) نقل شده است.

و در اخبار بسیاری از طرق شیعه آمده: که آیه: (أینما تکونوا یات بکم الله جمیعا) الخ، در باره اصحاب قائم (علیه‏السلام‏) نازل شده و در بعضی از آنها آمده: که این از باب جری و تطبیق است.

و در حدیثی از طرق عامه در ذیل جمله (و لاتم نعمتی علیکم)، از علی (علیه‏السلام‏) آمده که فرمود: تمامیت نعمت این است که انسان با داشتن اسلام بمیرد.

و باز در حدیثی از طرق آنان آمده: که تمامیت نعمت به این است که آدمی داخل بهشت شود.

 

بحث علمی

تشریع قبله در اسلام و اعتبار و وجوب خواندن نماز رو بقبله، - نمازی که عبادت عموم مسلمانان جهان است -، و همچنین وجوب ذبح حیوانات رو بقبله و کارهای دیگری که حتما باید رو بقبله باشد، (و یا مانند خوابیدن و نشستن و وضو گرفتن رو بقبله: که مستحب و مانند تخلیه کردن که حتما باید بطرف غیر قبله باشد و رو بقبله‏اش حرام است) و احکامی دیگر که با قبله ارتباط دارد، و مورد ابتلای عموم مسلمانان است، باعث شده که مردم محتاج به جستجوی جهت قبله شوند و آنرا در افق خود معین کنند، (تا نماز و ذبح حیوانات و کارهائی دیگر را رو به آنطرف انجام داده و از تخلیه کردن به آن طرف بپرهیزند).

و در ابتداء امر از آنجا که تشخیص قطعی آن برای مردم دور از مکه فراهم نبود ناگزیر به مظنه و گمان و نوعی تخمین اکتفاء می‏کردند.

ولی رفته رفته این حاجت عمومی، علمای ریاضی‏دان را وادار کرد تا این مظنه و تخمین را قدری به تحقیق و تشخیص عینی نزدیک سازند، برای این کار از جدول‏هائی که در زیج مورد استفاده قرار می‏گیرد استمداد کردند، تا بدان وسیله عرض هر شهر و طول آن را (منظور از عرض شهر فاصله‏ایست که هر شهری از خط استواء دارد و منظور از طول آن فاصله‏ایست که میانه شهرها از مشرق به مغرب می‏باشد به این منظور آخرین نقطه غربی و معمور کره زمین را جزایر خالدات میگرفتند، البته این دیگر مربوط به بحث ما نیست که در قرون گذشته و قبل از کشف آمریکا و کشف کرویت زمین چنین میپنداشتند که جزائر خالدات واقع در غرب اروپا ساحل اقیانوس آرام آخرین نقطه کره زمین است و البته این جزائر در قرون اخیر در آب فرو رفته و اثری از آن باقی نمانده است، و فعلا در نیم کره شرقی زمین، از رصدخانه گرنویچ لندن استفاده می‏کنند)، (مترجم) معین کنند.

آنگاه بعد از آنکه عرض شهر خود را از خط استواء معین می‏کردند آن وقت میتوانستند بفهمند که از نقطه جنوب آن شهر (نقطه جنوب هر شهری عبارتست از نقطه‏ای که اگر خطی موهوم از آن نقطه بطرف نقطه شمال تصور کنیم آفتاب در رسیدن بان نقطه مسیر روزانه‏اش نصف میشود و باصطلاح به نقطه ظهر می‏رسد) چند درجه (از نود درجه میان جنوب و مغرب) را بطرف مغرب منحرف شوند، رو به که ایستاده‏اند (و این انحراف را با حساب جیوب و مثلثات معین می‏کردند).

آنگاه این حساب را بوسیله دائره هندیه برای تمامی افق‏ها و شهرهای مسلمان‏نشین ترسیم کردند، (به این صورت که یا در اول بهار و یا در اول پائیز که دو نقطه اعتدالی است در هر افقی دائره‏ای در زمین مسطح رسم کردند و محوری و یا به عبارتی شاخصی در وسط آن دائره کوبیدند، صبح که آفتاب طلوع کرد سایه شاخص از دائره بیرون بود، ایستادند تا با بالا آمدن آفتاب و کوتاه شدن سایه آن نقطه‏ای را که سایه از آن نقطه وارد دائره می‏شود معین کنند و همچنین آن نقطه‏ای را که در بعد از ظهر سایه از دایره بیرون می‏رود معین کنند، سپس با خطی مستقیم این دو نقطه را بهم وصل کردند که یکسرش مشرق افق را نشان میداد و سر دیگرش مغرب افق را، در نتیجه دائره به دو نیم دائره تقسیم شد، خط دیگری عمود بر آن خط ترسیم کردند که یکسرش نقطه جنوب را نشان میداد و سر دیگرش نقطه شمال را، و این خط را نصف النهار آن افق مینامیدند، و معلوم است که فاصله میان هر یک از این چهار نقطه نود درجه است، و فرض کنید شهری که این دائره (که آنرا دائره هندیه می‏نامیدند) ترسیم شده، سی درجه با خط استواء فاصله داشته باشد، در اینصورت اگر سکنه این شهر در موقع نماز سی درجه از نود درجه را از جنوب بطرف مغرب برگردند، درست رو بقبله ایستاده‏اند، (مترجم).

سپس برای اینکه این کار را بسرعت و آسانی انجام دهند، قطب نما را یعنی عقربه مغناطیسی معروف به حک را بکار بستند، چون این آلت با عقربه خود جهت شمال و جنوب را در هر افقی که بکار رود معین میکند و کار دائره هندیه را به فوریت انجام میدهد و در صورتیکه ما مقدار انحراف شهر خود را از خط استواء بدانیم، بلافاصله نقطه قبله را تشخیص میدهیم.

لکن این کوششی که علمای ریاضی مبذول داشتند - هر چند خدمت شایان توجهی بود - و خداوند جزای خیرشان مرحمت فرماید -، و لکن از هر دو طریق یعنی هم از طریق قطب‏نما و هم از راه دائره هندیه ناقص بود که اشخاص را دچار اشتباه می‏کرد.

اما اول برای اینکه ریاضی دانان اخیر متوجه شدند که ریاضی دانان قدیم در تشخیص طول شهر دچار اشتباه شده‏اند، و در نتیجه حسابی که در تشخیص مقدار انحراف و در نتیجه تشخیص قبله داشتند، در هم فرو ریخت.

توضیح اینکه برای تشخیص عرض مثلا تهران از خط استوا، و محاذات آن با آفتاب در فصول چهارگانه، طریقه‏شان اینطور بود که فاصله قطب شمالی را با خط استواء معین نموده و آنرا درجه‏بندی می‏کردند آنگاه فاصله شهر مورد حاجت را از خط استواء به آن درجات معین نموده، مثلا می‏گفتند فاصله تهران از جزائر خالدات 86 درجه و 20 دقیقه میباشد و عرض آن از خط استوا سی و پنج درجه و 35 دقیقه (نقل از کتاب زیج ملخص تالیف میزابی) گو اینکه این طریقه به تحقیق و واقع نزدیک بود، و لکن طریقه تشخیص طول شهرها طریقه‏ای درست و نزدیک به تحقیق نبود چون همانطور که در بیان مترجم گذشت عبارت از این بود که مسافت میانه دو نقطه از زمین را که در حوادث آسمانی مشترک بودند، (اگر آفتاب می‏گرفت در هر دو جا در یک زمان می‏گرفت، و اگر حوادث دیگری رخ میداد، در هر دو نقطه رخ میداد) معین میکردند و آنرا با مقدار حرکت حسی آفتاب و یا به عبارتی با ساعت ضبط می‏نمودند آنگاه می‏گفتند: مثلا طول شهر تهران فلان درجه و... دقیقه است و چون در قدیم وسائل تلفن و تلگراف و امثال آن در دست نبود، لذا اندازه‏گیری‏های قدیم دقیق نبود و بعد از فراوان شدن این وسائل و همچنین نزدیک شدن مسافت‏ها بوسیله هواپیما و ماشین این مشکل کاملا حل شد، و در این هنگام بود که شیخ فاضل و استاد شهیر ریاضی، مرحوم سردار کابلی برای حل این مشکل کمر همت بست و انحراف قبله را با اصول جدید استخراج نموده، رساله‏ای در این باره بنام (تحفة الاجلة فی معرفة القبلة)، در اختیار همگان گذاشت، و این رساله کوچکی است که در آن طریقه استخراج قبله را با بیان ریاضی روشن ساخته، و جدولهائی برای تعیین قبله هر شهری رسم کرده است.

و از جمله رموزیکه وی موفق به کشف آن گردید - و خدا جزای خیرش دهد - کرامت و معجزه باهره‏ای بود که برای رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در خصوص قبله محرابش در مسجد مدینه اثبات و اظهار کرد.

توضیح اینکه مدینه طیبه بر طبق حسابی که قدماء داشتند در عرض 25 درجه خط استوا، و در طول 75 درجه و 20 دقیقه قرار داشت و با این حساب محراب مسجد النبی در مدینه رو بقبله نبود، (و چون ممکن نبوده رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در ایستادن بطرف قبله و بنای مسجد رو بانطرف اشتباه کند)، لذا ریاضی دانان همچنان در باره قبله بحث می‏کردند، و ای بسا برای این انحراف وجوهی ذکر می‏کردند که با واقع امر درست در نمی‏آمد.

و لکن مرحوم سردار کابلی این معنا را روشن ساخت که محاسبات دانشمندان اشتباه بوده، چون مدینه طیبه در عرض 24 درجه و 57 دقیقه خط استوا، و طول 39 درجه و 59 دقیقه آخرین نقطه نیم کره شرقی قرار دارد و روی این حساب محراب مسجد النبی درست رو بقبله واقع میشود، آنوقت روشن شد در قرنهای قبل که اثری از این محاسبات نبود و در حالیکه آنجناب در نماز بود، وقتی بطرف کعبه برگشت درست بطرفی برگشته که اگر خطی موهوم از آن طرف بطرف کعبه کشیده میشد به خود کعبه برمیخورد، و این خود کرامتی باهر و روشن است (صدق الله و رسوله).

بعد از مرحوم سردار کابلی مرحوم مهندس فاضل سرتیپ عبد الرزاق بغائری برای بیشتر نقاط روی زمین قبله‏ای استخراج کرد و در این باره رساله‏ای در معرفت قبله نوشت و در آن جدولهائی ترسیم نمود که حدود هزار و پانصد نقطه از نقاط مسکون زمین را نام برد و با تدوین این رساله بحمد الله نعمت تشخیص قبله به کمال رسید و از آن جمله مثلا عرض تهران را سی و پنج درجه و چهل و یک دقیقه و 38 ثانیه و طول آنرا 51 درجه و 28 دقیقه و 58 ثانیه نوشت (مترجم).

این بود جهت نقصی که در قسمت اول بود و اما در قسمت دوم یعنی در تشخیص قبله بوسیله قطب نما، نقص آن از این جهت بود که معلوم شد دو قطب مغناطیسی کره زمین با دو قطب جغرافیائی زمین منطبق نیست، برای اینکه قطب مغناطیسی شمالی مثلا علاوه بر اینکه به مرور زمان تغییر می‏کند بین آن و بین قطب شمالی جغرافیائی حدود هزار میل (که معادل است با 1375 کیلومتر) فاصله است.

و روی این حساب قطب‏نما هیچوقت عقربه‏اش رو به قطب جنوبی جغرافیائی قرار نمی‏گیرد و آنرا نشان نمیدهد، (چون سر دیگر عقربه، قطب شمال واقعی را نشان نمیدهد) بلکه گاهی تفاوت به حدی می‏رسد که دیگر قابل تسامح نیست.

به همین جهت مهندس فاضل و ریاضی‏دان عالیقدر، جناب سرتیپ حسینعلی رزم آرا، در اواخر یعنی در سال 1332 هجری شمسی، در مقام بر آمد این مشکل را حل کند، و انحراف قبله را از دو قطب مغناطیسی در هزار نقطه از نقاط مسکون کره زمین را مشخص کرد، (و برای سهولت کار بطوریکه همه بتوانند استفاده کنند، قطب‏نمائی اختراع کرد که به تخمین نزدیک به تحقیق میتواند قبله را مشخص کند، که قطب‏نمای آن جناب فعلا مورد استفاده همه هست، خداوند به وی جزای خیر مرحمت فرماید).

 

بحث اجتماعی

دانشمندانی که متخصص در جامعه‏شناسی و صاحب‏نظر در این فن هستند، اگر در پیرامون آثار و خواصی که از این پدیده که نامش اجتماع است و بدان جهت که اجتماع است ناشی میشود، دقت و غور کنند، شکی برایشان نمی‏ماند که اصولا پدید آمدن حقیقتی بنام اجتماع و سپس منشعب شدن آن به شعبه‏های گوناگون و اختلاف‏ها و چند گونگی آن بخاطر اختلاف طبیعت انسانها، فقط و فقط یک عامل داشته و آن درکی بوده که خدای سبحان طبیعت انسانها را بان درک ملهم کرده، درک باین معنا که حوائجش که اتفاقا همه در بقای او و به کمال رسیدنش مؤثرند یکی دو تا نیست تا خودش بتواند برفع همه آنها قیام کند، بلکه باید اجتماعی تشکیل دهد، و بدان پای بند شود، تا در آن مهد تربیت و به کمک آن اجتماع در همه کارها و حرکات و سکناتش موفق شود و یا به عبارتی همه آنها به نتیجه برسد و گرنه یکدست صدا ندارد.

بعد از این درک، به درکهای دیگر و یا بعبارتی به صور ذهنیه ملهم شد که آن ادراکات و صور ذهنیه را محک و معیار در ماده و در حوائجی که به ماده دارد، و در کارهائی که روی ماده انجام میدهد و در جهات آن کارها، میزان قرار دهد و همه را با آن میزان بسنجد و در حقیقت آن ادراکات و آن میزان رابطه‏ای میان طبیعت انسانی و میان افعال و حوائج انسان باشد، مانند درک این معنا که چه چیز خوب است؟ و چه چیز بد است؟ چه کار باید کرد؟ و چه کار نباید کرد؟ و چه کار کردنش از نکردنش بهتر است؟ و نیز مانند این درک که محتاج به این است که در نظام دادن به اجتماع ریاست و مرئوسیت، و ملک و اختصاص و معاملات مشترک و مختص و سایر قواعد و نوامیس عمومی و آداب و رسوم قومی (که به اختلاف اقوام و مناطق و زمانها مختلف میشود) معتبر بشمارد و به آنها احترام بگذارد.

همه این معانی و قواعدی که ناشی از آنها میشود، اموری است که اگر طبیعت انسانیت آنرا درست کرده، با الهامی از خدای سبحان بوده، الهامی که خدا بوسیله آن، طبیعت انسان را لطیف کرده تا قبل از هر کار، نخست آنچه را که معتقد است و میخواهد در خارج بوجود آورد، تصور کند و آنگاه نقشه‏های ذهنی را صورت عمل بدهد و یا اگر صلاح ندید ترک کند و به این وسیله استکمال نماید.

(حال که این مقدمه روشن شد میگوئیم): توجه عبادتی بسوی خدای سبحان (با در نظر گرفتن اینکه خدا منزه از مکان و جهت و سایر شئون مادی و مقدس از این است که حس مادی باو متعلق شود)، اگر بخواهیم از چهار دیواری قلب و ضمیر تجاوز کند و بصورت فعلی از افعال درآید، با اینکه فعل جز با مادیات سر و کار ندارد - به ناچار باید این توجه بر سبیل تمثل صورت بگیرد.

ساده‏تر بگویم از یکسو میخواهیم با عبادت متوجه بخدا شویم، از سوی دیگر خدا در جهتی و طرفی قرار ندارد، پس بناچار باید عبادت ما بر سبیل تمثل و تجسم در آید، به این صورت که نخست توجهات قلبی ما با اختلافی که در خصوصیات آن (از خضوع و خشوع و خوف و رجاء و عشق و جذبه و امثال آن) است، در نظر گرفته شود و بعد همان خصوصیات را با شکل و قیافه‏ای که مناسبش باشد، در فعل خود منعکس کنیم، مثلا برای اینکه ذلت و حقارت قلبی خود را به پیشگاه مقدس او ارائه داده باشیم به سجده بیفتیم و با این عمل خارجی از حال درونی خود حکایت کنیم و یا اگر خواستیم احترام و تعظیمی که در دل از او داریم، حکایت کنیم، بصورت رکوع درآئیم و چون بخواهیم حالت فدائی بودن خود را به پیشگاهش عرضه کنیم، دور خانه‏اش بگردیم و چون بخواهیم او را تکبیر و بزرگداشت کنیم، ایستاده عبادتش کنیم و چون بخواهیم برای تشرف بدرگاهش خود را تطهیر کنیم این مراسم را با غسل و وضوء انجام دهیم، و از این قبیل تمثل‏های دیگر.

و هیچ شکی نیست در اینکه روح و مغز عبادت بنده عبارت است از همان بندگی درونی او، و حالاتی که در قلب نسبت به معبود دارد که اگر آن نباشد، عبادتش روح نداشته و اصلا عبادت بشمار نمی‏رود و لیکن در عین حال این توجه قلبی باید به صورتی مجسم شود و خلاصه عبادت در کمالش و ثبات و استقرار تحققش، محتاج به این است که در قالبی و ریختی ممثل گردد.

آنچه گفته شد، هیچ جای شک نیست، حال ببینیم مشرکین در عبادت چه می‏کردند و اسلام چه کرده؟ اما وثنی‏ها و ستاره‏پرستان و هر جسم‏پرست دیگر که یا معبودشان انسانی از انسانها بوده، و یا چیز دیگر، آنان لازم میدانستند که معبودشان در حال عبادت نزدیکشان و روبرویشان باشد، لذا روبروی معبود خود ایستاده و آنرا عبادت میکردند.

ولی دین انبیاء و مخصوصا دین اسلام که فعلا گفتگوی ما در باره آنست، (و گفتگوی از آن، از سایر ادیان نیز هست، چون اسلام همه انبیاء را تصدیق کرده)، علاوه بر اینکه همانطور که گفتیم: مغز عبادت و روح آنرا همان حالات درونی دانسته، برای مقام تمثل آن حالات نیز طرحی ریخته و آن اینست که کعبه را قبله قرار داده و دستور داده که تمامی افراد در حال نماز که هیچ مسلمانی در هیچ نقطه از روی زمین نمی‏تواند آن را ترک کند، رو بطرف آن بایستند و نیز از ایستادن رو بقبله و پشت کردن بدان در احوالی نهی فرموده و در احوالی دیگر آنرا نیکو شمرده است.

و به این وسیله قلبها را با توجه بسوی خدا کنترل نموده، تا در خلوت و جلوتش در قیام و قعودش، در خواب و بیداریش، در عبادت و مراسمش، حتی در پست‏ترین حالات و زشت‏ترینش، پروردگار خود را فراموش نکند، این است فائده تشریع قبله از نظر فردی.

و اما فوائد اجتماعی آن عجیب‏تر و آثارش روشن‏تر و دلنشین‏تر است، برای اینکه مردم را با همه اختلافی که در زمان و مکان دارند متوجه به یک نقطه کرده و با این تمرکز دادن وجهه‏ها، وحدت فکری آنان و ارتباط جوامعشان و التیام قلوبشان را مجسم ساخته و این لطیف‏ترین روحی است که ممکن است در کالبد بشریت بدمد، روحی که از لطافت در جمیع شئون افراد در حیات مادی و معنویش نفوذ کند، اجتماعی راقی‏تر و اتحادی متشکل‏تر و قوی‏تر بسازد، و این موهبتی است که خدای تعالی امت اسلام را بدان اختصاص داده و با آن وحدت دینی و شوکت جمعی آنان را حفظ فرموده، در حالی که قبلا احزاب و دسته‏های مختلفی بودند و سنت‏ها و طریقه‏های متشتتی داشتند، حتی دو نفر انسان یافت نمی‏شد که در یک نظریه با هم متحد باشند، اینک خدا را با کمال عجز بر همه نعمتهایش شکر میگوئیم

بعد از آن که خدای تعالی بر پیامبر اسلام و امت مسلمان منت نهاد، نخست پیامبر بزرگوار را که از خود مردم بود بسوی ایشان گسیل داشت و این خود نعمتی بود که با هیچ مقیاسی اندازه‏گیری نمیشود، نعمتی که منشا هزاران نعمت شد - و فهماند خدا از یاد بندگانش غافل نیست - آری خدا بشر را از اینکه بسوی صراط مستقیم هدایت کند و به اقصی درجات کمال سوق دهد، فراموش نکرده بود.

و در مرحله دوم قبله را که مایه کمال دین و توحید در عبادت و تقویت فضائل دینی و اجتماعیشان بود، تشریع فرمود.

اینک در این آیه متفرع بر آن دو نعمت، دعوتشان می‏کند: باینکه بیاد او باشند و شکرش بگذارند، تا او هم در مقابل یاد بندگان به عبودیت و طاعت، ایشان را بدادن نعمت یاد کند و در پاداش شکرگزاری و کفران نکردن، نعمتشان را بیشتر کند.

در جای دیگر نیز فرموده: (و اذکر ربک اذا نسیت و قل عسی أن یهدین ربی لا قرب من هذا رشدا، بیاد آر پروردگارت را هر وقت که فراموش کردی، و بگو امید است پروردگارم مرا به رشدی نزدیک‏تر از این هدایت کند)، و نیز فرموده: (لئن شکرتم لازیدنکم، اگر شکر بگزارید زیادترتان می‏دهم)، و این دو آیه هر دو قبل از آیات قبله در سوره بقره نازل شده است.

این نکته را باید در نظر داشت: که کلمه ذکر بسا می‏شود که در مقابل غفلت قرار می‏گیرد، مانند آیه: (و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا، کسی را که ما دلش را از یاد خود غافل کرده‏ایم، اطاعت مکن)، و غفلت عبارتست از نداشتن علم به علم، یعنی اینکه ندانم که میدانم، و ذکر در مقابل غفلت، عبارتست از اینکه بدانم که میدانم.

و بسا می‏شود که در مقابل نسیان استعمال می‏شود، و نسیان عبارتست از اینکه صورت علم بکلی از خزانه ذهن زایل شود، و ذکر بر خلاف نسیان عبارتست از اینکه آن صورت همچنان در ذهن باقی باشد، و در آیه: (و اذکر ربک اذا نسیت) به همین معنا آمده و بنابر این در چنین استعمالی ذکر مانند نسیان معنائی است دارای آثار و خواصی که آن آثار بر وجود ذکر مترتب می‏شود، و به همین جهت کلمه ذکر، مانند نسیان، در مواردی که خودش نیست ولی آثارش هست، استعمال می‏شود، مثلا وقتی من ببینم که شما دوست صمیمی خود را با اینکه می‏دانی احتیاج به نصرتت دارد نصرت ندادی و کمک نکردی، می‏گویم: چرا پس دوستت را فراموش کردی؟ با اینکه او را فراموش نکرده‏ای و بر عکس همواره با او و به یاد او بوده‏ای، اما از آنجا که این یاد اثری نداشته و بر عکس اثر فراموشی از شما سر زده، مثل این است که اصلا در ذهن شما وجود نداشته و از یادش برده باشی.

و گویا استعمال ذکر بر ذکر لفظی (مثلا ذکر خدا با گفتن سبحان الله و امثال آن) از همین باب باشد، یعنی استعمال کلمه (ذکر) در اثر آن باشد نه خودش چون ذکر زبانی هر چیز، از آثار ذکر قلبی آنست و از این باب است آیه: (قل ساتلو علیکم منه ذکرا، بگو بزودی ذکری از او برایت میخوانم)، و نظائر این استعمال بسیار است.

و بفرض اینکه ذکر لفظی از مصادیق ذکر واقعی باشد، از مراتب آنست، نه اینکه بکلی کلمه (ذکر) بمعنای ذکر لفظی بوده، معنایش منحصر در آن باشد، و سخن کوتاه آنکه ذکر دارای مراتبی است که اختلاف آن مراتب در آیات زیر کاملا مشهود است.

(الا بذکر الله تطمئن القلوب، آگاه باش که با یاد خدا دلها آرامش می‏یابد) و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة، و دون الجهر من القول، پروردگار خود را در دل بیاد آور، هم از تضرع و هم از ترس و هم آهسته به زبان)، (فاذکروا الله کذکرکم آباءکم او اشد ذکرا، پس خدا را بیاد آرید آنطور که به یاد پدران خود هستید و یا شدیدتر از آن)، در این آیه ذکر را بوصف شدت توصیف کرده، و معلوم است که مقصود از آن ذکر باطنی و معنوی است، چون ذکر لفظی، شدت و ضعف ندارد.

(و اذکر ربک اذا نسیت، و قل عسی ان یهدین ربی لا قرب من هذا رشدا)، که ذیل این آیه دلالت دارد بر اینکه میخواهد بفرماید امیدوار آن باش که بالاتر از ذکر به مقامی برسی که بالاتر از آن مقام که فعلا داری بوده باشد، پس برگشت معنا به این می‏شود که تو وقتی از یک مرتبه از مراتب ذکر خدا پائین آمدی و به مرتبه پائین‏تر برگشتی، بگو چنین و چنان، پس به حکم این آیه تنزل از مقام بلندتری از ذکر و یاد خدا نیز نسیان است، پس آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه ذکر قلبی هم برای خود مراتبی دارد، از اینجا روشن می‏شود اینکه بعضی گفته‏اند: ذکر بمعنای حضور معنا است در نفس، سخنی است درست، برای اینکه حضور دارای مراتبی است.

در آیه مورد بحث امر به (یاد آوری) متعلق به (یاء) متکلم شده، فرموده: مرا یاد بیاور، اگر یاد آوری خدا را، عبارت بدانیم، از حضور خدا در نفس، ناگزیر باید قائل به تجوز شویم، (و بگوئیم: مثلا منظور یاد نعمت‏ها و یا عذابهای خداست) و اما اگر تعبیر نامبرده را تعبیری حقیقی بدانیم، آنوقت آیه شریفه دلالت میکند بر اینکه آدمی غیر از آن علمی که معهود همه ما است، و آنرا می‏شناسیم، که عبارتست از حضور معلوم در ذهن عالم، یک نسخه دیگری از علم دارد، چون اگر مراد همان علم معمولی باشد، سر به تحدید خدا در می‏آورد، چون این قبیل علم عبارت است از تحدید و توصیف عالم معلوم خود را، و ساحت خدای سبحان منزه از آنست که کسی او را تحدید و توصیف کند، همچنانکه خودش فرمود: (سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین، منزه است خدا از هر توصیفی که اینان برایش میکنند، مگر توصیف بندگان مخلص).

و نیز فرموده: (و لا یحیطون به علما، احاطه علمی باو پیدا نمیکنند)، و انشاء الله تعالی در تفسیر همین دو آیه (160 و 110) مطلب دیگری مربوط باین بحث خواهد آمد.

 

بحث روایتی

در فضیلت ذکر از طرق عامه و خاصه، روایات بسیاری وارد شده و بطرقی مختلف نقل شده، که فرمودند: (ذکر خدا در هر حال خوب است).

و در کتاب عدة الداعی میگوید: روایت شده که روزی رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بر یاران خود در آمد و فرمود: در باغهای بهشت بگردش بپردازید، پرسیدند: یا رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) باغهای بهشت چیست؟ فرمود: مجالس ذکر، هم صبح و هم شام باین مجالس بروید و بذکر بپردازید و هر کس دوست داشته باشد بفهمد چه منزلتی نزد خدا دارد، باید نظر کند ببیند خدا چه منزلتی نزد او دارد، چون خدای تعالی بنده خود را به آن مقدار احترام می‏کند که بنده‏اش او را احترام کند.

و بدانید که بهترین اعمال شما و پاکیزه‏ترین آن نزد مالک و صاحبتان و نیز مؤثرترین اعمالتان، در رفع درجاتتان، و بالأخره بهترین چیزی که آفتاب بر آن می‏تابد، ذکر خدای تعالی است، چه خود او از خودش خبر داده و فرموده: (من همنشین کسی هستم که ذکرم کند و بیادم باشد، و نیز فرموده: (فاذکرونی أذکرکم)، مرا یاد آورید تا شما را با نعمتم یاد آورم، مرا بیاد آورید با اطاعت و عبادت تا شما را یاد آورم، با نعمت‏ها و احسان و راحت و رضوان.

و در محاسن و دعوات راوندی، از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده‏اند که فرمود: خدایتعالی می‏فرماید: کسیکه مشغول بذکر من باشد و ذکرم او را از درخواست حاجتش باز بدارد، من باو بهتر از آنچه بخواهد میدهم.

و در معانی الاخبار از حسین بزاز روایت کرده که گفت: امام صادق (علیه‏السلام‏) به من فرمود: آیا میخواهی تو را از مهمترین وظیفه‏ای که خدا بر خلق خود واجب کرده خبر دهم؟ عرضه داشتم: بله، فرمود: اول انصاف دادن به مردم، باینکه با مردم آنطور رفتار کنی که دوست میداری با تو رفتار کنند و دوم مواسات با برادران دینی و یاد خدا در هر موقف، البته منظورم از ذکر خدا، سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر نیست، هر چند که این نیز از مصادیق آنست، ولی منظورم این است که در هر جا که پای اطاعت خدا به میان می‏آید، بیاد خدا باشی و اطاعتش کنی، و هر جا معصیت خدا پیش آید، بیاد او باشی و آنرا ترک کنی.

مؤلف: این معنا به طرق بسیار از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و از ائمه اهل‏بیتش (علیهم‏السلام‏) روایت شده، و در بعضی از آنها آمده: که این دستور همان قول خداست که می‏فرماید: (ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا، فاذا هم مبصرون کسانیکه وقتی در محاصره وساوس شیطان قرار می‏گیرند بیاد خدا می‏افتند و در نتیجه بینا میشوند) الخ.

و در کتاب عدة الداعی از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روایت آورده که فرمود: خدای سبحان فرموده: اگر بفهمم که اشتغال به من بیشتر اوقات بنده‏ام را گرفته، شهوتش را هم بسوی دعا و مناجاتم بر می‏گردانم و چون بنده‏ام چنین شود، آنگاه که بخواهد سهو کند خودم میان او و اینکه سهو کند حائل می‏شوم، چنین افرادی اولیاء حقیقی من هستند، آنها براستی قهرمانانند، آنها کسانی هستند که اگر بخواهم اهل زمین را به عقوبتی هلاک کنم، بخاطر همین قهرمانان صرفنظر می‏کنم.

و در محاسن از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: خدایتعالی فرمود: ای فرزند آدم! مرا در دلت یاد کن، تا تو را یاد کنم، ای فرزند آدم! مرا در خلوت یاد کن، تا در خلوت یادت کنم، و در میان جمع یادم کن، تا در میان جمعیت یادت کنم و نیز فرمود: هیچ بنده‏ای خدا را در میانه جمعی از مردم یاد نمی‏کند، مگر آنکه خدا او را در میان جمعی از ملائکه یاد می‏کند.

مؤلف: این معنا بطرق بسیار از دو فریق شیعه و سنی روایت شده است.

و در تفسیر الدر المنثور است که طبرانی و ابن مردویه و بیهقی در شعب الایمان از ابن مسعود روایت کرده‏اند که گفت: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: کسی را که چهار چیز داده باشند چهار چیز دیگر هم داده‏اند و تفسیر این در کتاب خداست، 1 - کسیکه توفیق یاد خدایش داده‏اند، خدا هم بیاد او خواهد بود چون خدایتعالی می‏فرماید: (فاذکرونی اذکرکم، بیادم باشید تا بیادتان باشم).

2 - و کسیکه توفیق دعایش داده‏اند، اجابت دعا هم داده‏اند، چون خدایتعالی می‏فرماید: (ادعونی استجب لکم، بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را).

3 - و کسیکه مقام شکرش داده‏اند، زیادی نعمت هم داده‏اند چون خدایتعالی می‏فرماید: (لئن شکرتم لازیدنکم، اگر شکرم بگزارید، حتما نعمت شما را زیاد کنم).

4 - و کسیکه توفیق استغفارش داده‏اند، آمرزشش هم داده‏اند، چون خدای سبحان فرموده: (استغفروا ربکم، انه کان غفارا، از پروردگارتان آمرزش بخواهید که او آمرزگار است).

و نیز در تفسیر الدر المنثور است که سعید بن منصور و ابن منذر و بیهقی (در شعب الایمان) از خالد بن ابی عمران، روایت کنند که گفت: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: کسیکه خدا را اطاعت کند، خدا را ذکر کرده، هر چند که نماز و روزه و تلاوت قرآنش کم باشد، و کسیکه خدا را عصیان کند، خدا را از یاد برده، هر چند نمازش و روزه و تلاوتش بسیار باشد.

مؤلف: در این حدیث به این معنا اشاره شده که معصیت از هیچ بنده‏ای سر نمی‏زند مگر با غفلت و فراموشی، چون انسان اگر بداند حقیقت معصیت چیست؟ و چه آثاری دارد؟ هرگز اقدام بر معصیت نمی‏کند، حتی کسیکه معصیت می‏کند، و چون بیاد خدایش می‏اندازند، باز هم باک ندارد و اعتنائی بمقام پروردگارش نمی‏کند، او طاغی و جاهل به مقام پروردگارش و علو کبریائیش است، او نمیداند که خدا چگونه به وی احاطه دارد، و بهمین معنا روایتی دیگر اشاره می‏کند، که تفسیر الدر المنثور آنرا از ابی هندداری از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نقل کرده است.

میگوید: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: خدایتعالی فرموده: مرا با اطاعتم یاد کنید تا با مغفرتم یادتان کنم و کسیکه بیاد من باشد، در حالیکه مطیع هم باشد بر من واجب میشود که با مغفرتم یادش کنم و کسیکه مرا یاد کند در حالیکه نافرمان باشد، بر من واجب میشود یادش کنم، در حالیکه بر او خشمناک باشم، (تا آخر حدیث).

نکته‏ای که در این حدیث آمده، در باره یاد خدا در حال معصیت، همان نکته‏ایست که آیه شریفه و روایاتی دیگر آنرا نسیان نامیده‏اند، چون بودن یاد خدا بدون اثر، همان نسیان است، البته سخن در این مقام بقایائی دارد، که پاره‏ای از آن انشاء الله تعالی بزودی می‏آید.

این پنج آیه در سیاق متحد، و جملاتش از نظر لفظ در یک سیاق و از نظر معنا هم بیکدیگر مرتبطند، اول آنها باخر نظر دارد و آخرش باولش، و از اینجا فهمیده میشود که این پنج آیه یکباره نازل شده نه در چند هنگام.

و سیاق آن داد می‏زند که قبل از نازل شدن دستور جهاد و تشریع آن نازل شده، چون در این آیات از بلائی پیشگوئی شده که بعدها مسلمانان با آن روبرو می‏شوند و مصائبی را بزودی می‏بینند، البته نه هر بلا و مصیبت، بلکه بلای عمومی که چون سایر بلیات معمولی و همیشگی نیست.

آری نوع انسان مانند سایر انواع موجودات در این نشئه که نشئه طبیعت است، هرگز در افرادش خالی از حوادث جزئی نیست، حوادثی که تنها نظام فرد را در زندگی شخصیش مختل میسازد و یا می‏میرد و یا مریض میشود، یا ترس و گرسنگی و اندوه و محرومیت چرخ زندگیش را از کار می‏اندازد، این سنتی است از خدا که همواره در مخلوقات و بندگانش جاری ساخته، چون دار طبیعت دار تزاحم و نشئه نشئه تبدل و تحول است: (فلن تجد لسنة الله تبدیلا و لن تجد لسنة الله تحویلا، برای سنت خدا نه تبدیلی خواهی یافت، و نه تحویلی).

و لکن این بلای فردی هر چند دشوار و بر شخص مبتلای بدان سنگین است، ولی مانند بلاها و محنت‏های عمومی مهیب و هول انگیز نیست برای اینکه بلای فردی وقتی به فردی روی می‏آورد، صاحب بلا هم در نیروی تعقلش و هم در استواری عزمش و هم در ثبات نفسش، از قوای دیگر افراد کمک می‏گیرد، و اما بلاهای عمومی که دامنه‏اش همه جا گسترده می‏شود، شعور عمومی را سلب میکند رأی و احتیاط و تدبیر چاره را از هیئت اجتماع می‏گیرد و در نتیجه نظام حیات از همه مردم مختل می‏شود - و خوف چندین برابر و وحشت متراکم می‏گردد، آنچنانکه عقل و شعور از کار می‏افتد و عزم و ثبات تباه می‏گردد - پس بلای عمومی و محنت همگانی دشوارتر و تلخ‏تر است و این حقیقتی است که آیات مورد بحث بدان اشاره دارد.

بلائی که در آیات مورد بحث از آن سخن رفته، هر بلای عمومی نیست وبا و قحطی نیست، بلکه بلائی است عام که خود مسلمانان خود را بدان نزدیک کرده‏اند، بلائی است که بجرم پیروی از دین توحید و اجابت دعوت حق بدان مبتلا شدند، جمعیت اندکی که همه دنیا و مخصوصا قوم و قبیله خود آنان مخالفشان بودند و جز خاموش کردن نور خدا و استیصال کلمه عدالت و ابطال دعوت حق، هدفی و همی نداشتند.

و برای رسیدن به این منظور شیطانی خود، هیچ راهی جز قتال نداشتند، برای اینکه سایر راههائی را که ممکن بود مؤثر بیفتد، پیموده بودند، القاء وسوسه و شبهه در میان افراد کردند، فتنه و آشوب براه انداختند، ولی مؤثر واقع نشد و نتیجه نداد، برای اینکه حجت قاطع و برهان روشن در طرف رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و مسلمین بود، وسوسه و فتنه و دسیسه کجا می‏تواند در مقابل حجت قاطع دوام یابد؟ و دشمن کجا می‏تواند به اثر آنها اطمینان پیدا کند؟ پس برای سد راه حق، و اطفاء نور روشن و درخشان دین، بغیر از قتال و استمداد از جنگ و خونریزی راه دیگری برایشان نماند، این وضعی بود که مخالفین دین داشتند، از طرف دین هم وضع همینطور و بلکه از این روشن‏تر بود که چاره‏ای جز جنگ نیست، برای اینکه از آن روزی که انسان در این کره خاکی قدم نهاده، این تجربه را بدست آورده که حق وقتی اثر خود را می‏کند که باطل از محیط دور شود.

(اول ای جان دفع شر موش کن وانگه اندر جمع گندم جوش کن) و موش باطل از بین نمیرود مگر با اعمال قدرت و نیرو.

و سخن کوتاه اینکه در آیات مورد بحث بطور اشاره خبر میدهد: که چنین محنتی و بلائی رو به آمدن است، چون در آیات، سخن از قتال و جهاد در راه خدا کرده چیزی که هست این بلا را بوصفی معرفی کرده که دیگر چون سایر بلاها مکروه و ناگوار نیست و صفت سوئی در آن باقی نمانده و آن اینست که این قتال مرگ و نابودی نیست، بلکه حیات است و چه حیاتی!! پس این آیات مؤمنین را تحریک می‏کند که خود را برای قتال آماده کنند و به ایشان خبر میدهد که بلا و محنتی در پیش دارند، بلائی که هرگز به مدارج تعالی و رحمت پروردگاری و به اهتداء، بهدایتش نمی‏رسند، مگر آنکه در برابر آن صبر کنند و مشقت‏هایش را تحمل نمایند، و به ایشان این حقیقت را تعلیم میدهد که باید برای رسیدن به هدف از قتال استمداد بگیرند، می‏فرماید: از صبر و نماز استعانت بجوئید، از صبر که عبارتست از خودداری از جزع و ناشکیبائی و از دست ندادن امر تدبیر، و از نماز که عبارت است از توجه بسوی پروردگار و انقطاع بسوی کسیکه همه امور بدست او است، آری (ان القوة لله جمیعا، نیرو همه‏اش از خداست).

(یا ایها الذین آمنوا استعینوا بالصبر و الصلوة ان الله مع الصابرین) در معنای صبر و صلات در ذیل آیه: (و استعینوا بالصبر و الصلوة، و انها لکبیرة الا علی الخاشعین)، پاره‏ای مطالب گفته شد، در اینجا نیز میگوئیم: صبر از بزرگترین ملکات و احوالی است که قرآن آنرا ستوده و مکرر امر بدان نموده است، تا بجائی که قریب به هفتاد مورد شده، حتی در باره‏اش فرموده: (ان ذلک من عزم الامور، این صبر از کارهای بس مهم است) و نیز فرموده: (و ما یلقیها الا الذین صبروا و ما یلقیها الا ذو حظ عظیم، این اندرز را نمیپذیرد مگر کسانیکه صبر کنند و نمی‏پذیرد، مگر صاحب بهره‏ای عظیم) و نیز فرموده: (انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب، تنها صابرانند که بدون حساب اجرشان بتمام داده میشود).

و اما (صلوة) در باره آن همین قدر میگوئیم: که نماز از بزرگترین عبادتهائی است که قرآن بر آن تاکید بسیار دارد، حتی در باره‏اش فرموده: (ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر، نماز انسان را از فحشاء و منکر باز میدارد)، و در قرآن کریم در باره هر امری سفارش می‏کند، در صدر آن و در اولش نماز را بیاد می‏آورد.

خدای سبحان صبر را چنین توصیف کرده که خدا با صابران است که دارای این صفتند، و اگر در آیه مورد بحث تنها صبر را توصیف کرد و از نماز چیزی نفرمود، با اینکه در آیه: (و استعینوا بالصبر و الصلوة و انها لکبیرة) الخ نماز را توصیف کرده، بدین جهت بود که مقام آیات مورد بحث مقام برخورد با مواقف هول انگیز و هماوردی با شجاعان است و در این مقام اهتمام ورزیدن به صبر مناسب‏تر است، بخلاف آیه سابق، و باز به همین جهت در آیه مورد بحث فرمود: (ان الله مع الصابرین)، و نفرمود: (ان الله مع المصلین).

و اما اینکه فرمود: خدا با صابران است این معیت غیر آن معیتی است که در آیه: (و هو معکم اینما کنتم، او با شماست هر جا که باشید)، آمده، برای اینکه معیت در آیه سوره حدید معیت احاطه و قیمومت است، میخواهد بفرماید: خدا بر همه شما احاطه دارد و قوام ذات شما باو است، بخلاف معیت در آیه مورد بحث که بمعنای یاری کردن صابران است میخواهد بفرماید (الصبر مفتاح الفرج صبر کلید فرج خدائی و یاری اوست).

 

 التماس دعا

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٦


تفسیر سوره ی بقره(آیات142تا145)

تفسیر آیات142تا145سوره ی مبارکه ی بقره

 

از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 

نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 

(رحمة الله تعالی علیه)

 

به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

 

ترجمه آیات

 

بزودی سفیهان از مردم خواهند پرسید چه انگیزه‏ای مسلمانان را از قبله‏ای که رو بدان سو نماز می‏کردند برگردانید؟ بگو: مشرق و مغرب از آن خداست هر که را بخواهد بصراط مستقیم هدایت می‏کند (142).

و ما شما را اینچنین امتی وسط قرار دادیم تا شاهدان بر سایر مردم باشید و رسول بر شما شاهد باشد و ما آن قبله را که رو بان میایستادی قبل نکردیم مگر برای اینکه معلوم کنیم چه کسی رسول را پیروی می‏کند و چه کسی به عقب بر می‏گردد هر چند که این آزمایش جز برای کسانیکه خدا هدایتشان کرده بسیار بزرگ است و خدا هرگز ایمان شما را بی اثر نمی‏گذارد که خدا نسبت به مردم بسیار رئوف و مهربان است (143).

ما تو را دیدیم که رو در آسمان می‏چرخاندی پس بزودی تو را بسوی قبله‏ای برمیگردانیم که دوست می‏داری، اینک (همین امروز) روی خود به طرف قسمتی از مسجد الحرام کن، و هر جا بودید رو بدان سو کنید و کسانیکه اهل کتابند می‏دانند که این برگشتن به طرف کعبه حق است و حکمی است از ناحیه پروردگارشان و خدا از آنچه می‏کنند غافل نیست (144).

و اگر برای اهل کتاب تمامی معجزات را بیاوری باز هم قبله تو را پیروی نمی‏کنند، و تو هم نباید قبله آنان را پیروی کنی، و خود آنان هم قبله یکدیگر را قبول ندارند و اگر هوی و هوسهای آنان را پیروی کنی بعد از آنکه علم به هم رساندی تو هم از ستمکاران خواهی بود (145).

 

تفسیر آیات

 

این آیات اگر مورد دقت قرار گیرد، آیاتی است زنجیروار، منتظم و مترتب بر هم که داستان قبله شدن کعبه برای مسلمین را بیان می‏کند، پس نباید به گفتار بعضی اعتناء کرد که گفته‏اند: این آیات نا منظم است، آن آیه که باید جلوتر ذکر شود، عقب‏تر آمده، و آنکه باید عقب در آید جلو افتاده، و همچنین گفتار بعضی که گفته‏اند: در این آیات ناسخ و منسوخ هست، و ای بسا روایاتی هم بر تایید گفتار خود آورده باشند، که به آن روایات هم نباید اعتناء کرد، چون مخالف با ظاهر آیات است.

(سیقول السفهاء من الناس: ما ولیهم عن قبلتهم التی کانوا علیها؟) قبل از این آیات، داستان ابراهیم (علیه‏السلام‏) خاطر نشان میشد، که نسبت به مسئله قبله جنبه توطئه و زمینه چینی داشت، آیه مورد بحث توطئه دوم است، و نیز میخواهد جواب از اعتراض ماجراجویانی را که میخواهند حادثه‏ای سوژه آفرین پیش آید، تا مشغول جدال و بگو مگو شوند، به رسول خود تعلیم دهد، و گفتیم: که در آیات قبل نیز زمینه مسئله قبله را چیده بود سرگذشت ابراهیم و کرامتهائی که در درگاه خدا داشت، و کرامت فرزندش اسماعیل، و دعای آن دو بزرگوار برای کعبه، و مکه، و رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، و امت مسلمان، و نیز بنا کردن خانه کعبه، و ماموریتشان در خصوص تطهیر خانه برای عبادت را ذکر فرموده بود.

و معلوم است که برگشتن قبله از بیت المقدس به کعبه، از بزرگترین حوادث دینی، و اهم احکام تشریعیه است، که مردم بعد از هجرت رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به مدینه با آن روبرو شدند، آری در این ایام اسلام دست به انقلابی ریشه‏دار می‏زند، و معارف و حقایق خود را نشر میدهد، و معلوم است که یهود و غیر یهود در مقابل این انقلاب، ساکت نمی‏نشینند، چون می‏بینند اسلام یکی از بزرگترین مفاخر دینی آنان را که همان قبله ایشان بود، از بین می‏برد، قبله‏ای که سایر ملل بخاطر آن تابع یهود و یهود در این شعار دینی متقدم بر آنان بودند.

علاوه بر اینکه این تحویل قبله باعث تقدم مسلمانان، و دین اسلام می‏شود چون توجه تمامی امت را یکجا جمع می‏کند، و همه در مراسم دینی به یک نقطه رو می‏کنند، و این تمرکز همه توجهات به یک سو، ایشان را از تفرق نجات میدهد هم تفرق وجوهشان در ظاهر، و هم تفرق کلمه‏شان در باطن، و مسلما قبله‏شان کعبه تاثیری بیشتر و قوی‏تر دارد، تا سایر احکام اسلام، از قبیل طهارت و دعا، و امثال آن، و یهود و مشرکین عرب را سخت نگران می‏سازد، مخصوصا یهود را که به شهادت داستانهائی که از ایشان در قرآن آمده، مردمی هستند که از همه عالم طبیعت جز برای محسوسات اصالتی قائل نیستند، و برای غیر حس کمترین وقعی نمی‏گذارند مردمی هستند که از احکام خدا آنچه مربوط به معنویات است، بدون چون و چرا می‏پذیرند، ولی اگر حکمی در باره امری صوری و محسوس از ناحیه پروردگارشان بیاید، مانند قتال و هجرت و سجده و خضوع و امثال آن، زیر بارش نمی‏روند، و در مقابلش به شدیدترین وجهی مقاومت میکنند.

و سخن کوتاه اینکه خدای تعالی هم خبر داد که بزودی یهود بر مسئله تحویل قبله اعتراض خواهند کرد، لذا به رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) تعلیم کرد: که چگونه اعتراضشان را پاسخ گوید، که دیگر اعتراض نکنند.

اما اعتراض آنان این بود که خدایتعالی از قدیم الایام بیت المقدس را برای انبیاء گذشته‏اش قبله قرار داده بود، تحویل آن قبله بسوی کعبه که شرافت آن خانه را ندارد چه وجهی دارد؟.

اگر این کار به امر خدا است، که خود، بیت المقدس را قبله کرده بود، چگونه خودش حکم خود را نقض میکند؟ و حکم شرعی خود را نسخ مینماید؟ (و یهود بطور کلی نسخ را قبول نداشت، که بیانش در آیه نسخ گذشت).

و اگر به امر خدا نیست، پس خود پیامبر اسلام از صراط مستقیم منحرف، و از هدایت خدا بسوی ضلالت گرائیده است، گو اینکه خدای تعالی این اعتراض را در کلام مجیدش نیاورده، لکن از جوابی که داده معلوم می‏شود که اعتراض چه بوده است.

و اما پاسخ آن این است که قبله قرار گرفتن، خانه‏ای از خانه‏ها چون کعبه، و یا بنائی از بناها چون بیت المقدس، و یا سنگی از سنگها چون حجر الاسود، که جزء کعبه است، از این جهت نیست که خود این اجسام بر خلاف تمامی اجسام اقتضای قبله شدن را دارد، تا تجاوز از آن، و نپذیرفتن اقتضای ذاتی آنها محال باشد، و در نتیجه ممکن نباشد که حکم قبله بودن بیت المقدس دگرگون شود و یا لغو گردد.

بلکه تمامی اجسام و بناها و جمیع جهات از مشرق و مغرب و جنوب و شمال و بالا و پائین در نداشتن اقتضای هیچ حکمی از احکام برابرند، چون همه ملک خدا هستند، هر حکمی که بخواهد و بهر قسم که بخواهد و در هر زمان که بخواهد در آنها می‏راند، و هر حکمی هم که بکند بمنظور هدایت خلق، و بر طبق مصلحت و کمالاتی است که برای فرد و نوع آنها اراده می‏کند، پس او هیچ حکمی نمیکند مگر به خاطر این که بوسیله آن حکم، خلق را هدایت کند، و هدایت هم نمی‏کند، مگر بسوی آنچه که صراط مستقیم و کوتاه‏ترین راه بسوی کمال قوم و صلاح ایشان است.

پس بنا بر این در جمله (سیقول السفهاء من الناس)، منظور از سفیهان از مردم، یهود و مشرکین عرب است، و به همین جهت از ایشان تعبیر به ناس کرد، و اگر سفیهشان خواند، بدان جهت بود که فطرتشان مستقیم نیست، و رأیشان در مسئله تشریع و دین، خطا است، و کلمه سفاهت هم به همین معنا است، که عقل آدمی درست کار نکند، و رأی ثابتی نداشته باشد.

(ما ولیهم) الخ، این کلمه از ماده (و - ل - ی) و از مصدر تولیت است، و تولیت هر چیز و هر جا به معنای پیش رو قرار دادن آنست، همچنانکه کلمه استقبال نیز باین معنا است، خدای تعالی فرموده: (فلنولینک قبلة ترضیها، ما پیش رویت قبله‏ای قرار میدهیم که آن را بپسندی) این معنای تولیت است، و اما اگر کلمه نامبرده با لفظ (عن) متعدی شود، یعنی بگوئیم (ولی عن شی‏ء)، معنایش درست به عکس می‏شود، یعنی معنای اعراض و رو برگرداندن از آن چیز را می‏دهد، نظیر کلمه (استدبار) و امثال آن.

و معنای آیه اینست که سفیهان بزودی خواهند گفت: چه علتی سبب شد که ایشان را و یا روی ایشانرا از قبله‏ای که رو بان نماز میخواندند برگرداند؟ چون مسلمانان تا آنروز یعنی ایامی که رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در مکه بود، و چند ماهی بعد از هجرت رو بقبله یهود و نصاری یعنی بیت المقدس نماز میخواندند.

و اگر یهود در این اعتراض که قرآن حکایت کرده قبله (بیت المقدس را به مسلمانان نسبت دادند، با اینکه یهودیان در نماز بسوی بیت المقدس قدیمی‏تر از مسلمانان بودند، باین منظور بوده که در ایجاد تعجب و در وارد بودن اعتراض مؤثرتر باشد).

و نیز اگر بجای اینکه بفرماید: (چه چیز پیامبر و مسلمین را از قبله‏شان برگردانید؟) فرمود: (چه چیز ایشانرا از قبله‏شان برگردانید) به همین جهت بود که گفتیم، چون اگر فرموده بود: (پیامبر و مسلمین را، چه علتی از قبله یهود برگردانید؟) آنطور که باید تعجب را بر نمی‏انگیخت، و جواب از آن با کمترین توجهی برای هر شنونده آسان بود.

(قل لله المشرق و المغرب)، در این آیه از میانه جهات چهارگانه، تنها بذکر مشرق و مغرب اکتفاء شده، بدین سبب که در هر افقی سایر جهات به وسیله این دو جهت معین می‏شود، هم اصلیش و هم فرعیش، مانند شمال و جنوب و شمال غربی، و شرقی و جنوب غربی و شرقی.

و مشرق و مغرب، دو جهت نسبی است، که در هر نقطه با طلوع و غروب آفتاب، و یا ستاره مشخص می‏شود، و به همین جهت هر نقطه از نقاط زمین که فرض کنی، برای خود مشرق و مغربی دارد، که دیدنی و محسوس است بر خلاف دو نقطه شمال و جنوب حقیقی، هر افق، که تنها تصور می‏شود و محسوس نیست، و شاید بخاطر همین نکته بوده که دو جهت مشرق و مغرب را بجای همه جهات بکار برده است.

(یهدی من یشاء الی صراط مستقیم) الخ، در این جمله کلمه (صراط) نکره، یعنی بدون الف و لام آمده، و این بدان جهت است که استعداد امتها برای هدایت بسوی کمال و سعادت، و یا به عبارتی برای رسیدن به صراط مستقیم مختلف است.

(و کذلک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء علی الناس، و یکون الرسول علیکم شهیدا) کلمه (کذلک - همچنین) در تشبیه چیزی به چیزی بکار می‏رود، و ظاهرا در آیه شریفه میخواهد بفرماید: همانطور که بزودی قبله را برایتان بر می‏گردانیم، تا بسوی صراط مستقیم هدایتتان کنیم، همچنین شما را امتی وسط قرار دادیم.

بعضی از مفسرین گفته‏اند: معنایش این است که (مثل این جعل عجیب، ما شما را امتی وسط قرار دادیم)، لکن معنای خوبی نیست، و اما اینکه امت وسط چه معنا دارد؟ و گواهان بر مردم یعنی چه؟ باید دانست که کلمه (وسط) بمعنای چیزیست که میانه دو طرف قرار گرفته باشد، نه جزو آنطرف باشد، نه جزو این طرف، و امت اسلام نسبت به مردم - یعنی اهل کتاب و مشرکین - همین وضع را دارند، برای اینکه یک دسته از مردم - یعنی مشرکین و وثنی‏ها - تنها و تنها جانب مادیت را گرفته، جز زندگی دنیا و استکمال جنبه مادیت خود، و به کمال رساندن لذتها، و زخازف و زینت دنیا چیز دیگری نمیخواهند، نه امید بعثی دارند، نه احتمال نشوری میدهند و نه کمترین اعتنائی بفضائل معنوی و روحی دارند.

بعضی دیگر از مردم مانند نصاری، تنها جانب روح را تقویت نموده، جز به ترک دنیا و رهبانیت دعوت نمی‏کنند، آنها تنها دعوتشان اینستکه بشر کمالات جسمی و مادی را که خدا در مظاهر این نشئه مادی ظهورش داده، ترک بگویند، تا این ترک گفتن وسیله کاملی شود برای رسیدن به آن هدفی که خدا انسانرا بخاطر آن آفریده.

ولی نفهمیدند که ندانسته رسیدن به آن هدف را با ابطال و درهم کوفتن راهش ابطال کرده‏اند، خلاصه یک دسته نتیجه را باطل کرده، و فقط به وسیله چسبیدند، و یک دسته دیگر با کوبیدن و ابطال سبب نتیجه را هم ابطال کردند.

و اما امت اسلام، خدا آن را امتی وسط قرار داد، یعنی برای آنان دینی قرار داد، که متدینین  به آن دین را بسوی راه وسط و میانه هدایت می‏کند، راهی که نه افراط آنطرف را دارد، و نه تفریط اینطرف را، بلکه راهی که هر دو طرف را تقویت می‏کند، هم جانب جسم را، و هم جانب روح را البته بطوریکه در تقویت جسم از جانب روح عقب نمانند، و در تقویت روح از جانب جسم عقب نمانند، بلکه میانه هر دو فضیلت جمع کرده است.

(و این روش مانند همه آنچه که اسلام بدان دعوت نموده، بر طبق فطرت و ناموس خلقت است،) چون انسان دارای دو جنبه است، یکی جسم، و یکی روح، نه جسم تنها است، و نه روح تنها، و در نتیجه اگر بخواهد به سعادت زندگی برسد، به هر دو کمال، و هر دو سعادت نیازمند است، هم مادی و هم معنوی.

و چون این امت وسط و عدل است، لذا هر دو طرف افراط و تفریط باید با آن سنجش شود، پس به همین دلیل شهید بر سایر مردم هم که در دو طرف قرار دارند هست، و چون رسول اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مثل اعلای این امت است، لذا او شهید بر امت است، و افراد امت باید خود را با او بسنجند، و او میزانی است که حال آحاد و تک تک امت با آن وزن میشود، و امت میزانی است که حال سایر امت‏ها با آن وزن میشود، و خلاصه مردمی که در دو طرف افراط و تفریط قرار دارند، باید خود را با امت اسلام بسنجند، و بافراط و تفریط خود متوجه شوند.

این آن معنائی است که بعضی از مفسرین در تفسیر آیه بیان کرده، و گفتار وی هر چند در جای خود صحیح و دقیق است، الا اینکه با لفظ آیه منطبق نیست برای اینکه درست است که وسط بودن امت، مصحح آنست که امت نامبرده میزان و مرجع برای دو طرف افراط و تفریط باشد، ولی دیگر مصحح آن نیست که شاهد بر دو طرف هم باشد و یا دو طرف را مشاهده بکند، چون خیلی روشن است که هیچ تناسبی میانه وسط بودن به این معنا و شاهد بودن نیست.

علاوه بر اینکه در اینصورت دیگر وجهی نیست که بخاطر آن متعرض شهادت رسول بر امت نیز بشود، چون شاهد بودن رسول بر امت نتیجه شاهد بودن و وسط بودن امت نیست، تا وقتی این را خاطرنشان کرد آن را هم بعنوان نتیجه خاطر نشان سازد، همانطور که هر غایت را بر مغیا و هر غرض را بر ذی غرض مترتب می‏کنند.

از این هم که بگذریم شهادتی که در آیه آمده، خود یکی از حقایق قرآنی است، که منحصرا در اینجا ذکر نشده، بلکه در کلام خدای سبحان مکرر نامش برده شده، و از مواردیکه ذکر شده بر می‏آید که معنائی غیر این معنا دارد، اینک موارد قرآنی آن.

(فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید، و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا، پس چگونه‏اند، وقتی که ما از هر امتی شهیدی بیاوریم، و تو را هم شهید بر اینان بیاوریم)؟.

(و یوم نبعث من کل امة شهیدا، ثم لا یؤذن للذین کفروا، و لا هم یستعتبون و روزیکه از هر امتی شهیدی مبعوث کنیم و دیگر بانان که کافر شدند اجازه داده نشود و عذرشان پذیرفته نشود) (و وضع الکتاب و جی‏ء بالنبیین، و الشهداء، و کتاب را می‏گذارند، و انبیاء و شهداء را می‏آورند) بطوریکه ملاحظه می‏کنید، در این آیات شهادت مطلق آمده، و از ظاهر همه مواردش بر می‏آید که منظور از شهادت، شهادت بر اعمال امتها، و نیز بر تبلیغ رسالت است، همچنانکه آیه: (فلنسئلن الذین أرسل الیهم، و لنسئلن المرسلین، سوگند که از مردمی که فرستادگان بسویشان گسیل شدند، و نیز از فرستادگان پرسش خواهیم کرد) نیز باین معنا اشاره می‏کند، چون هر چند که این پرسش در آخرت و در قیامت صورت می‏گیرد، ولی تحمل این شهادت در دنیا خواهد بود، همچنانکه آیه: (و کنت علیهم شهیدا ما دمت فیهم، فلما توفیتنی، کنت انت الرقیب علیهم، و انت علی کل شی‏ء شهید، من تا در میانه آنان بودم، شاهد بر آنان بودم، ولی همینکه مرا میراندی، دیگر خودت مراقب آنان بودی، و تو بر هر چیزی شهید و مراقبی) هم که حکایت کلام عیسی (علیه‏السلام‏) است و نیز آیه (و یوم القیمة یکون علیهم شهیدا، روز قیامت عیسی بر مردم خود گواه است) همین معنا را دست میدهد.

و پر واضح است که حواس عادی و معمولی که در ما است، و نیز قوای متعلق به آن حواس، تنها و تنها میتواند شکل ظاهری اعمال را ببیند، و گیرم که ما شاهد بر اعمال سایر امتها باشیم در صورتیکه بسیاری از اعمال آنها در خلوت انجام میشود تازه تحمل شهادت ما از اعمال آنها تنها مربوط به ظاهر و موجود آن اعمال میشود، نه آنچه که برای حس ما معدوم، و غایب است، و حقایق و باطن اعمال، و معانی نفسانی از کفر و ایمان و فوز و خسران و بالأخره هر آنچه که از حس آدمی پنهان است، که راهی برای درک و احساس آن نیست احوالی درونی است، که مدار حساب و جزای رب العالمین در قیامت و روز بروز سریره‏ها بر آنست، همچنانکه خودش فرمود: (و لکن یؤآخذکم بما کسبت قلوبکم، خدا شما را بانچه در دلهایتان پیدا شده مؤاخذه می‏کند.

پس این احوال چیزی نیست که انسان بتواند آنرا درک نموده، و بشمارد، و از انسانهای معاصر تشخیص دهد، تا چه رسد به انسانهای غایب، مگر کسی که خدا متولی امر او باشد، و بدست خود اینگونه اسرار را برای او کشف کند، که وجود چنین فردی از آیه (و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة، الا من شهد بالحق و هم یعلمون، این خدایان دروغین که مشرکین بجای خدا میخوانند، مالک شفاعت نیستند، تنها مالک شفاعت کسی است که به حق شاهد باشد، و هم علم داشته باشند) استفاده میشود که عیسی (علیه‏السلام‏) بطور قطع از این افراد است، که خدایتعالی در باره‏اش فرموده که از شهیدان است همچنانکه در دو آیه قبل گذشت، پس او شهید بحق است، و عالم به حقیقت.

و خلاصه کلام این شد که شهادت مورد نظر آیه، این نیست که بقول آن مفسر، امت دارای دینی کامل و جامع حوائج جسمانی و روحانی باشد، چون علاوه بر اینکه معنائی است خلاف ظاهر کلمه شهادت، خلاف ظاهر آیات شریفه قرآن نیز هست.

بلکه عبارتست از تحمل - دیدن - حقایق اعمال، که مردم در دنیا انجام می‏دهند، چه آن حقیقت سعادت باشد چه شقاوت چه رد، و چه قبول، چه انقیاد، و چه تمرد.

و سپس در روز قیامت بر طبق آنچه دیده شهادت دهد، روزی که خدایتعالی از هر چیز استشهاد می‏کند، حتی از اعضاء بدن انسان شهادت می‏گیرد، روزی که رسول می‏گوید: (یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا، پروردگارا امت من این قرآن را متروک گذاشتند).

و معلوم است که چنین مقام کریمی شان همه امت نیست، چون کرامت خاصه‏ایست برای اولیاء طاهرین از ایشان، و اما صاحبان مرتبه پائین‏تر از اولیاء که مرتبه افراد عادی و مؤمنین متوسط در سعادت است، چنین شهادتی ندارند، تا چه رسد به افراد جلف و تو خالی، و از آن پائین‏تر، فرعونهای طاغی این امت، (که هیچ عاقلی جرأت نمی‏کند بگوید این طبقه از امت نیز مقام شهادت بر باطن اعمال مردم را دارا هستند).

انشاء الله بزودی در ذیل آیه: (و من یطع الله و الرسول، فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین، و حسن اولئک رفیقا)، خواهی دید: که کمترین مقامی که این شهداء - یعنی شهدای اعمال - دارند، اینست که در تحت ولایت خدا، و در سایه نعمت اویند، و اصحاب صراط مستقیم هستند، که در تفسیر آیه (صراط الذین انعمت علیهم)، اجمالش گذشت.

پس مراد از شهید بودن امت، این است که شهداء نامبرده و دارای آن خصوصیات، در این امت هستند، همچنانکه در قضیه تفضیل بنی اسرائیل بر عالمیان معنایش اینست که افرادی که بر همه عالمیان برتری دارند، در این امتند، نه اینکه تک تک بنی اسرائیلیان بر عالمیان برترند، بلکه وصف بعض را به کل نسبت داده، برای اینکه این بعض در آن کل هستند، و از آن جمعیتند، پس شهید بودن امت اسلام به همین معناست، که در این امت کسانی هستند که شاهد بر مردم باشند، و رسول، شاهد بر آنان باشد.

حال اگر بگوئی آیه: (و الذین آمنوا بالله و رسله، اولئک هم الصدیقون و الشهداء عند ربهم، کسانی که بخدا و فرستادگانش ایمان می‏آورند، آنان نزد پروردگارشان صدیقین و شهداء هستند)، دلالت دارد بر اینکه عموم مؤمنین شهداء هستند.

در جواب می‏گوئیم: (اگر جمله عند ربهم) نبود درست بود، و لیکن این جمله می‏فهماند که چنین کسانی نزد پروردگارشان یعنی در قیامت از شهداء خواهند بود، پس معلوم می‏شود در دنیا دارای این مقام نیستند، نظیر آیه (و الذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان، الحقنا بهم ذریتهم، کسانی که ایمان آوردند، و ذریه‏شان در ایمان پیرویشان کردند ما ذریه‏شان را به ایشان ملحق می‏کنیم)، علاوه بر اینکه آیه‏ای که ذکر گردید مطلق است، و دلالت دارد بر اینکه همه مؤمنین در همه امتها نزد خدا شهید میشوند، بدون اینکه مؤمنین این امت خصوصیتی داشته باشند، پس شما نمیتوانید به این آیه استدلال کنید بر اینکه مؤمنین این امت همه شهیدند، و بفرضی که استفاده از آیه را بگیرید، و بگوئید.

مراد از آنان که ایمان آوردند همه مسلمانان نیستند، بلکه پیشگامان از ایشانند، یعنی امت دست اول که در باره‏شان فرموده: (و السابقون الاولون من المهاجرین و الانصار) الخ، ما نیز در پاسخ میگوئیم: باز هم دعوی شما را که همه امت دست اول شهید باشند اثبات نمی‏کند.

و اگر بگوئی وسط قرار دادن این امت چه ربطی دارد به اینکه بعضی از افرادش شاهد بر اعمال، و رسول شاهد بر شاهدان باشد؟ پس در هر حال اشکال وارد است، هم بتقریب سابق و هم به این تقریب، در جواب میگوئیم معنای شهادت غایتی است که در آیه شریفه متفرع بر وسط بودن امت شده، قهرا وسط بودن معنائی است که شهادت و شهداء را دنبال دارد، بدلیل اینکه در سوره حج فرموده: (یا ایها الذین آمنوا ارکعوا، و اسجدوا، و اعبدوا ربکم، و افعلوا الخیر، لعلکم تفلحون، و جاهدوا فی الله حق جهاده هو اجتبیکم و ما جعل علیکم فی الدین من حرج، ملة ابیکم ابراهیم، هو سمیکم المسلمین من قبل، و فی هذا، لیکون الرسول شهیدا علیکم و تکونوا شهداء علی الناس، فاقیموا الصلوة، و آتوا الزکوة، و اعتصموا بالله، هو مولیکم، فنعم المولی و نعم النصیر، ای کسانیکه ایمان آوردید، رکوع و سجده کنید، و پروردگار خود را بپرستید، و عمل خیر انجام دهید، باشد که رستگار گردید.

در راه خدا آنطور که شایسته او باشد جهاد کنید، او شما را برگزید، و در دین هیچ حرجی بر شما قرار نداد، این همان ملت و کیش پدرتان ابراهیم است، او شما را از پیش و هم در این عصر مسلمان نام نهاد، و تا رسول شهید بر شما، و شما شهیدان بر مردم باشید، پس نماز بپا دارید، و زکات دهید، و به خدا تمسک کنید، که او سرپرست شما است، و چه مولای خوبی، و چه ناصر خوبی).

چون در این آیه شریفه شهید بودن رسول بر شهیدانی که شهدای بر مردمند و شهید بودن آنها بر مردم، متفرع شده است.

بر (اجتباء - برگزیدن)، و نیز بر نبودن حرج در دین، آنگاه دین را تعریف کرده باینکه همان ملت ابراهیم است، که قبل از این شما را مسلمان نامید، همانجا که از پروردگارش مسئلت کرد: (و من ذریتنا امة مسلمة لک)، و خدایتعالی دعایش را مستجاب نموده، شما را مسلمان کرد، یعنی تسلیم احکام و اوامر خود کرد، بدون اینکه حتی یک عصیان و استنکاف داشته باشید، و به همین جهت حرج در دین را از شما برداشت، تا هیچیک از احکامش بر شما دشوار نباشد.

پس شمائید که اجتباء شده‏اید، و شمائید که بسوی صراط مستقیم هدایت گشته، تسلیم احکام و اوامر پروردگارتان شده‏اید، و اگر ما شما را (اجتباء و هدایت و تسلیم) کردیم، برای این بود که رسول، شاهد بر شما شود، و شما شاهد بر مردم شوید، یعنی واسطه میانه رسول و مردم باشید، از یک طرف متصل بمردم باشید، و از طرفی دیگر به رسول.

در اینجاست که دعای ابراهیم در شما و در رسول مصداق می‏یابد، چون آن جناب عرضه داشت: (ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم، یتلوا علیهم آیاتک، و یعلمهم الکتاب و الحکمة، و یزکیهم، پروردگار ما در میانه امت مسلمه رسولی بر انگیز، تا آیات تو را بر آنان تلاوت کند، و کتاب و حکمتشان بیاموزد، و تزکیه‏شان کند) در نتیجه شما امت مسلمه‏ای میشوید که رسول علم کتاب و حکمت را در قلوبتان ودیعه می‏سپارد، و به تزکیه او مزکی می‏شوید، و با در نظر گرفتن این که تزکیه بمعنای تطهیر از پلیدیهای 

قلبی، و خالص کردن دل برای عبودیت است، و معنای اسلام هم به بیانی که گذشت همین است، روشن می‏شود که شما امت مسلمه‏ای می‏شوید خالص در عبودیت برای خدا، و رسول در این مقام پیشقدم و هادی و مربی شما است او در این مقام تقدم بر همه دارد و شما واسطه‏اید برای رساندن مردم به او و در اول آیه و آخر آن قرینه‏هائی است که بر آنچه ما از آیه استفاده کردیم دلالت میکند، دلالتی که بر هیچ متدبری پوشیده نیست که انشاء الله توضیحش در جای خودش می‏آید.

پس، از آنچه گفتیم چند مطلب روشن گردید.

اول اینکه وسط بودن امت هر دو نتیجه را دنبال دارد، یعنی جمله (و تکونوا شهداء علی الناس)، و جمله (لیکون الرسول علیکم شهیدا)، هر دو نتیجه و لازمه وسط بودن امت است.

دوم اینکه وسط بودن امت، به این معنا است که میانه رسول و مردم واسطه‏اند نه آنطور که آن مفسر گفت ملت و دین اسلام میانه افراط و تفریط، و میانه دو طرف تقویت روح و تقویت جسم واسطه باشد.

سوم اینکه آیه شریفه مورد بحث، بحسب معنا مرتبط است به آیاتی که دعای ابراهیم را حکایت می‏کرد، و اینکه شهادت از شئون امت مسلمه‏ایست که آنجناب از خدا درخواست نمود.

حال که این سه نکته را بعنوان نتیجه‏گیری شنیدی، باید بدانی که شهادت بر اعمال، بطوری که از کلام خدای تعالی بر می‏آید، مختص به شهیدان از مردم نیست، بلکه هر کسی و هر چیزی که کمترین ارتباطی با اعمال مردم دارد، او نیز در همان اعمال شهادت دارد، مانند ملائکه، و زمان، و مکان، و دین، و کتاب، و جوارح بدن، و حواس، و قلب، که همگی اینها شاهد بر مردم هستند.

و از خود کلمه شهادت فهمیده می‏شود: آن شاهدی که از میانه نامبردگان در روز قیامت حاضر می‏شود، شاهدی است که در این نشئه دنیوی نیز حضور دارد و یک نحوه حیاتی دارد که بوسیله آن، خصوصیات اعمال مردم را درک می‏کند و خصوصیات نامبرده در او نقش می‏بندد، و اینهم لازم نیست که حیات در هر چیزی به یک سنخ باشد، مثلا حیات در همه، از سنخ حیاتی باشد که در جنس حیوان هست، همه خواص و آثار آنرا داشته باشد تا بگوئی: ما به ضرورت می‏بینیم که مثلا مکان و زمان چنین شعوری ندارند، چون دلیلی نداریم بر اینکه انحاء حیات منحصر در یک نحو است.

این بود اجمال گفتار ما در این مقام، و انشاء الله تعالی تفصیل هر یک از این مجملات در محل مناسبش خواهد آمد.

(و ما جعلنا القبلة التی کنت علیها، الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب علی عقبیه) در این آیه شریفه دو سؤال است یکی اینکه چرا فرمود (ما بدانیم و نفرمود من بدانم)؟ دوم اینکه مگر خدا نمیداند که میخواهد با تغییر قبله، علم حاصل کند؟ در جواب سؤال اول میگوئیم مراد باینکه می‏فرماید: لنعلم تا بدانیم، با اینکه خدا یکی است یا علم رسل و انبیاء است مثلا از این باب که بزرگان وقتی سخن می‏گویند، از قبل خود و اطرافیان خود سخن میگویند، و تکیه کلامشان (ما) است، مثل اینکه امیر لشکر میگوید: ما فلانی را کشتیم، و فلانی را زندان کردیم، با اینکه اینکارها را خود امیر نکرده، بلکه کارکنانش کرده‏اند، در جواب از سؤال دوم میگوئیم مراد، علم عینی و فعلی خدایتعالی است، که با خلقت و ایجاد حاصل میشود، نه آن علم که قبل از ایجاد داشته است.

و کلمه (انقلاب بر دو عقب)، کنایه است از اعراض، چون انسان - که در حال قیام روی پاشنه می‏ایستد - وقتی روی خود بطرفی برگرداند، روی پاشنه خود می‏چرخد، بدین جهت روگردانی و اعراض را به این عبارت تعبیر می‏کنند، نظیر تعبیر به پشت خود رو کردن، در آیه (و من یولهم یومئذ دبره) و ظاهر آیه این است که میخواهد توهمی را که احیانا ممکن است در سینه مؤمنین خلجان کند، دفع نماید، و آن توهم این است که فلسفه برگرداندن قبله، و نسخ قبله قبلی چیست؟ و تکلیف نمازهائیکه تاکنون رو به بیت المقدس خوانده‏ایم چه میشود؟ و از این هم بر می‏آید که مراد به قبله‏ای که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بر آن بود، همان بیت المقدس است، نه کعبه، پس هیچ دلیلی نیست بر اینکه بگوئیم: بیت المقدس دو بار و کعبه هم دو بار قبله شده، چون اگر مراد بقبله در آیه کعبه باشد، لازمه‏اش همین میشود (چون می‏فرماید: ما امروز آن قبله را که قبلا رو بان می‏ایستادی، قبله نکردیم مگر برای چه و چه).

و سخن کوتاه اینکه جای این معنا بود که در سینه مؤمنین این توهم ایجاد شود که اولا وقتی بنای خدای تعالی بر این بود که بالأخره کعبه را قبله مسلمانان کند، چرا از همان روز اول نکرد؟ و گذاشت مدتی مسلمانان رو به بیت المقدس نماز بخوانند؟ لذا خدای تعالی برای دفع این توهم خاطر نشان کرد، که تشریع احکام جز بخاطر مصالحی که برگشتنش به تربیت و تکمیل مردم است صورت نمی‏گیرد، منظور از تشریع احکام هم تربیت و تکمیل مردم است، و هم جداسازی مؤمنین از غیر مؤمنین است، و هم مشخص کردن فرمانبران از عاصیان متمرد، و آن سببی که باعث شد که قبله یهودیان را مدتی قبله شما مسلمانها قرار دهیم، عینا همین‏ها بود که گفتیم.

پس مراد به جمله: (الا لنعلم من یتبع الرسول) این است که ما خواستیم مشخص کنیم، چه کسی تو را پیروی می‏کند؟ و چه کسی نمی‏کند؟ و اگر نفرمود (من یتبعک، چه کسی تو را پیروی می‏کند)، بلکه فرمود (چه کسی رسول را) برای این بود که با ذکر کلمه (رسول) بفهماند: صفت رسالت در این جداسازی دخالت داشته، و مراد به جعل قبله سابق، جعل آن در حق مسلمانان است، و گر نه اگر مراد مطلق جعل باشد، آنوقت مراد برسول هم مطلق رسول میشود، نه رسول اسلام، و دیگر در آیه التفاتی بکار نرفته، به سیاق طبیعیش جریان یافته بود، چیزیکه هست این احتمال مختصری بعید بنظر می‏رسد.

و ثانیا آن نمازهائیکه مسلمانان بسوی بیت المقدس خواندند تکلیفش چیست؟ چون در حقیقت نماز بطرف غیر قبله بوده، و باید باطل باشد، از این توهم هم جواب میدهد: قبله مادام که نسخ نشده قبله است، چون خدای تعالی هر وقت حکمی را نسخ می‏کند، از همان تاریخ نسخ از اعتبار می‏افتد، نه اینکه وقتی امروز نسخ کرد دلیل باشد بر اینکه در سابق هم بی اعتبار بوده، و این خود از رأفت و رحمتی است که به مؤمنین دارد، و عهده‏دار بیان این جواب جمله: (و ما کان الله لیضیع ایمانکم، ان الله بالناس لرؤف رحیم) الخ است، و فرق میانه رأفت و رحمت بعد از آنکه هر دو در اصل معنا مشترکند، این است که رأفت مختص به اشخاص مبتلا و بیچاره است، و رحمت در اعم از آنان و از غیر آنان استعمال میشود.

(قد نری تقلب وجهک فی السماء، فلنولینک قبلة ترضیها) الخ از این آیه بدست می‏آید که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از نازل شدن حکم تغییر قبله، یعنی نازل شدن این آیه، روی خود را در اطراف آسمان می‏گردانده، و کانه انتظار رسیدن چنین حکمی را می‏کشیده، و یا توقع رسیدن وحیی در امر قبله داشته، چون دوست میداشته خدایتعالی با دادن قبله‏ای مختص به او و امتش، احترامش کند، نه اینکه از قبله بودن بیت المقدس ناراضی بوده باشد، چون حاشا بر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از چنین تصوری، همچنانکه از تعبیر (ترضیها)، در جمله (فلنولینک قبلة ترضیها) فهمیده میشود: قبله اختصاصی را دوست میداشته، نه اینکه از آن قبله دیگر بدش می‏آمده آری دوست داشتن چیزی باعث دشمن داشتن خلاف آن نیست.

بلکه بطوریکه از روایات وارده در داستان، و شان نزول این آیه برمی‏آید یهودیان مسلمانان را سرزنش می‏کرده‏اند: که شما قبله ندارید، و از قبله ما استفاده می‏کنید، و با بیت المقدس به مسلمانان فخر می‏فروختند، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از این باب ناراحت میشد، شبی در تاریکی از خانه بیرون شد، و روی بسوی آسمان گردانید، منتظر بود وحیی از ناحیه خدای سبحان برسد، و این اندوهش را زایل سازد، پس این آیه نازل شد، و بفرضی که آیه‏ای نازل میشد، بر اینکه قبله شما مسلمانان هم همان قبله سابق است، باز حجتی میشد برای آنجناب علیه یهود، چون نه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ننگ داشت از اینکه رو بقبله یهودیان نماز بخواند، و نه مسلمانان زیرا عبد بغیر اطاعت و قبول، شانی ندارد، لکن آیه شریفه قبله‏ای جدید برای مسلمانان معین کرد، و سرزنش یهود و تفاخر آنها را خاتمه داد، علاوه بر اینکه تکلیف مسلمانان را یکسره کرد، هم حجتی برای آنان شد، و هم دلشان خشنود گشت.

(فول وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره) کلمه (شطر) بمعنای بعض است، و منظور از بعض مسجد الحرام همان کعبه است، و اگر صریحا نفرمود (فول وجهک الکعبة)، و یا (فول وجهک البیت الحرام) برای این بود که هم مقابل حکم قبله قبلی قرار گیرد، که شطر مسجد اقصی - یعنی صخره معروف در آنجا - بود، نه همه آن مسجد.

و لذا در اینجا هم فرمود: شطر مسجد حرام - یعنی کعبه -، و هم اینکه با اضافه کردن شطر بر کلمه مسجد، بفهماند که مسجد نامبرده مسجد حرام است، و اگر می‏فرمود شطر الکعبه، یا شطر البیت الحرام این مزیت از بین میرفت.

در آیه شریفه اول حکم را مختص به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) کرده، فرمود: (پس روی خود بجانب بعضی از مسجد الحرام کن)، و سپس حکم را عمومیت داده، به آن جناب و به عموم مؤمنین خطاب می‏کند: که (هر جا بودید روی خود بدانسو کنید) و این خود مؤید این احتمال است که آیه نامبرده وقتی نازل شد، که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) با مسلمانان مشغول نماز بوده، و معلوم است که در چنین حالی، اول باید به پیشنماز بگویند: روی خود برگردان، و بعدا به عموم بگویند: شما هم روی خود برگردانید و برای همیشه و بر همه مسلمانان واجب است که اینکار را بکنند.

(و ان الذین اوتوا الکتاب، لیعلمون انه الحق من ربهم) می‏فرماید اهل کتاب میدانند که این برگشتن قبله حق است و از ناحیه خداست، و این بدان جهت می‏فرماید، که کتب آسمانی ایشان صریحا بر نبوت رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پیشگوئی کرده بود، و یا صریحا گفته بود: که قبله این پیغمبر صادق، قسمتی از مسجد الحرام است، هر کدام باشد، پس جمله: (اوتوا الکتاب) می‏رساند که کتاب اهل کتاب مشتمل بر حقیقت این تحویل، و این حکم بوده، حال یا بدلالت مطابقی، (و از نشانه‏های او این است که قبله امت خود را بسوی کعبه بر می‏گرداند)، و یا بدلالت ضمنی (او پیغمبری است صادق که هر کاری بکند درست و حق و از طرف پروردگار عالم می‏کند).

و خدا از اینکه اهل کتاب حق را کتمان می‏کنند، و علمی که به کتاب خود دارند اظهار ننموده، آنرا احتکار می‏کنند، غافل نیست.

(و لئن اتیت الذین اوتوا الکتاب بکل آیة) این جمله سرزنش است از اهل کتاب، که پایه عناد و لجاجت آنها را می‏رساند، و می‏فهماند که اگر از پذیرفتن دعوت تو امتناع می‏ورزند، نه از این جهت است که حق برایشان روشن نشده، چون علم یقینی دارند باینکه دعوت تو حق است، و در آن هیچ شکی ندارند، بلکه جهتش این است که آنان در دین خدا عناد، و در برابر حق لجبازی دارند، و این همه اعتراضها و فتنه انگیزیهاشان تنها بدین جهت است و بس، شاهدش هم گذشته از دلیل و برهان این است که اگر تمامی معجزاتی که تصور شود برایشان بیاوری، خواهی دید که باز هم قبله تو را برسمیت نخواهند شناخت، و همچنان بر عناد و جحود خود ادامه خواهند داد.

(و ما انت بتابع قبلتهم، تو نمیتوانی پیرو قبله ایشان باشی،) برای اینکه تو از ناحیه پروردگارت حجت و برهان داری ممکن هم هست جمله نامبرده نهی بصورت خبر باشد، یعنی تو نباید چنین کنی.

(و ما بعضهم بتابع قبلة بعض یعنی خود یهودیان و نصاری نیز قبله یکدیگر را قبول ندارند،) یهودیان هر جا که باشند، رو به صخره بیت المقدس می‏ایستند، ولی مسیحیان هر جا باشند رو بطرف مشرق می‏ایستند، پس نه این قبله آنرا قبول دارد، و نه آن قبله این را، و اگر بپرسی چرا؟ میگویم برای پیروی از هوی و هوس و بس.

(و لئن اتبعت اهوائهم، من بعد ما جاءک من العلم)، در این جمله رسول گرامی خود را تهدید می‏کند ولی در حقیقت از باب (پسر بتو می‏گویم داماد تو بشنو) است، و معنا متوجه بامت است، میخواهد اشاره کند باینکه اگر کسی تمرد کند، اهواء یهود را پیروی کرده، و به همین جهت ستمکار است.

 

التماس دعا

 

 

 

 

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٢


تفسیر سوره ی بقره(آیات135تا141)

تفسیر آیات135تا141سوره ی مبارکه ی بقره

 

از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 

نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 

 (رحمة الله تعالی علیه)

 

به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم

 

 

ترجمه آیات

 

یهودیان گفتند یهودی شوید تا راه یافته باشید و نصاری گفتند نصاری شوید تا راه یافته شوید بگو بلکه ملت ابراهیم را پیروی می‏کنم که دینی میانه است و خود او هم از مشرکین نبود (135).

بگوئید به خدا و به آنچه بر ما نازل شده و به آنچه به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل شده و به آنچه به موسی و عیسی دادند و به آنچه انبیاء از ناحیه پروردگارشان داده شدند، و خلاصه به همه اینها ایمان داریم و میانه این پیغمبر و آن پیغمبر فرق نمی‏گذاریم و ما در برابر خدا تسلیم هستیم (136).

اگر ایمان آورند به مثل آنچه شما بدان ایمان آوردید که راه را یافته‏اند و اگر اعراض کردند پس بدانید که مردمی هستند گرفتار تعصب و دشمنی و بزودی خدا شر آنان را از شما می‏گرداند و او شنوا و دانا است (137).

بگوئید ما رنگ خدائی بخود می‏گیریم و چه رنگی بهتر از رنگ خداست و ما تنها او را عبادت میکنیم (138).

بگو آیا با ما در باره خدا بگو مگو میکنید که پروردگار ما و شما هر دو است؟ و با اینکه اعمال شما برای خودتان و اعمال ما برای خودمان است و ما در عمل برای او خالصیم (139).

و یا می‏گوئید ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط یهودی و یا نصرانی بودند؟ اگر این را بهانه کرده بودند در پاسخشان بگو آیا شما داناترید و یا خدا؟، و چه کسی ستمگرتر است از کسی که شهادتی را که از ناحیه خدا نزد خود دارد کتمان کند و خدا از آنچه میکنید غافل نیست (140).

بهر حال آنها امتی بودند و رفتند هر چه کردند برای خود کردند و شما هم هر چه کردید برای خود می‏کنید و شما از آنچه آنها کردند بازخواست نمی‏شوید (141)

 

تفسیر آیات

 

(و قالوا کونوا هودا او نصاری تهتدوا) الخ، خدای تعالی بعد از آنکه بیان کرد: که دین حق که اولاد ابراهیم از اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان وی بر آن دین بودند اسلام بود، و خود ابراهیم هم آنرا دین حنیف خود داشت، اینک در این آیه نتیجه می‏گیرد که اختلاف و انشعاب‏هائی که در بشر پیدا شده، دسته‏ای خود را یهودی، و دسته‏ای دیگر مسیحی خواندند، همه ساخته‏های هوی و هوس خود بشر است، و بازیگریهائی است که خود در دین ابراهیم کرده‏اند، و دشمنی‏هائی که با هم داشتند به حساب خدا و دین او گذاشتند.

و در نتیجه طائفه‏های مختلف و احزابی دینی و متفرق گشتند، و رنگ هوی و هوسها و اغراض و مطامع خود را بدین خدای سبحان یعنی دین توحید زدند، با اینکه دین بطور کلی یکی بود، همچنانکه معبودی که به وسیله دین عبادت می‏شود یکی است، و آن دین ابراهیم است، و باید مسلمین به آن دین تمسک جویند، و شقاق و اختلاف اهل کتاب را پیروی ننموده، آن را برای خود اهل کتاب بگذارند.

توضیح اینکه یکی از آثار طبیعی بودن زندگی زمینی و دنیوی، این است که این زندگی در عین اینکه یکسره است، و استمرار دارد، دگرگونگی و تحول هم دارد، مانند خود طبیعت، که بمنزله ماده است برای زندگی، و لازمه این تحول آنست که رسوم و آداب و شعائر قومی که میانه طوائف ملل و شعبات آن هست نیز دگرگونه شود، و ای بسا این دگرگونگی رسوم، باعث شود که مراسم دینی هم منحرف و دگرگون شود، و ای بسا این نیز موجب شود که چیزهائی داخل در دین گردد، که جزء دین نبوده، و یا چیزهائی از دین بیرون شود، که جزء دین بوده، و ای بسا پاره‏ای اغراض دنیوی جای اغراض دینی و الهی را بگیرد، (و بلا و آفت دین هم همین است).

و اینجاست که دین رنگ قومیت بخود گرفته، و به سوی هدفی غیر هدف اصلیش دعوت می‏کند، و مردم را به غیر ادب حقیقیش مؤدب می‏سازد، تا آنجا که رفته رفته کاری که در دین منکر بود معروف و جزء دین بشود، و مردم نسبت به آن تعصب بخرج دهند، چون بر طبق هوسها و شهواتشان است، و به عکس کاری که معروف - و جزء دین بود - منکر و زشت شود، و کسی از آن حمایت نکند، و هیچ حافظ و نگهبانی نداشته باشد، و سرانجام کار بجائی برسد، که امروز به چشم خود می‏بینیم، که چگونه... و سخن کوتاه این که جمله: (و قالوا کونوا هودا او نصاری) اجمال این تفصیل است که (و قالت الیهود کونوا هودا تهتدوا، و قالت النصاری کونوا نصاری تهتدوا)، یعنی یهود گفتند.

بیائید همه یهودی شوید، تا هدایت یابید، نصاری هم گفتند: بیائید مسیحی شوید، تا همه راه یابید، و منشا این اختلاف دشمنی با یکدیگرشان بود.

(قل بل ملة ابراهیم حنیفا، و ما کان من المشرکین) این آیه جواب همان گفتار یهود و نصاری است، می‏فرماید: بگو بلکه ملت ابراهیم را پیروی می‏کنیم، که فطری است، و ملت واحده‏ایست که تمامی انبیاء شما از ابراهیم گرفته تا بعد از او همه بر آن ملت بودند، و صاحب این ملت یعنی ابراهیم از مشرکین نبود، و اگر در ملت او این انشعابها و ضمیمه‏هائیکه اهل بدعت منضم بان کردند و این اختلافها را راه انداختند، می‏بود، ابراهیم هم مشرک بود، چون چیزی که جزء دین خدا نیست هرگز بسوی خدای سبحان دعوت نمی‏کند، بلکه بسوی غیر خدا میخواند، و این همان شرک است، در حالیکه ملت ابراهیم دین توحیدیست که در آن هیچ حکمی و عقیده‏ای که از غیر خدا باشد، وجود ندارد.

(قولوا آمنا بالله و ما انزل الینا) الخ، بعد از آنکه دعوت یهود و نصاری بسوی پیروی مذهب خود را حکایت کرد، اینک آنچه نزد خدا حق است (خدائی که جز حق نمی‏گوید) ذکر نموده، و آن عبارتست از شهادت بر ایمان به خدا و ایمان به آنچه نزد انبیاء است، بدون اینکه فرقی میانه انبیاء بگذارند، و آن همانا اسلام است و اگر از میانه همه احکامیکه بر پیغمبران نازل شده یک حکم را بیرون کشید، و جلوترش ذکر کرد، و آن مسئله ایمان به خدا بود که فرمود: (بگوئید به خدا ایمان میاوریم، و به همه احکامیکه بر ما نازل شده)، بدان جهت بود که خصوص ایمان به خدا فطری بشر بود، که دیگر احتیاج به معجزات انبیاء نداشت.

بعد از ایمان به خدای سبحان، ایمان (به آنچه بر ما نازل شده) را ذکر کرد، و منظور از آن قرآن و یا معارف قرآنی است، و سپس آنچه را که بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب نازل شده، و بعد از آن، آنچه بر موسی و عیسی نازل شده ذکر کرد، و اگر موسی و عیسی را از سایر انبیاء جدا کرد و آنچه را بر آندو نازل شده بخصوص ذکر کرد، بدان جهت بود که در آیه شریفه روی سخن با یهود و نصاری بود، و آنها مردم را تنها بسوی آنچه بر موسی و عیسی نازل شده دعوت می‏کردند.

و در آخر آنچه بر سایر انبیاء نازل شده نام برد، تا شهادت نامبرده شامل همه انبیاء بشود، و در نتیجه معنای (لا نفرق بین احد منهم. بین احدی از انبیاء فرق نمی‏گذاریم) روشن‏تر گردد.

در این آیه شریفه تعبیرها مختلف شده، از آنچه نزد ما و نزد ابراهیم و اسحاق و یعقوب بود، به عبارت (انزال) تعبیر کرد، و از آنچه نزد موسی و عیسی و انبیاء دیگر است، به (ایتاء)، یعنی دادن، تعبیر فرمود.

و شاید وجهش این باشد: که هر چند تعبیر اصلی که همه جا باید آن تعبیر بیاید، همان (ایتاء) و دادن کتاب و دین است، همچنانکه در سوره انعام بعد از ذکر ابراهیم و انبیاء بعد و قبلش فرمود: (اولئک الذین آتیناهم الکتاب، و الحکم، و النبوة، اینها بودند که ما کتاب و حکم و نبوتشان دادیم) لکن از آنجائیکه لفظ (دادن) صریح در وحی و انزال نبود، و به همین جهت شامل حکمت لقمان هم میشد، همچنانکه فرمود: (و لقد آتینا لقمان الحکمة، ما به لقمان هم حکمت دادیم)، و نیز فرمود: (و لقد آتینا بنی اسرائیل الکتاب و الحکم و النبوة، ما به بنی اسرائیل هم کتاب و حکمت و نبوت دادیم).

و نیز از آنجائیکه هم یهودیان و هم مسیحیان ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط را از اهل ملت خود می‏شمردند، یهودیان آن حضرات را یهودی و مسیحیان، مسیحی می‏پنداشتند و معتقد بودند که ملت و کیش حق از نصرانیت و یهودیت همان ملت و کیشی است که به موسی و عیسی دادند.

لذا اگر در آیه مورد بحث می‏فرمود: (و ما اوتی ابراهیم و اسمعیل) الخ دلالت صریح نمیداشت بر اینکه نامبردگان شخصا صاحب ملت و وحی بودند، و احتمال داده میشد که آنچه به آن دو بزرگوار و به اسحاق و یعقوب داده شده، همانها بوده که به موسی و عیسی (علیهماالسلام‏) داده‏اند، و آنان تابع اینان بوده‏اند همچنانکه بخاطر همین تبعیت، (دادن) را به بنی اسرائیل هم نسبت داد، و لذا برای دفع این توهم، در خصوص ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب، لفظ (انزال) را آورد، تا بفهماند به آن حضرات نیز وحی میشده، و اما انبیاء قبل از ابراهیم، چون یهود و نصاری در باره آنان حرفی نداشتند، و توهم نامبرده را در باره آنها نمی‏کردند، لذا در باره آنها تعبیر به (دادن) کرد، و فرمود: (و ما اوتی النبیون).

(و الاسباط) الخ، کلمه اسباط جمع سبط (نواده) است، و در بنی اسرائیل معنای قبیله در بنی اسرائیل را میدهد، و سبط مانند قبیله به معنای جماعتی است که در یک پدر مشترک باشند، و همه به او منتهی گردند، و سبطهای بنی اسرائیل دوازده تیره و أمت بودند، که هر تیره از آنان به یکی از دوازده فرزند یعقوب منتهی میشدند و از هر یک از آن دوازده فرزند، امتی پدید آمده بود.

حال اگر مراد به اسباط همان امتها و اقوام باشد، در اینصورت اینکه نسبت نازل کردن کتاب را به همه آنان داده، از این جهت بوده که همه آن دوازده تیره مشتمل بر پیغمبرانی بوده، و اگر مراد به اسباط اشخاصی از انبیاء باشد که به ایشان وحی میشده، در اینصورت باز منظور برادران یوسف نیستند، چون ایشان انبیاء نبودند، و نظیر این آیه شریفه آیه (و اوحینا الی ابراهیم و اسمعیل و اسحق و یعقوب و الاسباط و عیسی) است که در آن نیز وحی را به اسباط نسبت داده است.

(فان آمنوا بمثل ما آمنتم به، فقد اهتدوا) الخ، آوردن کلمه (مثل) با اینکه اصل معنا (فان آمنوا بما آمنتم به، پس اگر ایمان آورند به آنچه شما بدان ایمان آورده‏اید) است، به این منظور بوده که با آوردن آن شاهرگ دشمنی و جدال را زده باشد، چون اگر می‏فرمود: (آمنوا بما آمنا به، ایمان آورید بهمان دینی که ما بدان ایمان آوردیم) ممکن بود در پاسخ بگویند (نه، ما تنها بآنچه بر خودمان نازل شده ایمان می‏آوریم، و بغیر آن کافریم، همچنانکه همین پاسخ را دادند).

ولی اگر بجای آن بفرماید.

که همینطور هم فرمود: (ما به دینی ایمان آوردیم که مشتمل نیست جز بر حق، و در آن غیر از حق چیزی نیست، پس شما هم به دینی مثل آن ایمان بیاورید که غیر از حق چیزی در آن نباشد) در اینصورت خصم دیگر بهانه‏ای ندارد که جدال کند، و جز پذیرفتن چاره‏ای ندارد، چون آنچه خود او دارد حق خالص نیست.

(فی شقاق) این کلمه بمعنای نفاق، و نزاع، و مشاجره، و جدائی، و باصطلاح فارسی قهر کردن می‏آید.

(فسیکفیکهم الله) این جمله وعده‏ای است از خدای عزیز به رسول گرامیش که بزودی او را یاری خواهد کرد، همچنانکه باین وعده وفا کرد، و اگر بخواهد این وعده را در باره امت اسلام نیز وفا می‏کند، انشاء الله تعالی، این را هم خاطر نشان کنم که آیه شریفه مورد بحث، در میانه دو آیه قبل و بعدش بمنزله جمله معترضه است.

(صبغة الله، و من احسن من الله صبغة؟) کلمه (صبغة) از ماده (ص - ب - غ) است، و نوعیت را افاده می‏کند، یعنی می‏فهماند این ایمان که گفتگویش می‏کردیم، یک نوع رنگ خدائی است، که ما بخود گرفته‏ایم، و این بهترین رنگ است، نه رنگ یهودیت و نصرانیت، که در دین خدا تفرقه انداخته، آنرا آنطور که خدا دستور داده بپا نداشته است.

(و نحن له عابدون) این جمله کار حال را می‏کند، در عین حال بمنزله بیانی است برای (صبغة الله و من احسن)، و معنایش این است که (در حالیکه ما تنها او را عبادت می‏کنیم، و چه رنگی بهتر از این؟ که رنگش بهتر از رنگ ما باشد).

(قل أ تحاجوننا فی الله) الخ، این جمله محاجه و بگومگوی اهل کتابرا انکار نموده، نابجا می‏خواند، و دلیل لغو و باطل و نابجا بودنش را اینطور بیان کرده، که: (و هو ربنا و ربکم، و لنا اعمالنا، و لکم اعمالکم، و نحن له مخلصون).

توضیح اینکه بگو مگو کردن دو نفر که هر یک تابع متبوعی هستند، و مخاصمه‏شان در اینکه کدام متبوع بهتر است الا و لابد بخاطر یکی از سه جهت است یا برای آنست که این یکی، متبوع خود را از متبوع دیگری بهتر معرفی نموده، و ثابت کند که از متبوع او بالاتر است، نظیر بگومگوئی که ممکن است میانه یک مسلمان و یک بت‏پرست در بگیرد، این بگوید بت من بهتر است، او بگوید خدای من افضل است.

و یا بخاطر این است که هر چند متبوع هر دو یکی است، اما این میخواهد بگوید: من اختصاص و تقرب بیشتری باو دارم، و این دیگری دعوی او را باطل کند، و بگوید: من اختصاص بیشتری دارم، نه تو.

و یا بخاطر این است که یکی از این دو نفر صفات و رفتاری دارد، که با داشتن آنها صحیح نیست خود را به آن متبوع منتسب کند، چون داشتن تابعی با آن رفتار و آن خصال مایه ننگ و آبرو ریزی متبوع است، و یا بکلی متبوع را از لیاقت متبوع بودن ساقط می‏کند، یا محذور دیگری از این قبیل پیش می‏آورد.

پس علت بگومگوی میانه دو نفر تابع، یکی از این سه علت است: حال ببینیم اهل کتاب به کدام یک از این جهات، با مسلمانان بگو مگو می‏کردند، اگر بخواهند بگویند: متبوع و خدای ما بهتر از خدای شما است، که خدای مسلمانان همان خدای اهل کتابست، و اگر بخواهند بگویند: ما اهل کتاب اختصاص و تقرب بیشتری بخدا داریم، که مسلمانان خدا را با خلوص بیشتری می‏پرستند، و اگر بخواهند بگویند: رفتار شما برای خدا باعث ننگ است، که قضیه درست به عکس است پس محاجه اهل کتاب با مسلمانان هیچ وجه صحیحی ندارد، و لذا در آیه مورد بحث نخست محاجه آنانرا انکار می‏کند، و سپس جهات ثلاثه را یکی یکی رد می‏کند.

(ام تقولون: ان ابراهیم - تا جمله - کانوا هودا او نصاری) این جمله رد جهت اولی است که هر طائفه‏ای می‏گفتند ابراهیم و بقیه انبیاء نامبرده در آیه از ما است و لازمه این حرف این استکه آن حضرات نیز یهودی یا نصرانی باشند، بلکه از لازمه گذشته صریح در آنست، همچنانکه از آیه: (یا اهل الکتاب لم تحاجون فی ابراهیم؟ و ما انزلت التوریة و الانجیل الا من بعده، ا فلا تعقلون، ای اهل کتاب: چرا بر سر ابراهیم با یکدیگر بگو مگو می‏کنید؟ یا اینکه تورات و انجیل بعد از او نازل شدند، آیا باز هم نمیخواهید بفهمید) استفاده میشود که صریحا هر یک ابراهیم را از خود میدانسته‏اند.

(قل ء انتم اعلم ام الله)؟ الخ بگو آیا شما بهتر میدانید یا خدا؟ با اینکه خدا در این کتاب به ما و شما خبر داد: که موسی و عیسی و انجیل و توراتشان بعد از ابراهیم و انبیاء نامبرده دیگر بودند؟.

(و من اظلم ممن کتم شهادة عنده من الله) الخ و کیست ستمکارتر از آنکس که با اینکه شهادتی از خدا را تحمل کرد، کتمان کند، یعنی با اینکه خدا بوی خبر داد: که تشریع دین یهود و دین نصرانیت بعد از ابراهیم، و آن دیگران بود باز هم آن را کتمان کند، پس شهادتی که در آیه آمده شهادت تحمل است نه شهادت اداء.

ممکن هم هست معنا این باشد: که (شهادت خدا را بر اینکه نامبردگان قبل از تورات و انجیل بودند کتمان کند) که در اینصورت شهادت به معنای اداء خواهد بود، ولی معنای اول درست است.

(تلک امة قد خلت) یعنی اصلا دعوا بر سر اینکه فلان شخص از چه طائفه‏ای بوده، و آن دیگری از کدام طائفه، چه سودی دارد؟ و سکوت از این بگومگوها چه ضرری؟ آنچه الان باید بدان بپردازید مسائلی استکه فردا از آن بازخواست خواهید شد.

و اگر این آیه دو بار تکرار شده، برای این بود که یهود و نصاری در این بگو مگو پا فشاری زیادی داشتند، و از حد گذرانده بودند، با اینکه هیچ سودی بحالشان نداشت، آنهم با علمشان باینکه ابراهیم قبل از تورات یهودیان و انجیل مسیحیان بوده، و گر نه بحث از حال انبیاء و فرستادگان خدا بطوریکه چیزی عاید شود، بسیار خوب است، مانند بحث از مزایای رسالت انبیاء و فضایل نفوس شریفه آنان که قرآن کریم هم باینگونه بحث‏ها سفارش کرده، و حتی خودش از داستانهای ایشان نقل کرده، و مردم را بتدبر در آنها امر فرموده است.

 

بحث روایتی

در تفسیر عیاشی در ذیل آیه: (قل بل ملة ابراهیم حنیفا) الخ، از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: حنیفیت ابراهیم در اسلام است.

و از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: حنیفیت کلمه جامعی است که هیچ چیز را باقی نمی‏گذارد، حتی کوتاه کردن شارب، و ناخن گرفتن و ختنه کردن از حنیفیت است.

و در تفسیر قمی استکه خدا حنیفیت را بر ابراهیم (علیه‏السلام‏) نازل کرد و آن عبارتست از ده حکم در پاکیزگی، پنج حکم آن از گردن ببالا، و پنج دیگر از گردن بپائین، اما آنچه مربوط است به سر 1 - زدن شارب 2 - نتراشیدن ریش 3 - و طم مو 4 - مسواک 5 - خلال.

و آنچه مربوط است به بدن 1 - گرفتن موی بدن 2 - ختنه کردن 3 - ناخن گرفتن 4 - غسل از جنابت 5 - طهارت گرفتن با آب، این است حنیفیت طاهره‏ایکه ابراهیم آورد، و تاکنون نسخ نشده، و تا قیامت نسخ نخواهد شد.

مؤلف: طم مو بمعنای اصلاح سر و صورت است، و در معنای این روایت و قریب به آن احادیث بسیاری در کتب شیعه و سنی آمده است.

و در کافی و تفسیر عیاشی از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت آمده، که در ذیل جمله: (قولوا آمنا بالله) الخ، فرمود منظور، علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهماالسلام‏) است، که حکمشان در ائمه بعد از ایشان نیز جاری است.

و مؤلف: این معنا از وقوع خطاب در ذیل دعای ابراهیم (علیه‏السلام‏) استفاده میشود، آنجا که گفت: (و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، و این منافات ندارد با اینکه خطاب در آیه بعموم مسلمانان باشد، چه هر چند همه مسلمانان مکلفند بگویند: (آمنا بالله)، لیکن اینگونه خطابها، عمومیت دارد، و هم خصوصیت، چون معنای آن دارای مراتب مختلفی است، که بیانش در آنجا که مراتب اسلام و ایمان را ذکر می‏کردیم، گذشت.

و در تفسیر قمی از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام‏)، و در کتاب معانی الأخبار از امام صادق (علیه‏السلام‏)، روایت آورده، که در ذیل جمله: (صبغة، الله) الخ فرمود: صبغة همان اسلام است.

مؤلف: همین معنا از ظاهر سیاق آیات استفاده میشود.

و در کافی و معانی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده، که فرمود: خداوند در میثاق، مؤمنین را به رنگ ولایت در آورد.

و 3 مؤلف: این معنا از باطن آیه است: که انشاء الله تعالی بزودی معنای باطن قرآن، و نیز معنای ولایت و میثاق را خواهیم کرد.

 

التماس دعا

 

 

 

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱


تفسیر سوره ی بقره(آیات 127تا134)

تفسیر آیات١٢٧تا١٣۴سوره ی مبارکه ی بقره

 

از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 

نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 

(رحمة الله تعالی علیه)

 

به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم


ترجمه آیات

 

 

و چون ابراهیم و اسماعیل پایه‏های خانه را بالا می‏بردند گفتند: پروردگارا (این خدمت اندک را) از ما بپذیر که تو شنوای دعا و دانای (به نیات) هستی (127).

پروردگارا، و نیز ما را دو مسلمان برای خود بگردان و از ذریه ما نیز امتی مسلمان برای خودت بدار و مناسک ما را بما نشان بده و توبه ما را بپذیر که تو تواب و مهربانی (128).

پروردگارا و در میانه آنان رسولی از خودشان برانگیز تا آیات تو را بر آنان تلاوت کند و کتاب و حکمتشان بیاموزد و تزکیه‏شان کند که تو آری تنها تو عزیز حکیمی (129).

کسی از کیش ابراهیم روگردان است که خود را دچار حماقت کرده فهم خدادادی را از دست داده باشد، با اینکه ما او را در دنیا برگزیدیم و او در آخرت از صالحان است (130).

آن زمانش را بیاد آر که پروردگارش بوی گفت: اسلام بیاور گفت من تسلیم رب العالمینم (131).

و ابراهیم فرزندان خود را و یعقوب هم باین اسلام سفارش کرده گفت: ای پسران من خدا دین را برای شما برگزید زنهار مبادا در حالی بمیرید که اسلام نداشته باشید (132).

حال شما که از این کیش رو گردانید یا همانست که گفتیم فهم خود را از دست داده‏اید و یا میگوئید ما در آن لحظه که مرگ یعقوب رسیده بود حاضر بودیم اگر این را بگوئید که یعقوب از فرزندانش پرسید: بعد از من چه می‏پرستید؟ گفتند معبود تو و پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که معبودی یکتاست می‏پرستیم در حالی که برای او تسلیم باشیم (133).

بهر حال آنها امتی بودند و رفتند و هر چه کردند برای خود کردند شما هم هر چه بکنید برای خود می‏کنید شما از آنچه آنان می‏کردند بازخواست نخواهید شد (134)

 

تفسیر آیات

 

(و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل) الخ، کلمه (قواعد)، جمع قاعده است، که بمعنای آن قسمت از بنا است که روی زمین قعود دارد، یعنی می‏نشیند، و بقیه قسمت‏های بنا بر روی آن قسمت قرار می‏گیرد، و عبارت بلند کردن قواعد، از باب مجاز است، کانه آنچه را که بر روی قاعده قرار می‏گیرد، از خود قاعده شمرده شده، و بلند کردن بنا که مربوط بهمه بنا است، بخصوص قاعده، نسبت داده، و در اینکه فرمود: (از بیت) اشاره به همین عنایت مجازی است.

(ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم) این جمله حکایت دعای ابراهیم و اسماعیل هر دو است، و به همین جهت لازم نیست کلمه (گفتند) و یا نظیر آن را تقدیر بگیریم، تا معنای آن (گفتند: پروردگارا) باشد، بلکه همانطور که گفتیم، حکایت خود کلام است، چون جمله: (یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسماعیل)، حکایت حال گذشته است، که با آن، حال آن دو بزرگوار مجسم میشود، کانه آن دو بزرگوار در حال چیدن بنای کعبه دیده می‏شوند، و صدایشان هم اکنون بگوش شنونده می‏رسد، که دارند دعا میکنند، و چون الفاظ آن دو را می‏شنوند، دیگر لازم نیست حکایت کننده به مخاطبین خود بگوید: که آن دو گفتند: (ربنا) الخ، و اینگونه عنایات در قرآن کریم بسیار است، و این از زیباترین سیاق‏های قرآنی است - هر چند که قرآن همه‏اش زیبا است - و خاصیت اینگونه سیاق این است که قصه‏ای را که می‏خواهد بیان کند مجسم ساخته، به حس شنونده نزدیک میکند، و این خاصیت و این بداعت و شیرینی در صورتیکه کلمه: (گفتند) و یا نظیر آنرا در حکایت میاورد، بهیچ وجه تامین نمی‏شد.

ابراهیم و اسماعیل (علیهماالسلام‏) در کلام خود نگفتند: خدایا چه خدمتی را از ما قبول کن، تنها گفتند خدایا از ما قبول کن، تا در مقام بندگی رعایت تواضع و ناقابلی خدمت خود یعنی بنای کعبه را برسانند، پس معنای کلامشان این می‏شود، که خدایا این عمل ناچیز ما را بپذیر، که تو شنوای دعای ما، و دانای نیت ما هستی.

(ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، در این معنا هیچ حرفی نیست که اسلام به آن معنائی که بین ما از لفظ آن فهمیده می‏شود، و بذهن تبادر میکند، اولین مراتب عبودیت است، که با آن شخص دیندار، از کسیکه دینی نپذیرفته مشخص میشود، و این اسلام عبارت است از ظاهر اعتقادات، و اعمال دینی، چه اینکه توأم با واقع هم باشد یا نه، و به همین جهت شخصی را هم که دعوی ایمان میکند، ولی در واقع ایمان ندارد، شامل میشود.

حال که معنای کلمه اسلام معلوم شد، این سؤال پیش می‏آید: که ابراهیم (علیه‏السلام‏) و همچنین فرزندش اسماعیل با اینکه هر دو پیغمبر بودند، ابراهیم (علیه‏السلام‏) یکی از پنج پیغمبر اولو العزم و آورنده ملت حنفیت، و اسماعیل (علیه‏السلام‏) رسول خدا، و ذبیح او بود، چگونه در هنگام بنای کعبه، از خدا اولین و ابتدائی‏ترین مراتب عبودیت را می‏خواهند؟! و آیا ممکن است بگوئیم: ایشان بمرتبه اسلام رسیده بودند؟ و لیکن خودشان نمی‏دانستند؟! و یا بگوئیم: اطلاع از آن نیز داشتند، و منظورشان از درخواست، این بوده که خدا اسلام را برایشان باقی بدارد؟! چطور می‏شود با این حرفها اشکال را پاسخ داد؟ با اینکه آن دو بزرگوار از تقرب و نزدیکی به خدا به حدی بودند، که قابل قیاس با اسلام نیست، علاوه بر اینکه این دعا را در هنگام بنای کعبه کردند، و مقامشان مقام دعوت بود، و آن دو بزرگوار از هر کس دیگر عالم‏تر بودند به خدائیکه از او درخواست میکردند، او را می‏شناختند که کیست، و چه شانی دارد، از این هم که بگذریم، اصلا درخواست اسلام معنا ندارد، برای اینکه اسلامی که معنایش گذشت، از امور اختیاری هر کسی است، و به همین جهت می‏بینیم، مانند نماز و روزه امر بدان تعلق می‏گیرد و خدا میفرماید: (اذ قال له ربه أسلم، قال: أسلمت لرب العالمین، چون پروردگارش به وی گفت: اسلام بیاور، گفت: اسلام آوردم برای رب العالمین).

و معنا ندارد که چنین عملی را با اینکه در اختیار همه است، بخدا نسبت بدهند، و یا از خدا چیزی را بخواهند که در اختیار آدمی است.

پس لابد عنایت دیگری در کلام است، که درخواست اسلام را از آن دو بزرگوار صحیح می‏سازد.

و این اسلام که آن دو درخواست کردند، غیر اسلام متداول، و غیر آن معنائی است که از این لفظ به ذهن ما تبادر میکند، چون اسلام دارای مراتبی است، بدلیل اینکه در آیه! (اذ قال له ربه اسلم قال أسلمت) الخ، ابراهیم (علیه‏السلام‏) را با اینکه دارای اسلام بود، باز امر میکند به اسلام، پس مراد به اسلامی که در اینجا مورد نظر است، غیر آن اسلامی است که خود آن جناب داشت، و نظائر این اختلاف مراتب در قرآن بسیار است.

پس این اسلام آن اسلامی است که بزودی معنایش را تفسیر میکنیم، و آن عبارتست از تمام عبودیت، و تسلیم کردن بنده خدا، آنچه دارد، برای پروردگارش.

و این معنا هر چند که مانند معنای اولی که برای اسلام کردیم، اختیاری آدمی است، و اگر کسی مقدمات آن را فراهم کند، می‏تواند به آن برسد، الا اینکه وقتی این اسلام با وضع انسان عادی، و حال قلب متعارف او، سنجیده شود، امری غیر اختیاری می‏شود، یعنی - با چنین حال و وصفی - رسیدن به آن، امری غیر ممکن می‏شود، مانند سایر مقامات ولایت، و مراحل عالیه، و نیز مانند سایر معارج کمال، که از حال و طاقت انسان متعارف، و متوسط الحال بعید است، چون مقدمات آن بسیار دشوار است.

و به همین جهت ممکن است آنرا امری الهی، و خارج از اختیار انسان دانسته، از خدای سبحان درخواست کرد: که آنرا به آدمی افاضه فرماید، و آدمی را متصف بدان بگرداند.

علاوه بر آنچه گفته شد، در اینجا نظریست دقیق‏تر، و آن اینست که آنچه به انسانها نسبت داده می‏شود، و اختیاری او شمرده می‏شود، تنها اعمال است، و اما صفات و ملکاتی که در اثر تکرار صدور عمل در نفس پیدا می‏شود، اگر به حقیقت بنگریم اختیاری انسان نیست، و میشود، و یا بگو اصلا باید بخدا منسوب شود، مخصوصا اگر از صفات فاضله، و ملکات خیر باشد، که نسبت دادنش بخدا اولی است، از نسبت دادنش به انسان.

و عادت قرآن نیز بر همین جاری است، که همواره نیکی‏ها را بخدا نسبت می‏دهد، از ابراهیم حکایت می‏کند که از خدا نماز مسئلت می‏دارد: (رب اجعلنی مقیم الصلوة، و من ذریتی، خدایا مرا و از ذریه‏ام اشخاصی را، بپا دارنده نماز کن) و نیز از او حکایت میکند که گفت: (و الحقنی بالصالحین، مرا به صالحان بپیوند).

و از سلیمان (علیه‏السلام‏) حکایت می‏کند، که بعد از دیدن صحنه مورچگان، گفت: (رب أوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی، و ان اعمل صالحا ترضیه، پروردگارا نصیبم کن، که شکر نعمتت بجای آورم، آن نعمتی که بر من و بر والدینم ارزانی داشتی، و اینکه عمل صالحی کنم، که تو را خوش آید).

و از ابراهیم حکایت کرده که در آیه مورد بحث از خدا اسلام خواسته، میگوید: (ربنا و اجعلنا مسلمین لک) الخ.

پس معلوم شد که مراد باسلام غیر آن معنائی است که آیه شریفه (قالت الاعراب: آمنا قل: لم تومنوا و لکن قولوا: اسلمنا، و لما یدخل الایمان فی قلوبکم، اعراب گفتند: ایمان آوردیم، بگو: نه ایمان نیاورده‏اید، بلکه باید بگوئید: اسلام آوردیم، چون هنوز ایمان در دل‏های شما داخل نشده) 

بدان اشاره میکند، بلکه معنائی است بلندتر و عالی‏تر از آن، که انشاء الله بیانش خواهد آمد.

(و ارنا مناسکنا و تب علینا انک انت التواب الرحیم)، این آیه معنائی را که قبلا برای اسلام کردیم، بیان می‏کند، چون کلمه (مناسک جمع منسک) است، که بمعنای عبادتست، همچنانکه در آیه: (و لکل امة جعلنا منسکا، برای هر امتی عبادتی مقرر کردیم).

باین معنا است و یا بمعنای آن عملی است که بعنوان عبادت آورده می‏شود، و چون در آیه مورد بحث مصدر اضافه به (نا - ما) شده، افاده تحقق را می‏کند، ساده‏تر آنکه می‏رساند آن مناسکی منظور است، که از ایشان سر زده، نه آن اعمالی که خدا خواسته تا انجامش دهند.

خلاصه می‏خواهیم بگوئیم: کلمه (مناسکنا)، این نکته را می‏رساند که خدایا حقیقت اعمالی که از ما بعنوان عبادت تو سر زده، بما نشان بده، و نمیخواهد درخواست کند: که خدایا طریقه عبادت خودت را بما یاد بده، و یا ما را بانجام آن موفق گردان، و این درخواست همان چیزیست که ما در تفسیر جمله: (و أوحینا الیهم فعل الخیرات، و اقام الصلوة، و ایتاء الزکوة، ما بایشان فعل خیرات، و اقامه نماز، و دادن زکات، را وحی کردیم).

بدان اشاره کردیم، و انشاء الله باز هم در جای خودش خواهیم گفت، که این وحی عبارت است از تسدید در فعل، نه یاد دادن تکالیفی که مطلوب انسان است، و کانه آیه: (و اذکر عبادنا ابراهیم، و اسحق، و یعقوب، اولی الایدی و الابصار، انا اخلصناهم بخالصة ذکری الدار).

هم باین معنا اشاره می‏کند، چون به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) امر می‏کند که بندگان او ابراهیم و اسحاق و یعقوب را بیاد آورد، که صاحبان قدرت و بصیرت بودند، و او ایشان را بموهبت خالص یاد آن سرای دیگر اختصاص داد.

پس تا اینجا بخوبی روشن شد، که مراد از اسلام و بصیرت در عبادت، غیر آن معنای شایع و متعارف از کلمه است، و همچنین مراد بجمله (و تب علینا) توبه از گناهان که معنای متداول کلمه است، نیست.

چون ابراهیم و اسماعیل دو تن از پیامبران و معصومین به عصمت خدایتعالی بودند، و گناه از ایشان سر نمیزند، تا مانند ما گنهکاران از آن توبه کنند.

در اینجا ممکن است بگوئی: آنچه از معنای اسلام، و نشان دادن مناسک و توبه، که شایسته مقام ابراهیم و اسماعیل (علیهماالسلام‏) است، غیر آن معنای از اسلام، و ارائه مناسک، و توبه است، که در خود ذریه آنجناب است، و به چه دلیل بگوئیم: این عناوین در حق ذریه آنجناب نیز اراده شده؟ با اینکه آنجناب ذریه خود را جز در خصوص دعوت اسلام با خودش و فرزندش اسماعیل شرکت نداد، و گر نه میگفت: (ربنا و اجعلنا و ذریتنا امة مسلمة، خدایا ما و ذریه ما را امتی مسلمان قرار بده)، و یا (و اجعلنا و من ذریتنا مسلمین) ولی اینطور نگفت، بلکه ذریه خود را در عبارتی جداگانه ذکر کرد، و گفت: (و من ذریتنا امة مسلمة لک) با اینحال چه مانعی دارد بگوئیم: مرادش از اسلام معنائی عمومی است، که شامل جمیع مراتب اسلام، حتی ابتدائی‏ترین مرتبه آن، یعنی ظاهر اسلام هم بشود چون همین مرتبه نیز آثاری جمیل و نتایجی نفیس در مجتمع انسانی دارد، آثاری که می‏تواند مطلوب ابراهیم (علیه‏السلام‏) باشد، و آن را از پروردگارش مسئلت بدارد، همانطور که در نظر پیامبر اسلام نیز اسلام بهمین معنا است، چون آنجناب بهمین مقدار از اسلام که بحقانیت شهادتین هر چند بظاهر اعتراف کنند اکتفاء می‏کرد، و این اعتراف را مایه محفوظ بودن خونهاشان میدانست، و مسئله ازدواج و ارث را بر آن مترتب می‏کرد.

و بنا بر این هیچ مانعی ندارد بگوئیم: مراد ابراهیم (علیه‏السلام‏) از اسلام در جمله: (ربنا و اجعلنا مسلمین لک)، آن معنای عالی از اسلام است، که لایق شان او، و فرزندش (علیهم‏السلام‏) بود، و در جمله: (و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، مراد اسلامی بود که لایق بشان امت باشد، که حتی شامل اسلام منافقین، و نیز اسلام اشخاص ضعیف الایمان، و قوی الایمان، و بالأخره اسلام همه مسلمین بشود.

در پاسخ می‏گوئیم مقام تشریع با مقام دعا و درخواست دو مقام مختلف است و دو حکم متفاوت دارد، که نباید این را با آن مقایسه نمود، اگر پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از امتش بهمین مقدار قناعت کرد، که بظاهر شهادتین اقرار کنند، بدان جهت بود که حکمت در توسعه شوکت، و حفظ ظاهر نظام صالح، اقتضاء می‏کرد باین مقدار از مراتب اسلام اکتفاء کند، تا پوشش و پوستی باشد برای حفظ مغز و لب اسلام، که همان حقیقت اسلام باشد، و باین وسیله آن حقیقت را از صدمه آفات وارده حفظ کند.

این مقام تشریع است که در آن، این حکمت را رعایت کرده، و اما مقام دعا و درخواست از خدای سبحان، مقامی دیگر است، که حاکم در آن تنها حقایق است، و غرض درخواست کننده در آن مقام متعلق بحقیقت امر است، او می‏خواهد بواقع قرب بخدا برسد، نه باسم و ظاهر آن، چون انبیاء توجهی و عشقی به ظواهر امور بدان جهت که ظاهر است ندارند، ابراهیم (علیه‏السلام‏) حتی علاقه باین ظاهر اسلام نسبت بامتش هم ندارد، چون اگر میداشت همان را قبل از اینکه برای ذریه‏اش درخواست کند، برای پدرش درخواست میکرد و دیگر وقتی فهمید پدر از دشمنان خداست از او بیزاری نمی‏جست، و نیز در دعایش بطوری که قرآن حکایت کرده، نمی‏گفت: (و لا تخزنی یوم یبعثون، یوم لا ینفع مال، و لا بنون، الا من اتی الله بقلب سلیم، و مرا در روزیکه خلق مبعوث می‏شوند، خوار مفرما، روزی که مال و فرزندان سود نمی‏دهند، مگر کسیکه قلبی سالم بیاورد) بلکه به خوار نشدن در دنیا و سلامت در ظاهر قناعت میکرد، و نیز نمی‏گفت: (و اجعل لی لسان صدق فی الاخرین، و برایم لسان صدقی در آیندگان قرار ده).

، بلکه به لسان ذکر در آیندگان اکتفاء میکرد، و همچنین سایر کلماتی که از آنجناب حکایت شده است.

پس اسلامی که او برای ذریه‏اش درخواست کرد، جز اسلام واقعی نمی‏تواند باشد، و در جمله (امة مسلمة لک)، خود اشاره‏ای باین معنا هست، چون اگر مراد تنها صدق نام مسلمان بر ذریه‏اش بود، میگفت: (امة مسلمة) دیگر احتیاج بکلمه (لک) نبود، (دقت بفرمائید).

(ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم) الخ، منظور آن جناب بعثت خاتم الانبیاء (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بود، همچنان که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) می‏فرمود: من دعای ابراهیم هستم.

 

بحث روایتی

در کافی از کتانی روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیه‏السلام‏) از مردی پرسیدم.

که دو رکعت نماز در مقام ابراهیم را که بعد از طواف حج و عمره واجب است فراموش کرده؟ فرمود: اگر در شهر مکه یادش آمد، دو رکعت در مقام ابراهیم بخواند، چون خدای عز و جل فرموده (و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی) و اما اگر از مکه رفته، و آنگاه یادش آمده، من دستور نمیدهم برگردد.

مؤلف: قریب باین معنا را شیخ در تهذیب، و عیاشی در تفسیرش، بچند سند روایت کرده‏اند، و خصوصیات حکم، یعنی نماز در مقام ابراهیم، و اینکه باید پشت مقام باشد، همچنانکه در بعضی روایات آمده، که احدی نباید دو رکعت نماز طواف را جز در پشت مقام بخواند، تا آخر حدیث، همه از کلمه (من) و کلمه (مصلی) در جمله: (و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی) استفاده شده است.

و در تفسیر قمی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در ذیل جمله: (أن طهرا بیتی للطائفین) الخ فرموده: یعنی مشرکین را از آن دور کن.

و در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: خدای عز و جل در کتابش می‏فرماید: (طهرا بیتی للطائفین و العاکفین و الرکع السجود)، و به همین جهت جا دارد بنده خدا وقتی وارد مکه می‏شود، طاهر باشد، و عرق و کثافات را از خود بشوید، و خود را پاکیزه کند.

مؤلف: این معنا در روایاتی دیگر نیز آمده، و اینکه ائمه (علیهم‏السلام‏) طهارت شخص وارد بمکه را از طهارت مورد (بیت) که در آیه آمده استفاده کرده‏اند، بضمیمه آیات دیگر، مانند آیه: (الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات) و امثال آن بوده است.

و در تفسیر مجمع البیان از ابن عباس روایت کرده که گفت: بعد از آنکه ابراهیم (علیه‏السلام‏) اسماعیل و هاجر را بمکه آورد، و در آنجا گذاشت و رفت، بعد از مدتی که قوم جرهم آمدند و با اجازه هاجر در آن سرزمین منزل کردند، اسماعیل هم به سن ازدواج رسیده با دختری از ایشان ازدواج کرد، هاجر از دنیا رفت، پس ابراهیم از همسرش ساره اجازه خواست، تا سری به هاجر و اسماعیل بزند، ساره با این شرط موافقت کرد، که در آنجا از مرکب خود پیاده نشود.

ابراهیم (علیه‏السلام‏) بسوی مکه حرکت کرد، وقتی رسید فهمید هاجر از دنیا رفته لاجرم بخانه اسماعیل رفت، و از همسر او پرسید: شوهرت کجاست؟ گفت اینجا نیست، رفته شکار کند، و اسماعیل (علیه‏السلام‏) رسمش این بود که در داخل حرم شکار نمیکرد، همیشه می‏رفت بیرون حرم شکار می‏کرد، و برمی‏گشت، ابراهیم به آن زن گفت: آیا می‏توانی از من پذیرائی کنی؟ گفت: نه، چون چیزی در خانه ندارم، و کسی هم با من نیست که بفرستم طعامی تهیه کند.

ابراهیم (علیه‏السلام‏) فرمود: وقتی همسرت بخانه آمد، سلام مرا باو برسان و بگو: عتبه خانه‏ات را عوض کن، این سفارش را کرد، و رفت.

از آنسو نگر که چون اسماعیل بخانه آمد، بوی پدر را احساس کرد، به همسرش فرمود: آیا کسی بخانه آمد؟ گفت: آری پیرمردی دارای شمائلی چنین و چنان آمد، و منظور زن از بیان شمایل آن جناب توهین بابراهیم، و سبک شمردن او بود، اسماعیل پرسید: راستی سفارشی و پیامی نداد؟ گفت: چرا، بمن گفت: بشوهرت وقتی آمد سلام برسان، و بگو عتبه در خانه‏ات را عوض کن.

اسماعیل (علیه‏السلام‏) منظور پدر را فهمید، و همسر خود را طلاق گفت، و با زنی دیگر ازدواج کرد.

بعد از مدتی که خدا می‏داند، دوباره ابراهیم از ساره اجازه گرفت، تا بزیارت اسماعیل بیاید، ساره اجازه داد، اما باین شرط که پیاده نشود، ابراهیم (علیه‏السلام‏) حرکت کرد، و بمکه به در خانه اسماعیل آمد، از همسر او پرسید: شوهرت کجا است؟ گفت: رفته است تا شکاری کند، و انشاء الله بزودی بر می‏گردد، فعلا پیاده شوید، خدا رحمتت کند، ابراهیم فرمود: آیا چیزی برای پذیرائی من در خانه داری؟ گفت: بلی، و بلا درنگ قدحی شیر و مقداری گوشت بیاورد، ابراهیم او را به برکت دعا کرد، و اگر همسر اسماعیل آنروز برای ابراهیم نان و یا گندم و یا جوی، و یا خرمائی آورده بود، نتیجه دعای ابراهیم این میشد، که شهر مکه از هر جای دیگر دنیا دارای گندم و جو و خرمای بیشتری می‏شد.

بهر حال همسر اسماعیل بانجناب گفت: پیاده شوید، تا سرت را بشویم، ولی ابراهیم پیاده نشد، لاجرم عروسش این سنگی را که فعلا مقام ابراهیم است، بیاورد و زیر پای او نهاد، و ابراهیم قدم بر آن سنگ گذاشت، که تاکنون جای قدمش در آن سنگ باقی است.

آنگاه آب آورد، و سمت راست سر ابراهیم را بشست، آنگاه مقام را به طرف چپ او برد، و سمت چپ سرش را بشست، و اثر پای چپ ابراهیم نیز در سنگ بماند.

آنگاه ابراهیم فرمود: چون شوهرت بخانه آمد، سلامش برسان، و بوی بگو: حالا درب خانه‏ات درست شد.

این را گفت و رفت، پس چون اسماعیل بخانه آمد، بوی پدر را احساس کرد، و از همسرش پرسید: آیا کسی به نزدت آمد؟ گفت: بلی، پیرمردی زیباتر از هر مرد دیگر، و خوشبوتر از همه مردم، نزدم آمد، و بمن چنین و چنان گفت، و من باو چنین و چنان گفته، سرش را شستم، و این جای پای اوست، که بر روی این سنگ مانده، اسماعیل گفت: او پدرم ابراهیم است.

مؤلف: قریب باین معنا را قمی در تفسیرش نقل کرده است.

و در تفسیر قمی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: ابراهیم (علیه‏السلام‏) در بادیه شام منزل داشت، همینکه هاجر اسماعیل را بزاد، ساره غمگین گشت، چون او فرزند نداشت و به همین جهت همواره ابراهیم را در خصوص هاجر اذیت میکرد، و غمناکش می‏ساخت.

ابراهیم نزد خدا شکایت کرد، خدای عز و جل به او وحی فرستاد که زن بمنزله دنده کج است، اگر بهمان کجی وی، بسازی، از او بهره‏مند می‏شوی، و اگر بخواهی راستش کنی، او را خواهی شکست، آنگاه دستورش داد: تا اسماعیل و مادرش را از شام بیرون بیاورد، پرسید: پروردگارا کجا ببرم؟ فرمود: بحرم من، و امن من، و اولین بقعه‏ای که در زمین خلق کرده‏ام و آن سرزمین مکه است.

پس از آن خدای تعالی جبرئیل را با براق برایش نازل کرد، و هاجر و اسماعیل را و خود ابراهیم را بر آن سوار نموده، براه افتاد، ابراهیم از هیچ نقطه خوش آب و هوا، و از هیچ زراعت و نخلستانی نمی‏گذشت، مگر اینکه از جبرئیل می‏پرسید: اینجا باید پیاده شویم؟ اینجا است آن محل؟ جبرئیل می‏گفت: نه، پیش برو، پیش برو، همچنان پیش راندند، تا به سرزمین مکه رسیدند، ابراهیم هاجر و اسماعیل را در همین محلی که خانه خدا در آن ساخته شد، پیاده کرد، چون با ساره عهد بسته بود، که خودش پیاده نشود، تا نزد او برگردد.

در محلی که فعلا چاه زمزم قرار دارد درختی بود، هاجر (علیهاالسلام‏) پارچه‏ای که همراه داشت روی شاخه درخت انداخت، تا در زیر سایه آن راحت باشد، همینکه ابراهیم خانواده‏اش را در آنجا منزل داد، و خواست تا بطرف ساره برگردد، هاجر (که راستی ایمانش شگفت‏آور و حیرت انگیز است یک کلمه پرسید) آیا ما را در سرزمینی می‏گذاری و می‏روی که نه انیسی و نه آبی و نه دانه‏ای در آن هست؟ ابراهیم گفت: خدائی که مرا باین عمل فرمان داده، از هر چیز دیگری شما را کفایت است، این را گفت و راهی شام شد، همینکه بکوه (کداء که کوهی در ذی طوی) است رسید، نگاهی بعقب (و در درون این دره خشک) انداخت، و گفت: (ربنا انی اسکنت من ذریتی بواد غیر ذی زرع عند بیتک المحرم، ربنا لیقیموا الصلوة، فاجعل افئدة من الناس تهوی الیهم، و ارزقهم من الثمرات لعلهم یشکرون، پروردگارا! من ذریه‏ام را در سرزمینی گود و بدون آب و گیاه جای دادم، نزد بیت محرمت، پروردگار ما، بدین امید که نماز بپادارند، پس دل‏هائی از مردم را متمایل بسوی ایشان کن، و از میوه‏ها، روزیشان ده، باشد که شکر گزارند) این راز بگفت و برفت.

پس همینکه آفتاب طلوع کرد، و پس از ساعتی هوا گرم شد، اسماعیل تشنه گشت، هاجر برخاست، و در محلی که امروز حاجیان سعی می‏کنند بیامد و بر بلندی صفا بر آمد، دید که در آن بلندی دیگر، چیزی چون آب برق میزند، خیال کرد آب است، از صفا پائین آمد، و دوان دوان بدان سو شد، تا به مروه رسید، همینکه بالای مروه رفت، اسماعیل از نظرش ناپدید شد، (گویا لمعان سراب مانع دیدنش شده است).

ناچار دوباره بطرف صفا آمد، و این عمل را هفت نوبت تکرار کرد، در نوبت هفتم وقتی بمروه رسید، این بار اسماعیل را دید، و دید که آبی از زیر پایش جریان یافته، پس نزد او برگشته، از دور کودک مقداری شن جمع آوری نموده، جلو آب را گرفت، چون آب جریان داشت، و از همان روز آن آب را زمزم نامیدند، چون زمزم معنای جمع کردن و گرفتن جلو آب را می‏دهد.

از وقتی این آب در سرزمین مکه پیدا شد مرغان هوا و وحشیان صحرا بطرف مکه آمد و شد را شروع کرده، آنجا را محل امنی برای خود قرار دادند.

از سوی دیگر قوم جرهم که در ذی المجاز عرفات منزل داشتند، دیدند که مرغان و وحشیان بدان سو آمد و شد میکنند، آنقدر که فهمیدند در آنجا لانه دارند لاجرم آنها را تعقیب کردند، تا رسیدند به یک زن و یک کودک، که در آن محل زیر درختی منزل کرده‏اند، فهمیدند که آب به خاطر آن دو تن در آنجا پیدا شده، از هاجر پرسیدند: تو کیستی؟ و اینجا چه می‏کنی؟ و این بچه کیست؟ گفت: من کنیز ابراهیم خلیل الرحمانم، و این فرزند او است، که خدا از من به او ارزانی داشته، خدای تعالی او را مامور کرد که ما را بدینجا آورد، و منزل دهد، قوم جرهم گفتند: حال آیا بما اجازه میدهی که در نزدیکی شما منزل کنیم؟ هاجر گفت: باید باشد تا ابراهیم بیاید.

بعد از سه روز ابراهیم آمد، هاجر عرضه داشت: در این نزدیکی مردمی از جرهم سکونت دارند، از شما اجازه می‏خواهند در این سرزمین نزدیک بما منزل کنند، آیا اجازه‏شان می‏دهی؟ ابراهیم فرمود: بله، هاجر به قوم جرهم اطلاع داد، آمدند، و نزدیک وی منزل کردند، و خیمه‏هایشان را بر افراشتند، هاجر و اسماعیل با آنان مانوس شدند.

بار دیگر که ابراهیم بدیدن هاجر آمد جمعیت بسیاری در آنجا دید و سخت خوشحال شد، رفته رفته اسماعیل براه افتاد، و قوم جرهم هر یک نفر از ایشان یکی و دو تا گوسفند به اسماعیل بخشیده بودند، و هاجر و اسماعیل با همان گوسفندان زندگی میکردند.

همینکه اسماعیل بحد مردان برسید، خدای تعالی دستور داد: تا خانه کعبه را بنا کنند، تا آنجا که امام فرمود: و چون خدای تعالی بابراهیم دستور داد کعبه را بسازد، و او نمی‏دانست کجا بنا کند، جبرئیل را فرستاد تا نقشه خانه را بکشد - تا آنجا که فرمود - ابراهیم شروع بکار کرد، اسماعیل از ذی طوی مصالح آورد، و آن جناب خانه را تا نه ذراع بالا برد، مجددا جبرئیل جای حجر الاسود را معلوم کرد، و ابراهیم سنگی از دیوار بیرون کرده، حجر الاسود را در جای آن قرار داد، همان جائیکه الآن هست.

بعد از آنکه خانه ساخته شد، دو درب برایش درست کرد، یکی بطرف مشرق، و دری دیگر طرف مغرب، درب غربی مستجار نامیده شد، و سقف خانه را با تنه درختها، و شاخه اذخر بپوشانید، و هاجر پتوئی که با خود داشت بر در کعبه بیفکند و زیر آن چادر زندگی کرد.

بعد از آنکه خانه ساخته شد، ابراهیم و اسماعیل عمل حج انجام دادند، روز هشتم ذی الحجه جبرئیل نازل شد، و بابراهیم گفت: (ارتو من الماء) بقدر کفایت آب بردار، چون در منی و عرفات آب نبود، به همین جهت هشتم ذی الحجه روز ترویه نامیده شد، پس ابراهیم را از مکه به منی برد، و شب را در منی بسر بردند، و همان کارها که به آدم دستور داده بود، بابراهیم نیز دستور داد.

ابراهیم بعد از فراغت از بنای کعبه، گفت: (رب اجعل هذا بلدا آمنا، و ارزق اهله من الثمرات، من آمن منهم، پروردگارا این را شهر مامن کن، و مردمش را، آنها که ایمان آورده‏اند، از میوه‏ها روزی ده) - امام فرمود: - منظورش از میوه‏های دل بود، یعنی خدایا مردمش را محبوب دلها بگردان، تا سایر مردم با آنان انس بورزند و بسوی ایشان بیایند، و باز هم بیایند.

مؤلف: این خلاصه‏ای است از اخبار این داستان، آنهم اخباری که خلاصه آن را بیان کرده، و هم در این اخبار و هم در اخبار دیگر امور خارق العاده‏ای آمده، از آن جمله آمده: که خانه کعبه اولین باری که پیدا شد بصورت قبه‏ای از نور بود، که آنرا برای آدم نازل کردند، و در همین محل که ابراهیم کعبه را ساخت قرار دادند، و این قبه همچنان بود تا آنکه در طوفان نوح که دنیا غرق در آب شد، خدایتعالی آنرا بالا برد، و از غرق شدن حفظ کرد، و به همین جهت کعبه را بیت عتیق (خانه قدیمی) نام نهادند.

و در بعضی اخبار آمده: که خدای عز و جل پایه‏های خانه را از بهشت نازل کرد.

و در بعضی دیگر آمده: حجر الاسود از بهشت نازل شده، و در آن روز از برف سفیدتر بوده، و در زمین بخاطر این که کفار بدان دست مالیدند سیاه شد.

و در کافی نیز از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام‏) روایت کرده که فرمود: ابراهیم مامور شد تا پایه‏های کعبه را بالا ببرد، و آنرا بسازد و مناسک، یعنی طریقه حج این خانه را بمردم بیاموزد.

پس ابراهیم و اسماعیل خانه را در هر روز به بلندی یک ساق بنا کردند، تا به محل حجر الاسود رسیدند، امام ابو جعفر میفرماید: در این هنگام از کوه ابو قبیس ندائی برخاست، که ای ابراهیم تو امانتی نزد من داری، پس حجر الاسود را بابراهیم داد، و او در جای خود بکار برد.

و در تفسیر عیاشی از ثوری از امام ابی جعفر (علیه‏السلام‏) روایت کرده، که گفت از آنجناب از حجر الاسود سؤال کردم، فرمود: سه تا سنگ از سنگهای بهشت به زمین نازل شد، اول حجر الاسود بود، که آنرا به ودیعه بابراهیم دادند، دوم مقام ابراهیم بود، و سوم سنگ بنی اسرائیل بود.

و در بعضی از روایات آمده: که حجر الاسود قبلا فرشته‏ای از فرشتگان بوده است.

مؤلف: و نظائر این معانی در روایات عامه و خاصه بسیار است، و چون یک یک آنها خبر واحد است، و نمی‏شود بمضمونش اعتماد کرد، و از مجموع آنها هم چیزی استفاده نمی‏شود، لذا نه تواتر لفظی دارند، و نه معنوی، و لیکن چنان هم نیست که در ابواب معارف دینی مشابه نداشته باشد، چون نوعا روایاتیکه در ابواب مختلف معارف وارد شده، همینطورند، و لذا اصراری نیست که آنها را طرد و بکلی رد کنیم.

اما روایاتی که می‏گوید: کعبه قبلا قبه‏ای بود، که برای آدم نازل شد، و همچنین آنها که می‏گویند: ابراهیم بوسیله براق بسوی مکه رفت، و امثال این مطالب، از باب کرامت و خارق العاده، و حوادث غیر طبیعی است، که هیچ دلیلی بر محال بودنش نداریم، علاوه بر اینکه این تنها معجزه‏ای نیست که قرآن کریم برای انبیاء خود اثبات کرده، بلکه آنان را به معجزات بسیار و کرامات خارق العاده زیادی اختصاص داده است، که موارد بسیاری از آن در قرآن ثابت شده است.

و اما روایاتی که داشت: پایه‏های کعبه و نیز حجر الاسود و سنگ مقام از بهشت نازل شده - و اینکه سنگ مقام در زیر مقام فعلی دفن شده - و نظائر این، در باره‏اش گفتیم: که نظیر این گونه روایات در معارف دینی بسیار است، حتی در باره بعضی از نباتات و میوه‏ها و امثال آن آمده، که مثلا فلان میوه یا فلان گیاه، بهشتی است.

و نیز روایاتی که می‏گوید: فلان چیز از جهنم، و یا از فوران جهنم است، و باز از همین دسته است روایاتی که در باب طینت وارد شده، میگوید طینت مردم با سعادت از بهشت، و طینت اشقیاء از آتش بوده، یا از دسته اول از علیین، و از دسته دوم از سجین بوده است.

و نیز از همین دسته است آن روایاتی که می‏گوید: بهشت برزخ در فلان قطعه از زمین، و آتش برزخ در آن قطعه دیگر از زمین است، و روایاتی که می‏گوید: قبر یا باغی از باغ‏های بهشت است، و یا حفره‏ای از حفره‏های جهنم، و امثال این روایات که هر کس اهل تتبع و جستجو، و نیز بینای در مطاوی اخبار باشد به آنها دست می‏یابد.

و این گونه روایات همانطور که گفتیم بسیار زیاد است، بطوری که - اگر نتوانیم مضمون یک یک آنها را بپذیریم - باری همه را هم نمی‏توانیم رد نموده، بکلی طرح کنیم، و یا در صدور آنها از ائمه (علیهم‏السلام‏)، و یا در صحت انتساب آنها به آن حضرات مناقشه کنیم، چون این گونه روایات از معارف الهیه است که فتح بابش بوسیله قرآن شریف شده، و ائمه (علیهم‏السلام‏) مسیر آنرا دنبال کرده‏اند، آری از کلام خدای تعالی برمی‏آید: که تنها حجر الاسود و چه و چه از ناحیه خدا نیامده، بلکه تمامی موجودات از ناحیه او نازل شده است، و آنچه در این نشئه که نشئه طبیعی و مشهود است دیده می‏شود، همه از ناحیه خدای سبحان نازل شده، چیزیکه هست آنچه از موجودات و حوادث که خیر و جمیل است، و یا وسیله خیر، و یا ظرف برای خیر است، از بهشت آمده، و باز هم به بهشت برمیگردد، و آنچه از شرور است یا وسیله برای شر و یا ظرف برای شر است، از آتش دوزخ آمده، و دوباره به همانجا بر می‏گردد.

اینک نمونه‏هائی از کلام خدا: (و ان من شی‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم، هیچ چیز نیست مگر آنکه نزد ما از آن خزینه‏ها هست، و ما نازل نمی‏کنیم، مگر به اندازه‏ای معلوم).

که می‏رساند تمامی اشیاء عالم نزد خدا موجودند، و بوجودی نامحدود، و غیر مقدر با هیچ تقدیر موجودند، و تنها در هنگام نزول، تقدیر و اندازه‏گیری میشوند، چون کلمه (تنزیل) بمعنای تدریج در نزول است.

پس آیه شریفه، مسئله خدائی بودن هر چیز را، عمومیت داده، همه چیز را از ناحیه خدا میداند، و آیاتی دیگر این معنا را در باره بعضی از چیزها بخصوص اثبات می‏کند، مانند آیه: (و أنزل لکم من الانعام ثمانیة ازواج، برای شما از جنس چهار پایان هشت جفت نازل کرد،) است و آیه: (و انزلنا الحدید فیه باس شدید، آهن را نازل کردیم، که در آن قدرتی بسیار است) میباشد و آیه: (و فی السماء رزقکم و ما توعدون، رزق شما و آنچه که وعده‏اش را بشما داده‏اند در آسمان است) که انشاء الله توضیح معنایش خواهد آمد.

پس بحکم این آیات آنچه در دنیا هست همه از ناحیه خدای سبحان نازل شده، و خدا در کلامش مکرر فرموده: که بار دیگر همه آنها بسوی پروردگار بر می‏گردند، از آن جمله آیات زیر است: (و ان الی ربک المنتهی، بدرستی که منتهی بسوی پروردگار تو است) و نیز (الی ربک الرجعی، بازگشت بسوی پروردگار تو است) و نیز (الیه المصیر، بازگشت بسوی او است) الا الی الله تصیر الامور آگاه باشید که همه امور بسوی خدا باز می‏گردد) و آیات بسیاری دیگر.

و نیز آیه سوره حجر این معنا را هم افاده می‏کند: که اشیاء - در فاصله میانه پیدایش و بازگشت - بر طبق مقتضائی سیر می‏کنند، که کیفیت آغازشان آنرا اقتضاء کرده، و بر آن سرنوشتی از سعادت و شقاوت و خیر و شر جریان می‏یابند، که ابتداء وجودش اقتضای آنرا دارد، و این معنا از آیات زیر نیز استفاده می‏شود: (کل یعمل علی شاکلته، هر کسی بر طینت خود می‏تند) (و لکل وجهة هو مولیها، هر کسی برای خود هدفی معین دارد که خواه ناخواه به همان سو رو می‏کند) که توضیح دلالت یک یک آنها خواهد آمد.

و منظور در اینجا تنها اشاره اجمالی و بان مقداری است که بحث ما تمام شود، و آن این است که اخباری که می‏گوید: موجودات طبیعی نامبرده از بهشت نازل شده، و یا از جهنم آمده، در صورتی که ارتباطی با مسئله سعادت و شقاوت انسانها داشته باشد، میشود معنای صحیحی برایش تصور کرد، چون در اینصورت با اصول قرآنی که تا حدی مسلم است، منطبق می‏شود، هر چند که این توجیه باعث نشود که بگوئیم هر یک از آن روایات صحیح هم هست، و می‏توان بدان اعتماد کرد، دقت فرمائید.

در این مسئله بعضی‏ها بکلی منکر روایات نامبرده شده‏اند، و چنین استدلال کرده‏اند: که از ظاهر آیه: (و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل) الخ بر می‏آید که این دو بزرگوار خانه کعبه را بنا کرده‏اند، و برای عبادت کردن خدا در سرزمین و ثنیت و بت‏پرستی بنا کرده‏اند، و اینکه پاره‏ای داستان‏سرا، و به پیروی آنان جمعی از مفسرین، حرفهای دیگری که قرآن از آن سکوت کرده اضافه کرده‏اند.

حرفهائی است زیادی، که نباید بدان اعتناء ورزید.

هر چند که در این روایات خود تراشیده، تفنن کرده یکبار خانه خدا را قدیم دانسته، یکبار از زیارت حج آدم سخن گفته‏اند، باری دیگری از آسمان رفتن آن در زمان طوفان خبر داده، و نیز گفته‏اند حجر الاسود سنگی از سنگهای بهشت بوده است.

و این آرایشها که داستانسرایان از یک داستان اسطوره‏ای خود بعنوان داستانی دینی کرده‏اند، هر چند که در دل ساده‏لوحان اثر خود را کرده، و لیکن مردم خردمند و صاحب نظران از اهل علم، هرگز غفلت ندارند، از اینکه شرافتی که خدا ببعضی موجودات نسبت به بعضی دیگر داده، شرافت معنوی است، پس شرافت خانه کعبه بخاطر انتسابی است که بخدا دارد و شرافت حجر الاسود بخاطر این است که بندگان خدا بدان دست می‏کشند، و در حقیقت بمنزله دست خدای سبحان است، و گر نه صرف یاقوت و یا در و یا چیز دیگر بودن در خانه در اصل، باعث شرافتی آن نمی‏شود چون شرافت در و یاقوت حقیقی نیست.

در ناحیه خدا یعنی در بازار حقائق چه فرقی بین سنگ سیاه، و سفید هست، پس شرافت خانه تنها بخاطر این است که خدا نام خود را بر آن نهاده، و آنرا محل انواع عبادتها قرار داده، عبادتهائی که در جای دیگر عملی نمی‏شود، و تفصیلش گذشت، نه بخاطر اینکه سنگهای آن بر سایر سنگها برتری دارد، و یا محل ساختمان آن از سایر زمین‏ها امتیاز دارد، و یا بنای آن از آسمان و از عالم نور آمده است.

و این مطلب تنها مربوط بخانه کعبه نیست، بلکه شرافتی هم که انبیاء بر سایر افراد بشر دارند، بخاطر تفاوتی در جسم ایشان یا در لباسشان نیست، بلکه باز بخاطر انتسابی است که با خدا دارند، چون خدا ایشان را برگزیده، و به نبوت اختصاصشان داده، و نبوت، خود یکی از امور معنوی است، و گر نه در دنیا خوشگل‏تر و خوش‏لباس‏تر از انبیاء بسیار بودند، و نیز برخوردارتر از ایشان از نعمت‏ها زیاد بوده‏اند.

آنگاه گفته است: علاوه بر اینکه این روایات بخاطر تناقض و تعارضی که با یکدیگر دارند، و نیز بخاطر اینکه سند صحیحی ندارند، و علاوه مخالف با ظاهر کتابند، از درجه اعتبار ساقطاند.

و نیز گفته: این روایات از جعلیات اسرائیلی‏ها است، که به دست زندیق‏های یهود در بین مسلمانان انتشار یافته، و خواسته‏اند بدین وسیله معارف دینی مسلمانان را زشت و در هم و بر هم کنند، تا هیچ یهود و نصارائی رغبت به اسلام پیدا نکند.

مؤلف: این بود گفتار آن معترض، اینک در پاسخ می‏گوئیم: هر چند که مطالبش تا اندازه‏ای موجه و درست است، و لیکن قدری تندروی کرده، و (مثل همه تندرویها که انسان را از آنطرف می‏اندازد) طوری اشکال کرده که خودش دچار اشکال بزرگتر و زننده‏تر شده است.

اما اینکه گفت: روایات از درجه اعتبار ساقطند، چونکه با هم تعارض و تناقض دارند، و نیز مخالف با کتاب خدا هستند، اشکال واردی نیست، برای این که اگر کسی می‏خواست به مضمون یک یک آنها ترتیب اثر دهد، این اشکال وارد بود، (که مثلا در بودن، مناقض با یاقوت بودن است) ولی ما گفتیم: که پذیرفتن آن معنای مشترکی که همه بر آن دلالت دارند، عیبی ندارد، و معلوم است که تعارض در متن روایات ضرری به آن معنای مشترک و جامع نمی‏زند.

البته اینرا هم بگوئیم: که سخن ما همه در باره روایاتی بود که به مصادر عصمت، یعنی رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)، و ائمه معصومین از ذریه او منتهی می‏شود، نه روایات دیگر، که مثلا از مفسرین صحابه و تابعین نقل شده، چون صحابه و تابعین حالشان حال سایر مردم است، و از نظر روایت هیچ فرقی با سایر مردم ندارند، و حتی آن کلماتی هم که بدون تعارض از ایشان نقل شده، حالش، حال آن کلماتی است که متعارض است، و خلاصه سخن اینکه، کلمات صحابه و تابعین نه متعارضش حجت است، و نه بدون متعارضش، برای اینکه آنچه در اصول معارف دینی حجت است، کتاب خدا است و سنت قطعی و بس.

پس روایاتیکه در مثل مسئله مورد بحث از معصومین نقل میشود، و در آنها تعارض هست، صرف این تعارض باعث نمی‏شود که ما آنها را طرح نموده، از اعتبار ساقط بدانیم، مگر آنکه همان جهت جامع نیز مخالف با کتاب خدا و سنت قطعی باشد، و یا نشانه‏هائی از دروغ و جعل همراه داشته باشد.

در نتیجه دلیل نقلی در اینجا به چند دسته تقسیم می‏شود، یکی آن دلیلی که باید قبولش کرد، مانند کتاب خدا، و سنت قطعی، و یکی آن دلیلی که باید ردش کرد، و نپذیرفت، و آن عبارت از روایتی است که مخالف با کتاب و سنت باشد، و سوم آن روایاتی است که نه دلیلی بر ردش هست و نه بر قبولش، و چهارم آن روایاتی است که نه از نظر عقل دلیلی بر محال بودن مضمونش هست، و نه از جهت نقل یعنی کتاب و سنت قطعی.

پس با این بیان فساد این اشکال دیگرش هم روشن شد، که گفت: سند این احادیث صحیح نیست، برای این که صرف صحیح نبودن سند، باعث نمی‏شود که روایت طرح شود، مادام که مخالف با عقل و یا نقل صحیح نباشد.

و اما مخالفت این روایات با ظاهر جمله: (و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت) الخ، هیچ معنائی برایش نفهمیدم، آخر کجای این آیه شریفه دلالت دارد که مثلا حجر الاسود از بهشت نبوده؟ و یا در زمان آدم قبه‏ای بجای این خانه برای آدم نازل نشده؟ و در هنگام طوفان نوح، آن قبه باسمان نرفته است؟.

و آیا آیه بیش از این دلالت دارد که این خانه از سنگ و گل ساخته شده، و سازنده‏اش ابراهیم بوده؟ این مطلب چه ربطی دارد باینکه آنچه در روایات آمده درست است یا درست نیست؟ بله تنها اشکالی که در این روایات هست اینست که خیلی با طبع آقا نمی‏سازد، و با سلیقه و رأی او جور نیست، آنهم سلیقه و رأیی که ناشی از تعصب مذهبی است، مذهبی که حقایق معنوی مربوط به انبیاء را قبول ندارد، و نمی‏پذیرد که ظواهر دینی متکی بر اصول و ریشه‏هائی معنوی باشد.

و یا ناشی از تقلید کورکورانه، و دنبال روی بدون اراده از علوم طبیعی است، که در این عصر همه چیز را زیر پا نهاده، حکم می‏کند بر اینکه همانطور که باید هر حادثه از حوادث طبیعی را معلول علتی مادی و طبیعی بدانیم، امور معنوی مربوط به آن حادثه از قبیل تعلیمات اجتماعی را هم باید به یک علتی مادی، و یا چیزیکه بالأخره به ماده برگردد مستند کنیم، برای اینکه در تمامی شئون حوادث مادی، حاکم همان ماده است.

در حالیکه این تقلید صحیح نیست، و وظیفه یک دانشمند این است که این قدر تدبر داشته باشد، که علوم طبیعی تنها می‏تواند از خواص ماده و ترکیب‏های آن، و ارتباطی که آثار طبیعی با موضوعاتش دارد، بحث کند، که این ارتباط طبیعی چگونه است؟.

و همچنین وظیفه علوم اجتماعی تنها این است که از روابط اجتماعی که میانه حوادث اجتماعی هست بحث کند، و اما حقایق خارج از حومه ماده، و بیرون از میدان عملیات آن، حقایقی که محیط به طبیعت و خواص آنست، و همچنین ارتباط معنوی و غیر مادی آن با حوادث عالم، و اینکه آن حقایق چه ارتباطی با عالم محسوس ما دارد؟ وظیفه علوم طبیعی و اجتماعی نیست، و این علوم نباید در آن مسائل مداخله کند، و به لا و نعم در آنها سخنی بگوید.

در مسئله مورد بحث علوم طبیعی تنها می‏تواند بگوید: خانه‏ایکه در عالم طبیعت فرض شود، ناگزیر محتاج باین است که اجزائی از گل و سنگ، و سازنده داشته باشد، که با حرکات و اعمال خود آن سنگ‏ها و گل‏ها را بصورت خانه‏ای در آورد، و یا بحث کند که چگونه فلان حجره از سنگ‏های سیاه ساخته شد.

همچنانکه علوم اجتماعی تنها می‏تواند حوادث اجتماعیه‏ای که نتیجه‏اش بنای کعبه بدست ابراهیم است معلوم کند، و آن حوادث عبارتست از تاریخ زنده او، و زندگی هاجر و اسماعیل، و تاریخ سرزمین تهامه، و توطن جرهم در مکه، و جزئیاتی دیگر.

و اما اینکه این سنگ یعنی حجر الاسود مثلا چه نسبتی با بهشت یا دوزخ موعود دارد؟ بررسی آن وظیفه این علوم نیست، و نمی‏تواند سخنانی را که دیگران در این باره گفته‏اند، و یا خواهند گفت، انکار کند، و قرآن کریم در باره این سنگ و سنگهای دیگر، و هر موجود دیگر فرموده: همه از ناحیه قرارگاهی که نزد خدا داشته‏اند نازل شده‏اند، و دوباره به سوی او برمی‏گردند، بعضی به سوی بهشت او، و بعضی به سوی دوزخش، و باز همین قرآن ناطق است به اینکه اعمال به سوی خدا صعود می‏کند، و به سوی اویش می‏برند، و به او می‏رسد.

با اینکه اعمال از جنس حرکات و اوضاع طبیعی هستند، و این معنا که چند حرکت، یک عمل را تشکیل می‏دهد، و اجتماع برای آن عمل اعتباری قائل میشود و گر نه عمل بودن یک عمل، امری تکوینی و حقیقتی خارجی نیست، آنچه در خارج حقیقت دارد، همان حرکات است (مثلا نماز که در خارج یک عمل عبادتی شمرده می‏شود، عبارت است از چند حرکت بدنی، و زبانی، که وقتی با هم ترکیب می‏شود، نامش را نماز می‏گزاریم)، با این حال قرآن می‏فرماید: عمل شما را بسوی خدا بالا می‏برند: (الیه یصعد الکلم الطیب، و العمل الصالح یرفعه، کلمه طیب بسوی خدا بالا می‏رود، و عمل صالح آن را تقویت میکند) و آیه‏ای دیگر آن را معنا نموده، می‏فرماید: (و لکن یناله التقوی منکم، گوشت قربانی شما، بخدا نمی‏رسد، و لکن تقوای شما باو می‏رسد)، و تقوی یا خود فعل است، و یا صفتی است که از فعل حاصل می‏شود.

پس کسیکه می‏خواهد در باره معارف دینی بحث کند، باید در اینگونه آیات تدبر کند، و بفهمد که معارف دینی بطور مستقیم هیچ ربطی به طبیعیات و اجتماعیات از آن نظر که طبیعی و اجتماعی است، ندارد بلکه اتکاء و اعتمادش همه بر حقایق و معانی مافوق طبیعت و اجتماع است.

و اما اینکه گفت: (شرافت انبیاء و معابد و هر امری که منسوب به انبیاء است مانند بیت و حجر الاسود، از قبیل شرافت ظاهری نیست، بلکه شرافتی است معنوی که از تفضیل الهی ناشی شده است) سخنی است حق، و لکن این را هم باید متوجه میشد، که همین سخن حقیقتی دارد، آن حقیقت چیست؟ و آن امر معنوی که در زیر این شرافت هست کدام است؟ اگر از آن معانی باشد که احتیاجات اجتماعی هر یک را برای موضوع و ماده‏اش معین می‏کند، از قبیل ریاست، و فرماندهی در انسانها، و ارزش و گرانی قیمت، در مثل طلا و نقره، و احترام پدر و مادر و محترم شمردن قوانین و نوامیس، که معانیش در خارج وجود ندارد، بلکه اعتباریاتی است که اجتماعات بخاطر ضرورت احتیاجات دنیوی معتبر شمرده، در بیرون از وهم و اعتبار اجتماعی اثری از آن دیده نمیشود.

و این هم پر واضح است که احتیاج کذائی در همان عالم اجتماع وجود دارد، و از آن عالم پا فراتر نمی‏گذارد، چون گفتیم: احتیاج مولود اجتماع است، تا چه رسد باینکه سر از ساحت مقدس خدای (عز سلطانه) در آورد، و خدا را هم محتاج بدان حاجت کند.

خوب، اگر بنا شد شرافت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از باب همین شرافتهای اعتباری باشد، چه مانعی دارد که یک خانه و یا سنگی هم به همین شرافت مشرف گردد.

و اگر شرافت نامبرده از معانی حقیقی و واقعی، و نظیر شرافت نور بر ظلمت، و علم بر جهل، و عقل بر سفاهت باشد، بطوریکه حقیقت وجود رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مثلا غیر حقیقت وجود دیگران باشد، هر چند که ما با حواس ظاهری خود آنرا درک نکنیم، که حقیقت مطلب هم از این قرار است، چون لایق به ساحت قدس ربوبی همین است، که فعل او و حکم او را حمل بر حقیقت کنیم، نه اعتبار، همچنانکه خودش فرمود! (و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین، و ما خلقناهما الا بالحق، و لکن اکثرهم لا یعلمون، ما آسمانها و زمین و ما بین آن دو را که می‏آفریدیم، بازی نمیکردیم، و ما آندو را جز به حق نیافریدیم، ولی بیشتر مردم نمیدانند)، که انشاء الله بیانش خواهد آمد.

در اینصورت برگشت شرافت آنجناب به یک نسبتی حقیقی و معنوی با ماوراء الطبیعه خواهد بود، نه صرف شرافتی مادی، و وقتی چنین شرافتی بنحوی در انبیاء ممکن باشد، چه مانعی دارد که در غیر انبیاء از قبیل خانه و سنگ و امثال آن نیز پیدا شود؟ و دلیلی که این شرافت را بیان می‏کند بخاطر انس ذهنی که اهل اجتماع باصطلاحات اجتماعی خود دارند، ظاهر در شرافت‏های اعتباری و معروف باشد.

راستی چقدر خوب بود می‏فهمیدیم این آقایان با آیاتی که در خصوص زینت‏های بهشتی و تشرف اهل بهشت به طلا و نقره سخن میگوید، چه معامله میکنند؟ با اینکه طلا و نقره دو فلز هستند، که به غیر از گرانی قیمت که ناشی از کمیابی آنها است؟ هیچ شرافتی ندارند؟ از ایشان می‏پرسیم: منظور از احترام و تشریف اهل بهشت بوسیله طلا و نقره چیست؟ و داشتن طلا و نقره و ثروتمند بودن در بهشت چه اثری دارد؟ با اینکه گفتیم اعتبار مالی تنها در ظرف اجتماع معنا دارد، و در بیرون از این ظرف اصلا معنا ندارد، آیا برای این گونه بیانات الهی، و ظواهر دینی وجهی به غیر این هست، که بگوئیم این ظواهر پرده‏هائی است، که بر روی اسراری انداخته‏اند؟ خوب، اگر وجه همین است (که بغیر اینهم نمی‏تواند باشد)، پس چرا اینگونه بیانات را در باره نشئه آخرت جائز بدانیم، ولی نظیر آنرا در بعضی از مسائل دنیائی جائز ندانیم؟.

و در تفسیر عیاشی از زبیری از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آمده که گفت: به حضرتش عرضه داشتم: بفرمائید ببینم امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) چه کسانی هستند؟ فرمود: امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) خصوص بنی هاشمند، عرضه داشتم: چه دلیلی بر این معنا هست که امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) تنها اهل بیت اویند، نه دیگران؟ فرمود: قول خدای تعالی که فرموده: (و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل، ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم، ربنا و اجعلنا مسلمین لک، و من ذریتنا امة مسلمة لک، و ارنا مناسکنا، و تب علینا انک انت التواب الرحیم)، که وقتی خدای تعالی این دعای ابراهیم و اسماعیل را مستجاب کرد، و از ذریه او امتی مسلمان پدید آورد، و در آن ذریه، رسولی از ایشان، یعنی از همین امت مبعوث کرد، که آیات او را برای آنان تلاوت کند، و ایشان را تزکیه نموده، کتاب و حکمتشان بیاموزد.

و نیز بعد از آنکه ابراهیم دعای اولش را به دعای دیگر وصل کرد، و از خدا برای امت، طهارت از شرک و از پرستش بت‏ها درخواست نمود، تا در نتیجه، امر آن رسول در میانه امت نافذ، و مؤثر واقع شود، و امت از غیر او پیروی نکنند و گفت: (و اجنبنی و بنی أن نعبد الاصنام، رب انهن اضللن کثیرا من الناس، فمن تبعنی فانه منی، و من عصانی فانک غفور رحیم).

لذا از اینجا می‏فهمیم آن امامان و آن امت مسلمان، که محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در میان آنان مبعوث شده، به غیر از ذریه ابراهیم نیستند، چون ابراهیم درخواست کرد که خدایا (مرا و فرزندانم را از اینکه اصنام را بپرستیم دور بدار).

مؤلف: استدلال امام (علیه‏السلام‏) در نهایت درجه روشنی است، برای اینکه ابراهیم از خدا خواست تا امت مسلمه‏ای در میانه ذریه‏اش باو عطا کند، و از ذیل دعایش که گفت: (پروردگارا در میانه آن امت که از ذریه من هستند رسولی مبعوث کن)، فهمیده می‏شود که این امت مسلمان همانا امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، اما نه امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بمعنای کسانیکه محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بسوی آنان مبعوث شده، و نه امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بمعنای آن کسانیکه بوی ایمان آوردند، چون این دو معنای از امت، معنائی است اعم از ذریه ابراهیم و اسماعیل، بلکه امت مسلمی است که از ذریه ابراهیم باشد.

از سوی دیگر ابراهیم از پروردگارش درخواست می‏کند که ذریه‏اش را از شرک و ضلالت دور بدارد، و این همان عصمت است، و چون می‏دانیم که همه ذریه ابراهیم معصوم نبودند، زیرا ذریه او عبارت بودند از تمامی عرب مصر و یا خصوص قریش، که مردمی گمراه و مشرک بودند، پس می‏فهمیم منظورش از فرزندان من (بنی) خصوص اهل عصمت از ذریه است، که عبارتند از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و عترت طاهرینش (علیهم‏السلام‏)، پس امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم تنها همینها هستند، که در دعای ابراهیم منظور بودند.

و شاید همین نکته باعث شده که در دعای دوم بجای ذریه کلمه بنین را بیاورد، مؤید این احتمال جمله: (فمن تبعنی فانه منی، و من عصانی فانک غفور رحیم) الخ است چون بر سر این جمله فای تفریع و نتیجه را آورده، و با آوردن آن پیروانش را جزئی از خودش خوانده، و از دیگران ساکت شده، کانه خواسته است بگوید: آنها که مرا پیروی نکنند، با من هیچ ارتباطی ندارند و من آنها را نمی‏شناسم، (دقت کنید).

و اینکه امام فرمود: (پس از خدا برای آنان تطهیر از شرک و بت‏پرستی درخواست کرد) الخ، هر چند که تنها تطهیر از بت‏پرستی را خواست، و لیکن از آنجا که بت‏پرستی را به ضلالت تعلیل کرد، و گفت: (چون شرک و بت‏پرستی ضلالت است)، لذا امام (علیه‏السلام‏) تطهیر از معاصی را هم اضافه کرد، چون به بیانی که در آیه: (صراط الذین انعمت علیهم).

گذشت، هر معصیتی شرک است.

و اینکه امام (علیه‏السلام‏) فرمود: (این دلالت دارد بر اینکه ائمه و امت مسلمان) الخ، معنایش این است که آیه دلالت دارد که امام و امت یکی است، و به بیانی که گذشت این ائمه و امت از ذریه ابراهیم‏اند.

در اینجا اگر بگوئی: در صورتیکه مراد به امت در این آیات و نظائر آن، مانند آیه: (کنتم خیر امة اخرجت للناس)، تنها عده‏ای معدود از امت باشند، و کلمه نامبرده شامل حال بقیه نشود، لازم می‏آید بدون جهتی مصحح، و بدون قرینه‏ای مجوز، کلام خدا را حمل بر مجاز کنیم علاوه بر این که بطور کلی خطاب‏های قرآن متوجه به عموم مردمی است که به پیامبر اسلام ایمان آورده‏اند، و این مطلب آنقدر روشن و بدیهی است، که هیچ احتیاج به استدلال ندارد.

در پاسخ می‏گوئیم: اطلاق کلمه امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در عموم مردمی که بدعوت آنجناب ایمان آورده‏اند، اطلاقی است نو ظهور، و مستحدث، باین معنا که بعد از نازل شدن قرآن و انتشار دعوت اسلام این استعمال شایع شد، و از هر کس میپرسیدی از امت که هستی؟ میگفت: از امت محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هستم و گر نه از نظر لغت کلمه امت بمعنای قوم است، همچنانکه در آیه: (علی امم ممن معک و امم سنمتعهم)، به همین معنا است حتی در بعضی موارد بر یک نفر هم اطلاق می‏شود، مانند آیه شریفه: (ان ابراهیم کان امة قانتا لله، ابراهیم امتی بود عبادتگر برای خدا).

بنا بر این پس معنای کلمه، از نظر عمومیت و وسعت، و خصوصیت و ضیق، تابع موردی است که لفظ (امت) در آن استعمال می‏شود، یا تابع معنائی است که گوینده از لفظ اراده کرده است.

پس کلمه نامبرده در آیه مورد بحث که می‏فرماید: (ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، با در نظر داشتن مقام آن که گفتیم مقام دعا است، با بیانی که گذشت، جز به معنای عده معدودی از آنان که برسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ایمان آوردند نمی‏تواند باشد، و همچنین در آیه‏ایکه شما آوردید.

یعنی آیه: (کنتم خیر امة اخرجت للناس)، که با در نظر داشتن مقامش، که مقام منت نهادن، و تنظیم و ترفیع شان امت است، بطور مسلم شامل تمامی امت اسلام نمی‏شود.

و چگونه ممکن است شامل شود؟ با اینکه در این امت فرعون‏صفتانی آمدند، و رفتند، و همیشه هستند، و نیز در میانه امت دجال‏هائی هستند، که دستشان بهیچ اثری از آثار دین نرسید، مگر آنکه آنرا محو کردند، و بهیچ ولیی از اولیاء خدا نرسید، مگر آنکه او را توهین نمودند، که انشاء الله بیان کاملش در همان آیه خواهد آمد.

پس آیه نامبرده از قبیل آیه: (و انی فضلتکم علی العالمین) است، که به بنی اسرائیل می‏فرماید: (من شما را بر عالمیان برتری دادم)، که یکی از همین بنی اسرائیل قارون است، که قطعا نمی‏توان گفت: آیه شامل او نیز می‏شود، همچنانکه کلمه (قوم من) در آیه: (و قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا، رسول گفت: ای پروردگار من، قوم من این قرآن را متروک گذاشتند)، شامل حال تمامی افراد امت نمی‏شود، بخاطر اینکه اولیاء قرآن و رجالی که (لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله، نه تجارتی آنان را از یاد خدا به خود مشغول میکند، و نه خرید و فروش) در میانه همین قوم و امت رسول هستند.

پس همانطور که گفتیم معنای کلمه امت بر حسب اختلاف موارد مختلف می‏شود، یک جا بمعنای یکنفر می‏آید، جای دیگر بمعنای عده معدودی، و جائی دیگر بمعنای همه کسانی که به یک دین ایمان آورده‏اند، مانند مورد: (تلک امة قد خلت، لها ما کسبت، و لکم ما کسبتم، آنان امتی بودند که گذشتند، و بانچه کردند رسیدند شما نیز بان سرنوشتی خواهید رسید که خودتان برای خود معین کرده‏اید) که خطاب در آن متوجه به تمامی امت است، یعنی کسانی که به رسول اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ایمان آوردند، و یا بگو به همه کسانیکه رسول اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بسوی آنان مبعوث شده است.

 

بحث علمی

وقتی به داستان ابراهیم (علیه‏السلام‏) مراجعه می‏کنیم، که زن و فرزند خود را (از موطن اصلی) حرکت می‏دهد، و به سرزمین مکه می‏آورد، و در آنجا اسکان می‏دهد، و نیز بماجرائیکه بعد از این اسکان پیشامد میکند، تا آنجا که مامور قربانی کردن اسماعیل می‏شود، و از جانب خدای تعالی عوضی، بجای اسماعیل قربانی می‏گردد، و سپس خانه کعبه را بنا میکند.

می‏بینیم که این سرگذشت یک دوره کامل از سیر عبودیت را در بر دارد، حرکتی که از نفس بنده آغاز گشته، به قرب خدا منتهی می‏شود، یا به عبارتی از سرزمینی دور آغاز گشته، به حظیره قرب رب العالمین ختم می‏گردد، از زینت‏های دنیا و لذائذ آن آرزوهای دروغینش، از جاه، و مال، و زمان و اولاد، چشم می‏پوشد، و چون دیوها، در مسیر وی با وساوس خود منجلابی می‏سازند، او آنچنان راه می‏رود، که پایش بان منجلاب فرو نرود، و چون (آن دایه‏های از مادر مهربانتر با دلسوزیهای مصنوعی خود) می‏خواهند خلوص و صفای بندگی و علاقه بدان و توجه به سوی مقام پروردگار و دار کبریائی را در دل وی مکدر سازند، آنچنان سریع گام برمی‏دارد، که شیطانها به گردش نمی‏رسند.

پس در حقیقت سرگذشت آنجناب وقایعی بظاهر متفرق است، که در واقع زنجیروار بهم میپیوندد و یک داستانی تاریخی درست می‏کند، که این داستان از سیر عبودی ابراهیم حکایت میکند، سیری که از بنده‏ای بسوی خدا آغاز می‏گردد، سیری که سر تا سرش ادب است، ادب در سیر، ادب در طلب، ادب در حضور، ادب در همه مراسم حب و عشق و اخلاص، که آدمی هر قدر بیشتر در آن تدبر و دقت کند، این آداب را روشن‏تر و درخشنده‏تر می‏بیند.

در پایان این راه، از طرف خدای سبحان مامور می‏شود، برای مردم عمل حج را تشریع کند، که قرآن این فرمان را چنین حکایت میکند: (و اذن فی الناس بالحج یاتوک رجالا، و علی کل ضامر یاتین من کل فج عمیق، در میانه مردم بحج اعلام کن، تا پیادگان و سواره بر مرکب‏های لاغر از هر ناحیه دور بیایند).

چیزیکه هست خصوصیاتی را که آنجناب در عمل حج تشریع کرده، برای ما نا معلوم است، ولی این عمل همچنان در میانه عرب جاهلیت یک شعار دینی بود، تا آنکه پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مبعوث شد، و احکامی در آن تشریع کرد، که نسبت به آنچه ابراهیم (علیه‏السلام‏) تشریع کرده بود، مخالفتی نداشت، بلکه در حقیقت مکمل آن بود، و این را ما از اینجا می‏گوئیم که خدای تعالی بطور کلی اسلام و احکام آن را ملت ابراهیم خوانده، می‏فرماید: (قل اننی هدانی ربی الی صراط مستقیم، دینا قیما ملة ابراهیم حنیفا، بگو پروردگارم مرا به سوی صراط مستقیم هدایت کرده دینی استوار که ملت ابراهیم و معتدل است).

و نیز فرموده: (شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا، و الذی أوحینا الیک، و ما وصینا به ابراهیم، و موسی، و عیسی، برای شما از دین همان را تشریع کرد، که نوح و ابراهیم و موسی و عیسی را نیز بدان سفارش کرده بود باضافه احکامی که مخصوص تو وحی کردیم).

و بهر حال آنچه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از مناسک حج تشریع فرمود، یعنی احرام بستن از میقات، و توقف در عرفات، و بسر بردن شبی در مشعر، و قربانی، و سنگ انداختن به سه جمره، و سعی میانه صفا و مروه، و طواف بر دور کعبه، و نماز در مقام، هر یک به یکی از گوشه‏های سفر ابراهیم بمکه اشاره دارد، و مواقف و مشاهد او و خانواده‏اش را مجسم میسازد، و براستی چه مواقفی، و چه مشاهدی، که چقدر پاک و الهی بود؟! مواقفی که راهنمایش بسوی آن مواقف، جذبه ربوبیت، و سایقش ذلت عبودیت بود.

آری عباداتی که تشریع شده (که بر همه تشریع کنندگان آن بهترین سلام باد) صورتهائی از توجه کملین از انبیاء بسوی پروردگارشان است، تمثال‏هائی است که مسیر انبیاء (علیهم‏السلام‏) را از هنگام شروع تا ختم مسیر حکایت میکند، سیری که آن حضرات بسوی مقام قرب و زلفی داشتند، همچنانکه آیه: (لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة، برای شما هم در رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) اقتدائی نیکو بود)، نیز باین معنا اشاره دارد، و می‏فهماند آنچه امت اسلام به عنوان عبادت میکند، تمثالی از سیر پیامبرشان است.

و این خود اصلی است که در اخباری که حکمت و اسرار عبادتها را بیان میکند و علت تشریع آنها را شرح می‏دهد، شواهد بسیاری بر آن دیده می‏شود، که متتبع بینا می‏خواهد تا بان شواهد وقوف و اطلاع یابد.

 (و من یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه) الخ، کلمه رغبت وقتی با لفظ (عن) متعدی شود، یعنی بگوئیم (من از فلان چیز رغبت دارم) معنای اعراض و نفرت را می‏دهد (یعنی من از فلان چیز اعراض و نفرت دارم)، و چون با لفظ (فی) متعدی شود، معنای میل و شوق را می‏دهد، (یعنی من به فلان چیز علاقه و میل دارم).

و کلمه (سفه) هم بطور متعدی می‏آید، و هم لازم، و بهمین جهت بعضی از مفسرین گفته‏اند: کلمه (نفسه) مفعول کلمه (سفه) است چون (سفه) متعدی است، ولی بعضی دیگر (سفه) را لازم گرفته‏اند، و بهمین جهت گفته‏اند: کلمه (نفسه) تمیز است، نه مفعول، و به هر حال معنای جمله اینست که اعراض از ملت و کیش ابراهیم از حماقت نفس است، و ناشی از تشخیص ندادن اموری است که نافع بحال نفس است، از اموری که مضر بحال آنست، و از این آیه معنای روایت معروف (ان العقل ما عبد به الرحمن، عقل چیزی است که با آن رحمان عبادت شود) استفاده می‏شود.

(و لقد اصطفیناه فی الدنیا) الخ، کلمه (اصطفاء) به معنای گرفتن چکیده و خالص هر چیز است، بطوریکه بعد از اختلاط آن با چیزهای دیگر از آنها جدا شود، و این کلمه وقتی با مقامات ولایت ملاحظه شود، منطبق بر خلوص عبودیت میشود، و خلاصه اصطفاء در این مقام این است که، بنده در تمامی شئونش به مقتضای مملوکیتش و عبودیتش رفتار کند، یعنی برای پروردگارش تسلیم صرف باشد، و این معنا با همان عمل به دین در جمیع شئون تحقق می‏یابد، برای اینکه دین چیز دیگری نیست، همان مواد عبودیت در امور دنیا و آخرت است، دین نیز میگوید: بنده باید در تمامی امورش تسلیم رضای خدا باشد، همچنانکه در آیه: (ان الدین عند الله الاسلام) نیز دین را همان تسلیم خدا شدن معرفی کرده است.

پس معلوم شد که مقام اصطفاء عینا همان مقام اسلام است، و شاهد بر آن آیه: (اذ قال له ربه: اسلم قال: اسلمت لرب العالمین) است، که از ظاهرش بر می‏آید ظرف (اذ - زمانیکه) متعلق است بجمله (اصطفیناه) در نتیجه معنا چنین میشود اصطفاء ابراهیم در زمانی بود که پروردگارش به او گفت: اسلام آور، و او هم برای خدای رب العالمین اسلام آورد پس جمله: (اذ قال له ربه: اسلم قال: اسلمت لرب العالمین)، بمنزله تفسیری است برای جمله: (اصطفیناه) الخ.

و در این آیه التفاتی از تکلم بسوی غیبت بکار رفته، برای اینکه در ابتداء فرمود: (ما او را اصطفاء کردیم)، و بعد می‏فرماید: (چون پروردگارش بدو گفت)، با اینکه جا داشت بفرماید: (و چون بدو گفتیم)، و التفات دیگری از خطاب بسوی غیبت بکار رفته، برای اینکه کلام ابراهیم را اینطور حکایت می‏کند، که گفت: (من اسلام آوردم برای رب العالمین) با اینکه جا داشت بگوید: (پروردگارا من اسلام آوردم برای تو).

حال ببینیم چه نکته‏ای باعث این دو التفات شده؟ اما التفات اولی نکته‏اش اینستکه خواسته است اشاره کند باینکه آنچه پروردگار باو فرموده، سری بوده که پروردگارش با او در میان نهاده، و در مقامی نهاده که مقام خلوت بوده، چون همیشه میانه شنونده و گوینده یک اتصالی هست، که وقتی گوینده غایب میشود آن اتصال بهم میخورد، و مخاطب از آن مقامی که داشت در حقیقت بریده میشود و یا به عبارتی در حقیقت میانه او و گوینده، و سخنی که با وی در میان داشت، پرده‏ای می‏افتد، و بهمین جهت خدایتعالی وقتی قصه را برای پیامبر اسلام حکایت می‏کند می‏فرماید (و چون پروردگارش باو گفت چنین و چنان) تا برساند آنچه گفته از اسراری بوده که جای گفتگویش مقام انس خلوت است.

و اما نکته التفات دومی، این است که همان جمله: (و چون پروردگارش به او گفت)، هر چند از یک لطف خاصی حکایت می‏کند، که مقتضایش آزادی ابراهیم در گفتگو است، و لیکن از آنجا که ابراهیم (علیه‏السلام‏) هر چه باشد بالأخره بنده است، و طبع بنده ذلت و تواضع است، لذا ایجاب می‏کند که خود را در این مقام آزاد و رها نبیند، بلکه در عوض ادب حضور را مراعات کند، چون در غیر اینصورت در حقیقت خود را مختص بمقام قرب، و متشرف بحظیره انس حساب کرده، در حالیکه ادب بندگی اقتضاء میکند او در همان حال هم خود را یکی از بندگان ذلیل و مربوب ببیند، و در برابر کسی اظهار ذلت کند، که تمامی عالمیان در برابرش تسلیم هستند، پس نباید می‏گفت: (اسلمت لک، من تسلیم توام) بلکه باید می‏گفت: (اسلمت لرب العالمین، تسلیم آنم که همه عالم مربوب و تسلیم اویند).

خوب بحمد الله وجه این دو التفات را فهمیدیم، حال ببینیم کلمه (اسلمت) چه معنا دارد؟ اصولا کلمه (اسلام) که باب افعال است، و کلمه (تسلیم) که باب تفعیل است، و کلمه (استسلام) که باب استفعال است، هر سه یک معنا را می‏دهند، و آن این است که کسی و یا چیزی در برابر کس دیگر حالتی داشته باشد که هرگز او را نافرمانی نکند، و او را از خود دور نسازد، این حالت اسلام و تسلیم و استسلام است، همچنانکه در قرآن کریم آمده: (بلی من اسلم وجهه لله، آری کسیکه روی دل تسلیم برای خدا کند)، و نیز فرموده: (انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفا، من روی دل، متوجه بسوی آنکس میکنم که آسمانها و زمین را بیافرید توجهی معتدلانه).

و وجه هر چیز عبارت از آنطرف آن چیز است که روبروی تو قرار دارد، ولی بالنسبه به خدای تعالی وجه هر چیز تمامی وجود آنست، برای اینکه چیزی برای خدا پشت و رو ندارد، پس اسلام انسان برای خدای تعالی وصف رام بودن و پذیرش انسان است، نسبت بهر سرنوشتی که از ناحیه خدای سبحان برایش تنظیم می‏شود، چه سرنوشت تکوینی، از قدر و قضاء و چه تشریعی از اوامر و نواهی و غیر آن، و به همین جهت میتوان گفت: مراتب تسلیم بر حسب شدت و ضعف وارده بر انسان و آسانی و سختی پیش آمدها، مختلف می‏شود، آنکه در برابر پیش‏آمدهای ناگوارتر و تکالیف دشوارتر تسلیم می‏شود، اسلامش قوی‏تر است، از اسلام آن کس که در برابر ناگواری‏ها و تکالیف آسانتری تسلیم می‏شود، پس بنا بر این اسلام دارای مراتبی است.

 

مرتبه اول اسلام

مرتبه اول از اسلام پذیرفتن ظواهر اوامر و نواهی خدا است، به اینکه با زبان، شهادتین را بگوید، چه اینکه موافق با قلبش هم باشد، و چه نباشد، که در این باره خدای تعالی فرموده: (قالت الاعراب: آمنا، قل: لم تومنوا، و لکن قولوا: أسلمنا، و لما یدخل الایمان فی قلوبکم، اعراب گفتند: ما ایمان آوردیم بگو: هنوز ایمان نیاورده‏اید، و لکن بگوئید: اسلام آوردیم، چون هنوز ایمان داخل در قلبتان نشده).

در مقابل اسلام باین معنا اولین مراتب ایمان قرار دارد، و آن عبارتست از اذعان و باور قلبی بمضمون اجمالی شهادتین، که لازمه‏اش عمل به غالب فروع است.

 

مرتبه دوم

مرتبه دوم از اسلام دنباله و لازمه همان ایمان قلبی است که، در مقابل مرتبه اول اسلام قرار داشت، یعنی تسلیم و انقیاد قلبی نسبت به نوع اعتقادات حقه تفصیلی و اعمال صالحه‏ای که از توابع آن است، هر چند که در بعضی موارد تخطی شود، و خلاصه کلام این که داشتن این مرحله منافاتی با ارتکاب بعضی گناهان ندارد، و خدای تعالی در باره این مرحله از اسلام می‏فرماید: (الذین آمنوا بایاتنا، و کانوا مسلمین، آنانکه به آیات ما ایمان آوردند، و مسلمان بودند).

و نیز می‏فرماید: (یا ایها الذین آمنوا، ادخلوا فی السلم کافة، ای کسانیکه ایمان آوردید، همگی داخل در سلم شوید).

پس به حکم این آیه یک مرتبه از اسلام هست که بعد از ایمان پیدا می‏شود، چون می‏فرماید: ای کسانیکه ایمان آوردید! داخل در سلم شوید، پس معلوم می‏شود این اسلام غیر اسلام مرتبه اول است، که قبل از ایمان بود، و آنگاه در مقابل این اسلام مرتبه دوم از ایمان قرار دارد، و آن عبارتست از اعتقاد تفصیلی به حقایق دینی که خدای تعالی در باره‏اش می‏فرماید: (انما المؤمنون، الذین آمنوا بالله و رسوله، ثم لم یرتابوا، و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله، اولئک هم الصادقون، مؤمنان تنها آنهایند که بخدا و رسولش ایمان آورده، و سپس تردید نکردند، و با اموال و نفوس خود در راه خدا جهاد نمودند، اینها همانها هستند که در دعوی خود صادقند).

و نیز فرموده: (یا ایها الذین آمنوا، هل ادلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب الیم؟ تؤمنون بالله و رسوله، و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم، ای کسانی که ایمان آوردید، آیا می‏خواهید شما را به تجارتی راهنمائی کنم که از عذاب دردناک نجاتتان دهد؟ آن اینست که بخدا و رسولش ایمان آورید، و در راه خدا با اموال و نفوس خود جهاد کنید).

که در این دو آیه دارندگان ایمان را، باز به داشتن ایمان ارشاد می‏کند، پس معلوم می‏شود ایمان دومشان غیر ایمان اول است.

 

مرتبه سوم

مرتبه سوم از اسلام دنباله و لازمه همان مرتبه دوم ایمان است، چون نفس آدمی وقتی با ایمان نامبرده انس گرفت، و متخلق باخلاق آن شد، خود بخود سایر قوای منافی با آن، از قبیل قوای بهیمی، و سبعی، برای نفس رام و منقاد میشود و سخن کوتاه، آن قوائی که متمایل به هوس‏های دنیائی، و زینت‏های فانی و ناپایدارش می‏شوند، رام نفس گشته، نفس باسانی می‏تواند از سرکشی آنها جلوگیری کند، اینجاست که آدمی آنچنان خدا را بندگی می‏کند، که گوئی او را می‏بیند، آری او اگر خدا را نمی‏بیند، باری، این باور و یقین را دارد که خدا او را می‏بیند، چنین کسی دیگر در باطن و سر خود هیچ نیروی سرکشی که مطیع امر و نهی خدا نباشد، و یا از قضا و قدر خدا بخشم آید، نمی‏بیند، و سراپای وجودش تسلیم خدا می‏شود.

در باره این اسلام است که خدای تعالی می‏فرماید: (فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم، ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت، و یسلموا تسلیما، نه به پروردگارت سوگند ایمان نمی‏آورند: (یعنی ایمانشان کامل نمی‏شود) مگر وقتی که هم در اختلافاتی که بینشان پدید می‏آید تو را حکم کنند، و هم وقتی حکمی راندی در دل هیچگونه ناراحتی از حکم تو احساس نکنند، و به تمام معنا تسلیم شوند).

این اسلام در مرتبه سوم است که در مقابلش ایمان مرتبه سوم قرار دارد، و آن ایمانی است که آیات: (قد افلح المؤمنون تا آیه و الذین هم عن اللغو معرضون).

و نیز آیه (اذ قال له ربه اسلم قال: اسلمت لرب العالمین) و آیاتی دیگر بان اشاره می‏کند، و ای بسا بعضی از مفسرین، که این دو مرتبه را یعنی دوم و سوم را یک مرتبه شمرده‏اند.

و اخلاق فاضله از رضا و تسلیم و سوداگری با خدا و صبر در خواسته خدا، و زهد به تمام معنا، و تقوی، و حب و بغض به خاطر خدا، همه از لوازم این مرتبه از ایمان است.

 

مرتبه چهارم از اسلام

مرتبه چهارم از اسلام دنباله و لازمه همان مرحله سوم از ایمان است، چون انسانی که در مرتبه قبلی بود، حال او در برابر پروردگارش حال عبد مملوک است در باره مولای مالکش، یعنی دائما مشغول انجام وظیفه عبودیت است، آنهم بطور شایسته، و عبودیت شایسته همان تسلیم صرف بودن در برابر اراده مولی و محبوب او و رضای او است.

همه اینها مربوط بعبودیت در برابر مالک عرفی و بشری است، و این عبودیت در ملک خدای رب العالمین عظیم‏تر و باز عظیم‏تر از آنست، برای اینکه ملک خدا حقیقت ملک است، که در برابرش هیچ موجودی از موجودات استقلال ندارد، نه استقلال ذاتی، نه صفتی، نه عملی، آری ملکیتی که لایق کبریائی خدای جلت کبریاؤه است این ملکیت است.

پس انسان در حالیکه در مرتبه سابق از اسلام و تسلیم هست، ای بسا که عنایت ربانی شامل حالش گشته، این معنا برایش مشهود شود که ملک تنها برای خداست، و غیر خدا هیچ چیزی نه مالک خویش است، و نه مالک چیز دیگر، مگر آنکه خدا تملیکش کرده باشد، پس ربی هم سوای او ندارد، و این معنائی است موهبتی، و افاضه‏ای است الهی، که دیگر خواست انسان در بدست آوردنش دخالتی ندارد، و ای بسا که جمله (ربنا و اجعلنا مسلمین لک، و من ذریتنا امة مسلمة لک، و ارنا مناسکنا) الخ اشاره به همین مرتبه از اسلام باشد، چون ظهور جمله: (اذ قال له ربه: اسلم قال: اسلمت لرب العالمین) الخ ظاهر در این است که امر (اسلم) امر تشریفی باشد، نه تکوینی، و ابراهیم (علیه‏السلام‏) دعوت پروردگار خود را اجابت نمود، تا باختیار خود تسلیم خدا شده باشد و این هم مسلم است که امر نامبرده از اوامری بوده که در ابتداء کار ابراهیم متوجه او شده پس اینکه در اواخر عمرش از خدای تعالی برای خودش و فرزندش اسماعیل تقاضای اسلام و دستورات عبادت میکند چیزی را تقاضا کرده که دیگر باختیار خود او نبوده و کسی نمی‏تواند با اختیار خود آن قسم اسلام را تحصیل کند.

و یا درخواست ثبات بر امری بوده که باز ثابت بودنش باختیار خودش نبوده پس اسلامی که در این آیه درخواست کرده، اسلام مرتبه چهارم بوده، و در برابر این مرتبه از اسلام، مرتبه چهارم از ایمان قرار دارد، و آن عبارت از این است که این حالت، تمامی وجود آدمی را فرا بگیرد، که خدایتعالی در باره این مرتبه از ایمان می‏فرماید: (الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم، و لا هم یحزنون، الذین آمنوا، و کانوا یتقون، آگاه باش، که اولیاء خدا نه خوفی بر آنان هست، و نه اندوهناک میشوند، کسانیکه ایمان آوردند، و از پیش همواره ملازم با تقوی بودند).

چون مؤمنینی که در این آیه ذکر شده‏اند، باید این یقین را داشته باشند، که غیر از خدا هیچکس از خود استقلالی ندارد، و هیچ سببی تاثیر و سببیت ندارد مگر باذن خدا، وقتی چنین یقینی برای کسی دست داد، دیگر از هیچ پیشامد ناگواری ناراحت و اندوهناک نمی‏شود، و از هیچ محذوری که احتمالش را بدهد نمی‏ترسد، این است معنای اینکه فرمود: (نه خوفی بر آنان هست، و نه اندوهناک میشوند)، و گر نه معنا ندارد که انسان حالتی پیدا کند که از هیچ چیز نترسد، و هیچ پیشامدی اندوهناکش نسازد، پس این همان ایمان مرتبه چهارم است، که در قلب کسانی پیدا میشود، که دارای اسلام مرتبه چهارم باشند، (دقت فرمائید).

(و انه فی الآخرة لمن الصالحین)، کلمه (صلاح) بوجهی بمعنای لیاقت است، که چه بسا در کلام خدا بعمل انسان منسوب میشود، و از آن جمله می‏فرماید): (فلیعمل عملا صالحا)، و چه بسا که بخود انسان منسوب میشود، از آن جمله می‏فرماید: (و انکحوا الایامی منکم و الصالحین من عبادکم و امائکم، دختران عزب خود را شوهر دهید، و نیز صالحان از غلام و کنیز خود را).

و صلاحیت عمل هر چند در قرآن کریم بیان نشده که چیست؟ و لیکن آثاری را که برای آن ذکر کرده معنای آنرا روشن میسازد.

از جمله آثاریکه برای آن معرفی کرده، اینستکه عمل صالح آن عملی است که شایستگی برای درگاه خدایتعالی داشته باشد، و در این باره فرموده: (صبروا ابتغاء وجه ربهم، بمنظور بدست آوردن وجه پروردگارشان صبر کردند)، و نیز فرموده: (و ما تنفقون الا ابتغاء وجه الله، و انفاق نمی‏کنید مگر بخاطر خدا).

اثر دیگر آن را این دانسته، که صلاحیت برای ثواب دادن در مقابلش دارد، و در این باره فرموده: (ثواب الله خیر لمن آمن و عمل صالحا ثواب خدا بهتر است برای کسی که ایمان آورد و عمل صالح کند).

اثر دیگرش این است که عمل صالح کلمه طیب را بسوی خدا بالا می‏برد، که در این باره فرموده: (الیه یصعد الکلم الطیب، و العمل الصالح یرفعه، کلمه طیب به سوی او صعود می‏کند، و عمل صالح آنرا در صعود مدد می‏دهد).

پس از این چند اثریکه بعمل صالح نسبت داده، فهمیده میشود: که صلاح عمل به معنای آمادگی و لیاقت آن برای تلبس به لباس کرامت است، و در بالا رفتن کلمه طیب بسوی خدایتعالی مدد و کمک است، همچنانکه در باره قربانی در حج فرمود: (و لکن یناله التقوی منکم، گوشت و خون قربانی به خدا نمی‏رسد، و لیکن تقوای شما به او می‏رسد) و نیز در باره همه اعمال صالحه فرموده: (کلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربک، ما کان عطاء ربک محظورا، همه‏شان را چه آنها و چه اینها را از عطاء پروردگارت مدد میدهیم، و عطای پروردگار تو جلوگیر ندارد) پس عطای خدایتعالی بمنزله صورت است و صلاح عمل بمنزله ماده است.

این بود معنای صلاح عمل، و اما معنای صلاح نفس، و صلاح ذات، ببینیم از قرآن در باره آن چه استفاده می‏کنیم؟ یکجا می‏فرماید: (و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم، من النبیین، و الصدیقین، و الشهداء و الصالحین، و حسن اولئک رفیقا، و کسیکه خدا و رسولش را اطاعت کند، اینچنین اشخاص با آن کسانی محشورند که خدا بر آنان انعام فرمود، از انبیاء، و صدیقین و شهداء و صالحین که نیکو رفقائی هستند).

جای دیگر فرموده: (و ادخلناهم فی رحمتنا، انهم من الصالحین، ما ایشان را در رحمت خود داخل کردیم بدان جهت که از صالحان بودند) و نیز از سلیمان (علیه‏السلام‏) حکایت کرده که گفت (و ادخلنی برحمتک فی عبادک الصالحین مرا برحمت خودت داخل در بندگان صالحت کن) و در جائی دیگر می‏فرماید: (و لوطا آتیناه حکما و علما - تا جمله - و ادخلناه فی رحمتنا، انه من الصالحین).

آنچه مسلم است این است که مراد از صالحین در این آیات، مطلق هر کس که صلاحیت رحمت عامه الهیه، و رحمت واسعه او را دارد، نیست، چون صلاحیت این رحمت را تمامی موجودات دارند، دیگر معنا ندارد نامبردگان در این آیات را بداشتن چنین صلاحیتی بستاید.

و نیز مراد، کسانی که صلاحیت رحمت خاص به مؤمنین را دارند، نیست، چون هر چند بحکم آیه: (و رحمتی وسعت کل شی‏ء فسا کتبها للذین یتقون، رحمت من همه چیز را فرا گرفته، و بزودی همه آنرا بکسانی اختصاص می‏دهم که پرهیز کاری داشتند).

رحمت دوم خاص است، و لکن صالحان از متقیان خصوصی‏ترند، زیرا در میانه طائفه مؤمن و متقی افراد انگشت‏شماری صالحند، پس رحمت خاص متقین نمی‏تواند آن رحمتی باشد که صالحان شایستگی آنرا دارند، و حتما باید رحمتی مهم‏تر از آن باشد.

و این هم از قرآن کریم مسلم است، که بعضی از رحمت‏ها را خاص بعضی از افراد می‏داند، و می‏فرماید: (یختص برحمته من یشاء، خدا رحمت خود را بهر کس بخواهد اختصاص میدهد)،.

و نیز مراد از صالحین مطلق هر کسی که صلاحیت ولایت، و قرار گرفتن در تحت سرپرستی خدا را دارد، نمی‏باشد، برای اینکه هر چند این خصیصه از رحمت خاص قبلی خصوصی‏تر است، و هر چند صالحان نیز در تحت چنین ولایتی از خدا هستند، و خدا متولی امورشان هست، همچنانکه در تفسیر (اهدنا الصراط المستقیم) نیز گفتیم، و بزودی در تفسیر آیه هم خواهیم گفت، و لکن این ولایت مختص بصالحان نیست، چون در آیه نامبرده انبیاء، و صدیقین، و شهداء، را هم نام برده، که با صالحان در آن ولایت شریک هستند.

پس باید دید آن اثری که مخصوص صالحان است، و هیچکس در آن شرکت ندارد چیست؟ یک چیز می‏تواند باشد، و آن داخل کردن صالح در رحمت است که عبارتست از امنیت عمومی از عذاب، چنانکه هر دو معنا در باره بهشت آمده، یکجا فرموده: (فیدخلهم ربهم فی رحمته، پروردگارشان آنها را داخل در رحمت خود میکند)، یعنی داخل در بهشت میکند.

و جای دیگر فرموده: (یدعون فیها بکل فاکهة آمنین، در بهشت هر میوه را که بخواهند صدا می‏زنند در حالیکه ایمن هستند).

و خواننده عزیز اگر در جمله: (و ادخلناه فی رحمتنا).

و نیز در (و کلا جعلنا صالحین).

، دقت کند، که خدا در این دو مورد عمل را بشخص خودش نسبت می‏دهد، و می‏فرماید: (ما او را داخل در رحمت خود میکنیم) و نمی‏فرماید: (او داخل در رحمت ما می‏شود).

و از سوی دیگر این مطلب مسلم را هم در نظر بگیرد، که خدای تعالی همیشه و همه جا اجر و پاداش و شکرگزاری از بنده را در مقابل عمل و سعی بنده قرار داده، آنوقت می‏تواند بروشنی بفهمد که صلاح ذاتی، کرامتی است که ربطی به عمل و سعی و کوشش، و خلاصه ربطی به خواست و اراده بنده ندارد، و موهبتی نیست که آدمی از راه عمل آنرا بدست آورد، آنوقت معنای آیه: لهم ما یشاؤن فیها و لدینا مزید، آنان در بهشت هر چه بخواهند در اختیار دارند و نزد ما بیش از آنش هم هست).

را خوب می‏فهمد، و متوجه می‏شود که جمله (لهم ما یشاؤن فیها) آن پاداش‏هائی است که هر کس می‏تواند از راه عمل بدست آورد، و جمله (و لدینا مزید)، آن موهبت‏هائی است که از راه عمل نصیب کسی نمی‏شود، بلکه در برابر صلاح ذاتی اشخاص است، که انشاء الله تعالی در تفسیر سوره (ق) توضیحش خواهد آمد.

از سوی دیگر اگر خواننده عزیز در این نکته هم دقت کند، که ابراهیم چه حال و چه مقامی داشت؟ پیغمبری بود مرسل، یکی از پیغمبران اولوا العزم، و نیز دارای مقام امامت، و مقتدای عده‏ای از انبیاء و مرسلین، و به نص (و کلا جعلنا صالحین).

که ظهورش در صلاح دنیائی است، از صالحان بود، و با اینکه انبیائی پائین‏تر از وی به حکم همین آیه از صالحان بودند، مع ذلک او از خدا میخواهد که به صالحان قبل از خود ملحق شود، معلوم می‏شود که قبل از او صالحانی بوده‏اند که او پیوستن به ایشان را درخواست می‏کند، و خدا درخواستش را اجابت میکند و در چند جا از کلامش او را در آخرت ملحق بایشان می‏کند، یکجا می‏فرماید: (و لقد اصطفیناه فی الدنیا و انه فی الاخرة لمن الصالحین، او در آخرت از صالحان خواهد بود).

جای دیگر می‏فرماید: (و آتیناه اجره فی الدنیا، و انه فی الاخرة لمن الصالحین، ما پاداش او را در دنیا دادیم، و در آخرت از صالحان خواهد بود).

و در جای سوم می‏فرماید: (و آتیناه فی الدنیا حسنة، و انه فی الاخرة لمن الصالحین، ما در دنیا حسنه‏ای به او دادیم، و او در آخرت از صالحان خواهد بود).

اگر خواننده عزیز در آنچه گفتیم دقت کند، بسادگی می‏تواند بفهمد که صلاح دارای مراتبی است، که بعضی ما فوق بعض دیگر است، و آنوقت اگر از روایتی بشنود که ابراهیم (علیه‏السلام‏) از خدا می‏خواسته به محمد و آل او (علیهم‏السلام‏) ملحقش کند، دیگر هیچ استبعاد نمی‏کند، مخصوصا وقتی می‏بیند که آیات در مقام بیان اجابت دعای او، می‏فرماید: که او در آخرت ملحق به صالحان می‏شود، و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم این مقام را برای خود ادعا می‏کند، و قرآن کریم هم می‏فرماید: (ان ولیی الله الذی نزل الکتاب، و هو یتولی الصالحین، همانا سرپرست من خدائی است که کتاب را بحق نازل کرد، و هم سرپرستی صالحان را دارد).

چون ظاهر این آیه این است که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) ادعای ولایت برای خود می‏کند، پس از ظاهرش بر می‏آید که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) همان کسی است که دارنده صلاح مورد آیه است، و ابراهیم (علیه‏السلام‏) از خدا درخواست می‏کند به درجه صالحانی برسد که صلاحشان در مرتبه‏ای بالاتر از صلاح خود او است، پس منظورش همان جناب است.

(و وصی بها ابراهیم بنیه) الخ، یعنی ابراهیم فرزندان خود را به (ملت و کیش) سفارش کرد.

(فلا تموتن) الخ، نهی از مردن، با اینکه مردن بدست خود آدمی نیست، و تکلیف باید به امر اختیاری متوجه بشود، از این باب است، که برگشت این امر غیر اختیاری باختیار است، چون تقدیر کلام چنین است (از این معنا حذر کنید، که مرگ شما را دریابد، در حالی که بحال اسلام نباشید)، یعنی همواره ملازم با اسلام باشید، تا مرگتان در حال اسلامتان واقع شود، و این آیه شریفه باین معنا اشاره دارد، که ملت و دین، همان دین اسلام است، همچنانکه در جای دیگر فرمود: (ان الدین عند الله الاسلام، دین، (نزد خدا اسلام است).

(و اله آبائک ابراهیم و اسمعیل و اسحق)، در این آیه کلمه (أب - پدر) بر جد و عمو و پدر واقعی اطلاق شده، با این که غیر از تغلیب مجوز دیگری ندارد.

و این خود برای بحث آینده که آزر مشرک، پدر واقعی ابراهیم نبوده، دلیل محکمی است، که انشاء الله بحثش خواهد آمد.

(الها واحدا) الخ، در جمله قبل، بطور مفصل فرمود: (معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق)، و در جمله مورد بحث دوباره، ولی خیلی کوتاه، فرمود: (معبود یگانه)، تا توهمی را که ممکن بود از عبارت مفصل قبلی به ذهن برسد، (که لابد غیر از معبود پدران ابراهیم معبودهای دیگری نیز هست) دفع کند.

(و نحن له مسلمون) این جمله بیانی است برای عبادتی که در جمله: (بعد از من چه چیز را عبادت میکنید) از آن سؤال شده بود، و میرساند آن عبادت که فرزندان در پاسخ پدر گفتند، عبادت بهر قسم که پیش آید نیست، بلکه عبادت بر طریقه اسلام است.

و در این پرسش و پاسخ رویهمرفته این معنا به چشم میخورد: که دین ابراهیم اسلام بوده، و دینی هم که فرزندان وی، یعنی اسحاق و یعقوب و اسماعیل و نواده‏های یعقوب، یعنی بنی اسرائیل و نواده‏های اسماعیل یعنی بنی اسماعیل خواهند داشت، اسلام است، و لا غیر، چه اسلام آن دینی است که ابراهیم از ناحیه پروردگارش آورده، و در ترک آن دین، و دعوت به غیر آن، احدی را دلیل و حجتی نیست.

 

بحث روایتی

در کافی از سماعه از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: نسبت ایمان به اسلام، نسبت کعبه است به حرم، ممکن است کسی در حرم (که زمینی به مساحت 489 291407 کیلومتر مربع است) بوده باشد، ولی در کعبه نباشد، ولی ممکن نیست کسی در کعبه (که تقریبا وسط این سرزمین است) باشد، و در حرم نباشد (پس کسی هم که ایمان دارد، حتما مسلمان نیز هست، ولی چنان نیست که کسیکه مسلمان باشد، حتما ایمان هم داشته باشد).

و در همان کتاب باز از سماعه از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده، که فرمود: (اسلام آنست که بزبان شهادت دهی: که معبودی جز خدا نیست، و اینکه نبوت و رسالت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را تصدیق داری)، با همین دو شهادت است که خونها محفوظ میشود، و زن دهی و زن خواهی و نیز ارث جریان مییابد، و تشکیل جامعه اسلامی هم بر طبق همین ظاهر است، و اما ایمان به خدا عبارتست از هدایت یافتن، و ثبوت آثار اسلام در قلب.

مؤلف: بر طبق این مضمون روایات دیگری نیز هست، و این روایات بر همان بیان قبلی در باره مرتبه اول اسلام و ایمان دلالت میکند.

و نیز در همان کتاب از برقی از علی (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: اسلام عبارت است از تسلیم، و تسلیم عبارتست از یقین.

و نیز در همان کتاب از کاهل از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده، که فرمود: اگر مردمی خدای را - به یگانگی و بدون شریک - بپرستند، و نماز را بپای دارند، و زکات را بدهند، و حج خانه خدا کنند، و روزه رمضان را بگیرند، ولی به یکی از کارهای خدا و یا رسول او اعتراض کنند، و بگویند چرا بر خلاف این نکردند، با همین اعتراض مشرک میشوند، هر چند بزبان هم نیاورند، و تنها در دل بگویند، (تا آخر حدیث).

مؤلف: این دو حدیث به مرتبه سوم از اسلام و ایمان اشاره دارند.

و در بحار الأنوار از ارشاد دیلمی، یکی از احادیث معراج را با دو سند آورده، که از جمله مطالب آن این است که خدای سبحان برسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: ای احمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)! هیچ میدانی کدام زندگی گواراتر، و کدام حیات جاودانه‏تر است؟ عرضه داشت: پروردگارا، نه، فرمود: اما عیش گوارا، آن عیشی است که صاحبش از ذکر و یاد من سست نشود، و نعمت مرا فراموش نکند، و جاهل به حق من نشود، شب و روز رضای مرا طلب کند.

و اما حیات جاودان، آن حیاتی است که یکسره و همه دقائقش به نفع صاحبش تمام شود، و آنچنان در بهره‏گیری از آن حریص باشد، که دنیا در نظرش خوار گردد، و کوچک شود، و در مقابل، آخرت در نظرش عظیم شود، و خواست مرا بر خواست خودش مقدم بدارد، و همه در پی بدست آوردن رضای من باشد، حق نعمتم را عظیم شمرد، رفتاری را که با او کردم بیاد آورد، شب و روز در برابر هر کار زشت و گناه مراقب من باشد، قلب خویش را از آنچه ناخوشایند من است پاک کند، شیطان و وساوس او را دشمن بدارد، و ابلیس را بر قلب خود مسلط نسازد، و در آن راه ندهد.

که اگر چنین کند، محبتی در دلش می‏افکنم که فکر و ذکرش، و فراغ و اشتغالش، و هم و غمش، و گفتگویش همه از نعمت‏های من شود، آن نعمت‏ها که به سایر اهل محبتم دادم، و در نتیجه چشم و گوش دلش را باز کنم، تا دیگر با قلب خود بشنود، و با قلب ببیند، و به جلال و عظمتم نظر کند، و دنیا را بر او تنگ کنم، و آنچه لذت دنیائی است از نظرش بیندازم، تا حدی که آنرا دشمن بدارد.

و همانطور که چوپان گله را از ورطه‏های هلاکت دور می‏کند من او را از دنیا و آنچه در آنست دور می‏کنم، آنوقت است که از مردم می‏گریزد، آنهم چه گریزی؟ و در آخر از دار فنا به دار بقاء، و از دار شیطان به دار رحمان منتقل میشود.

ای احمد! من او را بزیور هیبت و عظمت می‏آرایم، این است آن عیش گوارا و آن حیات جاودان، و این مقام خاص دارندگان رضا است، پس هر کس بر وفق رضای من عمل کند، مداومت و ملازمت بر سه چیز را باو بدهم، اول آنکه با شکری آشنایش می‏کنم، که دیگر (مانند شکر دیگران) آمیخته با جهل نباشد، و قلبش را آنچنان از یاد خودم پر کنم، که دیگر جائی برای نسیان در آن نباشد و آنچنان از محبت خودم پر کنم، که دیگر جائی برای محبت مخلوقها در آن نماند.

آنوقت است که وقتی به من محبت میورزد، به او محبت میورزم، و چشم دلش را بسوی جلالم باز می‏کنم، و دیگر هیچ سری از اسرار خلقم را از او مخفی نمی‏دارم و در تاریکیهای شب و روشنائی روز با او راز میگویم، آنچنان که دیگر مجالی برای سخن گفتن با مخلوقین و نشست و برخاست با آنان برایش نماند، سخن خود و ملائکه‏ام را بگوشش می‏شنوانم، و با آن اسرار که از خلق خود پوشانده‏ام آشنایش سازم.

جامه حیا بر تنش بپوشانم، آنچنان که تمامی خلایق از او شرم بدارند، و چون در زمین راه می‏رود، آمرزیده برود، ظرفیت و بصیرت قلبش را بسیار کنم، و هیچ چیز از بهشت و آتش را از او مخفی ندارم، و او را با آن دلهره‏ها و شدائد که مردم در قیامت گرفتارش آیند، و با آن حساب سختی که از توانگران و فقراء و علماء و جهال می‏کشم، آشنایش می‏سازم، وقتی او را در قبر می‏خوابانند، نکیر و منکر را بر او نازل کنم، تا بازجوئیش کنند، در حالیکه هیچ اندوهی از مردن، و هیچ ظلمتی از قبر و لحد، و هیچ همی از هول مطلع نداشته باشد.

آنگاه میزانی برایش نصب کنم، و نامه‏ای برایش بگشایم، و نامه‏اش را بدست راستش بدهم، او را در حالیکه باز، و روشن است، بخواند و آنگاه بین خودم و او مترجمی نگذارم، این صفات دوستداران است.

ای احمد! هم خود را، هم واحد کن، و زبانت را زبانی واحد، و بدنت را بدنی زنده ساز، که تا ابد غافل نماند، چه هر کس از من غافل شود، من در امر او بی اعتنا شوم، دیگر باکی ندارم که در کدام وادی هلاک شود.

و نیز در بحار الأنوار از کافی، و معانی الأخبار، و نوادر راوندی، با چند سند مختلف از امام صادق و امام کاظم (علیه‏السلام‏)، روایتی آورده که ما عبارت کافی را در اینجا نقل می‏کنیم، و آن این است که رسول خدا به حارثة بن مالک بن نعمان انصاری برخورد کرد و از وی پرسید: حالت چطور است ای حارثه؟ عرضه داشت: یا رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) مؤمنی هستم حقیقی، حضرت فرمود: برای هر چیزی حقیقتی و نشانه‏ایست، نشانه اینکه ایمانت حقیقی است چیست؟ عرضه داشت یا رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)! دلم از دنیا کنده شده، و در نتیجه شبها بخواب نمی‏روم، و روزهای گرم را روزه میدارم، و گوئی بعرش پروردگارم نظر می‏کنم که برای حساب افراشته شده، و گوئی به اهل بهشت می‏نگرم، که در بهشت بزیارت یکدیگر می‏روند، و گوئی ناله‏های اهل دوزخ را می‏شنوم، حضرت فرمود: بنده‏ای است که خدا قلبش را روشن ساخته، (و سپس رو کرد بحارثه و فرمود): دیده‏ات باز شده، قدرش را بدان، و بر آن ثابت قدم باش.

مؤلف: این دو روایت پیرامون مرتبه چهارم از اسلام و ایمان سخن میگویند و در خصوصیات معنای آندو، روایاتی بسیار و متفرق هست، که مقداری از آنها را در طی این کتاب ایراد می‏کنیم انشاء الله تعالی.

آیات مورد بحث هم به بیانی که می‏آید این روایات را تایید می‏کند، این نکته را هم باید دانست که در مقابل هر مرتبه از مراتب ایمان و اسلام، مرتبه‏ای از کفر و شرک قرار دارد، این نیز معلوم است که هر قدر معنای اسلام و ایمان دقیق‏تر و راهش باریک‏تر شود، نجات از شرک و کفری که در مقابل آنست دشوارتر میشود.

این نیز واضح است که هیچ مرتبه‏ای از مراتب پائین اسلام و ایمان، با کفر و شرک در مرتبه بالاتر و ظهور آثار آندو منافات ندارد (مثلا کسیکه در حد اقل از اسلام و ایمان است، ممکن است ریای در عبادت از او سر بزند، و چنان نیست که اگر ریاکاری نمود بگوئیم: اصلا مسلمان نیست - مترجم).

و این دو نکته خود دو اصل اساسی است، که فروعاتی بر آن مترتب می‏شود، مثلا یکی از فروعاتش این است که ممکن است در یک مورد معین باطن آیات قرآنی با آن مورد منطبق بشود، ولی ظواهر آن منطبق نگردد این اجمال مطلب است، که باید آنرا در نظر داشته باشی تا آنکه انشاء الله به تفصیلش برسی.

و در تفسیر قمی، در ذیل جمله: (و لدینا مزید)، فرموده‏اند: منظور از آن مزید نظر کردن به رحمت خدا است.

و در تفسیر مجمع البیان از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روایت آورده، که فرمود: خدایتعالی میفرماید: من برای بندگان صالحم چیزها تهیه کرده‏ام، که نه چشمی آنرا دیده و نه گوشی شنیده، و نه به قلب بشری خطور کرده است.

مؤلف: معنای این دو روایت با بیانیکه برای معنای صلاح کردیم روشن میشود (و خدا رهنمون است).

و در تفسیر عیاشی در ذیل جمله: (ام کنتم شهداء اذ حضر یعقوب الموت) الخ، از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت شده، که فرمود: (این آیه در باره قائم (علیه‏السلام‏)، صادق است).

مؤلف: در تفسیر صافی، در ذیل همین گفتار، گفته: شاید مراد امام باقر (علیه‏السلام‏) این باشد که آیه در باره ائمه از آل محمد (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) باشد، چون هر قائمی از ایشان در هنگام مرگ، به قائم بعد از خود، و به همه فرزندانش این سفارش میکرد، و آنان هم همین پاسخ را میدادند.

 

التماس دعا

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٩


تفسیر سوره ی بقره(آیات120تا126)

 گلتفسیر آیات١٢٠تا١٢۶سوره ی مبارکه ی بقرهگل

گلترجمه آیاتگل

 

یهود و نصاری هرگز از تو راضی نمی‏شوند مگر وقتی که از کیش آنان پیروی کنی بگو تنها هدایت، هدایت خدا است و اگر هوی و هوسهای آنان را پیروی کنی بعد از آن علمی که روزیت شد، آنوقت از ناحیه خدا نه سرپرستی خواهی داشت و نه یاوری (120).

کسانی که ما کتاب بایشان دادیم و آنطور که باید، آن را خواندند آنان باین کتاب نیز ایمان می‏آورند و کسانی که بان کفر بورزند زیانکارند (121).

ای بنی اسرائیل بیاد آورید آن نعمتی که بشما انعام کردم و اینکه شما را بر مردم معاصرتان برتری دادم (122).

و بترسید از روزیکه هیچ نفسی جورکش نفس دیگر نمی‏شود و از هیچکس عوض پذیرفته نمی‏گردد و شفاعت سودی بحال کسی ندارد و یاری هم نمی‏شوند (123).

و چون پروردگار ابراهیم، وی را با صحنه‏هائی بیازمود و او بحد کامل آن امتحانات را انجام بداد، بوی گفت: من تو را امام خواهم کرد ابراهیم گفت: از ذریه‏ام نیز کسانی را بامامت برسان فرمود عهد من بستمگران نمی‏رسد (124).

و چون خانه کعبه را مرجع امور دینی مردم و محل امن قرار دادیم (و گفتیم) از مقام ابراهیم جائی برای دعا بگیرید و به ابراهیم و اسماعیل فرمان دادیم که خانه را برای طواف کنندگان و آنها که معتکف میشوند و نمازگزاران که رکوع و سجود میکنند پاک کنید (125).

و چون ابراهیم گفت پروردگارا، این شهر را محل امنی کن و اهلش را البته آنهائی را که بخدا و روز جزا ایمان می‏آورند از ثمرات، روزی بده خدای تعالی فرمود: به آنها هم که ایمان نمی‏آورند چند صباحی روزی می‏دهم و سپس بسوی عذاب دوزخ که بد مصیری است روانه‏اش میکنم، روانه‏ای اضطراری (126).

 

گلتفسیر آیاتگل

 

(و لن ترضی عنک الیهود و لا النصاری) الخ، در اینجا باز بعد از سخن از مشرکین، دوباره بفراز قبلی که سخن از یهود و نصاری می‏کرد، برگشته و در حقیقت خواسته است دامن گفتار را که پراکنده شد جمع و جور کند، پس کانه بعد از آن خطابها و توبیخ‏ها که از یهود و نصاری کرد، روی سخن برسول خود کرده که این یهودیان و مسیحیان که تاکنون در باره آنها سخن می‏گفتیم و دامنه سخنان ما به مناسبت بکفار و مشرکین کشیده شد، هرگز از تو راضی نمیشوند مگر وقتی که تو به دین آنان درآئی، دینی که خودشان به پیروی از هوی و هوسشان تراشیده و با آراء خود درست کرده‏اند.

و لذا در رد این توقع بیجای آنان، دستور میدهد بایشان بگو: (ان هدی الله هو الهدی) هدایت خدا هدایت است، نه من درآوری‏های شما، می‏خواهد بفرماید: پیروی دیگران کردن، بخاطر هدایت است و هدایتی بغیر هدایت خدا نیست، و حقی بجز حق خدا نیست تا پیروی شود و غیر هدایت خدا - یعنی این کیش و آئین شما - هدایت نیست، بلکه هواهای نفسانی خود شماست که لباس دین بر تنش کرده‏اید و نام دین بر آن نهاده‏اید.

پس در جمله: (قل ان هدی الله) الخ، هدایت را کنایه از قرآن گرفته و آنگاه آن را بخدا نسبت داده و هدایت خدایش معرفی کرده، و در نتیجه بطریق قصر قلب صحت انحصار - غیر از هدایت خدا هدایتی نیست - را افاده کرده است و با این انحصار فهمانده که پس ملت و دین آنان خالی از هدایت است، از اینهم نتیجه گرفته که پس دین آنان هوی و هوسهای خودشان است، نه دستورات آسمانی.

لازمه این نتیجه‏ها اینست که پس آنچه نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، علم است و آنچه نزد خود آنان است، جهل و چون سخن بدینجا کشید، میدان برای این تهدید باز شد که بفرماید: (اگر بعد از این علمی که بتو نازل شده، هواهای آنان را پیروی کنی، آنگاه از ناحیه خدا نه سرپرستی خواهی داشت و نه یاوری.

حال ببین که در این یک آیه چه اصولی ریشه‏دار از برهانی عقلی نهفته شده: و با همه 

اختصار و کوتاهیش، چه وجوهی از بلاغت بکار رفته و در عین حال چقدر بیان آن سلیس و روان است؟! (الذین آتیناهم الکتاب) الخ، ممکن است این جمله بقرینه حصری که از جمله (تنها ایشان بدان ایمان می‏آورند) فهمیده می‏شود، جوابی باشد از سؤالی تقدیری، سؤالی که از جمله: (و لن ترضی عنک الیهود و لا النصاری) الخ، بذهن می‏رسد.

و آن سؤال این است که: وقتی امیدی بایمان آوردن یهود و نصاری نیست پس چه کسی از ایشان باین کتاب ایمان می‏آورد؟ و راستی دعوت ایشان بکلی باطل و بیهوده است؟ در جواب می‏فرماید: از میانه آنهائی که کتابشان داده بودیم تنها کسانی باین کتاب ایمان میاورند که کتاب خود را حقیقتا تلاوت میکردند و براستی بکتاب خود ایمان داشتند ممکن هم هست جواب، این باشد که اینگونه افراد بکلی به کتاب‏های آسمانی ایمان می‏آورند، چه تورات و چه انجیل و چه قرآن، و ممکن هم هست جواب، این باشد که اینگونه افراد بکتابی که نازل شده یعنی بقرآن ایمان میاورند.

و بنابراین قصر - انحصار - در جمله (اولئک یؤمنون به)، قصر افراد خواهد بود که معنایش در سایر مجلدات فارسی گذشت، و ضمیر در کلمه (به) به بعضی از وجوه نامبرده خالی از استخدام (مثل اینکه مراد از مرجع ضمیر کتاب، اهل کتاب بوده و مراد از ضمیر قرآن باشد) نیست.

و مراد از جمله (الذین اوتوا الکتاب) عده‏ای از یهود و نصاری هستند که براستی بدین خود متدین بودند و پیروی هوی و هوس نمی‏کردند و مراد بکلمه (کتاب)، تورات و انجیل است، و اما اگر مراد از جمله اول را مؤمنین به پیامبر اسلام، و مراد از کتاب را قرآن بگیریم، آنوقت معنای آیه چنین می‏شود: کسانی که قرآن را بایشان دادیم و ایشان بحق آنرا تلاوت میکنند، همانها هستند که بقرآن ایمان دارند، نه این پیروان هوی، که در اینصورت قصر در آیه قصر قلب خواهد بود که باز معنایش در سایر مجلدات گذشت.

(یا بنی اسرائیل اذکروا) تا آخر دو آیه، در این دو آیه خاتمه گفتار را به آغاز آن ارجاع داده، و در اینجا یکدسته از خطابها که به بنی اسرائیل شده، خاتمه مییابد.

 

بحث روایتی

در ارشاد دیلمی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در ذیل آیه: (الذین آتینا هم الکتاب یتلونه حق تلاوته) الخ، فرموده: آیات آنرا شمرده شمرده می‏خوانند، و در معنای آن تدبر نموده، باحکامش عمل میکنند، و بوعده‏هایش امید می‏بندند، و از تهدیدهایش می‏هراسند، و از داستانهایش عبرت می‏گیرند، اوامرش را بکار بسته، نواهیش را اجتناب می‏کنند و بخدا سوگند، معنای حق تلاوت اینست، نه اینکه تنها آیاتش را حفظ کنند، و حروفش را درس بگیرند و سوره‏هایش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره ده‏یکش چند آیه و پنج‏یکش چند است.

و بسیار کسانی که حروف آن را کاملا از مخرج اداء میکنند، ولی حدود آن را ضایع میگذارند، بلکه تلاوت به معنای تدبر در آیات آن، و عمل به احکام آنست، همچنانکه خدای تعالی فرموده: (کتاب أنزلناه الیک مبارک، لیدبروا آیاته، کتابی است مبارک که بتو نازل کردیم، تا در آیاتش تدبر کنند).

و در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده، که در تفسیر جمله: (یتلونه حق تلاوته) فرموده: یعنی وقتی بایات راجع به بهشت و دوزخش میرسند می‏ایستند و فکر میکنند.

و در کافی از آنجناب روایت کرده که در تفسیر این آیه فرموده: اینان که قرآن را بحق تلاوتش تلاوت میکنند، امامان امتند.

مؤلف: این روایت از باب جری یعنی تطبیق آیه به مصداق روشن و کامل آن است.

این آیه بفرازی دیگر شروع شده و آن ذکر پاره‏ای از داستانهای ابراهیم (علیه‏السلام‏) است که نسبت بایات مربوط به قبله و تغییر آن از بیت المقدس بطرف کعبه بمنزله مقدمه و زمینه چینی است، و همچنین نسبت بایات راجعه بحج، و بیانیکه در خلال آن در باره حقیقت دین حنیف اسلامی و مراتب آن بمیان آمده، مرتبه اول بیان اصول معارف اسلامی و مرتبه دوم اخلاق و مرتبه سوم احکام فرعیه که همه اینها بطور اجمال در آن آیات آمده است.

و آیات نامبرده این معنا را نیز در برگرفته که خدایتعالی ابراهیم (علیه‏السلام‏) را بچند خصیصه اختصاص داده، یکی بامامت و یکی به بنای کعبه و دیگر بعثتش برای دعوت بدین توحید.

(و اذ ابتلی ابراهیم ربه) بنا بر آنچه گفتیم این آیه شریفه اشاره دارد باینکه خدایتعالی مقام امامت را باو داد و این واقعه در اواخر عمر ابراهیم (علیه‏السلام‏) اتفاق افتاده، در دوران پیریش و بعد از تولد اسماعیل و اسحاق (علیه‏السلام‏) و بعد از آنکه اسماعیل و مادرش را از سرزمین فلسطین بسر زمین مکه منتقل کرد، همچنانکه بعضی از مفسرین نیز متوجه این نکته شده‏اند.

دلیل بر آن اینستکه بعد از جمله: (انی جاعلک للناس اماما) از آنجناب حکایت فرموده که گفت: (و من ذریتی، پروردگارا امامت را در ذریه‏ام نیز قرار بده) و اگر داستان امامت قبل از بشارت ملائکه بتولد اسماعیل و اسحاق بود، ابراهیم (علیه‏السلام‏) علمی و حتی مظنه‏ای باینکه صاحب ذریه میشود نمیداشت.

چون حتی بعد از بشارت دادن ملائکه باز آنرا باور نکرد و در جواب ملائکه سخنی گفت که نومیدی از اولاد دار شدن از آن پیدا است، و اینک گفتگوی ملائکه با وی: (و نبئهم عن ضیف ابراهیم، اذ دخلوا علیه فقالوا سلاما، قال انا منکم وجلون قالوا: لا توجل، انا نبشرک بغلام علیم قال: ا بشرتمونی علی أن مسنی الکبر، فبم تبشرون؟ قالوا بشرناک بالحق فلا تکن من القانطین، بمردم خبر ده از میهمانان ابراهیم، آنزمان که بر او در آمدند و سلام گفتند، ابراهیم (چون دید غذا نخوردند پنداشت دشمنند) گفت: ما از شما بیمناکیم، گفتند: نه، مترس که ما تو را بفرزندی دانا بشارت میدهیم، گفت: آیا مرا که پیری مسلطم شده بشارت میدهید به چه بشارت میدهید؟ گفتند بحق بشارتت میدهیم، زنهار که از نومیدان مباش) و همچنین بطوریکه قرآن حکایت می‏کند همسرش نیز امیدی نداشت باینکه صاحب فرزند شود، اینک حکایت قرآن: (و امراته قائمة، فضحکت، فبشرناها باسحق، و من وراء اسحق یعقوب، قالت یا ویلتی ء الد و انا عجوز و هذا بعلی شیخا؟ ان هذا لشی‏ء عجیب، قالوا أ تعجبین من امر الله؟ رحمت الله و برکاته علیکم اهل البیت، انه حمید مجید، همسرش ایستاده بود، چون این گفتگو شنید بخندید، ما او را به اسحاق و از پس اسحاق به یعقوب بشارت دادیم، گفت: ای وای، آیا من بچه می‏آورم، با این که پیره‏زالی هستم، آنهم پیر زالی که در جوانیش نازا بود؟! و شوهرم پیری فرتوت است، این بشارت چیزی است عجیب؟! گفتند: آیا از امر خدا تعجب می‏کنی؟ رحمت خدا و برکات او شامل حال شما اهل بیت است و او حمید و مجید است).

بطوری که ملاحظه می‏کنید از سراپای سخنان ابراهیم و همسرش نومیدی می‏بارد، و بهمین جهت ملائکه در مقابل، سخنانی میگویند که تسلی خاطر آنان باشد، و دلخوششان سازد، پس ابراهیم و خانواده‏اش اطلاعی نداشتند که بزودی صاحب فرزند می‏شوند و با این حال وقتی می‏بینیم بعد از شنیدن این مژده که خدا او را به مقام امامت ترفیع می‏دهد، تقاضا می‏کند که این مقام را به بعضی از ذریه من روزی فرما، می‏فهمیم که او در حال گفتن این تقاضا دارای فرزند بوده، چون سخن، سخن کسی است که خود را دارای فرزند میداند و اگر کسی کمترین آشنائی به ادب کلام داشته باشد، آنهم پیامبری چون ابراهیم خلیل، آنهم در خطاب به پروردگار جلیل خود، هرگز بخود اجازه نمی‏دهد که با این که نه فرزند داشته و نه اطلاعی از فرزند دار شدنش داشته اینطور سخن بگوید.

و تازه اگر چنین سخنی را از آنجناب احتمال دهیم، باید می‏گفت: (و من ذریتی، ان رزقتنی ذریة، پروردگارا از ذریه‏ام نیز، اگر ذریه‏ای روزیم کردی، امام قرار بده) یا عبارتی دیگر که این قید و شرط را برساند، پس معلوم میشود این درخواست از آنجناب در اواخر عمرش و بعد از بشارت بوده است.

علاوه بر اینکه جمله: (و چون ابراهیم را پروردگارش آزمایشها نموده و او در همه آنها پیروز گردید، و بدین جهت پروردگارش گفت: من تو را امام خواهم کرد) الخ، دلالت دارد که این امامت که خدا باو بخشید، بعد از امتحان‏هائی بوده که خدا از او کرد و معلوم است که این امتحانات همان انواع بلاهائی بوده که در زندگی بدان مبتلا شده، و قرآن کریم بانها تصریح کرده که روشن‏ترین آن امتحانها و بلاها، داستان سر بریدن از فرزندش اسماعیل بوده، می‏فرماید: (قال یا بنی انی أری فی المنام انی أذبحک، تا آنجا که می‏فرماید: ان هذا لهو البلاء المبین، پسرم در خواب می‏بینم که من بدست خودم ترا ذبح می‏کنم - تا آنجا که می‏فرماید - بدرستی که این بلائی است آشکارا) و این قضیه در دوران پیری آن جناب اتفاق افتاده، همچنان که قرآن در حکایت از آن میفرماید: (الحمد لله الذی وهب لی علی الکبر، اسمعیل و اسحق، ان ربی لسمیع الدعاء، شکر خدای را که در سر پیری اسماعیل و اسحاق را به من ارزانی داشت، آری پروردگار من شنوا و دانای بحاجت است) 

حال به الفاظ آیه برمیگردیم.

(و اذ ابتلی ابراهیم ربه) الخ، کلمه (ابتلاء) و بلاء یک معنی دارد، اگر بخواهی بگوئی: من فلان را با فلان عمل و یا پیش آوردن فلان حادثه امتحان کردم، هم میتوانی بگوئی: (ابتلیته بکذا)، و هم می‏توانی بگوئی (بلوته بکذا) و اثر این امتحان این است که صفات باطنی او را از قبیل اطاعت و شجاعت و سخاوت و عفت و علم و مقدار وفاء، و نیز صفات متقابل این نامبرده را ظاهر سازد.

و بهمین جهت امتحان، جز با برنامه‏ای عملی صورت نمی‏گیرد، عمل است که صفات درونی انسان را ظاهر می‏سازد، نه گفتار، همان طور که ممکنست درست و راست باشد، ممکن هم هست دروغ و خلاف واقع باشد، همچنان که در آیه: (انا بلوناهم کما بلونا اصحاب الجنة) و آیه: (ان الله مبتلیکم بنهر) امتحان با عمل صورت گرفته.

اینرا بدان جهت می‏گوئیم، که اگر در آیه مورد بحث امتحان ابراهیم را بوسیله کلمات دانسته، بفرضی که منظور از کلمات الفاظ بوده باشد، باز بدان جهت است که الفاظ وظائف عملی برای آنجناب معین میکرده، و از عهد و پیمانها و دستور العمل‏ها حکایت می‏کرده، همچنان که در آیه: (و قولوا للناس حسنا به مردم نکو بگوئید) منظور از گفتن، معاشرت کردن است، میخواهد بفرماید: با مردم به نیکی معاشرت کنید.

(بکلمات فاتمهن) کلمات جمع است و کلمه هر چند در قرآن کریم بر موجودات و اعیان خارجی اطلاق شده، نه بر الفاظ و اقوال، مانند: (بکلمة منه اسمه المسیح عیسی بن مریم، و کلمه‏ای از او که نامش عیسی بن مریم بود) و لکن همین نیز بعنایت قول و لفظ است، باین معنا که میخواهد بفرماید: مسیح (علیه‏السلام‏) با کلمه و قول خدا که فرمود: (کن) خلق شده، همچنان که فرمود: (ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب، ثم قال له کن فیکون، مثل عیسی نزد خدا، مثل آدم است که او را از خاک بیافرید، و سپس فرمود: (بباش پس موجود شد).

و این نه تنها در داستان مسیح است، بلکه هر جا که در قرآن لفظ کلمه را بخدا نسبت داده، منظورش همین قول (کن فیکون) است، مانند آیه: (و لا مبدل لکلمات الله، کسی کلمات خدا را تغییر نمی‏تواند دهد) و آیه: (لا تبدیل لکلمات الله، تبدیلی برای کلمات خدا نیست) و آیه: (یحق الحق بکلماته، خدا با کلمات خود حق را محقق می‏سازد) و آیه: (ان الذین حقت علیهم کلمة ربک لا یؤمنون، آنها که عذاب پروردگارت علیه آنان حتمی شده، ایمان نمی‏آورند)، و آیه: (و لکن حقت کلمة العذاب، و لکن کلمه عذاب حتمی شده،) و آیه: (و کذلک حقت کلمة ربک علی الذین کفروا، انهم اصحاب النار، و اینچنین کلمه پروردگارت بر کسانی که کافر شدند محقق گشت، که اصحاب آتشند) و آیه: (و لولا کلمة سبقت من ربک الی اجل مسمی، لقضی بینهم، اگر نبود که کلمه خدا قبلا برای مدتی معین گذشته بود، هر آینه قضاء بین آنان رانده می‏شد) و آیه: (و کلمة الله هی العلیا و کلمه خدا همواره دست بالا است) و آیه: (قال فالحق و الحق اقول، گفت حق اینست که... و حق می‏گویم) و آیه: (انما قولنا لشی‏ء اذا أردناه، أن نقول له کن فیکون، تنها گفتار ما بچیزی که بخواهیم ایجاد کنیم، اینست که بان بگوئیم: بباش و آن چیز موجود شود).

که در همه اینموارد منظور از لفظ (کلمه)، قول و سخن است، باین عنایت که کار قول را میکند، چون قول عبارتست از اینکه گوینده آنچه را می‏خواهد به شنونده اعلام بدارد، یا باو خبر بدهد، و یا از او بخواهد.

و به همین جهت بسیار می‏شود که در کلام خدای تعالی کلمه و یا کلمات به وصف (تمام) توصیف می‏شود، مانند آیه: (و تمت کلمة ربک صدقا و عدلا، لا مبدل لکلماته، کلمه پروردگارت از درستی و عدل تمام شد، هیچ کس نیست که کلمات او را دگرگون سازد) و آیه: (و تمت کلمة ربک الحسنی علی بنی اسرائیل، کلمه حسنای پروردگارت بر بنی اسرائیل تمام شد،) کانه کلمه وقتی از گوینده‏اش سر می‏زند هنوز تمام نیست، وقتی تمام میشود که لباس عمل بپوشد، آنوقت است که تمام و صدق می‏شود.

و این معنا منافات ندارد با اینکه قول او فعلش باشد، برای اینکه حقایق واقعی حکمی دارد، و عنایات کلامی و لفظی حکمی دیگر دارد، بنابراین آنچه را که خدا خواسته برای پیامبرانش و یا افرادی دیگر فاش سازد، بعد از آن که سری و پنهان بوده، و یا خواسته چیزی را بر کسی تحمیل کند و از او بخواهد، باین اعتبار این اظهار را قول و کلام می‏نامیم، برای اینکه کار قول را می‏کند، و نتیجه خبر امر و نهی را دارد، و اطلاق قول و کلمه بر مثل این عمل شایع است.

البته وقتی که کار قول و کلمه را بکند، مثلا می‏گوئی: (من اینکار را حتما میکنم، برای اینکه از دهنم در آمده که بکنم) با اینکه قبلا در آن باره سخنی نگفته‏ای، ولی تنها تصمیم انجام آنرا گرفته‏ای و چون نمی‏خواهی تصمیم خود را بشکنی، و در آن باره شفاعت احدی را بپذیری و هیچ سستی در تصمیمت پیدا نشده، لذا اینطور تعبیر میکنی که من چون گفته‏ام اینکار را می‏کنم، باید بکنم، نظیر شعر عنتره که می‏گوید: و قولی کلما جشات و جاشت مکانک تحمدی او تستریحی یعنی سخن من بنفسم وقتی که در میدان جنگ باضطراب در می‏آید اینست که بگویم سر جایت بایست که یا کشته می‏شوی و خوشنام و یا دشمن را میکشی و راحت می‏گردی که منظورش از قول تلقین نفس به ثبات و تصمیم بر آنست که ثباترا از دست ندهد و تصمیم خود را در جائی که دارد یعنی در دلش همچنان حفظ کند، تا اگر در حادثه کشته شد، از ستایش خلق برخوردار شود و اگر بر دشمن پیروز گشت از استراحت برخوردار گردد.

حال که این نکته را دانستی این معنا برایت روشن گردید، که مراد به (کلمات) در آیه مورد بحث، قضایائی است که ابراهیم با آنها آزمایش شد، و عهدهائی است الهی، که وفای بدانها را از او خواسته بودند، مانند قضیه کواکب، و بتها، و آتش، و هجرت، و قربانی کردن فرزند، و غیره.

و اگر در آیه مورد بحث نامی از این امتحانات نبرده، برای این بود که غرضی به ذکر آنها نداشته، بله همین که فرموده: (چون از آن امتحانات پیروز در آمدی ما تو را امام خواهیم کرد)، می‏فهماند که آن امور اموری بوده که لیاقت آنجناب را برای مقام امامت اثبات میکرده، چون امامت را مترتب بر آن امور کرد.

پس این صحنه‏ها که بر شمردیم، همان کلمات بوده و اما تمام کردن کلمات به چه معنا است؟ در پاسخ می‏گوئیم اگر ضمیر در (اتمهن) بابراهیم برگردد، معنایش این میشود که ابراهیم آن کلمات را تمام کرد، یعنی آنچه را خدا از او می‏خواست انجام داد، و امتثال نمود، و اما اگر ضمیر در آن بخدای تعالی برگردد، همچنانکه ظاهر هم همین است، آنوقت معنا این میشود که خدا آن کلمات را تمام کرد، یعنی توفیق را شامل حال ابراهیم کرد و مساعدتش فرمود تا همانطور که وی میخواست دستورش را عمل کند.

و اما اینکه بعضی گفته‏اند: مراد از کلمات جمله! (قال انی جاعلک للناس اماما) تا آخر آیات است، تفسیری است که نمی‏شود بان اعتماد کرد، برای اینکه از اسلوب قرآنی هیچ سابقه ندارد، و معهود نیست که لفظ کلمات را بر جملاتی از کلام اطلاق کرده باشد.

(انی جاعلک للناس اماما) امام یعنی مقتدا و پیشوائی که مردم باو اقتداء نموده، در گفتار و کردارش پیرویش کنند، و بهمین جهت عده‏ای از مفسرین گفته‏اند: مراد بامامت همان نبوت است، چون نبی نیز کسی است که امتش در دین خود بوی اقتداء میکنند، همچنانکه خدای تعالی فرموده: (و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله، ما هیچ پیامبری نفرستادیم مگر برای این که باذن او پیروی شود)، و لکن این تفسیر در نهایت درجه سقوط است.

به چند دلیل، اول اینکه کلمه: (اماما) مفعول دوم عامل خودش است و عاملش کلمه (جاعلک) است و اسم فاعل اگر بمعنای گذشته باشد عمل نمیکند و مفعول نمی‏گیرد، وقتی عمل میکند که یا بمعنای حال باشد و یا آینده و بنابراین قاعده، جمله (انی جاعلک للناس اماما) وعده‏ای است بابراهیم (علیه‏السلام‏) که در آینده او را امام میکند و خود این جمله و وعده از راه وحی بابراهیم (علیه‏السلام‏) ابلاغ شده، پس معلوم می‏شود قبل از آنکه این وعده باو برسد، پیغمبر بوده که این وحی باو شده، پس بطور قطع امامتی که بعدها باو میدهند، غیر نبوتی است که در آن حال داشته، (این جواب را بعضی دیگر از مفسرین نیز گفته‏اند).

دوم اینکه ما در آغاز گفتار گفتیم: که قصه امامت ابراهیم در اواخر عمر او و بعد از بشارت باسحاق و اسماعیل بوده، ملائکه وقتی این بشارت را آوردند که آمده بودند قوم لوط را هلاک کنند، در سر راه خود سری بابراهیم (علیه‏السلام‏) زده‏اند و ابراهیم در آن موقع پیغمبری بود مرسل، پس معلوم میشود قبل از امامت دارای نبوت بوده، در نتیجه پس امامتش غیر نبوتش بوده است.

و منشا این تفسیر و تفاسیر دیگر نظیر آن، اینست که الفاظی که در قرآن شریف هست در انظار مردم مبتذل و بی ارج شده، چون در اثر مرور زمان زیاد بر زبانها جاری شده، خیال کرده‏اند که معنای همه را میدانند، و همین خیال باعث شده بر سر آنها ایستادگی و دقت نکنند.

یکی از آن الفاظ لفظ امامت است که گفتیم مفسرین آن را همه جا و بطور مطلق بمعنای نبوت و تقدم و مطاع بودن معنا کرده‏اند، در حالیکه چنین نیست و اشکالش را فهمیدی.

بعضی دیگر از مفسرین آن را بمعنای خلافت و یا وصایت و یا ریاست در امور دین و دنیا گرفته‏اند - و هیچ یک از اینها نبوده - برای اینکه معنای نبوت اینستکه شخصی از جانب خدا اخباری را تحمل کند و بگیرد، و معنای رسالت هم اینستکه بار تبلیغ آن گرفته‏ها را تحمل کند.

و تقدم و مطاع بودن نمیتواند معنای امامت باشد، چون مطاع بودن شخص باین معنا است که اوامر و نظریه‏های او را اطاعت کنند، و این از لوازم نبوت و رسالت است.

و اما خلافت و همچنین وصایت معنائی نظیر نیابت دارد و نیابت چه تناسبی با امامت  میتواند داشته باشد؟ و اما ریاست در امور دین و دنیا آن نیز همان معنای مطاع بودن را دارد، چون ریاست بمعنای اینستکه شخصی در اجتماع مصدر حکم و دستور باشد.

پس هیچ یک از این معانی با معنای امامت تطبیق نمیکند، چون امامت باین معنا است که شخص طوری باشد که دیگران از او اقتداء و متابعت کنند، یعنی گفتار و کردار خود را مطابق گفتار و کردار او بیاورند و با این حال دیگر چه معنا دارد که به پیغمبری که واجب الاطاعه و رئیس است، بگویند: (انی جاعلک للناس نبیا، من می‏خواهم تو را پیغمبر کنم و یا مطاع مردم سازم، تا آنچه را که با نبوت خود ابلاغ می‏کنی اطاعت کنند، و یا می‏خواهم تو را رئیس مردم کنم، تا در امر دین امر و نهی کنی، و یا می‏خواهم تو را وصی یا خلیفه در زمین کنم، تا در میان مردم در مرافعاتشان بحکم خدا حکم کنی؟.

پس امامت بمعنای هیچ یک از این کلمات نیست، و چنان هم نیست که همه آن کلمات برای خود معنائی داشته باشند، ولی خصوص لفظ امامت معنائی نداشته و صرفا عنایتی لفظی و تفننی در عبارت باشد، چون صحیح نیست به پیغمبری که از لوازم نبوتش مطاع بودن است، گفته شود: من تو را بعد از آنکه سالها مطاع مردم کردم، مطاع مردم خواهم کرد، و یا هر عبارت دیگری که این معنا را برساند، هر چند که عنایت لفظی در کار باشد برای اینکه محذوری که گفتیم با این حرف‏ها برطرف نمی‏شود، و عنایت لفظی اشکال را رفع نمیکند و مواهب الهی صرف یک مشت مفاهیم لفظی نیست، بلکه هر یک از این عناوین عنوان یکی از حقایق و معارف حقیقی است و لفظ امامت از این قاعده کلی مستثنی نیست، آن نیز یک معنای حقیقی دارد، غیر حقایق دیگری که الفاظ دیگر از آن حکایت می‏کند.

حال ببینیم آن حقیقت که در تحت عنوان امامت است چیست؟ نخست باید دانست که قرآن کریم هر جا نامی از امامت می‏برد، دنبالش متعرض هدایت میشود، تعرضی که گوئی میخواهد کلمه نامبرده را تفسیر کند، از آن جمله در ضمن داستانهای ابراهیم می‏فرماید: (و وهبنا له اسحق و یعقوب نافلة، و کلا جعلنا صالحین، و جعلنا هم ائمة یهدون بامرنا، ما بابراهیم، اسحاق را دادیم، و علاوه بر او یعقوب هم دادیم، و همه را صالح قرار دادیم، و مقرر کردیم که امامانی باشند بامر ما هدایت کنند).

و نیز می‏فرماید: (و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا، و کانوا بایاتنا یوقنون، و ما از ایشان امامانی قرار دادیم که بامر ما هدایت می‏کردند، و این مقام را بدان جهت یافتند که صبر می‏کردند، و بایات ما یقین میداشتند).

که از این دو آیه بر می‏آید وصفی که از امامت کرده، وصف تعریف است و میخواهد آنرا بمقام هدایت معرفی کند از سوی دیگر همه جا این هدایت را مقید بامر کرده، و با این قید فهمانده که امامت بمعنای مطلق هدایت نیست، بلکه بمعنای هدایتی است که با امر خدا صورت می‏گیرد و این امر هم همانست که در یکجا در باره‏اش فرموده: (انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون، فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی‏ء، امر او وقتی اراده چیزی کند تنها همین است که بان چیز بگوید بباش، و او هست شود، پس منزه است خدائیکه ملکوت هر چیز بدست او است)، و نیز فرموده: (و ما امرنا الا واحدة کلمح بالبصر: امر ما جز یکی نیست آنهم چون چشم بر هم زدن).

و انشاء الله بزودی در تفسیر این آیه بیان خواهیم کرد که: امر الهی که آیه اول آنرا ملکوت نیز خوانده، وجه دیگری از خلقت است که امامان با آن امر با خدای سبحان مواجه میشوند، خلقتی است طاهر و مطهر از قیود زمان و مکان، و خالی از تغییر و تبدیل و امر همان چیزیست که مراد بکلمه (کن) آنست و آن غیر از وجود عینی اشیاء چیز دیگری نیست، و امر در مقابل خلق یکی از دو وجه هر چیز است، خلق آن وجه هر چیز است که محکوم به تغیر و تدریج و انطباق بر قوانین حرکت و زمان است، ولی امر در همان چیز، محکوم باین احکام نیست، این بود اجمالی از معنای امر، تا انشاء الله تفصیلش در آینده بیاید.

و کوتاه سخن آنکه امام هدایت کننده‏ای است که با امری ملکوتی که در اختیار دارد هدایت می‏کند، پس امامت از نظر باطن یک نحوه ولایتی است که امام در اعمال مردم دارد، و هدایتش چون هدایت انبیاء و رسولان و مؤمنین صرف راهنمائی از طریق نصیحت و موعظه حسنه و بالأخره صرف آدرس دادن نیست، بلکه هدایت امام دست خلق گرفتن و براه حق رساندن است.

قرآن کریم که هدایت امام را هدایت بامر خدا، یعنی ایجاد هدایت دانسته، در باره هدایت انبیاء و رسل و مؤمنین و اینکه هدایت آنان صرف نشان دادن راه سعادت و شقاوت است، می‏فرماید: (و ما ارسلنا من رسول، الا بلسان قومه لیبین لهم، فیضل الله من یشاء و یهدی من یشاء، هیچ رسولی نفرستادیم مگر بزبان قومش تا برایشان بیان کند و سپس خداوند هر که را بخواهد هدایت، و هر که را بخواهد گمراه کند).

و در باره راهنمائی مؤمن آل فرعون فرموده! (و قال الذی آمن: یا قوم اتبعون اهدکم سبیل الرشاد، و آنکس که ایمان آورده بود بگفت: ای قوم! مرا پیروی کنید تا شما را براه رشد رهنمون شوم) و نیز در باره وظیفه عموم مؤمنین فرموده: (فلو لا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی  الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون؟ چرا از هر فرقه طائفه‏ای کوچ نمی‏کنند، تا در غربت تفقه در دین کنند، و در نتیجه وقتی بسوی قوم خود بر می‏گردند ایشانرا بیم دهند، باشد که قومش بر حذر شوند) که بزودی این تفاوت که گفتیم میان دو هدایت هست، با بیان بیشتر و روشن‏تری روشن می‏گردد پس دیگر کسی نگوید چرا امر در آیه 73 انبیاء و 23 سجده را بمعنای ارائه طریق نگیریم برای اینکه ابراهیم (علیه‏السلام‏) در همه عمر این هدایت را داشت.

مطلب دیگریکه باید تذکر داد این است که خدای تعالی برای موهبت امامت سببی معرفی کرده، و آن عبارتست از صبر و یقین و فرموده: (لما صبروا و کانوا بایاتنا یوقنون) الخ، که بحکم این جمله، ملاک در رسیدن بمقام امامت صبر در راه خداست، و فراموش نشود که در این آیه، صبر مطلق آمده، و در نتیجه می‏رساند که شایستگان مقام امامت در برابر تمامی صحنه‏هائیکه برای آزمایششان پیش می‏آید، تا مقام عبودیت و پایه بندگیشان روشن شود، صبر می‏کنند، در حالیکه قبل از آن پیشامدها دارای یقین هم هستند.

حال باید ببینیم این یقین چه یقینی است؟ و چون سراغ آنرا از قرآن می‏گیریم، می‏بینیم در باره همین ابراهیمی که در آخر بمقام امامتش رسانیده، می‏فرماید: (و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین، و ما این چنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم، تا چنین و چنان شود، و نیز از موقنان گردد) و این آیه بطوریکه ملاحظه می‏فرمائید، بظاهرش می‏فهماند که نشان دادن ملکوت بابراهیم مقدمه بوده برای اینکه نعمت یقین را بر او افاضه فرماید، پس معلوم میشود یقین هیچ وقت از مشاهده ملکوت جدا نیست، همچنانکه از ظاهر آیه (کلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم، نه، اگر شما به علم یقین میدانستید حتما دوزخ را میدیدید) و آیات: (کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون، کلا انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون - تا آنجا که می‏فرماید کلا ان کتاب الابرار لفی علیین، و ما ادریک ما علیون کتاب مرقوم، یشهده المقربون، نه، اینها همه بهانه است علت واقعی کفرشان این است که اعمال زشتشان بر دلهاشان چیره گشت، نه، ایشان امروز از پروردگار خود در پس پرده‏اند، - تا آنجا که می‏فرماید: نه، بدرستیکه کتاب ابرار در علیین است، و تو نمی‏دانی علیین چیست؟ کتابی است نوشته شده، که تنها مقربین آن را می‏بینند).

این معنا استفاده می‏شود، چون این آیات دلالت دارد بر اینکه مقربین کسانی هستند که از پروردگار خود در حجاب نیستند، یعنی در دل، پرده‏ای مانع از دیدن پروردگارشان ندارند، و این پرده عبارتست از معصیت و جهل، و شک، و دلواپسی، بلکه آنان اهل یقین بخدا هستند، و کسانی هستند که علیین را میبینند، همچنانکه دوزخ را می‏بینند.

و سخن کوتاه اینکه امام باید انسانی دارای یقین باشد، انسانی که عالم ملکوت برایش مکشوف باشد، و با کلماتی از خدای سبحان برایش محقق گشته باشد، در سابق هم گذشت که گفتیم: ملکوت عبارتست از همان امر، و امر عبارتست از ناحیه باطن این عالم.

و با در نظر گرفتن این حقیقت، بخوبی می‏فهمیم که جمله: (یهدون بامرنا) دلالتی روشن دارد، بر اینکه آنچه که امر هدایت متعلق بدان می‏شود، عبارتست از دلها، و اعمالی که بفرمان دلها از اعضاء سر می‏زند، پس امام کسی است که باطن دلها و اعمال و حقیقت آن پیش رویش حاضر است، و از او غایب نیست، و معلوم است که دلها و اعمال نیز مانند سایر موجودات دارای دو ناحیه است، ظاهر و باطن، و چون گفتیم باطن دلها و اعمال برای امام حاضر است، لا جرم امام بتمامی اعمال بندگان چه خیرش و چه شرش آگاه است، گوئی هر کس هر چه میکند در پیش روی امام میکند.

و نیز امام مهیمن و مشرف بر هر دو سبیل، یعنی سبیل سعادت و سبیل شقاوت است، که خدای تعالی در این باره می‏فرماید: (یوم ندعوا کل اناس بامامهم، روزی که هر دسته مردم را با امامشان می‏خوانیم)، که بزودی در تفسیرش خواهد آمد، که منظور از این امام، امام حق است، نه نامه اعمال، که بعضی‏ها از ظاهر آن پنداشته‏اند.

پس بحکم این آیه امام کسی است که در روزی که باطن‏ها ظاهر می‏شود، مردم را بطرف خدا سوق می‏دهد، همچنانکه در ظاهر و باطن دنیا نیز مردم را بسوی خدا سوق می‏داد، و آیه شریفه علاوه بر این نکته این را نیز می‏فهماند: که پست امامت پستی نیست که دوره‏ای از دوره‏های بشری و عصری از آن اعصار از آن خالی باشد بلکه در تمام ادوار و اعصار باید وجود داشته باشد، مگر اینکه نسل بشر بکلی از روی زمین برچیده شود، خواهی پرسید: این نکته از کجای آیه استفاده می‏شود؟ می‏گوئیم: از کلمه (کل اناس) که انشاء الله در تفسیر خود این آیه بیانش خواهد آمد، که این جمله می‏فهماند در هر دوره و هر جا که انسانهائی باشند، امامی نیز هست که شاهد بر اعمال ایشانست.

و معلوم است که چنین مقامی یعنی مقام امامت با این شرافت و عظمتی که دارد، هرگز در کسی یافت نمی‏شود، مگر آنکه ذاتا سعید و پاک باشد، که قرآن کریم در این باره می‏فرماید: (أفمن یهدی الی الحق احق ان یتبع؟ امن لا یهدی الا ان یهدی؟ آیا کسی که بسوی حق هدایت میکند، سزاوارتر است باینکه مردم پیرویش کنند؟ و یا آنکس که خود محتاج بهدایت دیگرانست، تا هدایتش نکنند راه را پیدا نمیکند؟) توضیح اینکه در این آیه میانه هادی بسوی حق، و بین کسی که تا دیگران هدایتش نکنند راه را پیدا نمیکند، مقابله انداخته، و این مقابله اقتضاء دارد که هادی بسوی حق کسی باشد که چون دومی محتاج به هدایت دیگران نباشد، بلکه خودش راه را پیدا کند، و نیز این مقابله اقتضاء میکند، که دومی نیز مشخصات اولی را نداشته باشد، یعنی هادی بسوی حق نباشد.

از این دو استفاده دو نتیجه عاید می‏شود: اول اینکه امام باید معصوم از هر ضلالت و گناهی باشد، و گر نه مهتدی بنفس نخواهد بود، بلکه محتاج بهدایت غیر خواهد بود، و آیه شریفه از مشخصات امام اینرا بیان کرد: که او محتاج بهدایت احدی نیست، پس امام معصوم است، همچنانکه در سابق نیز این نکته را گفتیم.

آیه شریفه (و جعلنا هم ائمة یهدون بامرنا، و اوحینا الیهم فعل الخیرات، و اقام الصلوة، و ایتاء الزکوة، و کانوا لنا عابدین، ایشان را امامان کردیم، که به امر ما هدایت کنند، و بایشان وحی کردیم فعل خیرات و اقامه نماز و دادن زکات را، و ایشان همواره پرستندگان مایند).

نیز بر این معنا دلالت دارد، چون می‏فهماند عمل امام هر چه باشد خیراتی است که خودش بسوی آنها هدایت شده، نه بهدایت دیگران، بلکه بهدایت خود، و بتایید الهی، و تسدید ربانی، چون در آیه نمی‏فرماید: (و اوحینا الیهم ان افعلوا الخیرات، ما بایشان وحی کردیم که خیرات را انجام دهید)، بلکه فرموده: (فعل الخیرات) را بایشان وحی کردیم و میانه این دو تعبیر فرقی است روشن، زیرا در اولی می‏فهماند که امامان آنچه میکنند خیرات است، و موجی باطنی و تایید آسمانی است، و اما در وحی این دلالت نیست، یعنی نمی‏فهماند که این خیرات از امامان تحقق هم یافته، تنها میفرماید: ما بایشان گفته‏ایم کار خوب کنند، و اما کار خوب میکنند یا نمیکنند نسبت بان ساکت است و در تعبیر دومی فرقی میانه امام و مردم عادی نیست چون خدا بهمه بندگانش دستور داده که کار خوب کنند - البته بعضی میکنند و بعضی نمی‏کنند، ولی تعبیر اولی میرساند که این دستور را انجام هم داده‏اند، و جز خیرات چیزی از ایشان سر نمیزند.

دوم اینکه عکس نتیجه اول نیز بدست می‏آید، و آن اینست که هر کس معصوم نباشد، او امام و هادی بسوی حق نخواهد بود.

با این بیان روشن گردید که مراد بکلمه (ظالمین) در آیه مورد بحث (که ابراهیم درخواست کرد امامت را بذریه من نیز بده، و خدای تعالی در پاسخش فرمود: این عهد من بظالمین نمی‏رسد) مطلق هر کسی است که ظلمی از او صادر شود، هر چند آن کسی که یک ظلم و آنهم ظلمی بسیار کوچک مرتکب شده باشد، حال چه اینکه آن ظلم شرک باشد، و چه معصیت، چه اینکه در همه عمرش باشد، و چه اینکه در ابتداء باشد، و بعد توبه کرده و صالح شده باشد، هیچیک از این افراد نمی‏توانند امام باشند، پس امام تنها آن کسی است که در تمامی عمرش حتی کوچکترین ظلمی را مرتکب نشده باشد.

در اینجا بد نیست به یک سرگذشت اشاره کنم، و آن این است که شخصی از یکی از اساتید ما پرسید: به چه بیانی این آیه دلالت بر عصمت امام دارد؟ او در جواب فرمود: مردم بحکم عقل از یکی از چهار قسم بیرون نیستند، و قسم پنجمی هم برای این تقسیم نیست، یا در تمامی عمر ظالمند، و یا در تمامی عمر ظالم نیستند، یا در اول عمر ظالم و در آخر توبه‏کارند، و یا بعکس، در اول صالح، و در آخر ظالمند، و ابراهیم (علیه‏السلام‏) شانش، اجل از این است که از خدای تعالی درخواست کند که مقام امامت را بدسته اول، و چهارم، از ذریه‏اش بدهد، پس بطور قطع دعای ابراهیم شامل حال این دو دسته نیست.

باقی می‏ماند دوم و سوم، یعنی آنکسی که در تمامی عمرش ظلم نمیکند، و آن کسیکه اگر در اول عمر ظلم کرده، در آخر توبه کرده است، از این دو قسم، قسم دوم را خدا نفی کرده، باقی می‏ماند یک قسم و آن کسی است که در تمامی عمرش هیچ ظلمی مرتکب نشده، پس از چهار قسم بالا دو قسمش را ابراهیم از خدا نخواست، و از دو قسمی که خواست یک قسمش مستجاب شد، و آن کسی است که در تمامی عمر معصوم باشد.

از بیانیکه گذشت چند مطلب روشن گردید: اول: اینکه امامت مقامی است که باید از طرف خدای تعالی معین و جعل شود.

دوم: اینکه امام باید بعصمت الهی معصوم بوده باشد.

سوم: اینکه زمین مادامی که موجودی بنام انسان بر روی آن هست، ممکن نیست از وجود امام خالی باشد.

چهارم: اینکه امام باید مؤید از طرف پروردگار باشد.

پنجم: اینکه اعمال بندگان خدا هرگز از نظر امام پوشیده نیست، و امام بدانچه که مردم میکنند آگاه است.

ششم: اینکه امام باید بتمامی ما یحتاج انسانها علم داشته باشد، چه در امر معاش و دنیایشان، و چه در امر معاد و دینشان.

هفتم اینکه محال است با وجود امام کسی پیدا شود که از نظر فضائل نفسانی مافوق امام باشد.

و این هفت مسئله از امهات و رؤس مسائل امامت است، که از آیه مورد بحث در صورتی که منضم با آیات دیگر شود استفاده می‏شود (و خدا راهنما است).

حال خواهی گفت: اگر هدایت امام بامر خدا باشد، یعنی هدایتش بسوی حق باشد، که آن هم ملازم با اهتداء ذاتی او است، همچنانکه از آیه: (أ فمن یهدی الی الحق احق ان یتبع) الخ، استفاده گردید، باید همه انبیاء امام هم باشند، برای اینکه نبوت هیچ پیغمبری جز با اهتداء از جانب خدای تعالی، و بدون اینکه از کسی بگیرد و یا بیاموزد، تمام نمی‏شود، و وقتی بنا شد موهبت نبوت مستلزم داشتن موهبت امامت باشد، دوباره اشکال، عود می‏کند و بخودتان برمی‏گردد که با آنکه ابراهیم سالها بود که دارای مقام نبوت بود، و بحکم گفتار شما امامت را هم داشت، دیگر چه معنا دارد به او بگوئید حالا که خوب از امتحان در آمدی، تو را امام میکنیم.

در جواب می‏گوئیم: آنچه از بیان سابق بدست آمد، بیانیکه از آیه استفاده کردیم، تنها این بود که هدایت بحق که همان امامت است، مستلزم اهتداء بحق است، و اما عکس آنرا که هر کس دارای اهتداء بحق است باید بتواند دیگرانرا هم بحق هدایت کند، و خلاصه باید امام باشد، هنوز بیان نکردیم.

در آیه شریفه: (و وهبنا له اسحق و یعقوب، کلا هدینا، و نوحا هدینا من قبل، و من ذریته داود، و سلیمان و ایوب، و یوسف، و موسی، و هارون، و کذلک نجزی المحسنین و زکریا، و یحیی، و عیسی، و الیاس، کل من الصالحین، و اسمعیل، و الیسع، و یونس، و لوطا و کلا فضلنا علی العالمین، و من آبائهم، و ذریاتهم، و اخوانهم، و اجتبیناهم، و هدیناهم، الی صراط مستقیم ذلک هدی الله یهدی به من یشاء من عباده، و لو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون اولئک الذین آتیناهم الکتاب و الحکم و النبوة، فان یکفر بها هؤلاء، فقد وکلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین اولئک الذین هدی الله، فبهدیهم اقتده) هم این ملازمه نیامده، بلکه تنها اهتداء بحق آمده، بدون اینکه هدایت غیر بحق را هم آورده باشد.

اینک برای اطمینان خاطر خواننده عزیز، ترجمه آیات را می‏آوریم تا خود بدقت در آن تدبر کند: (ما اسحاق و یعقوب را به ابراهیم دادیم، و همه ایشانرا هدایت کردیم، نوح را هم قبلا هدایت کرده بودیم، و همچنین از ذریه او، داود و سلیمان و ایوب، و یوسف و موسی، و هارون را، و ما این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم و نیز زکریا، و یحیی، و عیسی، و الیاس، را که همه از صالحان بودند، و نیز اسماعیل و یسع، و یونس، و لوط، را که هر یک را بر عالمین برتری دادیم و نیز از پدران ایشان، و ذریاتشان، و برادرانشان، که علاوه بر هدایت و برتری، اجتباء هم دادیم و هدایت بسوی صراط مستقیم ارزانی داشتیم، این هدایت، هدایت خداست، که هر کس از بندگان خود را بخواهد با آن هدایت می‏کند، و اگر بندگانش شرک بورزند، اجر کارهائی که می‏کنند حبط خواهد شد و اینها همانهایند که کتاب و حکم و نبوتشان دادیم، پس اگر قوم تو بقرآن و هدایت کفر بورزند مردمی دیگر را موکل بر آن کرده‏ایم، که هرگز بان کفر نمی‏ورزند و آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده، پس بهدایتشان اقتداء کن).

بطوریکه ملاحظه می‏کنید، در این آیات برای جمع کثیری از انبیاء، اهتداء بحق را اثبات کرده، ولی هدایت دیگرانرا بحق، اثبات نکرده، و در آن سکوت کرده است.

و از سیاق این آیات بطوریکه ملاحظه می‏کنید بر می‏آید: که هدایت انبیاء (علیهم‏السلام‏) چیزیست که وضع آن تغییر و تخلف نمی‏پذیرد و این هدایت بعد از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) هم، همچنان در امتش هست، و از میانه امتش برداشته نمی‏شود، بلکه در میانه امت او آنانکه از ذریه ابراهیم (علیه‏السلام‏) هستند، همواره این هدایت را در اختیار دارند، چون از آیه شریفه: (و اذ قال ابراهیم لابیه و قومه اننی براء مما تعبدون، الا الذی فطرنی فانه سیهدین، و جعلها کلمة باقیة فی عقبه، لعلهم یرجعون، و چون ابراهیم بپدرش و قومش گفت: من از آنچه شما می‏پرستید بیزارم، تنها آن کس را می‏پرستم که مرا بیافرید، و بزودی هدایت می‏کند، و خداوند آن هدایت را کلمه‏ای باقی در عقب ابراهیم قرار داد، باشد که بسوی خدا باز گردند).

، بر میاید که ابراهیم دو مطلب را اعلام کرد، یکی بیزاریش را از بت‏پرستی در آن حال، و یکی داشتن آن هدایت را در آینده.

و این هدایت، هدایت به امر خداست، و هدایت حق است، نه هدایت بمعنای راهنمائی، که سر و کارش با نظر و اعتبار است، چون ابراهیم (علیه‏السلام‏) در آن ساعت که این سخن را می‏گفت هدایت بمعنای راهنمائی را دارا بود، چون داشت از بت‏پرستی بیزاری می‏جست، و یکتاپرستی خود را اعلام می‏کرد، پس آن هدایتی که خدا خبر داد بزودی بوی می‏دهد، هدایتی دیگر است.

و خدا هم خبر داد که هدایت باین معنا را کلمه‏ای باقی در دودمان او قرار می‏دهد.

و این مورد یکی از مواردی است که قرآن کریم لفظ کلمه را بر یک حقیقت خارجی اطلاق کرده، نه بر سخن، همچنانکه آیه: (و الزمهم کلمة التقوی و کانوا احق بها، کلمه تقوی را لازم لا ینفک آنان کرد، و ایشان از سایرین سزاوارتر بدان بودند)، مورد دوم این اطلاق است.

از آنچه گذشت این معنا روشن گردید، که امامت بعد از ابراهیم در فرزندان او خواهد بود، و جمله: (خدایا در ذریه‏ام نیز بگذار، فرمود، عهد من به ستمکاران نمی‏رسد) هم اشاره‏ای بدین معنا دارد، چون ابراهیم از خدا خواست تا امامت را در بعضی از ذریه‏اش قرار دهد، نه در همه، و جوابش داده شد که در همین بعض هم به ستمگران از فرزندانش نمی‏رسد، و پر واضح است که همه فرزندان ابراهیم و نسل وی ستمگر نبوده‏اند، تا نرسیدن عهد به ستمگران معنایش این باشد که هیچ یک از فرزندان ابراهیم عهد امامت را نائل نشوند، پس این پاسخی که خداوند به درخواست او داد، در حقیقت اجابت او بوده، اما با بیان اینکه امامت عهدی است، و عهد خدای تعالی به ستمگران نمی‏رسد.

(لا ینال عهدی الظالمین) الخ، در این تعبیر اشاره‏ای است به اینکه ستمگران در نهایت درجه دوری از ساحت عهد الهی هستند، پس این جمله استعاره‏ای است بکنایه.

 

بحث روایتی

مرحوم کلینی در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که فرمود: خدای عز و جل ابراهیم را قبل از آنکه نبی خود بگیرد، بنده خود گرفت، و خدای تعالی قبل از آنکه او را رسول خود بگیرد، نبی خود گرفت، و خدای تعالی قبل از آنکه او را خلیل خود قرار دهد، رسول خودش کرد، و نیز قبل از آنکه امامش کند، خلیلش کرد، چون بحکم آیه: (انی جاعلک للناس اماما).

ابراهیم بعد از آنکه خالص در عبودیت، و سپس دارای نبوت، آنگاه رسالت، و در آخر خلت شده بود، تازه خدا او را امام کرد، و از اینکه از خدا خواست تا این مقام را در ذریه‏اش نیز قرار دهد، معلوم می‏شود که این مقام در نظرش بسیار عظیم آمده، و خدا هم در پاسخش فرموده: که هر کسی لایق این مقام نیست، آنگاه امام صادق (علیه‏السلام‏) در تفسیر جمله: (لا ینال عهدی الظالمین) فرمود: (هیچوقت سفیه، امام پرهیزکاران نمی‏شود).

مؤلف: این معنا بطریقی دیگر نیز از آنجناب، و باز بطریق دیگر از امام باقر (علیه‏السلام‏) نقل شده، که شیخ مفید، همان را از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده است.

و اینکه فرمود: (خداوند ابراهیم را قبل از آنکه نبی خود کند بنده خود کرد) تا آخر، این معنا را از آیه و لقد آتینا ابراهیم رشده من قبل، و کنا به عالمین - تا جمله - من الشاهدین) استفاده فرموده، چون این آیه می‏رساند: خدای تعالی قبل از آنکه او را نبی خود کند، در همان ابتداء امر دارای رشد کرد، و رشد، همان عبودیت است.

این نکته را هم باید دانست که، اینکه خدا کسی را بنده خود بگیرد، غیر از این است که کسی خودش بنده خدا باشد، برای اینکه بنده بودن چیزی نیست که اختصاص بکسی داشته باشد، بلکه لازمه ایجاد و خلقت است، هر موجودی که دارای فهم و شعور باشد، همینکه تشخیص بدهد که مخلوق است تشخیص میدهد که بنده است این چیزی نیست که اتخاذ و جعل بر دارد، و خداوند در باره کسی بفرماید: من فلانی را بنده خود اتخاذ کردم، یا او را بنده قرار دادم، بندگی باین معنا عبارتست از اینکه موجود، هستیش مملوک برای رب خود باشد، مخلوق و مصنوع او باشد، حال چه اینکه این موجود در صورتیکه انسان باشد در زندگیش بمقتضای مملوکیت ذاتی خود رفتار بکند، و تسلیم در برابر ربوبیت رب عزیز خود باشد، یا آنکه از رسم عبودیت خارج بوده باشد، و به لوازم آن عمل نکند، بالأخره آسمان برود یا زمین، بنده و مخلوق است، همچنانکه خدای تعالی در این باره فرموده: (ان کل من فی السموات و الارض الا اتی الرحمن عبدا: هیچ کس در آسمانها و زمین نیست، مگر آنکه بحال بندگی نزد خدای رحمان می‏آید).

گو اینکه در صورتیکه بر طبق رسوم عبودیت، و بمقتضای سنت‏های بردگی عمل نکند، و در عوض پلنگ دماغی و طغیان بورزد، از نظر نتیجه می‏توان گفت که او بنده خدا نیست، چون بنده بان کسی می‏گویند که تسلیم در برابر مالکش باشد، و زمام تدبیر امور خود را بدست او بداند، پس جا دارد که تنها کسانی را بنده بنامیم که علاوه بر عبودیت ذاتیش، عملا هم بنده باشد، و بنده حقیقی چنین کسی است، که خدا هم در باره او می‏فرماید: (و عباد الرحمن، الذین یمشون علی الارض هونا، بندگان رحمان کسانی هستند که در زمین با تواضع و ذلت قدم بر میدارند) الخ.

و بنابراین اگر کسی باشد که علاوه بر بندگی ذاتی و عملیش، خدا هم او را بنده خود اتخاذ کرده باشد، یعنی بندگی او را پذیرفته باشد، و با ربوبیتش بوی اقبال کرده باشد، که معنای ولایت خدائی هم، همین است در نتیجه او خودش متولی و عهده‏دار امور او می‏شود، آنطور که یک مالک امور بنده خود را به عهده دارد.

و عبودیت، خود کلید ولایت خدائی است، همچنانکه کلام ابراهیم هم که گفت: (ان ولیی الله الذی نزل الکتاب، و هو یتولی الصالحین، بدرستی سرپرست من خدائی است که کتاب نازل کرده، و سرپرستی صالحان را یعنی آنانکه شایستگی ولایت او را دارند، بعهده خود گرفته).

و خدای تعالی رسول اسلام را هم در آیات قرآنش بنام عبد نامیده، و فرموده (الذی أنزل علی عبده الکتاب، خدائی که بر بنده‏اش این کتاب را نازل کرد)، و نیز فرموده: (ینزل علی عبده آیات بینات، آیاتی روشن بر بنده‏اش نازل می‏کند)،، و نیز فرموده: (قام عبد الله یدعوه، بنده خدا برخاست تا او را بخواند) پس روشن شد که اتخاذ عبودیت همان ولایت و سرپرستی کردن عبد است.

و اینکه امام (علیه‏السلام‏) فرمود: (و خداوند قبل از آنکه او را رسول بگیرد نبی گرفت)، دلالت دارد بر اینکه میانه رسول و نبی فرق است، و فرق آندو بطوریکه از روایات ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) بر می‏آید این است که نبی کسی است که در خواب واسطه وحی را می‏بیند، و وحی را میگیرد، ولی رسول کسی است که فرشته حامل وحی را در بیداری می‏بیند، و با او صحبت می‏کند.

و آنچه از داستانهای ابراهیم بر می‏آید، این است که مقاماتی که آنجناب بدست آورده، بهمین ترتیبی بوده که در این روایت آمده، یعنی نخست مقام عبودیت، و سپس نبوت، و بعد رسالت، آنگاه خلت، و در آخر امامت بوده، اینک آیاتی که این، ترتیب از آنها استفاده می‏شود از نظر خواننده می‏گذرد.

(و اذکر فی الکتاب ابراهیم، انه کان صدیقا نبیا اذ قال لابیه یا ابت! لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصر و لا یغنی عنک شیئا؟).

از این آیه بر می‏آید، آنروز که ابراهیم این اعتراض را به پدر خود میکرد، که چرا چیزی می‏پرستی، که نه می‏شنود، و نه می‏بیند، و نه دردی از تو دوا میکند؟ نبی بوده - و این آیه آنچه را که ابراهیم در آغاز ورودش در میانه قوم گفت، تصدیق میکند، آنروز گفت: (اننی براء مما تعبدون، الا الذی فطرنی فانه سیهدین، من از آنچه شما میپرستید بیزارم، تنها کسی را می‏پرستم که مرا بیافرید، و بزودی هدایتم می‏کند).

(و لقد جاءت رسلنا ابراهیم بالبشری، قالوا: سلاما، قال: سلام).

این آیه راجع به آمدن فرشته نزد ابراهیم است که او را بشارت دادند به صاحب فرزند شدن، و خبر دادند که برای نزول عذاب بر قوم لوط آمده‏اند، و این داستان در اواخر عمر ابراهیم، و سنین پیری او و بعد از جدائی از پدر و قومش اتفاق افتاده، که در آن، ملائکه خدا را در بیداری دیده، و با آنان صحبت کرده است.

و اینکه امام (علیه‏السلام‏) فرمود: (خدا ابراهیم را قبل از آنکه خلیل و دوست خود قرار دهد رسول خود قرار داد)، آنرا از آیه: (و اتبع ملة ابراهیم حنیفا، و اتخذ الله ابراهیم خلیلا، ملت ابراهیم را که حنیف است پیروی کند، و خدا ابراهیم را خلیل بگرفت).

استفاده کرده، چون از ظاهرش برمی‏آید اگر خدا او را خلیل خود گرفت برای خاطر این ملت حنفیه‏ایکه وی به امر پروردگارش تشریع کرد، بگرفت چون مقام آیه مقام بیان شرافت و ارج کیش حنیف ابراهیم است، که به خاطر شرافت آن کیش، ابراهیم بمقام خلت مشرف گردید.

و کلمه خلیل از نظر مصداق، خصوصی‏تر از کلمه: (صدیق) است.

چون دو نفر دوست همین که در دوستی و رفاقت صادق باشند، کلمه صدیق بر آندو صادق است، ولی باین مقدار آندو را خلیل نمی‏گویند، بلکه وقتی یکی از آندو را خلیل دیگری می‏نامند، که حوائج خود را جز باو نگوید، چون خلت بمعنای فقر و حاجت است.

و اینکه فرمود: (خدای تعالی ابراهیم را قبل از آنکه امام بگیرد، خلیل خود گرفت) الخ، معنایش از بیان گذشته، روشن گردید.

و اینکه فرمود: (سفیه، امام مردم با تقوی نمی‏شود)، اشاره است بایه شریفه: (و من یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه، و لقد اصطفیناه فی الدنیا، و انه فی الأخرة لمن الصالحین اذ قال: له ربه اسلم، قال: اسلمت لرب العالمین، آنکس که از ملت و کیش ابراهیم روی بگرداند، خود را سفیه کرده است، که ما او را در دنیا برگزیدیم، و او در آخرت از صالحان است، چون پروردگارش به او گفت: تسلیم شو، گفت: برای رب العالمین تسلیم هستم).

خدای سبحان اعراض از کیش ابراهیم را که نوعی ظلم است سفاهت خوانده و در مقابل آن، اصطفاء را ذکر کرده، آنگاه آنرا با سلام تفسیر کرده، و استفاده این نکته از جمله: (اذ قال له ربه أسلم، الخ، محتاج بدقت است، آنگاه اسلام و تقوی را یکی، و یا بمنزله یک چیز دانسته و فرموده: (اتقوا الله حق تقاته، و لا تموتن الا و انتم مسلمون، از خدا بپرهیزید حق پرهیز کردن، و زنهار، نمیرید مگر آنکه در حال اسلام باشید).

دقت فرمائید.

و از شیخ مفید از درست و هشام از ائمه (علیهم‏السلام‏) روایت شده، که فرمودند: ابراهیم نبی بود، ولی امام نبود، تا آنکه خدای تعالی فرمود: (انی جاعلک للناس اماما، قال و من ذریتی) خدای تعالی در پاسخ درخواستش فرمود: (لا ینال عهدی الظالمین)، و معلوم است کسی که بتی، و یا وثنی، و یا مجسمه‏ای بپرستد، امام نمی‏شود.

مؤلف: معنای این حدیث از آنچه گذشت روشن شد.

مرحوم شیخ طوسی در امالی با ذکر سند و ابن مغازلی، در مناقب، بدون ذکر سند از ابن مسعود روایت کرده، که گفت: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در تفسیر آیه‏ای که حکایت کلام خدا به ابراهیم است، فرمود: کسیکه بجای سجده برای من، برای بتی سجده کند، من او را امام نمیکنم، آنگاه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: این دعوت ابراهیم در من و برادرم علی که هیچیک هرگز برای بتی سجده نکردیم منتهی شد.

مؤلف: و این روایت از روایاتی است که دلالت بر امامت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) دارد.

و در تفسیر الدر المنثور است که وکیع، و ابن مردویه از علی بن ابیطالب (علیه‏السلام‏) از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) روایت کرده، که در تفسیر جمله: (لا ینال عهدی الظالمین) فرمود: اطاعت خدا جز در کار نیک صورت نمی‏گیرد.

و نیز در تفسیر الدر المنثور است که عبد بن حمید، از عمران بن حصین، روایت کرده که گفت: از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شنیدم می‏فرمود: اطاعت هیچ مخلوقی در نافرمانی خدا مشروع نیست.

مؤلف: معنای این حدیث از آنچه گذشت روشن است.

و در تفسیر عیاشی به سندهائی چند از صفوان جمال روایت کرده که گفت: ما در مکه بودیم، در آنجا گفتگو از آیه: (و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن) به میان آمد فرمود: خدا آن را با محمد و علی و امامان از فرزندان علی تمام کرد، آنجا که فرمود: (ذریة بعضها من بعض، و الله سمیع علیم، ذریه‏ای که بعضی از بعض دیگرند، و خدا شنوا و دانا است).

مؤلف: این روایت آیه شریفه را بر این مبنا معنا کرده، که مراد به لفظ (کلمه) امامت باشد، همچنانکه در آیه: (فانه سیهدین، و جعلها کلمة باقیة فی عقبه)، نیز باین معنا تفسیر شده است.

و بنابراین معنای آیه این می‏شود: چون خدای تعالی ابراهیم را بکلماتیکه عبارت بود از امامت خودش، و امامت اسحاق، و ذریه او بیازمود، و آن کلمات را با امامت محمد و امامان از اهل بیت او که از دودمان اسماعیل هستند تمام کرد، آنگاه این معنا را با جمله: (انی جاعلک للناس اماما) تا آخر آیه روشن ساخت.

(و اذ جعلنا البیت مثابة للناس و أمنا) الخ، این آیه اشاره به تشریع حج، و نیز مامن بودن خانه خدا و مثابت، یعنی مرجع بودن آن دارد، چون کلمه (مثابه) از ماده (ث - و - ب) است، که بمعنای برگشتن است.

(و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی) الخ، کانه این جمله عطف باشد بر جمله (جعلنا البیت مثابة)، چون هر چند که جمله اول خبر، و جمله دوم امر و انشاء است، ولیکن بحسب معنا آن جمله نیز معنای امر را دارد، چون گفتیم که اشاره به تشریع حج و ایمنی خانه خدا دارد، پس برگشت معنایش به این میشود: (و اذ قلنا للناس توبوا الی البیت، و حجوا الیه، و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی: بیاد آر آن زمان را که بمردم گفتیم: بسوی خانه خدا برگردید، و برای خدا حج کنید، و از مقام ابراهیم محل دعائی بگیرید).

و ای بسا که گفته باشد: گفتار در آیه با تقدیر کلمه گفتیم معنا می‏دهد، و تقدیر آن چنین است: (و قلنا اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی، و گفتیم که از مقام ابراهیم محل دعائی بگیرید)، و کلمه (مصلی) اسم مکان از صلاة بمعنای دعاء است، و معنایش اینست که از مقام ابراهیم (علیه‏السلام‏) مکانی برای دعاء بگیرید، و ظاهرا جمله: (جعلنا البیت مثابة) بمنزله زمینه چینی است، که به منظور اشاره به ملاک تشریع نماز بدان اشاره شده است، و به همین جهت نفرمود: (در مقام ابراهیم نماز بخوانید)، بلکه فرمود: (از مقام ابراهیم محلی برای نماز بگیرید) پس در این مقام، صریحا امر روی صلاة نرفته، بلکه روی گرفتن محلی برای صلاة از مقام ابراهیم رفته است.

(و عهدنا الی ابراهیم و اسمعیل أن طهرا بیتی)، کلمه (عهد) در اینجا بمعنای امر است، و کلمه تطهیر، یا بمعنای این است که خانه خدا را برای عبادت طواف کنندگان، و نمازگزاران، و کسانیکه می‏خواهند در آن اعتکاف کنند، خالص و بلا مانع سازند، و بنابراین عبارت مورد بحث استعاره بکنایه میشود، و اصل معنی چنین میشود: (ما به ابراهیم و اسماعیل عهد کردیم: که خانه مرا خالص برای عبادت بندگانم کنید).

و این خود نوعی تطهیر است.

و یا بمعنای تنظیف آن از کثافات و پلیدیهائی است که در اثر بی مبالاتی مردم در مسجد پیدا می‏شود، و کلمه (رکع) و کلمه (سجود) هر دو جمع راکع و ساجد است، و گویا مراد از این دو کلمه نمازگزاران باشد.

(و اذ قال ابراهیم رب اجعل) الخ، این جمله حکایت دعائی است که ابراهیم (علیه‏السلام‏) کرد، و از پروردگارش درخواست نمود: که به اهل مکه امنیت و رزق ارزانی بدارد، و خداوند دعایش را مستجاب کرد، چون خدا بزرگتر از آنست که در کلام حقش دعائی را نقل کند، که مستجاب نکرده باشد، حاشا بر اینکه کلام او مشتمل بر هجو و لغوهائی باشد که جاهلان، خود را با آن سر گرم میکنند، با اینکه خودش فرمود: (و الحق اقول.

من تنها حق را می‏گویم) و نیز فرمود: (انه لقول فصل، و ما هو بالهزل، بدرستی که قرآن سخنی است که میانه حق و باطل را جدائی می‏اندازد، و نه سخنی بیهوده).

و خدای سبحان در قرآن کریمش از این پیامبر کریم دعاهائی بسیار نقل کرده، که در آن ادعیه از پروردگارش حوائجی درخواست نمود، مانند دعائیکه در آغاز امر برای خودش کرد، و دعائی که هنگام مهاجرتش به سوریا کرد، و دعائی که در خصوص بقاء ذکر خیرش در عالم کرد، و دعائی که برای خودش و ذریه‏اش و پدر و مادرش و برای مؤمنین و مؤمنات کرد، و دعائی که بعد از بنای کعبه برای اهل مکه کرد، و از خدا خواست تا پیامبران را از ذریه او برگزیند، و از همین دعاهایش و درخواست‏هایش است که آمال و آرزوهایش و ارزش مجاهدتها و مساعیش در راه خدا، و نیز فضائل نفس مقدسش، و سخن کوتاه موقعیت و قربش به خدای عز اسمه شناخته می‏شود، و همچنین از سراسر داستانهایش، و مدائحی که خدا از او کرده، می‏توان شرح زندگی آنجناب را استنباط کرد، و انشاء الله بزودی در تفسیر سوره انعام تا آنجا که برای ما میسور باشد متعرض آن می‏شویم.

(من آمن منهم) الخ، بعد از آنکه از پروردگار خود امنیت را برای شهر مکه درخواست کرد، و سپس برای اهل مکه روزی از میوه‏ها را خواست، ناگهان متوجه شد که ممکن است در آینده مردم مکه دو دسته شوند، یک دسته مؤمن، و یکی کافر، و دعائیکه در باره اهل مکه کرد، که خدا از میوه‏ها روزیشان کند، شامل هر دو دسته می‏شود، و او قبلا از کافران و آنچه بغیر خدا میپرستیدند بیزاری جسته بود، همچنانکه از پدرش وقتی فهمید دشمن خداست، بیزاری جست، (فلما تبین له انه عدو لله تبرء منه).

، و خدا در این آیه گواهی داد که وی از هر کسیکه دشمن خدا باشد، هر چند پدرش باشد، بیزاری جسته است.

لذا در جمله مورد بحث، عمومیت دعای خود را مقید بقید (من آمن منهم) کرد، و گفت: خدایا روزی را تنها به مؤمنین از اهل مکه بده، - با اینکه آن جناب می‏دانست که بحکم ناموس زندگی اجتماعی دنیا، وقتی رزقی به شهری وارد می‏شود، ممکن نیست کافران از آن سهم نبرند، و بهره‏مند نشوند، - ولیکن در عین حال (و خدا داناتر است) دعای خود را مختص به مؤمنین کرد تا تبری خود را از کفار همه جا رعایت کرده باشد، ولیکن جوابی داده شد که شامل مؤمن و کافر هر دو شد.

و در این جواب این نکته بیان شده: که از دعای وی آنچه بر طبق جریان عادی و قانون طبیعت است مستجاب است، و خداوند در استجابت دعایش خرق عادت نمیکند، و ظاهر حکم طبیعت را باطل نمی‏سازد.

در اینجا این سؤال پیش می‏آید: ابراهیم که می‏خواست تنها در حق مؤمنین مکه دعا کند، جا داشت بگوید: (و ارزق من آمن من اهله من الثمرات) خدایا بکسانی از اهل مکه که ایمان می‏آورند از ثمرات روزی ده، و چرا اینطور نگفت؟ بلکه گفت: (و اهل مکه را از ثمرات روزی ده، آنان را که از ایشان ایمان می‏آورند)؟ جواب این سؤال این است که منظور ابراهیم (علیه‏السلام‏) این بود که کرامت و حرمتی برای شهر مکه که بیت الحرام در آنجاست از خدا بگیرد، نه برای اهل آن، چون بیت الحرام در سرزمینی واقع شده که کشت و زرعی در آن نمی‏شود، و اگر درخواست ابراهیم نمی‏بود، این شهر هرگز آباد نمی‏شد، و اصلا کسی در آنجا دوام نمی‏آورد لذا ابراهیم (علیه‏السلام‏) خواست تا با دعای خود شهر مکه را معمور، و در نتیجه خانه خدا را آباد کند، بدین جهت گفت: (و ارزق اهله).

(و من کفر فامتعه قلیلا) الخ، کلمه: (امتعه) که از باب تفعیل است، بصورت (امتعه) یعنی از باب افعال نیز قرائت شده، و تمتیع و امتاع هر دو به یک معنا است و آن برخوردار کردن است.

(ثم اضطره الی عذاب النار) الخ، در این جمله به اکرام و حرمت بیشتری برای خانه خدا اشاره شده، تا ابراهیم (علیه‏السلام‏) نیز خشنودتر شود، کانه فرموده: آنچه تو درخواست کردی که (من با روزی دادن مؤمنین اهل مکه این شهر و خانه کعبه را کرامت دهم)، با زیاده مستجاب نمودم.

پس کفاری که در این شهر پدید می‏آیند، از زندگی مرفه و رزق فراوان خود مغرور نشوند، و خیال نکنند که نزد خدا کرامتی و حرمتی دارند، بلکه احترام هر چه هست از خانه خداست و من چند صباحی ایشان را بهره‏مندی از متاع اندک دنیا می‏دهم، و آنگاه بسوی آتش دوزخ که بد بازگشت‏گاهی است، مضطرش میکنم.

 

 

گلگلگل التماس دعا

گلاز کتاب گرانقدر تفسیر المیزانگل

گلنوشته ی علامه محمدحسین طباطباییگل

گل(رحمة الله تعالی علیه)گل

گلبه نقل از نرم افزار قرآنی سلیمگل

گلگلگلگلگل

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦


تفسیر یوره ی بقره(آیات113تا119)

گلتفسیر آیات١١٣تا١١٩سوره ی مبارکه ی بقرهگل

گلاز کتاب گرانقدر تفسیر المیزانگل

گلنوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

گل(رحمة الله تعالی علیه)گل

گلبه نقل از نرم افزار قرآنی سلیمگل

گلگلگلگلگل

گلترجمه آیاتگل

 

و یهود گفت: نصاری دین درستی ندارند و نصاری گفتند: یهودیان دین درستی ندارند با اینکه کتاب آسمانی میخوانند، مشرکین هم نظیر همین کلام را گفتند پس خدا در قیامت در هر چه اختلاف می‏کردند میان همه آنان حکم خواهد کرد (113)

و کیست ستمکارتر از کسیکه مردم را از مساجد خدا و اینکه نام خدا در آنها برده شود جلوگیری نموده در خرابی آنها کوشش می‏کنند اینها دیگر نباید داخل مساجد شوند مگر با ترس، اینها در دنیا خواری و در آخرت عذابی بزرگ دارند (114)

خدایراست مشرق و مغرب پس هر طرف که رو کنید همانجا رو بخدا دارید که خدا واسع و دانا است (115)

و گفتند خدا فرزندی گرفته، منزه است خدا از فرزند داشتن بلکه آنچه در آسمان‏ها و زمین است ملک او است و همه فرمانبردار اویند (116)

او کسی است که آسمانها و زمین را بدون الگو آفریده و چون قضای امر براند تنها می‏گوید بباش و آن امر بدون درنگ هست می‏شود (117)

و آنانکه آگهی ندارند گفتند: چرا خدا با خود ما سخن نمی‏گوید و یا چرا معجزه را بخود ما نمی‏دهد، جاهلانی هم که قبل از ایشان بودند نظیر این سخنان را می‏گفتند، دلهای اینان با آنان شبیه بهم است و ما آیات را برای مردمی بیان کرده‏ایم که علم و یقین دارند (118)

ما تو را بحق بعنوان بشیر و نذیر مژده‏رسان و بیم‏ده فرستادیم و تو مسئول آنها که دوزخی می‏شوند نیستی (119)

 

تفسیر آیات

 

(و هم یتلون الکتاب) یعنی با اینکه اهل کتابند و باحکام کتابیکه خدا برایشان فرستاده عمل می‏کنند، از چنین کسانی توقع نمیرود که چنین سخنی بگویند، با اینکه همان کتاب، حق را برایشان بیان کرده است.

دلیل بر اینکه مراد این معنا است، جمله (کذلک قال الذین لا یعلمون مثل قولهم) است و مراد به (الذین لا یعلمون) کفار و مشرکین عربند، که پیرو کتابی نبودند.

خلاصه شما که اهل کتابید، وقتی این حرف را بزنید، مشرکین هم از شما یاد می‏گیرند و میگویند: مسلمانان چیزی نیستند، یا اهل کتاب چیزی نیستند.

(و من اظلم ممن منع) الخ، از ظاهر سیاق بر می‏آید که منظور از این ستمکاران کفار مکه‏اند و جریان مربوط بقبل از هجرت است، چون این آیات در اوائل ورود رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بمدینه نازل شده است.

(اولئک ما کان لهم ان یدخلوها الا خائفین) این جمله بخاطر کلمه (کان) که در آنست، دلالت دارد بر واقعه‏ای که قبلا واقع شده بوده و قهرا با کفار قریش و رفتار ایشان با مسلمانان تطبیق میشود، چون در روایات مهم آمده که کفار نمیگذاشتند مسلمانان در مسجد الحرام و در مسجدهای دیگری که پیرامون کعبه برای خود اتخاذ کرده بودند، نماز بخوانند.

(و لله المشرق و المغرب فاینما تولوا فثم وجه الله) الخ، مشرق و مغرب و جنوب و شمال و هر جهت دیگر از آنجا که بحقیقت معنای کلمه ملک خداست و ملک حقیقی هم تبدل و انتقال نمی‏پذیرد و چون ملک اعتباری میانه ما افراد یک اجتماع نیست، و نیز از آنجا که ملک خدا بر ذات هر چیزی قرار می‏گیرد، خودش و آثارش را شامل میشود، و چون ملک اعتباری ما نیست که تنها متعلق به اثر و منفعت هر چیز میشود، نه بذات آن، و نیز از آنجا که ملک بدان جهت که ملک است قوامی جز بمالک ندارد، لذا خدای سبحان قائم بر تمامی جهات و محیط بان است، در نتیجه کسی که به یکی از این جهات متوجه شود، بسوی خدایتعالی متوجه شده است.

خواهی گفت، پس چرا تنها مشرق و مغرب را ذکر کرد؟ و از سایر جهات نام نبرد؟ جواب میگوئیم: مراد بمشرق و مغرب در اینجا مشرق و مغرب حقیقی نیست تا شامل سایر جهات نشود، بلکه مشرق و مغرب نسبی است که تقریبا شامل دو نیم دائره‏ی افق میشود، تنها دو نقطه شمال و جنوب حقیقی باقی میماند که بهمان جهت فرمود: (هر جا رو کنید)، و نفرمود: (هر جا از مشرق و مغرب رو کنید)، پس کانه هر جا که انسان رو کند آنجا مشرق است و یا مغرب، و در نتیجه جمله (لله المشرق و المغرب) بمنزله این است که فرموده باشد: (لله الجهات جمیعا، همه جهات مال خداست).

باز ممکن است بگوئی: چرا بجای مشرق و مغرب شمال و جنوب را نام نبرد؟ در پاسخ میگوئیم: برای اینکه سایر جهات از این دو جهت مشخص میشود یعنی وقتی مشرق و مغرب افق معلوم شد و یا سایر اجرام نورانی آسمان طلوع کردند، آنوقت سایر جهات نیز معلوم می‏گردد.

(فثم وجه الله)، کلمه (اینما) از کلمات شرط است که باید دو فعل دنبالش بیاید، یکی بنام شرط و دیگری بنام جزاء (مانند اگر) که میگوئیم: اگر بزنی می‏زنم، و بهمین جهت باید در آیه مورد بحث می‏فرمود: (اینما تولوا جاز لکم ذلک، لان هناک وجه الله، هر جا رو کنید میتوانید رو کنید، چون طرف خدا هم همانجا است) ولی اینطور نفرمود و جمله (جاز لکم ذلک) را که جزای شرط است، انداخته علت آنرا بجایش قرار داد، (و خدا داناتر است).

دلیل بر اینکه گفتیم تقدیر آیه: (جاز لکم ذلک) است، این استکه حکم خود را چنین تعلیل کرده: که (خدا واسعی علیم است)، یعنی ملک خدا و احاطه او بشما وسعت دارد، و نیات شما به هر سو توجه کند، او نیز از قصد شما آگاه است و او مانند یک انسان و یا مخلوق جسمانی دیگر نیست که نشود بسویش توجه کرد مگر وقتی که در جهت معینی قرار داشته باشد و نیز مانند ما انسانها نیست که اطلاعی از توجه اشخاص بسویمان پیدا نکنیم مگر وقتی که از جهت معینی بسوی ما توجه کنند یا از پیش روی ما در آیند، یا از دست راست ما و یا از جهتی دیگر، چون خدایتعالی نه خودش در جهت معینی قرار دارد، نه متوجه باو باید از جهت معینی بسویش توجه کند تا او به توجه وی آگاه شود، پس توجه بتمام جهات، توجه بسوی خداست و خدا هم بدان آگاه است، این را هم بدانیم که این آیه شریفه میخواهد حقیقت توجه بسوی خدا را از نظر جهت توسعه دهد، نه از نظر مکان، و خلاصه اگر فرموده: بهر جا رو کنی بسوی خدا رو کرده‏ای، با حکمش باینکه در نماز باید بسوی کعبه رو کنید، منافات ندارد.

 

بحث روایتی

در تهذیب از محمد بن حصین، روایت کرده که گفت: شخصی نامه‏ای به حضرت موسی بن جعفر، بنده صالح خدا (علیه‏السلام‏) نوشته و پرسیده است: مردی در روزی ابری در بیابان نماز میخواند، در حالیکه قبله را تشخیص نداده، بعد از نماز آفتاب از زیر ابر درآمده و برایش معلوم شده که نمازش رو بقبله نبوده، آیا باین نمازش اعتناء بکند و یا آنکه دوباره بخواند؟ در پاسخ نوشتند: مادام که وقت باقی است، اعاده کند، مگر نمی‏داند که خدایتعالی فرموده: و فرمایشش حق است: (اینما تولوا فثم وجه الله، هر جا که رو کنی همانجا طرف خداست)؟ و در تفسیر عیاشی از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در تفسیر جمله: (لله المشرق و المغرب الخ) فرمود: خدایتعالی این آیه را در خصوص نمازهای مستحبی نازل کرد، چون در نمازهای مستحبی لازم نیست حتما بسوی کعبه خوانده شود، می‏فرماید: بهر طرف بخوانی رو بخدا خوانده‏ای. همچنانکه رسولخدا وقتی بطرف خیبر حرکت کرد، بر بالای مرکب خود نماز مستحبی می‏خواند، مرکبش بهر طرف می‏رفت، آنجناب با چشم بسوی کعبه اشاره می‏فرمود، و همچنین وقتی از سفر مکه به مدینه بر می‏گشت و کعبه پشت سرش قرار گرفته بود.

مؤلف: عیاشی نیز قریب باین مضمون را از زراره از امام صادق (علیه‏السلام‏) و همچنین قمی و شیخ، از امام ابی الحسن (علیه‏السلام‏) و نیز صدوق از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده‏اند.

این را هم باید دانست که اگر آنطور که باید و شاید اخبار ائمه اهل بیت را در مورد عام و خاص و مطلق و مقید قرآن دقیقا مورد مطالعه قرار دهیم، به موارد بسیاری بر خواهیم خورد که از عام آن یک قسم حکم استفاده می‏شود و از همان عام بضمیمه مخصصش حکمی دیگر استفاده می‏شود، مثلا از عام آن در غالب موارد، استحباب و از خاصش، وجوب فهمیده می‏شود، و همچنین آنجا که دلیل نهی دارد از عامش کراهت و از خاصش حرمت و همچنین از مطلق قرآن حکمی و از مقیدش حکمی دیگر استفاده می‏شود، و این خود یکی از کلیدهای اصلی تفسیر در اخباریست که از آنحضرات نقل شده و مدار عده بی‏شماری از احادیث آن بزرگواران بر همین معنا است. و با در نظر داشتن آن، شما خواننده می‏توانی در معارف قرآنی دو قاعده استخراج کنی.

اول اینکه هر جمله از جملات قرآنی به تنهائی حقیقتی را می‏فهماند و با هر یک از قیودی که دارد، از حقیقتی دیگر خبر می‏دهد، حقیقتی ثابت و لا یتغیر و یا حکمی ثابت از احکام را، مانند آیه شریفه: (قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون) که چهار معنا از آن استفاده میشود، معنای اول از جمله: (قل الله) و معنای دوم از جمله: (قل الله ثم ذرهم)، و معنای سوم از جمله (قل الله ثم ذرهم فی خوضهم). و معنای چهارم از جملات (قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون) که تفصیل آن در تفسیر خود آیه می‏آید انشاء الله و شما می‏توانید نظیر این جریان را تا آنجا که ممکن است همه جا رعایت کنید.

دوم اینکه اگر دیدیم دو قصه و یا دو معنا در یک جمله‏ای شرکت دارند، و آن جمله در هر دو قصه آمده و یا چیز دیگری در هر دو ذکر شده، می‏فهمیم که مرجع این دو قصه بیک چیز است و این دو قاعده دو سر از اسرار قرآنی است که در تحت آن اسراری دیگر است و خدا راهنما است.

(و قالوا اتخذ الله ولدا) الخ، سیاق چنین میرساند: مراد از گویندگان این سخن، یهود و نصاری هستند، که یهود می‏گفت: عزیر پسر خداست و نصاری می‏گفت: مسیح پسر خداست، چون در آیات قبل نیز روی سخن با یهود و نصاری بود.

و منظور اهل کتاب در اولین باریکه این سخن را گفتند، یعنی گفتند خدا فرزند برای خود گرفته، این بوده که از پیغمبر خود، احترامی کرده باشند، همانطور که در احترام و تشریف خود می‏گفتند: (نحن ابناء الله و احباؤه، ما فرزندان و دوستان خدائیم)، و لیکن چیزی نگذشت که این تعارف، صورت جدی بخود گرفت و آن را یک حقیقت پنداشتند، و لذا خدای سبحان در دو آیه مورد بحث، آنرا رد نموده، بعنوان اعراض از گفتارشان فرمود: (بلکه آسمان و زمین و هر چه در آندو است از خداست) الخ، و همین جمله با جمله (بدیع السموات) الخ، مشتمل بر دو برهان است که مسئله ولادت و پیدایش فرزند از خدای سبحان را نفی می‏کند.

برهان اول اینکه: فرزند گرفتن وقتی ممکن می‏شود که یک موجود طبیعی بعضی از اجزاء طبیعی خود را از خود جدا نموده و آنگاه با تربیت تدریجی آن را فردی از نوع خود و مثل خود کند، و خدای سبحان منزه است (هم از جسمیت و تجزی و هم) از مثل و مانند، بلکه هر چیزی که در آسمانها و زمین است، مملوک او و هستیش قائم بذات او و قانت و ذلیل در برابر اوست، و منظور ما از این ذلت، اینست که هستیش عین ذلت است، آنگاه چگونه ممکن است موجودی از موجودات فرزند او، و مثال نوعی او باشد؟.

برهان دوم اینکه خدای سبحان بدیع و پدید آورنده بدون الگوی آسمانها و زمین است و آنچه را خلق می‏کند، بدون الگو خلق می‏کند، پس هیچ چیز از مخلوقات او الگوئی سابق بر خود نداشت، پس فعل او مانند فعل غیر او بتقلید و تشبیه و تدریج صورت نمی‏گیرد، و او چون دیگران در کار خود متوسل باسباب نمی‏شود، کار او چنین است که چون قضاء چیزی را براند، همینکه بگوید: بباش موجود می‏شود، پس کار او بالگوئی سابق نیاز ندارد و نیز کار او تدریجی نیست.

پس با این حال چطور ممکن است فرزند گرفتن باو نسبت دهیم؟ و حال آنکه فرزند درست کردن، احتیاج به تربیت و تدریج دارد، پس جمله: (له ما فی السموات و الارض، کل له قانتون) الخ، یک برهان تمام عیار است، و جمله (بدیع السموات و الارض، و اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون) الخ، برهان تمام دیگریست، (توجه فرمائید).

و از این دو آیه دو نکته دیگر نیز استفاده می‏شود، اول اینکه حکم عبادت، شامل جمیع مخلوقات خداست، آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است،

و دوم اینکه فعل خدای تعالی تدریجی نیست، و از همین تدریجی نبودن فعل خدا این نکته استفاده می‏شود که موجودات تدریجی هم یک وجه غیر تدریجی دارند که با آن وجه از حق تعالی صادر می‏شوند، همچنان که در جای دیگر فرمود: (انما امره اذا أراد شیئا، أن یقول له کن فیکون) 

امر او تنها چنین است که وقتی اراده چیزی کند، بگوید: بباش، و او موجود شود) و نیز فرموده: (و ما امرنا الا واحدة کلمح بالبصر، امر ما جز یکی آنهم مانند چشم بر هم زدن نمی‏باشد) و بحث مفصل از این نکته و از این حقیقت قرآنی، انشاء الله در ذیل آیه 82 سوره یس خواهد آمد.

(سبحانه) این کلمه مصدری است بمعنای تسبیح و جز با اضافه استعمال نمی‏شود و هر جا هم استعمال میشود مفعول مطلق فعلی است تقدیری و تقدیرش (سبحته تسبیحا است، یعنی من او را به نوعی ناگفتنی تسبیح می‏گویم و یا بنوعی که لایق شان اوست تسبیح می‏گویم)، آنگاه فعل (سبحته) حذف شده و مصدر (سبحان) بضمیر مفعول فعل (که بخدا برمی‏گردد) اضافه شده، و آن ضمیر بجای خود خدا نشسته است، و در این کلمه تادیبی است الهی که خدای را از هر چیزی که لایق بساحت قدس او نیست منزه میدارد.

(کل له قانتون) کلمه قانت اسم فاعل از مصدر قنوت است و قنوت بمعنای تذلل و عبادت است،

(بدیع السموات)، کلمه (بدیع) صفت مشبهه از مصدر بداعت است، و بداعت هر چیز، بمعنای بی مانندی آنست، البته مانندی که ذهن بدان آشنا باشد،

(فیکون) این جمله نتیجه گفتار (کن) است و اگر صدای پیش گرفته و نون آن ساکن نشده، جهتش اینستکه در مورد جزاء شرط قرار نگرفته است.

 

بحث روایتی

در کتاب کافی و کتاب بصائر، از سدیر صیرفی روایت کرده‏اند که گفت: من از حمران بن أعین شنیدم: که از امام باقر (علیه‏السلام‏) از آیه: (بدیع السموات و الارض) می‏پرسید و آنجناب در پاسخش فرمود: خدای عز و جل همه اشیاء را بعلم خود و بدون الگوی قبلی آفرید، آسمانها و زمین را خلق کرد، بدون اینکه از آسمان و زمینی قبل از آن الگو گرفته باشد، مگر نشنیدی که می‏فرماید: (و کان عرشه علی الماء)؟.

مؤلف: و در این روایت غیر آنچه ما استفاده کردیم، استفاده دیگری شده بس لطیف، و آن اینست که مراد از کلمه (ماء)، در جمله: (و کان عرشه علی الماء) غیر آن آبی است که ما آنرا آب می‏نامیم، بدلیل اینکه قبلا فرمود: همه اشیاء و آسمانها و زمین را بدون الگو و مصالح قبلی آفرید، آب بان معنا که نزد ما آب است نیز جزو آسمانها و زمین است و معقول نیست که عرش خدا روی آب به آن معنا باشد، و سلطنت خدای تعالی قبل از خلقت آسمان‏ها و زمین نیز مستقر بود و بر روی آب مستقر بود، پس معلوم می‏شود آن آب غیر این آب بوده، و انشاء الله در تفسیر جمله: (و کان عرشه علی الماء) توضیح بیشتر آن خواهد آمد.

 

بحثی علمی و فلسفی

تجربه ثابت کرده، هر دو موجودی که فرض شود، هر چند در کلیات و حتی در خصوصیات متحد باشند، بطوری که در حس آدمی جدائی نداشته باشند، در عین حال یک جهت افتراق بین آندو خواهد بود، و گر نه دو تا نمیشدند و اگر چشم عادی آن جهت افتراق را حس نکند، چشم مسلح به دوربینهای قوی آنرا می‏بیند.

برهان فلسفی نیز این معنا را ایجاب می‏کند، زیرا وقتی دو چیز را فرض کردیم که دو تا هستند، اگر بهیچ وجه امتیازی خارج از ذاتشان نداشته باشند، لازمه‏اش این می‏شود که آن سبب کثرت و دوئیت، داخل در ذاتشان باشد نه خارج از آن، و در چنین صورت ذات صرفه و غیر مخلوطه فرض شده است، و ذات صرف نه دوتائی دارد و نه تکرار می‏پذیرد، در نتیجه چیزی را که ما دو تا و یا چند تا فرض کرده‏ایم، یکی میشود و این خلاف فرض ما است.

پس نتیجه می‏گیریم که هر موجودی از نظر ذات مغایر با موجودی دیگر است و چون چنین است پس هر موجودی بدیع الوجود است، یعنی بدون اینکه قبل از خودش نظیری داشته باشد، و یا مانندی از آن معهود در نظر صانعش باشد وجود یافته، در نتیجه خدای سبحان مبتدع و بدیع السموات و الارض است.

(و قال الذین لا یعلمون) منظور از (الذین لا یعلمون) کفار مشرک و غیر اهل کتاب است، بدلیل اینکه همین عنوان را در آیه: (و قالت الیهود لیست النصاری علی شی‏ء، و قالت النصاری لیست الیهود علی شی‏ء، و هم یتلون الکتاب، کذلک قال الذین لا یعلمون مثل قولهم) الخ، به مشرکین غیر یهود و نصاری داد و آنان را طائفه سومی از کفار معرفی کرد.

پس در آیه 113 که گذشت اهل کتاب را در این گفتار ملحق به مشرکین و کفار عرب کرد، و در آیه مورد بحث مشرکین و کفار را ملحق به اهل کتاب می‏کند و می‏فرماید: (آنها که نمی‏دانند گفتند: چرا خدا با خود ما سخن نمی‏گوید؟ و یا معجزه‏ای بخود ما نمیدهد؟ آنها هم که قبل از ایشان بودند، همین حرف را زدند - یعنی یهود و نصاری - چون در میانه اهل کتاب یهودیان همین حرف را به پیغمبر خدا موسی (علیه‏السلام‏) زدند، پس اهل کتاب و کفار در طرز فکر و در عقائدشان مثل هم هستند، آنچه آنها می‏گویند، اینها هم میگویند، و آنچه اینها میگویند آنها نیز می‏گویند، (تشابهت قلوبهم) طرز فکرهاشان یک جور است.

(قد بینا الایات لقوم یوقنون) الخ، این جمله جواب از گفتار کفار است و مراد اینست که آن آیاتی که مطالبه می‏کنند، برایشان فرستادیم، و خیلی هم آیاتی روشن است، اما از آنها بهره نمی‏گیرند، مگر مردمی که بایات خدا یقین و ایمان داشته باشند و اما اینها که (لا یعلمون، علمی ندارند)، دلهایشان در پس پرده جهل قرار دارد و بافت عصبیت و عناد مبتلا شده و آیات بحال مردمی که نمی‏دانند سودی ندارد.

از همین جا روشن می‏شود، که چرا کفار را بوصف بی علمی توصیف کرد و در تایید آن، روی سخن از آنان بگردانیده، خطاب را متوجه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) نمود و اشاره کرد باینکه او فرستاده‏ای از ناحیه خدا است، و بحق و بمنظور بشارت و انذار فرستاده شده تا آنجناب را دلخوش سازد و بفهماند این کفار اصحاب دوزخند و این سرنوشت برایشان نوشته شده و دیگر امیدی بهدایت یافتن و نجاتشان نیست.

(و لا تسئل عن اصحاب الجحیم). این جمله همان معنائی را میرساند، که در اول سوره آیه: (ان الذین کفروا سواء علیهم ء أنذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون) در صدد بیان آن بود.

 

 التماس دعا

  
نویسنده : علی مهدوی ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۱


سوره ی بقره(آیات106 تا112 )

گلتفسیر آیات١٠۶تا١١٢سوره ی مبارکه ی بقرهگل

 

ما هیچ آیه‏ای را نسخ نمی‏کنیم و از یادها نمی‏بریم مگر آنکه بهتر از آن و یا مثل آنرا می‏آوریم مگر هنوز ندانسته‏ای که خدا بر هر چیزی قادر است (106).

مگر ندانسته‏ای که ملک آسمانها و زمین از آن خداست و شما بغیر از خدا هیچ سرپرست و یاوری ندارید (107).

و یا میخواهید از پیامبر خود همان پرسش‏ها را بکنید که در سابق از موسی کردند و کسیکه کفر را با ایمان عوض کند براستی راه راست را گم کرده است (108).

بسیاری از اهل کتاب دوست میدارند و آرزو می‏کنند ایکاش میتوانستند شما ر