تفسیر سوره ی بقره(آیات225تا230)

ادامه ی مطلب...

 

 

 به معنای به دست آوردن چیزهائی است که حوائج مادی زندگی را برآورد، ولی بعدها به عنوان استعاره در مورد تمامی دست‏آوردهای انسان استعمال شد، چه دست‏آوردهای خیر و چه شر، مانند کسب مدح و ثنا، و کسب افتخار، و کسب یاد خیر و نام نیک از راه حسن خلق و خدمت به مردم، و مانند کسب فضائل اخلاقی و کسب علم نافع، و کسب فضیلت از راه اعمالی که مناسب با آن است.

و مانند کسب ملامت و مذمت، و کسب لعنت و طعنه، و کسب گناهان و آثار زشت گناه، و امثال آن از راه اعمالی که چنین آثاری دارد، در نتیجه استعمال زیاد در این موارد همه این موارد معنای کلمه کسب و اکتساب شده است.

بعضی گفته‏اند: فرق میان کسب و اکتساب این است که، اکتساب به معنای جلب منفعت برای خویش است، و کسب اعم است، هم شامل کسب منفعت برای خویش می‏شود، و هم شامل کسب و جلب منفعت برای دیگران، پس کسب برده برای مولایش، و کسب ولی برای عبدش کسب هست، ولی اکتساب نیست و همچنین کسبهای دیگری از این قبیل، و به هر حال کاسب و مکتسب خود انسان است نه دیگری.

 

گفتاری پیرامون معنای قلب در قرآن کریم

آیه مورد بحث از شواهدی است که دلالت می‏کند بر اینکه مراد از قلب خود آدمی یعنی خویشتن او و نفس و روح او است، برای اینکه هر چند طبق اعتقاد بسیاری از عوام ممکن است تعقل و تفکر و حب و بغض و خوف و امثال اینها را به قلب نسبت داد، به این پندار که در خلقت آدمی، این عضو است که مسؤول درک است، هم چنانکه طبق همین پندار، شنیدن را به گوش، و دیدن را به چشم، و چشیدن را به زبان، نسبت میدهیم، ولیکن مدرک واقعی خود انسان است، (و این اعضاء، آلت و ابزار درک هستند) چون درک خود یکی از مصادیق کسب و اکتساب است، که جز به خود انسان نسبت داده نمی‏شود.

نظیر آیه مورد بحث در شهادت به این حقیقت آیه فانه آثم قلبه و آیه شریفه: و جاء بقلب منیب.

حال ببینیم چه عاملی باعث شده که ادراکات انسانی را به قلب نسبت می‏دهند؟ ظاهرا منشا آن، این بوده که انسان وقتی وضع خود و سایر انواع حیوانات را بررسی کرده و مشاهده نموده که بسیار اتفاق می‏افتد که یک حیوان در اثر بیهوشی و غش و امثال آن شعور و ادراکش از کار می‏افتد، ولی ضربان قلب و نبضش هنوز زنده است، در صورتیکه اگر قلبش از کار بیفتد دیگر حیاتی برایش باقی نمی‏ماند.

از تکرار این تجربه یقین کرد که مبدأ حیات در آدمی، قلب آدمی است، به این معنا که، روحی را که معتقد است در هر جانداری هست نخست به قلب جاندار متعلق شده، هر چند که از قلب به تمامی اعضای زنده نیز سرایت کرده، و نیز یقین کرد، که آثار و خواص روحی و روانی چون احساسات وجدانی یعنی شعور و اراده و حب و بغض و رجاء و خوف و امثال اینها، همه مربوط به قلب است، به همین عنایت که قلب اولین عضوی است که روح بدان متعلق شده است.

و این باعث نمیشود که ما هر یک از اعضا را مبدأ فعل مخصوص به خودش ندانیم، چون هیچ منافاتی بین این و آن نیست، در عین اینکه قلب را مبدأ حیات می‏دانیم، دماغ را هم مبدأ فکر، و چشم را وسیله دیدن، و گوش را ابزار شنیدن، و شش را آلت تنفس، و هر عضو دیگر را منشا عمل خاص به خودش می‏دانیم، چون همه اعضا (و حتی خود قلب) به منزله آلت و ابزاری است برای انجام کاری که به وساطت آن آلت محتاج است.

و چه بسا که تجربه‏های مکرر علمی هم این نظریه را تایید کند، چون بارها این آزمایش را در مرغان انجام داده‏اند که در یک عمل جراحی دماغ (مغز سر) مرغ را بیرون آورده‏اند، و دیده‏اند که حیوان همچنان زنده است لیکن، هیچگونه درک و شعور و تشخیصی ندارد، (حتی نمی‏فهمد که گرسنه و یا تشنه است، و نمیداند که آب رفع تشنگی و دانه رفع گرسنگی می‏کند، و اینکه این دانه و آن سنگ‏ریزه است)، و چون مواد غذائی به او نمی‏رسد قلبش از ضربان می‏ایستد و می‏میرد و همچنین چه بسا بتوان این نظریه را از این راه تایید کرد که تاکنون بحثهای علمی طبیعی نتوانسته و موفق نشده مرکزی را در بدن کشف کند که تمامی دستوراتی که در بدن به وسیله اعضا انجام می‏شود از آن مرکز صادر بشود، و اعضای مختلف بدن همه مطیع فرمان آن باشند، ولی وجود چنین مصدر و مرکزی برایش مسلم شده است، زیرا می‏بینید که اعضای مختلف بدن با اینکه بسیار زیاد و بسیار مختلف است، هم خودشان اختلاف دارند و ساختمانشان متفاوت است، و هم اثر و کارشان و عملکردشان مختلف است، در عین حال همه در تحت یک لوا، و مطیع یک مرکز فرماندهی، و دارای وحدتی حقیقی هستند.

و نباید گمان کرد که اگر بشر نتوانسته به وجود چنین مرکز فرماندهی‏ای پی‏ببرد، برای این بوده که از اهمیت و حساسیت دماغ و ادراکات آن غافل بوده است، (و تمدن امروز تا حدی به اسرار آن پی برده، در نتیجه نمی‏تواند مرکز احساسات وجدانی از قبیل شعور و اراده و حب و بغض و خوف و رجا و امثال آن را قلب بداند).

زیرا بشر همانطور که به اهمیت قلب پی برده بود، به اهمیت سر، که جایگاه دماغ است نیز پی‏برده بود، به شهادت اینکه می‏بینیم از قدیم‏ترین زمانها امت‏های مختلف و با زبانهای مختلف مبدأ حکم و امر و دستورات جامعه را رأس و رئیس نامیده، و لغت‏های مختلفی از آن منشعب کرده است، نظیر رأس، و رئیس و رئاسه، و رأس الخیط، (سر نخ) و رأس المدة (سر رسید)، و رأس المسافة، و رأس الکلام، و رأس الجبل (سر کوه)، و همچنین سر جانداران و چهار پایان را رأس خوانده، و نوک شمشیر را رأس السیف نامیده است، (پس بشر از همان دیرباز به اهمیت دماغ پی برده بود، ولیکن به خاطر همان شواهدی که گفتیم، نمی توانست بپذیرد که دماغ مرکز فرماندهی بدن باشد).

و ظاهرا همین مسئله باعث شد که ادراک و شعور و هر چه که بوئی از شعور در آن باشد، از قبیل: حب و بغض و رجاء و خوف و قصد و حسد و عفت و شجاعت و جرأت و امثال آنرا به قلب نسبت دهند، و منظورشان از قلب، همان روحی است که به بدن وابسته است، و یا به وسیله قلب، در بدن جریان می‏یابد، و لذا ادراکات نامبرده را، هم به قلب نسبت می‏دهند، و هم به روح، و هم به نفس، گاهی می‏گویند: فلانی را دوست دارم، و گاهی می‏گویند روحم او را دوست می‏دارد، و نیز می‏گویند قلبم او را دوست می‏دارد، و گاهی هم می‏گویند نفسم او را دوست می‏دارد، آنگاه این مجاز گوئی آنقدر ادامه می‏یابد که لفظ قلب را بر نفس اطلاق می‏کنند، همچنانکه بسیار اتفاق افتاده که از این هم تجاوز نموده کلمه صدر را بر قلب اطلاق می‏کنند چون قلب در سینه قرار دارد انحاء ادراکات و افعال و صفات روحی را به سینه نسبت می‏دهند.

و در قرآن کریم از این قسم نسبت‏ها در موارد بسیاری آمده، از آن جمله فرموده: یشرح صدره للاسلام و نیز فرموده: انک یضیق صدرک و نیز فرموده: و بلغت القلوب الحناجر که در این آیه هم رسیدن دلها به گلوگاه کنایه است از تنگی سینه و نیز فرموده: ان الله علیم بذات الصدور و بعید نیست که اینگونه موارد در کلام خدای تعالی اشاره باشد به تحقیق این نظریه، چیزی که هست متاسفانه تاکنون این نظریه آنطور که باید و شاید روشن نشده است.

شیخ ابوعلی ابن سینا، در این مسئله که مرکز ادراکات و صفات نفسانی در ساختمان بدن انسانی چیست؟ این احتمال را ترجیح داده است که همان قلب باشد، به این معنا که قلب مرکز همه ادراکات و شعور باشد و دماغ تنها جنبه ابزار را داشته باشد، (همانطور که چشم آلت بینائی و گوش آلت شنوائی است ولی آن عضوی که می‏بیند و می‏شنود قلب است)، پس همه ادراکات از قلب است و دماغ واسطه درک است.

در اینجا به تفسیر آیه مورد بحث برگشته و می‏گوئیم: جمله ولکن یؤاخذکم بما کسبت قلوبکم خالی از مجاز عقلی نیست، برای اینکه ظاهر کلمه لکن که اعراض از مؤاخذه در بعضی از اقسام سوگند یعنی از سوگند به لغو به بعضی دیگر است، این است که خود آن بعض دیگر را ذکر کند و نکرده، بلکه اثر شکستن آن سوگند را که همان اثم(گناه)باشد ذکر نمود، و این خود مجاز عقلی و اعراض در اعراض است و اشاره است به اینکه خدای سبحان تنها با قلب انسانها کار دارد، همچنانکه در جای دیگر فرمود: و ان تبدوا ما فی انفسکم او تخفوه یحاسبکم به الله و نیز فرموده: ولکن یناله التقوی منکم.

و در جمله: و الله غفور حلیم اشاره‏ای است به اینکه قسم اول سوگند هم که همان سوگندهای لغو بود، کراهت دارد و سزاوار نیست از مؤمن سر بزند همچنانکه در جای دیگر نیز از مطلق لغو نهی کرده و فرموده قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلوتهم خاشعون، و الذین هم عن اللغو معرضون.

للذین یؤلون من نسائهم...کلمه یؤلون مضارع از مصدر ایلاء باب افعال است، که ثلاثی آن، یعنی ماده اصلیش الیه است که به معنای سوگند است، چیزی که هست در زبان شرع بیشتر در یک قسم سوگند استعمال می‏شود، و آن این است که شوهری از در خشم و به منظور ضرر رساندن به همسرش سوگند بخورد که دیگر نزد او نرود، و منظور از ایلاء در آیه نیز همین سوگند است، و کلمه تربص به معنای انتظار، و کلمه فی‏ء که مصدر فعل فاؤوا است به معنای برگشتن است.

و ظاهرا متعدی کردن کلمه یؤلون با حرف من به خاطر این بوده است که کلمه نامبرده علاوه بر معنای خودش متضمن و در بر دارنده معنائی چون دوری گزیدن و مانند آن است، پس خود این کلمه می‏فهماند که منظور از سوگند این است که از مباشرت با زنان دوری کنند، و این هم که در آیه شریفه تربص را محدود به چهار ماه کرده است اشعاری به این دوری دارد، چون حد چهار ماه همان حدی است که شارع و قانونگذار اسلام برای ترک مباشرت با همسران معین کرده، و فرموده که بیش از آن نمی‏توانند مباشرت را ترک کنند، و از همین اشارات فهمیده می‏شود که مراد از عزم بر طلاق عزم به خود طلاق است، نه صرف تصمیم بر آن، همچنانکه دنباله آیه نیز که می‏فرماید: فان الله سمیع علیم به این معنا اشعار دارد، برای اینکه شنوائی به اطلاقی که واقع شده ارتباط دارد، نه با تصمیم قلبی بر آن.

و اینکه فرمود: فان الله غفور رحیم دلالت دارد بر اینکه شکستن سوگند ایلاء و برگشتن به سوی همسر گناه ندارد، و اگر شرع برای شکستن آن کفاره‏ای معین کرده دلالت ندارد بر اینکه شکستن آن گناه است همچنانکه جمله مورد بحث دلالت ندارد بر اینکه می‏شود آن کفاره را ترک کرد، چون کفاره مغفرت پذیر و بخشیدنی نیست، و کفاره شکستن سوگند در آیه زیر آمده، که می‏فرماید: لا یؤاخذکم الله باللغو فی ایمانکم ولکن یؤاخذکم بما عقدتم الایمان فکفارته اطعام عشرة مساکین.

بنابراین معنای آیه این است که، هرکس سوگند بخورد که دیگر به همسرش نزدیک نشود، حاکم شرع چهار ماه صبر می‏کند، اگر برگشت و حق همسرش را ادا کرد، یعنی با او هم بستری نمود، و کفاره شکستن قسم خود را داد، که او را عقاب نمی‏کند، و اگر تصمیم گرفت طلاقش دهد و طلاقش داد که باز عقابی ندارد چون طلاق هم گریزگاه دیگری است از عقاب، و خدای شنوای دانا است.

 

بحث روایتی

در تفسیر عیاشی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایتی آورده که در ذیل آیه و لا تجعلوا الله عرضة لایمانکم...، فرمود: منظور، گفتن نه بخدا و آری بخدا است.

و نیز در همان کتاب از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) در تفسیر همان آیه روایت آورده که فرمودند: منظور این است که کسی مثلا سوگند بخورد که دیگر با برادرش هم صحبت و هم کلام نشود، و یا کار دیگری نظیر سخن گفتن انجام ندهد و یا سوگند بخورد که دیگر با مادرش سخن نگوید.

و در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در تفسیر آیه نامبرده فرموده: اگر تو را خواستند تا میان دو نفر اصلاح دهی نگو که من قبلا سوگند خورده‏ام که چنین کاری نکنم.

مؤلف: روایت اولی همانطور که ملاحظه کردید آیه را به یکی از دو معنا تفسیر کرده، و دومی و سومی به معنای دوم معنا کرده، و قریب به دو روایت اخیر روایتی است که باز در تفسیر عیاشی از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) آمده، که فرمودند: آیه شریفه، درباره مردی است که بین دو نفر اصلاح می‏کند، و در بین، گرفتار پاره‏ای از گناهان (از دروغ و غیبت و امثال آن) می‏شود، و از این بابت ناراحت می‏گردد آیه شریفه می‏فرماید خدا او را می‏آمرزد.

پس چنین کسی هم از مصادیق عامل به آیه است.

و در کتاب اصول کافی از مسعدة از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده که در تفسیر آیه شریفه: لا یؤاخذکم الله باللغو فی ایمانکم...، فرمود: سوگند لغو این است که کسی بگوید: نه بخدا و بله بخدا بدون اینکه بخواهد عهدی ببندد، و یا پیمانی محکم کند.

مؤلف: و این معنا در کافی بدون ذکر سند نیز از آنجناب روایت شده، و در تفسیر مجمع البیان نیز از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) آمده است.

و نیز در کتاب اصول کافی از امام باقر و امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمودند: اگر مردی سوگند بخورد که دیگر با همسرش نزدیکی نکند، زن نمی‏تواند تا چهار ماه اعتراضی بکند، و در این مدت هیچ حقی ندارد، شوهر هم در خودداری از زنش گناهی نکرده تا مدت چهار ماه بسر آید، اگر در خلال این مدت با او هم بستر شد که شده است و اگر نشد و زن نیز سکوت کرد و راضی بود و شکایتی نکرد باز هم هیچ حرفی نیست، و مرد در حلیت و وسعت است، و اما اگر بعد از تمام شدن چهار ماه، زن شکایت کرد، حاکم شرع به شوهرش اخطار می کند که: یا از سوگندش برگردد، و با همسرش تماس برقرار کند، و یا طلاقش دهد، حال اگر عزم بر طلاق داشتند باید مرد از او کناره‏گیری کند، تا زن یک حیض ببیند، و از آن پاک شود و آنگاه شوهر او را طلاق دهد، و بعد از طلاق هم تا مدت سه حیض، خود او سزاوارتر از دیگران به همسر خویش است، و در این مدت می‏تواند رجوع کند، و این همان ایلائی است که خدای تعالی در کتابش نازل کرده، و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آن را سنت خویش قرار داده، و بر طبق آن عمل کرده است.

و نیز در همان کتاب از امام صادق (علیه‏السلام‏) آمده که در ضمن حدیثی فرمود: ایلاء عبارت از این است که مردی به همسرش بگوید: و الله دیگر با تو جماع چنین و چنانی نمی‏کنم، و یا بگوید و الله تو را به خشم می‏آورم و در این مقام نیز بر آید...مؤلف: و در خصوصیات ایلاء و مسائل مربوط به آن بین شیعه و سنی اختلاف‏هائی وجود دارد و چون بحث فقهی است باید به آنجا مراجعه کرد.

این آیات درباره احکام طلاق و عده و شیر دادن زن مطلقه به فرزند خود و در خلالش بعضی از احکام نماز است.

و المطلقات یتربصن بانفسهن ثلثة قروء...اصل در معنای طلاق آزاد شدن از قید و بند است ولی به عنوان استعاره در رها کردن زن از قید ازدواج استعمال شده، و در آخر به خاطر کثرت استعمال، حقیقت در همین معنا گشته است.

کلمه تربص هم به معنای انتظار می‏آید و هم به معنای حبس، و اگر در آیه مورد بحث، آنرا مقید کرد به قید بانفسهن برای این بوده که بر معنای تمکین به مردان دلالت کند، و بفهماند که عده طلاق چیست، و برای چیست، عده طلاق این است که: زن مطلقه در مدت عده به هیچ مردی تمکین نکند، و پذیرای ازدواج با کسی نشود، و اما اینکه عده برای چیست، و چه حکمتی در تشریع آن هست ؟ می‏فهماند برای این است که آب و نطفه مردان به یکدیگر مخلوط نشود، و نسب‏ها فاسد نگردد، (و اگر زن مطلقه حامله است معلوم باشد که از شوهر اولش حمل برداشته نه دوم، و اگر عده واجب نمی‏شد معلوم نمی‏شد چنین فرزندی، فرزند کدام یک از دو شوهر است)، البته این حکمت لازم نیست که در تمامی موارد موجود باشد، چون قوانین و احکام همیشه دائر مدار مصالح و حکمت‏های غالبی است، نه حکمت‏های عمومی (در نتیجه اگر زن عقیم هم مطلقه شد، باید عده را نگه بدارد).

پس اینکه فرمود: یتربصن بانفسهن به منزله این است که فرموده باشد زنان مطلقه به خاطر احتراز از اختلاط نطفه‏ها و فساد نسل، عده نگه می‏دارند، و با هیچ مردی تمکین نمی‏کنند و این جمله هر چند جمله‏ای خبری است لیکن منظور از آن انشاء است، و خلاصه به جای اینکه بفرماید: باید عده نگه دارند به منظور تاکید فرموده: عده نگه میدارند.

و کلمه قروء جمع قرء است، و قرء لفظی است که هم معنای حیض را می‏دهد، و هم معنای پاکی از آنرا، بطوری که گفته‏اند، از واژه‏هائی است که دو معنای ضد هم دارد، چیزی که هست معنای اصلی آن جمع است، اما نه هر جمعی، بلکه جمعی که دگرگونگی و تفرقه به دنبال داشته باشد، و بنابر این بهتر این است که بگوئیم معنایش در اصل پاکی بوده است، چون در حال پاکی رحم، خون در حال جمع شدن در رحم است، و سپس در حیض هم استعمال شده، چون حیض حالت بیرون ریختن خون بعد از جمع شدن آن است، و به همین عنایت جمع کردن حروف، و سپس بیرون ریختن آن برای خواندن را هم قرائت نامیده‏اند، اهل لغت هم تصریح کرده‏اند به اینکه معنای قرائت جمع کردن است، و نیز از جمله شواهدی که اشعار و بیان می‏دارد که اصل در ماده ق - ر - ء جمع است، آیه شریفه: لا تحرک به لسانک لتعجل به، ان علینا جمعه و قرآنه، فاذا قراناه فاتبع قرآنه است که می‏فرماید: زبانت را به انگیزه عجله در خواندن قرآن حرکت مده، جمع آن و قرآنش به عهده ما است، هر وقت آن را قرائت کردیم خواندنش را به دنبالش قرار بده، و همچنین آیه شریفه: و قرانا فرقناه لتقراه علی الناس علی مکث و مجموعه‏ای که ما آنرا جزء جزء کردیم تا آنرا به تدریج بخوانی) که خدای تعالی در آن و در آیه قبلی از کلام خود تعبیر به قرآن کرد، نه به کتاب، و نه به فرقان و نظائر آن و اصلا به همین جهت بود که گفتیم کلام خدایتعالی قرآن نامیده شده است.

راغب در مفردات خود می‏گوید: کلمه قرء در حقیقت نامی است برای داخل شدن از پاکی به حیض، و از آن جائیکه اسم جامعی است برای دو چیز، طهر و حیض بعد از طهر، لذا بر هر دو اطلاق می‏شود، هم طهر یعنی پاکی از حیض را قرء می‏گویند، و هم خود حیض را، چون این قاعده کلی است که وقتی کلمه‏ای نام برای دو چیز شد بر تک تک آنها اطلاق میشود.

مانند کلمه مائده که چون به معنای سفره طعام است، هم بر سفره به تنهایی اطلاق می‏شود، و هم بر طعام به تنهائی، و کلمه قرء نام طهر به تنهائی نیست، همچنان که نام حیض به تنهائی نیز نیست، به دلیل اینکه به زن طاهری که اثری از خون حیض نمی‏بیند نمی گویند فلانی دارای قرء است، همچنانکه به زنی هم که دائما حیض است نمی‏گویند فلانی دائم القرء است، این بود گفتار راغب.

و لا یحل لهن ان یکتمن ما خلق الله فی ارحامهن ان کن یؤمن بالله و الیوم الاخر...آیه شریفه می‏خواهد زنان مطلقه را از این عمل نهی کند که به خاطر زودتر از عده در آمدن، حیض یا آبستن بودن خود را کتمان کنند، و یا بخواهند با کتمان خود، در کار رجوع شوهران خللی وارد آورند، و یا غرض دیگری امثال این داشته باشند و اگر خدای تعالی مساله کتمان را در این آیه مقید کرد به قید: اگر زنان ایمان به خدا و روز جزاء دارند ولی اصل حکم عده را مقید به این قید نکرد، برای این است که زنان را به نوعی تشویق کند، تا حکم او را اطاعت کنند، و بر عمل به آن ثبات قدم به خرج دهند، چون این تقید بطور اشاره می‏فهماند که این حکم از لوازم ایمان به خدا و روز جزائی است که پایه و اساس شریعت اسلام است، پس هیچ مسلمانی بی‏نیاز از این حکم نیست، و این تعبیر مثل این است که به شخصی بگوئیم اگر خیر و خوبی می‏خواهی با مردم نیکو معاشرت کن، و یا به مریض بگوئیم: اگر طالب شفا و بهبودی هستی باید پرهیز کنی.

و بعولتهن احق بردهن فی ذلک ان ارادوا اصلاحا کلمه بعولة جمع بعل است، و بعل به معنای نر از هر جفتی است، البته مادام که جفت هستند، و علاوه بر دلالتی که بر مفهوم خود دارد، اشعاری و بوئی هم از تفوق و نیرومندی و ثبات در شدائد دارد، واقعیت خارجی هم همین طور است، چون می‏بینیم: در هر حیوانی نر از ماده در شدائد نیرومندتر است، و بر ماده خود نوعی برتری دارد، و در انسان نیز، شوهر نسبت به همسرش همینطور است و نیز به همین جهت زمین بلندتر از زمینهای اطرافش را بعل می‏گویند، بت بزرگ و نخلی که بزرگتر از همه نخلها باشد، و هر چیز بزرگی از این قبیل را بعل می‏گویند.

ضمیر در کلمه بعولتهن به مطلقات بر می‏گردد، لیکن، منظور از مطلقات همه زنان مطلقه نیست، بلکه حکم در این آیه یعنی رجوع شوهر به همسرش در ایام عده، مخصوص طلاق رجعی است، و شامل طلاقهای بائن نمی‏شود، و مشار الیه به اشاره ذلک همان تربص، یعنی عده است، و اگر مطلب را مقید کرد به قید ان ارادوا اصلاحا - اگر در صدد اصلاحند، برای این بود که بفهماند رجوع باید به منظور اصلاح باشد، نه به منظور اضرار، که در جمله: و لا تمسکوهن ضرارا لتعتدوا در سه آیه بعد صریحا از آن نهی شده است.

و کلمه أحق اسم تفضیل است، و حق اسم تفضیل این است که دائما معنایش با مفضل علیه باشد، (وقتی می‏گوئیم زید شجاعتر از عمرو است، باید عمرو هم شجاع باشد، و گرنه سخن غلطی گفته‏ایم)، و در آیه دارد که باید هم شوهر در زن مطلقه حق داشته باشد، و هم هر خواستگار دیگر، چیزی که هست، شوهر احق از دیگران باشد، یعنی حق او بیشتر باشد، لیکن از آنجا که در آیه، کلمه رد - برگشت آمده، به معنای برگشتن جز با همان شوهر اول محقق نمی‏شود، زیرا دیگران اگر با آن زن ازدواج کنند با عقدی جداگانه ازدواج می‏کنند، ولی تنها شوهر است که می‏تواند بدون عقد جدید به عقد اولش برگردد و آن زن را دوباره همسر خود کند.

از همین جا روشن می‏شود که در آیه شریفه به حسب معنا تقدیری لطیف به کار رفته، و معنای آیه این است که: شوهران زنان مطلقه به طلاق رجعی، سزاوارترند به آن زنان از دیگران، و این سزاواری به این است که شوهران می‏توانند در ایام عده برگردند: و البته این برگشتن تنها در طلاقهای رجعی است، نه طلاقهای بائن، و همین سزاواری قرینه است بر اینکه منظور از مطلقات، مطلقات به طلاق رجعی است، نه اینکه ضمیر در بعولتهن از باب استخدام و شبیه آن به بعضی از مطلقات برگردد، البته این را هم بگوئیم که آیه شریفه، مخصوص زنانی است که همخواب شده باشند، و حیض هم ببینند، و حامله هم نباشند، و اما آن زنانی که شوهران آنها با ایشان نزدیکی نکرده‏اند، و یا در سن حیض دیدن نیستند، یا نابالغند، و یا به حد یائسگی رسیده‏اند و نیز زنانیکه حامله هستند، حکمی دیگر دارند که آیات دیگری متعرض حکم آنها است.

و لهن مثل الذی علیهن بالمعروف، و للرجال علیهن درجة.

معروف به معنای هر عملی است که افکار عمومی آن را عملی شناخته شده بداند، و با آن مانوس باشد، و با ذائقه‏ای که اهل هر اجتماعی از نوع زندگی اجتماعی خود به دست می آورد سازگار باشد، و به ذوق نزند.

و کلمه معروف در آیات مورد بحث تکرار شده، یعنی در دوازده مورد آمده است و این بدان جهت است که خدای تعالی اهتمام دارد به اینکه عمل طلاق و ملحقات آن بر وفق سنن فطری انجام شود، و عملی سالم باشد، بنابر این کلمه معروف هم متضمن هدایت عقل است، و هم حکم شرع، و هم فضیلت اخلاقی، و هم سنت‏های أدبی و انسانی، (آن عملی معروف است که هم طبق هدایت عقل صورت گرفته باشد، و هم با حکم شرع و یا قانون جاری در جامعه مطابق باشد، و هم با فضائل اخلاقی منافی نباشد، و هم سنت‏های أدبی آنرا خلاف ادب نداند).

و چون اسلام شریعت خود را بر اساس فطرت و خلقت بنا کرده، معروف از نظر اسلام همان چیزی است که مردم آن را معروف بدانند، البته مردمی که از راه فطرت به یک سو نشده، و از حد نظام خلقت منحرف نگردیده باشند، و یکی از احکام چنین اجتماعی این است که تمامی افراد و اجزای اجتماع در هر حکمی برابر و مساوی باشند و در نتیجه احکامی که علیه آنان است برابر باشد با احکامی که به نفع ایشان است، البته این تساوی را باید با حفظ وزنی که افراد در اجتماع دارند رعایت کرد، آن فردی که تاثیر در کمال و رشد اجتماع در شؤون مختلف حیات اجتماع دارد، باید با فردی که آن مقدار تاثیر را ندارد، فرق داشته باشد، مثلا باید برای شخصی که حاکم بر اجتماع است حکومتش محفوظ شود، و برای عالم، علمش و برای جاهل جهلش، و برای کارگر نیرومند، نیرومندی‏اش، و برای ضعیف، ضعفش در نظر گرفته شود، آنگاه تساوی را در بین آنان اعمال کرد، و حق هر صاحب حقی را به او داد، و اسلام بنابر همین اساس احکام له و علیه زن را جعل کرده، آنچه از احکام که له و به نفع او است با آنچه که علیه و بر ضد او است مساوی ساخته، و در عین حال وزنی را هم که زن در زندگی اجتماعی دارد، و تاثیری که در زندگی زناشوئی و بقای نسل دارد در نظر گرفته است، و معتقد است که مردان در این زندگی زناشوئی یک درجه عالی بر زنان برتری دارند و منظور از درجه، همان برتری و منزلت است.

از اینجا روشن می‏گردد که جمله و للرجال علیهن درجة...، قیدی است که متمم جمله سابق است و با جمله قبلی روی هم یک معنا را نتیجه می‏دهد و آن این است که خدای تعالی میان زنان مطلقه با مردانشان رعایت مساوات را کرده، در عین حال درجه و منزلتی را هم که مردان بر زنان دارند، منظور داشته است، پس آن مقدار که له زنان حکم کرده، همان مقدار علیه آنان حکم نموده نه بیشتر، و ما انشاء الله به زودی در یک بحث علمی جداگانه به تحقیق این مساله بر می‏گردیم.

الطلاق مرتان، فامساک بمعروف، او تسریح باحسان کلمه مرة به معنای یک دفعه است، پس کلمه مرتان به معنای دو دفعه است، و از ماده مرور گرفته شده، تا دلالت کند بر یک عمل، همچنانکه کلمات دفعه و کره و نزله هم معنای آنرا می‏دهند، و بر وزن آن نیز هستند و هم از نظر اعتبار نظیر آن می‏باشند.

و کلمه تسریح در اصل به معنای رها کردن در چریدن است، از اصطلاح سرحت الابل شتر را رها کردم، تا برود و از میوه درخت سرخ بخورد گرفته شده، و درخت سرخ دارای باری است که تنها شتران آن را می‏خورند، و در آیه شریفه، به عنوان استعاره در رها شدن زن مطلقه استعمال شده، البته رها شدنی که شوهر نتواند رجوع کند، بلکه او را ترک بگوید، تا عده‏اش سر آید که به زودی جزئیاتش می‏آید و مراد از طلاق در جمله: الطلاق مرتان...، طلاق رجعی است که شوهر می‏تواند در بین عده برگردد، و لذا آیه شریفه، شوهر را مخیر کرده بین دو چیز، یکی امساک، یعنی نگه داشتن همسرش که همان رجوع در عده است و دیگری رها کردن او، تا از عده خارج شود، و أما طلاق سوم همان است که جمله: فان طلقها فلا تحل له من بعد حتی تنکح زوجا غیره...، حکمش را بیان می‏کند.

و ظاهرا مراد از تسریح زن به احسان این است که او را در جدا شدن و نشدن آزاد بگذارد، به این معنا که زن بعد از دو نوبت مطلقه شدن، دیگر محکوم به این نباشد که اگر همسرش خواست در عده رجوع کند، دست او به جائی بند نباشد، بلکه شوهر در مدت عده،

/ 0 نظر / 97 بازدید