تغییر قبله در نیمه ی رجب
رسول خدا(صلى الله علیه وآله) سیزده سال در مکه و پس از هجرت هفده ماه در مدینه رو به «بیت المقدس» نماز مى خواند. یهودیان پیامبر را سرزنش کردند و گفتند تو تابع قبله مائى و به سوى قبله ما نماز مى خوانى، پیامبر از این قضیه بسیار ناراحت شد و منتظر امر خداوند بود، تا اینکه در روز نیمه رجب، در مسجد «بنى سالم» در حالى که نماز ظهر مى خواند و دو رکعت از آن گذشته بود، جبرئیل(علیه السلام) نازل شد و بازوى مبارک حضرت را گرفت و به طرف کعبه گردانید و عرض کرد: (قَدْ نَرَى تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِى السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطَرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ...)(1) «نگاه هاى انتظار آمیز تو را به سوى آسمان (براى تعیین قبله نهائى) مى بینیم! اکنون تو را بسوى قبله اى که از آن خشنود باشى، باز مى گردانیم. پس روى خود را به سوى مسجدالحرام کن، هر جا باشید روى خود را به سوى آن برگردانید. و کسانى که کتاب آسمانى به آنها داده شده، به خوبى مى دانند این فرمان حقى است که از ناحیه پروردگارشان صادر شده; و خداوند از اعمال آنها (در مخفى داشتن این آیات) غافل نیست»!. مردم که در جماعت حاضر بودند نیز قبله را تغییر داده و به جهت کعبه نماز خواندند. و به همین جهت این مسجد را «ذى القبلتین» نامیدند.(2)
_____________
1-بقره، آیه 144.
2-وقایع الایام، صفحه 308.
به نقل از : http://persian.makarem.ir/
تفسیر سوره ی بقره(آیات249تا252)
تفسیر آیات249تا252سوره ی مبارکه ی بقره
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی
(رحمة الله تعالی علیه)
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم
ترجمه آیات
و همینکه طالوت سپاهیان را بیرون برد گفت خدا شما را با نهری امتحان کند، هر که از آن بنوشد از من نیست و هر کس از آن ننوشد از من است مگر آن کس که با مشت خود کفی بردارد و لبی تر کند و از آن همه لشگر به جز اندکی، همه نوشیدند و همینکه او با کسانی که ایمان داشتند از شهر بگذشت گفتند امروزه ما را طاقت جالوت و سپاهیان وی نیست آنها که یقین داشتند به پیشگاه پروردگار خویش میروند گفتند: چه بسیار شده که گروهی اندک به خواست خدا بر گروهی بسیار غلبه کردهاند و خدا پشتیبان صابران است (249).
و چون با جالوت و سپاهیانش روبرو شدند گفتند: پروردگارا صبری به ما ده و قدمهایمان را استوار ساز و بر گروه کافران پیروزمان کن (250).
پس به خواست خدا شکستشان دادند و داود جالوت را بکشت و خدایش پادشاهی و فرزانگی بداد و آنچه میخواست به او بیاموخت اگر بعض مردم را به بعضی دیگر دفع نمیکرد زمین تباه میشد ولی خدا با اهل جهان صاحب کرم است (251).
این آیتهای خدا است که ما به حق بر تو میخوانیم و همانا تو از پیامبرانی (252).
تفسیر آیات
فلما فصل طالوت بالجنود قال ان الله مبتلیکم بنهر...الا قلیلا منهم کلمه فصل به معنای جدائی مکانی است، همچنانکه در آیه: و لما فصلت العیر به همین معنا است، و چه بسا که در معنای قطع یعنی ایجاد جدائی دو چیز استعمال شود مانند آیه و هو خیر الفاصلین و بنابراین کلمه نامبرده هم متعدی استعمال میشود (که در آیه 58 سوره انعام دیدید)، و هم لازم (که در آیه مورد بحث و آیه سوره یوسف ملاحظه کردید).
کلمه جند به معنای مجتمعی انبوه است، چه از انسان و چه از هر چیز دیگر، و اگر لشگر را جند نامیدهاند به خاطر همین است که جمعیتی متراکم هستند و اگر در آیه مورد بحث، کلمه را به صیغه جمع جنود آورده، برای این بوده که بفهماند جمعیت بنی اسرائیل کثرت قابل ملاحظهای داشتند، با اینکه به حکم جملات بعدی همین آیه، مؤمنین واقعی آنان، بعد از عبور از نهر اندک بودند، (و این ملاکی دست میدهد که در سختیها همیشه مؤمنین پایدار می مانند) و نظیر این نکته در آیه بعد هم که میفرماید: و لما برزوا لجالوت و جنوده، از کلمه جنود استفاده میشود.
و در مجموع این گفتار اشارهای است به یک حقیقت که از سراپای این داستان استفاده میشود، و آن این است که خدای تعالی قادر است عدهای بسیار قلیل و از نظر روحیه مردمی ناهماهنگ را بر لشکری بسیار زیاد یاری دهد، توضیح اینکه...
بروید به ادامه ی مطلب...
ادامه مطلبتفسیر سوره ی بقره(آیات246تا248)
تفسیر آیات246تا248سوره ی مبارکه ی بقره
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی
(رحمة الله تعالی علیه)
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم
ترجمه آیات
مگر داستان آن بزرگان بنی اسرائیل را نشنیدی که پس از موسی به پیامبر خود گفتند: پادشاهی برای ما نصب کن تا در راه خدا کارزار کنیم و او گفت: از خود میبینید که اگر کارزار بر شما واجب شود شانه خالی کنید؟ گفتند: ما که از دیار و فرزندان خویش دور شدهایم برای چه کارزار نمیکنیم؟ ولی همینکه کارزار بر آنان مقرر شد به جز اندکی روی برتافتند و خدا به کار ستمگران دانا است (246).
پیغمبرشان به آنان گفت: خدا طالوت را به پادشاهی شما نصب کرد گفتند: از کجا وی را بر ما سلطنت باشد که ما به شاهی از او سزاوارتریم چون او مال فراوانی ندارد گفت: خدا او را از شما سزاوارتر دیده، چون دانشی بیشتر و تنی نیرومندتر دارد، خدا ملک خویش را به هر که بخواهد میدهد که خدا وسعت بخش و دانا است (247).
و نیز به ایشان گفت نشانه پادشاهی وی این است که صندوق معروف دوباره به شما بر میگردد تا آرامشی از پروردگارتان باشد و باقی ماندهای از آنچه خدا به خاندان موسی و هارون داده بود در آن است فرشتگان آن را حمل میکنند که در این نشانه برای شما عبرتی هست اگر ایمان داشته باشید (248).
تفسیر آیات
الم تر الی الملا من بنی اسرائیل...کلمه ملا بطوری که گفتهاند به معنای جماعتی از مردم است که بر یک نظریه اتفاق کردهاند و اگر چنین جمعیتی را ملا نامیدند برای این است که عظمت و ابهتشان چشم بیننده را پر میکند.
و چنین جمعیتی از بنی اسرائیل به پیامبر خود گفتند: پادشاهی برای ما معین کن تا در تحت فرمانش در راه خدا بجنگیم، و از سیاق بر میآید که پادشاهی که تا آنروز بر آنان تسلط داشته همان جالوت بوده، که در آنان به روشی رفتار کرده بود که همه شؤون حیاتی و استقلال و خانه و فرزند را از دست داده بودند و این گرفتاری بعد از نجاتشان از شر آل فرعون بود، که شکنجهشان میکردند و خدا موسی (علیهالسلام) را بر آنان مبعوث کرد، و بر آنان ولایت و سرپرستی داد، بعد از موسی ولایت ایشان را به اوصیای موسی وا گذاشت، بعد از این دورهها بود که گرفتار دیو جالوت شدند، و وقتی ظلم جالوت به ایشان شدت یافت و فشار از طرف دستگاه جالوت بر ایشان زیاد شد، قوای باطنشان که رو به خمود گذاشته بود، بیدار شد، و تعصب تو سری خورده و ضعیفشان زنده گشت، در اینجا بود که بزرگان قوم از پیامبرشان درخواست میکنند پادشاهی برایشان برگزیند تا ...
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلبتفسیر سوره ی بقره(آیات238تا245)
تفسیر آیات238تا245سوره ی مبارکه ی بقره ![]()
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان ![]()
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی ![]()
(رحمة الله تعالی علیه) ![]()
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم ![]()
![]()
![]()
ترجمه آیات![]()
همه نمازها و نماز میانه را مواظبت کنید و برای خدا مطیعانه بپای خیزید (238).
و اگر در حال ترس بودید میتوانید پیاده و سواره نماز گزارید و چون ایمن شدید خدا را یاد کنید چنانکه به شما چیزهائی را که نمیدانستهاید تعلیم داده است (239).
کسانی از شما که مرگشان فرا رسد و همسرانی بجا گذارند، برای همسران خویش معاشی تا یک سال بدون بیرون کردن وصیت کنند، اگر خود بیرون رفتند درباره خویش کاری که شایسته باشد، هر چه کنند گناهی بر شما نیست و خدا عزیز و حکیم است (240).
زنان طلاق گرفته بهرهای به شایستگی در خور پرهیزکاران دارند (241).
بدینسان خدا آیههای خویش را برای شما بیان میکند شاید تعقل کنید (242).
مگر داستان آنان که هزاران نفر بودند و از بیم مرگ، از دیار خویش بیرون شدند نشنیدی که خدا به ایشان گفت بمیرید، آنگاه زندهشان کرد که خدا بر مردم کریم است ولی بیشتر مردم سپاسگزاری نمیکنند(243).
در راه خدا کارزار کنید و بدانید که خدا شنوا و دانا است (244).
کیست که خدا را وامی نیکو دهد و خدا وام او را به دو برابرهای بسیار افزون کند خدا است که تنگی میآورد و فراوانی نعمت میدهد و به سوی او بازگشت مییابید (245).
تفسیر آیات![]()
حافظوا علی الصلوات و الصلوة الوسطی و قوموا لله قانتین حفظ هر چیز به معنای ضبط آن است، ولی بیشتر در مورد حفظ معانی در نفس، استعمال میشود، و کلمه: وسطی مؤنث اوسط (میانهتر) است، و منظور از صلوة وسطی نمازی است که در وسط نمازها قرار میگیرد و از کلام خدای تعالی استفاده نمیشود که منظور از آن چه نمازیست؟ تنها سنت است که آن را تفسیر میکند و انشاء الله به زودی روایاتش از نظر خواننده میگذرد.
و لام در جمله: قوموا لله، لام غایت است و قیام به هر امری کنایه است از اشتغال به انجام آن و کلمه: قنوت به معنای خضوع در اطاعت است، در جای دیگر فرموده: کل له قانتون و نیز فرموده: و من یقنت منکن لله و لرسوله پس حاصل معنای آیه این است که باید شما مردم متصف به اطاعت خدا و خضوع و خلوص برای او شوید.
بقیه در ادمه ی مطلب...
ادامه مطلبتفسیر سوره ی بقره(آیات234تا237)
تفسیر آیات234تا237سوره ی مبارکه ی بقره ![]()
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان ![]()
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی ![]()
(رحمة الله تعالی علیه) ![]()
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم ![]()
![]()
![]()
![]()
ترجمه آیات![]()
کسانی از شما که بمیرند و همسرانی به جا گذارند، زنان چهار ماه و ده روز، به انتظار بمانند و چون به مدت خویش رسیدند آنچه به شایستگی درباره خویش کنند، گناهی بر شما نیست که خدا از آنچه میکنید آگاه است (234).
آنچه درباره خواستگاری زنان به اشاره میگوئید یا در دل خویش نهان میکنید، گناهی بر شما نیست، خدا میداند که شما یادشان خواهید کرد ولی با آنها قرار آمیزش سری نبندید، مگر آنکه سخنی شایسته گوئید، و نیز قصد بستن عقد زناشوئی نکنید تا از عده در آیند و بدانید که خدا بر آنچه در دلهای شما است آگاه است، از او بترسید و بدانید که خدا آمرزنده و بردبار است (235).
اگر زنان را طلاق دادید قبل از اینکه به آنان دست زده باشید و مهری هم برایشان معین نکردهاید گناهی بر شما نیست ولی باید از بهرهای شایسته، که در خور نیکوکاران است بهرهورشان کنید، توانگر به اندازه خویش و تنگدست به اندازه خودش (236).
و اگر پیش از آنکه به زنان دست بزنید طلاقشان دادید و مهری برای آنها مقرر داشتهاید، نصف آنچه مقرر داشتهاید باید بدهید مگر آنکه گذشت کنند یا آنکه گره زناشوئی به دست او است گذشت کند و گذشت کردن شما به پرهیزکاری نزدیکتر است، بزرگواری را میان خودتان فراموش نکنید که خدا به آنچه میکنید بینا است (237).
تفسیر آیات![]()
و الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا یتربصن بانفسهن اربعة اشهر و عشرا کلمه توفی به معنای میراندن است، وقتی گفته میشود خدای تعالی فلانی را توفی کرد، معنایش این است که او را میراند، پس خدا متوفی است، (به کسر فاء) و او (شخص مرده) متوفی (به فتح فاء) است: متوفی اسم فاعل و متوفی اسم مفعول است و کلمه یتوفون فعل مجهول است یعنی فعلی است که حالت اسم مفعولی را بیان میکند و کلمه یذرون مانند کلمه یدعون فعل مضارعی است که از ماده آن دو فعل ماضی مشتق نشده است، و معنای هر دو رها کردن و ترک نمودن است، و منظور از کلمه عشره ده روز است که چون از ظاهر کلام پیدا بود کلمه روز را ذکر نفرمود.
فاذا بلغن اجلهن فلا جناح علیکم فیما فعلن فی انفسهن بالمعروف...مراد از بلوغ أجل تمام شدن مدت عده است، و جمله: فلا جناح...کنایه است از دادن اختیار به زنان در کارهایی که میکنند، پس اگر خواستند ازدواج کنند میتوانند، و خویشاوندان میت نمیتوانند او را از این کار باز بدارند به استناد اینکه در فامیل ما چنین چیزی رسم نیست.
زیرا اینگونه عادات که اساسش جاهلیت و کوری و یا بخل و یا حسد است نمیتواند حق زن را از او سلب کند، چون...
بقیه در ادمه ی مطلب...![]()
تفسیر سوره ی بقره(آیات231تا233)
تفسیر آیات231تا233سوره ی مبارکه ی بقره 
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان 
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی 
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم



ترجمه آیات
و چون زنان را طلاق دادید و بسر آمد مدت خویش رسیدند به شایستگی نگاهشان دارید، و یا به شایستگی رها کنید، و زنها را برای ضرر زدن نگاهشان ندارید که ستم کنید، هر کس چنین کند به خویش ستم کرده است، آیتهای خدا را به مسخره نگیرید نعمت خدا را بر خویشتن با این کتاب و حکمت که بر شما نازل کرده و به وسیله آن پندتان میدهد و از خدا بترسید و بدانید که خدا به هر چیز دانا است (231).
و چون زنان را طلاق دادید و به مدت خویش رسیدند، منعشان نکنید که با شوهران خود به شایستگی به همدیگر رضایت دادهاند زناشوئی کنند، هر که از شما به خدا و روز جزا ایمان دارد از این اندرز میگیرد، این برای شما بهتر و پاکیزهتر است خدا میداند و شما نمیدانید (232).
مادران، فرزندان خویش را دو سال تمام شیر دهند، برای کسی که میخواهد شیر دادن را کامل کند و صاحب فرزند خوراک و پوشاک آنها را به شایستگی عهدهدار است هیچکس بیش از توانش مکلف نمی شود، هیچ مادری به سبب طفلش زیان نبیند و نه صاحب فرزند، به سبب فرزندش، وارث نیز مانند این را بر عهده دارد اگر پدر و مادر به رضایت و مشورت هم خواستند طفل را از شیر بگیرند گناهی بر آنان نیست و اگر خواستید برای فرزندان خود دایه بگیرید، اگر فردی را که در نظر میگیرید به شایستگی به او حقی بدهید گناهی بر شما نیست، از خدا بترسید و بدانید که خدا بینای اعمال شما است (233).
تفسیر آیات
و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن تا جمله، لتعتدوا مراد از بلوغ أجل رسیدن و مشرف شدن بر انقضای عده است، چون کلمه بلوغ همانطور که در رسیدن به هدف استعمال میشود همچنین در رسیدن به نزدیکیهای آن نیز بکار میرود، دلیل بر اینکه منظور از بلوغ اشراف است.
جمله: فامسکوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف...است، چون میفرماید: بعد از این بلوغ مخیر هستید بین اینکه همسر را نگه دارید، و یا رها کنید، و ما میدانیم بعد از تمام شدن عده دیگر چنین اختیاری نیست، و در جمله و لا تمسکوهن ضرارا لتعتدوا...از رجوع به قصد اذیت و ضرر نهی کرده، همچنانکه از رها کردن با ندادن مهر (در غیر خلع و رضایت همسر) نهی فرموده و من یفعل ذلک فقد ظلم نفسه...این آیه اشاره است به حکمت نهی از امساک به قصد ضرر، و حاصلش این است که ازدواج برای تتمیم سعادت زندگی است، و این سعادت تمام نمیشود مگر با...
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب
تفسیر سوره ی بقره(آیات225تا230)
تفسیر آیات225تا230سوره ی مبارکه ی بقره 
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان 
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی 
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم



ترجمه آیات
خدا شما را به سوگندهای بیهودهتان بازخواست نمیکند ولی به آنچه دلهایتان مرتکب شده مؤاخذه مینماید، و خدا آمرزنده و بردبار است (225).
آنانکه سوگند میخورند که تا ابد از زنان خود دوری کنند، تنها چهار ماه مهلت دارند، اگر برگشتند خدا آمرزنده و رحیم است (226).
و اگر تصمیم بر طلاق گرفتند باز هم مجرم شناخته نمیشوند و خدا شنوا و دانا است (و اما اگر نه طلاق دهند و نه حق زنان را که از آن جمله نزدیکی با ایشان است بدهند مجرمند) (227).
زنان طلاق گرفته، تا سه پاکی منتظر بمانند و اگر به خدا و روز جزا ایمان دارند روا نیست چیزی را که خدا در رحمهایشان خلق کرده، نهان دارند، و اما شوهرانشان اگر سر اصلاح دارند در رجوع به ایشان در عده طلاق سزاوارترند زنان را نیز مانند وظائفشان حقوق شایسته است و مردان را بر آنان مرتبتی و برتری هست و خدا عزیز و حکیم است (228).
طلاق دو بار است و پس از دو بار یا نگهداری به شایستگی و یا رها کردن با احسان و شما را نرسد که چیزی از آنچه به زنان دادهاید بگیرید، مگر آنکه بدانید که حدود خدا را بپا نمیدارند، که در این صورت در آنچه زن به عوض خویش دهد گناهی بر آنان نیست، این حدود خدا است، از آن تجاوز نکنید و کسانی که از حدود خدا تجاوز کنند، ستمکارانند (229).
و اگر بار دیگر زن را طلاق داد، دیگر بر او حلال نیست تا با شوهری غیر او نکاح کند اگر طلاقش داد و شوهر قبلی و زن تشخیص دادند که حدود خدا را بپا میدارند، باکی بر آنان نیست که به یکدیگر باز گردند، این حدود خداست که برای گروهی که دانا هستند بیان میکند (230).
تفسیر آیات
لا یؤاخذکم الله باللغو فی ایمانکم... لغو از کارهایی است که اثری به دنبال نداشته باشد، و معلوم است که اثر هر چیزی به خاطر اختلاف متعلقات و جهاتش مختلف میشود، سوگند هم اثری از جهت لفظش دارد، و هم اثر دیگری از این جهت دارد که گفتار آدمی را تاکید میکند، و اثر سومش از این جهت است که خود عقد و پیمانی است، و نیز اثر دیگری دارد از حیث مخالفت و شکستن آن، و همچنین از جهات دیگر آثار دیگری دارد، الا اینکه چون در آیه شریفه مقابله شده میان عدم مؤاخذه بر سوگند لغو، و مؤاخذه بر آثار سوئی که هر گناهی و مخصوصا سوگند لغو، در دلها باقی میگذارد، لذا به نظر میرسد که مراد از سوگند لغو، آن سوگندی باشد که هیچ اثری در قصد صاحب سوگند نداشته باشد، سوگندهای بیهودهای است که صاحبش نمیخواهد به وسیله آن عقدی و پیمانی ببندد، و به اصطلاح فارسی زبانها، تکیه کلامی است که بعضی به آن عادت کردهاند، و مرتب میگویند، آره و الله، نه و الله.
و کلمه کسب به معنای جلب منفعت به وسیله سعی و عمل است، با صنعت و یا حرفه و یا زراعت و امثال آن، و این کلمه در اصل...
بقیه در ادامه ی مطلب..
تفسیر سوره ی بقره(آیات220تا224)
تفسیر آیات220تا224سوره ی مبارکه ی بقره 
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان 
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی 
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم 



ترجمه آیات
هم درباره دنیا تفکر کنید و هم درباره آخرت و از تو مساله ایتام را میپرسند بگو اصلاح امور آنان بهتر است از رها کردن آنان از ترس اینکه مبادا از مال آنان بطرف شما آید و اگر با آنان اختلاف کنید برادران شمایند و خدا مفسد شما را از مصلحتان میشناسد و اگر خدا میخواست شما را به مشقت میانداخت (220).
با زنان مشرک ازدواج مکنید تا ایمان آورند و یک کنیز با ایمان بهتر است از خانمی مشرک هر چند آن خانم مورد شگفت و خوشایندتان باشد و با مردان مشرک ازدواج مکنید تا ایمان آورند که یک برده مؤمن از آقائی مشرک بهتر است هر چند که مورد شگفت و خوشایند شما باشد آری مشرکین شما را به سوی آتش دعوت میکنند و خدا به سوی جنت و مغفرتی به اذن خود میخواند و آیات خود را برای مردم بیان میکند تا شاید متذکر شوند (221).
از تو از مساله حیض میپرسند بگو آن آزاری است برای زنان پس باید که از زنان در حال حیض کناره گیری کنید و با ایشان نزدیکی جنسی ننمائید تا وقتی که پاک شوند پس همینکه غسل کردند میتوانید آنطور که خدا دستورتان داده با ایشان نزدیکی کنید که خدا مردم تائب را دوست میدارد و آنهائی را هم که در پی پاک شدن هستند دوست میدارد (222).
زنان شما کشتزار شمایند از هر طرف خواستید به کشتزار خود درآئید و در صدد پدید آوردن یادگاری و نسلی برای خود برآئید و از خدا پروا کنید و بدانید که شما او را دیدار خواهید کرد و مؤمنین را بشارت ده (223).
خدا را در معرض سوگندهای خود قرار ندهید و سوگند او را مانع از پرهیزکار بودن و اصلاح بین مردم نسازید که خدا شنوا و دانا است (224).
تفسیر آیات
و یسئلونک عن الیتامی، قل اصلاح لهم خیر این آیه شریفه اشعار بلکه دلالت دارد بر نوعی تخفیف و تسهیل، چون اول اجازه خلط و آمیزش با ایتام را میدهد، بعدا میفرماید و اگر خدا خواست کمکتان میکند، و از این تعبیر معلوم میشود که مسلمانان قبلا تشدیدی از خدا نسبت به امر ایتام شنیده بودند، که مایه تشویش و اضطراب دلهاشان میشده، و همین اضطراب وادارشان کرده که از امر ایتام سؤال کنند، و واقع هم همینطور بوده، چون آیاتی شدید اللحن در امر ایتام نازل شده بود، مانند آیه: ان الذین یاکلون اموال الیتامی ظلما، انما یاکلون فی بطونهم نارا، و سیصلون سعیرا و آیه: و آتوا الیتامی اموالهم، و لا تتبدلوا الخبیث بالطیب، و لا تاکلوا اموالهم الی اموالکم، انه کان حوبا کبیرا.
که در اولی خوردن مال یتیم را خوردن آتش، و در دومی خوردن خبیث و جرمی کبیر خوانده.
پس از ظاهر امر چنین بر میآید که آیه مورد بحث بعد از آیات سوره نساء نازل شده، و با این معنا آن روایاتی که در شان نزول آیه وارد شده...
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب
تفسیر سوره ی بقره(آیات216تا219)
تفسیر آیات216تا219سوره ی مبارکه ی بقره 
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان 
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی 
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم 



ترجمه آیات
قتال بر شما واجب شده در حالی که آن را مکروه میدارید و چه بسا چیزها که شما از آن کراهت دارید در حالی که خیرتان در آن است و چه بسا چیزها که دوست میدارید در حالی که شر شما در آن است و خدا خیر و شر شما را میداند و خود شما نمیدانید (216).
از تو از ماه حرام و قتال در آن میپرسند بگو قتال در ماه حرام گناهی بزرگ است ولی جلوگیری مشرکین از راه خدا و کفر به آن و جلوگیریشان از رفتن شما به مسجد الحرام و بیرون کردنشان مؤمنین را از آنجا نزد خدا گناه بزرگتری است چون فتنه است و فتنه جرمش از قتل بزرگتر است و این مشرکین لایزال با شما قتال میکنند به این امید که اگر بتوانند شما را از دینتان برگردانند و هر کس از شما از دین خود برگردد و در حال کفر بمیرد اینگونه افراد اعمال نیکشان بیاجر شده در دنیا و آخرت از آن بهرهمند نمیشوند و آنان اهل جهنم و در آن جاویدانند (217).
کسانی که ایمان آوردند و کسانی که مهاجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند آنان امیدوار رحمت خدا باشند که خدا غفور و رحیم است (218).
از تو حکم شراب و قمار را میپرسند بگو در آن دو گناهی است بزرگ و منافعی است برای مردم اما اثر سوء آندو در دلها بیش از منافع صوری آنها است و نیز از تو میپرسند چه تعداد انفاق کنند؟ بگو حد متوسط را خدا اینچنین آیات را برایتان بیان میکند تا شاید تفکر کنید (219).
تفسیر آیات
کتب علیکم القتال و هو کره لکم...کتابت همانطور که مکرر گذشت ظهور در واجب شدن دارد، البته اگر کلام در زمینه تشریع باشد، و امام اگر زمینه کلام تکوین باشد، و در چنین زمینهای مثلا بفرماید: (کتب الله)، آن وقت معنای راندن قضا را میدهد.
و چون زمینه گفتار مساله تشریع است کلمه (کتب) معنای (واجب شد) را میدهد، پس آیه دلالت دارد بر اینکه جنگ و قتال بر تمامی مؤمنین واجب است، چون خطاب متوجه مؤمنین شده، مگر کسانی که دلیل آنها را استثنا کرده باشد، مانند آیه: لیس علی الاعمی حرج و لا علی الاعرج حرج، و لا علی المریض حرج و آیات و ادله دیگر.
و در آیه مورد بحث نفرمود: (کتب الله) خدا بر شما واجب کرد، بلکه فرمود (کتب) بر شما واجب شد، و این بدان جهت است که در ذیل آن دارد (و هو کره لکم)، و در چنین مقامی نام خدا بردن و فاعل را معرفی کردن نوعی هتک حرمت خداست، و تعبیر به صیغه مجهول نام خدای عز اسمه را از سبکی و استخفاف حفظ میکند، چون در آیه فرمانی صادر شده که مورد کراهت مؤمنین است.
و کلمه (کره) به ضمه کاف به معنای مشقتی است که...
بقیه در ادامه ی مطلب...
تفسیر سوره ی بقره(آیات211تا215)
تفسیر آیات211تا215سوره ی مبارکه ی بقره ![]()
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان ![]()
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی ![]()
(رحمة الله تعالی علیه) ![]()
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم ![]()
![]()
![]()
![]()
ترجمه آیات![]()
از بنی اسرائیل بپرس چه قدر آیتهای روشن برایشان آوردیم (آنها خواهند گفت: که) هر کس نعمت خدا را بعد از آنکه در اختیارش قرار گرفت تغییر دهد باید بداند که خدا در عقاب شدید است (211).
زندگی دنیا در نظر کسانی که کافر شدند زینت داده شده و بهمین جهت کسانی را که ایمان آوردند مسخره میکنند در حالی که مردم با تقوا در روز قیامت فوق آنانند و خدا هر که را بخواهد بدون حساب روزی میدهد (212).
مردم قبل از بعثت انبیاء همه یک امت بودند خداوند به خاطر اختلافی که در میان آنان پدید آمد انبیائی به بشارت و انذار برگزید و با آنان کتاب را به حق نازل فرمود تا طبق آن در میان مردم و در آنچه اختلاف کردهاند حکم کنند این بار در خود دین و کتاب اختلاف کردند و این اختلاف پدید نیامد مگر از ناحیه کسانی که اهل آن بودند و انگیزهشان در اختلاف حسادت و طغیان بود در این هنگام بود که خدا کسانی را که ایمان آوردند در مسائل مورد اختلاف به سوی حق رهنمون شد و خدا هر که را بخواهد به سوی صراط مستقیم هدایت میکند (213).
آیا به دستوری که دادیم که همگی داخل در سلم شوید عمل میکنید و از اختلاف دست بر میدارید یا نه بلکه میپندارید بدون اینکه آنچه بر سر اقوام و ملل گذشته از مصائب درونی و برونی بیامد بر سر شما آید داخل بهشت شوید؟ نه ممکن نیست شما نیز مانند آنها امتحان خواهید شد آنها آنچنان آزمایش سختی شدند که دچار تزلزل گشته حتی رسول و مؤمنین گفتند: پس نصرت خدا چه وقت است آنگاه به ایشان گفته شد: آگاه باشید که نصرت خدا نزدیک است (214).
از تو میپرسند: چه انفاق کنند بگو (اولا باید میپرسیدید که به چه کسی انفاق کنیم در ثانی میگوئیم) هر چه انفاق میکنید به والدین و خویشاوندان و ایتام و مساکین و در راه ماندگان انفاق کنید و از کار خیر هر چه به جای آرید بدانید که خدا به آن دانا است (215).
تفسیر آیات![]()
سل بنی اسرائیل کم آتیناهم من آیة...این آیه میخواهد آن وعیدی که در آیه: فان زللتم من بعد ما جائتکم البینات، فاعلموا ان الله عزیز حکیم بود، و میفرمود: مخالفین را به أخذ عزیزی مقتدر خواهد گرفت، تثبیت کند.
میفرماید: این بنی اسرائیل در پیش روی شما هستند، و این امتی است که خدای تعالی کتاب و حکم و نبوت و ملکشان داد، و از طیبات روزیشان کرد، و از سایر امتهای معاصرشان برتریشان داده بود، از ایشان بپرس که چقدر آیت روشن و معجزات هویدا برایشان فرستادیم، و خوب در وضعشان بنگر، که چه بودند، و چه شدند؟ و در آخر کلمات را از جائی که داشت تغییر داده و تحریف کردند، و به خاطر دشمنی که با هم داشتند در قبال خدا و آیاتش و کتابش اموری دیگر از پیش خود ساختند، و خدا به خاطر شرکی که در ایشان پیدا شد به شدیدترین وضعی عقابشان کرد، و دچار اختلاف و تشتت آرائشان ساخت، تا یکدیگر را جویدند و آقائیشان از دست برفت، و سعادتشان تباه شد، و دچار عذاب ذلت و مسکنت در دنیا و...
بقیه در ادامه ی مطلب...![]()
تفسیر سوره ی بقره(آیات203تا210)
تفسیر آیات203تا210سوره ی مبارکه ی بقره ![]()
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان ![]()
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی ![]()
(رحمة الله تعالی علیه) ![]()
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم
![]()
![]()
![]()
ترجمه آیات![]()
و خدا را در ایام معدود یازده و دوازده و سیزدهم را یاد آرید حال اگر کسی خواست عجله کند و بعد از دو روز برگردد گناهی نکرده و اگر هم کسی خواست تاخیر اندازد گناه نکرده و همه اینها در خصوص مردم با تقوا است و لذا از خدا بترسید و بدانید که شما همگی به سوی او محشور خواهید شد (203).
و پارهای از مردم، منافق و سالوسند که وقتی سخن از دین و صلاح و اصلاح میکنند تو را به شگفت میآورند و خدا را گواه میگیرند که آنچه میگویند مطابق آن چیزی است که در دل دارند و حال آنکه سرسختترین دشمنان دین و حقند (204).
(به شهادت اینکه) وقتی بر میگردند (و یا وقتی به ولایت و ریاستی میرسند) با تمام نیرو در گستردن فساد در زمین میکوشند و به مال و جانها دست میاندازند با اینکه خدا فساد را دوست نمیدارد (205).
و وقتی به ایشان گفته میشود از خدا بترس دستخوش آن غروری میشوند که گناه در دلشان ایجاد کرده و تنها درمان دردشان جهنم است که بد قرارگاهی است (206).
و بعضی دیگرند که جان خود را در برابر خوشنودیهای خدا میفروشند و خدا نسبت به بندگان رؤوف است (207).
ای کسانی که ایمان آوردهاید بدون هیچ اختلافی همگی تسلیم خدا شوید و زنهار گامهای شیطان را پیروی مکنید که او برای شما دشمنی آشکار است (208).
پس اگر بعد از این همه آیات روشن که برایتان آمد داخل در سلم نگردید و باز هم پیروی گامهای شیطان کنید بدانید که خدا غالبی شکست ناپذیر و حکیمی است که هر حکمی درباره شما براند به مقتضای حکمت میراند (209).
(راستی حرف حسابی اینان چیست) آیا انتظار این را دارند که خدا و ملائکه بر ابرها سوار شده نزد آنان بیایند (یعنی عذاب خدا به وسیله ابرهای ویرانگر بیاید) و تکلیفشان یکسره شود؟ با اینکه سرنوشتها معین شده و بازگشت امور همه به خدای تعالی است (210).
تفسیر آیات![]()
و اذکروا الله فی ایام معدودات ایام معدودات همان ایام تشریق یعنی یازدهم و دوازدهم و سیزدهم ذی الحجة است دلیل بر اینکه مراد ایام بعد از دهه ذی الحجه است این است که حکم یادآوری خدا در ایام معدودات را بعد از فراغ از بیان اعمال حج ذکر فرمود، و دلیل بر اینکه مراد سه روز بعد از دهه ذی الحجه است، این است که دنبالش میفرماید: فمن تعجل فی یومین...، چون تعجیل در دو روز وقتی فرض دارد که ایام سه روز باشد، یک روز روز کوچ باشد، و در دو روز هم عجله کند، این میشود سه روز، و اتفاقا در روایات هم ایام معدودات به همین سه روز که گفتیم تفسیر شده است.
فمن تعجل فی یومین فلا اثم علیه، و من تاخر فلا اثم علیه لمن اتقی...کلمه (لا) نفی جنس میکند، پس اینکه در هر دو جا فرمود: (لا اثم علیه) جنس اثم و گناه را از حاجی نفی میکند، و هیچگونه قیدی هم در کلام نیاورده، و اگر مراد این بود که بفهماند در تعجیل به تنهائی اثم نیست و یا در تاخیر به تنهائی اثم نیست لازم بود جمله را به آن مقید کند و بفرماید: (لا اثم علیه فی التعجیل) و یا (لا اثم علیه فی التاخیر).
در نتیجه معنای آیه این میشود: کسی که عمل حج را تمام کرده، گناهانش بخشوده شده است، چه اینکه...
بقیه در ادامه ی مطلب...![]()
تفسیر سوره ی بقره(آیات197تا202)
تفسیر آیات197تا202سوره ی مبارکه ی بقره 
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان 
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی 
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم 



ترجمه آیات
حج در چند ماه معین انجام میشود پس اگر کسی در این ماهها به احرام حج درآمد دیگر با زنان نیامیزد و مرتکب دروغ و جدال نشود که اینگونه کارها در حج نیست و آنچه از خیر انجام دهید خدا اطلاع دارد و توشه بردارید که بهترین توشه تقوا است و از من پروا کنید ای صاحبان خرد (197).
در اثنای حج اگر بخواهید خرید و فروشی کنید حرجی بر شما نیست و چون از عرفات کوچ میکنید در مشعر الحرام به ذکر خدا بپردازید و به شکرانه اینکه هدایتتان کرده یادش آرید چه قبل از آنکه او هدایتتان کند از گمراهان بودید (198).
آنگاه از مشعر که مشرکین کوچ میکنند شما هم کوچ کنید و خدا را استغفار کنید که او غفور و رحیم است (199).
پس هر گاه مناسک خود را تمام کردید خدا را یاد آرید آنطور که در جاهلیت بعد از تمام شدن مناسک پدران خود را یاد میکردید بلکه بیشتر از آن اینجاست که بعضی میگویند: پروردگارا در همین دنیا به ما حسنه بده ولی در آخرت هیچ بهرهای ندارند (200).
و بعضی از آنان میگویند پروردگارا به ما هم حسنه در دنیا بده و هم حسنه در آخرت و ما را از عذاب آتش حفظ کن (201).
ایشان از آنچه کردهاند نصیبی خواهند داشت و خدا سریع الحساب است (202).
تفسیر آیات
الحج اشهر معلومات، فمن فرض فیهن الحج تا کلمه فی الحج یعنی زمان حج نزد این قوم (یعنی عرب) ماههای معلومی است، و سنت (یعنی روایات) آن را معین کرده، که عبارت است از شوال، و ذی القعده، و ذی الحجة، و اگر ذی الحجة را زمان حج شمرده، با اینکه زمان حج اوائل آن ماه است، نه همه آن، منافاتی ندارد، برای اینکه این تعبیر از قبیل تعبیری است که میگوئیم من روز جمعه خدمت شما میرسم، با اینکه آمدن در یک ساعت از روز جمعه صورت میگیرد، نه در تمامی آن روز.
و در اینکه در آیه شریفه...
بروید به ادامه ی مطلب...
ادامه مطلبتفسیر سوره ی بقره(آیات191تا196)
تفسیر آیات١٩١تا١٩۶سوره ی مبارکه ی بقره 
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان 
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی 
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم 
ترجمه آیات
و ایشان را هرجا که دست یافتید به قتل برسانید و از دیارشان مکه بیرون کنید همانطور که شما را از مکه بیرون کردند و فتنه آنان از این کشتار شما شدیدتر بود ولی در خود شهر مکه که خانه امن است با ایشان نجنگید مگر اینکه ایشان در آنجا با شما جنگ بیاغازند که اگر خود آنان حرمت مسجد الحرام را رعایت ننموده جنگ را با شما آغاز کردند شما هم بجنگید که سزای کافران همین است (191).
حال اگر از شرارت و جنگ در مکه دست برداشتند شما هم دست بردارید که خدا آمرزگاری رحیم است (192).
و با ایشان کارزار کنید تا به کلی فتنه ریشهکن شود و دین تنها برای خدا شود و اگر به کلی دست از جنگ برداشتند دیگر هیچ دشمنی و خصومتی نیست مگر علیه ستمکاران (193).
اگر آنان حرمت ماه حرام را شکستند شما هم بشکنید چون خدا قصاص را در همه حرمتها جایز دانسته پس هر کس بر شما ستم کرد شما هم به همان اندازه که بر شما ستم روا داشتند بر آنان ستم کنید و نسبت به ستم بیش از آن از خدا بترسید و بدانید که خدا با مردم با تقوا است (194).
و در راه خدا انفاق کنید و خویشتن را به دست خود به هلاکت نیفکنید و احسان کنید که خدا نیکوکاران را دوست دارد (195).
حج و عمرهای را که آغاز کردهاید تمام کنید حال اگر مانعی شما را از اتمام آن جلوگیر شد هر مقدار از قربانی که برایتان میسور باشد قربان کنید و سرهایتان را نتراشید تا آنکه قربانی به محل خود برسد پس اگر کسی مریض بود و یا از نتراشیدن سر دچار آزاری میشود سر بتراشد و کفاره آن را روزه بگیرد یا صدقهای دهد یا گوسفندی ذبح کند و اگر مانعی از اتمام حج و عمره پیش نیامد پس هر کس که حج و عمرهاش تمتع باشد هر قدر از قربانی که میتواند بدهد و اگر پیدا نمیکند و یا تمکن ندارد به جای آن سه روز در حج و هفت روز در مراجعت که جمعا ده روز کامل میشود روزه بدارد، البته این حج تمتع مخصوص کسانی است که اهل مکه نباشند و باید از خدا بترسید و حکم حج تمتع را انکار مکنید و بدانید که خدا شدید العقاب است (196)
تفسیر آیات
و اقتلوهم حیث ثقفتموهم...من القتل وقتی گفته میشود (فلان ثقف ثقافه) معنایش این است که فلانی برخورد، و یافت، پس معنای آیه همان معنائی میشود که آیه: فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم، مشرکین را بکشید هرجا که آنان را یافتید بدان معنا است.
کلمه فتنه به معنای هر عملی است که به منظور آزمایش حال چیزی انجام گیرد، ...
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب
تفسیر سوره ی بقره(آیات187تا190)
تفسیر آیات187تا190سوره ی مبارکه ی بقره 
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان 
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی 
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم
ترجمه آیات
در شب روزهداری نزدیکی کردنتان با همسرانتان حلال شد ایشان پوشش شما و شما پوششی هستید برای آنان خدا دانست که شما همواره با انجام این عمل نافرمانی و در نتیجه به خود خیانت میکردید پس از جرمتان گذشت و این حکم را از شما برداشت حالا دیگر میتوانید با ایشان درآمیزید و از خدا آنچه از فرزند که برایتان مقدر کرده طلب کنید و از آب و غذا در شب همچنان استفاده کنید تا سفیدی شفق از سیاهی شب برایتان مشخص شود و آنگاه روزه بدارید و روزه را تا شب به کمال برسانید و نیز هنگامی که در مسجدها اعتکاف میکنید با زنان نیامیزید اینها که گفته شد حدود خداست زنهار که نزدیک آن مشوید اینچنین خدا آیات خود را برای مردم بیان میکند تا شاید با تقوا شوند (187).
و اموال خود را در بین خود به باطل مخورید و برای خوردن مال مردم قسمتی از آن را به طرف حکام به رشوه و گناه سرازیر منمائید با اینکه میدانید که این عمل حرام است (188).
از تو از هلالها میپرسند که غرض از اینکه قرص قمر در هر ماه یک بار به صورت هلال در میآید چیست؟ بگو اینها وقتها را برای مردم و برای حج معین میکنند و این کار خوبی نیست که شما در حال احرام از پشت بام داخل خانهها شوید، بلکه عمل صحیح این است که از خدا بترسید و خانهها را از در درآیید و از خدا پروا کنید باشد که رستگار شوید (189).
و در راه خدا با کسانی که با شما سر جنگ دارند کارزار بکنید اما تعدی روا مدارید که خدا متجاوزان را دوست نمیدارد (190).
تفسیر آیات
احل لکم لیلة الصیام الرفث الی نسائکم کلمه (احل) مجهول ماضی از باب افعال - احلال - به معنای اجازه دادن است، و معنای مجهولش (اجازه داده شده) میباشد، و اصل کلمه احلال و ثلاثی مجرد آن از (ح، ل، ل) حل است، که درست خلاف معنای عقد - گره - را معنا میدهد، (عقد) به معنای گره زدن و حل به معنای گره گشودن است، و کلمه (رفث) به معنای تصریح به هر سخن زشتی است که تنها در بستر زناشوئی به زبان میآید، و در غیر آن مورد گفتنش نفرتآور و قبیح است، لیکن در اینجا به معنای آن الفاظ نیست بلکه کنایه است از عمل زناشوئی، و این از ادب قرآن کریم است، ...
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب
تفسیر سوره ی بقره(آیات182تا186)
تفسیر آیات182تا186سوره ی مبارکه ی بقره
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم
پس اگر وصی ترسید (یعنی تشخیص داد) که متوفی در وصیت خود از راه حق منحرف گشته و مرتکب گناهی شده و در وصیت او اصلاحاتی انجام دهد تا در میان ورثه ظلمی واقع نشود گناهی بر او نیست که خدا آمرزگار رحیم است (182).
ای کسانی که ایمان آوردهاید روزه بر شما واجب شده همانطور که بر اقوام قبل از شما واجب شده بود شاید با تقوا شوید (183).
و این روزهائی چند است پس هر کس از شما مریض و یا مسافر باشد باید ایامی دیگر بجای آن بگیرید و اما کسانی که به هیچ وجه نمیتوانند روزه بگیرند عوض روزه برای هر روز یک مسکین طعام دهند و اگر کسی عمل خیری را داوطلبانه انجام دهد برایش بهتر است و اینکه روزه بگیرید برایتان خیر است اگر بنای عمل کردن دارید (184).
و آن ایام کوتاه ماه رمضان است که قرآن در آن نازل شده تا هدایت مردم و بیاناتی از هدایت و جدا سازنده حق از باطل باشد پس هر کس این ماه را درک کرد باید روزهاش بگیرد و هر کس مریض و یا مسافر باشد بجای آن چند روزی از ماههای دیگر بگیرد خدا برای شما آسانی و سهولت را خواسته و دشواری نخواسته و منظور اینست که عده سی روزه ماه را تکمیل کرده باشید و خدا را در برابر اینکه هدایتتان کرد تکبیر گفته و شاید شکرگزاری کرده باشید (185).
و چون بندگان من از تو سراغ مرا میگیرند بدانند که من نزدیکم و دعوت دعاکنندگان را اجابت میکنم البته در صورتی که مرا بخوانند پس باید که آنان نیز دعوت مرا اجابت نموده و باید به من ایمان آورند تا شاید رشد یابند (186).
تفسیر آیات
(فمن خاف من موص جنفا، او اثما، فاصلح بینهم، فلا اثم علیه) کلمه (جنف) به معنای انحراف است و بعضی گفتهاند به معنای انحراف دو قدم بطرف خارج است، بر عکس کلمه (حنف) که با حای بی نقطه است و به معنای انحراف دو قدم بطرف داخل است.
و به هر حال، مراد، انحراف بسوی گناه است، به قرینه کلمه (اثم) و این آیه تفریع بر آیه قبلی است و معنایش (و خدا داناتر است) این است که اگر کسی وصیت شخصی را تبدیل کند، تنها و تنها گناه این تبدیل بر کسانی است که وصیت به معروف را تبدیل میکنند، ...
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب
تفسیر سوره ی بقره(آیات177تا181)
تفسیر آیات177تا181سوره ی مبارکه ی بقره
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم
ترجمه آیات
نیکی آن نیست که روی خود را بطرف مشرق کنید (که چون مسیحی هستید) و یا بطرف مغرب (که چون یهودی هستید) بلکه نیکی برای کسی است که به خدا و روز آخرت و ملائکه و کتاب آسمانی و پیغمبران ایمان داشته باشد و مال خود را با آنکه دوستش میدارد به خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و راه ماندگان و دریوزگان و بردگان بدهد و نماز را بپا دارد و زکات بدهد و کسانیند که به عهد خود وقتی عهدی میبندند وفا میکنند و از فقر و بیماری و جنگ، خویشتن دارند اینان هستند که راست گفتند و همینهایند که تقوی دارند (177).
ای کسانی که ایمان آوردهاید قصاص (جنایاتی که واقع میشود) بر شما واجب است آزاد در مقابل آزاد و برده در مقابل برده و زن در مقابل زن پس اگر صاحب خون از برادرش (قاتل) بگذرد قاتل باید که احسان او را بخوبی تلافی کند و خونبهائی که بدهکار است به طرز خوبی بپردازد، این خود تخفیفی است از ناحیه پروردگارتان و هم رحمتی است پس اگر کسی بعد از عفو کردن دبه در آورد و از قاتل قصاص بگیرد عذابی دردناک دارد (178).
و شما را در قصاص حیاتی است ای خردمندان اگر بخواهید تقوی داشته باشید (179).
بر شما مسلمانان واجب شد که وقتی مرگتان نزدیک میشود و مالی از شما میماند برای پدران و مادران و خویشاوندان وصیتی به نیکی کنید این حقی است بر پرهیزکاران (180).
پس اگر کسی وصیت شخصی را بعد از آنکه شنید و بدان آگهی یافت تغییر دهد گناهش به گردن همان تغییر دهنده است که خدا شنوا و دانا است (181).
تفسیر آیات
بعضی از مفسرین گفتهاند: بعد از برگشتن قبله از بیت المقدس بسوی کعبه، جدال و بگو مگو بسیار شد و بدین جهت آیه مورد بحث نازل شد.
(لیس البر ان تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب)، کلمه (بر) بکسره باء، مجازی است از خیر و احسان و همین کلمه با فتحه باء، صفت مشبهه از آن است، و معنایش شخص خیر و نیکوکار است.
و کلمه (قبل) با کسره اول و فتحه دوم به معنای جهت است، قبله را هم به همین جهت قبله میگویند، چیزی که هست (تای آخر آن معنای) نوعیت را میرساند، و کلمه (ذوی القربی) به معنای خویشاوندان و کلمه (یتامی) جمع یتیم است که به معنای کودک پدر مرده است و کلمه (مساکین) جمع مسکین است، که فرقش با کلمه فقیر این است که مسکین بد حالتر از فقیر است، و کلمه (ابن السبیل) به معنای کسی است که دستش از وطن و از خانوادهاش بریده، و کلمه (رقاب) جمع رقبه است، که به معنای گردن است، ولی منظور از آن برده است که قید بردگی بگردن دارد، و کلمه (باساء) مصدر است، همچنانکه بؤس هم مصدر است، و هر دو به معنای شدت و فقر است، و کلمه (ضراء) مانند کلمه (ضر) هر دو به این معنا است که آدمی با مرض یا زخم یا فوت مال یا مرگ فرزند، متضرر شود، و کلمه باس به معنای شدت و سختی جنگ است....
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب
تفسیر سوره ی بقره(آیات170تا176)
تفسیر آیات170تا176سوره ی مبارکه ی بقره
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم
ترجمه آیات
و چون به ایشان گفته شود آنچه خدا نازل کرده پیروی کنید میگویند: نه، ما تنها آن را پیروی میکنیم که پدران خود را بر آن یافتیم آیا اگر پدران ایشان عقل نمیداشتند و هیچ چیز نمیفهمیدند و راه بجائی نمیبردند باز هم پیرویشان میکردند؟ (170).
مثل کسانی که کافر شدند مثل آن چوپانی است که بر گوسفندان خود نهیب میزند و چیزهائی میگوید که گوسفندان نمیفهمند تنها صدائی و ندائی از او میشنوند، کر و گنگ و کورند و در نتیجه راهی برای تعقل ندارند (171).
ای کسانی که ایمان آوردهاید از پاکیزهها هر چه که ما روزیتان کردهایم بخورید و شکر خدا بگزارید اگر تنها او را میپرستید (172).
خداوند تنها از میان خوردنیها مردار و خون و گوشت خوک و گوشت حیوانی که برای غیر خدا ذبح شده حرام کرده است و در اینها هم اگر کسی ناچار بخوردن شود در صورتی که خودش خود را ناچار نکرده باشد و نیز در صورتی که در خوردن از حد اضطرار تجاوز نکند گناهی بر او نیست که خدا غفور و رحیم است (173).
بدرستی آنهائی که از کتاب خدا آنچه را که خدا نازل کرده کتمان میکنند و با کتمان آن ثمن اندک بدست میآورند آنها آنچه میخورند جز آتشی نیست که بدرون خود میکنند و خدا روز قیامت با آنها سخن نخواهد گفت و تزکیهشان نخواهد کرد و عذابی دردناک خواهند داشت (174).
اینان همانهایند که با سرمایه هدایت، گمراهی میخرند و مغفرت را با عذاب معاوضه میکنند راستی چقدر بر چشیدن آتش تحمل دارند (175).
و این عذاب بدانجهت است که خدا کتاب را بحق نازل کرد و اینان که در کتاب اختلاف راه انداختند در شقاقی دور از اصلاح هستند (176).
تفسیر آیات
(و اذا قیل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما ألفینا) الخ، کلمه (الفینا) از مصدر الفاء است، که به معنی یافتن است یعنی ما پیروی نمیکنیم، مگر آنچه را که پدران خود بر آن یافتیم، و این آیه به صحت آنچه که ما از آیه سابق از معنای خطوات شیطان استفاده کردیم، شهادت میدهد....
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب
تفسیر سوره ی بقره(آیات164تا169)
تفسیر آیات164تا169سوره ی مبارکه ی بقره
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم
ترجمه آیات
به درستی در خلقت آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز و کشتیها که در دریا بسود مردم در جریانند و در آنچه که خدا از آسمان نازل میکند یعنی آن آبی که با آن زمین را بعد از مردگیش زنده میسازد و از هر نوع جنبنده در آن منتشر میکند و گرداندن بادها و ابرهائیکه میان آسمان و زمین مسخرند آیات و دلیلهائی است برای مردمی که تعقل کنند (164).
و بعضی از مردم کسانی هستند که بجای خدا شریکها میگیرند و آنها را مانند خدا دوست میدارند و کسانیکه بخدا ایمان آوردهاند نسبت باو محبت شدید دارند، و اگر ستمکاران در همین دنیا آن حالت خود را که در قیامت هنگام دیدن عذاب دارند ببینند میفهمند که تمامی نیروها از خداست و خدا شدید العذاب است (165).
روزی که پیشوایان کفر از پیروان خود بیزاری میجویند و عذاب را میبینند و چارهشان از همه جا قطع میشود (166).
و کسانیکه در دنیا کارشان پیروی کورکورانه بود میگویند اگر برای ما بازگشتی میبود ما هم از این پیشوایان (که امروز از ما بیزاری جستند) بیزاری میجستیم اینچنین خداوند اعمالشان را برایشان بصورت حسرتها مجسم میسازد و ایشان هرگز از آتش بیرون نخواهند شد (167).
هان!ای مردم از آنچه در زمین است بخورید در حالی که حلال و طیب باشد و گامهای شیطان را پیروی مکنید که او شما را دشمنی است آشکار (168).
او تنها شما را به بدی و فحشاء و گفتن سخنان بی دلیل و نسبت دادن آن به خدا وا میدارد (169).
تفسیر آیات
(ان فی خلق السموات و الارض) الخ، اشاره دارد به اجرام آسمانی و زمین، (که آنهم یکی از کرات است) و بانچه که ترکیبات آنها از عجائب خلقت و بدایع صنع دارد، از اشکالی که قوام اسماء آنها بر آن است و مواردی که جرم آنها از آن تالیف و ترکیب یافته، و تحولی که بعضی از آنها را به بعضی دیگر مبدل میکند و نقص و زیادتی که عارض بعضی از آنها میشود و اینکه مفرداتش مرکب و مرکباتش تجزیه میشود، همچنانکه فرمود، (أولم یروا أنا نأتی الأرض، ننقصها من أطرافها)؟ آیا نمیبینند که ما به زمین میپردازیم، و از اطرافش کم میکنیم؟) و نیز فرموده: (أولم یر الذین کفروا ان السموات و الارض کانتا رتقا، ففتقناهما، و جعلنا من الماء کل شیء حی؟ آیا کسانی که کفر ورزیدند، ندیدند که آسمانها و زمین در هم و یک پارچه بود، ما آنها را شکافته از هم جدا کردیم و هر زندهای را از آب زنده کردیم؟).
ادامه مطلب
تفسیر سوره ی بقره(آیات154تا163)
تفسیر آیات154تا163سوره ی مبارکه ی بقره
از کتاب گرانقدر تفسیر نمونه
نوشته ی آیة الله ناصر مکارم شیرازی و جمعی از همکاران
(حفظهم الله) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم
(متاسفانه موفق به یافتن تفسیر این آیات از کتاب المیزان نشدم)
ترجمه آیات
154. و به آنها که در راه خدا کشته میشوند مرده مگوئید، بلکه آنها زندگانند ولی شما نمیفهمید.
155. قطعا همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، زیان مالی و جانی، و کمبود میوهها آزمایش میکنیم و بشارت ده به استقامت کنندگان!
156. آنها که هر گاه مصیبتی به آنها رسد میگویند: ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز میگردیم!
157. اینها همانها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آنها هستند هدایت یافتگان.
158. صفا و مروه از شعائر و نشانههای خدا است بنا بر این کسانی که حج خانه خدا و یا عمره انجام میدهند مانعی ندارد بر آن دو طواف کنند (و سعی صفا و مروه انجام دهند، هرگز اعمال بیرویه مشرکان که بتهائی بر این دو کوه نصب کرده بودند از موقعیت این دو مکان مقدس نمیکاهد) و کسانی که فرمان خدا را در انجام کارهای نیک اطاعت کنند خداوند در برابر عمل آنها شکرگزار و از افعال آنها آگاه است.
159. کسانی که دلائل روشن و وسیله هدایتی را که نازل کردهایم بعد از آنکه در کتاب برای مردم بیان ساختیم کتمان میکنند، خدا آنها را لعنت میکند و همه لعن کنندگان نیز آنها را لعن مینمایند.
160. مگر آنها که توبه و بازگشت کردند و (اعمال بد خود را با اعمال نیک) اصلاح نمودند و آنچه را کتمان کرده بودند آشکار ساختند که من توبه آنها را میپذیرم که من تواب و رحیمم.
161. کسانی که کافر شدند و در حال کفر از دنیا رفتند، لعنت خداوند و فرشتگان و همه مردم بر آنها خواهد بود.
162. همیشه در آن (لعن و دوری از رحمت پروردگار) باقی میمانند، نه در عذاب آنان تخفیف داده میشود و نه مهلتی خواهند داشت.
163. خدای شما خداوند یگانهای است که غیر از او معبودی نیست (زیرا) او است بخشنده و مهربان (و دارای رحمت عام و خاص).
تفسیر آیات
و به دنبال مساله صبر و استقامت در آیه بعد، سخن از حیات جاویدان شهیدان میگوید که پیوند نزدیکی با استقامت و صبرشان دارد.
نخست میگوید: هرگز به آنها که در راه خدا کشته میشوند و شربت شهادت مینوشند مرده مگوئید (و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات).
سپس برای تاکید بیشتر اضافه میکند: بلکه آنها زندگانند، اما شما درک نمیکنید! (بل احیاء و لکن تشعرون).
اصولا در هر نهضتی گروهی راحت طلب و ترسو خود را کنار میکشند و علاوه بر اینکه خودشان کاری انجام نمیدهند سعی در دلسرد کردن دیگران دارند همین که حادثه ناگواری رخ میدهد، اظهار تاسف میکنند و آن را دلیل بر بی نتیجه بودن آن قیام میپندارند، غافل از اینکه ...
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلبتفسیر سوره ی بقره(آیات146تا153)
تفسیر آیات146تا153سوره ی مبارکه ی بقره
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم
ترجمه آیات
آنهائیکه ما کتابشان دادیم قرآن را میشناسند آنچنانکه فرزندان خود را، ولی پارهای از ایشان حق را عالما عامدا کتمان میکنند (146).
حق همه از ناحیه پروردگار تو است زنهار که از دودلان مباش (147).
و برای هر جمعیتی وجهه و قبلهایست که بدان رو میکند پس بسوی خیرات هر جا که بودید سبقت بگیرید که خدا همه شما را میآورد که خدا بر همه چیز قادر است (148).
و از هر جا بیرون شدی رو بسوی قسمتی از مسجد الحرام کن و بدان که این حق است و از ناحیه پروردگار تو است و خدا از آنچه میکنید غافل نیست (149).
و از هر جا بیرون شدی رو بسوی قسمتی از مسجد الحرام کن و هر جا هم که بودید رو بدان سو کنید تا دیگر مردم بهانهای علیه شما نداشته باشند مگر آنهائیکه ستمکارند، پس از آنها مترس و از من حساب ببر برای اینکه نعمتم را بر شما تمام کنم باشد که راه را بیابید (150).
همانطور که رسولی در میانه شما فرستادم تا آیات ما را بر شما بخواند و تزکیهتان کند و کتاب و حکمتتان بیاموزد و بشما یاد دهد آنچه را که هرگز خودتان نمیدانستید (151).
پس مرا بیاد آرید تا بیادتان آورم و شکرم بگذارید و کفران نعمتم مکنید (152).
ای کسانیکه ایمان آوردید از صبر و صلاة استعانت جوئید که خدا با صابران است (153).
تفسیر آیات
(الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه، کما یعرفون ابناءهم) ضمیر در (یعرفونه) به رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بر میگردد، نه به کتاب، چون این معرفت را تشبیه کرده به معرفت فرزندان، و این تشبیه در انسانها درست است، نه اینکه کتاب را تشبیه به انسان کنند، هرگز کسی نمیگوید: فلانی این کتاب را میشناسد، همانطور که پسر خودش را میشناسد، علاوه بر اینکه سیاق کلام که در باره رسولخدا و وحیی که تحویل قبله باو است، اصلا ربطی به کتاب اهل کتاب ندارد، پس معنای جمله این است: که اهل کتاب پیامبر اسلام را میشناسند، آنطور که بچههای خود را میشناسند، بخاطر اینکه تمامی خصوصیات آنجناب را در کتب خود دیدهاند، ولی با این حال طائفهای از ایشان عالما عامدا معلومات خود را کتمان میکنند.
و بنا بر این در آیه شریفه التفاتی از حضور به غیبت بکار رفته، چون با اینکه روی سخن با رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) است، در عین حال نمیفرماید: (آنها که کتابشان دادهایم تو را میشناسند)، بلکه میفرماید: (او را میشناسند) کانه رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را غایب حساب کرده، و خطاب را به مؤمنین کرده است، و این بخاطر این بوده که توضیح دهد: امر رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) نزد اهل کتاب واضح است، و این نظم و اسلوب نظیر سخن گفتن کسی است که با جماعتی حرف میزند، ولی خطاب را متوجه یکی از آنها میکند، تا فضیلت او را آشکار سازد، و این سیاق را همچنان ادامه میدهد و با او حرف میزند، و دیگران میشنوند، تا برسند بمطلبی که مربوط به شخص آن یکنفر است، وقتی باینجا میرسد، روی خود از او گردانده، متوجه جماعت حاضر در مجلس میکند، و چون آن مطلب بسر رسید، دوباره رو بان شخص نموده سخنان خود را ادامه میدهد، این مثال را بدان جهت زدیم، تا متوجه شوی التفات در آیه بخاطر چه بوده است.
(الحق من ربک فلا تکونن من الممترین) این جمله بیان سابق را تاکید میکند، و نهی از شک را تشدید مینماید، چون امتراء همان شک و ارتیاب است، و ظاهر خطاب متوجه به رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم)، و باطن و معنای آن به امت است.
(و لکل وجهة هو مولیها فاستبقوا الخیرات) کلمه (وجهة) بمعنای چیزیست که آدمی رو به آن میکند، مانند قبله، که آن نیز بمعنای چیزی است که انسان متوجه آن میشود، در این آیه بیان سابق را خلاصه نموده عبارت اخرائی میآورد، تا مردم را هدایت کند، به اینکه مسئله قبله را تعقیب نکنند، و بیش از این در باره آن بگو مگو راه نیندازند، و معنایش این است که هر قوم برای خود قبلهای دارند، که بر حسب اقتضای مصالحشان برایشان تشریع شده است.
خلاصه، قبله یک امر قراردادی و اعتباری است، نه یک امر تکوینی ذاتی، تا تغییر و تحول نپذیرد، با این حال، دیگر بحث کردن و مشاجره براه انداختن در باره آن فائدهای برای شما ندارد، این حرفها را بگذارید، و بدنبال خیرات شتاب بگیرید، و از یکدیگر سبقت جوئید که خدایتعالی همگی شما را در روزی که شکی در آن نیست جمع میکند، و لو هر جا که بوده باشید.
که خدا بر هر چیزی توانا است.
این را هم باید دانست که آیه مورد بحث همانطور که با مسئله قبله انطباق دارد، چون در وسط آیات قبله قرار گرفته، همچنین میتواند با یک مسئله تکوینی منطبق باشد، و بخواهد از قضاء و قدری که برای هر کسی از ازل تقدیر شده خبر دهد، و جمله (فاستبقوا الخیرات) بخواهد بفهماند: که احکام و آداب برای رسیدن به همان مقدرات تشریع شده، که انشاء الله در بحثی که پیرامون خصوص قضاء و قدر خواهیم داشت، بیان مفصل آن میآید.
(و من حیث خرجت، فول وجهک شطر المسجد الحرام) الخ، بعضی از مفسرین گفتهاند: معنای این آیه این است که از هر جا که بیرون شده و به هر جا که وارد شدی، روی خود بسوی مسجد الحرام کن، بعضی دیگر گفتهاند: معنایش این است که از هر شهری در آمدی، ممکن هم هست مراد به جمله (و من حیث خرجت) الخ مکه باشد که رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) از آنجا بیرون آمد، و آیه (من قریتک التی اخرجتک) از آن خبر میدهد، و معنایش اینست که رو به کعبه ایستادن حکمی است ثابت برای تو، چه در مکه و چه در شهرهای دیگر، و سرزمینهای دیگر و جمله: (و انه للحق من ربک، و ما الله بغافل عما تعملون)، همین معنا را تاکید و تشدید میکند.
(و من حیث خرجت فول وجهک شطر المسجد الحرام، و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره) الخ اگر این جمله را به عین عبارت قبلی تکرار کرد بعید نیست برای این بوده باشد که بفهماند: حکم نامبرده در هر حال ثابت است و مثل این است که کسی بگوید: (در برخاستنت از خدا بترس و در نشستنت از خدا بترس، و در سخن گفتنت از خدا بترس و در سکوتت از خدا بترس) که منظور گوینده اینست که همیشه و در هر حال ملازم تقوی باش و تقوی را همواره با خود داشته باش و اگر بجای آن عبارت میگفت: (از خدا بپرهیز، وقتی برخاستی و نشستی و سخن گفتی و سکوت کردی) این نکته را نمیفهماند و در آیه مورد بحث معنایش این است که رو بسوی قسمتی از مسجد الحرام بکن هم از همان شهری که از آن بیرون شدی و هم از هر جای دیگری که بودید رو بسوی آن قسمت کنید.
(لئلا یکون للناس علیکم حجة الا الذین ظلموا منهم، فلا تخشوهم، و اخشونی) الخ، در این جمله سه فائده برای حکم قبله که در آن شدیدترین تاکید را کرده بود، بیان میکند.
اول اینکه یهود در کتابهای آسمانی خود خوانده بودند که قبله پیامبر اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) کعبه است نه بیت المقدس، همچنانکه قرآن کریم از این جریان خبر داده، میفرماید: (و ان الذین اوتوا الکتاب لیعلمون انه الحق، من ربهم) که ترجمهاش گذشت و اگر حکم تحویل قبله نازل نمیشد، حجت یهود علیه مسلمین تمام بود، یعنی میتوانستند بگویند: این شخص پیغمبری نیست که انبیاء گذشته وعده آمدنش را داده بودند، ولی بعد از آمدن حکم تحویل قبله و التزام بان و عمل بر طبقش، حجت آنان را از دستشان میگیرد، مگر افراد ستمگری از ایشان زیر بار نروند.
(الا الذین ظلموا منهم) این استثناء منقطع، و بدون مستثنی منه و بمعنای (لکن) است، و آیه چنین معنا میدهد که (لکن کسانی که از ایشان ستمکارند و تابع هوی و هوس هستند، همچنان بر اعتراض بیجای خود ادامه میدهند، پس زنهار که از ایشان حسابی نبری، چون پیرو هوی و ظالمند، و خداوند ستمکاران را هدایت نمیکند و تنها از من حساب ببر).
دوم اینکه پیگیری و ملازمت این حکم، مسلمانان را به سوی تمامیت نعمتشان و کمال دینشان سوق میدهد که بزودی در تفسیر آیه: (الیوم اکملت لکم دینکم، و اتممت علیکم نعمتی)، انشاء الله تعالی معنای تمامیت نعمت را بیان خواهیم کرد.
سوم اینکه در آخر آیه فرموده: (لعلکم تهتدون) که خدای تعالی اظهار امیدواری به هدایت مسلمانان به سوی صراط مستقیم کرده، و در سابق آنجا که در باره: (اهدنا الصراط المستقیم) بحث میکردیم، در باره اهتداء سخن گفتیم.
بعضی از مفسرین گفتهاند: اینکه در آیه تحویل قبله فرموده: (و لاتم نعمتی علیکم، و لعلکم تهتدون) و نیز در آیه فتح مکه نظیر آنرا آورده، و فرموده: (انا فتحنا لک فتحا مبینا، لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما)، خود دلیل بر این است که در آیه مورد بحث هم بشارتی است به فتح مکه.
توضیح اینکه: کعبه در صدر اسلام پر بود از بتهای مشرکین و وثنهای ایشان، و خلاصه بت در آنجا حاکم بود و در ایامی که این آیه نازل میشد، هنوز اسلام قوت و شوکتی بخود نگرفته بود، خدای تعالی رسول خود را هدایت کرد باینکه رو به بیت المقدس نماز بخواند، چون بیت المقدس قبله یهودیان بود، که هر چه باشد دینشان باسلام نزدیکتر از دین مشرکین بود، ولی بعد از آنکه رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به مدینه هجرت کرد و زمان فرا رسیدن فتح مکه نزدیک شد، و انتظار فرمان الهی به تطهیر کعبه از پلیدی بتها، شدید گردید.
در چنین شرائطی دستور برگشتن قبله بسوی کعبه صادر شد و این خود نعمت بس بزرگی بود، که خدا مسلمانان را بدان اختصاص داد، آنگاه در ذیل همین فرمان وعده فرمود: که بزودی نعمت و هدایت را بر تو تمام خواهد کرد، یعنی کعبه را از پلیدیهای اصنام خواهد پرداخت، آنچنانکه فقط خدا در آن عبادت شود و تنها معبد مسلمانان گردد و تنها مسلمانان رو بسوی آن عبادت کنند، پس نتیجه میگیریم که جمله: (و لاتم نعمتی علیکم) الخ، بشارت به فتح مکه است.
از سوی دیگر، بعد از آنکه در سوره فتح به مسئله فتح مکه میپردازد، دوباره به همان وعده قبلی اشاره میکند، که در آیه مورد بحث آمده بود و میفرماید: (ویتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما).
این بود گفتار آن مفسر و توضیح ما در باره آن، و لکن گو اینکه به ظاهرش گفتاری است دلچسب، اما خالی از تدبر و دقت است، برای اینکه ظاهر آیات با آن نمیسازد زیرا مدرک مفسر نامبرده در آیه مورد بحث (و لاتم نعمتی علیکم و لعلکم تهتدون) الخ، لام غایت است، که بر سر (اتم) در آمده و این لام عینا در آیه سوره فتح آمده و فرموده: (لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما).
و با اینکه حرف لام در هر دو آیه غایت است، دیگر چه معنا دارد مفسر نامبرده آیه مورد بحث را بمعنای وعده گرفته و آیه سوره فتح را بمعنای انجاز آن وعده و وفای بان بگیرد؟ با اینکه هر دو آیه وعده جمیلی است باینکه خداوند نعمت را بر تو تمام میکند.
از سوی دیگر آیه مورد بحث که در باره مسئله حج است وعده اتمام نعمت را به همه مسلمین میدهد و میفرماید: (علیکم)، و آیه سوره فتح این وعده را تنها به رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) میدهد و میفرماید: (ویتم نعمته علیک) الخ، پس سیاق دو آیه مختلف است، و نمیشود هر دو مربوط به یک مطلب باشند.
حال اگر آیهای باشد که دلالت کند بر اینکه این دو وعده کجا وفا شد؟ آنوقت ممکن است بگوئیم: پس مراد هر دو وعده همین وعدهای است که این آیه از وفا شدن بان خبر میدهد و چنین آیهای اگر باشد آیه: (الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا، امروز دیگر دین شما را تکمیل کردم و نعمت خود بر شما تمام نمودم و اسلام را دین مورد رضایم برایتان قرار دادم)، خواهد بود و اما اینکه نعمت در آن چه نعمتی بوده که خدا اتمام کرده؟ و در این آیه منتش را بر ما میگذارد، انشاء الله در تفسیر سوره مائده بحثش خواهد آمد.
نظیر این دو آیه که مشتمل بر اتمام نعمت است آیه: (و لکن یرید لیطهرکم، و لیتم نعمته علیکم لعلکم تشکرون)، و نیز آیه: (کذلک یتم نعمته علیکم، لعلکم تسلمون)، است که باز انشاء الله کلامی مناسب با مقام بحثمان در ذیل هر یک از این آیات خواهد آمد.
(کما ارسلنا فیکم رسولا منکم)، از ظاهر آیه بر میآید، که کاف در کلمه (کما) برای تشبیه، و کلمه (ما) مصدریه باشد، در نتیجه معنای آیه و ماقبلش این میشود: ما با قبله قرار دادن خانهای که ابراهیم بنا کرد و برایش آن خیرات و برکات را درخواست نمود به شما انعام کردیم، مانند این انعام دیگرمان که رسولی از میان شما در شما فرستادیم که آیات ما بر شما همی خواند و کتاب و حکمتتان میآموزد و تزکیهتان میکند و این را بدان جهت کردیم که دعای ابراهیم را استجابت کرده باشیم، آن دعا که با فرزندش اسماعیل گفتند: پروردگارا! و رسولی از خود ایشان در میانشان مبعوث فرما تا آیات بر آنان تلاوت کند و کتاب و حکمتشان تعلیم دهد و تزکیهشان کند پس در این ارسال رسول منتی است نظیر منتی که در قبله قرار دادن کعبه بود.
از اینجا معلوم میشود مخاطب در جمله (فیکم رسولا منکم)، امت مسلمه است، که بر حسب حقیقت عبارتند از خصوص اولیاء دین، چون اگر جمیع دودمان اسماعیل - یعنی عرب مضر - امت اسلام نامیده میشوند، از نظر ظاهر امتند و نیز اگر همه عرب و مسلمانان غیر عرب امت اسلام نامیده میشوند، از نظر اشتراک در حکم است و گر نه حقیقت و واقع آن امت که ابراهیم (علیهالسلام) از خدا درخواست کرد، همان اولیاء دین هستند و بس.
(یتلو علیکم آیاتنا)، کلمه: (آیاتنا) ظهور در آیات قرآن دارد، چون قبل از آن کلمه (یتلو) آمده، و معلوم است که تلاوت در مورد الفاظ استعمال میشود، نه معانی و کلمه (تزکیه) به معنای تطهیر است و تطهیر عبارتست از زایل کردن پلیدیها و آلودگیها، در نتیجه کلمه تطهیر هم شامل اعتقادات فاسد چون شرک و کفر میشود و هم شامل ملکات رذیله چون تکبر و بخل میگردد و هم اعمال فاسد و شنیع چون کشتن و زنا و شرابخواری را شامل میشود.
و تعلیم کتاب و حکمت و نیز تعلیم آنچه نمیدانستید، دو جمله است که شامل تمامی معارف اصولی و فروعی دین میگردد.
این را هم باید دانست که آیات شریفه مورد بحث مشتمل بر چند مورد التفات نسبت به خدای تعالی است، یکجا خدای تعالی غایب (او) حساب شده، یکجا متکلم وحده (من)، جائی دیگر متکلم مع الغیر (ما)، و نیز چند التفات دیگر نسبت به غیر خدای تعالی که باز یکجا غایب حساب شدهاند و یکجا مخاطب و یکجا متکلم که اگر خواننده عزیز در آنها دقت بعمل آورد، نکتههایش پوشیده نمیماند.
بحث روایتی
در تفسیر مجمع البیان از قمی روایت کرده که در تفسیرش در ذیل آیه: (سیقول السفهاء) الخ از قول امام صادق (علیهالسلام) نقل کرده که فرمود: قبله وقتی از بیت المقدس بسوی کعبه برگردید که رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) سیزده سال در مکه نماز بسوی بیت المقدس خوانده بود و بعد از مهاجرت به مدینه هم هفت ماه به همان سو نماز خواند آنوقت خدا او را بطرف مکه برگردانید.
چون یهودیان رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را سرزنش میکردند و میگفتند: تو تابع مائی و بسوی قبله ما نماز میگزاری، رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) از این سرزنش دچار اندوهی سخت شد و در نیمه شبی از خانه بیرون شد و به آفاق آسمان نگاه میکرد منتظر بود از ناحیه خدایتعالی در این خصوص امری صادر شود فردای آن شب وقتی هنگام نماز ظهر شد، آنجناب در مسجد بنی سالم بود و دو رکعت از نماز ظهر را خواند که جبرئیل نازل شده، دست به دو شانه آنحضرت گذاشت و او را بطرف کعبه برگردانید و این آیه بر او نازل کرد: (قد نری تقلب وجهک فی السماء فلنولینک قبلة ترضیها، فول وجهک شطر المسجد الحرام) در نتیجه آنجناب دو رکعت از یک نماز را بسوی بیت المقدس، و دو رکعت دیگرش را بسوی کعبه خواند، بعد از این جریان سر و صدای یهود و مردم نفهم بلند شد که چرا از قبلهای که داشت برگردید؟ مؤلف: روایاتیکه هم از طرف عامه و هم خاصه در این داستان در کتب جامع وارد شده، بسیار زیاد است و از نظر مضمون قریب به هم هستند، ولی از نظر تاریخ این جریان مختلفند، بیشتر آنها تاریخ تحویل قبله را در ماه رجب سال دوم از هجرت، یعنی ماه هفدهم از هجرت میدانند و صحیحتر هم همین است و بزودی فصل جداگانه در بحث پیرامون این مسئله خواهد آمد انشاء الله.
و از طرق اهل سنت در باره اینکه امت اسلام گواه بر مردم و رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) گواه بر امت است روایاتی آمده که مردم روز قیامت تبلیغ انبیاء را انکار میکنند خدایتعالی از انبیاء شاهد میخواهد تا اثبات کنند تبلیغ کردهاند - با اینکه خدا عالمتر از هر کسی است - آنگاه امت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را میاورند و ایشان شهادت میدهند امتهای دیگر میپرسند: شما از کجا بدست آوردهاید که پیغمبر ما رسالت خود را تبلیغ کرده؟ میگویند: ما این معنا را از کتاب آسمانیمان بدست آوردیم که خدایتعالی بزبان پیامبر صادقش در آن خبر داد: که انبیاء گذشته رسالت خود را تبلیغ کردند.
بعد محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را میآورند تا از حال امتش بپرسند، آنجناب امت را تزکیه میکند و به عدالتشان شهادت میدهد، اینجاست که خدای سبحان فرموده: (فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید).
مؤلف: مفاد این روایت را اخبار دیگری تایید میکند، که سیوطی آن اخبار را در تفسیر الدر المنثور و غیر او نیز آوردهاند، چیزی که در این روایات به نظر درست نمیرسد اینست که پیامبر اسلام تمامی امت را تزکیه و تعدیل نکرده و معنا ندارد که در قیامت همه را تزکیه و تعدیل کند، مگر اینکه بمنظور تزکیه و تعدیل جمعی از امت باشد نه همه، و گر نه روایات نامبرده مطلبی بر خلاف ضرورت اثبات میکند، ضرورت کتاب و سنت هر دو.
آخر چطور ممکن است رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) فجایع و جنایاتی را که افرادی از امت اسلام مرتکب شدند تجویز کند؟ و بر آن جنایات صحه بگذارد؟ جنایاتی که حتی نمونهاش هم در امتهای گذشته رخ نداد؟ و چطور آنجناب طاغیان و فرعونهای این امت را تزکیه و تعدیل میکند؟ و آیا این روایات طعن بر دین حنیف و بازیگری با حقایق این ملت بیضاء نیست؟! قطعا هست، علاوه بر اینکه این روایات گفتگو از شهادت نظری دارد، نه شهادت تحمل، چون امت اسلام در زمان انبیاء گذشته حاضر نبودند، تا ببینند آیا رسالت خود را تبلیغ میکنند یا نه؟ و شهادت نظری اعتبار ندارد.
و در کتاب مناقب در این باره از امام باقر (علیهالسلام) روایت کرده، که فرمود: (شهداء مردم) به غیر رسولان و امامان کسی نیست و اما امت معقول نیست که خدا از آنها شهادت بطلبد، برای اینکه در میان امت کسانی هستند که شهادتشان یک بند سبزی و یک پر کاه ارزش ندارد.
و در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیهالسلام) روایت کرده که در ذیل جمله (لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا) الخ، فرمود: اگر خیال کنی که منظور خدایتعالی از این آیه همه موحدین اهل قبله است، سخت اشتباه کردهای، برای اینکه آیا خدایتعالی در قیامت از کسی شهادت میخواهد، که در دنیا شهادتش در مرافعهای که بر سر یک من خرما بپا میشد پذیرفته نبود؟ و آنوقت شهادت چنین کسی در درگاهش پذیرفته میشود؟ حاشا: این حرف معقول نیست و خدایتعالی چنین چیزی را از خلق خودش نمیپسندد، آنوقت خودش چگونه مرتکب آن میشود، بلکه منظور خدایتعالی از امت، افرادی است که مصداق آیه: (کنتم خیر امة اخرجت للناس)، هستند و آنان امت وسط و بهترین امتند که خدا برای مردم خلقشان کرده است.
مؤلف: بیان این حدیث در ذیل آیه شریفه با استفاده از قرآن کریم گذشت.
و در قرب الاسناد از امام صادق (علیهالسلام) از پدرش از رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) روایت کرده که فرمود: از جمله خصائصی که خدای تعالی به امت من داده و با دادنش امتم را بر سایر امم برتری بخشیده، سه چیز است که حتی به هیچ پیغمبری نداده - تا آنجا که میفرماید: - خدایتعالی هر پیغمبری که مبعوث میکرد، او را شهید بر قومش قرار میداد، ولی خدای تعالی امت مرا شهید بر همه خلائق کرد، و فرمود: (لیکون الرسول شهیدا علیکم، و تکونوا شهداء علی الناس) تا آخر حدیث).
مؤلف: این حدیث منافاتی با حدیث قبلی ندارد، چون مراد به امت در این روایت نیز همان امت مسلمهایست که دعای ابراهیم بوسیله آن مستجاب شد.
و در تفسیر عیاشی از امیر المؤمنین (علیهالسلام) روایت آورده که در حدیثی در ضمن توصیف روز قیامت فرمود: مردم در یکجا جمع میشوند و در آنجا تمامی خلائق استنطاق میشوند، واحدی بدون اجازه رحمان و جز به صواب سخن نمیگوید آنگاه به رسول خدا دستور میدهند، برخیزد و از پرسشها پاسخ گوید اینجاست که خدایتعالی به رسول گرامیش میفرماید: (فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا) و بحکم این آیه آنجناب شهید بر شهیدان یعنی بر رسولان است.
و در تهذیب از ابی بصیر از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام) روایت کرده که گفت: به آنجناب عرضه داشتم: آیا خدایتعالی به رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) دستور داده بود که بسوی بیت المقدس نماز بگزارد؟ فرمود: بله، مگر نمیبینی خدای سبحان فرموده: (و ما جعلنا القبلة التی کنت علیها الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب علی عقبیه) الخ.
مؤلف: مقتضای این حدیث این است که جمله: (التی کنت علیها) صفت قبله باشد، و مراد بقبله، بیت المقدس باشد، و اینکه آن قبلهای که رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) رو بان میایستاده، همان بیت المقدس بوده باشد و همین معنا را سیاق آیات تایید میکند که بیانش گذشت.
از اینجا آن روایتی هم که از امام عسکری (علیهالسلام) نقل شده تایید میشود، چون آنجناب فرموده: مردم مکه هوای قبله شدن کعبه را داشتند خدایتعالی با قبله قرار دادن بیت المقدس امتحانشان کرد تا معلوم شود چه کسی بر خلاف هوای نفسش رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را پیروی میکند بر خلاف مردم مدینه که هوای بیت المقدس بسر داشتند و خدایتعالی با برگرداندن قبله دستورشان داد با هوای نفس خود مخالفت نموده رو به کعبه نماز بگزارند تا باز معلوم شود چه کسی پیروی رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) میکند؟ و چه کسی مخالفت مینماید؟ که هر کس او را بر خلاف میل درونیش اطاعت کند، مصدق او و موافق او است (تا آخر).
با این حدیث فساد گفتار دیگری نیز روشن میگردد و آن این است که جمله (التی کنت علیها) مفعول دوم برای کلمه (جعلنا) است و معنای آیه این است که ما قبل از بیت المقدس قبله را کعبهای که (کنت علیها) نکردیم، استدلال کرده است بجمله (الا لنعلم من یتبع الرسول) که حاصل معنا چنین میشود (ما قبل از بیت المقدس کعبه را که الان رو به آن هستی قبله نکردیم مگر برای اینکه بفهمیم چه کسی رسول را پیروی میکند) لکن این حرف بیهوده است زیرا همانطور که قبلا گفتیم سیاق بر خلاف آنست.
و در تفسیر عیاشی از زبیری روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیهالسلام) پرسیدم: آیا مرا از ایمان خبر نمیدهی؟ بدانم آیا ایمان مجموع قول و عمل است و یا قول بدون عمل؟ فرمود: ایمان همهاش عمل است، چون خود قول هم یکی از اعمال است که خدا واجبش کرده در کتابش بیان نموده نورش واضح و حجتش ثابت شده، کتابش بدان شهادت میدهد و بسوی آن دعوت میکند.
و چون خدای تعالی رسول اسلام را رو به کعبه گردانید، مسلمانان به رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) گفتند: پس تکلیف ما نسبت به نمازهائیکه در این مدت (17 ماهه) رو به بیت المقدس خواندیم چه میشود؟ و تکلیف مردگان ما که در این مدت نماز را به آنطرف میخواندند چه میشود؟ خدایتعالی در پاسخ به این سؤال این جمله را نازل فرمود: (و ما کان الله لیضیع ایمانکم، ان الله بالناس لرؤف رحیم، خدا ایمان شما را ضایع نمیکند، که خدا به مردم رئوف و رحیم است).
و در این کلام خود نماز ما را ایمان خواند، پس هر کس از خدا بترسد و جوارح خود (از چشم و گوش و شکم و زبان و فرج) را حفظ نموده هر عضوی از اعضای خود را در آن جائی مصرف کند و بکار ببندد که خدا برایش معین کرده و واجب هر عضوی را انجام دهد، با ایمان کامل خدا را ملاقات میکند و از اهل بهشت است، و اگر کسی در واجبی از این واجبات خیانت کند و از آنچه خدا دستور داده تعدی نماید، خدا را با ایمان ناقص ملاقات میکند.
مؤلف: این روایت را کلینی هم آورده، و اینکه در روایت، نزول جمله (و ما کان الله لیضیع ایمانکم) را بعد از تحویل قبله دانسته، منافاتی با بیان قبلی ما ندارد.
و در کتاب فقیه آمده: که رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) سیزده سال در مکه و نوزده ماه در مدینه بطرف بیت المقدس نماز خواند بعد که یهودیان سرزنش کردند که تو تابع قبله ما هستی و اندوه شدیدی بر او مسلط شد، در دل شب از خانه بیرون آمد و رو به اطراف افق بگردانید، فردای آن شب هم نماز صبح را رو به بیت المقدس خواند و هم دو رکعت از نماز ظهر را، سر دو رکعتی جبرئیل آمد، و گفت: (قد نری تقلب وجهک فی السماء، فلنولینک قبلة ترضیها، فول وجهک شطر المسجد الحرام) الخ، آنگاه دست آنجناب را گرفته رو به کعبهاش کرد، مردمی هم که پشت سرش به نماز ایستاده بودند رو به کعبه شدند، بطوریکه زنان جای فعلی مردان قرار گرفتند و مردان جای فعلی زنان، و این نماز ظهر اولش بسوی بیت المقدس و آخرش بسوی کعبه واقع شد، بعد از نماز ظهر خبر به مسجدی دیگر در مدینه رسید، اهل آن مسجد دو رکعت از عصر خوانده بودند، دو رکعت دیگر را بطرف کعبه برگشتند، آنها نیز اول نمازشان بسوی بیت المقدس و آخرش بسوی کعبه شد، و مسجد قبلتین، همان مسجد است.
مؤلف: قمی هم نظیر این را روایت کرده و گفته: که رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) خودش (در مدینه)، بلکه در مسجد بنی سالم نماز میخواند که این جریان واقع شد.
و در تفسیر عیاشی از امام باقر (علیهالسلام) روایت کرده که در ذیل آیه (فول وجهک شطر المسجد الحرام) الخ، فرموده: رو بقبله نماز بخوان و در نماز رو از قبله برمگردان که نمازت باطل میشود چون خدای سبحان به رسول گرامیش فرمود در نماز واجب باید حتما رو بقبله نماز بخوانی، (فول وجهک شطر المسجد الحرام، و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره).
مؤلف: روایات در این باره که آیه شریفه راجع بخصوص نماز واجب است بسیار زیاد است.
و در تفسیر قمی از امام صادق (علیهالسلام) روایت آورده که در تفسیر آیه (الذین آتیناهم الکتاب یعرفونه) الخ، فرموده: این آیه در باره یهود و نصاری نازل شد، خدای تعالی در آن میفرماید: (آنهائی که کتابشان دادیم، او را میشناسند - یعنی رسول خدا را - همانطور که فرزندان خود را میشناسند) و این بدان جهت است که خدای عز و جل در تورات و انجیل و زبور، صفات رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و صفات اصحابش و مهاجرتش را ذکر کرده بود و همان را در قرآن حکایت کرده، که (محمد رسول الله، و الذین معه اشداء علی الکفار، رحماء بینهم، تریهم رکعا سجدا، یبتغون فضلا من الله و رضوانا، سیماهم فی وجوههم من اثر السجود، ذلک مثلهم فی التوریة، و مثلهم فی الانجیل، محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) فرستاده خداست و کسانی که مصاحب او هستند بر کفار دشمنانی بیرحم، و در بین خود مهربانان هستند، ایشان را میبینی که همواره در رکوع و سجودند و همه در پی بدست آوردن فضل خدا و خشنودی اویند، نشانههاشان از اثر سجده در پیشانی نمایان است، این است مثل آنان در تورات و همین است مثل آنان در انجیل).
پس صفات رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و اصحابش در تورات بوده و وقتی خدا او را مبعوث فرمود، اهل کتاب او را شناختند، همچنان که خود قرآن میفرماید: (فلما جاءهم ما عرفوا کفروا به).
مؤلف: نظیر این روایت در کافی از علی (علیهالسلام) نقل شده است.
و در اخبار بسیاری از طرق شیعه آمده: که آیه: (أینما تکونوا یات بکم الله جمیعا) الخ، در باره اصحاب قائم (علیهالسلام) نازل شده و در بعضی از آنها آمده: که این از باب جری و تطبیق است.
و در حدیثی از طرق عامه در ذیل جمله (و لاتم نعمتی علیکم)، از علی (علیهالسلام) آمده که فرمود: تمامیت نعمت این است که انسان با داشتن اسلام بمیرد.
و باز در حدیثی از طرق آنان آمده: که تمامیت نعمت به این است که آدمی داخل بهشت شود.
بحث علمی
تشریع قبله در اسلام و اعتبار و وجوب خواندن نماز رو بقبله، - نمازی که عبادت عموم مسلمانان جهان است -، و همچنین وجوب ذبح حیوانات رو بقبله و کارهای دیگری که حتما باید رو بقبله باشد، (و یا مانند خوابیدن و نشستن و وضو گرفتن رو بقبله: که مستحب و مانند تخلیه کردن که حتما باید بطرف غیر قبله باشد و رو بقبلهاش حرام است) و احکامی دیگر که با قبله ارتباط دارد، و مورد ابتلای عموم مسلمانان است، باعث شده که مردم محتاج به جستجوی جهت قبله شوند و آنرا در افق خود معین کنند، (تا نماز و ذبح حیوانات و کارهائی دیگر را رو به آنطرف انجام داده و از تخلیه کردن به آن طرف بپرهیزند).
و در ابتداء امر از آنجا که تشخیص قطعی آن برای مردم دور از مکه فراهم نبود ناگزیر به مظنه و گمان و نوعی تخمین اکتفاء میکردند.
ولی رفته رفته این حاجت عمومی، علمای ریاضیدان را وادار کرد تا این مظنه و تخمین را قدری به تحقیق و تشخیص عینی نزدیک سازند، برای این کار از جدولهائی که در زیج مورد استفاده قرار میگیرد استمداد کردند، تا بدان وسیله عرض هر شهر و طول آن را (منظور از عرض شهر فاصلهایست که هر شهری از خط استواء دارد و منظور از طول آن فاصلهایست که میانه شهرها از مشرق به مغرب میباشد به این منظور آخرین نقطه غربی و معمور کره زمین را جزایر خالدات میگرفتند، البته این دیگر مربوط به بحث ما نیست که در قرون گذشته و قبل از کشف آمریکا و کشف کرویت زمین چنین میپنداشتند که جزائر خالدات واقع در غرب اروپا ساحل اقیانوس آرام آخرین نقطه کره زمین است و البته این جزائر در قرون اخیر در آب فرو رفته و اثری از آن باقی نمانده است، و فعلا در نیم کره شرقی زمین، از رصدخانه گرنویچ لندن استفاده میکنند)، (مترجم) معین کنند.
آنگاه بعد از آنکه عرض شهر خود را از خط استواء معین میکردند آن وقت میتوانستند بفهمند که از نقطه جنوب آن شهر (نقطه جنوب هر شهری عبارتست از نقطهای که اگر خطی موهوم از آن نقطه بطرف نقطه شمال تصور کنیم آفتاب در رسیدن بان نقطه مسیر روزانهاش نصف میشود و باصطلاح به نقطه ظهر میرسد) چند درجه (از نود درجه میان جنوب و مغرب) را بطرف مغرب منحرف شوند، رو به که ایستادهاند (و این انحراف را با حساب جیوب و مثلثات معین میکردند).
آنگاه این حساب را بوسیله دائره هندیه برای تمامی افقها و شهرهای مسلماننشین ترسیم کردند، (به این صورت که یا در اول بهار و یا در اول پائیز که دو نقطه اعتدالی است در هر افقی دائرهای در زمین مسطح رسم کردند و محوری و یا به عبارتی شاخصی در وسط آن دائره کوبیدند، صبح که آفتاب طلوع کرد سایه شاخص از دائره بیرون بود، ایستادند تا با بالا آمدن آفتاب و کوتاه شدن سایه آن نقطهای را که سایه از آن نقطه وارد دائره میشود معین کنند و همچنین آن نقطهای را که در بعد از ظهر سایه از دایره بیرون میرود معین کنند، سپس با خطی مستقیم این دو نقطه را بهم وصل کردند که یکسرش مشرق افق را نشان میداد و سر دیگرش مغرب افق را، در نتیجه دائره به دو نیم دائره تقسیم شد، خط دیگری عمود بر آن خط ترسیم کردند که یکسرش نقطه جنوب را نشان میداد و سر دیگرش نقطه شمال را، و این خط را نصف النهار آن افق مینامیدند، و معلوم است که فاصله میان هر یک از این چهار نقطه نود درجه است، و فرض کنید شهری که این دائره (که آنرا دائره هندیه مینامیدند) ترسیم شده، سی درجه با خط استواء فاصله داشته باشد، در اینصورت اگر سکنه این شهر در موقع نماز سی درجه از نود درجه را از جنوب بطرف مغرب برگردند، درست رو بقبله ایستادهاند، (مترجم).
سپس برای اینکه این کار را بسرعت و آسانی انجام دهند، قطب نما را یعنی عقربه مغناطیسی معروف به حک را بکار بستند، چون این آلت با عقربه خود جهت شمال و جنوب را در هر افقی که بکار رود معین میکند و کار دائره هندیه را به فوریت انجام میدهد و در صورتیکه ما مقدار انحراف شهر خود را از خط استواء بدانیم، بلافاصله نقطه قبله را تشخیص میدهیم.
لکن این کوششی که علمای ریاضی مبذول داشتند - هر چند خدمت شایان توجهی بود - و خداوند جزای خیرشان مرحمت فرماید -، و لکن از هر دو طریق یعنی هم از طریق قطبنما و هم از راه دائره هندیه ناقص بود که اشخاص را دچار اشتباه میکرد.
اما اول برای اینکه ریاضی دانان اخیر متوجه شدند که ریاضی دانان قدیم در تشخیص طول شهر دچار اشتباه شدهاند، و در نتیجه حسابی که در تشخیص مقدار انحراف و در نتیجه تشخیص قبله داشتند، در هم فرو ریخت.
توضیح اینکه برای تشخیص عرض مثلا تهران از خط استوا، و محاذات آن با آفتاب در فصول چهارگانه، طریقهشان اینطور بود که فاصله قطب شمالی را با خط استواء معین نموده و آنرا درجهبندی میکردند آنگاه فاصله شهر مورد حاجت را از خط استواء به آن درجات معین نموده، مثلا میگفتند فاصله تهران از جزائر خالدات 86 درجه و 20 دقیقه میباشد و عرض آن از خط استوا سی و پنج درجه و 35 دقیقه (نقل از کتاب زیج ملخص تالیف میزابی) گو اینکه این طریقه به تحقیق و واقع نزدیک بود، و لکن طریقه تشخیص طول شهرها طریقهای درست و نزدیک به تحقیق نبود چون همانطور که در بیان مترجم گذشت عبارت از این بود که مسافت میانه دو نقطه از زمین را که در حوادث آسمانی مشترک بودند، (اگر آفتاب میگرفت در هر دو جا در یک زمان میگرفت، و اگر حوادث دیگری رخ میداد، در هر دو نقطه رخ میداد) معین میکردند و آنرا با مقدار حرکت حسی آفتاب و یا به عبارتی با ساعت ضبط مینمودند آنگاه میگفتند: مثلا طول شهر تهران فلان درجه و... دقیقه است و چون در قدیم وسائل تلفن و تلگراف و امثال آن در دست نبود، لذا اندازهگیریهای قدیم دقیق نبود و بعد از فراوان شدن این وسائل و همچنین نزدیک شدن مسافتها بوسیله هواپیما و ماشین این مشکل کاملا حل شد، و در این هنگام بود که شیخ فاضل و استاد شهیر ریاضی، مرحوم سردار کابلی برای حل این مشکل کمر همت بست و انحراف قبله را با اصول جدید استخراج نموده، رسالهای در این باره بنام (تحفة الاجلة فی معرفة القبلة)، در اختیار همگان گذاشت، و این رساله کوچکی است که در آن طریقه استخراج قبله را با بیان ریاضی روشن ساخته، و جدولهائی برای تعیین قبله هر شهری رسم کرده است.
و از جمله رموزیکه وی موفق به کشف آن گردید - و خدا جزای خیرش دهد - کرامت و معجزه باهرهای بود که برای رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) در خصوص قبله محرابش در مسجد مدینه اثبات و اظهار کرد.
توضیح اینکه مدینه طیبه بر طبق حسابی که قدماء داشتند در عرض 25 درجه خط استوا، و در طول 75 درجه و 20 دقیقه قرار داشت و با این حساب محراب مسجد النبی در مدینه رو بقبله نبود، (و چون ممکن نبوده رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) در ایستادن بطرف قبله و بنای مسجد رو بانطرف اشتباه کند)، لذا ریاضی دانان همچنان در باره قبله بحث میکردند، و ای بسا برای این انحراف وجوهی ذکر میکردند که با واقع امر درست در نمیآمد.
و لکن مرحوم سردار کابلی این معنا را روشن ساخت که محاسبات دانشمندان اشتباه بوده، چون مدینه طیبه در عرض 24 درجه و 57 دقیقه خط استوا، و طول 39 درجه و 59 دقیقه آخرین نقطه نیم کره شرقی قرار دارد و روی این حساب محراب مسجد النبی درست رو بقبله واقع میشود، آنوقت روشن شد در قرنهای قبل که اثری از این محاسبات نبود و در حالیکه آنجناب در نماز بود، وقتی بطرف کعبه برگشت درست بطرفی برگشته که اگر خطی موهوم از آن طرف بطرف کعبه کشیده میشد به خود کعبه برمیخورد، و این خود کرامتی باهر و روشن است (صدق الله و رسوله).
بعد از مرحوم سردار کابلی مرحوم مهندس فاضل سرتیپ عبد الرزاق بغائری برای بیشتر نقاط روی زمین قبلهای استخراج کرد و در این باره رسالهای در معرفت قبله نوشت و در آن جدولهائی ترسیم نمود که حدود هزار و پانصد نقطه از نقاط مسکون زمین را نام برد و با تدوین این رساله بحمد الله نعمت تشخیص قبله به کمال رسید و از آن جمله مثلا عرض تهران را سی و پنج درجه و چهل و یک دقیقه و 38 ثانیه و طول آنرا 51 درجه و 28 دقیقه و 58 ثانیه نوشت (مترجم).
این بود جهت نقصی که در قسمت اول بود و اما در قسمت دوم یعنی در تشخیص قبله بوسیله قطب نما، نقص آن از این جهت بود که معلوم شد دو قطب مغناطیسی کره زمین با دو قطب جغرافیائی زمین منطبق نیست، برای اینکه قطب مغناطیسی شمالی مثلا علاوه بر اینکه به مرور زمان تغییر میکند بین آن و بین قطب شمالی جغرافیائی حدود هزار میل (که معادل است با 1375 کیلومتر) فاصله است.
و روی این حساب قطبنما هیچوقت عقربهاش رو به قطب جنوبی جغرافیائی قرار نمیگیرد و آنرا نشان نمیدهد، (چون سر دیگر عقربه، قطب شمال واقعی را نشان نمیدهد) بلکه گاهی تفاوت به حدی میرسد که دیگر قابل تسامح نیست.
به همین جهت مهندس فاضل و ریاضیدان عالیقدر، جناب سرتیپ حسینعلی رزم آرا، در اواخر یعنی در سال 1332 هجری شمسی، در مقام بر آمد این مشکل را حل کند، و انحراف قبله را از دو قطب مغناطیسی در هزار نقطه از نقاط مسکون کره زمین را مشخص کرد، (و برای سهولت کار بطوریکه همه بتوانند استفاده کنند، قطبنمائی اختراع کرد که به تخمین نزدیک به تحقیق میتواند قبله را مشخص کند، که قطبنمای آن جناب فعلا مورد استفاده همه هست، خداوند به وی جزای خیر مرحمت فرماید).
بحث اجتماعی
دانشمندانی که متخصص در جامعهشناسی و صاحبنظر در این فن هستند، اگر در پیرامون آثار و خواصی که از این پدیده که نامش اجتماع است و بدان جهت که اجتماع است ناشی میشود، دقت و غور کنند، شکی برایشان نمیماند که اصولا پدید آمدن حقیقتی بنام اجتماع و سپس منشعب شدن آن به شعبههای گوناگون و اختلافها و چند گونگی آن بخاطر اختلاف طبیعت انسانها، فقط و فقط یک عامل داشته و آن درکی بوده که خدای سبحان طبیعت انسانها را بان درک ملهم کرده، درک باین معنا که حوائجش که اتفاقا همه در بقای او و به کمال رسیدنش مؤثرند یکی دو تا نیست تا خودش بتواند برفع همه آنها قیام کند، بلکه باید اجتماعی تشکیل دهد، و بدان پای بند شود، تا در آن مهد تربیت و به کمک آن اجتماع در همه کارها و حرکات و سکناتش موفق شود و یا به عبارتی همه آنها به نتیجه برسد و گرنه یکدست صدا ندارد.
بعد از این درک، به درکهای دیگر و یا بعبارتی به صور ذهنیه ملهم شد که آن ادراکات و صور ذهنیه را محک و معیار در ماده و در حوائجی که به ماده دارد، و در کارهائی که روی ماده انجام میدهد و در جهات آن کارها، میزان قرار دهد و همه را با آن میزان بسنجد و در حقیقت آن ادراکات و آن میزان رابطهای میان طبیعت انسانی و میان افعال و حوائج انسان باشد، مانند درک این معنا که چه چیز خوب است؟ و چه چیز بد است؟ چه کار باید کرد؟ و چه کار نباید کرد؟ و چه کار کردنش از نکردنش بهتر است؟ و نیز مانند این درک که محتاج به این است که در نظام دادن به اجتماع ریاست و مرئوسیت، و ملک و اختصاص و معاملات مشترک و مختص و سایر قواعد و نوامیس عمومی و آداب و رسوم قومی (که به اختلاف اقوام و مناطق و زمانها مختلف میشود) معتبر بشمارد و به آنها احترام بگذارد.
همه این معانی و قواعدی که ناشی از آنها میشود، اموری است که اگر طبیعت انسانیت آنرا درست کرده، با الهامی از خدای سبحان بوده، الهامی که خدا بوسیله آن، طبیعت انسان را لطیف کرده تا قبل از هر کار، نخست آنچه را که معتقد است و میخواهد در خارج بوجود آورد، تصور کند و آنگاه نقشههای ذهنی را صورت عمل بدهد و یا اگر صلاح ندید ترک کند و به این وسیله استکمال نماید.
(حال که این مقدمه روشن شد میگوئیم): توجه عبادتی بسوی خدای سبحان (با در نظر گرفتن اینکه خدا منزه از مکان و جهت و سایر شئون مادی و مقدس از این است که حس مادی باو متعلق شود)، اگر بخواهیم از چهار دیواری قلب و ضمیر تجاوز کند و بصورت فعلی از افعال درآید، با اینکه فعل جز با مادیات سر و کار ندارد - به ناچار باید این توجه بر سبیل تمثل صورت بگیرد.
سادهتر بگویم از یکسو میخواهیم با عبادت متوجه بخدا شویم، از سوی دیگر خدا در جهتی و طرفی قرار ندارد، پس بناچار باید عبادت ما بر سبیل تمثل و تجسم در آید، به این صورت که نخست توجهات قلبی ما با اختلافی که در خصوصیات آن (از خضوع و خشوع و خوف و رجاء و عشق و جذبه و امثال آن) است، در نظر گرفته شود و بعد همان خصوصیات را با شکل و قیافهای که مناسبش باشد، در فعل خود منعکس کنیم، مثلا برای اینکه ذلت و حقارت قلبی خود را به پیشگاه مقدس او ارائه داده باشیم به سجده بیفتیم و با این عمل خارجی از حال درونی خود حکایت کنیم و یا اگر خواستیم احترام و تعظیمی که در دل از او داریم، حکایت کنیم، بصورت رکوع درآئیم و چون بخواهیم حالت فدائی بودن خود را به پیشگاهش عرضه کنیم، دور خانهاش بگردیم و چون بخواهیم او را تکبیر و بزرگداشت کنیم، ایستاده عبادتش کنیم و چون بخواهیم برای تشرف بدرگاهش خود را تطهیر کنیم این مراسم را با غسل و وضوء انجام دهیم، و از این قبیل تمثلهای دیگر.
و هیچ شکی نیست در اینکه روح و مغز عبادت بنده عبارت است از همان بندگی درونی او، و حالاتی که در قلب نسبت به معبود دارد که اگر آن نباشد، عبادتش روح نداشته و اصلا عبادت بشمار نمیرود و لیکن در عین حال این توجه قلبی باید به صورتی مجسم شود و خلاصه عبادت در کمالش و ثبات و استقرار تحققش، محتاج به این است که در قالبی و ریختی ممثل گردد.
آنچه گفته شد، هیچ جای شک نیست، حال ببینیم مشرکین در عبادت چه میکردند و اسلام چه کرده؟ اما وثنیها و ستارهپرستان و هر جسمپرست دیگر که یا معبودشان انسانی از انسانها بوده، و یا چیز دیگر، آنان لازم میدانستند که معبودشان در حال عبادت نزدیکشان و روبرویشان باشد، لذا روبروی معبود خود ایستاده و آنرا عبادت میکردند.
ولی دین انبیاء و مخصوصا دین اسلام که فعلا گفتگوی ما در باره آنست، (و گفتگوی از آن، از سایر ادیان نیز هست، چون اسلام همه انبیاء را تصدیق کرده)، علاوه بر اینکه همانطور که گفتیم: مغز عبادت و روح آنرا همان حالات درونی دانسته، برای مقام تمثل آن حالات نیز طرحی ریخته و آن اینست که کعبه را قبله قرار داده و دستور داده که تمامی افراد در حال نماز که هیچ مسلمانی در هیچ نقطه از روی زمین نمیتواند آن را ترک کند، رو بطرف آن بایستند و نیز از ایستادن رو بقبله و پشت کردن بدان در احوالی نهی فرموده و در احوالی دیگر آنرا نیکو شمرده است.
و به این وسیله قلبها را با توجه بسوی خدا کنترل نموده، تا در خلوت و جلوتش در قیام و قعودش، در خواب و بیداریش، در عبادت و مراسمش، حتی در پستترین حالات و زشتترینش، پروردگار خود را فراموش نکند، این است فائده تشریع قبله از نظر فردی.
و اما فوائد اجتماعی آن عجیبتر و آثارش روشنتر و دلنشینتر است، برای اینکه مردم را با همه اختلافی که در زمان و مکان دارند متوجه به یک نقطه کرده و با این تمرکز دادن وجههها، وحدت فکری آنان و ارتباط جوامعشان و التیام قلوبشان را مجسم ساخته و این لطیفترین روحی است که ممکن است در کالبد بشریت بدمد، روحی که از لطافت در جمیع شئون افراد در حیات مادی و معنویش نفوذ کند، اجتماعی راقیتر و اتحادی متشکلتر و قویتر بسازد، و این موهبتی است که خدای تعالی امت اسلام را بدان اختصاص داده و با آن وحدت دینی و شوکت جمعی آنان را حفظ فرموده، در حالی که قبلا احزاب و دستههای مختلفی بودند و سنتها و طریقههای متشتتی داشتند، حتی دو نفر انسان یافت نمیشد که در یک نظریه با هم متحد باشند، اینک خدا را با کمال عجز بر همه نعمتهایش شکر میگوئیم
بعد از آن که خدای تعالی بر پیامبر اسلام و امت مسلمان منت نهاد، نخست پیامبر بزرگوار را که از خود مردم بود بسوی ایشان گسیل داشت و این خود نعمتی بود که با هیچ مقیاسی اندازهگیری نمیشود، نعمتی که منشا هزاران نعمت شد - و فهماند خدا از یاد بندگانش غافل نیست - آری خدا بشر را از اینکه بسوی صراط مستقیم هدایت کند و به اقصی درجات کمال سوق دهد، فراموش نکرده بود.
و در مرحله دوم قبله را که مایه کمال دین و توحید در عبادت و تقویت فضائل دینی و اجتماعیشان بود، تشریع فرمود.
اینک در این آیه متفرع بر آن دو نعمت، دعوتشان میکند: باینکه بیاد او باشند و شکرش بگذارند، تا او هم در مقابل یاد بندگان به عبودیت و طاعت، ایشان را بدادن نعمت یاد کند و در پاداش شکرگزاری و کفران نکردن، نعمتشان را بیشتر کند.
در جای دیگر نیز فرموده: (و اذکر ربک اذا نسیت و قل عسی أن یهدین ربی لا قرب من هذا رشدا، بیاد آر پروردگارت را هر وقت که فراموش کردی، و بگو امید است پروردگارم مرا به رشدی نزدیکتر از این هدایت کند)، و نیز فرموده: (لئن شکرتم لازیدنکم، اگر شکر بگزارید زیادترتان میدهم)، و این دو آیه هر دو قبل از آیات قبله در سوره بقره نازل شده است.
این نکته را باید در نظر داشت: که کلمه ذکر بسا میشود که در مقابل غفلت قرار میگیرد، مانند آیه: (و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا، کسی را که ما دلش را از یاد خود غافل کردهایم، اطاعت مکن)، و غفلت عبارتست از نداشتن علم به علم، یعنی اینکه ندانم که میدانم، و ذکر در مقابل غفلت، عبارتست از اینکه بدانم که میدانم.
و بسا میشود که در مقابل نسیان استعمال میشود، و نسیان عبارتست از اینکه صورت علم بکلی از خزانه ذهن زایل شود، و ذکر بر خلاف نسیان عبارتست از اینکه آن صورت همچنان در ذهن باقی باشد، و در آیه: (و اذکر ربک اذا نسیت) به همین معنا آمده و بنابر این در چنین استعمالی ذکر مانند نسیان معنائی است دارای آثار و خواصی که آن آثار بر وجود ذکر مترتب میشود، و به همین جهت کلمه ذکر، مانند نسیان، در مواردی که خودش نیست ولی آثارش هست، استعمال میشود، مثلا وقتی من ببینم که شما دوست صمیمی خود را با اینکه میدانی احتیاج به نصرتت دارد نصرت ندادی و کمک نکردی، میگویم: چرا پس دوستت را فراموش کردی؟ با اینکه او را فراموش نکردهای و بر عکس همواره با او و به یاد او بودهای، اما از آنجا که این یاد اثری نداشته و بر عکس اثر فراموشی از شما سر زده، مثل این است که اصلا در ذهن شما وجود نداشته و از یادش برده باشی.
و گویا استعمال ذکر بر ذکر لفظی (مثلا ذکر خدا با گفتن سبحان الله و امثال آن) از همین باب باشد، یعنی استعمال کلمه (ذکر) در اثر آن باشد نه خودش چون ذکر زبانی هر چیز، از آثار ذکر قلبی آنست و از این باب است آیه: (قل ساتلو علیکم منه ذکرا، بگو بزودی ذکری از او برایت میخوانم)، و نظائر این استعمال بسیار است.
و بفرض اینکه ذکر لفظی از مصادیق ذکر واقعی باشد، از مراتب آنست، نه اینکه بکلی کلمه (ذکر) بمعنای ذکر لفظی بوده، معنایش منحصر در آن باشد، و سخن کوتاه آنکه ذکر دارای مراتبی است که اختلاف آن مراتب در آیات زیر کاملا مشهود است.
(الا بذکر الله تطمئن القلوب، آگاه باش که با یاد خدا دلها آرامش مییابد) و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة، و دون الجهر من القول، پروردگار خود را در دل بیاد آور، هم از تضرع و هم از ترس و هم آهسته به زبان)، (فاذکروا الله کذکرکم آباءکم او اشد ذکرا، پس خدا را بیاد آرید آنطور که به یاد پدران خود هستید و یا شدیدتر از آن)، در این آیه ذکر را بوصف شدت توصیف کرده، و معلوم است که مقصود از آن ذکر باطنی و معنوی است، چون ذکر لفظی، شدت و ضعف ندارد.
(و اذکر ربک اذا نسیت، و قل عسی ان یهدین ربی لا قرب من هذا رشدا)، که ذیل این آیه دلالت دارد بر اینکه میخواهد بفرماید امیدوار آن باش که بالاتر از ذکر به مقامی برسی که بالاتر از آن مقام که فعلا داری بوده باشد، پس برگشت معنا به این میشود که تو وقتی از یک مرتبه از مراتب ذکر خدا پائین آمدی و به مرتبه پائینتر برگشتی، بگو چنین و چنان، پس به حکم این آیه تنزل از مقام بلندتری از ذکر و یاد خدا نیز نسیان است، پس آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه ذکر قلبی هم برای خود مراتبی دارد، از اینجا روشن میشود اینکه بعضی گفتهاند: ذکر بمعنای حضور معنا است در نفس، سخنی است درست، برای اینکه حضور دارای مراتبی است.
در آیه مورد بحث امر به (یاد آوری) متعلق به (یاء) متکلم شده، فرموده: مرا یاد بیاور، اگر یاد آوری خدا را، عبارت بدانیم، از حضور خدا در نفس، ناگزیر باید قائل به تجوز شویم، (و بگوئیم: مثلا منظور یاد نعمتها و یا عذابهای خداست) و اما اگر تعبیر نامبرده را تعبیری حقیقی بدانیم، آنوقت آیه شریفه دلالت میکند بر اینکه آدمی غیر از آن علمی که معهود همه ما است، و آنرا میشناسیم، که عبارتست از حضور معلوم در ذهن عالم، یک نسخه دیگری از علم دارد، چون اگر مراد همان علم معمولی باشد، سر به تحدید خدا در میآورد، چون این قبیل علم عبارت است از تحدید و توصیف عالم معلوم خود را، و ساحت خدای سبحان منزه از آنست که کسی او را تحدید و توصیف کند، همچنانکه خودش فرمود: (سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین، منزه است خدا از هر توصیفی که اینان برایش میکنند، مگر توصیف بندگان مخلص).
و نیز فرموده: (و لا یحیطون به علما، احاطه علمی باو پیدا نمیکنند)، و انشاء الله تعالی در تفسیر همین دو آیه (160 و 110) مطلب دیگری مربوط باین بحث خواهد آمد.
بحث روایتی
در فضیلت ذکر از طرق عامه و خاصه، روایات بسیاری وارد شده و بطرقی مختلف نقل شده، که فرمودند: (ذکر خدا در هر حال خوب است).
و در کتاب عدة الداعی میگوید: روایت شده که روزی رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بر یاران خود در آمد و فرمود: در باغهای بهشت بگردش بپردازید، پرسیدند: یا رسول الله (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) باغهای بهشت چیست؟ فرمود: مجالس ذکر، هم صبح و هم شام باین مجالس بروید و بذکر بپردازید و هر کس دوست داشته باشد بفهمد چه منزلتی نزد خدا دارد، باید نظر کند ببیند خدا چه منزلتی نزد او دارد، چون خدای تعالی بنده خود را به آن مقدار احترام میکند که بندهاش او را احترام کند.
و بدانید که بهترین اعمال شما و پاکیزهترین آن نزد مالک و صاحبتان و نیز مؤثرترین اعمالتان، در رفع درجاتتان، و بالأخره بهترین چیزی که آفتاب بر آن میتابد، ذکر خدای تعالی است، چه خود او از خودش خبر داده و فرموده: (من همنشین کسی هستم که ذکرم کند و بیادم باشد، و نیز فرموده: (فاذکرونی أذکرکم)، مرا یاد آورید تا شما را با نعمتم یاد آورم، مرا بیاد آورید با اطاعت و عبادت تا شما را یاد آورم، با نعمتها و احسان و راحت و رضوان.
و در محاسن و دعوات راوندی، از امام صادق (علیهالسلام) روایت کردهاند که فرمود: خدایتعالی میفرماید: کسیکه مشغول بذکر من باشد و ذکرم او را از درخواست حاجتش باز بدارد، من باو بهتر از آنچه بخواهد میدهم.
و در معانی الاخبار از حسین بزاز روایت کرده که گفت: امام صادق (علیهالسلام) به من فرمود: آیا میخواهی تو را از مهمترین وظیفهای که خدا بر خلق خود واجب کرده خبر دهم؟ عرضه داشتم: بله، فرمود: اول انصاف دادن به مردم، باینکه با مردم آنطور رفتار کنی که دوست میداری با تو رفتار کنند و دوم مواسات با برادران دینی و یاد خدا در هر موقف، البته منظورم از ذکر خدا، سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر نیست، هر چند که این نیز از مصادیق آنست، ولی منظورم این است که در هر جا که پای اطاعت خدا به میان میآید، بیاد خدا باشی و اطاعتش کنی، و هر جا معصیت خدا پیش آید، بیاد او باشی و آنرا ترک کنی.
مؤلف: این معنا به طرق بسیار از رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و از ائمه اهلبیتش (علیهمالسلام) روایت شده، و در بعضی از آنها آمده: که این دستور همان قول خداست که میفرماید: (ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا، فاذا هم مبصرون کسانیکه وقتی در محاصره وساوس شیطان قرار میگیرند بیاد خدا میافتند و در نتیجه بینا میشوند) الخ.
و در کتاب عدة الداعی از رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) روایت آورده که فرمود: خدای سبحان فرموده: اگر بفهمم که اشتغال به من بیشتر اوقات بندهام را گرفته، شهوتش را هم بسوی دعا و مناجاتم بر میگردانم و چون بندهام چنین شود، آنگاه که بخواهد سهو کند خودم میان او و اینکه سهو کند حائل میشوم، چنین افرادی اولیاء حقیقی من هستند، آنها براستی قهرمانانند، آنها کسانی هستند که اگر بخواهم اهل زمین را به عقوبتی هلاک کنم، بخاطر همین قهرمانان صرفنظر میکنم.
و در محاسن از امام صادق (علیهالسلام) روایت کرده که فرمود: خدایتعالی فرمود: ای فرزند آدم! مرا در دلت یاد کن، تا تو را یاد کنم، ای فرزند آدم! مرا در خلوت یاد کن، تا در خلوت یادت کنم، و در میان جمع یادم کن، تا در میان جمعیت یادت کنم و نیز فرمود: هیچ بندهای خدا را در میانه جمعی از مردم یاد نمیکند، مگر آنکه خدا او را در میان جمعی از ملائکه یاد میکند.
مؤلف: این معنا بطرق بسیار از دو فریق شیعه و سنی روایت شده است.
و در تفسیر الدر المنثور است که طبرانی و ابن مردویه و بیهقی در شعب الایمان از ابن مسعود روایت کردهاند که گفت: رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) فرمود: کسی را که چهار چیز داده باشند چهار چیز دیگر هم دادهاند و تفسیر این در کتاب خداست، 1 - کسیکه توفیق یاد خدایش دادهاند، خدا هم بیاد او خواهد بود چون خدایتعالی میفرماید: (فاذکرونی اذکرکم، بیادم باشید تا بیادتان باشم).
2 - و کسیکه توفیق دعایش دادهاند، اجابت دعا هم دادهاند، چون خدایتعالی میفرماید: (ادعونی استجب لکم، بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را).
3 - و کسیکه مقام شکرش دادهاند، زیادی نعمت هم دادهاند چون خدایتعالی میفرماید: (لئن شکرتم لازیدنکم، اگر شکرم بگزارید، حتما نعمت شما را زیاد کنم).
4 - و کسیکه توفیق استغفارش دادهاند، آمرزشش هم دادهاند، چون خدای سبحان فرموده: (استغفروا ربکم، انه کان غفارا، از پروردگارتان آمرزش بخواهید که او آمرزگار است).
و نیز در تفسیر الدر المنثور است که سعید بن منصور و ابن منذر و بیهقی (در شعب الایمان) از خالد بن ابی عمران، روایت کنند که گفت: رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) فرمود: کسیکه خدا را اطاعت کند، خدا را ذکر کرده، هر چند که نماز و روزه و تلاوت قرآنش کم باشد، و کسیکه خدا را عصیان کند، خدا را از یاد برده، هر چند نمازش و روزه و تلاوتش بسیار باشد.
مؤلف: در این حدیث به این معنا اشاره شده که معصیت از هیچ بندهای سر نمیزند مگر با غفلت و فراموشی، چون انسان اگر بداند حقیقت معصیت چیست؟ و چه آثاری دارد؟ هرگز اقدام بر معصیت نمیکند، حتی کسیکه معصیت میکند، و چون بیاد خدایش میاندازند، باز هم باک ندارد و اعتنائی بمقام پروردگارش نمیکند، او طاغی و جاهل به مقام پروردگارش و علو کبریائیش است، او نمیداند که خدا چگونه به وی احاطه دارد، و بهمین معنا روایتی دیگر اشاره میکند، که تفسیر الدر المنثور آنرا از ابی هندداری از رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) نقل کرده است.
میگوید: رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) فرمود: خدایتعالی فرموده: مرا با اطاعتم یاد کنید تا با مغفرتم یادتان کنم و کسیکه بیاد من باشد، در حالیکه مطیع هم باشد بر من واجب میشود که با مغفرتم یادش کنم و کسیکه مرا یاد کند در حالیکه نافرمان باشد، بر من واجب میشود یادش کنم، در حالیکه بر او خشمناک باشم، (تا آخر حدیث).
نکتهای که در این حدیث آمده، در باره یاد خدا در حال معصیت، همان نکتهایست که آیه شریفه و روایاتی دیگر آنرا نسیان نامیدهاند، چون بودن یاد خدا بدون اثر، همان نسیان است، البته سخن در این مقام بقایائی دارد، که پارهای از آن انشاء الله تعالی بزودی میآید.
این پنج آیه در سیاق متحد، و جملاتش از نظر لفظ در یک سیاق و از نظر معنا هم بیکدیگر مرتبطند، اول آنها باخر نظر دارد و آخرش باولش، و از اینجا فهمیده میشود که این پنج آیه یکباره نازل شده نه در چند هنگام.
و سیاق آن داد میزند که قبل از نازل شدن دستور جهاد و تشریع آن نازل شده، چون در این آیات از بلائی پیشگوئی شده که بعدها مسلمانان با آن روبرو میشوند و مصائبی را بزودی میبینند، البته نه هر بلا و مصیبت، بلکه بلای عمومی که چون سایر بلیات معمولی و همیشگی نیست.
آری نوع انسان مانند سایر انواع موجودات در این نشئه که نشئه طبیعت است، هرگز در افرادش خالی از حوادث جزئی نیست، حوادثی که تنها نظام فرد را در زندگی شخصیش مختل میسازد و یا میمیرد و یا مریض میشود، یا ترس و گرسنگی و اندوه و محرومیت چرخ زندگیش را از کار میاندازد، این سنتی است از خدا که همواره در مخلوقات و بندگانش جاری ساخته، چون دار طبیعت دار تزاحم و نشئه نشئه تبدل و تحول است: (فلن تجد لسنة الله تبدیلا و لن تجد لسنة الله تحویلا، برای سنت خدا نه تبدیلی خواهی یافت، و نه تحویلی).
و لکن این بلای فردی هر چند دشوار و بر شخص مبتلای بدان سنگین است، ولی مانند بلاها و محنتهای عمومی مهیب و هول انگیز نیست برای اینکه بلای فردی وقتی به فردی روی میآورد، صاحب بلا هم در نیروی تعقلش و هم در استواری عزمش و هم در ثبات نفسش، از قوای دیگر افراد کمک میگیرد، و اما بلاهای عمومی که دامنهاش همه جا گسترده میشود، شعور عمومی را سلب میکند رأی و احتیاط و تدبیر چاره را از هیئت اجتماع میگیرد و در نتیجه نظام حیات از همه مردم مختل میشود - و خوف چندین برابر و وحشت متراکم میگردد، آنچنانکه عقل و شعور از کار میافتد و عزم و ثبات تباه میگردد - پس بلای عمومی و محنت همگانی دشوارتر و تلختر است و این حقیقتی است که آیات مورد بحث بدان اشاره دارد.
بلائی که در آیات مورد بحث از آن سخن رفته، هر بلای عمومی نیست وبا و قحطی نیست، بلکه بلائی است عام که خود مسلمانان خود را بدان نزدیک کردهاند، بلائی است که بجرم پیروی از دین توحید و اجابت دعوت حق بدان مبتلا شدند، جمعیت اندکی که همه دنیا و مخصوصا قوم و قبیله خود آنان مخالفشان بودند و جز خاموش کردن نور خدا و استیصال کلمه عدالت و ابطال دعوت حق، هدفی و همی نداشتند.
و برای رسیدن به این منظور شیطانی خود، هیچ راهی جز قتال نداشتند، برای اینکه سایر راههائی را که ممکن بود مؤثر بیفتد، پیموده بودند، القاء وسوسه و شبهه در میان افراد کردند، فتنه و آشوب براه انداختند، ولی مؤثر واقع نشد و نتیجه نداد، برای اینکه حجت قاطع و برهان روشن در طرف رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و مسلمین بود، وسوسه و فتنه و دسیسه کجا میتواند در مقابل حجت قاطع دوام یابد؟ و دشمن کجا میتواند به اثر آنها اطمینان پیدا کند؟ پس برای سد راه حق، و اطفاء نور روشن و درخشان دین، بغیر از قتال و استمداد از جنگ و خونریزی راه دیگری برایشان نماند، این وضعی بود که مخالفین دین داشتند، از طرف دین هم وضع همینطور و بلکه از این روشنتر بود که چارهای جز جنگ نیست، برای اینکه از آن روزی که انسان در این کره خاکی قدم نهاده، این تجربه را بدست آورده که حق وقتی اثر خود را میکند که باطل از محیط دور شود.
(اول ای جان دفع شر موش کن وانگه اندر جمع گندم جوش کن) و موش باطل از بین نمیرود مگر با اعمال قدرت و نیرو.
و سخن کوتاه اینکه در آیات مورد بحث بطور اشاره خبر میدهد: که چنین محنتی و بلائی رو به آمدن است، چون در آیات، سخن از قتال و جهاد در راه خدا کرده چیزی که هست این بلا را بوصفی معرفی کرده که دیگر چون سایر بلاها مکروه و ناگوار نیست و صفت سوئی در آن باقی نمانده و آن اینست که این قتال مرگ و نابودی نیست، بلکه حیات است و چه حیاتی!! پس این آیات مؤمنین را تحریک میکند که خود را برای قتال آماده کنند و به ایشان خبر میدهد که بلا و محنتی در پیش دارند، بلائی که هرگز به مدارج تعالی و رحمت پروردگاری و به اهتداء، بهدایتش نمیرسند، مگر آنکه در برابر آن صبر کنند و مشقتهایش را تحمل نمایند، و به ایشان این حقیقت را تعلیم میدهد که باید برای رسیدن به هدف از قتال استمداد بگیرند، میفرماید: از صبر و نماز استعانت بجوئید، از صبر که عبارتست از خودداری از جزع و ناشکیبائی و از دست ندادن امر تدبیر، و از نماز که عبارت است از توجه بسوی پروردگار و انقطاع بسوی کسیکه همه امور بدست او است، آری (ان القوة لله جمیعا، نیرو همهاش از خداست).
(یا ایها الذین آمنوا استعینوا بالصبر و الصلوة ان الله مع الصابرین) در معنای صبر و صلات در ذیل آیه: (و استعینوا بالصبر و الصلوة، و انها لکبیرة الا علی الخاشعین)، پارهای مطالب گفته شد، در اینجا نیز میگوئیم: صبر از بزرگترین ملکات و احوالی است که قرآن آنرا ستوده و مکرر امر بدان نموده است، تا بجائی که قریب به هفتاد مورد شده، حتی در بارهاش فرموده: (ان ذلک من عزم الامور، این صبر از کارهای بس مهم است) و نیز فرموده: (و ما یلقیها الا الذین صبروا و ما یلقیها الا ذو حظ عظیم، این اندرز را نمیپذیرد مگر کسانیکه صبر کنند و نمیپذیرد، مگر صاحب بهرهای عظیم) و نیز فرموده: (انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب، تنها صابرانند که بدون حساب اجرشان بتمام داده میشود).
و اما (صلوة) در باره آن همین قدر میگوئیم: که نماز از بزرگترین عبادتهائی است که قرآن بر آن تاکید بسیار دارد، حتی در بارهاش فرموده: (ان الصلوة تنهی عن الفحشاء و المنکر، نماز انسان را از فحشاء و منکر باز میدارد)، و در قرآن کریم در باره هر امری سفارش میکند، در صدر آن و در اولش نماز را بیاد میآورد.
خدای سبحان صبر را چنین توصیف کرده که خدا با صابران است که دارای این صفتند، و اگر در آیه مورد بحث تنها صبر را توصیف کرد و از نماز چیزی نفرمود، با اینکه در آیه: (و استعینوا بالصبر و الصلوة و انها لکبیرة) الخ نماز را توصیف کرده، بدین جهت بود که مقام آیات مورد بحث مقام برخورد با مواقف هول انگیز و هماوردی با شجاعان است و در این مقام اهتمام ورزیدن به صبر مناسبتر است، بخلاف آیه سابق، و باز به همین جهت در آیه مورد بحث فرمود: (ان الله مع الصابرین)، و نفرمود: (ان الله مع المصلین).
و اما اینکه فرمود: خدا با صابران است این معیت غیر آن معیتی است که در آیه: (و هو معکم اینما کنتم، او با شماست هر جا که باشید)، آمده، برای اینکه معیت در آیه سوره حدید معیت احاطه و قیمومت است، میخواهد بفرماید: خدا بر همه شما احاطه دارد و قوام ذات شما باو است، بخلاف معیت در آیه مورد بحث که بمعنای یاری کردن صابران است میخواهد بفرماید (الصبر مفتاح الفرج صبر کلید فرج خدائی و یاری اوست).
التماس دعا


تفسیر سوره ی بقره(آیات142تا145)
تفسیر آیات142تا145سوره ی مبارکه ی بقره
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم




ترجمه آیات
بزودی سفیهان از مردم خواهند پرسید چه انگیزهای مسلمانان را از قبلهای که رو بدان سو نماز میکردند برگردانید؟ بگو: مشرق و مغرب از آن خداست هر که را بخواهد بصراط مستقیم هدایت میکند (142).
و ما شما را اینچنین امتی وسط قرار دادیم تا شاهدان بر سایر مردم باشید و رسول بر شما شاهد باشد و ما آن قبله را که رو بان میایستادی قبل نکردیم مگر برای اینکه معلوم کنیم چه کسی رسول را پیروی میکند و چه کسی به عقب بر میگردد هر چند که این آزمایش جز برای کسانیکه خدا هدایتشان کرده بسیار بزرگ است و خدا هرگز ایمان شما را بی اثر نمیگذارد که خدا نسبت به مردم بسیار رئوف و مهربان است (143).
ما تو را دیدیم که رو در آسمان میچرخاندی پس بزودی تو را بسوی قبلهای برمیگردانیم که دوست میداری، اینک (همین امروز) روی خود به طرف قسمتی از مسجد الحرام کن، و هر جا بودید رو بدان سو کنید و کسانیکه اهل کتابند میدانند که این برگشتن به طرف کعبه حق است و حکمی است از ناحیه پروردگارشان و خدا از آنچه میکنند غافل نیست (144).
و اگر برای اهل کتاب تمامی معجزات را بیاوری باز هم قبله تو را پیروی نمیکنند، و تو هم نباید قبله آنان را پیروی کنی، و خود آنان هم قبله یکدیگر را قبول ندارند و اگر هوی و هوسهای آنان را پیروی کنی بعد از آنکه علم به هم رساندی تو هم از ستمکاران خواهی بود (145).
تفسیر آیات
این آیات اگر مورد دقت قرار گیرد، آیاتی است زنجیروار، منتظم و مترتب بر هم که داستان قبله شدن کعبه برای مسلمین را بیان میکند، پس نباید به گفتار بعضی اعتناء کرد که گفتهاند: این آیات نا منظم است، آن آیه که باید جلوتر ذکر شود، عقبتر آمده، و آنکه باید عقب در آید جلو افتاده، و همچنین گفتار بعضی که گفتهاند: در این آیات ناسخ و منسوخ هست، و ای بسا روایاتی هم بر تایید گفتار خود آورده باشند، که به آن روایات هم نباید اعتناء کرد، چون مخالف با ظاهر آیات است.
(سیقول السفهاء من الناس: ما ولیهم عن قبلتهم التی کانوا علیها؟) قبل از این آیات، داستان ابراهیم (علیهالسلام) خاطر نشان میشد، که نسبت به مسئله قبله جنبه توطئه و زمینه چینی داشت، آیه مورد بحث توطئه دوم است، و نیز میخواهد جواب از اعتراض ماجراجویانی را که میخواهند حادثهای سوژه آفرین پیش آید، تا مشغول جدال و بگو مگو شوند، به رسول خود تعلیم دهد، و گفتیم: که در آیات قبل نیز زمینه مسئله قبله را چیده بود سرگذشت ابراهیم و کرامتهائی که در درگاه خدا داشت، و کرامت فرزندش اسماعیل، و دعای آن دو بزرگوار برای کعبه، و مکه، و رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم)، و امت مسلمان، و نیز بنا کردن خانه کعبه، و ماموریتشان در خصوص تطهیر خانه برای عبادت را ذکر فرموده بود.
و معلوم است که برگشتن قبله از بیت المقدس به کعبه، از بزرگترین حوادث دینی، و اهم احکام تشریعیه است، که مردم بعد از هجرت رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) به مدینه با آن روبرو شدند، آری در این ایام اسلام دست به انقلابی ریشهدار میزند، و معارف و حقایق خود را نشر میدهد، و معلوم است که یهود و غیر یهود در مقابل این انقلاب، ساکت نمینشینند، چون میبینند اسلام یکی از بزرگترین مفاخر دینی آنان را که همان قبله ایشان بود، از بین میبرد، قبلهای که سایر ملل بخاطر آن تابع یهود و یهود در این شعار دینی متقدم بر آنان بودند.
علاوه بر اینکه این تحویل قبله باعث تقدم مسلمانان، و دین اسلام میشود چون توجه تمامی امت را یکجا جمع میکند، و همه در مراسم دینی به یک نقطه رو میکنند، و این تمرکز همه توجهات به یک سو، ایشان را از تفرق نجات میدهد هم تفرق وجوهشان در ظاهر، و هم تفرق کلمهشان در باطن، و مسلما قبلهشان کعبه تاثیری بیشتر و قویتر دارد، تا سایر احکام اسلام، از قبیل طهارت و دعا، و امثال آن، و یهود و مشرکین عرب را سخت نگران میسازد، مخصوصا یهود را که به شهادت داستانهائی که از ایشان در قرآن آمده، مردمی هستند که از همه عالم طبیعت جز برای محسوسات اصالتی قائل نیستند، و برای غیر حس کمترین وقعی نمیگذارند مردمی هستند که از احکام خدا آنچه مربوط به معنویات است، بدون چون و چرا میپذیرند، ولی اگر حکمی در باره امری صوری و محسوس از ناحیه پروردگارشان بیاید، مانند قتال و هجرت و سجده و خضوع و امثال آن، زیر بارش نمیروند، و در مقابلش به شدیدترین وجهی مقاومت میکنند.
و سخن کوتاه اینکه خدای تعالی هم خبر داد که بزودی یهود بر مسئله تحویل قبله اعتراض خواهند کرد، لذا به رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) تعلیم کرد: که چگونه اعتراضشان را پاسخ گوید، که دیگر اعتراض نکنند.
اما اعتراض آنان این بود که خدایتعالی از قدیم الایام بیت المقدس را برای انبیاء گذشتهاش قبله قرار داده بود، تحویل آن قبله بسوی کعبه که شرافت آن خانه را ندارد چه وجهی دارد؟.
اگر این کار به امر خدا است، که خود، بیت المقدس را قبله کرده بود، چگونه خودش حکم خود را نقض میکند؟ و حکم شرعی خود را نسخ مینماید؟ (و یهود بطور کلی نسخ را قبول نداشت، که بیانش در آیه نسخ گذشت).
و اگر به امر خدا نیست، پس خود پیامبر اسلام از صراط مستقیم منحرف، و از هدایت خدا بسوی ضلالت گرائیده است، گو اینکه خدای تعالی این اعتراض را در کلام مجیدش نیاورده، لکن از جوابی که داده معلوم میشود که اعتراض چه بوده است.
و اما پاسخ آن این است که قبله قرار گرفتن، خانهای از خانهها چون کعبه، و یا بنائی از بناها چون بیت المقدس، و یا سنگی از سنگها چون حجر الاسود، که جزء کعبه است، از این جهت نیست که خود این اجسام بر خلاف تمامی اجسام اقتضای قبله شدن را دارد، تا تجاوز از آن، و نپذیرفتن اقتضای ذاتی آنها محال باشد، و در نتیجه ممکن نباشد که حکم قبله بودن بیت المقدس دگرگون شود و یا لغو گردد.
بلکه تمامی اجسام و بناها و جمیع جهات از مشرق و مغرب و جنوب و شمال و بالا و پائین در نداشتن اقتضای هیچ حکمی از احکام برابرند، چون همه ملک خدا هستند، هر حکمی که بخواهد و بهر قسم که بخواهد و در هر زمان که بخواهد در آنها میراند، و هر حکمی هم که بکند بمنظور هدایت خلق، و بر طبق مصلحت و کمالاتی است که برای فرد و نوع آنها اراده میکند، پس او هیچ حکمی نمیکند مگر به خاطر این که بوسیله آن حکم، خلق را هدایت کند، و هدایت هم نمیکند، مگر بسوی آنچه که صراط مستقیم و کوتاهترین راه بسوی کمال قوم و صلاح ایشان است.
پس بنا بر این در جمله (سیقول السفهاء من الناس)، منظور از سفیهان از مردم، یهود و مشرکین عرب است، و به همین جهت از ایشان تعبیر به ناس کرد، و اگر سفیهشان خواند، بدان جهت بود که فطرتشان مستقیم نیست، و رأیشان در مسئله تشریع و دین، خطا است، و کلمه سفاهت هم به همین معنا است، که عقل آدمی درست کار نکند، و رأی ثابتی نداشته باشد.
(ما ولیهم) الخ، این کلمه از ماده (و - ل - ی) و از مصدر تولیت است، و تولیت هر چیز و هر جا به معنای پیش رو قرار دادن آنست، همچنانکه کلمه استقبال نیز باین معنا است، خدای تعالی فرموده: (فلنولینک قبلة ترضیها، ما پیش رویت قبلهای قرار میدهیم که آن را بپسندی) این معنای تولیت است، و اما اگر کلمه نامبرده با لفظ (عن) متعدی شود، یعنی بگوئیم (ولی عن شیء)، معنایش درست به عکس میشود، یعنی معنای اعراض و رو برگرداندن از آن چیز را میدهد، نظیر کلمه (استدبار) و امثال آن.
و معنای آیه اینست که سفیهان بزودی خواهند گفت: چه علتی سبب شد که ایشان را و یا روی ایشانرا از قبلهای که رو بان نماز میخواندند برگرداند؟ چون مسلمانان تا آنروز یعنی ایامی که رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) در مکه بود، و چند ماهی بعد از هجرت رو بقبله یهود و نصاری یعنی بیت المقدس نماز میخواندند.
و اگر یهود در این اعتراض که قرآن حکایت کرده قبله (بیت المقدس را به مسلمانان نسبت دادند، با اینکه یهودیان در نماز بسوی بیت المقدس قدیمیتر از مسلمانان بودند، باین منظور بوده که در ایجاد تعجب و در وارد بودن اعتراض مؤثرتر باشد).
و نیز اگر بجای اینکه بفرماید: (چه چیز پیامبر و مسلمین را از قبلهشان برگردانید؟) فرمود: (چه چیز ایشانرا از قبلهشان برگردانید) به همین جهت بود که گفتیم، چون اگر فرموده بود: (پیامبر و مسلمین را، چه علتی از قبله یهود برگردانید؟) آنطور که باید تعجب را بر نمیانگیخت، و جواب از آن با کمترین توجهی برای هر شنونده آسان بود.
(قل لله المشرق و المغرب)، در این آیه از میانه جهات چهارگانه، تنها بذکر مشرق و مغرب اکتفاء شده، بدین سبب که در هر افقی سایر جهات به وسیله این دو جهت معین میشود، هم اصلیش و هم فرعیش، مانند شمال و جنوب و شمال غربی، و شرقی و جنوب غربی و شرقی.
و مشرق و مغرب، دو جهت نسبی است، که در هر نقطه با طلوع و غروب آفتاب، و یا ستاره مشخص میشود، و به همین جهت هر نقطه از نقاط زمین که فرض کنی، برای خود مشرق و مغربی دارد، که دیدنی و محسوس است بر خلاف دو نقطه شمال و جنوب حقیقی، هر افق، که تنها تصور میشود و محسوس نیست، و شاید بخاطر همین نکته بوده که دو جهت مشرق و مغرب را بجای همه جهات بکار برده است.
(یهدی من یشاء الی صراط مستقیم) الخ، در این جمله کلمه (صراط) نکره، یعنی بدون الف و لام آمده، و این بدان جهت است که استعداد امتها برای هدایت بسوی کمال و سعادت، و یا به عبارتی برای رسیدن به صراط مستقیم مختلف است.
(و کذلک جعلناکم امة وسطا لتکونوا شهداء علی الناس، و یکون الرسول علیکم شهیدا) کلمه (کذلک - همچنین) در تشبیه چیزی به چیزی بکار میرود، و ظاهرا در آیه شریفه میخواهد بفرماید: همانطور که بزودی قبله را برایتان بر میگردانیم، تا بسوی صراط مستقیم هدایتتان کنیم، همچنین شما را امتی وسط قرار دادیم.
بعضی از مفسرین گفتهاند: معنایش این است که (مثل این جعل عجیب، ما شما را امتی وسط قرار دادیم)، لکن معنای خوبی نیست، و اما اینکه امت وسط چه معنا دارد؟ و گواهان بر مردم یعنی چه؟ باید دانست که کلمه (وسط) بمعنای چیزیست که میانه دو طرف قرار گرفته باشد، نه جزو آنطرف باشد، نه جزو این طرف، و امت اسلام نسبت به مردم - یعنی اهل کتاب و مشرکین - همین وضع را دارند، برای اینکه یک دسته از مردم - یعنی مشرکین و وثنیها - تنها و تنها جانب مادیت را گرفته، جز زندگی دنیا و استکمال جنبه مادیت خود، و به کمال رساندن لذتها، و زخازف و زینت دنیا چیز دیگری نمیخواهند، نه امید بعثی دارند، نه احتمال نشوری میدهند و نه کمترین اعتنائی بفضائل معنوی و روحی دارند.
بعضی دیگر از مردم مانند نصاری، تنها جانب روح را تقویت نموده، جز به ترک دنیا و رهبانیت دعوت نمیکنند، آنها تنها دعوتشان اینستکه بشر کمالات جسمی و مادی را که خدا در مظاهر این نشئه مادی ظهورش داده، ترک بگویند، تا این ترک گفتن وسیله کاملی شود برای رسیدن به آن هدفی که خدا انسانرا بخاطر آن آفریده.
ولی نفهمیدند که ندانسته رسیدن به آن هدف را با ابطال و درهم کوفتن راهش ابطال کردهاند، خلاصه یک دسته نتیجه را باطل کرده، و فقط به وسیله چسبیدند، و یک دسته دیگر با کوبیدن و ابطال سبب نتیجه را هم ابطال کردند.
و اما امت اسلام، خدا آن را امتی وسط قرار داد، یعنی برای آنان دینی قرار داد، که متدینین به آن دین را بسوی راه وسط و میانه هدایت میکند، راهی که نه افراط آنطرف را دارد، و نه تفریط اینطرف را، بلکه راهی که هر دو طرف را تقویت میکند، هم جانب جسم را، و هم جانب روح را البته بطوریکه در تقویت جسم از جانب روح عقب نمانند، و در تقویت روح از جانب جسم عقب نمانند، بلکه میانه هر دو فضیلت جمع کرده است.
(و این روش مانند همه آنچه که اسلام بدان دعوت نموده، بر طبق فطرت و ناموس خلقت است،) چون انسان دارای دو جنبه است، یکی جسم، و یکی روح، نه جسم تنها است، و نه روح تنها، و در نتیجه اگر بخواهد به سعادت زندگی برسد، به هر دو کمال، و هر دو سعادت نیازمند است، هم مادی و هم معنوی.
و چون این امت وسط و عدل است، لذا هر دو طرف افراط و تفریط باید با آن سنجش شود، پس به همین دلیل شهید بر سایر مردم هم که در دو طرف قرار دارند هست، و چون رسول اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) مثل اعلای این امت است، لذا او شهید بر امت است، و افراد امت باید خود را با او بسنجند، و او میزانی است که حال آحاد و تک تک امت با آن وزن میشود، و امت میزانی است که حال سایر امتها با آن وزن میشود، و خلاصه مردمی که در دو طرف افراط و تفریط قرار دارند، باید خود را با امت اسلام بسنجند، و بافراط و تفریط خود متوجه شوند.
این آن معنائی است که بعضی از مفسرین در تفسیر آیه بیان کرده، و گفتار وی هر چند در جای خود صحیح و دقیق است، الا اینکه با لفظ آیه منطبق نیست برای اینکه درست است که وسط بودن امت، مصحح آنست که امت نامبرده میزان و مرجع برای دو طرف افراط و تفریط باشد، ولی دیگر مصحح آن نیست که شاهد بر دو طرف هم باشد و یا دو طرف را مشاهده بکند، چون خیلی روشن است که هیچ تناسبی میانه وسط بودن به این معنا و شاهد بودن نیست.
علاوه بر اینکه در اینصورت دیگر وجهی نیست که بخاطر آن متعرض شهادت رسول بر امت نیز بشود، چون شاهد بودن رسول بر امت نتیجه شاهد بودن و وسط بودن امت نیست، تا وقتی این را خاطرنشان کرد آن را هم بعنوان نتیجه خاطر نشان سازد، همانطور که هر غایت را بر مغیا و هر غرض را بر ذی غرض مترتب میکنند.
از این هم که بگذریم شهادتی که در آیه آمده، خود یکی از حقایق قرآنی است، که منحصرا در اینجا ذکر نشده، بلکه در کلام خدای سبحان مکرر نامش برده شده، و از مواردیکه ذکر شده بر میآید که معنائی غیر این معنا دارد، اینک موارد قرآنی آن.
(فکیف اذا جئنا من کل امة بشهید، و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا، پس چگونهاند، وقتی که ما از هر امتی شهیدی بیاوریم، و تو را هم شهید بر اینان بیاوریم)؟.
(و یوم نبعث من کل امة شهیدا، ثم لا یؤذن للذین کفروا، و لا هم یستعتبون و روزیکه از هر امتی شهیدی مبعوث کنیم و دیگر بانان که کافر شدند اجازه داده نشود و عذرشان پذیرفته نشود) (و وضع الکتاب و جیء بالنبیین، و الشهداء، و کتاب را میگذارند، و انبیاء و شهداء را میآورند) بطوریکه ملاحظه میکنید، در این آیات شهادت مطلق آمده، و از ظاهر همه مواردش بر میآید که منظور از شهادت، شهادت بر اعمال امتها، و نیز بر تبلیغ رسالت است، همچنانکه آیه: (فلنسئلن الذین أرسل الیهم، و لنسئلن المرسلین، سوگند که از مردمی که فرستادگان بسویشان گسیل شدند، و نیز از فرستادگان پرسش خواهیم کرد) نیز باین معنا اشاره میکند، چون هر چند که این پرسش در آخرت و در قیامت صورت میگیرد، ولی تحمل این شهادت در دنیا خواهد بود، همچنانکه آیه: (و کنت علیهم شهیدا ما دمت فیهم، فلما توفیتنی، کنت انت الرقیب علیهم، و انت علی کل شیء شهید، من تا در میانه آنان بودم، شاهد بر آنان بودم، ولی همینکه مرا میراندی، دیگر خودت مراقب آنان بودی، و تو بر هر چیزی شهید و مراقبی) هم که حکایت کلام عیسی (علیهالسلام) است و نیز آیه (و یوم القیمة یکون علیهم شهیدا، روز قیامت عیسی بر مردم خود گواه است) همین معنا را دست میدهد.
و پر واضح است که حواس عادی و معمولی که در ما است، و نیز قوای متعلق به آن حواس، تنها و تنها میتواند شکل ظاهری اعمال را ببیند، و گیرم که ما شاهد بر اعمال سایر امتها باشیم در صورتیکه بسیاری از اعمال آنها در خلوت انجام میشود تازه تحمل شهادت ما از اعمال آنها تنها مربوط به ظاهر و موجود آن اعمال میشود، نه آنچه که برای حس ما معدوم، و غایب است، و حقایق و باطن اعمال، و معانی نفسانی از کفر و ایمان و فوز و خسران و بالأخره هر آنچه که از حس آدمی پنهان است، که راهی برای درک و احساس آن نیست احوالی درونی است، که مدار حساب و جزای رب العالمین در قیامت و روز بروز سریرهها بر آنست، همچنانکه خودش فرمود: (و لکن یؤآخذکم بما کسبت قلوبکم، خدا شما را بانچه در دلهایتان پیدا شده مؤاخذه میکند.
پس این احوال چیزی نیست که انسان بتواند آنرا درک نموده، و بشمارد، و از انسانهای معاصر تشخیص دهد، تا چه رسد به انسانهای غایب، مگر کسی که خدا متولی امر او باشد، و بدست خود اینگونه اسرار را برای او کشف کند، که وجود چنین فردی از آیه (و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة، الا من شهد بالحق و هم یعلمون، این خدایان دروغین که مشرکین بجای خدا میخوانند، مالک شفاعت نیستند، تنها مالک شفاعت کسی است که به حق شاهد باشد، و هم علم داشته باشند) استفاده میشود که عیسی (علیهالسلام) بطور قطع از این افراد است، که خدایتعالی در بارهاش فرموده که از شهیدان است همچنانکه در دو آیه قبل گذشت، پس او شهید بحق است، و عالم به حقیقت.
و خلاصه کلام این شد که شهادت مورد نظر آیه، این نیست که بقول آن مفسر، امت دارای دینی کامل و جامع حوائج جسمانی و روحانی باشد، چون علاوه بر اینکه معنائی است خلاف ظاهر کلمه شهادت، خلاف ظاهر آیات شریفه قرآن نیز هست.
بلکه عبارتست از تحمل - دیدن - حقایق اعمال، که مردم در دنیا انجام میدهند، چه آن حقیقت سعادت باشد چه شقاوت چه رد، و چه قبول، چه انقیاد، و چه تمرد.
و سپس در روز قیامت بر طبق آنچه دیده شهادت دهد، روزی که خدایتعالی از هر چیز استشهاد میکند، حتی از اعضاء بدن انسان شهادت میگیرد، روزی که رسول میگوید: (یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا، پروردگارا امت من این قرآن را متروک گذاشتند).
و معلوم است که چنین مقام کریمی شان همه امت نیست، چون کرامت خاصهایست برای اولیاء طاهرین از ایشان، و اما صاحبان مرتبه پائینتر از اولیاء که مرتبه افراد عادی و مؤمنین متوسط در سعادت است، چنین شهادتی ندارند، تا چه رسد به افراد جلف و تو خالی، و از آن پائینتر، فرعونهای طاغی این امت، (که هیچ عاقلی جرأت نمیکند بگوید این طبقه از امت نیز مقام شهادت بر باطن اعمال مردم را دارا هستند).
انشاء الله بزودی در ذیل آیه: (و من یطع الله و الرسول، فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین، و حسن اولئک رفیقا)، خواهی دید: که کمترین مقامی که این شهداء - یعنی شهدای اعمال - دارند، اینست که در تحت ولایت خدا، و در سایه نعمت اویند، و اصحاب صراط مستقیم هستند، که در تفسیر آیه (صراط الذین انعمت علیهم)، اجمالش گذشت.
پس مراد از شهید بودن امت، این است که شهداء نامبرده و دارای آن خصوصیات، در این امت هستند، همچنانکه در قضیه تفضیل بنی اسرائیل بر عالمیان معنایش اینست که افرادی که بر همه عالمیان برتری دارند، در این امتند، نه اینکه تک تک بنی اسرائیلیان بر عالمیان برترند، بلکه وصف بعض را به کل نسبت داده، برای اینکه این بعض در آن کل هستند، و از آن جمعیتند، پس شهید بودن امت اسلام به همین معناست، که در این امت کسانی هستند که شاهد بر مردم باشند، و رسول، شاهد بر آنان باشد.
حال اگر بگوئی آیه: (و الذین آمنوا بالله و رسله، اولئک هم الصدیقون و الشهداء عند ربهم، کسانی که بخدا و فرستادگانش ایمان میآورند، آنان نزد پروردگارشان صدیقین و شهداء هستند)، دلالت دارد بر اینکه عموم مؤمنین شهداء هستند.
در جواب میگوئیم: (اگر جمله عند ربهم) نبود درست بود، و لیکن این جمله میفهماند که چنین کسانی نزد پروردگارشان یعنی در قیامت از شهداء خواهند بود، پس معلوم میشود در دنیا دارای این مقام نیستند، نظیر آیه (و الذین آمنوا و اتبعتهم ذریتهم بایمان، الحقنا بهم ذریتهم، کسانی که ایمان آوردند، و ذریهشان در ایمان پیرویشان کردند ما ذریهشان را به ایشان ملحق میکنیم)، علاوه بر اینکه آیهای که ذکر گردید مطلق است، و دلالت دارد بر اینکه همه مؤمنین در همه امتها نزد خدا شهید میشوند، بدون اینکه مؤمنین این امت خصوصیتی داشته باشند، پس شما نمیتوانید به این آیه استدلال کنید بر اینکه مؤمنین این امت همه شهیدند، و بفرضی که استفاده از آیه را بگیرید، و بگوئید.
مراد از آنان که ایمان آوردند همه مسلمانان نیستند، بلکه پیشگامان از ایشانند، یعنی امت دست اول که در بارهشان فرموده: (و السابقون الاولون من المهاجرین و الانصار) الخ، ما نیز در پاسخ میگوئیم: باز هم دعوی شما را که همه امت دست اول شهید باشند اثبات نمیکند.
و اگر بگوئی وسط قرار دادن این امت چه ربطی دارد به اینکه بعضی از افرادش شاهد بر اعمال، و رسول شاهد بر شاهدان باشد؟ پس در هر حال اشکال وارد است، هم بتقریب سابق و هم به این تقریب، در جواب میگوئیم معنای شهادت غایتی است که در آیه شریفه متفرع بر وسط بودن امت شده، قهرا وسط بودن معنائی است که شهادت و شهداء را دنبال دارد، بدلیل اینکه در سوره حج فرموده: (یا ایها الذین آمنوا ارکعوا، و اسجدوا، و اعبدوا ربکم، و افعلوا الخیر، لعلکم تفلحون، و جاهدوا فی الله حق جهاده هو اجتبیکم و ما جعل علیکم فی الدین من حرج، ملة ابیکم ابراهیم، هو سمیکم المسلمین من قبل، و فی هذا، لیکون الرسول شهیدا علیکم و تکونوا شهداء علی الناس، فاقیموا الصلوة، و آتوا الزکوة، و اعتصموا بالله، هو مولیکم، فنعم المولی و نعم النصیر، ای کسانیکه ایمان آوردید، رکوع و سجده کنید، و پروردگار خود را بپرستید، و عمل خیر انجام دهید، باشد که رستگار گردید.
در راه خدا آنطور که شایسته او باشد جهاد کنید، او شما را برگزید، و در دین هیچ حرجی بر شما قرار نداد، این همان ملت و کیش پدرتان ابراهیم است، او شما را از پیش و هم در این عصر مسلمان نام نهاد، و تا رسول شهید بر شما، و شما شهیدان بر مردم باشید، پس نماز بپا دارید، و زکات دهید، و به خدا تمسک کنید، که او سرپرست شما است، و چه مولای خوبی، و چه ناصر خوبی).
چون در این آیه شریفه شهید بودن رسول بر شهیدانی که شهدای بر مردمند و شهید بودن آنها بر مردم، متفرع شده است.
بر (اجتباء - برگزیدن)، و نیز بر نبودن حرج در دین، آنگاه دین را تعریف کرده باینکه همان ملت ابراهیم است، که قبل از این شما را مسلمان نامید، همانجا که از پروردگارش مسئلت کرد: (و من ذریتنا امة مسلمة لک)، و خدایتعالی دعایش را مستجاب نموده، شما را مسلمان کرد، یعنی تسلیم احکام و اوامر خود کرد، بدون اینکه حتی یک عصیان و استنکاف داشته باشید، و به همین جهت حرج در دین را از شما برداشت، تا هیچیک از احکامش بر شما دشوار نباشد.
پس شمائید که اجتباء شدهاید، و شمائید که بسوی صراط مستقیم هدایت گشته، تسلیم احکام و اوامر پروردگارتان شدهاید، و اگر ما شما را (اجتباء و هدایت و تسلیم) کردیم، برای این بود که رسول، شاهد بر شما شود، و شما شاهد بر مردم شوید، یعنی واسطه میانه رسول و مردم باشید، از یک طرف متصل بمردم باشید، و از طرفی دیگر به رسول.
در اینجاست که دعای ابراهیم در شما و در رسول مصداق مییابد، چون آن جناب عرضه داشت: (ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم، یتلوا علیهم آیاتک، و یعلمهم الکتاب و الحکمة، و یزکیهم، پروردگار ما در میانه امت مسلمه رسولی بر انگیز، تا آیات تو را بر آنان تلاوت کند، و کتاب و حکمتشان بیاموزد، و تزکیهشان کند) در نتیجه شما امت مسلمهای میشوید که رسول علم کتاب و حکمت را در قلوبتان ودیعه میسپارد، و به تزکیه او مزکی میشوید، و با در نظر گرفتن این که تزکیه بمعنای تطهیر از پلیدیهای
قلبی، و خالص کردن دل برای عبودیت است، و معنای اسلام هم به بیانی که گذشت همین است، روشن میشود که شما امت مسلمهای میشوید خالص در عبودیت برای خدا، و رسول در این مقام پیشقدم و هادی و مربی شما است او در این مقام تقدم بر همه دارد و شما واسطهاید برای رساندن مردم به او و در اول آیه و آخر آن قرینههائی است که بر آنچه ما از آیه استفاده کردیم دلالت میکند، دلالتی که بر هیچ متدبری پوشیده نیست که انشاء الله توضیحش در جای خودش میآید.
پس، از آنچه گفتیم چند مطلب روشن گردید.
اول اینکه وسط بودن امت هر دو نتیجه را دنبال دارد، یعنی جمله (و تکونوا شهداء علی الناس)، و جمله (لیکون الرسول علیکم شهیدا)، هر دو نتیجه و لازمه وسط بودن امت است.
دوم اینکه وسط بودن امت، به این معنا است که میانه رسول و مردم واسطهاند نه آنطور که آن مفسر گفت ملت و دین اسلام میانه افراط و تفریط، و میانه دو طرف تقویت روح و تقویت جسم واسطه باشد.
سوم اینکه آیه شریفه مورد بحث، بحسب معنا مرتبط است به آیاتی که دعای ابراهیم را حکایت میکرد، و اینکه شهادت از شئون امت مسلمهایست که آنجناب از خدا درخواست نمود.
حال که این سه نکته را بعنوان نتیجهگیری شنیدی، باید بدانی که شهادت بر اعمال، بطوری که از کلام خدای تعالی بر میآید، مختص به شهیدان از مردم نیست، بلکه هر کسی و هر چیزی که کمترین ارتباطی با اعمال مردم دارد، او نیز در همان اعمال شهادت دارد، مانند ملائکه، و زمان، و مکان، و دین، و کتاب، و جوارح بدن، و حواس، و قلب، که همگی اینها شاهد بر مردم هستند.
و از خود کلمه شهادت فهمیده میشود: آن شاهدی که از میانه نامبردگان در روز قیامت حاضر میشود، شاهدی است که در این نشئه دنیوی نیز حضور دارد و یک نحوه حیاتی دارد که بوسیله آن، خصوصیات اعمال مردم را درک میکند و خصوصیات نامبرده در او نقش میبندد، و اینهم لازم نیست که حیات در هر چیزی به یک سنخ باشد، مثلا حیات در همه، از سنخ حیاتی باشد که در جنس حیوان هست، همه خواص و آثار آنرا داشته باشد تا بگوئی: ما به ضرورت میبینیم که مثلا مکان و زمان چنین شعوری ندارند، چون دلیلی نداریم بر اینکه انحاء حیات منحصر در یک نحو است.
این بود اجمال گفتار ما در این مقام، و انشاء الله تعالی تفصیل هر یک از این مجملات در محل مناسبش خواهد آمد.
(و ما جعلنا القبلة التی کنت علیها، الا لنعلم من یتبع الرسول ممن ینقلب علی عقبیه) در این آیه شریفه دو سؤال است یکی اینکه چرا فرمود (ما بدانیم و نفرمود من بدانم)؟ دوم اینکه مگر خدا نمیداند که میخواهد با تغییر قبله، علم حاصل کند؟ در جواب سؤال اول میگوئیم مراد باینکه میفرماید: لنعلم تا بدانیم، با اینکه خدا یکی است یا علم رسل و انبیاء است مثلا از این باب که بزرگان وقتی سخن میگویند، از قبل خود و اطرافیان خود سخن میگویند، و تکیه کلامشان (ما) است، مثل اینکه امیر لشکر میگوید: ما فلانی را کشتیم، و فلانی را زندان کردیم، با اینکه اینکارها را خود امیر نکرده، بلکه کارکنانش کردهاند، در جواب از سؤال دوم میگوئیم مراد، علم عینی و فعلی خدایتعالی است، که با خلقت و ایجاد حاصل میشود، نه آن علم که قبل از ایجاد داشته است.
و کلمه (انقلاب بر دو عقب)، کنایه است از اعراض، چون انسان - که در حال قیام روی پاشنه میایستد - وقتی روی خود بطرفی برگرداند، روی پاشنه خود میچرخد، بدین جهت روگردانی و اعراض را به این عبارت تعبیر میکنند، نظیر تعبیر به پشت خود رو کردن، در آیه (و من یولهم یومئذ دبره) و ظاهر آیه این است که میخواهد توهمی را که احیانا ممکن است در سینه مؤمنین خلجان کند، دفع نماید، و آن توهم این است که فلسفه برگرداندن قبله، و نسخ قبله قبلی چیست؟ و تکلیف نمازهائیکه تاکنون رو به بیت المقدس خواندهایم چه میشود؟ و از این هم بر میآید که مراد به قبلهای که رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بر آن بود، همان بیت المقدس است، نه کعبه، پس هیچ دلیلی نیست بر اینکه بگوئیم: بیت المقدس دو بار و کعبه هم دو بار قبله شده، چون اگر مراد بقبله در آیه کعبه باشد، لازمهاش همین میشود (چون میفرماید: ما امروز آن قبله را که قبلا رو بان میایستادی، قبله نکردیم مگر برای چه و چه).
و سخن کوتاه اینکه جای این معنا بود که در سینه مؤمنین این توهم ایجاد شود که اولا وقتی بنای خدای تعالی بر این بود که بالأخره کعبه را قبله مسلمانان کند، چرا از همان روز اول نکرد؟ و گذاشت مدتی مسلمانان رو به بیت المقدس نماز بخوانند؟ لذا خدای تعالی برای دفع این توهم خاطر نشان کرد، که تشریع احکام جز بخاطر مصالحی که برگشتنش به تربیت و تکمیل مردم است صورت نمیگیرد، منظور از تشریع احکام هم تربیت و تکمیل مردم است، و هم جداسازی مؤمنین از غیر مؤمنین است، و هم مشخص کردن فرمانبران از عاصیان متمرد، و آن سببی که باعث شد که قبله یهودیان را مدتی قبله شما مسلمانها قرار دهیم، عینا همینها بود که گفتیم.
پس مراد به جمله: (الا لنعلم من یتبع الرسول) این است که ما خواستیم مشخص کنیم، چه کسی تو را پیروی میکند؟ و چه کسی نمیکند؟ و اگر نفرمود (من یتبعک، چه کسی تو را پیروی میکند)، بلکه فرمود (چه کسی رسول را) برای این بود که با ذکر کلمه (رسول) بفهماند: صفت رسالت در این جداسازی دخالت داشته، و مراد به جعل قبله سابق، جعل آن در حق مسلمانان است، و گر نه اگر مراد مطلق جعل باشد، آنوقت مراد برسول هم مطلق رسول میشود، نه رسول اسلام، و دیگر در آیه التفاتی بکار نرفته، به سیاق طبیعیش جریان یافته بود، چیزیکه هست این احتمال مختصری بعید بنظر میرسد.
و ثانیا آن نمازهائیکه مسلمانان بسوی بیت المقدس خواندند تکلیفش چیست؟ چون در حقیقت نماز بطرف غیر قبله بوده، و باید باطل باشد، از این توهم هم جواب میدهد: قبله مادام که نسخ نشده قبله است، چون خدای تعالی هر وقت حکمی را نسخ میکند، از همان تاریخ نسخ از اعتبار میافتد، نه اینکه وقتی امروز نسخ کرد دلیل باشد بر اینکه در سابق هم بی اعتبار بوده، و این خود از رأفت و رحمتی است که به مؤمنین دارد، و عهدهدار بیان این جواب جمله: (و ما کان الله لیضیع ایمانکم، ان الله بالناس لرؤف رحیم) الخ است، و فرق میانه رأفت و رحمت بعد از آنکه هر دو در اصل معنا مشترکند، این است که رأفت مختص به اشخاص مبتلا و بیچاره است، و رحمت در اعم از آنان و از غیر آنان استعمال میشود.
(قد نری تقلب وجهک فی السماء، فلنولینک قبلة ترضیها) الخ از این آیه بدست میآید که رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) قبل از نازل شدن حکم تغییر قبله، یعنی نازل شدن این آیه، روی خود را در اطراف آسمان میگردانده، و کانه انتظار رسیدن چنین حکمی را میکشیده، و یا توقع رسیدن وحیی در امر قبله داشته، چون دوست میداشته خدایتعالی با دادن قبلهای مختص به او و امتش، احترامش کند، نه اینکه از قبله بودن بیت المقدس ناراضی بوده باشد، چون حاشا بر رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) از چنین تصوری، همچنانکه از تعبیر (ترضیها)، در جمله (فلنولینک قبلة ترضیها) فهمیده میشود: قبله اختصاصی را دوست میداشته، نه اینکه از آن قبله دیگر بدش میآمده آری دوست داشتن چیزی باعث دشمن داشتن خلاف آن نیست.
بلکه بطوریکه از روایات وارده در داستان، و شان نزول این آیه برمیآید یهودیان مسلمانان را سرزنش میکردهاند: که شما قبله ندارید، و از قبله ما استفاده میکنید، و با بیت المقدس به مسلمانان فخر میفروختند، رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) از این باب ناراحت میشد، شبی در تاریکی از خانه بیرون شد، و روی بسوی آسمان گردانید، منتظر بود وحیی از ناحیه خدای سبحان برسد، و این اندوهش را زایل سازد، پس این آیه نازل شد، و بفرضی که آیهای نازل میشد، بر اینکه قبله شما مسلمانان هم همان قبله سابق است، باز حجتی میشد برای آنجناب علیه یهود، چون نه رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) ننگ داشت از اینکه رو بقبله یهودیان نماز بخواند، و نه مسلمانان زیرا عبد بغیر اطاعت و قبول، شانی ندارد، لکن آیه شریفه قبلهای جدید برای مسلمانان معین کرد، و سرزنش یهود و تفاخر آنها را خاتمه داد، علاوه بر اینکه تکلیف مسلمانان را یکسره کرد، هم حجتی برای آنان شد، و هم دلشان خشنود گشت.
(فول وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره) کلمه (شطر) بمعنای بعض است، و منظور از بعض مسجد الحرام همان کعبه است، و اگر صریحا نفرمود (فول وجهک الکعبة)، و یا (فول وجهک البیت الحرام) برای این بود که هم مقابل حکم قبله قبلی قرار گیرد، که شطر مسجد اقصی - یعنی صخره معروف در آنجا - بود، نه همه آن مسجد.
و لذا در اینجا هم فرمود: شطر مسجد حرام - یعنی کعبه -، و هم اینکه با اضافه کردن شطر بر کلمه مسجد، بفهماند که مسجد نامبرده مسجد حرام است، و اگر میفرمود شطر الکعبه، یا شطر البیت الحرام این مزیت از بین میرفت.
در آیه شریفه اول حکم را مختص به رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) کرده، فرمود: (پس روی خود بجانب بعضی از مسجد الحرام کن)، و سپس حکم را عمومیت داده، به آن جناب و به عموم مؤمنین خطاب میکند: که (هر جا بودید روی خود بدانسو کنید) و این خود مؤید این احتمال است که آیه نامبرده وقتی نازل شد، که رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) با مسلمانان مشغول نماز بوده، و معلوم است که در چنین حالی، اول باید به پیشنماز بگویند: روی خود برگردان، و بعدا به عموم بگویند: شما هم روی خود برگردانید و برای همیشه و بر همه مسلمانان واجب است که اینکار را بکنند.
(و ان الذین اوتوا الکتاب، لیعلمون انه الحق من ربهم) میفرماید اهل کتاب میدانند که این برگشتن قبله حق است و از ناحیه خداست، و این بدان جهت میفرماید، که کتب آسمانی ایشان صریحا بر نبوت رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) پیشگوئی کرده بود، و یا صریحا گفته بود: که قبله این پیغمبر صادق، قسمتی از مسجد الحرام است، هر کدام باشد، پس جمله: (اوتوا الکتاب) میرساند که کتاب اهل کتاب مشتمل بر حقیقت این تحویل، و این حکم بوده، حال یا بدلالت مطابقی، (و از نشانههای او این است که قبله امت خود را بسوی کعبه بر میگرداند)، و یا بدلالت ضمنی (او پیغمبری است صادق که هر کاری بکند درست و حق و از طرف پروردگار عالم میکند).
و خدا از اینکه اهل کتاب حق را کتمان میکنند، و علمی که به کتاب خود دارند اظهار ننموده، آنرا احتکار میکنند، غافل نیست.
(و لئن اتیت الذین اوتوا الکتاب بکل آیة) این جمله سرزنش است از اهل کتاب، که پایه عناد و لجاجت آنها را میرساند، و میفهماند که اگر از پذیرفتن دعوت تو امتناع میورزند، نه از این جهت است که حق برایشان روشن نشده، چون علم یقینی دارند باینکه دعوت تو حق است، و در آن هیچ شکی ندارند، بلکه جهتش این است که آنان در دین خدا عناد، و در برابر حق لجبازی دارند، و این همه اعتراضها و فتنه انگیزیهاشان تنها بدین جهت است و بس، شاهدش هم گذشته از دلیل و برهان این است که اگر تمامی معجزاتی که تصور شود برایشان بیاوری، خواهی دید که باز هم قبله تو را برسمیت نخواهند شناخت، و همچنان بر عناد و جحود خود ادامه خواهند داد.
(و ما انت بتابع قبلتهم، تو نمیتوانی پیرو قبله ایشان باشی،) برای اینکه تو از ناحیه پروردگارت حجت و برهان داری ممکن هم هست جمله نامبرده نهی بصورت خبر باشد، یعنی تو نباید چنین کنی.
(و ما بعضهم بتابع قبلة بعض یعنی خود یهودیان و نصاری نیز قبله یکدیگر را قبول ندارند،) یهودیان هر جا که باشند، رو به صخره بیت المقدس میایستند، ولی مسیحیان هر جا باشند رو بطرف مشرق میایستند، پس نه این قبله آنرا قبول دارد، و نه آن قبله این را، و اگر بپرسی چرا؟ میگویم برای پیروی از هوی و هوس و بس.
(و لئن اتبعت اهوائهم، من بعد ما جاءک من العلم)، در این جمله رسول گرامی خود را تهدید میکند ولی در حقیقت از باب (پسر بتو میگویم داماد تو بشنو) است، و معنا متوجه بامت است، میخواهد اشاره کند باینکه اگر کسی تمرد کند، اهواء یهود را پیروی کرده، و به همین جهت ستمکار است.
التماس دعا
تفسیر سوره ی بقره(آیات135تا141)
تفسیر آیات135تا141سوره ی مبارکه ی بقره
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی
(رحمة الله تعالی علیه) 
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم





ترجمه آیات
یهودیان گفتند یهودی شوید تا راه یافته باشید و نصاری گفتند نصاری شوید تا راه یافته شوید بگو بلکه ملت ابراهیم را پیروی میکنم که دینی میانه است و خود او هم از مشرکین نبود (135).
بگوئید به خدا و به آنچه بر ما نازل شده و به آنچه به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل شده و به آنچه به موسی و عیسی دادند و به آنچه انبیاء از ناحیه پروردگارشان داده شدند، و خلاصه به همه اینها ایمان داریم و میانه این پیغمبر و آن پیغمبر فرق نمیگذاریم و ما در برابر خدا تسلیم هستیم (136).
اگر ایمان آورند به مثل آنچه شما بدان ایمان آوردید که راه را یافتهاند و اگر اعراض کردند پس بدانید که مردمی هستند گرفتار تعصب و دشمنی و بزودی خدا شر آنان را از شما میگرداند و او شنوا و دانا است (137).
بگوئید ما رنگ خدائی بخود میگیریم و چه رنگی بهتر از رنگ خداست و ما تنها او را عبادت میکنیم (138).
بگو آیا با ما در باره خدا بگو مگو میکنید که پروردگار ما و شما هر دو است؟ و با اینکه اعمال شما برای خودتان و اعمال ما برای خودمان است و ما در عمل برای او خالصیم (139).
و یا میگوئید ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط یهودی و یا نصرانی بودند؟ اگر این را بهانه کرده بودند در پاسخشان بگو آیا شما داناترید و یا خدا؟، و چه کسی ستمگرتر است از کسی که شهادتی را که از ناحیه خدا نزد خود دارد کتمان کند و خدا از آنچه میکنید غافل نیست (140).
بهر حال آنها امتی بودند و رفتند هر چه کردند برای خود کردند و شما هم هر چه کردید برای خود میکنید و شما از آنچه آنها کردند بازخواست نمیشوید (141)
تفسیر آیات
(و قالوا کونوا هودا او نصاری تهتدوا) الخ، خدای تعالی بعد از آنکه بیان کرد: که دین حق که اولاد ابراهیم از اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان وی بر آن دین بودند اسلام بود، و خود ابراهیم هم آنرا دین حنیف خود داشت، اینک در این آیه نتیجه میگیرد که اختلاف و انشعابهائی که در بشر پیدا شده، دستهای خود را یهودی، و دستهای دیگر مسیحی خواندند، همه ساختههای هوی و هوس خود بشر است، و بازیگریهائی است که خود در دین ابراهیم کردهاند، و دشمنیهائی که با هم داشتند به حساب خدا و دین او گذاشتند.
و در نتیجه طائفههای مختلف و احزابی دینی و متفرق گشتند، و رنگ هوی و هوسها و اغراض و مطامع خود را بدین خدای سبحان یعنی دین توحید زدند، با اینکه دین بطور کلی یکی بود، همچنانکه معبودی که به وسیله دین عبادت میشود یکی است، و آن دین ابراهیم است، و باید مسلمین به آن دین تمسک جویند، و شقاق و اختلاف اهل کتاب را پیروی ننموده، آن را برای خود اهل کتاب بگذارند.
توضیح اینکه یکی از آثار طبیعی بودن زندگی زمینی و دنیوی، این است که این زندگی در عین اینکه یکسره است، و استمرار دارد، دگرگونگی و تحول هم دارد، مانند خود طبیعت، که بمنزله ماده است برای زندگی، و لازمه این تحول آنست که رسوم و آداب و شعائر قومی که میانه طوائف ملل و شعبات آن هست نیز دگرگونه شود، و ای بسا این دگرگونگی رسوم، باعث شود که مراسم دینی هم منحرف و دگرگون شود، و ای بسا این نیز موجب شود که چیزهائی داخل در دین گردد، که جزء دین نبوده، و یا چیزهائی از دین بیرون شود، که جزء دین بوده، و ای بسا پارهای اغراض دنیوی جای اغراض دینی و الهی را بگیرد، (و بلا و آفت دین هم همین است).
و اینجاست که دین رنگ قومیت بخود گرفته، و به سوی هدفی غیر هدف اصلیش دعوت میکند، و مردم را به غیر ادب حقیقیش مؤدب میسازد، تا آنجا که رفته رفته کاری که در دین منکر بود معروف و جزء دین بشود، و مردم نسبت به آن تعصب بخرج دهند، چون بر طبق هوسها و شهواتشان است، و به عکس کاری که معروف - و جزء دین بود - منکر و زشت شود، و کسی از آن حمایت نکند، و هیچ حافظ و نگهبانی نداشته باشد، و سرانجام کار بجائی برسد، که امروز به چشم خود میبینیم، که چگونه... و سخن کوتاه این که جمله: (و قالوا کونوا هودا او نصاری) اجمال این تفصیل است که (و قالت الیهود کونوا هودا تهتدوا، و قالت النصاری کونوا نصاری تهتدوا)، یعنی یهود گفتند.
بیائید همه یهودی شوید، تا هدایت یابید، نصاری هم گفتند: بیائید مسیحی شوید، تا همه راه یابید، و منشا این اختلاف دشمنی با یکدیگرشان بود.
(قل بل ملة ابراهیم حنیفا، و ما کان من المشرکین) این آیه جواب همان گفتار یهود و نصاری است، میفرماید: بگو بلکه ملت ابراهیم را پیروی میکنیم، که فطری است، و ملت واحدهایست که تمامی انبیاء شما از ابراهیم گرفته تا بعد از او همه بر آن ملت بودند، و صاحب این ملت یعنی ابراهیم از مشرکین نبود، و اگر در ملت او این انشعابها و ضمیمههائیکه اهل بدعت منضم بان کردند و این اختلافها را راه انداختند، میبود، ابراهیم هم مشرک بود، چون چیزی که جزء دین خدا نیست هرگز بسوی خدای سبحان دعوت نمیکند، بلکه بسوی غیر خدا میخواند، و این همان شرک است، در حالیکه ملت ابراهیم دین توحیدیست که در آن هیچ حکمی و عقیدهای که از غیر خدا باشد، وجود ندارد.
(قولوا آمنا بالله و ما انزل الینا) الخ، بعد از آنکه دعوت یهود و نصاری بسوی پیروی مذهب خود را حکایت کرد، اینک آنچه نزد خدا حق است (خدائی که جز حق نمیگوید) ذکر نموده، و آن عبارتست از شهادت بر ایمان به خدا و ایمان به آنچه نزد انبیاء است، بدون اینکه فرقی میانه انبیاء بگذارند، و آن همانا اسلام است و اگر از میانه همه احکامیکه بر پیغمبران نازل شده یک حکم را بیرون کشید، و جلوترش ذکر کرد، و آن مسئله ایمان به خدا بود که فرمود: (بگوئید به خدا ایمان میاوریم، و به همه احکامیکه بر ما نازل شده)، بدان جهت بود که خصوص ایمان به خدا فطری بشر بود، که دیگر احتیاج به معجزات انبیاء نداشت.
بعد از ایمان به خدای سبحان، ایمان (به آنچه بر ما نازل شده) را ذکر کرد، و منظور از آن قرآن و یا معارف قرآنی است، و سپس آنچه را که بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب نازل شده، و بعد از آن، آنچه بر موسی و عیسی نازل شده ذکر کرد، و اگر موسی و عیسی را از سایر انبیاء جدا کرد و آنچه را بر آندو نازل شده بخصوص ذکر کرد، بدان جهت بود که در آیه شریفه روی سخن با یهود و نصاری بود، و آنها مردم را تنها بسوی آنچه بر موسی و عیسی نازل شده دعوت میکردند.
و در آخر آنچه بر سایر انبیاء نازل شده نام برد، تا شهادت نامبرده شامل همه انبیاء بشود، و در نتیجه معنای (لا نفرق بین احد منهم. بین احدی از انبیاء فرق نمیگذاریم) روشنتر گردد.
در این آیه شریفه تعبیرها مختلف شده، از آنچه نزد ما و نزد ابراهیم و اسحاق و یعقوب بود، به عبارت (انزال) تعبیر کرد، و از آنچه نزد موسی و عیسی و انبیاء دیگر است، به (ایتاء)، یعنی دادن، تعبیر فرمود.
و شاید وجهش این باشد: که هر چند تعبیر اصلی که همه جا باید آن تعبیر بیاید، همان (ایتاء) و دادن کتاب و دین است، همچنانکه در سوره انعام بعد از ذکر ابراهیم و انبیاء بعد و قبلش فرمود: (اولئک الذین آتیناهم الکتاب، و الحکم، و النبوة، اینها بودند که ما کتاب و حکم و نبوتشان دادیم) لکن از آنجائیکه لفظ (دادن) صریح در وحی و انزال نبود، و به همین جهت شامل حکمت لقمان هم میشد، همچنانکه فرمود: (و لقد آتینا لقمان الحکمة، ما به لقمان هم حکمت دادیم)، و نیز فرمود: (و لقد آتینا بنی اسرائیل الکتاب و الحکم و النبوة، ما به بنی اسرائیل هم کتاب و حکمت و نبوت دادیم).
و نیز از آنجائیکه هم یهودیان و هم مسیحیان ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط را از اهل ملت خود میشمردند، یهودیان آن حضرات را یهودی و مسیحیان، مسیحی میپنداشتند و معتقد بودند که ملت و کیش حق از نصرانیت و یهودیت همان ملت و کیشی است که به موسی و عیسی دادند.
لذا اگر در آیه مورد بحث میفرمود: (و ما اوتی ابراهیم و اسمعیل) الخ دلالت صریح نمیداشت بر اینکه نامبردگان شخصا صاحب ملت و وحی بودند، و احتمال داده میشد که آنچه به آن دو بزرگوار و به اسحاق و یعقوب داده شده، همانها بوده که به موسی و عیسی (علیهماالسلام) دادهاند، و آنان تابع اینان بودهاند همچنانکه بخاطر همین تبعیت، (دادن) را به بنی اسرائیل هم نسبت داد، و لذا برای دفع این توهم، در خصوص ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب، لفظ (انزال) را آورد، تا بفهماند به آن حضرات نیز وحی میشده، و اما انبیاء قبل از ابراهیم، چون یهود و نصاری در باره آنان حرفی نداشتند، و توهم نامبرده را در باره آنها نمیکردند، لذا در باره آنها تعبیر به (دادن) کرد، و فرمود: (و ما اوتی النبیون).
(و الاسباط) الخ، کلمه اسباط جمع سبط (نواده) است، و در بنی اسرائیل معنای قبیله در بنی اسرائیل را میدهد، و سبط مانند قبیله به معنای جماعتی است که در یک پدر مشترک باشند، و همه به او منتهی گردند، و سبطهای بنی اسرائیل دوازده تیره و أمت بودند، که هر تیره از آنان به یکی از دوازده فرزند یعقوب منتهی میشدند و از هر یک از آن دوازده فرزند، امتی پدید آمده بود.
حال اگر مراد به اسباط همان امتها و اقوام باشد، در اینصورت اینکه نسبت نازل کردن کتاب را به همه آنان داده، از این جهت بوده که همه آن دوازده تیره مشتمل بر پیغمبرانی بوده، و اگر مراد به اسباط اشخاصی از انبیاء باشد که به ایشان وحی میشده، در اینصورت باز منظور برادران یوسف نیستند، چون ایشان انبیاء نبودند، و نظیر این آیه شریفه آیه (و اوحینا الی ابراهیم و اسمعیل و اسحق و یعقوب و الاسباط و عیسی) است که در آن نیز وحی را به اسباط نسبت داده است.
(فان آمنوا بمثل ما آمنتم به، فقد اهتدوا) الخ، آوردن کلمه (مثل) با اینکه اصل معنا (فان آمنوا بما آمنتم به، پس اگر ایمان آورند به آنچه شما بدان ایمان آوردهاید) است، به این منظور بوده که با آوردن آن شاهرگ دشمنی و جدال را زده باشد، چون اگر میفرمود: (آمنوا بما آمنا به، ایمان آورید بهمان دینی که ما بدان ایمان آوردیم) ممکن بود در پاسخ بگویند (نه، ما تنها بآنچه بر خودمان نازل شده ایمان میآوریم، و بغیر آن کافریم، همچنانکه همین پاسخ را دادند).
ولی اگر بجای آن بفرماید.
که همینطور هم فرمود: (ما به دینی ایمان آوردیم که مشتمل نیست جز بر حق، و در آن غیر از حق چیزی نیست، پس شما هم به دینی مثل آن ایمان بیاورید که غیر از حق چیزی در آن نباشد) در اینصورت خصم دیگر بهانهای ندارد که جدال کند، و جز پذیرفتن چارهای ندارد، چون آنچه خود او دارد حق خالص نیست.
(فی شقاق) این کلمه بمعنای نفاق، و نزاع، و مشاجره، و جدائی، و باصطلاح فارسی قهر کردن میآید.
(فسیکفیکهم الله) این جمله وعدهای است از خدای عزیز به رسول گرامیش که بزودی او را یاری خواهد کرد، همچنانکه باین وعده وفا کرد، و اگر بخواهد این وعده را در باره امت اسلام نیز وفا میکند، انشاء الله تعالی، این را هم خاطر نشان کنم که آیه شریفه مورد بحث، در میانه دو آیه قبل و بعدش بمنزله جمله معترضه است.
(صبغة الله، و من احسن من الله صبغة؟) کلمه (صبغة) از ماده (ص - ب - غ) است، و نوعیت را افاده میکند، یعنی میفهماند این ایمان که گفتگویش میکردیم، یک نوع رنگ خدائی است، که ما بخود گرفتهایم، و این بهترین رنگ است، نه رنگ یهودیت و نصرانیت، که در دین خدا تفرقه انداخته، آنرا آنطور که خدا دستور داده بپا نداشته است.
(و نحن له عابدون) این جمله کار حال را میکند، در عین حال بمنزله بیانی است برای (صبغة الله و من احسن)، و معنایش این است که (در حالیکه ما تنها او را عبادت میکنیم، و چه رنگی بهتر از این؟ که رنگش بهتر از رنگ ما باشد).
(قل أ تحاجوننا فی الله) الخ، این جمله محاجه و بگومگوی اهل کتابرا انکار نموده، نابجا میخواند، و دلیل لغو و باطل و نابجا بودنش را اینطور بیان کرده، که: (و هو ربنا و ربکم، و لنا اعمالنا، و لکم اعمالکم، و نحن له مخلصون).
توضیح اینکه بگو مگو کردن دو نفر که هر یک تابع متبوعی هستند، و مخاصمهشان در اینکه کدام متبوع بهتر است الا و لابد بخاطر یکی از سه جهت است یا برای آنست که این یکی، متبوع خود را از متبوع دیگری بهتر معرفی نموده، و ثابت کند که از متبوع او بالاتر است، نظیر بگومگوئی که ممکن است میانه یک مسلمان و یک بتپرست در بگیرد، این بگوید بت من بهتر است، او بگوید خدای من افضل است.
و یا بخاطر این است که هر چند متبوع هر دو یکی است، اما این میخواهد بگوید: من اختصاص و تقرب بیشتری باو دارم، و این دیگری دعوی او را باطل کند، و بگوید: من اختصاص بیشتری دارم، نه تو.
و یا بخاطر این است که یکی از این دو نفر صفات و رفتاری دارد، که با داشتن آنها صحیح نیست خود را به آن متبوع منتسب کند، چون داشتن تابعی با آن رفتار و آن خصال مایه ننگ و آبرو ریزی متبوع است، و یا بکلی متبوع را از لیاقت متبوع بودن ساقط میکند، یا محذور دیگری از این قبیل پیش میآورد.
پس علت بگومگوی میانه دو نفر تابع، یکی از این سه علت است: حال ببینیم اهل کتاب به کدام یک از این جهات، با مسلمانان بگو مگو میکردند، اگر بخواهند بگویند: متبوع و خدای ما بهتر از خدای شما است، که خدای مسلمانان همان خدای اهل کتابست، و اگر بخواهند بگویند: ما اهل کتاب اختصاص و تقرب بیشتری بخدا داریم، که مسلمانان خدا را با خلوص بیشتری میپرستند، و اگر بخواهند بگویند: رفتار شما برای خدا باعث ننگ است، که قضیه درست به عکس است پس محاجه اهل کتاب با مسلمانان هیچ وجه صحیحی ندارد، و لذا در آیه مورد بحث نخست محاجه آنانرا انکار میکند، و سپس جهات ثلاثه را یکی یکی رد میکند.
(ام تقولون: ان ابراهیم - تا جمله - کانوا هودا او نصاری) این جمله رد جهت اولی است که هر طائفهای میگفتند ابراهیم و بقیه انبیاء نامبرده در آیه از ما است و لازمه این حرف این استکه آن حضرات نیز یهودی یا نصرانی باشند، بلکه از لازمه گذشته صریح در آنست، همچنانکه از آیه: (یا اهل الکتاب لم تحاجون فی ابراهیم؟ و ما انزلت التوریة و الانجیل الا من بعده، ا فلا تعقلون، ای اهل کتاب: چرا بر سر ابراهیم با یکدیگر بگو مگو میکنید؟ یا اینکه تورات و انجیل بعد از او نازل شدند، آیا باز هم نمیخواهید بفهمید) استفاده میشود که صریحا هر یک ابراهیم را از خود میدانستهاند.
(قل ء انتم اعلم ام الله)؟ الخ بگو آیا شما بهتر میدانید یا خدا؟ با اینکه خدا در این کتاب به ما و شما خبر داد: که موسی و عیسی و انجیل و توراتشان بعد از ابراهیم و انبیاء نامبرده دیگر بودند؟.
(و من اظلم ممن کتم شهادة عنده من الله) الخ و کیست ستمکارتر از آنکس که با اینکه شهادتی از خدا را تحمل کرد، کتمان کند، یعنی با اینکه خدا بوی خبر داد: که تشریع دین یهود و دین نصرانیت بعد از ابراهیم، و آن دیگران بود باز هم آن را کتمان کند، پس شهادتی که در آیه آمده شهادت تحمل است نه شهادت اداء.
ممکن هم هست معنا این باشد: که (شهادت خدا را بر اینکه نامبردگان قبل از تورات و انجیل بودند کتمان کند) که در اینصورت شهادت به معنای اداء خواهد بود، ولی معنای اول درست است.
(تلک امة قد خلت) یعنی اصلا دعوا بر سر اینکه فلان شخص از چه طائفهای بوده، و آن دیگری از کدام طائفه، چه سودی دارد؟ و سکوت از این بگومگوها چه ضرری؟ آنچه الان باید بدان بپردازید مسائلی استکه فردا از آن بازخواست خواهید شد.
و اگر این آیه دو بار تکرار شده، برای این بود که یهود و نصاری در این بگو مگو پا فشاری زیادی داشتند، و از حد گذرانده بودند، با اینکه هیچ سودی بحالشان نداشت، آنهم با علمشان باینکه ابراهیم قبل از تورات یهودیان و انجیل مسیحیان بوده، و گر نه بحث از حال انبیاء و فرستادگان خدا بطوریکه چیزی عاید شود، بسیار خوب است، مانند بحث از مزایای رسالت انبیاء و فضایل نفوس شریفه آنان که قرآن کریم هم باینگونه بحثها سفارش کرده، و حتی خودش از داستانهای ایشان نقل کرده، و مردم را بتدبر در آنها امر فرموده است.
بحث روایتی
در تفسیر عیاشی در ذیل آیه: (قل بل ملة ابراهیم حنیفا) الخ، از امام صادق (علیهالسلام) روایت کرده که فرمود: حنیفیت ابراهیم در اسلام است.
و از امام باقر (علیهالسلام) روایت کرده که فرمود: حنیفیت کلمه جامعی است که هیچ چیز را باقی نمیگذارد، حتی کوتاه کردن شارب، و ناخن گرفتن و ختنه کردن از حنیفیت است.
و در تفسیر قمی استکه خدا حنیفیت را بر ابراهیم (علیهالسلام) نازل کرد و آن عبارتست از ده حکم در پاکیزگی، پنج حکم آن از گردن ببالا، و پنج دیگر از گردن بپائین، اما آنچه مربوط است به سر 1 - زدن شارب 2 - نتراشیدن ریش 3 - و طم مو 4 - مسواک 5 - خلال.
و آنچه مربوط است به بدن 1 - گرفتن موی بدن 2 - ختنه کردن 3 - ناخن گرفتن 4 - غسل از جنابت 5 - طهارت گرفتن با آب، این است حنیفیت طاهرهایکه ابراهیم آورد، و تاکنون نسخ نشده، و تا قیامت نسخ نخواهد شد.
مؤلف: طم مو بمعنای اصلاح سر و صورت است، و در معنای این روایت و قریب به آن احادیث بسیاری در کتب شیعه و سنی آمده است.
و در کافی و تفسیر عیاشی از امام باقر (علیهالسلام) روایت آمده، که در ذیل جمله: (قولوا آمنا بالله) الخ، فرمود منظور، علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهماالسلام) است، که حکمشان در ائمه بعد از ایشان نیز جاری است.
و مؤلف: این معنا از وقوع خطاب در ذیل دعای ابراهیم (علیهالسلام) استفاده میشود، آنجا که گفت: (و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، و این منافات ندارد با اینکه خطاب در آیه بعموم مسلمانان باشد، چه هر چند همه مسلمانان مکلفند بگویند: (آمنا بالله)، لیکن اینگونه خطابها، عمومیت دارد، و هم خصوصیت، چون معنای آن دارای مراتب مختلفی است، که بیانش در آنجا که مراتب اسلام و ایمان را ذکر میکردیم، گذشت.
و در تفسیر قمی از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام)، و در کتاب معانی الأخبار از امام صادق (علیهالسلام)، روایت آورده، که در ذیل جمله: (صبغة، الله) الخ فرمود: صبغة همان اسلام است.
مؤلف: همین معنا از ظاهر سیاق آیات استفاده میشود.
و در کافی و معانی از امام صادق (علیهالسلام) روایت کرده، که فرمود: خداوند در میثاق، مؤمنین را به رنگ ولایت در آورد.
و 3 مؤلف: این معنا از باطن آیه است: که انشاء الله تعالی بزودی معنای باطن قرآن، و نیز معنای ولایت و میثاق را خواهیم کرد.
التماس دعا
تفسیر سوره ی بقره(آیات 127تا134)
تفسیر آیات١٢٧تا١٣۴سوره ی مبارکه ی بقره
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی
(رحمة الله تعالی علیه)
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم





ترجمه آیات
و چون ابراهیم و اسماعیل پایههای خانه را بالا میبردند گفتند: پروردگارا (این خدمت اندک را) از ما بپذیر که تو شنوای دعا و دانای (به نیات) هستی (127).
پروردگارا، و نیز ما را دو مسلمان برای خود بگردان و از ذریه ما نیز امتی مسلمان برای خودت بدار و مناسک ما را بما نشان بده و توبه ما را بپذیر که تو تواب و مهربانی (128).
پروردگارا و در میانه آنان رسولی از خودشان برانگیز تا آیات تو را بر آنان تلاوت کند و کتاب و حکمتشان بیاموزد و تزکیهشان کند که تو آری تنها تو عزیز حکیمی (129).
کسی از کیش ابراهیم روگردان است که خود را دچار حماقت کرده فهم خدادادی را از دست داده باشد، با اینکه ما او را در دنیا برگزیدیم و او در آخرت از صالحان است (130).
آن زمانش را بیاد آر که پروردگارش بوی گفت: اسلام بیاور گفت من تسلیم رب العالمینم (131).
و ابراهیم فرزندان خود را و یعقوب هم باین اسلام سفارش کرده گفت: ای پسران من خدا دین را برای شما برگزید زنهار مبادا در حالی بمیرید که اسلام نداشته باشید (132).
حال شما که از این کیش رو گردانید یا همانست که گفتیم فهم خود را از دست دادهاید و یا میگوئید ما در آن لحظه که مرگ یعقوب رسیده بود حاضر بودیم اگر این را بگوئید که یعقوب از فرزندانش پرسید: بعد از من چه میپرستید؟ گفتند معبود تو و پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که معبودی یکتاست میپرستیم در حالی که برای او تسلیم باشیم (133).
بهر حال آنها امتی بودند و رفتند و هر چه کردند برای خود کردند شما هم هر چه بکنید برای خود میکنید شما از آنچه آنان میکردند بازخواست نخواهید شد (134)
تفسیر آیات
(و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل) الخ، کلمه (قواعد)، جمع قاعده است، که بمعنای آن قسمت از بنا است که روی زمین قعود دارد، یعنی مینشیند، و بقیه قسمتهای بنا بر روی آن قسمت قرار میگیرد، و عبارت بلند کردن قواعد، از باب مجاز است، کانه آنچه را که بر روی قاعده قرار میگیرد، از خود قاعده شمرده شده، و بلند کردن بنا که مربوط بهمه بنا است، بخصوص قاعده، نسبت داده، و در اینکه فرمود: (از بیت) اشاره به همین عنایت مجازی است.
(ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم) این جمله حکایت دعای ابراهیم و اسماعیل هر دو است، و به همین جهت لازم نیست کلمه (گفتند) و یا نظیر آن را تقدیر بگیریم، تا معنای آن (گفتند: پروردگارا) باشد، بلکه همانطور که گفتیم، حکایت خود کلام است، چون جمله: (یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسماعیل)، حکایت حال گذشته است، که با آن، حال آن دو بزرگوار مجسم میشود، کانه آن دو بزرگوار در حال چیدن بنای کعبه دیده میشوند، و صدایشان هم اکنون بگوش شنونده میرسد، که دارند دعا میکنند، و چون الفاظ آن دو را میشنوند، دیگر لازم نیست حکایت کننده به مخاطبین خود بگوید: که آن دو گفتند: (ربنا) الخ، و اینگونه عنایات در قرآن کریم بسیار است، و این از زیباترین سیاقهای قرآنی است - هر چند که قرآن همهاش زیبا است - و خاصیت اینگونه سیاق این است که قصهای را که میخواهد بیان کند مجسم ساخته، به حس شنونده نزدیک میکند، و این خاصیت و این بداعت و شیرینی در صورتیکه کلمه: (گفتند) و یا نظیر آنرا در حکایت میاورد، بهیچ وجه تامین نمیشد.
ابراهیم و اسماعیل (علیهماالسلام) در کلام خود نگفتند: خدایا چه خدمتی را از ما قبول کن، تنها گفتند خدایا از ما قبول کن، تا در مقام بندگی رعایت تواضع و ناقابلی خدمت خود یعنی بنای کعبه را برسانند، پس معنای کلامشان این میشود، که خدایا این عمل ناچیز ما را بپذیر، که تو شنوای دعای ما، و دانای نیت ما هستی.
(ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، در این معنا هیچ حرفی نیست که اسلام به آن معنائی که بین ما از لفظ آن فهمیده میشود، و بذهن تبادر میکند، اولین مراتب عبودیت است، که با آن شخص دیندار، از کسیکه دینی نپذیرفته مشخص میشود، و این اسلام عبارت است از ظاهر اعتقادات، و اعمال دینی، چه اینکه توأم با واقع هم باشد یا نه، و به همین جهت شخصی را هم که دعوی ایمان میکند، ولی در واقع ایمان ندارد، شامل میشود.
حال که معنای کلمه اسلام معلوم شد، این سؤال پیش میآید: که ابراهیم (علیهالسلام) و همچنین فرزندش اسماعیل با اینکه هر دو پیغمبر بودند، ابراهیم (علیهالسلام) یکی از پنج پیغمبر اولو العزم و آورنده ملت حنفیت، و اسماعیل (علیهالسلام) رسول خدا، و ذبیح او بود، چگونه در هنگام بنای کعبه، از خدا اولین و ابتدائیترین مراتب عبودیت را میخواهند؟! و آیا ممکن است بگوئیم: ایشان بمرتبه اسلام رسیده بودند؟ و لیکن خودشان نمیدانستند؟! و یا بگوئیم: اطلاع از آن نیز داشتند، و منظورشان از درخواست، این بوده که خدا اسلام را برایشان باقی بدارد؟! چطور میشود با این حرفها اشکال را پاسخ داد؟ با اینکه آن دو بزرگوار از تقرب و نزدیکی به خدا به حدی بودند، که قابل قیاس با اسلام نیست، علاوه بر اینکه این دعا را در هنگام بنای کعبه کردند، و مقامشان مقام دعوت بود، و آن دو بزرگوار از هر کس دیگر عالمتر بودند به خدائیکه از او درخواست میکردند، او را میشناختند که کیست، و چه شانی دارد، از این هم که بگذریم، اصلا درخواست اسلام معنا ندارد، برای اینکه اسلامی که معنایش گذشت، از امور اختیاری هر کسی است، و به همین جهت میبینیم، مانند نماز و روزه امر بدان تعلق میگیرد و خدا میفرماید: (اذ قال له ربه أسلم، قال: أسلمت لرب العالمین، چون پروردگارش به وی گفت: اسلام بیاور، گفت: اسلام آوردم برای رب العالمین).
و معنا ندارد که چنین عملی را با اینکه در اختیار همه است، بخدا نسبت بدهند، و یا از خدا چیزی را بخواهند که در اختیار آدمی است.
پس لابد عنایت دیگری در کلام است، که درخواست اسلام را از آن دو بزرگوار صحیح میسازد.
و این اسلام که آن دو درخواست کردند، غیر اسلام متداول، و غیر آن معنائی است که از این لفظ به ذهن ما تبادر میکند، چون اسلام دارای مراتبی است، بدلیل اینکه در آیه! (اذ قال له ربه اسلم قال أسلمت) الخ، ابراهیم (علیهالسلام) را با اینکه دارای اسلام بود، باز امر میکند به اسلام، پس مراد به اسلامی که در اینجا مورد نظر است، غیر آن اسلامی است که خود آن جناب داشت، و نظائر این اختلاف مراتب در قرآن بسیار است.
پس این اسلام آن اسلامی است که بزودی معنایش را تفسیر میکنیم، و آن عبارتست از تمام عبودیت، و تسلیم کردن بنده خدا، آنچه دارد، برای پروردگارش.
و این معنا هر چند که مانند معنای اولی که برای اسلام کردیم، اختیاری آدمی است، و اگر کسی مقدمات آن را فراهم کند، میتواند به آن برسد، الا اینکه وقتی این اسلام با وضع انسان عادی، و حال قلب متعارف او، سنجیده شود، امری غیر اختیاری میشود، یعنی - با چنین حال و وصفی - رسیدن به آن، امری غیر ممکن میشود، مانند سایر مقامات ولایت، و مراحل عالیه، و نیز مانند سایر معارج کمال، که از حال و طاقت انسان متعارف، و متوسط الحال بعید است، چون مقدمات آن بسیار دشوار است.
و به همین جهت ممکن است آنرا امری الهی، و خارج از اختیار انسان دانسته، از خدای سبحان درخواست کرد: که آنرا به آدمی افاضه فرماید، و آدمی را متصف بدان بگرداند.
علاوه بر آنچه گفته شد، در اینجا نظریست دقیقتر، و آن اینست که آنچه به انسانها نسبت داده میشود، و اختیاری او شمرده میشود، تنها اعمال است، و اما صفات و ملکاتی که در اثر تکرار صدور عمل در نفس پیدا میشود، اگر به حقیقت بنگریم اختیاری انسان نیست، و میشود، و یا بگو اصلا باید بخدا منسوب شود، مخصوصا اگر از صفات فاضله، و ملکات خیر باشد، که نسبت دادنش بخدا اولی است، از نسبت دادنش به انسان.
و عادت قرآن نیز بر همین جاری است، که همواره نیکیها را بخدا نسبت میدهد، از ابراهیم حکایت میکند که از خدا نماز مسئلت میدارد: (رب اجعلنی مقیم الصلوة، و من ذریتی، خدایا مرا و از ذریهام اشخاصی را، بپا دارنده نماز کن) و نیز از او حکایت میکند که گفت: (و الحقنی بالصالحین، مرا به صالحان بپیوند).
و از سلیمان (علیهالسلام) حکایت میکند، که بعد از دیدن صحنه مورچگان، گفت: (رب أوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی، و ان اعمل صالحا ترضیه، پروردگارا نصیبم کن، که شکر نعمتت بجای آورم، آن نعمتی که بر من و بر والدینم ارزانی داشتی، و اینکه عمل صالحی کنم، که تو را خوش آید).
و از ابراهیم حکایت کرده که در آیه مورد بحث از خدا اسلام خواسته، میگوید: (ربنا و اجعلنا مسلمین لک) الخ.
پس معلوم شد که مراد باسلام غیر آن معنائی است که آیه شریفه (قالت الاعراب: آمنا قل: لم تومنوا و لکن قولوا: اسلمنا، و لما یدخل الایمان فی قلوبکم، اعراب گفتند: ایمان آوردیم، بگو: نه ایمان نیاوردهاید، بلکه باید بگوئید: اسلام آوردیم، چون هنوز ایمان در دلهای شما داخل نشده)
بدان اشاره میکند، بلکه معنائی است بلندتر و عالیتر از آن، که انشاء الله بیانش خواهد آمد.
(و ارنا مناسکنا و تب علینا انک انت التواب الرحیم)، این آیه معنائی را که قبلا برای اسلام کردیم، بیان میکند، چون کلمه (مناسک جمع منسک) است، که بمعنای عبادتست، همچنانکه در آیه: (و لکل امة جعلنا منسکا، برای هر امتی عبادتی مقرر کردیم).
باین معنا است و یا بمعنای آن عملی است که بعنوان عبادت آورده میشود، و چون در آیه مورد بحث مصدر اضافه به (نا - ما) شده، افاده تحقق را میکند، سادهتر آنکه میرساند آن مناسکی منظور است، که از ایشان سر زده، نه آن اعمالی که خدا خواسته تا انجامش دهند.
خلاصه میخواهیم بگوئیم: کلمه (مناسکنا)، این نکته را میرساند که خدایا حقیقت اعمالی که از ما بعنوان عبادت تو سر زده، بما نشان بده، و نمیخواهد درخواست کند: که خدایا طریقه عبادت خودت را بما یاد بده، و یا ما را بانجام آن موفق گردان، و این درخواست همان چیزیست که ما در تفسیر جمله: (و أوحینا الیهم فعل الخیرات، و اقام الصلوة، و ایتاء الزکوة، ما بایشان فعل خیرات، و اقامه نماز، و دادن زکات، را وحی کردیم).
بدان اشاره کردیم، و انشاء الله باز هم در جای خودش خواهیم گفت، که این وحی عبارت است از تسدید در فعل، نه یاد دادن تکالیفی که مطلوب انسان است، و کانه آیه: (و اذکر عبادنا ابراهیم، و اسحق، و یعقوب، اولی الایدی و الابصار، انا اخلصناهم بخالصة ذکری الدار).
هم باین معنا اشاره میکند، چون به رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) امر میکند که بندگان او ابراهیم و اسحاق و یعقوب را بیاد آورد، که صاحبان قدرت و بصیرت بودند، و او ایشان را بموهبت خالص یاد آن سرای دیگر اختصاص داد.
پس تا اینجا بخوبی روشن شد، که مراد از اسلام و بصیرت در عبادت، غیر آن معنای شایع و متعارف از کلمه است، و همچنین مراد بجمله (و تب علینا) توبه از گناهان که معنای متداول کلمه است، نیست.
چون ابراهیم و اسماعیل دو تن از پیامبران و معصومین به عصمت خدایتعالی بودند، و گناه از ایشان سر نمیزند، تا مانند ما گنهکاران از آن توبه کنند.
در اینجا ممکن است بگوئی: آنچه از معنای اسلام، و نشان دادن مناسک و توبه، که شایسته مقام ابراهیم و اسماعیل (علیهماالسلام) است، غیر آن معنای از اسلام، و ارائه مناسک، و توبه است، که در خود ذریه آنجناب است، و به چه دلیل بگوئیم: این عناوین در حق ذریه آنجناب نیز اراده شده؟ با اینکه آنجناب ذریه خود را جز در خصوص دعوت اسلام با خودش و فرزندش اسماعیل شرکت نداد، و گر نه میگفت: (ربنا و اجعلنا و ذریتنا امة مسلمة، خدایا ما و ذریه ما را امتی مسلمان قرار بده)، و یا (و اجعلنا و من ذریتنا مسلمین) ولی اینطور نگفت، بلکه ذریه خود را در عبارتی جداگانه ذکر کرد، و گفت: (و من ذریتنا امة مسلمة لک) با اینحال چه مانعی دارد بگوئیم: مرادش از اسلام معنائی عمومی است، که شامل جمیع مراتب اسلام، حتی ابتدائیترین مرتبه آن، یعنی ظاهر اسلام هم بشود چون همین مرتبه نیز آثاری جمیل و نتایجی نفیس در مجتمع انسانی دارد، آثاری که میتواند مطلوب ابراهیم (علیهالسلام) باشد، و آن را از پروردگارش مسئلت بدارد، همانطور که در نظر پیامبر اسلام نیز اسلام بهمین معنا است، چون آنجناب بهمین مقدار از اسلام که بحقانیت شهادتین هر چند بظاهر اعتراف کنند اکتفاء میکرد، و این اعتراف را مایه محفوظ بودن خونهاشان میدانست، و مسئله ازدواج و ارث را بر آن مترتب میکرد.
و بنا بر این هیچ مانعی ندارد بگوئیم: مراد ابراهیم (علیهالسلام) از اسلام در جمله: (ربنا و اجعلنا مسلمین لک)، آن معنای عالی از اسلام است، که لایق شان او، و فرزندش (علیهمالسلام) بود، و در جمله: (و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، مراد اسلامی بود که لایق بشان امت باشد، که حتی شامل اسلام منافقین، و نیز اسلام اشخاص ضعیف الایمان، و قوی الایمان، و بالأخره اسلام همه مسلمین بشود.
در پاسخ میگوئیم مقام تشریع با مقام دعا و درخواست دو مقام مختلف است و دو حکم متفاوت دارد، که نباید این را با آن مقایسه نمود، اگر پیامبر اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) از امتش بهمین مقدار قناعت کرد، که بظاهر شهادتین اقرار کنند، بدان جهت بود که حکمت در توسعه شوکت، و حفظ ظاهر نظام صالح، اقتضاء میکرد باین مقدار از مراتب اسلام اکتفاء کند، تا پوشش و پوستی باشد برای حفظ مغز و لب اسلام، که همان حقیقت اسلام باشد، و باین وسیله آن حقیقت را از صدمه آفات وارده حفظ کند.
این مقام تشریع است که در آن، این حکمت را رعایت کرده، و اما مقام دعا و درخواست از خدای سبحان، مقامی دیگر است، که حاکم در آن تنها حقایق است، و غرض درخواست کننده در آن مقام متعلق بحقیقت امر است، او میخواهد بواقع قرب بخدا برسد، نه باسم و ظاهر آن، چون انبیاء توجهی و عشقی به ظواهر امور بدان جهت که ظاهر است ندارند، ابراهیم (علیهالسلام) حتی علاقه باین ظاهر اسلام نسبت بامتش هم ندارد، چون اگر میداشت همان را قبل از اینکه برای ذریهاش درخواست کند، برای پدرش درخواست میکرد و دیگر وقتی فهمید پدر از دشمنان خداست از او بیزاری نمیجست، و نیز در دعایش بطوری که قرآن حکایت کرده، نمیگفت: (و لا تخزنی یوم یبعثون، یوم لا ینفع مال، و لا بنون، الا من اتی الله بقلب سلیم، و مرا در روزیکه خلق مبعوث میشوند، خوار مفرما، روزی که مال و فرزندان سود نمیدهند، مگر کسیکه قلبی سالم بیاورد) بلکه به خوار نشدن در دنیا و سلامت در ظاهر قناعت میکرد، و نیز نمیگفت: (و اجعل لی لسان صدق فی الاخرین، و برایم لسان صدقی در آیندگان قرار ده).
، بلکه به لسان ذکر در آیندگان اکتفاء میکرد، و همچنین سایر کلماتی که از آنجناب حکایت شده است.
پس اسلامی که او برای ذریهاش درخواست کرد، جز اسلام واقعی نمیتواند باشد، و در جمله (امة مسلمة لک)، خود اشارهای باین معنا هست، چون اگر مراد تنها صدق نام مسلمان بر ذریهاش بود، میگفت: (امة مسلمة) دیگر احتیاج بکلمه (لک) نبود، (دقت بفرمائید).
(ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم) الخ، منظور آن جناب بعثت خاتم الانبیاء (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بود، همچنان که رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) میفرمود: من دعای ابراهیم هستم.
بحث روایتی
در کافی از کتانی روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیهالسلام) از مردی پرسیدم.
که دو رکعت نماز در مقام ابراهیم را که بعد از طواف حج و عمره واجب است فراموش کرده؟ فرمود: اگر در شهر مکه یادش آمد، دو رکعت در مقام ابراهیم بخواند، چون خدای عز و جل فرموده (و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی) و اما اگر از مکه رفته، و آنگاه یادش آمده، من دستور نمیدهم برگردد.
مؤلف: قریب باین معنا را شیخ در تهذیب، و عیاشی در تفسیرش، بچند سند روایت کردهاند، و خصوصیات حکم، یعنی نماز در مقام ابراهیم، و اینکه باید پشت مقام باشد، همچنانکه در بعضی روایات آمده، که احدی نباید دو رکعت نماز طواف را جز در پشت مقام بخواند، تا آخر حدیث، همه از کلمه (من) و کلمه (مصلی) در جمله: (و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی) استفاده شده است.
و در تفسیر قمی از امام صادق (علیهالسلام) روایت آورده که در ذیل جمله: (أن طهرا بیتی للطائفین) الخ فرموده: یعنی مشرکین را از آن دور کن.
و در کافی از امام صادق (علیهالسلام) روایت آورده که فرمود: خدای عز و جل در کتابش میفرماید: (طهرا بیتی للطائفین و العاکفین و الرکع السجود)، و به همین جهت جا دارد بنده خدا وقتی وارد مکه میشود، طاهر باشد، و عرق و کثافات را از خود بشوید، و خود را پاکیزه کند.
مؤلف: این معنا در روایاتی دیگر نیز آمده، و اینکه ائمه (علیهمالسلام) طهارت شخص وارد بمکه را از طهارت مورد (بیت) که در آیه آمده استفاده کردهاند، بضمیمه آیات دیگر، مانند آیه: (الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات) و امثال آن بوده است.
و در تفسیر مجمع البیان از ابن عباس روایت کرده که گفت: بعد از آنکه ابراهیم (علیهالسلام) اسماعیل و هاجر را بمکه آورد، و در آنجا گذاشت و رفت، بعد از مدتی که قوم جرهم آمدند و با اجازه هاجر در آن سرزمین منزل کردند، اسماعیل هم به سن ازدواج رسیده با دختری از ایشان ازدواج کرد، هاجر از دنیا رفت، پس ابراهیم از همسرش ساره اجازه خواست، تا سری به هاجر و اسماعیل بزند، ساره با این شرط موافقت کرد، که در آنجا از مرکب خود پیاده نشود.
ابراهیم (علیهالسلام) بسوی مکه حرکت کرد، وقتی رسید فهمید هاجر از دنیا رفته لاجرم بخانه اسماعیل رفت، و از همسر او پرسید: شوهرت کجاست؟ گفت اینجا نیست، رفته شکار کند، و اسماعیل (علیهالسلام) رسمش این بود که در داخل حرم شکار نمیکرد، همیشه میرفت بیرون حرم شکار میکرد، و برمیگشت، ابراهیم به آن زن گفت: آیا میتوانی از من پذیرائی کنی؟ گفت: نه، چون چیزی در خانه ندارم، و کسی هم با من نیست که بفرستم طعامی تهیه کند.
ابراهیم (علیهالسلام) فرمود: وقتی همسرت بخانه آمد، سلام مرا باو برسان و بگو: عتبه خانهات را عوض کن، این سفارش را کرد، و رفت.
از آنسو نگر که چون اسماعیل بخانه آمد، بوی پدر را احساس کرد، به همسرش فرمود: آیا کسی بخانه آمد؟ گفت: آری پیرمردی دارای شمائلی چنین و چنان آمد، و منظور زن از بیان شمایل آن جناب توهین بابراهیم، و سبک شمردن او بود، اسماعیل پرسید: راستی سفارشی و پیامی نداد؟ گفت: چرا، بمن گفت: بشوهرت وقتی آمد سلام برسان، و بگو عتبه در خانهات را عوض کن.
اسماعیل (علیهالسلام) منظور پدر را فهمید، و همسر خود را طلاق گفت، و با زنی دیگر ازدواج کرد.
بعد از مدتی که خدا میداند، دوباره ابراهیم از ساره اجازه گرفت، تا بزیارت اسماعیل بیاید، ساره اجازه داد، اما باین شرط که پیاده نشود، ابراهیم (علیهالسلام) حرکت کرد، و بمکه به در خانه اسماعیل آمد، از همسر او پرسید: شوهرت کجا است؟ گفت: رفته است تا شکاری کند، و انشاء الله بزودی بر میگردد، فعلا پیاده شوید، خدا رحمتت کند، ابراهیم فرمود: آیا چیزی برای پذیرائی من در خانه داری؟ گفت: بلی، و بلا درنگ قدحی شیر و مقداری گوشت بیاورد، ابراهیم او را به برکت دعا کرد، و اگر همسر اسماعیل آنروز برای ابراهیم نان و یا گندم و یا جوی، و یا خرمائی آورده بود، نتیجه دعای ابراهیم این میشد، که شهر مکه از هر جای دیگر دنیا دارای گندم و جو و خرمای بیشتری میشد.
بهر حال همسر اسماعیل بانجناب گفت: پیاده شوید، تا سرت را بشویم، ولی ابراهیم پیاده نشد، لاجرم عروسش این سنگی را که فعلا مقام ابراهیم است، بیاورد و زیر پای او نهاد، و ابراهیم قدم بر آن سنگ گذاشت، که تاکنون جای قدمش در آن سنگ باقی است.
آنگاه آب آورد، و سمت راست سر ابراهیم را بشست، آنگاه مقام را به طرف چپ او برد، و سمت چپ سرش را بشست، و اثر پای چپ ابراهیم نیز در سنگ بماند.
آنگاه ابراهیم فرمود: چون شوهرت بخانه آمد، سلامش برسان، و بوی بگو: حالا درب خانهات درست شد.
این را گفت و رفت، پس چون اسماعیل بخانه آمد، بوی پدر را احساس کرد، و از همسرش پرسید: آیا کسی به نزدت آمد؟ گفت: بلی، پیرمردی زیباتر از هر مرد دیگر، و خوشبوتر از همه مردم، نزدم آمد، و بمن چنین و چنان گفت، و من باو چنین و چنان گفته، سرش را شستم، و این جای پای اوست، که بر روی این سنگ مانده، اسماعیل گفت: او پدرم ابراهیم است.
مؤلف: قریب باین معنا را قمی در تفسیرش نقل کرده است.
و در تفسیر قمی از امام صادق (علیهالسلام) روایت کرده که فرمود: ابراهیم (علیهالسلام) در بادیه شام منزل داشت، همینکه هاجر اسماعیل را بزاد، ساره غمگین گشت، چون او فرزند نداشت و به همین جهت همواره ابراهیم را در خصوص هاجر اذیت میکرد، و غمناکش میساخت.
ابراهیم نزد خدا شکایت کرد، خدای عز و جل به او وحی فرستاد که زن بمنزله دنده کج است، اگر بهمان کجی وی، بسازی، از او بهرهمند میشوی، و اگر بخواهی راستش کنی، او را خواهی شکست، آنگاه دستورش داد: تا اسماعیل و مادرش را از شام بیرون بیاورد، پرسید: پروردگارا کجا ببرم؟ فرمود: بحرم من، و امن من، و اولین بقعهای که در زمین خلق کردهام و آن سرزمین مکه است.
پس از آن خدای تعالی جبرئیل را با براق برایش نازل کرد، و هاجر و اسماعیل را و خود ابراهیم را بر آن سوار نموده، براه افتاد، ابراهیم از هیچ نقطه خوش آب و هوا، و از هیچ زراعت و نخلستانی نمیگذشت، مگر اینکه از جبرئیل میپرسید: اینجا باید پیاده شویم؟ اینجا است آن محل؟ جبرئیل میگفت: نه، پیش برو، پیش برو، همچنان پیش راندند، تا به سرزمین مکه رسیدند، ابراهیم هاجر و اسماعیل را در همین محلی که خانه خدا در آن ساخته شد، پیاده کرد، چون با ساره عهد بسته بود، که خودش پیاده نشود، تا نزد او برگردد.
در محلی که فعلا چاه زمزم قرار دارد درختی بود، هاجر (علیهاالسلام) پارچهای که همراه داشت روی شاخه درخت انداخت، تا در زیر سایه آن راحت باشد، همینکه ابراهیم خانوادهاش را در آنجا منزل داد، و خواست تا بطرف ساره برگردد، هاجر (که راستی ایمانش شگفتآور و حیرت انگیز است یک کلمه پرسید) آیا ما را در سرزمینی میگذاری و میروی که نه انیسی و نه آبی و نه دانهای در آن هست؟ ابراهیم گفت: خدائی که مرا باین عمل فرمان داده، از هر چیز دیگری شما را کفایت است، این را گفت و راهی شام شد، همینکه بکوه (کداء که کوهی در ذی طوی) است رسید، نگاهی بعقب (و در درون این دره خشک) انداخت، و گفت: (ربنا انی اسکنت من ذریتی بواد غیر ذی زرع عند بیتک المحرم، ربنا لیقیموا الصلوة، فاجعل افئدة من الناس تهوی الیهم، و ارزقهم من الثمرات لعلهم یشکرون، پروردگارا! من ذریهام را در سرزمینی گود و بدون آب و گیاه جای دادم، نزد بیت محرمت، پروردگار ما، بدین امید که نماز بپادارند، پس دلهائی از مردم را متمایل بسوی ایشان کن، و از میوهها، روزیشان ده، باشد که شکر گزارند) این راز بگفت و برفت.
پس همینکه آفتاب طلوع کرد، و پس از ساعتی هوا گرم شد، اسماعیل تشنه گشت، هاجر برخاست، و در محلی که امروز حاجیان سعی میکنند بیامد و بر بلندی صفا بر آمد، دید که در آن بلندی دیگر، چیزی چون آب برق میزند، خیال کرد آب است، از صفا پائین آمد، و دوان دوان بدان سو شد، تا به مروه رسید، همینکه بالای مروه رفت، اسماعیل از نظرش ناپدید شد، (گویا لمعان سراب مانع دیدنش شده است).
ناچار دوباره بطرف صفا آمد، و این عمل را هفت نوبت تکرار کرد، در نوبت هفتم وقتی بمروه رسید، این بار اسماعیل را دید، و دید که آبی از زیر پایش جریان یافته، پس نزد او برگشته، از دور کودک مقداری شن جمع آوری نموده، جلو آب را گرفت، چون آب جریان داشت، و از همان روز آن آب را زمزم نامیدند، چون زمزم معنای جمع کردن و گرفتن جلو آب را میدهد.
از وقتی این آب در سرزمین مکه پیدا شد مرغان هوا و وحشیان صحرا بطرف مکه آمد و شد را شروع کرده، آنجا را محل امنی برای خود قرار دادند.
از سوی دیگر قوم جرهم که در ذی المجاز عرفات منزل داشتند، دیدند که مرغان و وحشیان بدان سو آمد و شد میکنند، آنقدر که فهمیدند در آنجا لانه دارند لاجرم آنها را تعقیب کردند، تا رسیدند به یک زن و یک کودک، که در آن محل زیر درختی منزل کردهاند، فهمیدند که آب به خاطر آن دو تن در آنجا پیدا شده، از هاجر پرسیدند: تو کیستی؟ و اینجا چه میکنی؟ و این بچه کیست؟ گفت: من کنیز ابراهیم خلیل الرحمانم، و این فرزند او است، که خدا از من به او ارزانی داشته، خدای تعالی او را مامور کرد که ما را بدینجا آورد، و منزل دهد، قوم جرهم گفتند: حال آیا بما اجازه میدهی که در نزدیکی شما منزل کنیم؟ هاجر گفت: باید باشد تا ابراهیم بیاید.
بعد از سه روز ابراهیم آمد، هاجر عرضه داشت: در این نزدیکی مردمی از جرهم سکونت دارند، از شما اجازه میخواهند در این سرزمین نزدیک بما منزل کنند، آیا اجازهشان میدهی؟ ابراهیم فرمود: بله، هاجر به قوم جرهم اطلاع داد، آمدند، و نزدیک وی منزل کردند، و خیمههایشان را بر افراشتند، هاجر و اسماعیل با آنان مانوس شدند.
بار دیگر که ابراهیم بدیدن هاجر آمد جمعیت بسیاری در آنجا دید و سخت خوشحال شد، رفته رفته اسماعیل براه افتاد، و قوم جرهم هر یک نفر از ایشان یکی و دو تا گوسفند به اسماعیل بخشیده بودند، و هاجر و اسماعیل با همان گوسفندان زندگی میکردند.
همینکه اسماعیل بحد مردان برسید، خدای تعالی دستور داد: تا خانه کعبه را بنا کنند، تا آنجا که امام فرمود: و چون خدای تعالی بابراهیم دستور داد کعبه را بسازد، و او نمیدانست کجا بنا کند، جبرئیل را فرستاد تا نقشه خانه را بکشد - تا آنجا که فرمود - ابراهیم شروع بکار کرد، اسماعیل از ذی طوی مصالح آورد، و آن جناب خانه را تا نه ذراع بالا برد، مجددا جبرئیل جای حجر الاسود را معلوم کرد، و ابراهیم سنگی از دیوار بیرون کرده، حجر الاسود را در جای آن قرار داد، همان جائیکه الآن هست.
بعد از آنکه خانه ساخته شد، دو درب برایش درست کرد، یکی بطرف مشرق، و دری دیگر طرف مغرب، درب غربی مستجار نامیده شد، و سقف خانه را با تنه درختها، و شاخه اذخر بپوشانید، و هاجر پتوئی که با خود داشت بر در کعبه بیفکند و زیر آن چادر زندگی کرد.
بعد از آنکه خانه ساخته شد، ابراهیم و اسماعیل عمل حج انجام دادند، روز هشتم ذی الحجه جبرئیل نازل شد، و بابراهیم گفت: (ارتو من الماء) بقدر کفایت آب بردار، چون در منی و عرفات آب نبود، به همین جهت هشتم ذی الحجه روز ترویه نامیده شد، پس ابراهیم را از مکه به منی برد، و شب را در منی بسر بردند، و همان کارها که به آدم دستور داده بود، بابراهیم نیز دستور داد.
ابراهیم بعد از فراغت از بنای کعبه، گفت: (رب اجعل هذا بلدا آمنا، و ارزق اهله من الثمرات، من آمن منهم، پروردگارا این را شهر مامن کن، و مردمش را، آنها که ایمان آوردهاند، از میوهها روزی ده) - امام فرمود: - منظورش از میوههای دل بود، یعنی خدایا مردمش را محبوب دلها بگردان، تا سایر مردم با آنان انس بورزند و بسوی ایشان بیایند، و باز هم بیایند.
مؤلف: این خلاصهای است از اخبار این داستان، آنهم اخباری که خلاصه آن را بیان کرده، و هم در این اخبار و هم در اخبار دیگر امور خارق العادهای آمده، از آن جمله آمده: که خانه کعبه اولین باری که پیدا شد بصورت قبهای از نور بود، که آنرا برای آدم نازل کردند، و در همین محل که ابراهیم کعبه را ساخت قرار دادند، و این قبه همچنان بود تا آنکه در طوفان نوح که دنیا غرق در آب شد، خدایتعالی آنرا بالا برد، و از غرق شدن حفظ کرد، و به همین جهت کعبه را بیت عتیق (خانه قدیمی) نام نهادند.
و در بعضی اخبار آمده: که خدای عز و جل پایههای خانه را از بهشت نازل کرد.
و در بعضی دیگر آمده: حجر الاسود از بهشت نازل شده، و در آن روز از برف سفیدتر بوده، و در زمین بخاطر این که کفار بدان دست مالیدند سیاه شد.
و در کافی نیز از یکی از دو امام باقر و صادق (علیهماالسلام) روایت کرده که فرمود: ابراهیم مامور شد تا پایههای کعبه را بالا ببرد، و آنرا بسازد و مناسک، یعنی طریقه حج این خانه را بمردم بیاموزد.
پس ابراهیم و اسماعیل خانه را در هر روز به بلندی یک ساق بنا کردند، تا به محل حجر الاسود رسیدند، امام ابو جعفر میفرماید: در این هنگام از کوه ابو قبیس ندائی برخاست، که ای ابراهیم تو امانتی نزد من داری، پس حجر الاسود را بابراهیم داد، و او در جای خود بکار برد.
و در تفسیر عیاشی از ثوری از امام ابی جعفر (علیهالسلام) روایت کرده، که گفت از آنجناب از حجر الاسود سؤال کردم، فرمود: سه تا سنگ از سنگهای بهشت به زمین نازل شد، اول حجر الاسود بود، که آنرا به ودیعه بابراهیم دادند، دوم مقام ابراهیم بود، و سوم سنگ بنی اسرائیل بود.
و در بعضی از روایات آمده: که حجر الاسود قبلا فرشتهای از فرشتگان بوده است.
مؤلف: و نظائر این معانی در روایات عامه و خاصه بسیار است، و چون یک یک آنها خبر واحد است، و نمیشود بمضمونش اعتماد کرد، و از مجموع آنها هم چیزی استفاده نمیشود، لذا نه تواتر لفظی دارند، و نه معنوی، و لیکن چنان هم نیست که در ابواب معارف دینی مشابه نداشته باشد، چون نوعا روایاتیکه در ابواب مختلف معارف وارد شده، همینطورند، و لذا اصراری نیست که آنها را طرد و بکلی رد کنیم.
اما روایاتی که میگوید: کعبه قبلا قبهای بود، که برای آدم نازل شد، و همچنین آنها که میگویند: ابراهیم بوسیله براق بسوی مکه رفت، و امثال این مطالب، از باب کرامت و خارق العاده، و حوادث غیر طبیعی است، که هیچ دلیلی بر محال بودنش نداریم، علاوه بر اینکه این تنها معجزهای نیست که قرآن کریم برای انبیاء خود اثبات کرده، بلکه آنان را به معجزات بسیار و کرامات خارق العاده زیادی اختصاص داده است، که موارد بسیاری از آن در قرآن ثابت شده است.
و اما روایاتی که داشت: پایههای کعبه و نیز حجر الاسود و سنگ مقام از بهشت نازل شده - و اینکه سنگ مقام در زیر مقام فعلی دفن شده - و نظائر این، در بارهاش گفتیم: که نظیر این گونه روایات در معارف دینی بسیار است، حتی در باره بعضی از نباتات و میوهها و امثال آن آمده، که مثلا فلان میوه یا فلان گیاه، بهشتی است.
و نیز روایاتی که میگوید: فلان چیز از جهنم، و یا از فوران جهنم است، و باز از همین دسته است روایاتی که در باب طینت وارد شده، میگوید طینت مردم با سعادت از بهشت، و طینت اشقیاء از آتش بوده، یا از دسته اول از علیین، و از دسته دوم از سجین بوده است.
و نیز از همین دسته است آن روایاتی که میگوید: بهشت برزخ در فلان قطعه از زمین، و آتش برزخ در آن قطعه دیگر از زمین است، و روایاتی که میگوید: قبر یا باغی از باغهای بهشت است، و یا حفرهای از حفرههای جهنم، و امثال این روایات که هر کس اهل تتبع و جستجو، و نیز بینای در مطاوی اخبار باشد به آنها دست مییابد.
و این گونه روایات همانطور که گفتیم بسیار زیاد است، بطوری که - اگر نتوانیم مضمون یک یک آنها را بپذیریم - باری همه را هم نمیتوانیم رد نموده، بکلی طرح کنیم، و یا در صدور آنها از ائمه (علیهمالسلام)، و یا در صحت انتساب آنها به آن حضرات مناقشه کنیم، چون این گونه روایات از معارف الهیه است که فتح بابش بوسیله قرآن شریف شده، و ائمه (علیهمالسلام) مسیر آنرا دنبال کردهاند، آری از کلام خدای تعالی برمیآید: که تنها حجر الاسود و چه و چه از ناحیه خدا نیامده، بلکه تمامی موجودات از ناحیه او نازل شده است، و آنچه در این نشئه که نشئه طبیعی و مشهود است دیده میشود، همه از ناحیه خدای سبحان نازل شده، چیزیکه هست آنچه از موجودات و حوادث که خیر و جمیل است، و یا وسیله خیر، و یا ظرف برای خیر است، از بهشت آمده، و باز هم به بهشت برمیگردد، و آنچه از شرور است یا وسیله برای شر و یا ظرف برای شر است، از آتش دوزخ آمده، و دوباره به همانجا بر میگردد.
اینک نمونههائی از کلام خدا: (و ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم، هیچ چیز نیست مگر آنکه نزد ما از آن خزینهها هست، و ما نازل نمیکنیم، مگر به اندازهای معلوم).
که میرساند تمامی اشیاء عالم نزد خدا موجودند، و بوجودی نامحدود، و غیر مقدر با هیچ تقدیر موجودند، و تنها در هنگام نزول، تقدیر و اندازهگیری میشوند، چون کلمه (تنزیل) بمعنای تدریج در نزول است.
پس آیه شریفه، مسئله خدائی بودن هر چیز را، عمومیت داده، همه چیز را از ناحیه خدا میداند، و آیاتی دیگر این معنا را در باره بعضی از چیزها بخصوص اثبات میکند، مانند آیه: (و أنزل لکم من الانعام ثمانیة ازواج، برای شما از جنس چهار پایان هشت جفت نازل کرد،) است و آیه: (و انزلنا الحدید فیه باس شدید، آهن را نازل کردیم، که در آن قدرتی بسیار است) میباشد و آیه: (و فی السماء رزقکم و ما توعدون، رزق شما و آنچه که وعدهاش را بشما دادهاند در آسمان است) که انشاء الله توضیح معنایش خواهد آمد.
پس بحکم این آیات آنچه در دنیا هست همه از ناحیه خدای سبحان نازل شده، و خدا در کلامش مکرر فرموده: که بار دیگر همه آنها بسوی پروردگار بر میگردند، از آن جمله آیات زیر است: (و ان الی ربک المنتهی، بدرستی که منتهی بسوی پروردگار تو است) و نیز (الی ربک الرجعی، بازگشت بسوی پروردگار تو است) و نیز (الیه المصیر، بازگشت بسوی او است) الا الی الله تصیر الامور آگاه باشید که همه امور بسوی خدا باز میگردد) و آیات بسیاری دیگر.
و نیز آیه سوره حجر این معنا را هم افاده میکند: که اشیاء - در فاصله میانه پیدایش و بازگشت - بر طبق مقتضائی سیر میکنند، که کیفیت آغازشان آنرا اقتضاء کرده، و بر آن سرنوشتی از سعادت و شقاوت و خیر و شر جریان مییابند، که ابتداء وجودش اقتضای آنرا دارد، و این معنا از آیات زیر نیز استفاده میشود: (کل یعمل علی شاکلته، هر کسی بر طینت خود میتند) (و لکل وجهة هو مولیها، هر کسی برای خود هدفی معین دارد که خواه ناخواه به همان سو رو میکند) که توضیح دلالت یک یک آنها خواهد آمد.
و منظور در اینجا تنها اشاره اجمالی و بان مقداری است که بحث ما تمام شود، و آن این است که اخباری که میگوید: موجودات طبیعی نامبرده از بهشت نازل شده، و یا از جهنم آمده، در صورتی که ارتباطی با مسئله سعادت و شقاوت انسانها داشته باشد، میشود معنای صحیحی برایش تصور کرد، چون در اینصورت با اصول قرآنی که تا حدی مسلم است، منطبق میشود، هر چند که این توجیه باعث نشود که بگوئیم هر یک از آن روایات صحیح هم هست، و میتوان بدان اعتماد کرد، دقت فرمائید.
در این مسئله بعضیها بکلی منکر روایات نامبرده شدهاند، و چنین استدلال کردهاند: که از ظاهر آیه: (و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل) الخ بر میآید که این دو بزرگوار خانه کعبه را بنا کردهاند، و برای عبادت کردن خدا در سرزمین و ثنیت و بتپرستی بنا کردهاند، و اینکه پارهای داستانسرا، و به پیروی آنان جمعی از مفسرین، حرفهای دیگری که قرآن از آن سکوت کرده اضافه کردهاند.
حرفهائی است زیادی، که نباید بدان اعتناء ورزید.
هر چند که در این روایات خود تراشیده، تفنن کرده یکبار خانه خدا را قدیم دانسته، یکبار از زیارت حج آدم سخن گفتهاند، باری دیگری از آسمان رفتن آن در زمان طوفان خبر داده، و نیز گفتهاند حجر الاسود سنگی از سنگهای بهشت بوده است.
و این آرایشها که داستانسرایان از یک داستان اسطورهای خود بعنوان داستانی دینی کردهاند، هر چند که در دل سادهلوحان اثر خود را کرده، و لیکن مردم خردمند و صاحب نظران از اهل علم، هرگز غفلت ندارند، از اینکه شرافتی که خدا ببعضی موجودات نسبت به بعضی دیگر داده، شرافت معنوی است، پس شرافت خانه کعبه بخاطر انتسابی است که بخدا دارد و شرافت حجر الاسود بخاطر این است که بندگان خدا بدان دست میکشند، و در حقیقت بمنزله دست خدای سبحان است، و گر نه صرف یاقوت و یا در و یا چیز دیگر بودن در خانه در اصل، باعث شرافتی آن نمیشود چون شرافت در و یاقوت حقیقی نیست.
در ناحیه خدا یعنی در بازار حقائق چه فرقی بین سنگ سیاه، و سفید هست، پس شرافت خانه تنها بخاطر این است که خدا نام خود را بر آن نهاده، و آنرا محل انواع عبادتها قرار داده، عبادتهائی که در جای دیگر عملی نمیشود، و تفصیلش گذشت، نه بخاطر اینکه سنگهای آن بر سایر سنگها برتری دارد، و یا محل ساختمان آن از سایر زمینها امتیاز دارد، و یا بنای آن از آسمان و از عالم نور آمده است.
و این مطلب تنها مربوط بخانه کعبه نیست، بلکه شرافتی هم که انبیاء بر سایر افراد بشر دارند، بخاطر تفاوتی در جسم ایشان یا در لباسشان نیست، بلکه باز بخاطر انتسابی است که با خدا دارند، چون خدا ایشان را برگزیده، و به نبوت اختصاصشان داده، و نبوت، خود یکی از امور معنوی است، و گر نه در دنیا خوشگلتر و خوشلباستر از انبیاء بسیار بودند، و نیز برخوردارتر از ایشان از نعمتها زیاد بودهاند.
آنگاه گفته است: علاوه بر اینکه این روایات بخاطر تناقض و تعارضی که با یکدیگر دارند، و نیز بخاطر اینکه سند صحیحی ندارند، و علاوه مخالف با ظاهر کتابند، از درجه اعتبار ساقطاند.
و نیز گفته: این روایات از جعلیات اسرائیلیها است، که به دست زندیقهای یهود در بین مسلمانان انتشار یافته، و خواستهاند بدین وسیله معارف دینی مسلمانان را زشت و در هم و بر هم کنند، تا هیچ یهود و نصارائی رغبت به اسلام پیدا نکند.
مؤلف: این بود گفتار آن معترض، اینک در پاسخ میگوئیم: هر چند که مطالبش تا اندازهای موجه و درست است، و لیکن قدری تندروی کرده، و (مثل همه تندرویها که انسان را از آنطرف میاندازد) طوری اشکال کرده که خودش دچار اشکال بزرگتر و زنندهتر شده است.
اما اینکه گفت: روایات از درجه اعتبار ساقطند، چونکه با هم تعارض و تناقض دارند، و نیز مخالف با کتاب خدا هستند، اشکال واردی نیست، برای این که اگر کسی میخواست به مضمون یک یک آنها ترتیب اثر دهد، این اشکال وارد بود، (که مثلا در بودن، مناقض با یاقوت بودن است) ولی ما گفتیم: که پذیرفتن آن معنای مشترکی که همه بر آن دلالت دارند، عیبی ندارد، و معلوم است که تعارض در متن روایات ضرری به آن معنای مشترک و جامع نمیزند.
البته اینرا هم بگوئیم: که سخن ما همه در باره روایاتی بود که به مصادر عصمت، یعنی رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم)، و ائمه معصومین از ذریه او منتهی میشود، نه روایات دیگر، که مثلا از مفسرین صحابه و تابعین نقل شده، چون صحابه و تابعین حالشان حال سایر مردم است، و از نظر روایت هیچ فرقی با سایر مردم ندارند، و حتی آن کلماتی هم که بدون تعارض از ایشان نقل شده، حالش، حال آن کلماتی است که متعارض است، و خلاصه سخن اینکه، کلمات صحابه و تابعین نه متعارضش حجت است، و نه بدون متعارضش، برای اینکه آنچه در اصول معارف دینی حجت است، کتاب خدا است و سنت قطعی و بس.
پس روایاتیکه در مثل مسئله مورد بحث از معصومین نقل میشود، و در آنها تعارض هست، صرف این تعارض باعث نمیشود که ما آنها را طرح نموده، از اعتبار ساقط بدانیم، مگر آنکه همان جهت جامع نیز مخالف با کتاب خدا و سنت قطعی باشد، و یا نشانههائی از دروغ و جعل همراه داشته باشد.
در نتیجه دلیل نقلی در اینجا به چند دسته تقسیم میشود، یکی آن دلیلی که باید قبولش کرد، مانند کتاب خدا، و سنت قطعی، و یکی آن دلیلی که باید ردش کرد، و نپذیرفت، و آن عبارت از روایتی است که مخالف با کتاب و سنت باشد، و سوم آن روایاتی است که نه دلیلی بر ردش هست و نه بر قبولش، و چهارم آن روایاتی است که نه از نظر عقل دلیلی بر محال بودن مضمونش هست، و نه از جهت نقل یعنی کتاب و سنت قطعی.
پس با این بیان فساد این اشکال دیگرش هم روشن شد، که گفت: سند این احادیث صحیح نیست، برای این که صرف صحیح نبودن سند، باعث نمیشود که روایت طرح شود، مادام که مخالف با عقل و یا نقل صحیح نباشد.
و اما مخالفت این روایات با ظاهر جمله: (و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت) الخ، هیچ معنائی برایش نفهمیدم، آخر کجای این آیه شریفه دلالت دارد که مثلا حجر الاسود از بهشت نبوده؟ و یا در زمان آدم قبهای بجای این خانه برای آدم نازل نشده؟ و در هنگام طوفان نوح، آن قبه باسمان نرفته است؟.
و آیا آیه بیش از این دلالت دارد که این خانه از سنگ و گل ساخته شده، و سازندهاش ابراهیم بوده؟ این مطلب چه ربطی دارد باینکه آنچه در روایات آمده درست است یا درست نیست؟ بله تنها اشکالی که در این روایات هست اینست که خیلی با طبع آقا نمیسازد، و با سلیقه و رأی او جور نیست، آنهم سلیقه و رأیی که ناشی از تعصب مذهبی است، مذهبی که حقایق معنوی مربوط به انبیاء را قبول ندارد، و نمیپذیرد که ظواهر دینی متکی بر اصول و ریشههائی معنوی باشد.
و یا ناشی از تقلید کورکورانه، و دنبال روی بدون اراده از علوم طبیعی است، که در این عصر همه چیز را زیر پا نهاده، حکم میکند بر اینکه همانطور که باید هر حادثه از حوادث طبیعی را معلول علتی مادی و طبیعی بدانیم، امور معنوی مربوط به آن حادثه از قبیل تعلیمات اجتماعی را هم باید به یک علتی مادی، و یا چیزیکه بالأخره به ماده برگردد مستند کنیم، برای اینکه در تمامی شئون حوادث مادی، حاکم همان ماده است.
در حالیکه این تقلید صحیح نیست، و وظیفه یک دانشمند این است که این قدر تدبر داشته باشد، که علوم طبیعی تنها میتواند از خواص ماده و ترکیبهای آن، و ارتباطی که آثار طبیعی با موضوعاتش دارد، بحث کند، که این ارتباط طبیعی چگونه است؟.
و همچنین وظیفه علوم اجتماعی تنها این است که از روابط اجتماعی که میانه حوادث اجتماعی هست بحث کند، و اما حقایق خارج از حومه ماده، و بیرون از میدان عملیات آن، حقایقی که محیط به طبیعت و خواص آنست، و همچنین ارتباط معنوی و غیر مادی آن با حوادث عالم، و اینکه آن حقایق چه ارتباطی با عالم محسوس ما دارد؟ وظیفه علوم طبیعی و اجتماعی نیست، و این علوم نباید در آن مسائل مداخله کند، و به لا و نعم در آنها سخنی بگوید.
در مسئله مورد بحث علوم طبیعی تنها میتواند بگوید: خانهایکه در عالم طبیعت فرض شود، ناگزیر محتاج باین است که اجزائی از گل و سنگ، و سازنده داشته باشد، که با حرکات و اعمال خود آن سنگها و گلها را بصورت خانهای در آورد، و یا بحث کند که چگونه فلان حجره از سنگهای سیاه ساخته شد.
همچنانکه علوم اجتماعی تنها میتواند حوادث اجتماعیهای که نتیجهاش بنای کعبه بدست ابراهیم است معلوم کند، و آن حوادث عبارتست از تاریخ زنده او، و زندگی هاجر و اسماعیل، و تاریخ سرزمین تهامه، و توطن جرهم در مکه، و جزئیاتی دیگر.
و اما اینکه این سنگ یعنی حجر الاسود مثلا چه نسبتی با بهشت یا دوزخ موعود دارد؟ بررسی آن وظیفه این علوم نیست، و نمیتواند سخنانی را که دیگران در این باره گفتهاند، و یا خواهند گفت، انکار کند، و قرآن کریم در باره این سنگ و سنگهای دیگر، و هر موجود دیگر فرموده: همه از ناحیه قرارگاهی که نزد خدا داشتهاند نازل شدهاند، و دوباره به سوی او برمیگردند، بعضی به سوی بهشت او، و بعضی به سوی دوزخش، و باز همین قرآن ناطق است به اینکه اعمال به سوی خدا صعود میکند، و به سوی اویش میبرند، و به او میرسد.
با اینکه اعمال از جنس حرکات و اوضاع طبیعی هستند، و این معنا که چند حرکت، یک عمل را تشکیل میدهد، و اجتماع برای آن عمل اعتباری قائل میشود و گر نه عمل بودن یک عمل، امری تکوینی و حقیقتی خارجی نیست، آنچه در خارج حقیقت دارد، همان حرکات است (مثلا نماز که در خارج یک عمل عبادتی شمرده میشود، عبارت است از چند حرکت بدنی، و زبانی، که وقتی با هم ترکیب میشود، نامش را نماز میگزاریم)، با این حال قرآن میفرماید: عمل شما را بسوی خدا بالا میبرند: (الیه یصعد الکلم الطیب، و العمل الصالح یرفعه، کلمه طیب بسوی خدا بالا میرود، و عمل صالح آن را تقویت میکند) و آیهای دیگر آن را معنا نموده، میفرماید: (و لکن یناله التقوی منکم، گوشت قربانی شما، بخدا نمیرسد، و لکن تقوای شما باو میرسد)، و تقوی یا خود فعل است، و یا صفتی است که از فعل حاصل میشود.
پس کسیکه میخواهد در باره معارف دینی بحث کند، باید در اینگونه آیات تدبر کند، و بفهمد که معارف دینی بطور مستقیم هیچ ربطی به طبیعیات و اجتماعیات از آن نظر که طبیعی و اجتماعی است، ندارد بلکه اتکاء و اعتمادش همه بر حقایق و معانی مافوق طبیعت و اجتماع است.
و اما اینکه گفت: (شرافت انبیاء و معابد و هر امری که منسوب به انبیاء است مانند بیت و حجر الاسود، از قبیل شرافت ظاهری نیست، بلکه شرافتی است معنوی که از تفضیل الهی ناشی شده است) سخنی است حق، و لکن این را هم باید متوجه میشد، که همین سخن حقیقتی دارد، آن حقیقت چیست؟ و آن امر معنوی که در زیر این شرافت هست کدام است؟ اگر از آن معانی باشد که احتیاجات اجتماعی هر یک را برای موضوع و مادهاش معین میکند، از قبیل ریاست، و فرماندهی در انسانها، و ارزش و گرانی قیمت، در مثل طلا و نقره، و احترام پدر و مادر و محترم شمردن قوانین و نوامیس، که معانیش در خارج وجود ندارد، بلکه اعتباریاتی است که اجتماعات بخاطر ضرورت احتیاجات دنیوی معتبر شمرده، در بیرون از وهم و اعتبار اجتماعی اثری از آن دیده نمیشود.
و این هم پر واضح است که احتیاج کذائی در همان عالم اجتماع وجود دارد، و از آن عالم پا فراتر نمیگذارد، چون گفتیم: احتیاج مولود اجتماع است، تا چه رسد باینکه سر از ساحت مقدس خدای (عز سلطانه) در آورد، و خدا را هم محتاج بدان حاجت کند.
خوب، اگر بنا شد شرافت رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) از باب همین شرافتهای اعتباری باشد، چه مانعی دارد که یک خانه و یا سنگی هم به همین شرافت مشرف گردد.
و اگر شرافت نامبرده از معانی حقیقی و واقعی، و نظیر شرافت نور بر ظلمت، و علم بر جهل، و عقل بر سفاهت باشد، بطوریکه حقیقت وجود رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) مثلا غیر حقیقت وجود دیگران باشد، هر چند که ما با حواس ظاهری خود آنرا درک نکنیم، که حقیقت مطلب هم از این قرار است، چون لایق به ساحت قدس ربوبی همین است، که فعل او و حکم او را حمل بر حقیقت کنیم، نه اعتبار، همچنانکه خودش فرمود! (و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لاعبین، و ما خلقناهما الا بالحق، و لکن اکثرهم لا یعلمون، ما آسمانها و زمین و ما بین آن دو را که میآفریدیم، بازی نمیکردیم، و ما آندو را جز به حق نیافریدیم، ولی بیشتر مردم نمیدانند)، که انشاء الله بیانش خواهد آمد.
در اینصورت برگشت شرافت آنجناب به یک نسبتی حقیقی و معنوی با ماوراء الطبیعه خواهد بود، نه صرف شرافتی مادی، و وقتی چنین شرافتی بنحوی در انبیاء ممکن باشد، چه مانعی دارد که در غیر انبیاء از قبیل خانه و سنگ و امثال آن نیز پیدا شود؟ و دلیلی که این شرافت را بیان میکند بخاطر انس ذهنی که اهل اجتماع باصطلاحات اجتماعی خود دارند، ظاهر در شرافتهای اعتباری و معروف باشد.
راستی چقدر خوب بود میفهمیدیم این آقایان با آیاتی که در خصوص زینتهای بهشتی و تشرف اهل بهشت به طلا و نقره سخن میگوید، چه معامله میکنند؟ با اینکه طلا و نقره دو فلز هستند، که به غیر از گرانی قیمت که ناشی از کمیابی آنها است؟ هیچ شرافتی ندارند؟ از ایشان میپرسیم: منظور از احترام و تشریف اهل بهشت بوسیله طلا و نقره چیست؟ و داشتن طلا و نقره و ثروتمند بودن در بهشت چه اثری دارد؟ با اینکه گفتیم اعتبار مالی تنها در ظرف اجتماع معنا دارد، و در بیرون از این ظرف اصلا معنا ندارد، آیا برای این گونه بیانات الهی، و ظواهر دینی وجهی به غیر این هست، که بگوئیم این ظواهر پردههائی است، که بر روی اسراری انداختهاند؟ خوب، اگر وجه همین است (که بغیر اینهم نمیتواند باشد)، پس چرا اینگونه بیانات را در باره نشئه آخرت جائز بدانیم، ولی نظیر آنرا در بعضی از مسائل دنیائی جائز ندانیم؟.
و در تفسیر عیاشی از زبیری از امام صادق (علیهالسلام) روایت آمده که گفت: به حضرتش عرضه داشتم: بفرمائید ببینم امت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) چه کسانی هستند؟ فرمود: امت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) خصوص بنی هاشمند، عرضه داشتم: چه دلیلی بر این معنا هست که امت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) تنها اهل بیت اویند، نه دیگران؟ فرمود: قول خدای تعالی که فرموده: (و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل، ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم، ربنا و اجعلنا مسلمین لک، و من ذریتنا امة مسلمة لک، و ارنا مناسکنا، و تب علینا انک انت التواب الرحیم)، که وقتی خدای تعالی این دعای ابراهیم و اسماعیل را مستجاب کرد، و از ذریه او امتی مسلمان پدید آورد، و در آن ذریه، رسولی از ایشان، یعنی از همین امت مبعوث کرد، که آیات او را برای آنان تلاوت کند، و ایشان را تزکیه نموده، کتاب و حکمتشان بیاموزد.
و نیز بعد از آنکه ابراهیم دعای اولش را به دعای دیگر وصل کرد، و از خدا برای امت، طهارت از شرک و از پرستش بتها درخواست نمود، تا در نتیجه، امر آن رسول در میانه امت نافذ، و مؤثر واقع شود، و امت از غیر او پیروی نکنند و گفت: (و اجنبنی و بنی أن نعبد الاصنام، رب انهن اضللن کثیرا من الناس، فمن تبعنی فانه منی، و من عصانی فانک غفور رحیم).
لذا از اینجا میفهمیم آن امامان و آن امت مسلمان، که محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) در میان آنان مبعوث شده، به غیر از ذریه ابراهیم نیستند، چون ابراهیم درخواست کرد که خدایا (مرا و فرزندانم را از اینکه اصنام را بپرستیم دور بدار).
مؤلف: استدلال امام (علیهالسلام) در نهایت درجه روشنی است، برای اینکه ابراهیم از خدا خواست تا امت مسلمهای در میانه ذریهاش باو عطا کند، و از ذیل دعایش که گفت: (پروردگارا در میانه آن امت که از ذریه من هستند رسولی مبعوث کن)، فهمیده میشود که این امت مسلمان همانا امت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) است، اما نه امت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بمعنای کسانیکه محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بسوی آنان مبعوث شده، و نه امت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بمعنای آن کسانیکه بوی ایمان آوردند، چون این دو معنای از امت، معنائی است اعم از ذریه ابراهیم و اسماعیل، بلکه امت مسلمی است که از ذریه ابراهیم باشد.
از سوی دیگر ابراهیم از پروردگارش درخواست میکند که ذریهاش را از شرک و ضلالت دور بدارد، و این همان عصمت است، و چون میدانیم که همه ذریه ابراهیم معصوم نبودند، زیرا ذریه او عبارت بودند از تمامی عرب مصر و یا خصوص قریش، که مردمی گمراه و مشرک بودند، پس میفهمیم منظورش از فرزندان من (بنی) خصوص اهل عصمت از ذریه است، که عبارتند از رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) و عترت طاهرینش (علیهمالسلام)، پس امت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) هم تنها همینها هستند، که در دعای ابراهیم منظور بودند.
و شاید همین نکته باعث شده که در دعای دوم بجای ذریه کلمه بنین را بیاورد، مؤید این احتمال جمله: (فمن تبعنی فانه منی، و من عصانی فانک غفور رحیم) الخ است چون بر سر این جمله فای تفریع و نتیجه را آورده، و با آوردن آن پیروانش را جزئی از خودش خوانده، و از دیگران ساکت شده، کانه خواسته است بگوید: آنها که مرا پیروی نکنند، با من هیچ ارتباطی ندارند و من آنها را نمیشناسم، (دقت کنید).
و اینکه امام فرمود: (پس از خدا برای آنان تطهیر از شرک و بتپرستی درخواست کرد) الخ، هر چند که تنها تطهیر از بتپرستی را خواست، و لیکن از آنجا که بتپرستی را به ضلالت تعلیل کرد، و گفت: (چون شرک و بتپرستی ضلالت است)، لذا امام (علیهالسلام) تطهیر از معاصی را هم اضافه کرد، چون به بیانی که در آیه: (صراط الذین انعمت علیهم).
گذشت، هر معصیتی شرک است.
و اینکه امام (علیهالسلام) فرمود: (این دلالت دارد بر اینکه ائمه و امت مسلمان) الخ، معنایش این است که آیه دلالت دارد که امام و امت یکی است، و به بیانی که گذشت این ائمه و امت از ذریه ابراهیماند.
در اینجا اگر بگوئی: در صورتیکه مراد به امت در این آیات و نظائر آن، مانند آیه: (کنتم خیر امة اخرجت للناس)، تنها عدهای معدود از امت باشند، و کلمه نامبرده شامل حال بقیه نشود، لازم میآید بدون جهتی مصحح، و بدون قرینهای مجوز، کلام خدا را حمل بر مجاز کنیم علاوه بر این که بطور کلی خطابهای قرآن متوجه به عموم مردمی است که به پیامبر اسلام ایمان آوردهاند، و این مطلب آنقدر روشن و بدیهی است، که هیچ احتیاج به استدلال ندارد.
در پاسخ میگوئیم: اطلاق کلمه امت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) در عموم مردمی که بدعوت آنجناب ایمان آوردهاند، اطلاقی است نو ظهور، و مستحدث، باین معنا که بعد از نازل شدن قرآن و انتشار دعوت اسلام این استعمال شایع شد، و از هر کس میپرسیدی از امت که هستی؟ میگفت: از امت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) هستم و گر نه از نظر لغت کلمه امت بمعنای قوم است، همچنانکه در آیه: (علی امم ممن معک و امم سنمتعهم)، به همین معنا است حتی در بعضی موارد بر یک نفر هم اطلاق میشود، مانند آیه شریفه: (ان ابراهیم کان امة قانتا لله، ابراهیم امتی بود عبادتگر برای خدا).
بنا بر این پس معنای کلمه، از نظر عمومیت و وسعت، و خصوصیت و ضیق، تابع موردی است که لفظ (امت) در آن استعمال میشود، یا تابع معنائی است که گوینده از لفظ اراده کرده است.
پس کلمه نامبرده در آیه مورد بحث که میفرماید: (ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، با در نظر داشتن مقام آن که گفتیم مقام دعا است، با بیانی که گذشت، جز به معنای عده معدودی از آنان که برسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) ایمان آوردند نمیتواند باشد، و همچنین در آیهایکه شما آوردید.
یعنی آیه: (کنتم خیر امة اخرجت للناس)، که با در نظر داشتن مقامش، که مقام منت نهادن، و تنظیم و ترفیع شان امت است، بطور مسلم شامل تمامی امت اسلام نمیشود.
و چگونه ممکن است شامل شود؟ با اینکه در این امت فرعونصفتانی آمدند، و رفتند، و همیشه هستند، و نیز در میانه امت دجالهائی هستند، که دستشان بهیچ اثری از آثار دین نرسید، مگر آنکه آنرا محو کردند، و بهیچ ولیی از اولیاء خدا نرسید، مگر آنکه او را توهین نمودند، که انشاء الله بیان کاملش در همان آیه خواهد آمد.
پس آیه نامبرده از قبیل آیه: (و انی فضلتکم علی العالمین) است، که به بنی اسرائیل میفرماید: (من شما را بر عالمیان برتری دادم)، که یکی از همین بنی اسرائیل قارون است، که قطعا نمیتوان گفت: آیه شامل او نیز میشود، همچنانکه کلمه (قوم من) در آیه: (و قال الرسول یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا، رسول گفت: ای پروردگار من، قوم من این قرآن را متروک گذاشتند)، شامل حال تمامی افراد امت نمیشود، بخاطر اینکه اولیاء قرآن و رجالی که (لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله، نه تجارتی آنان را از یاد خدا به خود مشغول میکند، و نه خرید و فروش) در میانه همین قوم و امت رسول هستند.
پس همانطور که گفتیم معنای کلمه امت بر حسب اختلاف موارد مختلف میشود، یک جا بمعنای یکنفر میآید، جای دیگر بمعنای عده معدودی، و جائی دیگر بمعنای همه کسانی که به یک دین ایمان آوردهاند، مانند مورد: (تلک امة قد خلت، لها ما کسبت، و لکم ما کسبتم، آنان امتی بودند که گذشتند، و بانچه کردند رسیدند شما نیز بان سرنوشتی خواهید رسید که خودتان برای خود معین کردهاید) که خطاب در آن متوجه به تمامی امت است، یعنی کسانی که به رسول اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) ایمان آوردند، و یا بگو به همه کسانیکه رسول اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بسوی آنان مبعوث شده است.
بحث علمی
وقتی به داستان ابراهیم (علیهالسلام) مراجعه میکنیم، که زن و فرزند خود را (از موطن اصلی) حرکت میدهد، و به سرزمین مکه میآورد، و در آنجا اسکان میدهد، و نیز بماجرائیکه بعد از این اسکان پیشامد میکند، تا آنجا که مامور قربانی کردن اسماعیل میشود، و از جانب خدای تعالی عوضی، بجای اسماعیل قربانی میگردد، و سپس خانه کعبه را بنا میکند.
میبینیم که این سرگذشت یک دوره کامل از سیر عبودیت را در بر دارد، حرکتی که از نفس بنده آغاز گشته، به قرب خدا منتهی میشود، یا به عبارتی از سرزمینی دور آغاز گشته، به حظیره قرب رب العالمین ختم میگردد، از زینتهای دنیا و لذائذ آن آرزوهای دروغینش، از جاه، و مال، و زمان و اولاد، چشم میپوشد، و چون دیوها، در مسیر وی با وساوس خود منجلابی میسازند، او آنچنان راه میرود، که پایش بان منجلاب فرو نرود، و چون (آن دایههای از مادر مهربانتر با دلسوزیهای مصنوعی خود) میخواهند خلوص و صفای بندگی و علاقه بدان و توجه به سوی مقام پروردگار و دار کبریائی را در دل وی مکدر سازند، آنچنان سریع گام برمیدارد، که شیطانها به گردش نمیرسند.
پس در حقیقت سرگذشت آنجناب وقایعی بظاهر متفرق است، که در واقع زنجیروار بهم میپیوندد و یک داستانی تاریخی درست میکند، که این داستان از سیر عبودی ابراهیم حکایت میکند، سیری که از بندهای بسوی خدا آغاز میگردد، سیری که سر تا سرش ادب است، ادب در سیر، ادب در طلب، ادب در حضور، ادب در همه مراسم حب و عشق و اخلاص، که آدمی هر قدر بیشتر در آن تدبر و دقت کند، این آداب را روشنتر و درخشندهتر میبیند.
در پایان این راه، از طرف خدای سبحان مامور میشود، برای مردم عمل حج را تشریع کند، که قرآن این فرمان را چنین حکایت میکند: (و اذن فی الناس بالحج یاتوک رجالا، و علی کل ضامر یاتین من کل فج عمیق، در میانه مردم بحج اعلام کن، تا پیادگان و سواره بر مرکبهای لاغر از هر ناحیه دور بیایند).
چیزیکه هست خصوصیاتی را که آنجناب در عمل حج تشریع کرده، برای ما نا معلوم است، ولی این عمل همچنان در میانه عرب جاهلیت یک شعار دینی بود، تا آنکه پیامبر اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) مبعوث شد، و احکامی در آن تشریع کرد، که نسبت به آنچه ابراهیم (علیهالسلام) تشریع کرده بود، مخالفتی نداشت، بلکه در حقیقت مکمل آن بود، و این را ما از اینجا میگوئیم که خدای تعالی بطور کلی اسلام و احکام آن را ملت ابراهیم خوانده، میفرماید: (قل اننی هدانی ربی الی صراط مستقیم، دینا قیما ملة ابراهیم حنیفا، بگو پروردگارم مرا به سوی صراط مستقیم هدایت کرده دینی استوار که ملت ابراهیم و معتدل است).
و نیز فرموده: (شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا، و الذی أوحینا الیک، و ما وصینا به ابراهیم، و موسی، و عیسی، برای شما از دین همان را تشریع کرد، که نوح و ابراهیم و موسی و عیسی را نیز بدان سفارش کرده بود باضافه احکامی که مخصوص تو وحی کردیم).
و بهر حال آنچه رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) از مناسک حج تشریع فرمود، یعنی احرام بستن از میقات، و توقف در عرفات، و بسر بردن شبی در مشعر، و قربانی، و سنگ انداختن به سه جمره، و سعی میانه صفا و مروه، و طواف بر دور کعبه، و نماز در مقام، هر یک به یکی از گوشههای سفر ابراهیم بمکه اشاره دارد، و مواقف و مشاهد او و خانوادهاش را مجسم میسازد، و براستی چه مواقفی، و چه مشاهدی، که چقدر پاک و الهی بود؟! مواقفی که راهنمایش بسوی آن مواقف، جذبه ربوبیت، و سایقش ذلت عبودیت بود.
آری عباداتی که تشریع شده (که بر همه تشریع کنندگان آن بهترین سلام باد) صورتهائی از توجه کملین از انبیاء بسوی پروردگارشان است، تمثالهائی است که مسیر انبیاء (علیهمالسلام) را از هنگام شروع تا ختم مسیر حکایت میکند، سیری که آن حضرات بسوی مقام قرب و زلفی داشتند، همچنانکه آیه: (لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة، برای شما هم در رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) اقتدائی نیکو بود)، نیز باین معنا اشاره دارد، و میفهماند آنچه امت اسلام به عنوان عبادت میکند، تمثالی از سیر پیامبرشان است.
و این خود اصلی است که در اخباری که حکمت و اسرار عبادتها را بیان میکند و علت تشریع آنها را شرح میدهد، شواهد بسیاری بر آن دیده میشود، که متتبع بینا میخواهد تا بان شواهد وقوف و اطلاع یابد.
(و من یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه) الخ، کلمه رغبت وقتی با لفظ (عن) متعدی شود، یعنی بگوئیم (من از فلان چیز رغبت دارم) معنای اعراض و نفرت را میدهد (یعنی من از فلان چیز اعراض و نفرت دارم)، و چون با لفظ (فی) متعدی شود، معنای میل و شوق را میدهد، (یعنی من به فلان چیز علاقه و میل دارم).
و کلمه (سفه) هم بطور متعدی میآید، و هم لازم، و بهمین جهت بعضی از مفسرین گفتهاند: کلمه (نفسه) مفعول کلمه (سفه) است چون (سفه) متعدی است، ولی بعضی دیگر (سفه) را لازم گرفتهاند، و بهمین جهت گفتهاند: کلمه (نفسه) تمیز است، نه مفعول، و به هر حال معنای جمله اینست که اعراض از ملت و کیش ابراهیم از حماقت نفس است، و ناشی از تشخیص ندادن اموری است که نافع بحال نفس است، از اموری که مضر بحال آنست، و از این آیه معنای روایت معروف (ان العقل ما عبد به الرحمن، عقل چیزی است که با آن رحمان عبادت شود) استفاده میشود.
(و لقد اصطفیناه فی الدنیا) الخ، کلمه (اصطفاء) به معنای گرفتن چکیده و خالص هر چیز است، بطوریکه بعد از اختلاط آن با چیزهای دیگر از آنها جدا شود، و این کلمه وقتی با مقامات ولایت ملاحظه شود، منطبق بر خلوص عبودیت میشود، و خلاصه اصطفاء در این مقام این است که، بنده در تمامی شئونش به مقتضای مملوکیتش و عبودیتش رفتار کند، یعنی برای پروردگارش تسلیم صرف باشد، و این معنا با همان عمل به دین در جمیع شئون تحقق مییابد، برای اینکه دین چیز دیگری نیست، همان مواد عبودیت در امور دنیا و آخرت است، دین نیز میگوید: بنده باید در تمامی امورش تسلیم رضای خدا باشد، همچنانکه در آیه: (ان الدین عند الله الاسلام) نیز دین را همان تسلیم خدا شدن معرفی کرده است.
پس معلوم شد که مقام اصطفاء عینا همان مقام اسلام است، و شاهد بر آن آیه: (اذ قال له ربه: اسلم قال: اسلمت لرب العالمین) است، که از ظاهرش بر میآید ظرف (اذ - زمانیکه) متعلق است بجمله (اصطفیناه) در نتیجه معنا چنین میشود اصطفاء ابراهیم در زمانی بود که پروردگارش به او گفت: اسلام آور، و او هم برای خدای رب العالمین اسلام آورد پس جمله: (اذ قال له ربه: اسلم قال: اسلمت لرب العالمین)، بمنزله تفسیری است برای جمله: (اصطفیناه) الخ.
و در این آیه التفاتی از تکلم بسوی غیبت بکار رفته، برای اینکه در ابتداء فرمود: (ما او را اصطفاء کردیم)، و بعد میفرماید: (چون پروردگارش بدو گفت)، با اینکه جا داشت بفرماید: (و چون بدو گفتیم)، و التفات دیگری از خطاب بسوی غیبت بکار رفته، برای اینکه کلام ابراهیم را اینطور حکایت میکند، که گفت: (من اسلام آوردم برای رب العالمین) با اینکه جا داشت بگوید: (پروردگارا من اسلام آوردم برای تو).
حال ببینیم چه نکتهای باعث این دو التفات شده؟ اما التفات اولی نکتهاش اینستکه خواسته است اشاره کند باینکه آنچه پروردگار باو فرموده، سری بوده که پروردگارش با او در میان نهاده، و در مقامی نهاده که مقام خلوت بوده، چون همیشه میانه شنونده و گوینده یک اتصالی هست، که وقتی گوینده غایب میشود آن اتصال بهم میخورد، و مخاطب از آن مقامی که داشت در حقیقت بریده میشود و یا به عبارتی در حقیقت میانه او و گوینده، و سخنی که با وی در میان داشت، پردهای میافتد، و بهمین جهت خدایتعالی وقتی قصه را برای پیامبر اسلام حکایت میکند میفرماید (و چون پروردگارش باو گفت چنین و چنان) تا برساند آنچه گفته از اسراری بوده که جای گفتگویش مقام انس خلوت است.
و اما نکته التفات دومی، این است که همان جمله: (و چون پروردگارش به او گفت)، هر چند از یک لطف خاصی حکایت میکند، که مقتضایش آزادی ابراهیم در گفتگو است، و لیکن از آنجا که ابراهیم (علیهالسلام) هر چه باشد بالأخره بنده است، و طبع بنده ذلت و تواضع است، لذا ایجاب میکند که خود را در این مقام آزاد و رها نبیند، بلکه در عوض ادب حضور را مراعات کند، چون در غیر اینصورت در حقیقت خود را مختص بمقام قرب، و متشرف بحظیره انس حساب کرده، در حالیکه ادب بندگی اقتضاء میکند او در همان حال هم خود را یکی از بندگان ذلیل و مربوب ببیند، و در برابر کسی اظهار ذلت کند، که تمامی عالمیان در برابرش تسلیم هستند، پس نباید میگفت: (اسلمت لک، من تسلیم توام) بلکه باید میگفت: (اسلمت لرب العالمین، تسلیم آنم که همه عالم مربوب و تسلیم اویند).
خوب بحمد الله وجه این دو التفات را فهمیدیم، حال ببینیم کلمه (اسلمت) چه معنا دارد؟ اصولا کلمه (اسلام) که باب افعال است، و کلمه (تسلیم) که باب تفعیل است، و کلمه (استسلام) که باب استفعال است، هر سه یک معنا را میدهند، و آن این است که کسی و یا چیزی در برابر کس دیگر حالتی داشته باشد که هرگز او را نافرمانی نکند، و او را از خود دور نسازد، این حالت اسلام و تسلیم و استسلام است، همچنانکه در قرآن کریم آمده: (بلی من اسلم وجهه لله، آری کسیکه روی دل تسلیم برای خدا کند)، و نیز فرموده: (انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنیفا، من روی دل، متوجه بسوی آنکس میکنم که آسمانها و زمین را بیافرید توجهی معتدلانه).
و وجه هر چیز عبارت از آنطرف آن چیز است که روبروی تو قرار دارد، ولی بالنسبه به خدای تعالی وجه هر چیز تمامی وجود آنست، برای اینکه چیزی برای خدا پشت و رو ندارد، پس اسلام انسان برای خدای تعالی وصف رام بودن و پذیرش انسان است، نسبت بهر سرنوشتی که از ناحیه خدای سبحان برایش تنظیم میشود، چه سرنوشت تکوینی، از قدر و قضاء و چه تشریعی از اوامر و نواهی و غیر آن، و به همین جهت میتوان گفت: مراتب تسلیم بر حسب شدت و ضعف وارده بر انسان و آسانی و سختی پیش آمدها، مختلف میشود، آنکه در برابر پیشآمدهای ناگوارتر و تکالیف دشوارتر تسلیم میشود، اسلامش قویتر است، از اسلام آن کس که در برابر ناگواریها و تکالیف آسانتری تسلیم میشود، پس بنا بر این اسلام دارای مراتبی است.
مرتبه اول اسلام
مرتبه اول از اسلام پذیرفتن ظواهر اوامر و نواهی خدا است، به اینکه با زبان، شهادتین را بگوید، چه اینکه موافق با قلبش هم باشد، و چه نباشد، که در این باره خدای تعالی فرموده: (قالت الاعراب: آمنا، قل: لم تومنوا، و لکن قولوا: أسلمنا، و لما یدخل الایمان فی قلوبکم، اعراب گفتند: ما ایمان آوردیم بگو: هنوز ایمان نیاوردهاید، و لکن بگوئید: اسلام آوردیم، چون هنوز ایمان داخل در قلبتان نشده).
در مقابل اسلام باین معنا اولین مراتب ایمان قرار دارد، و آن عبارتست از اذعان و باور قلبی بمضمون اجمالی شهادتین، که لازمهاش عمل به غالب فروع است.
مرتبه دوم
مرتبه دوم از اسلام دنباله و لازمه همان ایمان قلبی است که، در مقابل مرتبه اول اسلام قرار داشت، یعنی تسلیم و انقیاد قلبی نسبت به نوع اعتقادات حقه تفصیلی و اعمال صالحهای که از توابع آن است، هر چند که در بعضی موارد تخطی شود، و خلاصه کلام این که داشتن این مرحله منافاتی با ارتکاب بعضی گناهان ندارد، و خدای تعالی در باره این مرحله از اسلام میفرماید: (الذین آمنوا بایاتنا، و کانوا مسلمین، آنانکه به آیات ما ایمان آوردند، و مسلمان بودند).
و نیز میفرماید: (یا ایها الذین آمنوا، ادخلوا فی السلم کافة، ای کسانیکه ایمان آوردید، همگی داخل در سلم شوید).
پس به حکم این آیه یک مرتبه از اسلام هست که بعد از ایمان پیدا میشود، چون میفرماید: ای کسانیکه ایمان آوردید! داخل در سلم شوید، پس معلوم میشود این اسلام غیر اسلام مرتبه اول است، که قبل از ایمان بود، و آنگاه در مقابل این اسلام مرتبه دوم از ایمان قرار دارد، و آن عبارتست از اعتقاد تفصیلی به حقایق دینی که خدای تعالی در بارهاش میفرماید: (انما المؤمنون، الذین آمنوا بالله و رسوله، ثم لم یرتابوا، و جاهدوا باموالهم و انفسهم فی سبیل الله، اولئک هم الصادقون، مؤمنان تنها آنهایند که بخدا و رسولش ایمان آورده، و سپس تردید نکردند، و با اموال و نفوس خود در راه خدا جهاد نمودند، اینها همانها هستند که در دعوی خود صادقند).
و نیز فرموده: (یا ایها الذین آمنوا، هل ادلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب الیم؟ تؤمنون بالله و رسوله، و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم، ای کسانی که ایمان آوردید، آیا میخواهید شما را به تجارتی راهنمائی کنم که از عذاب دردناک نجاتتان دهد؟ آن اینست که بخدا و رسولش ایمان آورید، و در راه خدا با اموال و نفوس خود جهاد کنید).
که در این دو آیه دارندگان ایمان را، باز به داشتن ایمان ارشاد میکند، پس معلوم میشود ایمان دومشان غیر ایمان اول است.
مرتبه سوم
مرتبه سوم از اسلام دنباله و لازمه همان مرتبه دوم ایمان است، چون نفس آدمی وقتی با ایمان نامبرده انس گرفت، و متخلق باخلاق آن شد، خود بخود سایر قوای منافی با آن، از قبیل قوای بهیمی، و سبعی، برای نفس رام و منقاد میشود و سخن کوتاه، آن قوائی که متمایل به هوسهای دنیائی، و زینتهای فانی و ناپایدارش میشوند، رام نفس گشته، نفس باسانی میتواند از سرکشی آنها جلوگیری کند، اینجاست که آدمی آنچنان خدا را بندگی میکند، که گوئی او را میبیند، آری او اگر خدا را نمیبیند، باری، این باور و یقین را دارد که خدا او را میبیند، چنین کسی دیگر در باطن و سر خود هیچ نیروی سرکشی که مطیع امر و نهی خدا نباشد، و یا از قضا و قدر خدا بخشم آید، نمیبیند، و سراپای وجودش تسلیم خدا میشود.
در باره این اسلام است که خدای تعالی میفرماید: (فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم، ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت، و یسلموا تسلیما، نه به پروردگارت سوگند ایمان نمیآورند: (یعنی ایمانشان کامل نمیشود) مگر وقتی که هم در اختلافاتی که بینشان پدید میآید تو را حکم کنند، و هم وقتی حکمی راندی در دل هیچگونه ناراحتی از حکم تو احساس نکنند، و به تمام معنا تسلیم شوند).
این اسلام در مرتبه سوم است که در مقابلش ایمان مرتبه سوم قرار دارد، و آن ایمانی است که آیات: (قد افلح المؤمنون تا آیه و الذین هم عن اللغو معرضون).
و نیز آیه (اذ قال له ربه اسلم قال: اسلمت لرب العالمین) و آیاتی دیگر بان اشاره میکند، و ای بسا بعضی از مفسرین، که این دو مرتبه را یعنی دوم و سوم را یک مرتبه شمردهاند.
و اخلاق فاضله از رضا و تسلیم و سوداگری با خدا و صبر در خواسته خدا، و زهد به تمام معنا، و تقوی، و حب و بغض به خاطر خدا، همه از لوازم این مرتبه از ایمان است.
مرتبه چهارم از اسلام
مرتبه چهارم از اسلام دنباله و لازمه همان مرحله سوم از ایمان است، چون انسانی که در مرتبه قبلی بود، حال او در برابر پروردگارش حال عبد مملوک است در باره مولای مالکش، یعنی دائما مشغول انجام وظیفه عبودیت است، آنهم بطور شایسته، و عبودیت شایسته همان تسلیم صرف بودن در برابر اراده مولی و محبوب او و رضای او است.
همه اینها مربوط بعبودیت در برابر مالک عرفی و بشری است، و این عبودیت در ملک خدای رب العالمین عظیمتر و باز عظیمتر از آنست، برای اینکه ملک خدا حقیقت ملک است، که در برابرش هیچ موجودی از موجودات استقلال ندارد، نه استقلال ذاتی، نه صفتی، نه عملی، آری ملکیتی که لایق کبریائی خدای جلت کبریاؤه است این ملکیت است.
پس انسان در حالیکه در مرتبه سابق از اسلام و تسلیم هست، ای بسا که عنایت ربانی شامل حالش گشته، این معنا برایش مشهود شود که ملک تنها برای خداست، و غیر خدا هیچ چیزی نه مالک خویش است، و نه مالک چیز دیگر، مگر آنکه خدا تملیکش کرده باشد، پس ربی هم سوای او ندارد، و این معنائی است موهبتی، و افاضهای است الهی، که دیگر خواست انسان در بدست آوردنش دخالتی ندارد، و ای بسا که جمله (ربنا و اجعلنا مسلمین لک، و من ذریتنا امة مسلمة لک، و ارنا مناسکنا) الخ اشاره به همین مرتبه از اسلام باشد، چون ظهور جمله: (اذ قال له ربه: اسلم قال: اسلمت لرب العالمین) الخ ظاهر در این است که امر (اسلم) امر تشریفی باشد، نه تکوینی، و ابراهیم (علیهالسلام) دعوت پروردگار خود را اجابت نمود، تا باختیار خود تسلیم خدا شده باشد و این هم مسلم است که امر نامبرده از اوامری بوده که در ابتداء کار ابراهیم متوجه او شده پس اینکه در اواخر عمرش از خدای تعالی برای خودش و فرزندش اسماعیل تقاضای اسلام و دستورات عبادت میکند چیزی را تقاضا کرده که دیگر باختیار خود او نبوده و کسی نمیتواند با اختیار خود آن قسم اسلام را تحصیل کند.
و یا درخواست ثبات بر امری بوده که باز ثابت بودنش باختیار خودش نبوده پس اسلامی که در این آیه درخواست کرده، اسلام مرتبه چهارم بوده، و در برابر این مرتبه از اسلام، مرتبه چهارم از ایمان قرار دارد، و آن عبارت از این است که این حالت، تمامی وجود آدمی را فرا بگیرد، که خدایتعالی در باره این مرتبه از ایمان میفرماید: (الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم، و لا هم یحزنون، الذین آمنوا، و کانوا یتقون، آگاه باش، که اولیاء خدا نه خوفی بر آنان هست، و نه اندوهناک میشوند، کسانیکه ایمان آوردند، و از پیش همواره ملازم با تقوی بودند).
چون مؤمنینی که در این آیه ذکر شدهاند، باید این یقین را داشته باشند، که غیر از خدا هیچکس از خود استقلالی ندارد، و هیچ سببی تاثیر و سببیت ندارد مگر باذن خدا، وقتی چنین یقینی برای کسی دست داد، دیگر از هیچ پیشامد ناگواری ناراحت و اندوهناک نمیشود، و از هیچ محذوری که احتمالش را بدهد نمیترسد، این است معنای اینکه فرمود: (نه خوفی بر آنان هست، و نه اندوهناک میشوند)، و گر نه معنا ندارد که انسان حالتی پیدا کند که از هیچ چیز نترسد، و هیچ پیشامدی اندوهناکش نسازد، پس این همان ایمان مرتبه چهارم است، که در قلب کسانی پیدا میشود، که دارای اسلام مرتبه چهارم باشند، (دقت فرمائید).
(و انه فی الآخرة لمن الصالحین)، کلمه (صلاح) بوجهی بمعنای لیاقت است، که چه بسا در کلام خدا بعمل انسان منسوب میشود، و از آن جمله میفرماید): (فلیعمل عملا صالحا)، و چه بسا که بخود انسان منسوب میشود، از آن جمله میفرماید: (و انکحوا الایامی منکم و الصالحین من عبادکم و امائکم، دختران عزب خود را شوهر دهید، و نیز صالحان از غلام و کنیز خود را).
و صلاحیت عمل هر چند در قرآن کریم بیان نشده که چیست؟ و لیکن آثاری را که برای آن ذکر کرده معنای آنرا روشن میسازد.
از جمله آثاریکه برای آن معرفی کرده، اینستکه عمل صالح آن عملی است که شایستگی برای درگاه خدایتعالی داشته باشد، و در این باره فرموده: (صبروا ابتغاء وجه ربهم، بمنظور بدست آوردن وجه پروردگارشان صبر کردند)، و نیز فرموده: (و ما تنفقون الا ابتغاء وجه الله، و انفاق نمیکنید مگر بخاطر خدا).
اثر دیگر آن را این دانسته، که صلاحیت برای ثواب دادن در مقابلش دارد، و در این باره فرموده: (ثواب الله خیر لمن آمن و عمل صالحا ثواب خدا بهتر است برای کسی که ایمان آورد و عمل صالح کند).
اثر دیگرش این است که عمل صالح کلمه طیب را بسوی خدا بالا میبرد، که در این باره فرموده: (الیه یصعد الکلم الطیب، و العمل الصالح یرفعه، کلمه طیب به سوی او صعود میکند، و عمل صالح آنرا در صعود مدد میدهد).
پس از این چند اثریکه بعمل صالح نسبت داده، فهمیده میشود: که صلاح عمل به معنای آمادگی و لیاقت آن برای تلبس به لباس کرامت است، و در بالا رفتن کلمه طیب بسوی خدایتعالی مدد و کمک است، همچنانکه در باره قربانی در حج فرمود: (و لکن یناله التقوی منکم، گوشت و خون قربانی به خدا نمیرسد، و لیکن تقوای شما به او میرسد) و نیز در باره همه اعمال صالحه فرموده: (کلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربک، ما کان عطاء ربک محظورا، همهشان را چه آنها و چه اینها را از عطاء پروردگارت مدد میدهیم، و عطای پروردگار تو جلوگیر ندارد) پس عطای خدایتعالی بمنزله صورت است و صلاح عمل بمنزله ماده است.
این بود معنای صلاح عمل، و اما معنای صلاح نفس، و صلاح ذات، ببینیم از قرآن در باره آن چه استفاده میکنیم؟ یکجا میفرماید: (و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم، من النبیین، و الصدیقین، و الشهداء و الصالحین، و حسن اولئک رفیقا، و کسیکه خدا و رسولش را اطاعت کند، اینچنین اشخاص با آن کسانی محشورند که خدا بر آنان انعام فرمود، از انبیاء، و صدیقین و شهداء و صالحین که نیکو رفقائی هستند).
جای دیگر فرموده: (و ادخلناهم فی رحمتنا، انهم من الصالحین، ما ایشان را در رحمت خود داخل کردیم بدان جهت که از صالحان بودند) و نیز از سلیمان (علیهالسلام) حکایت کرده که گفت (و ادخلنی برحمتک فی عبادک الصالحین مرا برحمت خودت داخل در بندگان صالحت کن) و در جائی دیگر میفرماید: (و لوطا آتیناه حکما و علما - تا جمله - و ادخلناه فی رحمتنا، انه من الصالحین).
آنچه مسلم است این است که مراد از صالحین در این آیات، مطلق هر کس که صلاحیت رحمت عامه الهیه، و رحمت واسعه او را دارد، نیست، چون صلاحیت این رحمت را تمامی موجودات دارند، دیگر معنا ندارد نامبردگان در این آیات را بداشتن چنین صلاحیتی بستاید.
و نیز مراد، کسانی که صلاحیت رحمت خاص به مؤمنین را دارند، نیست، چون هر چند بحکم آیه: (و رحمتی وسعت کل شیء فسا کتبها للذین یتقون، رحمت من همه چیز را فرا گرفته، و بزودی همه آنرا بکسانی اختصاص میدهم که پرهیز کاری داشتند).
رحمت دوم خاص است، و لکن صالحان از متقیان خصوصیترند، زیرا در میانه طائفه مؤمن و متقی افراد انگشتشماری صالحند، پس رحمت خاص متقین نمیتواند آن رحمتی باشد که صالحان شایستگی آنرا دارند، و حتما باید رحمتی مهمتر از آن باشد.
و این هم از قرآن کریم مسلم است، که بعضی از رحمتها را خاص بعضی از افراد میداند، و میفرماید: (یختص برحمته من یشاء، خدا رحمت خود را بهر کس بخواهد اختصاص میدهد)،.
و نیز مراد از صالحین مطلق هر کسی که صلاحیت ولایت، و قرار گرفتن در تحت سرپرستی خدا را دارد، نمیباشد، برای اینکه هر چند این خصیصه از رحمت خاص قبلی خصوصیتر است، و هر چند صالحان نیز در تحت چنین ولایتی از خدا هستند، و خدا متولی امورشان هست، همچنانکه در تفسیر (اهدنا الصراط المستقیم) نیز گفتیم، و بزودی در تفسیر آیه هم خواهیم گفت، و لکن این ولایت مختص بصالحان نیست، چون در آیه نامبرده انبیاء، و صدیقین، و شهداء، را هم نام برده، که با صالحان در آن ولایت شریک هستند.
پس باید دید آن اثری که مخصوص صالحان است، و هیچکس در آن شرکت ندارد چیست؟ یک چیز میتواند باشد، و آن داخل کردن صالح در رحمت است که عبارتست از امنیت عمومی از عذاب، چنانکه هر دو معنا در باره بهشت آمده، یکجا فرموده: (فیدخلهم ربهم فی رحمته، پروردگارشان آنها را داخل در رحمت خود میکند)، یعنی داخل در بهشت میکند.
و جای دیگر فرموده: (یدعون فیها بکل فاکهة آمنین، در بهشت هر میوه را که بخواهند صدا میزنند در حالیکه ایمن هستند).
و خواننده عزیز اگر در جمله: (و ادخلناه فی رحمتنا).
و نیز در (و کلا جعلنا صالحین).
، دقت کند، که خدا در این دو مورد عمل را بشخص خودش نسبت میدهد، و میفرماید: (ما او را داخل در رحمت خود میکنیم) و نمیفرماید: (او داخل در رحمت ما میشود).
و از سوی دیگر این مطلب مسلم را هم در نظر بگیرد، که خدای تعالی همیشه و همه جا اجر و پاداش و شکرگزاری از بنده را در مقابل عمل و سعی بنده قرار داده، آنوقت میتواند بروشنی بفهمد که صلاح ذاتی، کرامتی است که ربطی به عمل و سعی و کوشش، و خلاصه ربطی به خواست و اراده بنده ندارد، و موهبتی نیست که آدمی از راه عمل آنرا بدست آورد، آنوقت معنای آیه: لهم ما یشاؤن فیها و لدینا مزید، آنان در بهشت هر چه بخواهند در اختیار دارند و نزد ما بیش از آنش هم هست).
را خوب میفهمد، و متوجه میشود که جمله (لهم ما یشاؤن فیها) آن پاداشهائی است که هر کس میتواند از راه عمل بدست آورد، و جمله (و لدینا مزید)، آن موهبتهائی است که از راه عمل نصیب کسی نمیشود، بلکه در برابر صلاح ذاتی اشخاص است، که انشاء الله تعالی در تفسیر سوره (ق) توضیحش خواهد آمد.
از سوی دیگر اگر خواننده عزیز در این نکته هم دقت کند، که ابراهیم چه حال و چه مقامی داشت؟ پیغمبری بود مرسل، یکی از پیغمبران اولوا العزم، و نیز دارای مقام امامت، و مقتدای عدهای از انبیاء و مرسلین، و به نص (و کلا جعلنا صالحین).
که ظهورش در صلاح دنیائی است، از صالحان بود، و با اینکه انبیائی پائینتر از وی به حکم همین آیه از صالحان بودند، مع ذلک او از خدا میخواهد که به صالحان قبل از خود ملحق شود، معلوم میشود که قبل از او صالحانی بودهاند که او پیوستن به ایشان را درخواست میکند، و خدا درخواستش را اجابت میکند و در چند جا از کلامش او را در آخرت ملحق بایشان میکند، یکجا میفرماید: (و لقد اصطفیناه فی الدنیا و انه فی الاخرة لمن الصالحین، او در آخرت از صالحان خواهد بود).
جای دیگر میفرماید: (و آتیناه اجره فی الدنیا، و انه فی الاخرة لمن الصالحین، ما پاداش او را در دنیا دادیم، و در آخرت از صالحان خواهد بود).
و در جای سوم میفرماید: (و آتیناه فی الدنیا حسنة، و انه فی الاخرة لمن الصالحین، ما در دنیا حسنهای به او دادیم، و او در آخرت از صالحان خواهد بود).
اگر خواننده عزیز در آنچه گفتیم دقت کند، بسادگی میتواند بفهمد که صلاح دارای مراتبی است، که بعضی ما فوق بعض دیگر است، و آنوقت اگر از روایتی بشنود که ابراهیم (علیهالسلام) از خدا میخواسته به محمد و آل او (علیهمالسلام) ملحقش کند، دیگر هیچ استبعاد نمیکند، مخصوصا وقتی میبیند که آیات در مقام بیان اجابت دعای او، میفرماید: که او در آخرت ملحق به صالحان میشود، و رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) هم این مقام را برای خود ادعا میکند، و قرآن کریم هم میفرماید: (ان ولیی الله الذی نزل الکتاب، و هو یتولی الصالحین، همانا سرپرست من خدائی است که کتاب را بحق نازل کرد، و هم سرپرستی صالحان را دارد).
چون ظاهر این آیه این است که رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) ادعای ولایت برای خود میکند، پس از ظاهرش بر میآید که رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) همان کسی است که دارنده صلاح مورد آیه است، و ابراهیم (علیهالسلام) از خدا درخواست میکند به درجه صالحانی برسد که صلاحشان در مرتبهای بالاتر از صلاح خود او است، پس منظورش همان جناب است.
(و وصی بها ابراهیم بنیه) الخ، یعنی ابراهیم فرزندان خود را به (ملت و کیش) سفارش کرد.
(فلا تموتن) الخ، نهی از مردن، با اینکه مردن بدست خود آدمی نیست، و تکلیف باید به امر اختیاری متوجه بشود، از این باب است، که برگشت این امر غیر اختیاری باختیار است، چون تقدیر کلام چنین است (از این معنا حذر کنید، که مرگ شما را دریابد، در حالی که بحال اسلام نباشید)، یعنی همواره ملازم با اسلام باشید، تا مرگتان در حال اسلامتان واقع شود، و این آیه شریفه باین معنا اشاره دارد، که ملت و دین، همان دین اسلام است، همچنانکه در جای دیگر فرمود: (ان الدین عند الله الاسلام، دین، (نزد خدا اسلام است).
(و اله آبائک ابراهیم و اسمعیل و اسحق)، در این آیه کلمه (أب - پدر) بر جد و عمو و پدر واقعی اطلاق شده، با این که غیر از تغلیب مجوز دیگری ندارد.
و این خود برای بحث آینده که آزر مشرک، پدر واقعی ابراهیم نبوده، دلیل محکمی است، که انشاء الله بحثش خواهد آمد.
(الها واحدا) الخ، در جمله قبل، بطور مفصل فرمود: (معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق)، و در جمله مورد بحث دوباره، ولی خیلی کوتاه، فرمود: (معبود یگانه)، تا توهمی را که ممکن بود از عبارت مفصل قبلی به ذهن برسد، (که لابد غیر از معبود پدران ابراهیم معبودهای دیگری نیز هست) دفع کند.
(و نحن له مسلمون) این جمله بیانی است برای عبادتی که در جمله: (بعد از من چه چیز را عبادت میکنید) از آن سؤال شده بود، و میرساند آن عبادت که فرزندان در پاسخ پدر گفتند، عبادت بهر قسم که پیش آید نیست، بلکه عبادت بر طریقه اسلام است.
و در این پرسش و پاسخ رویهمرفته این معنا به چشم میخورد: که دین ابراهیم اسلام بوده، و دینی هم که فرزندان وی، یعنی اسحاق و یعقوب و اسماعیل و نوادههای یعقوب، یعنی بنی اسرائیل و نوادههای اسماعیل یعنی بنی اسماعیل خواهند داشت، اسلام است، و لا غیر، چه اسلام آن دینی است که ابراهیم از ناحیه پروردگارش آورده، و در ترک آن دین، و دعوت به غیر آن، احدی را دلیل و حجتی نیست.
بحث روایتی
در کافی از سماعه از امام صادق (علیهالسلام) روایت کرده که فرمود: نسبت ایمان به اسلام، نسبت کعبه است به حرم، ممکن است کسی در حرم (که زمینی به مساحت 489 291407 کیلومتر مربع است) بوده باشد، ولی در کعبه نباشد، ولی ممکن نیست کسی در کعبه (که تقریبا وسط این سرزمین است) باشد، و در حرم نباشد (پس کسی هم که ایمان دارد، حتما مسلمان نیز هست، ولی چنان نیست که کسیکه مسلمان باشد، حتما ایمان هم داشته باشد).
و در همان کتاب باز از سماعه از امام صادق (علیهالسلام) روایت آورده، که فرمود: (اسلام آنست که بزبان شهادت دهی: که معبودی جز خدا نیست، و اینکه نبوت و رسالت رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) را تصدیق داری)، با همین دو شهادت است که خونها محفوظ میشود، و زن دهی و زن خواهی و نیز ارث جریان مییابد، و تشکیل جامعه اسلامی هم بر طبق همین ظاهر است، و اما ایمان به خدا عبارتست از هدایت یافتن، و ثبوت آثار اسلام در قلب.
مؤلف: بر طبق این مضمون روایات دیگری نیز هست، و این روایات بر همان بیان قبلی در باره مرتبه اول اسلام و ایمان دلالت میکند.
و نیز در همان کتاب از برقی از علی (علیهالسلام) روایت کرده که فرمود: اسلام عبارت است از تسلیم، و تسلیم عبارتست از یقین.
و نیز در همان کتاب از کاهل از امام صادق (علیهالسلام) روایت آورده، که فرمود: اگر مردمی خدای را - به یگانگی و بدون شریک - بپرستند، و نماز را بپای دارند، و زکات را بدهند، و حج خانه خدا کنند، و روزه رمضان را بگیرند، ولی به یکی از کارهای خدا و یا رسول او اعتراض کنند، و بگویند چرا بر خلاف این نکردند، با همین اعتراض مشرک میشوند، هر چند بزبان هم نیاورند، و تنها در دل بگویند، (تا آخر حدیث).
مؤلف: این دو حدیث به مرتبه سوم از اسلام و ایمان اشاره دارند.
و در بحار الأنوار از ارشاد دیلمی، یکی از احادیث معراج را با دو سند آورده، که از جمله مطالب آن این است که خدای سبحان برسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) فرمود: ای احمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم)! هیچ میدانی کدام زندگی گواراتر، و کدام حیات جاودانهتر است؟ عرضه داشت: پروردگارا، نه، فرمود: اما عیش گوارا، آن عیشی است که صاحبش از ذکر و یاد من سست نشود، و نعمت مرا فراموش نکند، و جاهل به حق من نشود، شب و روز رضای مرا طلب کند.
و اما حیات جاودان، آن حیاتی است که یکسره و همه دقائقش به نفع صاحبش تمام شود، و آنچنان در بهرهگیری از آن حریص باشد، که دنیا در نظرش خوار گردد، و کوچک شود، و در مقابل، آخرت در نظرش عظیم شود، و خواست مرا بر خواست خودش مقدم بدارد، و همه در پی بدست آوردن رضای من باشد، حق نعمتم را عظیم شمرد، رفتاری را که با او کردم بیاد آورد، شب و روز در برابر هر کار زشت و گناه مراقب من باشد، قلب خویش را از آنچه ناخوشایند من است پاک کند، شیطان و وساوس او را دشمن بدارد، و ابلیس را بر قلب خود مسلط نسازد، و در آن راه ندهد.
که اگر چنین کند، محبتی در دلش میافکنم که فکر و ذکرش، و فراغ و اشتغالش، و هم و غمش، و گفتگویش همه از نعمتهای من شود، آن نعمتها که به سایر اهل محبتم دادم، و در نتیجه چشم و گوش دلش را باز کنم، تا دیگر با قلب خود بشنود، و با قلب ببیند، و به جلال و عظمتم نظر کند، و دنیا را بر او تنگ کنم، و آنچه لذت دنیائی است از نظرش بیندازم، تا حدی که آنرا دشمن بدارد.
و همانطور که چوپان گله را از ورطههای هلاکت دور میکند من او را از دنیا و آنچه در آنست دور میکنم، آنوقت است که از مردم میگریزد، آنهم چه گریزی؟ و در آخر از دار فنا به دار بقاء، و از دار شیطان به دار رحمان منتقل میشود.
ای احمد! من او را بزیور هیبت و عظمت میآرایم، این است آن عیش گوارا و آن حیات جاودان، و این مقام خاص دارندگان رضا است، پس هر کس بر وفق رضای من عمل کند، مداومت و ملازمت بر سه چیز را باو بدهم، اول آنکه با شکری آشنایش میکنم، که دیگر (مانند شکر دیگران) آمیخته با جهل نباشد، و قلبش را آنچنان از یاد خودم پر کنم، که دیگر جائی برای نسیان در آن نباشد و آنچنان از محبت خودم پر کنم، که دیگر جائی برای محبت مخلوقها در آن نماند.
آنوقت است که وقتی به من محبت میورزد، به او محبت میورزم، و چشم دلش را بسوی جلالم باز میکنم، و دیگر هیچ سری از اسرار خلقم را از او مخفی نمیدارم و در تاریکیهای شب و روشنائی روز با او راز میگویم، آنچنان که دیگر مجالی برای سخن گفتن با مخلوقین و نشست و برخاست با آنان برایش نماند، سخن خود و ملائکهام را بگوشش میشنوانم، و با آن اسرار که از خلق خود پوشاندهام آشنایش سازم.
جامه حیا بر تنش بپوشانم، آنچنان که تمامی خلایق از او شرم بدارند، و چون در زمین راه میرود، آمرزیده برود، ظرفیت و بصیرت قلبش را بسیار کنم، و هیچ چیز از بهشت و آتش را از او مخفی ندارم، و او را با آن دلهرهها و شدائد که مردم در قیامت گرفتارش آیند، و با آن حساب سختی که از توانگران و فقراء و علماء و جهال میکشم، آشنایش میسازم، وقتی او را در قبر میخوابانند، نکیر و منکر را بر او نازل کنم، تا بازجوئیش کنند، در حالیکه هیچ اندوهی از مردن، و هیچ ظلمتی از قبر و لحد، و هیچ همی از هول مطلع نداشته باشد.
آنگاه میزانی برایش نصب کنم، و نامهای برایش بگشایم، و نامهاش را بدست راستش بدهم، او را در حالیکه باز، و روشن است، بخواند و آنگاه بین خودم و او مترجمی نگذارم، این صفات دوستداران است.
ای احمد! هم خود را، هم واحد کن، و زبانت را زبانی واحد، و بدنت را بدنی زنده ساز، که تا ابد غافل نماند، چه هر کس از من غافل شود، من در امر او بی اعتنا شوم، دیگر باکی ندارم که در کدام وادی هلاک شود.
و نیز در بحار الأنوار از کافی، و معانی الأخبار، و نوادر راوندی، با چند سند مختلف از امام صادق و امام کاظم (علیهالسلام)، روایتی آورده که ما عبارت کافی را در اینجا نقل میکنیم، و آن این است که رسول خدا به حارثة بن مالک بن نعمان انصاری برخورد کرد و از وی پرسید: حالت چطور است ای حارثه؟ عرضه داشت: یا رسول الله (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) مؤمنی هستم حقیقی، حضرت فرمود: برای هر چیزی حقیقتی و نشانهایست، نشانه اینکه ایمانت حقیقی است چیست؟ عرضه داشت یا رسول الله (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم)! دلم از دنیا کنده شده، و در نتیجه شبها بخواب نمیروم، و روزهای گرم را روزه میدارم، و گوئی بعرش پروردگارم نظر میکنم که برای حساب افراشته شده، و گوئی به اهل بهشت مینگرم، که در بهشت بزیارت یکدیگر میروند، و گوئی نالههای اهل دوزخ را میشنوم، حضرت فرمود: بندهای است که خدا قلبش را روشن ساخته، (و سپس رو کرد بحارثه و فرمود): دیدهات باز شده، قدرش را بدان، و بر آن ثابت قدم باش.
مؤلف: این دو روایت پیرامون مرتبه چهارم از اسلام و ایمان سخن میگویند و در خصوصیات معنای آندو، روایاتی بسیار و متفرق هست، که مقداری از آنها را در طی این کتاب ایراد میکنیم انشاء الله تعالی.
آیات مورد بحث هم به بیانی که میآید این روایات را تایید میکند، این نکته را هم باید دانست که در مقابل هر مرتبه از مراتب ایمان و اسلام، مرتبهای از کفر و شرک قرار دارد، این نیز معلوم است که هر قدر معنای اسلام و ایمان دقیقتر و راهش باریکتر شود، نجات از شرک و کفری که در مقابل آنست دشوارتر میشود.
این نیز واضح است که هیچ مرتبهای از مراتب پائین اسلام و ایمان، با کفر و شرک در مرتبه بالاتر و ظهور آثار آندو منافات ندارد (مثلا کسیکه در حد اقل از اسلام و ایمان است، ممکن است ریای در عبادت از او سر بزند، و چنان نیست که اگر ریاکاری نمود بگوئیم: اصلا مسلمان نیست - مترجم).
و این دو نکته خود دو اصل اساسی است، که فروعاتی بر آن مترتب میشود، مثلا یکی از فروعاتش این است که ممکن است در یک مورد معین باطن آیات قرآنی با آن مورد منطبق بشود، ولی ظواهر آن منطبق نگردد این اجمال مطلب است، که باید آنرا در نظر داشته باشی تا آنکه انشاء الله به تفصیلش برسی.
و در تفسیر قمی، در ذیل جمله: (و لدینا مزید)، فرمودهاند: منظور از آن مزید نظر کردن به رحمت خدا است.
و در تفسیر مجمع البیان از رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) روایت آورده، که فرمود: خدایتعالی میفرماید: من برای بندگان صالحم چیزها تهیه کردهام، که نه چشمی آنرا دیده و نه گوشی شنیده، و نه به قلب بشری خطور کرده است.
مؤلف: معنای این دو روایت با بیانیکه برای معنای صلاح کردیم روشن میشود (و خدا رهنمون است).
و در تفسیر عیاشی در ذیل جمله: (ام کنتم شهداء اذ حضر یعقوب الموت) الخ، از امام باقر (علیهالسلام) روایت شده، که فرمود: (این آیه در باره قائم (علیهالسلام)، صادق است).
مؤلف: در تفسیر صافی، در ذیل همین گفتار، گفته: شاید مراد امام باقر (علیهالسلام) این باشد که آیه در باره ائمه از آل محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) باشد، چون هر قائمی از ایشان در هنگام مرگ، به قائم بعد از خود، و به همه فرزندانش این سفارش میکرد، و آنان هم همین پاسخ را میدادند.
التماس دعا 
تفسیر سوره ی بقره(آیات120تا126)
تفسیر آیات١٢٠تا١٢۶سوره ی مبارکه ی بقره![]()
ترجمه آیات![]()
یهود و نصاری هرگز از تو راضی نمیشوند مگر وقتی که از کیش آنان پیروی کنی بگو تنها هدایت، هدایت خدا است و اگر هوی و هوسهای آنان را پیروی کنی بعد از آن علمی که روزیت شد، آنوقت از ناحیه خدا نه سرپرستی خواهی داشت و نه یاوری (120).
کسانی که ما کتاب بایشان دادیم و آنطور که باید، آن را خواندند آنان باین کتاب نیز ایمان میآورند و کسانی که بان کفر بورزند زیانکارند (121).
ای بنی اسرائیل بیاد آورید آن نعمتی که بشما انعام کردم و اینکه شما را بر مردم معاصرتان برتری دادم (122).
و بترسید از روزیکه هیچ نفسی جورکش نفس دیگر نمیشود و از هیچکس عوض پذیرفته نمیگردد و شفاعت سودی بحال کسی ندارد و یاری هم نمیشوند (123).
و چون پروردگار ابراهیم، وی را با صحنههائی بیازمود و او بحد کامل آن امتحانات را انجام بداد، بوی گفت: من تو را امام خواهم کرد ابراهیم گفت: از ذریهام نیز کسانی را بامامت برسان فرمود عهد من بستمگران نمیرسد (124).
و چون خانه کعبه را مرجع امور دینی مردم و محل امن قرار دادیم (و گفتیم) از مقام ابراهیم جائی برای دعا بگیرید و به ابراهیم و اسماعیل فرمان دادیم که خانه را برای طواف کنندگان و آنها که معتکف میشوند و نمازگزاران که رکوع و سجود میکنند پاک کنید (125).
و چون ابراهیم گفت پروردگارا، این شهر را محل امنی کن و اهلش را البته آنهائی را که بخدا و روز جزا ایمان میآورند از ثمرات، روزی بده خدای تعالی فرمود: به آنها هم که ایمان نمیآورند چند صباحی روزی میدهم و سپس بسوی عذاب دوزخ که بد مصیری است روانهاش میکنم، روانهای اضطراری (126).
تفسیر آیات![]()
(و لن ترضی عنک الیهود و لا النصاری) الخ، در اینجا باز بعد از سخن از مشرکین، دوباره بفراز قبلی که سخن از یهود و نصاری میکرد، برگشته و در حقیقت خواسته است دامن گفتار را که پراکنده شد جمع و جور کند، پس کانه بعد از آن خطابها و توبیخها که از یهود و نصاری کرد، روی سخن برسول خود کرده که این یهودیان و مسیحیان که تاکنون در باره آنها سخن میگفتیم و دامنه سخنان ما به مناسبت بکفار و مشرکین کشیده شد، هرگز از تو راضی نمیشوند مگر وقتی که تو به دین آنان درآئی، دینی که خودشان به پیروی از هوی و هوسشان تراشیده و با آراء خود درست کردهاند.
و لذا در رد این توقع بیجای آنان، دستور میدهد بایشان بگو: (ان هدی الله هو الهدی) هدایت خدا هدایت است، نه من درآوریهای شما، میخواهد بفرماید: پیروی دیگران کردن، بخاطر هدایت است و هدایتی بغیر هدایت خدا نیست، و حقی بجز حق خدا نیست تا پیروی شود و غیر هدایت خدا - یعنی این کیش و آئین شما - هدایت نیست، بلکه هواهای نفسانی خود شماست که لباس دین بر تنش کردهاید و نام دین بر آن نهادهاید.
پس در جمله: (قل ان هدی الله) الخ، هدایت را کنایه از قرآن گرفته و آنگاه آن را بخدا نسبت داده و هدایت خدایش معرفی کرده، و در نتیجه بطریق قصر قلب صحت انحصار - غیر از هدایت خدا هدایتی نیست - را افاده کرده است و با این انحصار فهمانده که پس ملت و دین آنان خالی از هدایت است، از اینهم نتیجه گرفته که پس دین آنان هوی و هوسهای خودشان است، نه دستورات آسمانی.
لازمه این نتیجهها اینست که پس آنچه نزد رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) است، علم است و آنچه نزد خود آنان است، جهل و چون سخن بدینجا کشید، میدان برای این تهدید باز شد که بفرماید: (اگر بعد از این علمی که بتو نازل شده، هواهای آنان را پیروی کنی، آنگاه از ناحیه خدا نه سرپرستی خواهی داشت و نه یاوری.
حال ببین که در این یک آیه چه اصولی ریشهدار از برهانی عقلی نهفته شده: و با همه
اختصار و کوتاهیش، چه وجوهی از بلاغت بکار رفته و در عین حال چقدر بیان آن سلیس و روان است؟! (الذین آتیناهم الکتاب) الخ، ممکن است این جمله بقرینه حصری که از جمله (تنها ایشان بدان ایمان میآورند) فهمیده میشود، جوابی باشد از سؤالی تقدیری، سؤالی که از جمله: (و لن ترضی عنک الیهود و لا النصاری) الخ، بذهن میرسد.
و آن سؤال این است که: وقتی امیدی بایمان آوردن یهود و نصاری نیست پس چه کسی از ایشان باین کتاب ایمان میآورد؟ و راستی دعوت ایشان بکلی باطل و بیهوده است؟ در جواب میفرماید: از میانه آنهائی که کتابشان داده بودیم تنها کسانی باین کتاب ایمان میاورند که کتاب خود را حقیقتا تلاوت میکردند و براستی بکتاب خود ایمان داشتند ممکن هم هست جواب، این باشد که اینگونه افراد بکلی به کتابهای آسمانی ایمان میآورند، چه تورات و چه انجیل و چه قرآن، و ممکن هم هست جواب، این باشد که اینگونه افراد بکتابی که نازل شده یعنی بقرآن ایمان میاورند.
و بنابراین قصر - انحصار - در جمله (اولئک یؤمنون به)، قصر افراد خواهد بود که معنایش در سایر مجلدات فارسی گذشت، و ضمیر در کلمه (به) به بعضی از وجوه نامبرده خالی از استخدام (مثل اینکه مراد از مرجع ضمیر کتاب، اهل کتاب بوده و مراد از ضمیر قرآن باشد) نیست.
و مراد از جمله (الذین اوتوا الکتاب) عدهای از یهود و نصاری هستند که براستی بدین خود متدین بودند و پیروی هوی و هوس نمیکردند و مراد بکلمه (کتاب)، تورات و انجیل است، و اما اگر مراد از جمله اول را مؤمنین به پیامبر اسلام، و مراد از کتاب را قرآن بگیریم، آنوقت معنای آیه چنین میشود: کسانی که قرآن را بایشان دادیم و ایشان بحق آنرا تلاوت میکنند، همانها هستند که بقرآن ایمان دارند، نه این پیروان هوی، که در اینصورت قصر در آیه قصر قلب خواهد بود که باز معنایش در سایر مجلدات گذشت.
(یا بنی اسرائیل اذکروا) تا آخر دو آیه، در این دو آیه خاتمه گفتار را به آغاز آن ارجاع داده، و در اینجا یکدسته از خطابها که به بنی اسرائیل شده، خاتمه مییابد.
بحث روایتی
در ارشاد دیلمی از امام صادق (علیهالسلام) روایت کرده که در ذیل آیه: (الذین آتینا هم الکتاب یتلونه حق تلاوته) الخ، فرموده: آیات آنرا شمرده شمرده میخوانند، و در معنای آن تدبر نموده، باحکامش عمل میکنند، و بوعدههایش امید میبندند، و از تهدیدهایش میهراسند، و از داستانهایش عبرت میگیرند، اوامرش را بکار بسته، نواهیش را اجتناب میکنند و بخدا سوگند، معنای حق تلاوت اینست، نه اینکه تنها آیاتش را حفظ کنند، و حروفش را درس بگیرند و سورههایش را بخوانند و بند بند آنرا بشناسند که مثلا فلان سوره دهیکش چند آیه و پنجیکش چند است.
و بسیار کسانی که حروف آن را کاملا از مخرج اداء میکنند، ولی حدود آن را ضایع میگذارند، بلکه تلاوت به معنای تدبر در آیات آن، و عمل به احکام آنست، همچنانکه خدای تعالی فرموده: (کتاب أنزلناه الیک مبارک، لیدبروا آیاته، کتابی است مبارک که بتو نازل کردیم، تا در آیاتش تدبر کنند).
و در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیهالسلام) روایت کرده، که در تفسیر جمله: (یتلونه حق تلاوته) فرموده: یعنی وقتی بایات راجع به بهشت و دوزخش میرسند میایستند و فکر میکنند.
و در کافی از آنجناب روایت کرده که در تفسیر این آیه فرموده: اینان که قرآن را بحق تلاوتش تلاوت میکنند، امامان امتند.
مؤلف: این روایت از باب جری یعنی تطبیق آیه به مصداق روشن و کامل آن است.
این آیه بفرازی دیگر شروع شده و آن ذکر پارهای از داستانهای ابراهیم (علیهالسلام) است که نسبت بایات مربوط به قبله و تغییر آن از بیت المقدس بطرف کعبه بمنزله مقدمه و زمینه چینی است، و همچنین نسبت بایات راجعه بحج، و بیانیکه در خلال آن در باره حقیقت دین حنیف اسلامی و مراتب آن بمیان آمده، مرتبه اول بیان اصول معارف اسلامی و مرتبه دوم اخلاق و مرتبه سوم احکام فرعیه که همه اینها بطور اجمال در آن آیات آمده است.
و آیات نامبرده این معنا را نیز در برگرفته که خدایتعالی ابراهیم (علیهالسلام) را بچند خصیصه اختصاص داده، یکی بامامت و یکی به بنای کعبه و دیگر بعثتش برای دعوت بدین توحید.
(و اذ ابتلی ابراهیم ربه) بنا بر آنچه گفتیم این آیه شریفه اشاره دارد باینکه خدایتعالی مقام امامت را باو داد و این واقعه در اواخر عمر ابراهیم (علیهالسلام) اتفاق افتاده، در دوران پیریش و بعد از تولد اسماعیل و اسحاق (علیهالسلام) و بعد از آنکه اسماعیل و مادرش را از سرزمین فلسطین بسر زمین مکه منتقل کرد، همچنانکه بعضی از مفسرین نیز متوجه این نکته شدهاند.
دلیل بر آن اینستکه بعد از جمله: (انی جاعلک للناس اماما) از آنجناب حکایت فرموده که گفت: (و من ذریتی، پروردگارا امامت را در ذریهام نیز قرار بده) و اگر داستان امامت قبل از بشارت ملائکه بتولد اسماعیل و اسحاق بود، ابراهیم (علیهالسلام) علمی و حتی مظنهای باینکه صاحب ذریه میشود نمیداشت.
چون حتی بعد از بشارت دادن ملائکه باز آنرا باور نکرد و در جواب ملائکه سخنی گفت که نومیدی از اولاد دار شدن از آن پیدا است، و اینک گفتگوی ملائکه با وی: (و نبئهم عن ضیف ابراهیم، اذ دخلوا علیه فقالوا سلاما، قال انا منکم وجلون قالوا: لا توجل، انا نبشرک بغلام علیم قال: ا بشرتمونی علی أن مسنی الکبر، فبم تبشرون؟ قالوا بشرناک بالحق فلا تکن من القانطین، بمردم خبر ده از میهمانان ابراهیم، آنزمان که بر او در آمدند و سلام گفتند، ابراهیم (چون دید غذا نخوردند پنداشت دشمنند) گفت: ما از شما بیمناکیم، گفتند: نه، مترس که ما تو را بفرزندی دانا بشارت میدهیم، گفت: آیا مرا که پیری مسلطم شده بشارت میدهید به چه بشارت میدهید؟ گفتند بحق بشارتت میدهیم، زنهار که از نومیدان مباش) و همچنین بطوریکه قرآن حکایت میکند همسرش نیز امیدی نداشت باینکه صاحب فرزند شود، اینک حکایت قرآن: (و امراته قائمة، فضحکت، فبشرناها باسحق، و من وراء اسحق یعقوب، قالت یا ویلتی ء الد و انا عجوز و هذا بعلی شیخا؟ ان هذا لشیء عجیب، قالوا أ تعجبین من امر الله؟ رحمت الله و برکاته علیکم اهل البیت، انه حمید مجید، همسرش ایستاده بود، چون این گفتگو شنید بخندید، ما او را به اسحاق و از پس اسحاق به یعقوب بشارت دادیم، گفت: ای وای، آیا من بچه میآورم، با این که پیرهزالی هستم، آنهم پیر زالی که در جوانیش نازا بود؟! و شوهرم پیری فرتوت است، این بشارت چیزی است عجیب؟! گفتند: آیا از امر خدا تعجب میکنی؟ رحمت خدا و برکات او شامل حال شما اهل بیت است و او حمید و مجید است).
بطوری که ملاحظه میکنید از سراپای سخنان ابراهیم و همسرش نومیدی میبارد، و بهمین جهت ملائکه در مقابل، سخنانی میگویند که تسلی خاطر آنان باشد، و دلخوششان سازد، پس ابراهیم و خانوادهاش اطلاعی نداشتند که بزودی صاحب فرزند میشوند و با این حال وقتی میبینیم بعد از شنیدن این مژده که خدا او را به مقام امامت ترفیع میدهد، تقاضا میکند که این مقام را به بعضی از ذریه من روزی فرما، میفهمیم که او در حال گفتن این تقاضا دارای فرزند بوده، چون سخن، سخن کسی است که خود را دارای فرزند میداند و اگر کسی کمترین آشنائی به ادب کلام داشته باشد، آنهم پیامبری چون ابراهیم خلیل، آنهم در خطاب به پروردگار جلیل خود، هرگز بخود اجازه نمیدهد که با این که نه فرزند داشته و نه اطلاعی از فرزند دار شدنش داشته اینطور سخن بگوید.
و تازه اگر چنین سخنی را از آنجناب احتمال دهیم، باید میگفت: (و من ذریتی، ان رزقتنی ذریة، پروردگارا از ذریهام نیز، اگر ذریهای روزیم کردی، امام قرار بده) یا عبارتی دیگر که این قید و شرط را برساند، پس معلوم میشود این درخواست از آنجناب در اواخر عمرش و بعد از بشارت بوده است.
علاوه بر اینکه جمله: (و چون ابراهیم را پروردگارش آزمایشها نموده و او در همه آنها پیروز گردید، و بدین جهت پروردگارش گفت: من تو را امام خواهم کرد) الخ، دلالت دارد که این امامت که خدا باو بخشید، بعد از امتحانهائی بوده که خدا از او کرد و معلوم است که این امتحانات همان انواع بلاهائی بوده که در زندگی بدان مبتلا شده، و قرآن کریم بانها تصریح کرده که روشنترین آن امتحانها و بلاها، داستان سر بریدن از فرزندش اسماعیل بوده، میفرماید: (قال یا بنی انی أری فی المنام انی أذبحک، تا آنجا که میفرماید: ان هذا لهو البلاء المبین، پسرم در خواب میبینم که من بدست خودم ترا ذبح میکنم - تا آنجا که میفرماید - بدرستی که این بلائی است آشکارا) و این قضیه در دوران پیری آن جناب اتفاق افتاده، همچنان که قرآن در حکایت از آن میفرماید: (الحمد لله الذی وهب لی علی الکبر، اسمعیل و اسحق، ان ربی لسمیع الدعاء، شکر خدای را که در سر پیری اسماعیل و اسحاق را به من ارزانی داشت، آری پروردگار من شنوا و دانای بحاجت است)
حال به الفاظ آیه برمیگردیم.
(و اذ ابتلی ابراهیم ربه) الخ، کلمه (ابتلاء) و بلاء یک معنی دارد، اگر بخواهی بگوئی: من فلان را با فلان عمل و یا پیش آوردن فلان حادثه امتحان کردم، هم میتوانی بگوئی: (ابتلیته بکذا)، و هم میتوانی بگوئی (بلوته بکذا) و اثر این امتحان این است که صفات باطنی او را از قبیل اطاعت و شجاعت و سخاوت و عفت و علم و مقدار وفاء، و نیز صفات متقابل این نامبرده را ظاهر سازد.
و بهمین جهت امتحان، جز با برنامهای عملی صورت نمیگیرد، عمل است که صفات درونی انسان را ظاهر میسازد، نه گفتار، همان طور که ممکنست درست و راست باشد، ممکن هم هست دروغ و خلاف واقع باشد، همچنان که در آیه: (انا بلوناهم کما بلونا اصحاب الجنة) و آیه: (ان الله مبتلیکم بنهر) امتحان با عمل صورت گرفته.
اینرا بدان جهت میگوئیم، که اگر در آیه مورد بحث امتحان ابراهیم را بوسیله کلمات دانسته، بفرضی که منظور از کلمات الفاظ بوده باشد، باز بدان جهت است که الفاظ وظائف عملی برای آنجناب معین میکرده، و از عهد و پیمانها و دستور العملها حکایت میکرده، همچنان که در آیه: (و قولوا للناس حسنا به مردم نکو بگوئید) منظور از گفتن، معاشرت کردن است، میخواهد بفرماید: با مردم به نیکی معاشرت کنید.
(بکلمات فاتمهن) کلمات جمع است و کلمه هر چند در قرآن کریم بر موجودات و اعیان خارجی اطلاق شده، نه بر الفاظ و اقوال، مانند: (بکلمة منه اسمه المسیح عیسی بن مریم، و کلمهای از او که نامش عیسی بن مریم بود) و لکن همین نیز بعنایت قول و لفظ است، باین معنا که میخواهد بفرماید: مسیح (علیهالسلام) با کلمه و قول خدا که فرمود: (کن) خلق شده، همچنان که فرمود: (ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب، ثم قال له کن فیکون، مثل عیسی نزد خدا، مثل آدم است که او را از خاک بیافرید، و سپس فرمود: (بباش پس موجود شد).
و این نه تنها در داستان مسیح است، بلکه هر جا که در قرآن لفظ کلمه را بخدا نسبت داده، منظورش همین قول (کن فیکون) است، مانند آیه: (و لا مبدل لکلمات الله، کسی کلمات خدا را تغییر نمیتواند دهد) و آیه: (لا تبدیل لکلمات الله، تبدیلی برای کلمات خدا نیست) و آیه: (یحق الحق بکلماته، خدا با کلمات خود حق را محقق میسازد) و آیه: (ان الذین حقت علیهم کلمة ربک لا یؤمنون، آنها که عذاب پروردگارت علیه آنان حتمی شده، ایمان نمیآورند)، و آیه: (و لکن حقت کلمة العذاب، و لکن کلمه عذاب حتمی شده،) و آیه: (و کذلک حقت کلمة ربک علی الذین کفروا، انهم اصحاب النار، و اینچنین کلمه پروردگارت بر کسانی که کافر شدند محقق گشت، که اصحاب آتشند) و آیه: (و لولا کلمة سبقت من ربک الی اجل مسمی، لقضی بینهم، اگر نبود که کلمه خدا قبلا برای مدتی معین گذشته بود، هر آینه قضاء بین آنان رانده میشد) و آیه: (و کلمة الله هی العلیا و کلمه خدا همواره دست بالا است) و آیه: (قال فالحق و الحق اقول، گفت حق اینست که... و حق میگویم) و آیه: (انما قولنا لشیء اذا أردناه، أن نقول له کن فیکون، تنها گفتار ما بچیزی که بخواهیم ایجاد کنیم، اینست که بان بگوئیم: بباش و آن چیز موجود شود).
که در همه اینموارد منظور از لفظ (کلمه)، قول و سخن است، باین عنایت که کار قول را میکند، چون قول عبارتست از اینکه گوینده آنچه را میخواهد به شنونده اعلام بدارد، یا باو خبر بدهد، و یا از او بخواهد.
و به همین جهت بسیار میشود که در کلام خدای تعالی کلمه و یا کلمات به وصف (تمام) توصیف میشود، مانند آیه: (و تمت کلمة ربک صدقا و عدلا، لا مبدل لکلماته، کلمه پروردگارت از درستی و عدل تمام شد، هیچ کس نیست که کلمات او را دگرگون سازد) و آیه: (و تمت کلمة ربک الحسنی علی بنی اسرائیل، کلمه حسنای پروردگارت بر بنی اسرائیل تمام شد،) کانه کلمه وقتی از گویندهاش سر میزند هنوز تمام نیست، وقتی تمام میشود که لباس عمل بپوشد، آنوقت است که تمام و صدق میشود.
و این معنا منافات ندارد با اینکه قول او فعلش باشد، برای اینکه حقایق واقعی حکمی دارد، و عنایات کلامی و لفظی حکمی دیگر دارد، بنابراین آنچه را که خدا خواسته برای پیامبرانش و یا افرادی دیگر فاش سازد، بعد از آن که سری و پنهان بوده، و یا خواسته چیزی را بر کسی تحمیل کند و از او بخواهد، باین اعتبار این اظهار را قول و کلام مینامیم، برای اینکه کار قول را میکند، و نتیجه خبر امر و نهی را دارد، و اطلاق قول و کلمه بر مثل این عمل شایع است.
البته وقتی که کار قول و کلمه را بکند، مثلا میگوئی: (من اینکار را حتما میکنم، برای اینکه از دهنم در آمده که بکنم) با اینکه قبلا در آن باره سخنی نگفتهای، ولی تنها تصمیم انجام آنرا گرفتهای و چون نمیخواهی تصمیم خود را بشکنی، و در آن باره شفاعت احدی را بپذیری و هیچ سستی در تصمیمت پیدا نشده، لذا اینطور تعبیر میکنی که من چون گفتهام اینکار را میکنم، باید بکنم، نظیر شعر عنتره که میگوید: و قولی کلما جشات و جاشت مکانک تحمدی او تستریحی یعنی سخن من بنفسم وقتی که در میدان جنگ باضطراب در میآید اینست که بگویم سر جایت بایست که یا کشته میشوی و خوشنام و یا دشمن را میکشی و راحت میگردی که منظورش از قول تلقین نفس به ثبات و تصمیم بر آنست که ثباترا از دست ندهد و تصمیم خود را در جائی که دارد یعنی در دلش همچنان حفظ کند، تا اگر در حادثه کشته شد، از ستایش خلق برخوردار شود و اگر بر دشمن پیروز گشت از استراحت برخوردار گردد.
حال که این نکته را دانستی این معنا برایت روشن گردید، که مراد به (کلمات) در آیه مورد بحث، قضایائی است که ابراهیم با آنها آزمایش شد، و عهدهائی است الهی، که وفای بدانها را از او خواسته بودند، مانند قضیه کواکب، و بتها، و آتش، و هجرت، و قربانی کردن فرزند، و غیره.
و اگر در آیه مورد بحث نامی از این امتحانات نبرده، برای این بود که غرضی به ذکر آنها نداشته، بله همین که فرموده: (چون از آن امتحانات پیروز در آمدی ما تو را امام خواهیم کرد)، میفهماند که آن امور اموری بوده که لیاقت آنجناب را برای مقام امامت اثبات میکرده، چون امامت را مترتب بر آن امور کرد.
پس این صحنهها که بر شمردیم، همان کلمات بوده و اما تمام کردن کلمات به چه معنا است؟ در پاسخ میگوئیم اگر ضمیر در (اتمهن) بابراهیم برگردد، معنایش این میشود که ابراهیم آن کلمات را تمام کرد، یعنی آنچه را خدا از او میخواست انجام داد، و امتثال نمود، و اما اگر ضمیر در آن بخدای تعالی برگردد، همچنانکه ظاهر هم همین است، آنوقت معنا این میشود که خدا آن کلمات را تمام کرد، یعنی توفیق را شامل حال ابراهیم کرد و مساعدتش فرمود تا همانطور که وی میخواست دستورش را عمل کند.
و اما اینکه بعضی گفتهاند: مراد از کلمات جمله! (قال انی جاعلک للناس اماما) تا آخر آیات است، تفسیری است که نمیشود بان اعتماد کرد، برای اینکه از اسلوب قرآنی هیچ سابقه ندارد، و معهود نیست که لفظ کلمات را بر جملاتی از کلام اطلاق کرده باشد.
(انی جاعلک للناس اماما) امام یعنی مقتدا و پیشوائی که مردم باو اقتداء نموده، در گفتار و کردارش پیرویش کنند، و بهمین جهت عدهای از مفسرین گفتهاند: مراد بامامت همان نبوت است، چون نبی نیز کسی است که امتش در دین خود بوی اقتداء میکنند، همچنانکه خدای تعالی فرموده: (و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله، ما هیچ پیامبری نفرستادیم مگر برای این که باذن او پیروی شود)، و لکن این تفسیر در نهایت درجه سقوط است.
به چند دلیل، اول اینکه کلمه: (اماما) مفعول دوم عامل خودش است و عاملش کلمه (جاعلک) است و اسم فاعل اگر بمعنای گذشته باشد عمل نمیکند و مفعول نمیگیرد، وقتی عمل میکند که یا بمعنای حال باشد و یا آینده و بنابراین قاعده، جمله (انی جاعلک للناس اماما) وعدهای است بابراهیم (علیهالسلام) که در آینده او را امام میکند و خود این جمله و وعده از راه وحی بابراهیم (علیهالسلام) ابلاغ شده، پس معلوم میشود قبل از آنکه این وعده باو برسد، پیغمبر بوده که این وحی باو شده، پس بطور قطع امامتی که بعدها باو میدهند، غیر نبوتی است که در آن حال داشته، (این جواب را بعضی دیگر از مفسرین نیز گفتهاند).
دوم اینکه ما در آغاز گفتار گفتیم: که قصه امامت ابراهیم در اواخر عمر او و بعد از بشارت باسحاق و اسماعیل بوده، ملائکه وقتی این بشارت را آوردند که آمده بودند قوم لوط را هلاک کنند، در سر راه خود سری بابراهیم (علیهالسلام) زدهاند و ابراهیم در آن موقع پیغمبری بود مرسل، پس معلوم میشود قبل از امامت دارای نبوت بوده، در نتیجه پس امامتش غیر نبوتش بوده است.
و منشا این تفسیر و تفاسیر دیگر نظیر آن، اینست که الفاظی که در قرآن شریف هست در انظار مردم مبتذل و بی ارج شده، چون در اثر مرور زمان زیاد بر زبانها جاری شده، خیال کردهاند که معنای همه را میدانند، و همین خیال باعث شده بر سر آنها ایستادگی و دقت نکنند.
یکی از آن الفاظ لفظ امامت است که گفتیم مفسرین آن را همه جا و بطور مطلق بمعنای نبوت و تقدم و مطاع بودن معنا کردهاند، در حالیکه چنین نیست و اشکالش را فهمیدی.
بعضی دیگر از مفسرین آن را بمعنای خلافت و یا وصایت و یا ریاست در امور دین و دنیا گرفتهاند - و هیچ یک از اینها نبوده - برای اینکه معنای نبوت اینستکه شخصی از جانب خدا اخباری را تحمل کند و بگیرد، و معنای رسالت هم اینستکه بار تبلیغ آن گرفتهها را تحمل کند.
و تقدم و مطاع بودن نمیتواند معنای امامت باشد، چون مطاع بودن شخص باین معنا است که اوامر و نظریههای او را اطاعت کنند، و این از لوازم نبوت و رسالت است.
و اما خلافت و همچنین وصایت معنائی نظیر نیابت دارد و نیابت چه تناسبی با امامت میتواند داشته باشد؟ و اما ریاست در امور دین و دنیا آن نیز همان معنای مطاع بودن را دارد، چون ریاست بمعنای اینستکه شخصی در اجتماع مصدر حکم و دستور باشد.
پس هیچ یک از این معانی با معنای امامت تطبیق نمیکند، چون امامت باین معنا است که شخص طوری باشد که دیگران از او اقتداء و متابعت کنند، یعنی گفتار و کردار خود را مطابق گفتار و کردار او بیاورند و با این حال دیگر چه معنا دارد که به پیغمبری که واجب الاطاعه و رئیس است، بگویند: (انی جاعلک للناس نبیا، من میخواهم تو را پیغمبر کنم و یا مطاع مردم سازم، تا آنچه را که با نبوت خود ابلاغ میکنی اطاعت کنند، و یا میخواهم تو را رئیس مردم کنم، تا در امر دین امر و نهی کنی، و یا میخواهم تو را وصی یا خلیفه در زمین کنم، تا در میان مردم در مرافعاتشان بحکم خدا حکم کنی؟.
پس امامت بمعنای هیچ یک از این کلمات نیست، و چنان هم نیست که همه آن کلمات برای خود معنائی داشته باشند، ولی خصوص لفظ امامت معنائی نداشته و صرفا عنایتی لفظی و تفننی در عبارت باشد، چون صحیح نیست به پیغمبری که از لوازم نبوتش مطاع بودن است، گفته شود: من تو را بعد از آنکه سالها مطاع مردم کردم، مطاع مردم خواهم کرد، و یا هر عبارت دیگری که این معنا را برساند، هر چند که عنایت لفظی در کار باشد برای اینکه محذوری که گفتیم با این حرفها برطرف نمیشود، و عنایت لفظی اشکال را رفع نمیکند و مواهب الهی صرف یک مشت مفاهیم لفظی نیست، بلکه هر یک از این عناوین عنوان یکی از حقایق و معارف حقیقی است و لفظ امامت از این قاعده کلی مستثنی نیست، آن نیز یک معنای حقیقی دارد، غیر حقایق دیگری که الفاظ دیگر از آن حکایت میکند.
حال ببینیم آن حقیقت که در تحت عنوان امامت است چیست؟ نخست باید دانست که قرآن کریم هر جا نامی از امامت میبرد، دنبالش متعرض هدایت میشود، تعرضی که گوئی میخواهد کلمه نامبرده را تفسیر کند، از آن جمله در ضمن داستانهای ابراهیم میفرماید: (و وهبنا له اسحق و یعقوب نافلة، و کلا جعلنا صالحین، و جعلنا هم ائمة یهدون بامرنا، ما بابراهیم، اسحاق را دادیم، و علاوه بر او یعقوب هم دادیم، و همه را صالح قرار دادیم، و مقرر کردیم که امامانی باشند بامر ما هدایت کنند).
و نیز میفرماید: (و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا، و کانوا بایاتنا یوقنون، و ما از ایشان امامانی قرار دادیم که بامر ما هدایت میکردند، و این مقام را بدان جهت یافتند که صبر میکردند، و بایات ما یقین میداشتند).
که از این دو آیه بر میآید وصفی که از امامت کرده، وصف تعریف است و میخواهد آنرا بمقام هدایت معرفی کند از سوی دیگر همه جا این هدایت را مقید بامر کرده، و با این قید فهمانده که امامت بمعنای مطلق هدایت نیست، بلکه بمعنای هدایتی است که با امر خدا صورت میگیرد و این امر هم همانست که در یکجا در بارهاش فرموده: (انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون، فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء، امر او وقتی اراده چیزی کند تنها همین است که بان چیز بگوید بباش، و او هست شود، پس منزه است خدائیکه ملکوت هر چیز بدست او است)، و نیز فرموده: (و ما امرنا الا واحدة کلمح بالبصر: امر ما جز یکی نیست آنهم چون چشم بر هم زدن).
و انشاء الله بزودی در تفسیر این آیه بیان خواهیم کرد که: امر الهی که آیه اول آنرا ملکوت نیز خوانده، وجه دیگری از خلقت است که امامان با آن امر با خدای سبحان مواجه میشوند، خلقتی است طاهر و مطهر از قیود زمان و مکان، و خالی از تغییر و تبدیل و امر همان چیزیست که مراد بکلمه (کن) آنست و آن غیر از وجود عینی اشیاء چیز دیگری نیست، و امر در مقابل خلق یکی از دو وجه هر چیز است، خلق آن وجه هر چیز است که محکوم به تغیر و تدریج و انطباق بر قوانین حرکت و زمان است، ولی امر در همان چیز، محکوم باین احکام نیست، این بود اجمالی از معنای امر، تا انشاء الله تفصیلش در آینده بیاید.
و کوتاه سخن آنکه امام هدایت کنندهای است که با امری ملکوتی که در اختیار دارد هدایت میکند، پس امامت از نظر باطن یک نحوه ولایتی است که امام در اعمال مردم دارد، و هدایتش چون هدایت انبیاء و رسولان و مؤمنین صرف راهنمائی از طریق نصیحت و موعظه حسنه و بالأخره صرف آدرس دادن نیست، بلکه هدایت امام دست خلق گرفتن و براه حق رساندن است.
قرآن کریم که هدایت امام را هدایت بامر خدا، یعنی ایجاد هدایت دانسته، در باره هدایت انبیاء و رسل و مؤمنین و اینکه هدایت آنان صرف نشان دادن راه سعادت و شقاوت است، میفرماید: (و ما ارسلنا من رسول، الا بلسان قومه لیبین لهم، فیضل الله من یشاء و یهدی من یشاء، هیچ رسولی نفرستادیم مگر بزبان قومش تا برایشان بیان کند و سپس خداوند هر که را بخواهد هدایت، و هر که را بخواهد گمراه کند).
و در باره راهنمائی مؤمن آل فرعون فرموده! (و قال الذی آمن: یا قوم اتبعون اهدکم سبیل الرشاد، و آنکس که ایمان آورده بود بگفت: ای قوم! مرا پیروی کنید تا شما را براه رشد رهنمون شوم) و نیز در باره وظیفه عموم مؤمنین فرموده: (فلو لا نفر من کل فرقة منهم طائفة لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون؟ چرا از هر فرقه طائفهای کوچ نمیکنند، تا در غربت تفقه در دین کنند، و در نتیجه وقتی بسوی قوم خود بر میگردند ایشانرا بیم دهند، باشد که قومش بر حذر شوند) که بزودی این تفاوت که گفتیم میان دو هدایت هست، با بیان بیشتر و روشنتری روشن میگردد پس دیگر کسی نگوید چرا امر در آیه 73 انبیاء و 23 سجده را بمعنای ارائه طریق نگیریم برای اینکه ابراهیم (علیهالسلام) در همه عمر این هدایت را داشت.
مطلب دیگریکه باید تذکر داد این است که خدای تعالی برای موهبت امامت سببی معرفی کرده، و آن عبارتست از صبر و یقین و فرموده: (لما صبروا و کانوا بایاتنا یوقنون) الخ، که بحکم این جمله، ملاک در رسیدن بمقام امامت صبر در راه خداست، و فراموش نشود که در این آیه، صبر مطلق آمده، و در نتیجه میرساند که شایستگان مقام امامت در برابر تمامی صحنههائیکه برای آزمایششان پیش میآید، تا مقام عبودیت و پایه بندگیشان روشن شود، صبر میکنند، در حالیکه قبل از آن پیشامدها دارای یقین هم هستند.
حال باید ببینیم این یقین چه یقینی است؟ و چون سراغ آنرا از قرآن میگیریم، میبینیم در باره همین ابراهیمی که در آخر بمقام امامتش رسانیده، میفرماید: (و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض و لیکون من الموقنین، و ما این چنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم، تا چنین و چنان شود، و نیز از موقنان گردد) و این آیه بطوریکه ملاحظه میفرمائید، بظاهرش میفهماند که نشان دادن ملکوت بابراهیم مقدمه بوده برای اینکه نعمت یقین را بر او افاضه فرماید، پس معلوم میشود یقین هیچ وقت از مشاهده ملکوت جدا نیست، همچنانکه از ظاهر آیه (کلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم، نه، اگر شما به علم یقین میدانستید حتما دوزخ را میدیدید) و آیات: (کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون، کلا انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون - تا آنجا که میفرماید کلا ان کتاب الابرار لفی علیین، و ما ادریک ما علیون کتاب مرقوم، یشهده المقربون، نه، اینها همه بهانه است علت واقعی کفرشان این است که اعمال زشتشان بر دلهاشان چیره گشت، نه، ایشان امروز از پروردگار خود در پس پردهاند، - تا آنجا که میفرماید: نه، بدرستیکه کتاب ابرار در علیین است، و تو نمیدانی علیین چیست؟ کتابی است نوشته شده، که تنها مقربین آن را میبینند).
این معنا استفاده میشود، چون این آیات دلالت دارد بر اینکه مقربین کسانی هستند که از پروردگار خود در حجاب نیستند، یعنی در دل، پردهای مانع از دیدن پروردگارشان ندارند، و این پرده عبارتست از معصیت و جهل، و شک، و دلواپسی، بلکه آنان اهل یقین بخدا هستند، و کسانی هستند که علیین را میبینند، همچنانکه دوزخ را میبینند.
و سخن کوتاه اینکه امام باید انسانی دارای یقین باشد، انسانی که عالم ملکوت برایش مکشوف باشد، و با کلماتی از خدای سبحان برایش محقق گشته باشد، در سابق هم گذشت که گفتیم: ملکوت عبارتست از همان امر، و امر عبارتست از ناحیه باطن این عالم.
و با در نظر گرفتن این حقیقت، بخوبی میفهمیم که جمله: (یهدون بامرنا) دلالتی روشن دارد، بر اینکه آنچه که امر هدایت متعلق بدان میشود، عبارتست از دلها، و اعمالی که بفرمان دلها از اعضاء سر میزند، پس امام کسی است که باطن دلها و اعمال و حقیقت آن پیش رویش حاضر است، و از او غایب نیست، و معلوم است که دلها و اعمال نیز مانند سایر موجودات دارای دو ناحیه است، ظاهر و باطن، و چون گفتیم باطن دلها و اعمال برای امام حاضر است، لا جرم امام بتمامی اعمال بندگان چه خیرش و چه شرش آگاه است، گوئی هر کس هر چه میکند در پیش روی امام میکند.
و نیز امام مهیمن و مشرف بر هر دو سبیل، یعنی سبیل سعادت و سبیل شقاوت است، که خدای تعالی در این باره میفرماید: (یوم ندعوا کل اناس بامامهم، روزی که هر دسته مردم را با امامشان میخوانیم)، که بزودی در تفسیرش خواهد آمد، که منظور از این امام، امام حق است، نه نامه اعمال، که بعضیها از ظاهر آن پنداشتهاند.
پس بحکم این آیه امام کسی است که در روزی که باطنها ظاهر میشود، مردم را بطرف خدا سوق میدهد، همچنانکه در ظاهر و باطن دنیا نیز مردم را بسوی خدا سوق میداد، و آیه شریفه علاوه بر این نکته این را نیز میفهماند: که پست امامت پستی نیست که دورهای از دورههای بشری و عصری از آن اعصار از آن خالی باشد بلکه در تمام ادوار و اعصار باید وجود داشته باشد، مگر اینکه نسل بشر بکلی از روی زمین برچیده شود، خواهی پرسید: این نکته از کجای آیه استفاده میشود؟ میگوئیم: از کلمه (کل اناس) که انشاء الله در تفسیر خود این آیه بیانش خواهد آمد، که این جمله میفهماند در هر دوره و هر جا که انسانهائی باشند، امامی نیز هست که شاهد بر اعمال ایشانست.
و معلوم است که چنین مقامی یعنی مقام امامت با این شرافت و عظمتی که دارد، هرگز در کسی یافت نمیشود، مگر آنکه ذاتا سعید و پاک باشد، که قرآن کریم در این باره میفرماید: (أفمن یهدی الی الحق احق ان یتبع؟ امن لا یهدی الا ان یهدی؟ آیا کسی که بسوی حق هدایت میکند، سزاوارتر است باینکه مردم پیرویش کنند؟ و یا آنکس که خود محتاج بهدایت دیگرانست، تا هدایتش نکنند راه را پیدا نمیکند؟) توضیح اینکه در این آیه میانه هادی بسوی حق، و بین کسی که تا دیگران هدایتش نکنند راه را پیدا نمیکند، مقابله انداخته، و این مقابله اقتضاء دارد که هادی بسوی حق کسی باشد که چون دومی محتاج به هدایت دیگران نباشد، بلکه خودش راه را پیدا کند، و نیز این مقابله اقتضاء میکند، که دومی نیز مشخصات اولی را نداشته باشد، یعنی هادی بسوی حق نباشد.
از این دو استفاده دو نتیجه عاید میشود: اول اینکه امام باید معصوم از هر ضلالت و گناهی باشد، و گر نه مهتدی بنفس نخواهد بود، بلکه محتاج بهدایت غیر خواهد بود، و آیه شریفه از مشخصات امام اینرا بیان کرد: که او محتاج بهدایت احدی نیست، پس امام معصوم است، همچنانکه در سابق نیز این نکته را گفتیم.
آیه شریفه (و جعلنا هم ائمة یهدون بامرنا، و اوحینا الیهم فعل الخیرات، و اقام الصلوة، و ایتاء الزکوة، و کانوا لنا عابدین، ایشان را امامان کردیم، که به امر ما هدایت کنند، و بایشان وحی کردیم فعل خیرات و اقامه نماز و دادن زکات را، و ایشان همواره پرستندگان مایند).
نیز بر این معنا دلالت دارد، چون میفهماند عمل امام هر چه باشد خیراتی است که خودش بسوی آنها هدایت شده، نه بهدایت دیگران، بلکه بهدایت خود، و بتایید الهی، و تسدید ربانی، چون در آیه نمیفرماید: (و اوحینا الیهم ان افعلوا الخیرات، ما بایشان وحی کردیم که خیرات را انجام دهید)، بلکه فرموده: (فعل الخیرات) را بایشان وحی کردیم و میانه این دو تعبیر فرقی است روشن، زیرا در اولی میفهماند که امامان آنچه میکنند خیرات است، و موجی باطنی و تایید آسمانی است، و اما در وحی این دلالت نیست، یعنی نمیفهماند که این خیرات از امامان تحقق هم یافته، تنها میفرماید: ما بایشان گفتهایم کار خوب کنند، و اما کار خوب میکنند یا نمیکنند نسبت بان ساکت است و در تعبیر دومی فرقی میانه امام و مردم عادی نیست چون خدا بهمه بندگانش دستور داده که کار خوب کنند - البته بعضی میکنند و بعضی نمیکنند، ولی تعبیر اولی میرساند که این دستور را انجام هم دادهاند، و جز خیرات چیزی از ایشان سر نمیزند.
دوم اینکه عکس نتیجه اول نیز بدست میآید، و آن اینست که هر کس معصوم نباشد، او امام و هادی بسوی حق نخواهد بود.
با این بیان روشن گردید که مراد بکلمه (ظالمین) در آیه مورد بحث (که ابراهیم درخواست کرد امامت را بذریه من نیز بده، و خدای تعالی در پاسخش فرمود: این عهد من بظالمین نمیرسد) مطلق هر کسی است که ظلمی از او صادر شود، هر چند آن کسی که یک ظلم و آنهم ظلمی بسیار کوچک مرتکب شده باشد، حال چه اینکه آن ظلم شرک باشد، و چه معصیت، چه اینکه در همه عمرش باشد، و چه اینکه در ابتداء باشد، و بعد توبه کرده و صالح شده باشد، هیچیک از این افراد نمیتوانند امام باشند، پس امام تنها آن کسی است که در تمامی عمرش حتی کوچکترین ظلمی را مرتکب نشده باشد.
در اینجا بد نیست به یک سرگذشت اشاره کنم، و آن این است که شخصی از یکی از اساتید ما پرسید: به چه بیانی این آیه دلالت بر عصمت امام دارد؟ او در جواب فرمود: مردم بحکم عقل از یکی از چهار قسم بیرون نیستند، و قسم پنجمی هم برای این تقسیم نیست، یا در تمامی عمر ظالمند، و یا در تمامی عمر ظالم نیستند، یا در اول عمر ظالم و در آخر توبهکارند، و یا بعکس، در اول صالح، و در آخر ظالمند، و ابراهیم (علیهالسلام) شانش، اجل از این است که از خدای تعالی درخواست کند که مقام امامت را بدسته اول، و چهارم، از ذریهاش بدهد، پس بطور قطع دعای ابراهیم شامل حال این دو دسته نیست.
باقی میماند دوم و سوم، یعنی آنکسی که در تمامی عمرش ظلم نمیکند، و آن کسیکه اگر در اول عمر ظلم کرده، در آخر توبه کرده است، از این دو قسم، قسم دوم را خدا نفی کرده، باقی میماند یک قسم و آن کسی است که در تمامی عمرش هیچ ظلمی مرتکب نشده، پس از چهار قسم بالا دو قسمش را ابراهیم از خدا نخواست، و از دو قسمی که خواست یک قسمش مستجاب شد، و آن کسی است که در تمامی عمر معصوم باشد.
از بیانیکه گذشت چند مطلب روشن گردید: اول: اینکه امامت مقامی است که باید از طرف خدای تعالی معین و جعل شود.
دوم: اینکه امام باید بعصمت الهی معصوم بوده باشد.
سوم: اینکه زمین مادامی که موجودی بنام انسان بر روی آن هست، ممکن نیست از وجود امام خالی باشد.
چهارم: اینکه امام باید مؤید از طرف پروردگار باشد.
پنجم: اینکه اعمال بندگان خدا هرگز از نظر امام پوشیده نیست، و امام بدانچه که مردم میکنند آگاه است.
ششم: اینکه امام باید بتمامی ما یحتاج انسانها علم داشته باشد، چه در امر معاش و دنیایشان، و چه در امر معاد و دینشان.
هفتم اینکه محال است با وجود امام کسی پیدا شود که از نظر فضائل نفسانی مافوق امام باشد.
و این هفت مسئله از امهات و رؤس مسائل امامت است، که از آیه مورد بحث در صورتی که منضم با آیات دیگر شود استفاده میشود (و خدا راهنما است).
حال خواهی گفت: اگر هدایت امام بامر خدا باشد، یعنی هدایتش بسوی حق باشد، که آن هم ملازم با اهتداء ذاتی او است، همچنانکه از آیه: (أ فمن یهدی الی الحق احق ان یتبع) الخ، استفاده گردید، باید همه انبیاء امام هم باشند، برای اینکه نبوت هیچ پیغمبری جز با اهتداء از جانب خدای تعالی، و بدون اینکه از کسی بگیرد و یا بیاموزد، تمام نمیشود، و وقتی بنا شد موهبت نبوت مستلزم داشتن موهبت امامت باشد، دوباره اشکال، عود میکند و بخودتان برمیگردد که با آنکه ابراهیم سالها بود که دارای مقام نبوت بود، و بحکم گفتار شما امامت را هم داشت، دیگر چه معنا دارد به او بگوئید حالا که خوب از امتحان در آمدی، تو را امام میکنیم.
در جواب میگوئیم: آنچه از بیان سابق بدست آمد، بیانیکه از آیه استفاده کردیم، تنها این بود که هدایت بحق که همان امامت است، مستلزم اهتداء بحق است، و اما عکس آنرا که هر کس دارای اهتداء بحق است باید بتواند دیگرانرا هم بحق هدایت کند، و خلاصه باید امام باشد، هنوز بیان نکردیم.
در آیه شریفه: (و وهبنا له اسحق و یعقوب، کلا هدینا، و نوحا هدینا من قبل، و من ذریته داود، و سلیمان و ایوب، و یوسف، و موسی، و هارون، و کذلک نجزی المحسنین و زکریا، و یحیی، و عیسی، و الیاس، کل من الصالحین، و اسمعیل، و الیسع، و یونس، و لوطا و کلا فضلنا علی العالمین، و من آبائهم، و ذریاتهم، و اخوانهم، و اجتبیناهم، و هدیناهم، الی صراط مستقیم ذلک هدی الله یهدی به من یشاء من عباده، و لو اشرکوا لحبط عنهم ما کانوا یعملون اولئک الذین آتیناهم الکتاب و الحکم و النبوة، فان یکفر بها هؤلاء، فقد وکلنا بها قوما لیسوا بها بکافرین اولئک الذین هدی الله، فبهدیهم اقتده) هم این ملازمه نیامده، بلکه تنها اهتداء بحق آمده، بدون اینکه هدایت غیر بحق را هم آورده باشد.
اینک برای اطمینان خاطر خواننده عزیز، ترجمه آیات را میآوریم تا خود بدقت در آن تدبر کند: (ما اسحاق و یعقوب را به ابراهیم دادیم، و همه ایشانرا هدایت کردیم، نوح را هم قبلا هدایت کرده بودیم، و همچنین از ذریه او، داود و سلیمان و ایوب، و یوسف و موسی، و هارون را، و ما این چنین نیکوکاران را پاداش میدهیم و نیز زکریا، و یحیی، و عیسی، و الیاس، را که همه از صالحان بودند، و نیز اسماعیل و یسع، و یونس، و لوط، را که هر یک را بر عالمین برتری دادیم و نیز از پدران ایشان، و ذریاتشان، و برادرانشان، که علاوه بر هدایت و برتری، اجتباء هم دادیم و هدایت بسوی صراط مستقیم ارزانی داشتیم، این هدایت، هدایت خداست، که هر کس از بندگان خود را بخواهد با آن هدایت میکند، و اگر بندگانش شرک بورزند، اجر کارهائی که میکنند حبط خواهد شد و اینها همانهایند که کتاب و حکم و نبوتشان دادیم، پس اگر قوم تو بقرآن و هدایت کفر بورزند مردمی دیگر را موکل بر آن کردهایم، که هرگز بان کفر نمیورزند و آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده، پس بهدایتشان اقتداء کن).
بطوریکه ملاحظه میکنید، در این آیات برای جمع کثیری از انبیاء، اهتداء بحق را اثبات کرده، ولی هدایت دیگرانرا بحق، اثبات نکرده، و در آن سکوت کرده است.
و از سیاق این آیات بطوریکه ملاحظه میکنید بر میآید: که هدایت انبیاء (علیهمالسلام) چیزیست که وضع آن تغییر و تخلف نمیپذیرد و این هدایت بعد از رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) هم، همچنان در امتش هست، و از میانه امتش برداشته نمیشود، بلکه در میانه امت او آنانکه از ذریه ابراهیم (علیهالسلام) هستند، همواره این هدایت را در اختیار دارند، چون از آیه شریفه: (و اذ قال ابراهیم لابیه و قومه اننی براء مما تعبدون، الا الذی فطرنی فانه سیهدین، و جعلها کلمة باقیة فی عقبه، لعلهم یرجعون، و چون ابراهیم بپدرش و قومش گفت: من از آنچه شما میپرستید بیزارم، تنها آن کس را میپرستم که مرا بیافرید، و بزودی هدایت میکند، و خداوند آن هدایت را کلمهای باقی در عقب ابراهیم قرار داد، باشد که بسوی خدا باز گردند).
، بر میاید که ابراهیم دو مطلب را اعلام کرد، یکی بیزاریش را از بتپرستی در آن حال، و یکی داشتن آن هدایت را در آینده.
و این هدایت، هدایت به امر خداست، و هدایت حق است، نه هدایت بمعنای راهنمائی، که سر و کارش با نظر و اعتبار است، چون ابراهیم (علیهالسلام) در آن ساعت که این سخن را میگفت هدایت بمعنای راهنمائی را دارا بود، چون داشت از بتپرستی بیزاری میجست، و یکتاپرستی خود را اعلام میکرد، پس آن هدایتی که خدا خبر داد بزودی بوی میدهد، هدایتی دیگر است.
و خدا هم خبر داد که هدایت باین معنا را کلمهای باقی در دودمان او قرار میدهد.
و این مورد یکی از مواردی است که قرآن کریم لفظ کلمه را بر یک حقیقت خارجی اطلاق کرده، نه بر سخن، همچنانکه آیه: (و الزمهم کلمة التقوی و کانوا احق بها، کلمه تقوی را لازم لا ینفک آنان کرد، و ایشان از سایرین سزاوارتر بدان بودند)، مورد دوم این اطلاق است.
از آنچه گذشت این معنا روشن گردید، که امامت بعد از ابراهیم در فرزندان او خواهد بود، و جمله: (خدایا در ذریهام نیز بگذار، فرمود، عهد من به ستمکاران نمیرسد) هم اشارهای بدین معنا دارد، چون ابراهیم از خدا خواست تا امامت را در بعضی از ذریهاش قرار دهد، نه در همه، و جوابش داده شد که در همین بعض هم به ستمگران از فرزندانش نمیرسد، و پر واضح است که همه فرزندان ابراهیم و نسل وی ستمگر نبودهاند، تا نرسیدن عهد به ستمگران معنایش این باشد که هیچ یک از فرزندان ابراهیم عهد امامت را نائل نشوند، پس این پاسخی که خداوند به درخواست او داد، در حقیقت اجابت او بوده، اما با بیان اینکه امامت عهدی است، و عهد خدای تعالی به ستمگران نمیرسد.
(لا ینال عهدی الظالمین) الخ، در این تعبیر اشارهای است به اینکه ستمگران در نهایت درجه دوری از ساحت عهد الهی هستند، پس این جمله استعارهای است بکنایه.
بحث روایتی
مرحوم کلینی در کافی از امام صادق (علیهالسلام) روایت کرده که فرمود: خدای عز و جل ابراهیم را قبل از آنکه نبی خود بگیرد، بنده خود گرفت، و خدای تعالی قبل از آنکه او را رسول خود بگیرد، نبی خود گرفت، و خدای تعالی قبل از آنکه او را خلیل خود قرار دهد، رسول خودش کرد، و نیز قبل از آنکه امامش کند، خلیلش کرد، چون بحکم آیه: (انی جاعلک للناس اماما).
ابراهیم بعد از آنکه خالص در عبودیت، و سپس دارای نبوت، آنگاه رسالت، و در آخر خلت شده بود، تازه خدا او را امام کرد، و از اینکه از خدا خواست تا این مقام را در ذریهاش نیز قرار دهد، معلوم میشود که این مقام در نظرش بسیار عظیم آمده، و خدا هم در پاسخش فرموده: که هر کسی لایق این مقام نیست، آنگاه امام صادق (علیهالسلام) در تفسیر جمله: (لا ینال عهدی الظالمین) فرمود: (هیچوقت سفیه، امام پرهیزکاران نمیشود).
مؤلف: این معنا بطریقی دیگر نیز از آنجناب، و باز بطریق دیگر از امام باقر (علیهالسلام) نقل شده، که شیخ مفید، همان را از امام صادق (علیهالسلام) روایت کرده است.
و اینکه فرمود: (خداوند ابراهیم را قبل از آنکه نبی خود کند بنده خود کرد) تا آخر، این معنا را از آیه و لقد آتینا ابراهیم رشده من قبل، و کنا به عالمین - تا جمله - من الشاهدین) استفاده فرموده، چون این آیه میرساند: خدای تعالی قبل از آنکه او را نبی خود کند، در همان ابتداء امر دارای رشد کرد، و رشد، همان عبودیت است.
این نکته را هم باید دانست که، اینکه خدا کسی را بنده خود بگیرد، غیر از این است که کسی خودش بنده خدا باشد، برای اینکه بنده بودن چیزی نیست که اختصاص بکسی داشته باشد، بلکه لازمه ایجاد و خلقت است، هر موجودی که دارای فهم و شعور باشد، همینکه تشخیص بدهد که مخلوق است تشخیص میدهد که بنده است این چیزی نیست که اتخاذ و جعل بر دارد، و خداوند در باره کسی بفرماید: من فلانی را بنده خود اتخاذ کردم، یا او را بنده قرار دادم، بندگی باین معنا عبارتست از اینکه موجود، هستیش مملوک برای رب خود باشد، مخلوق و مصنوع او باشد، حال چه اینکه این موجود در صورتیکه انسان باشد در زندگیش بمقتضای مملوکیت ذاتی خود رفتار بکند، و تسلیم در برابر ربوبیت رب عزیز خود باشد، یا آنکه از رسم عبودیت خارج بوده باشد، و به لوازم آن عمل نکند، بالأخره آسمان برود یا زمین، بنده و مخلوق است، همچنانکه خدای تعالی در این باره فرموده: (ان کل من فی السموات و الارض الا اتی الرحمن عبدا: هیچ کس در آسمانها و زمین نیست، مگر آنکه بحال بندگی نزد خدای رحمان میآید).
گو اینکه در صورتیکه بر طبق رسوم عبودیت، و بمقتضای سنتهای بردگی عمل نکند، و در عوض پلنگ دماغی و طغیان بورزد، از نظر نتیجه میتوان گفت که او بنده خدا نیست، چون بنده بان کسی میگویند که تسلیم در برابر مالکش باشد، و زمام تدبیر امور خود را بدست او بداند، پس جا دارد که تنها کسانی را بنده بنامیم که علاوه بر عبودیت ذاتیش، عملا هم بنده باشد، و بنده حقیقی چنین کسی است، که خدا هم در باره او میفرماید: (و عباد الرحمن، الذین یمشون علی الارض هونا، بندگان رحمان کسانی هستند که در زمین با تواضع و ذلت قدم بر میدارند) الخ.
و بنابراین اگر کسی باشد که علاوه بر بندگی ذاتی و عملیش، خدا هم او را بنده خود اتخاذ کرده باشد، یعنی بندگی او را پذیرفته باشد، و با ربوبیتش بوی اقبال کرده باشد، که معنای ولایت خدائی هم، همین است در نتیجه او خودش متولی و عهدهدار امور او میشود، آنطور که یک مالک امور بنده خود را به عهده دارد.
و عبودیت، خود کلید ولایت خدائی است، همچنانکه کلام ابراهیم هم که گفت: (ان ولیی الله الذی نزل الکتاب، و هو یتولی الصالحین، بدرستی سرپرست من خدائی است که کتاب نازل کرده، و سرپرستی صالحان را یعنی آنانکه شایستگی ولایت او را دارند، بعهده خود گرفته).
و خدای تعالی رسول اسلام را هم در آیات قرآنش بنام عبد نامیده، و فرموده (الذی أنزل علی عبده الکتاب، خدائی که بر بندهاش این کتاب را نازل کرد)، و نیز فرموده: (ینزل علی عبده آیات بینات، آیاتی روشن بر بندهاش نازل میکند)،، و نیز فرموده: (قام عبد الله یدعوه، بنده خدا برخاست تا او را بخواند) پس روشن شد که اتخاذ عبودیت همان ولایت و سرپرستی کردن عبد است.
و اینکه امام (علیهالسلام) فرمود: (و خداوند قبل از آنکه او را رسول بگیرد نبی گرفت)، دلالت دارد بر اینکه میانه رسول و نبی فرق است، و فرق آندو بطوریکه از روایات ائمه اهل بیت (علیهمالسلام) بر میآید این است که نبی کسی است که در خواب واسطه وحی را میبیند، و وحی را میگیرد، ولی رسول کسی است که فرشته حامل وحی را در بیداری میبیند، و با او صحبت میکند.
و آنچه از داستانهای ابراهیم بر میآید، این است که مقاماتی که آنجناب بدست آورده، بهمین ترتیبی بوده که در این روایت آمده، یعنی نخست مقام عبودیت، و سپس نبوت، و بعد رسالت، آنگاه خلت، و در آخر امامت بوده، اینک آیاتی که این، ترتیب از آنها استفاده میشود از نظر خواننده میگذرد.
(و اذکر فی الکتاب ابراهیم، انه کان صدیقا نبیا اذ قال لابیه یا ابت! لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصر و لا یغنی عنک شیئا؟).
از این آیه بر میآید، آنروز که ابراهیم این اعتراض را به پدر خود میکرد، که چرا چیزی میپرستی، که نه میشنود، و نه میبیند، و نه دردی از تو دوا میکند؟ نبی بوده - و این آیه آنچه را که ابراهیم در آغاز ورودش در میانه قوم گفت، تصدیق میکند، آنروز گفت: (اننی براء مما تعبدون، الا الذی فطرنی فانه سیهدین، من از آنچه شما میپرستید بیزارم، تنها کسی را میپرستم که مرا بیافرید، و بزودی هدایتم میکند).
(و لقد جاءت رسلنا ابراهیم بالبشری، قالوا: سلاما، قال: سلام).
این آیه راجع به آمدن فرشته نزد ابراهیم است که او را بشارت دادند به صاحب فرزند شدن، و خبر دادند که برای نزول عذاب بر قوم لوط آمدهاند، و این داستان در اواخر عمر ابراهیم، و سنین پیری او و بعد از جدائی از پدر و قومش اتفاق افتاده، که در آن، ملائکه خدا را در بیداری دیده، و با آنان صحبت کرده است.
و اینکه امام (علیهالسلام) فرمود: (خدا ابراهیم را قبل از آنکه خلیل و دوست خود قرار دهد رسول خود قرار داد)، آنرا از آیه: (و اتبع ملة ابراهیم حنیفا، و اتخذ الله ابراهیم خلیلا، ملت ابراهیم را که حنیف است پیروی کند، و خدا ابراهیم را خلیل بگرفت).
استفاده کرده، چون از ظاهرش برمیآید اگر خدا او را خلیل خود گرفت برای خاطر این ملت حنفیهایکه وی به امر پروردگارش تشریع کرد، بگرفت چون مقام آیه مقام بیان شرافت و ارج کیش حنیف ابراهیم است، که به خاطر شرافت آن کیش، ابراهیم بمقام خلت مشرف گردید.
و کلمه خلیل از نظر مصداق، خصوصیتر از کلمه: (صدیق) است.
چون دو نفر دوست همین که در دوستی و رفاقت صادق باشند، کلمه صدیق بر آندو صادق است، ولی باین مقدار آندو را خلیل نمیگویند، بلکه وقتی یکی از آندو را خلیل دیگری مینامند، که حوائج خود را جز باو نگوید، چون خلت بمعنای فقر و حاجت است.
و اینکه فرمود: (خدای تعالی ابراهیم را قبل از آنکه امام بگیرد، خلیل خود گرفت) الخ، معنایش از بیان گذشته، روشن گردید.
و اینکه فرمود: (سفیه، امام مردم با تقوی نمیشود)، اشاره است بایه شریفه: (و من یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه، و لقد اصطفیناه فی الدنیا، و انه فی الأخرة لمن الصالحین اذ قال: له ربه اسلم، قال: اسلمت لرب العالمین، آنکس که از ملت و کیش ابراهیم روی بگرداند، خود را سفیه کرده است، که ما او را در دنیا برگزیدیم، و او در آخرت از صالحان است، چون پروردگارش به او گفت: تسلیم شو، گفت: برای رب العالمین تسلیم هستم).
خدای سبحان اعراض از کیش ابراهیم را که نوعی ظلم است سفاهت خوانده و در مقابل آن، اصطفاء را ذکر کرده، آنگاه آنرا با سلام تفسیر کرده، و استفاده این نکته از جمله: (اذ قال له ربه أسلم، الخ، محتاج بدقت است، آنگاه اسلام و تقوی را یکی، و یا بمنزله یک چیز دانسته و فرموده: (اتقوا الله حق تقاته، و لا تموتن الا و انتم مسلمون، از خدا بپرهیزید حق پرهیز کردن، و زنهار، نمیرید مگر آنکه در حال اسلام باشید).
دقت فرمائید.
و از شیخ مفید از درست و هشام از ائمه (علیهمالسلام) روایت شده، که فرمودند: ابراهیم نبی بود، ولی امام نبود، تا آنکه خدای تعالی فرمود: (انی جاعلک للناس اماما، قال و من ذریتی) خدای تعالی در پاسخ درخواستش فرمود: (لا ینال عهدی الظالمین)، و معلوم است کسی که بتی، و یا وثنی، و یا مجسمهای بپرستد، امام نمیشود.
مؤلف: معنای این حدیث از آنچه گذشت روشن شد.
مرحوم شیخ طوسی در امالی با ذکر سند و ابن مغازلی، در مناقب، بدون ذکر سند از ابن مسعود روایت کرده، که گفت: رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) در تفسیر آیهای که حکایت کلام خدا به ابراهیم است، فرمود: کسیکه بجای سجده برای من، برای بتی سجده کند، من او را امام نمیکنم، آنگاه رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) فرمود: این دعوت ابراهیم در من و برادرم علی که هیچیک هرگز برای بتی سجده نکردیم منتهی شد.
مؤلف: و این روایت از روایاتی است که دلالت بر امامت رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) دارد.
و در تفسیر الدر المنثور است که وکیع، و ابن مردویه از علی بن ابیطالب (علیهالسلام) از رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) روایت کرده، که در تفسیر جمله: (لا ینال عهدی الظالمین) فرمود: اطاعت خدا جز در کار نیک صورت نمیگیرد.
و نیز در تفسیر الدر المنثور است که عبد بن حمید، از عمران بن حصین، روایت کرده که گفت: از رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) شنیدم میفرمود: اطاعت هیچ مخلوقی در نافرمانی خدا مشروع نیست.
مؤلف: معنای این حدیث از آنچه گذشت روشن است.
و در تفسیر عیاشی به سندهائی چند از صفوان جمال روایت کرده که گفت: ما در مکه بودیم، در آنجا گفتگو از آیه: (و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن) به میان آمد فرمود: خدا آن را با محمد و علی و امامان از فرزندان علی تمام کرد، آنجا که فرمود: (ذریة بعضها من بعض، و الله سمیع علیم، ذریهای که بعضی از بعض دیگرند، و خدا شنوا و دانا است).
مؤلف: این روایت آیه شریفه را بر این مبنا معنا کرده، که مراد به لفظ (کلمه) امامت باشد، همچنانکه در آیه: (فانه سیهدین، و جعلها کلمة باقیة فی عقبه)، نیز باین معنا تفسیر شده است.
و بنابراین معنای آیه این میشود: چون خدای تعالی ابراهیم را بکلماتیکه عبارت بود از امامت خودش، و امامت اسحاق، و ذریه او بیازمود، و آن کلمات را با امامت محمد و امامان از اهل بیت او که از دودمان اسماعیل هستند تمام کرد، آنگاه این معنا را با جمله: (انی جاعلک للناس اماما) تا آخر آیه روشن ساخت.
(و اذ جعلنا البیت مثابة للناس و أمنا) الخ، این آیه اشاره به تشریع حج، و نیز مامن بودن خانه خدا و مثابت، یعنی مرجع بودن آن دارد، چون کلمه (مثابه) از ماده (ث - و - ب) است، که بمعنای برگشتن است.
(و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی) الخ، کانه این جمله عطف باشد بر جمله (جعلنا البیت مثابة)، چون هر چند که جمله اول خبر، و جمله دوم امر و انشاء است، ولیکن بحسب معنا آن جمله نیز معنای امر را دارد، چون گفتیم که اشاره به تشریع حج و ایمنی خانه خدا دارد، پس برگشت معنایش به این میشود: (و اذ قلنا للناس توبوا الی البیت، و حجوا الیه، و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی: بیاد آر آن زمان را که بمردم گفتیم: بسوی خانه خدا برگردید، و برای خدا حج کنید، و از مقام ابراهیم محل دعائی بگیرید).
و ای بسا که گفته باشد: گفتار در آیه با تقدیر کلمه گفتیم معنا میدهد، و تقدیر آن چنین است: (و قلنا اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی، و گفتیم که از مقام ابراهیم محل دعائی بگیرید)، و کلمه (مصلی) اسم مکان از صلاة بمعنای دعاء است، و معنایش اینست که از مقام ابراهیم (علیهالسلام) مکانی برای دعاء بگیرید، و ظاهرا جمله: (جعلنا البیت مثابة) بمنزله زمینه چینی است، که به منظور اشاره به ملاک تشریع نماز بدان اشاره شده است، و به همین جهت نفرمود: (در مقام ابراهیم نماز بخوانید)، بلکه فرمود: (از مقام ابراهیم محلی برای نماز بگیرید) پس در این مقام، صریحا امر روی صلاة نرفته، بلکه روی گرفتن محلی برای صلاة از مقام ابراهیم رفته است.
(و عهدنا الی ابراهیم و اسمعیل أن طهرا بیتی)، کلمه (عهد) در اینجا بمعنای امر است، و کلمه تطهیر، یا بمعنای این است که خانه خدا را برای عبادت طواف کنندگان، و نمازگزاران، و کسانیکه میخواهند در آن اعتکاف کنند، خالص و بلا مانع سازند، و بنابراین عبارت مورد بحث استعاره بکنایه میشود، و اصل معنی چنین میشود: (ما به ابراهیم و اسماعیل عهد کردیم: که خانه مرا خالص برای عبادت بندگانم کنید).
و این خود نوعی تطهیر است.
و یا بمعنای تنظیف آن از کثافات و پلیدیهائی است که در اثر بی مبالاتی مردم در مسجد پیدا میشود، و کلمه (رکع) و کلمه (سجود) هر دو جمع راکع و ساجد است، و گویا مراد از این دو کلمه نمازگزاران باشد.
(و اذ قال ابراهیم رب اجعل) الخ، این جمله حکایت دعائی است که ابراهیم (علیهالسلام) کرد، و از پروردگارش درخواست نمود: که به اهل مکه امنیت و رزق ارزانی بدارد، و خداوند دعایش را مستجاب کرد، چون خدا بزرگتر از آنست که در کلام حقش دعائی را نقل کند، که مستجاب نکرده باشد، حاشا بر اینکه کلام او مشتمل بر هجو و لغوهائی باشد که جاهلان، خود را با آن سر گرم میکنند، با اینکه خودش فرمود: (و الحق اقول.
من تنها حق را میگویم) و نیز فرمود: (انه لقول فصل، و ما هو بالهزل، بدرستی که قرآن سخنی است که میانه حق و باطل را جدائی میاندازد، و نه سخنی بیهوده).
و خدای سبحان در قرآن کریمش از این پیامبر کریم دعاهائی بسیار نقل کرده، که در آن ادعیه از پروردگارش حوائجی درخواست نمود، مانند دعائیکه در آغاز امر برای خودش کرد، و دعائی که هنگام مهاجرتش به سوریا کرد، و دعائی که در خصوص بقاء ذکر خیرش در عالم کرد، و دعائی که برای خودش و ذریهاش و پدر و مادرش و برای مؤمنین و مؤمنات کرد، و دعائی که بعد از بنای کعبه برای اهل مکه کرد، و از خدا خواست تا پیامبران را از ذریه او برگزیند، و از همین دعاهایش و درخواستهایش است که آمال و آرزوهایش و ارزش مجاهدتها و مساعیش در راه خدا، و نیز فضائل نفس مقدسش، و سخن کوتاه موقعیت و قربش به خدای عز اسمه شناخته میشود، و همچنین از سراسر داستانهایش، و مدائحی که خدا از او کرده، میتوان شرح زندگی آنجناب را استنباط کرد، و انشاء الله بزودی در تفسیر سوره انعام تا آنجا که برای ما میسور باشد متعرض آن میشویم.
(من آمن منهم) الخ، بعد از آنکه از پروردگار خود امنیت را برای شهر مکه درخواست کرد، و سپس برای اهل مکه روزی از میوهها را خواست، ناگهان متوجه شد که ممکن است در آینده مردم مکه دو دسته شوند، یک دسته مؤمن، و یکی کافر، و دعائیکه در باره اهل مکه کرد، که خدا از میوهها روزیشان کند، شامل هر دو دسته میشود، و او قبلا از کافران و آنچه بغیر خدا میپرستیدند بیزاری جسته بود، همچنانکه از پدرش وقتی فهمید دشمن خداست، بیزاری جست، (فلما تبین له انه عدو لله تبرء منه).
، و خدا در این آیه گواهی داد که وی از هر کسیکه دشمن خدا باشد، هر چند پدرش باشد، بیزاری جسته است.
لذا در جمله مورد بحث، عمومیت دعای خود را مقید بقید (من آمن منهم) کرد، و گفت: خدایا روزی را تنها به مؤمنین از اهل مکه بده، - با اینکه آن جناب میدانست که بحکم ناموس زندگی اجتماعی دنیا، وقتی رزقی به شهری وارد میشود، ممکن نیست کافران از آن سهم نبرند، و بهرهمند نشوند، - ولیکن در عین حال (و خدا داناتر است) دعای خود را مختص به مؤمنین کرد تا تبری خود را از کفار همه جا رعایت کرده باشد، ولیکن جوابی داده شد که شامل مؤمن و کافر هر دو شد.
و در این جواب این نکته بیان شده: که از دعای وی آنچه بر طبق جریان عادی و قانون طبیعت است مستجاب است، و خداوند در استجابت دعایش خرق عادت نمیکند، و ظاهر حکم طبیعت را باطل نمیسازد.
در اینجا این سؤال پیش میآید: ابراهیم که میخواست تنها در حق مؤمنین مکه دعا کند، جا داشت بگوید: (و ارزق من آمن من اهله من الثمرات) خدایا بکسانی از اهل مکه که ایمان میآورند از ثمرات روزی ده، و چرا اینطور نگفت؟ بلکه گفت: (و اهل مکه را از ثمرات روزی ده، آنان را که از ایشان ایمان میآورند)؟ جواب این سؤال این است که منظور ابراهیم (علیهالسلام) این بود که کرامت و حرمتی برای شهر مکه که بیت الحرام در آنجاست از خدا بگیرد، نه برای اهل آن، چون بیت الحرام در سرزمینی واقع شده که کشت و زرعی در آن نمیشود، و اگر درخواست ابراهیم نمیبود، این شهر هرگز آباد نمیشد، و اصلا کسی در آنجا دوام نمیآورد لذا ابراهیم (علیهالسلام) خواست تا با دعای خود شهر مکه را معمور، و در نتیجه خانه خدا را آباد کند، بدین جهت گفت: (و ارزق اهله).
(و من کفر فامتعه قلیلا) الخ، کلمه: (امتعه) که از باب تفعیل است، بصورت (امتعه) یعنی از باب افعال نیز قرائت شده، و تمتیع و امتاع هر دو به یک معنا است و آن برخوردار کردن است.
(ثم اضطره الی عذاب النار) الخ، در این جمله به اکرام و حرمت بیشتری برای خانه خدا اشاره شده، تا ابراهیم (علیهالسلام) نیز خشنودتر شود، کانه فرموده: آنچه تو درخواست کردی که (من با روزی دادن مؤمنین اهل مکه این شهر و خانه کعبه را کرامت دهم)، با زیاده مستجاب نمودم.
پس کفاری که در این شهر پدید میآیند، از زندگی مرفه و رزق فراوان خود مغرور نشوند، و خیال نکنند که نزد خدا کرامتی و حرمتی دارند، بلکه احترام هر چه هست از خانه خداست و من چند صباحی ایشان را بهرهمندی از متاع اندک دنیا میدهم، و آنگاه بسوی آتش دوزخ که بد بازگشتگاهی است، مضطرش میکنم.
![]()
![]()
التماس دعا
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان![]()
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی![]()
(رحمة الله تعالی علیه)![]()
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تفسیر یوره ی بقره(آیات113تا119)
تفسیر آیات١١٣تا١١٩سوره ی مبارکه ی بقره![]()
از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان![]()
نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی
(رحمة الله تعالی علیه)![]()
به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ترجمه آیات![]()
و یهود گفت: نصاری دین درستی ندارند و نصاری گفتند: یهودیان دین درستی ندارند با اینکه کتاب آسمانی میخوانند، مشرکین هم نظیر همین کلام را گفتند پس خدا در قیامت در هر چه اختلاف میکردند میان همه آنان حکم خواهد کرد (113)
و کیست ستمکارتر از کسیکه مردم را از مساجد خدا و اینکه نام خدا در آنها برده شود جلوگیری نموده در خرابی آنها کوشش میکنند اینها دیگر نباید داخل مساجد شوند مگر با ترس، اینها در دنیا خواری و در آخرت عذابی بزرگ دارند (114)
خدایراست مشرق و مغرب پس هر طرف که رو کنید همانجا رو بخدا دارید که خدا واسع و دانا است (115)
و گفتند خدا فرزندی گرفته، منزه است خدا از فرزند داشتن بلکه آنچه در آسمانها و زمین است ملک او است و همه فرمانبردار اویند (116)
او کسی است که آسمانها و زمین را بدون الگو آفریده و چون قضای امر براند تنها میگوید بباش و آن امر بدون درنگ هست میشود (117)
و آنانکه آگهی ندارند گفتند: چرا خدا با خود ما سخن نمیگوید و یا چرا معجزه را بخود ما نمیدهد، جاهلانی هم که قبل از ایشان بودند نظیر این سخنان را میگفتند، دلهای اینان با آنان شبیه بهم است و ما آیات را برای مردمی بیان کردهایم که علم و یقین دارند (118)
ما تو را بحق بعنوان بشیر و نذیر مژدهرسان و بیمده فرستادیم و تو مسئول آنها که دوزخی میشوند نیستی (119)
تفسیر آیات
(و هم یتلون الکتاب) یعنی با اینکه اهل کتابند و باحکام کتابیکه خدا برایشان فرستاده عمل میکنند، از چنین کسانی توقع نمیرود که چنین سخنی بگویند، با اینکه همان کتاب، حق را برایشان بیان کرده است.
دلیل بر اینکه مراد این معنا است، جمله (کذلک قال الذین لا یعلمون مثل قولهم) است و مراد به (الذین لا یعلمون) کفار و مشرکین عربند، که پیرو کتابی نبودند.
خلاصه شما که اهل کتابید، وقتی این حرف را بزنید، مشرکین هم از شما یاد میگیرند و میگویند: مسلمانان چیزی نیستند، یا اهل کتاب چیزی نیستند.
(و من اظلم ممن منع) الخ، از ظاهر سیاق بر میآید که منظور از این ستمکاران کفار مکهاند و جریان مربوط بقبل از هجرت است، چون این آیات در اوائل ورود رسولخدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) بمدینه نازل شده است.
(اولئک ما کان لهم ان یدخلوها الا خائفین) این جمله بخاطر کلمه (کان) که در آنست، دلالت دارد بر واقعهای که قبلا واقع شده بوده و قهرا با کفار قریش و رفتار ایشان با مسلمانان تطبیق میشود، چون در روایات مهم آمده که کفار نمیگذاشتند مسلمانان در مسجد الحرام و در مسجدهای دیگری که پیرامون کعبه برای خود اتخاذ کرده بودند، نماز بخوانند.
(و لله المشرق و المغرب فاینما تولوا فثم وجه الله) الخ، مشرق و مغرب و جنوب و شمال و هر جهت دیگر از آنجا که بحقیقت معنای کلمه ملک خداست و ملک حقیقی هم تبدل و انتقال نمیپذیرد و چون ملک اعتباری میانه ما افراد یک اجتماع نیست، و نیز از آنجا که ملک خدا بر ذات هر چیزی قرار میگیرد، خودش و آثارش را شامل میشود، و چون ملک اعتباری ما نیست که تنها متعلق به اثر و منفعت هر چیز میشود، نه بذات آن، و نیز از آنجا که ملک بدان جهت که ملک است قوامی جز بمالک ندارد، لذا خدای سبحان قائم بر تمامی جهات و محیط بان است، در نتیجه کسی که به یکی از این جهات متوجه شود، بسوی خدایتعالی متوجه شده است.
خواهی گفت، پس چرا تنها مشرق و مغرب را ذکر کرد؟ و از سایر جهات نام نبرد؟ جواب میگوئیم: مراد بمشرق و مغرب در اینجا مشرق و مغرب حقیقی نیست تا شامل سایر جهات نشود، بلکه مشرق و مغرب نسبی است که تقریبا شامل دو نیم دائرهی افق میشود، تنها دو نقطه شمال و جنوب حقیقی باقی میماند که بهمان جهت فرمود: (هر جا رو کنید)، و نفرمود: (هر جا از مشرق و مغرب رو کنید)، پس کانه هر جا که انسان رو کند آنجا مشرق است و یا مغرب، و در نتیجه جمله (لله المشرق و المغرب) بمنزله این است که فرموده باشد: (لله الجهات جمیعا، همه جهات مال خداست).
باز ممکن است بگوئی: چرا بجای مشرق و مغرب شمال و جنوب را نام نبرد؟ در پاسخ میگوئیم: برای اینکه سایر جهات از این دو جهت مشخص میشود یعنی وقتی مشرق و مغرب افق معلوم شد و یا سایر اجرام نورانی آسمان طلوع کردند، آنوقت سایر جهات نیز معلوم میگردد.
(فثم وجه الله)، کلمه (اینما) از کلمات شرط است که باید دو فعل دنبالش بیاید، یکی بنام شرط و دیگری بنام جزاء (مانند اگر) که میگوئیم: اگر بزنی میزنم، و بهمین جهت باید در آیه مورد بحث میفرمود: (اینما تولوا جاز لکم ذلک، لان هناک وجه الله، هر جا رو کنید میتوانید رو کنید، چون طرف خدا هم همانجا است) ولی اینطور نفرمود و جمله (جاز لکم ذلک) را که جزای شرط است، انداخته علت آنرا بجایش قرار داد، (و خدا داناتر است).
دلیل بر اینکه گفتیم تقدیر آیه: (جاز لکم ذلک) است، این استکه حکم خود را چنین تعلیل کرده: که (خدا واسعی علیم است)، یعنی ملک خدا و احاطه او بشما وسعت دارد، و نیات شما به هر سو توجه کند، او نیز از قصد شما آگاه است و او مانند یک انسان و یا مخلوق جسمانی دیگر نیست که نشود بسویش توجه کرد مگر وقتی که در جهت معینی قرار داشته باشد و نیز مانند ما انسانها نیست که اطلاعی از توجه اشخاص بسویمان پیدا نکنیم مگر وقتی که از جهت معینی بسوی ما توجه کنند یا از پیش روی ما در آیند، یا از دست راست ما و یا از جهتی دیگر، چون خدایتعالی نه خودش در جهت معینی قرار دارد، نه متوجه باو باید از جهت معینی بسویش توجه کند تا او به توجه وی آگاه شود، پس توجه بتمام جهات، توجه بسوی خداست و خدا هم بدان آگاه است، این را هم بدانیم که این آیه شریفه میخواهد حقیقت توجه بسوی خدا را از نظر جهت توسعه دهد، نه از نظر مکان، و خلاصه اگر فرموده: بهر جا رو کنی بسوی خدا رو کردهای، با حکمش باینکه در نماز باید بسوی کعبه رو کنید، منافات ندارد.
بحث روایتی
در تهذیب از محمد بن حصین، روایت کرده که گفت: شخصی نامهای به حضرت موسی بن جعفر، بنده صالح خدا (علیهالسلام) نوشته و پرسیده است: مردی در روزی ابری در بیابان نماز میخواند، در حالیکه قبله را تشخیص نداده، بعد از نماز آفتاب از زیر ابر درآمده و برایش معلوم شده که نمازش رو بقبله نبوده، آیا باین نمازش اعتناء بکند و یا آنکه دوباره بخواند؟ در پاسخ نوشتند: مادام که وقت باقی است، اعاده کند، مگر نمیداند که خدایتعالی فرموده: و فرمایشش حق است: (اینما تولوا فثم وجه الله، هر جا که رو کنی همانجا طرف خداست)؟ و در تفسیر عیاشی از امام باقر (علیهالسلام) روایت آورده که در تفسیر جمله: (لله المشرق و المغرب الخ) فرمود: خدایتعالی این آیه را در خصوص نمازهای مستحبی نازل کرد، چون در نمازهای مستحبی لازم نیست حتما بسوی کعبه خوانده شود، میفرماید: بهر طرف بخوانی رو بخدا خواندهای. همچنانکه رسولخدا وقتی بطرف خیبر حرکت کرد، بر بالای مرکب خود نماز مستحبی میخواند، مرکبش بهر طرف میرفت، آنجناب با چشم بسوی کعبه اشاره میفرمود، و همچنین وقتی از سفر مکه به مدینه بر میگشت و کعبه پشت سرش قرار گرفته بود.
مؤلف: عیاشی نیز قریب باین مضمون را از زراره از امام صادق (علیهالسلام) و همچنین قمی و شیخ، از امام ابی الحسن (علیهالسلام) و نیز صدوق از امام صادق (علیهالسلام) روایت کردهاند.
این را هم باید دانست که اگر آنطور که باید و شاید اخبار ائمه اهل بیت را در مورد عام و خاص و مطلق و مقید قرآن دقیقا مورد مطالعه قرار دهیم، به موارد بسیاری بر خواهیم خورد که از عام آن یک قسم حکم استفاده میشود و از همان عام بضمیمه مخصصش حکمی دیگر استفاده میشود، مثلا از عام آن در غالب موارد، استحباب و از خاصش، وجوب فهمیده میشود، و همچنین آنجا که دلیل نهی دارد از عامش کراهت و از خاصش حرمت و همچنین از مطلق قرآن حکمی و از مقیدش حکمی دیگر استفاده میشود، و این خود یکی از کلیدهای اصلی تفسیر در اخباریست که از آنحضرات نقل شده و مدار عده بیشماری از احادیث آن بزرگواران بر همین معنا است. و با در نظر داشتن آن، شما خواننده میتوانی در معارف قرآنی دو قاعده استخراج کنی.
اول اینکه هر جمله از جملات قرآنی به تنهائی حقیقتی را میفهماند و با هر یک از قیودی که دارد، از حقیقتی دیگر خبر میدهد، حقیقتی ثابت و لا یتغیر و یا حکمی ثابت از احکام را، مانند آیه شریفه: (قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون) که چهار معنا از آن استفاده میشود، معنای اول از جمله: (قل الله) و معنای دوم از جمله: (قل الله ثم ذرهم)، و معنای سوم از جمله (قل الله ثم ذرهم فی خوضهم). و معنای چهارم از جملات (قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون) که تفصیل آن در تفسیر خود آیه میآید انشاء الله و شما میتوانید نظیر این جریان را تا آنجا که ممکن است همه جا رعایت کنید.
دوم اینکه اگر دیدیم دو قصه و یا دو معنا در یک جملهای شرکت دارند، و آن جمله در هر دو قصه آمده و یا چیز دیگری در هر دو ذکر شده، میفهمیم که مرجع این دو قصه بیک چیز است و این دو قاعده دو سر از اسرار قرآنی است که در تحت آن اسراری دیگر است و خدا راهنما است.
(و قالوا اتخذ الله ولدا) الخ، سیاق چنین میرساند: مراد از گویندگان این سخن، یهود و نصاری هستند، که یهود میگفت: عزیر پسر خداست و نصاری میگفت: مسیح پسر خداست، چون در آیات قبل نیز روی سخن با یهود و نصاری بود.
و منظور اهل کتاب در اولین باریکه این سخن را گفتند، یعنی گفتند خدا فرزند برای خود گرفته، این بوده که از پیغمبر خود، احترامی کرده باشند، همانطور که در احترام و تشریف خود میگفتند: (نحن ابناء الله و احباؤه، ما فرزندان و دوستان خدائیم)، و لیکن چیزی نگذشت که این تعارف، صورت جدی بخود گرفت و آن را یک حقیقت پنداشتند، و لذا خدای سبحان در دو آیه مورد بحث، آنرا رد نموده، بعنوان اعراض از گفتارشان فرمود: (بلکه آسمان و زمین و هر چه در آندو است از خداست) الخ، و همین جمله با جمله (بدیع السموات) الخ، مشتمل بر دو برهان است که مسئله ولادت و پیدایش فرزند از خدای سبحان را نفی میکند.
برهان اول اینکه: فرزند گرفتن وقتی ممکن میشود که یک موجود طبیعی بعضی از اجزاء طبیعی خود را از خود جدا نموده و آنگاه با تربیت تدریجی آن را فردی از نوع خود و مثل خود کند، و خدای سبحان منزه است (هم از جسمیت و تجزی و هم) از مثل و مانند، بلکه هر چیزی که در آسمانها و زمین است، مملوک او و هستیش قائم بذات او و قانت و ذلیل در برابر اوست، و منظور ما از این ذلت، اینست که هستیش عین ذلت است، آنگاه چگونه ممکن است موجودی از موجودات فرزند او، و مثال نوعی او باشد؟.
برهان دوم اینکه خدای سبحان بدیع و پدید آورنده بدون الگوی آسمانها و زمین است و آنچه را خلق میکند، بدون الگو خلق میکند، پس هیچ چیز از مخلوقات او الگوئی سابق بر خود نداشت، پس فعل او مانند فعل غیر او بتقلید و تشبیه و تدریج صورت نمیگیرد، و او چون دیگران در کار خود متوسل باسباب نمیشود، کار او چنین است که چون قضاء چیزی را براند، همینکه بگوید: بباش موجود میشود، پس کار او بالگوئی سابق نیاز ندارد و نیز کار او تدریجی نیست.
پس با این حال چطور ممکن است فرزند گرفتن باو نسبت دهیم؟ و حال آنکه فرزند درست کردن، احتیاج به تربیت و تدریج دارد، پس جمله: (له ما فی السموات و الارض، کل له قانتون) الخ، یک برهان تمام عیار است، و جمله (بدیع السموات و الارض، و اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون) الخ، برهان تمام دیگریست، (توجه فرمائید).
و از این دو آیه دو نکته دیگر نیز استفاده میشود، اول اینکه حکم عبادت، شامل جمیع مخلوقات خداست، آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است،
و دوم اینکه فعل خدای تعالی تدریجی نیست، و از همین تدریجی نبودن فعل خدا این نکته استفاده میشود که موجودات تدریجی هم یک وجه غیر تدریجی دارند که با آن وجه از حق تعالی صادر میشوند، همچنان که در جای دیگر فرمود: (انما امره اذا أراد شیئا، أن یقول له کن فیکون)
امر او تنها چنین است که وقتی اراده چیزی کند، بگوید: بباش، و او موجود شود) و نیز فرموده: (و ما امرنا الا واحدة کلمح بالبصر، امر ما جز یکی آنهم مانند چشم بر هم زدن نمیباشد) و بحث مفصل از این نکته و از این حقیقت قرآنی، انشاء الله در ذیل آیه 82 سوره یس خواهد آمد.
(سبحانه) این کلمه مصدری است بمعنای تسبیح و جز با اضافه استعمال نمیشود و هر جا هم استعمال میشود مفعول مطلق فعلی است تقدیری و تقدیرش (سبحته تسبیحا است، یعنی من او را به نوعی ناگفتنی تسبیح میگویم و یا بنوعی که لایق شان اوست تسبیح میگویم)، آنگاه فعل (سبحته) حذف شده و مصدر (سبحان) بضمیر مفعول فعل (که بخدا برمیگردد) اضافه شده، و آن ضمیر بجای خود خدا نشسته است، و در این کلمه تادیبی است الهی که خدای را از هر چیزی که لایق بساحت قدس او نیست منزه میدارد.
(کل له قانتون) کلمه قانت اسم فاعل از مصدر قنوت است و قنوت بمعنای تذلل و عبادت است،
(بدیع السموات)، کلمه (بدیع) صفت مشبهه از مصدر بداعت است، و بداعت هر چیز، بمعنای بی مانندی آنست، البته مانندی که ذهن بدان آشنا باشد،
(فیکون) این جمله نتیجه گفتار (کن) است و اگر صدای پیش گرفته و نون آن ساکن نشده، جهتش اینستکه در مورد جزاء شرط قرار نگرفته است.
بحث روایتی
در کتاب کافی و کتاب بصائر، از سدیر صیرفی روایت کردهاند که گفت: من از حمران بن أعین شنیدم: که از امام باقر (علیهالسلام) از آیه: (بدیع السموات و الارض) میپرسید و آنجناب در پاسخش فرمود: خدای عز و جل همه اشیاء را بعلم خود و بدون الگوی قبلی آفرید، آسمانها و زمین را خلق کرد، بدون اینکه از آسمان و زمینی قبل از آن الگو گرفته باشد، مگر نشنیدی که میفرماید: (و کان عرشه علی الماء)؟.
مؤلف: و در این روایت غیر آنچه ما استفاده کردیم، استفاده دیگری شده بس لطیف، و آن اینست که مراد از کلمه (ماء)، در جمله: (و کان عرشه علی الماء) غیر آن آبی است که ما آنرا آب مینامیم، بدلیل اینکه قبلا فرمود: همه اشیاء و آسمانها و زمین را بدون الگو و مصالح قبلی آفرید، آب بان معنا که نزد ما آب است نیز جزو آسمانها و زمین است و معقول نیست که عرش خدا روی آب به آن معنا باشد، و سلطنت خدای تعالی قبل از خلقت آسمانها و زمین نیز مستقر بود و بر روی آب مستقر بود، پس معلوم میشود آن آب غیر این آب بوده، و انشاء الله در تفسیر جمله: (و کان عرشه علی الماء) توضیح بیشتر آن خواهد آمد.
بحثی علمی و فلسفی
تجربه ثابت کرده، هر دو موجودی که فرض شود، هر چند در کلیات و حتی در خصوصیات متحد باشند، بطوری که در حس آدمی جدائی نداشته باشند، در عین حال یک جهت افتراق بین آندو خواهد بود، و گر نه دو تا نمیشدند و اگر چشم عادی آن جهت افتراق را حس نکند، چشم مسلح به دوربینهای قوی آنرا میبیند.
برهان فلسفی نیز این معنا را ایجاب میکند، زیرا وقتی دو چیز را فرض کردیم که دو تا هستند، اگر بهیچ وجه امتیازی خارج از ذاتشان نداشته باشند، لازمهاش این میشود که آن سبب کثرت و دوئیت، داخل در ذاتشان باشد نه خارج از آن، و در چنین صورت ذات صرفه و غیر مخلوطه فرض شده است، و ذات صرف نه دوتائی دارد و نه تکرار میپذیرد، در نتیجه چیزی را که ما دو تا و یا چند تا فرض کردهایم، یکی میشود و این خلاف فرض ما است.
پس نتیجه میگیریم که هر موجودی از نظر ذات مغایر با موجودی دیگر است و چون چنین است پس هر موجودی بدیع الوجود است، یعنی بدون اینکه قبل از خودش نظیری داشته باشد، و یا مانندی از آن معهود در نظر صانعش باشد وجود یافته، در نتیجه خدای سبحان مبتدع و بدیع السموات و الارض است.
(و قال الذین لا یعلمون) منظور از (الذین لا یعلمون) کفار مشرک و غیر اهل کتاب است، بدلیل اینکه همین عنوان را در آیه: (و قالت الیهود لیست النصاری علی شیء، و قالت النصاری لیست الیهود علی شیء، و هم یتلون الکتاب، کذلک قال الذین لا یعلمون مثل قولهم) الخ، به مشرکین غیر یهود و نصاری داد و آنان را طائفه سومی از کفار معرفی کرد.
پس در آیه 113 که گذشت اهل کتاب را در این گفتار ملحق به مشرکین و کفار عرب کرد، و در آیه مورد بحث مشرکین و کفار را ملحق به اهل کتاب میکند و میفرماید: (آنها که نمیدانند گفتند: چرا خدا با خود ما سخن نمیگوید؟ و یا معجزهای بخود ما نمیدهد؟ آنها هم که قبل از ایشان بودند، همین حرف را زدند - یعنی یهود و نصاری - چون در میانه اهل کتاب یهودیان همین حرف را به پیغمبر خدا موسی (علیهالسلام) زدند، پس اهل کتاب و کفار در طرز فکر و در عقائدشان مثل هم هستند، آنچه آنها میگویند، اینها هم میگویند، و آنچه اینها میگویند آنها نیز میگویند، (تشابهت قلوبهم) طرز فکرهاشان یک جور است.
(قد بینا الایات لقوم یوقنون) الخ، این جمله جواب از گفتار کفار است و مراد اینست که آن آیاتی که مطالبه میکنند، برایشان فرستادیم، و خیلی هم آیاتی روشن است، اما از آنها بهره نمیگیرند، مگر مردمی که بایات خدا یقین و ایمان داشته باشند و اما اینها که (لا یعلمون، علمی ندارند)، دلهایشان در پس پرده جهل قرار دارد و بافت عصبیت و عناد مبتلا شده و آیات بحال مردمی که نمیدانند سودی ندارد.
از همین جا روشن میشود، که چرا کفار را بوصف بی علمی توصیف کرد و در تایید آن، روی سخن از آنان بگردانیده، خطاب را متوجه رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلّم) نمود و اشاره کرد باینکه او فرستادهای از ناحیه خدا است، و بحق و بمنظور بشارت و انذار فرستاده شده تا آنجناب را دلخوش سازد و بفهماند این کفار اصحاب دوزخند و این سرنوشت برایشان نوشته شده و دیگر امیدی بهدایت یافتن و نجاتشان نیست.
(و لا تسئل عن اصحاب الجحیم). این جمله همان معنائی را میرساند، که در اول سوره آیه: (ان الذین کفروا سواء علیهم ء أنذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون) در صدد بیان آن بود.
التماس دعا
سوره ی بقره(آیات106 تا112 )
تفسیر آیات١٠۶تا١١٢سوره ی مبارکه ی بقره![]()
ما هیچ آیهای را نسخ نمیکنیم و از یادها نمیبریم مگر آنکه بهتر از آن و یا مثل آنرا میآوریم مگر هنوز ندانستهای که خدا بر هر چیزی قادر است (106).
مگر ندانستهای که ملک آسمانها و زمین از آن خداست و شما بغیر از خدا هیچ سرپرست و یاوری ندارید (107).
و یا میخواهید از پیامبر خود همان پرسشها را بکنید که در سابق از موسی کردند و کسیکه کفر را با ایمان عوض کند براستی راه راست را گم کرده است (108).
بسیاری از اهل کتاب دوست میدارند و آرزو میکنند ایکاش میتوانستند شما را بعد از آنکه ایمان آوردید بکفر برگردانند و این آرزو را از در حسد در دل میپرورند بعد از آنکه حق برای خود آنان نیز روشن گشته، پس فعلا آنان را عفو کنید و نادیده بگیرید تا خدا امر خود را بفرستد که او بر هر