تفسیر سوره ی نصر

و مؤید این نظریه وعده نصرتی است که در ضمن آیات نازله در باره حدیبیه داده و فرموده: انا فتحنا لک فتحا مبینا لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما و ینصرک الله نصرا عزیزا، چون بسیار نزدیک به ذهن است که منظور از فتح و نصر عزیز، همان فتح مکه باشد، چون تنها فتحی که مرتبط با فتح حدیبیه باشد همان فتح مکه است که دو سال بعد از صلح حدیبیه اتفاق افتاد.

و این نظریه به ذهن نزدیک‏تر است، تا آیه را حمل کنیم بر اجابت دعوت حقه از ناحیه اهل یمن و دخول بدون خونریزیشان در اسلام، پس نزدیک‏تر به اعتبار همان است که بگوییم: مراد از نصر و فتح، نصرت رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بر کفار قریش، و مراد از فتح، فتح مکه است. و نیز بگوییم این سوره بعد از صلح حدیبیه و بعد از نزول سوره فتح و قبل از فتح مکه نازل شده است. و رایت الناس یدخلون فی دین الله افواجا راغب در مفردات می‏گوید کلمه فوج به معنای جماعتی است که به سرعت عبور کنند، و جمع این کلمه افواج می‏آید. و بنا به گفته وی معنای داخل شدن مردم در دین خدا افواجا این است که جماعتی بعد از جماعتی دیگر به اسلام در آیند، و مراد از دین الله همان اسلام است، چون خدای تعالی به حکم آیه ان الدین عند الله الاسلام غیر اسلام را دین نمی‏داند.

فسبح بحمد ربک و استغفره انه کان توابا از آنجایی که این نصرت و فتح اذلال خدای تعالی نسبت به شرک، و اعزاز توحید است، و به عبارتی دیگر این نصرت و فتح ابطال باطل و احقاق حق بود، مناسب بود که از جهت اول سخن از تسبیح و تنزیه خدای تعالی برود، و از جهت دوم - که نعمت بزرگی است - سخن از حمد و ثنای او برود، و به همین جهت به آن جناب دستور داد تا خدا را با حمد تسبیح گوید.

البته در این میان وجه دیگری برای توجیه و مناسبت این دستور هست، و آن این است که حق خدای عز و جل که رب عالم است، بر بنده‏اش این است که او را با صفات کمالش ذکر کند و همواره بیاد نقص و حاجت خود بیفتد، و چون فتح مکه باعث شد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از گرفتاریهایی که در از بین بردن باطل و قطع ریشه فساد داشت فراغتی حاصل کند، دستورش داد که از این به بعد که فراغتت بیشتر است، به یاد جلال خدا - که تسبیح او است - و جمالش - که حمد او است و نقص و حاجت خودش، که استغفار است - بپردازد، و معنای استغفار در مثل رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) که آمرزیده هست، درخواست ادامه مغفرت است، چون احتیاج به مغفرت از نظر بقاء عینا مثل احتیاج به حدوث مغفرت است، (دقت فرمایید).

و این استغفار از ناحیه آن جناب تکمیل شکرگزاری است، و ما در آخر جلد ششم این کتاب گفتاری در معنای آمرزش گناه گذراندیم.

انه کان توابا - این جمله دستور به استغفار را تعلیل می‏کند، و در عین حال تشویق و تاکید هم هست.

 

بحث روایتی

در مجمع البیان از مقاتل روایت کرده که گفت: وقتی این سوره نازل شد، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آن را بر اصحابش قرائت کرد، اصحاب همه خوشحال گشته به یکدیگر مژده می‏دادند، ولی وقتی عباس آن را شنید گریه کرد، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پرسید: چرا می‏گریی عمو؟عرضه داشت: من خیال می‏کنم این سوره خبر مرگ تو را به تو می‏دهد، یا رسول الله.

حضرت فرمود: بله این سوره همان را می‏گوید که تو فهمیدی، و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از نزول این سوره بیش از دو سال زندگی نکرد، و از آن به بعد هم دیگر کسی او را خندان و خوشحال ندید.

مؤلف: این معنا در تعدادی از روایات با عباراتی مختلف آمده.

و بعضی در وجه دلالت سوره بر خبر مرگ آن جناب چنین گفته‏اند که: این سوره دلالت دارد بر اینکه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از انجام رسالات خود فارغ شده، آنچه بنا بود انجام دهد انجام داده، و دوران تلاش و مجاهدتش به سر رسیده، و معلوم است که طبق مثل معروف عند الکمال یرقب الزوال، هر چیزی که به حد کمالش رسید باید منتظر زوالش بود.

و در همان کتاب از ام سلمه روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در اواخر عمرش نمی‏ایستاد و نمی‏نشست و نمی‏آمد و نمی‏رفت، مگر اینکه می‏گفت: سبحان الله و بحمده و استغفر الله و اتوب الیه ما علت این معنا را پرسیدیم، فرمود: من بدین عمل مامور شده‏ام، آنگاه این سوره را می‏خواند: اذا جاء نصر الله و الفتح.

مؤلف: و در این معنا روایات یکی دو تا نیست، البته در بین آنها در اینکه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) چه ذکری می‏گفته اختلاف هست.

و در عیون به سند خود از حسین بن خالد از حضرت رضا (علیه‏السلام‏) روایت آورده که گفت: من از پدرم شنیدم که از پدرش (علیه‏السلام‏) حدیث کرد که: اولین سوره‏ای که از قرآن نازل شد سوره بسم الله الرحمن الرحیم اقرأ باسم ربک بود، و آخرین سوره‏ای که  نازل شد سوره اذا جاء نصر الله بود.

مؤلف: شاید منظور از آخرین سوره در بست و به طور تمام بوده، که در این صورت منافات ندارد که بعضی آیات سایر سوره‏ها بعد از این سوره نازل شده باشد.

و در مجمع البیان در داستان فتح مکه آمده: بعد از آنکه در سال حدیبیه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) با مشرکین قریش صلح نمود، یکی از شرائط صلح این بود که هر کس و هر قبیله عرب بخواهد می‏تواند داخل در عهد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شود، و هر کس و هر قبیله بخواهد می‏تواند داخل در عهد قریش گردد، قبیله خزاعه به عهد و عقد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پیوست، و قبیله بنی بکر در عقد و پیمان قریش در آمد، و بین این دو قبیله از قدیم الأیام دشمنی بود.

در این بین جنگی میان بنی بکر و خزاعه اتفاق افتاد، و قریش بنی بکر را با دادن سلاح کمک کردند، ولی آشکارا کمک انسانی ندادند به جز بعضی افراد، از آن جمله عکرمة بن ابی جهل و سهیل بن عمرو که شبانه و مخفیانه به کمک بنی بکر رفتند.

ناگزیر عمرو بن سالم خزاعی سوار بر مرکب خود شد و به مدینه نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شتافت، و این در هنگامی بود که مساله فتح مکه بر سر زبانها افتاده بود، و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در مسجد در بین مردم بود، عمرو بن سالم ایستاد و این اشعار را سرود: لا هم انی ناشد محمدا حلف ابینا و ابیه الاتلدا ان قریشا أخلفوک الموعدا و نقضوا میثاقک الموکدا و قتلونا رکعا و سجدا رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: ای عمرو بس است، سپس برخاست و به خانه همسرش میمونه رفت و فرمود: آبی برایم آماده ساز، آنگاه شروع کرد به غسل و شستشوی خود، و می‏فرمود: یاری نشوم اگر بنی کعب - خویشاوندان عمرو بن سالم - را یاری نکنم، آنگاه از خزاعه بدیل بن ورقاء با جماعتی حرکت کرده نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند، آنها هم آنچه از بنی بکر و قریش کشیده بودند و مخصوصا یاری قریش ازبنی بکر را به اطلاع آن حضرت رسانده به طرف مکه برگشتند.

و رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از پیش خبر داده بود که گویا می‏بینم ابو سفیان از طرف قریش به سوی شما می‏آید تا پیمان صلح حدیبیه را تمدید کند و به زودی بدیل بن ورقاء را در راه می‏بیند.

اتفاقا همینطور که فرموده بود پیش آمد، بدیل و همرهانش ابو سفیان را در عسفان دیدند که از طرف قریش به مدینه می‏رود تا پیمان را تمدید و محکم کند.

همینکه ابوسفیان بدیل را دید پرسید: از کجا می‏آیی؟گفت رفته بودم کنار دریا و این بیابانهای اطراف.

گفت: مدینه نزد محمد نرفتی؟پاسخ داد نه.

و از هم جدا شدند، بدیل به طرف مکه رهسپار شد، ابو سفیان به همراهان خود گفت: اگر بدیل مدینه رفته باشد، حتما آذوقه شترش را از هسته خرما داده، برویم ببینیم شترش کجا خوابیده بود، رفتند و آنجا را یافته پشکل شتر بدیل را پیدا کردند و شکافتند دیدند هسته خرما در آن هست ابو سفیان گفت به خدا سوگند بدیل نزد محمد رفته بود.

ابو سفیان از آنجا به مدینه آمد و نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رفت، عرضه داشت: ای محمد خون قوم و خویشاوندانت را حفظ کن و قریش را پناه بده و مدت پیمان را تمدید کن.

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: آیا علیه مسلمانان توطئه کردید و نیرنگ بکار زدید و پیمان را شکستید؟ابو سفیان گفت: نه.

فرمود: اگر نشکسته‏اید ما بر سر پیمان خود هستیم.

ابوسفیان از آنجا بیرون آمد،  به ابو بکر برخورد و گفت: قریش را در پناه خود گیر.

ابوبکر گفت: وای بر تو مگر کسی می‏تواند علیه رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) کسی را پناه بدهد.

از او هم گذشت به عمر بن خطاب برخورد و همان تقاضا را از او کرد و همان جواب را از او شنید.

از او هم گذشت به منزل دخترش ام حبیبه همسر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رفت و خواست تا روی فرش رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بنشیند، دخترش خم شد و فرش را جمع کرد، ابو سفیان گفت: دخترم آیا دریغ کردی از اینکه پدرت روی فرش بنشیند؟ گفت: بله، این فرش رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است، و تو به خاطر شرکت نجس و پلید هستی و نمی‏توانی روی این فرش بنشینی.

از آنجا هم بیرون شد و به خانه فاطمه (علیهاالسلام‏) رفت و گفت: ای دختر سید عرب، آیا قریش را پناه می‏دهی و مدت پیمان ایشان را تمدید می‏کنی؟ اگر چنین کنی گرامی‏ترین خانم در همه مردم خواهی بود.

فاطمه (علیهاالسلام‏) فرمود جوار من جوار رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است.

پرسید: آیا ممکن نیست به دو پسرانت دستور دهی این کار را بکنند؟فرمود: به خدا سوگند بچه‏های من کودکند و به حدی نرسیده‏اند که بین مردم جوار دهند، علاوه بر این، هیچ مسلمانی نمی‏تواند به دشمن رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) پناه دهد.

آنگاه رو به علی بن ابی طالب (علیه‏السلام‏) کرد و گفت: ای ابا الحسن چاره‏ام از همه جا قطع شده، از تو می‏خواهم برایم خیر خواهی کنی و راه چاره‏ای پیش پایم بگذاری.

علی (علیه‏السلام‏) فرمود: تو پیرمرد قریشی، برخیز و بر در مسجد بایست و اعلام کن که همه بدانید من قریش را در پناه و جوار خود قرار دادم، این را بگو و به دیار خودت مکه برگرد، ابو سفیان پرسید: این کار دردی از من دوا خواهد کرد؟ فرمود: به خدا سوگند گمان ندارم، و لیکن چاره دیگری برایت سراغ ندارم، ناگزیر ابو سفیان برخاست و در مسجد فریاد زد ایها الناس من قریش را در جوار خود قرار دادم، آنگاه شترش را سوار شد و به طرف مکه رفت.

وقتی وارد بر قریش شد، پرسیدند چه خبر آورده‏ای؟ ابوسفیان قصه را برایشان شرح داد.

گفتند: به خدا سوگند علی بن ابی طالب کاری برایت انجام نداده، جز اینکه به بازیت گرفته، و اعلامی که در بین مسلمانان کردی هیچ فایده‏ای ندارد، ابو سفیان گفت: نه به خدا سوگند علی منظورش بازی دادن من نبود، ولی چاره دیگری نداشتم.

راوی می‏گوید: رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داد تا مسلمانان برای جنگ با مردم مکه، مجهز و آماده شوند، و آنگاه عرضه داشت بار الها چشم و گوش قریش را از کار ما بپوشان و از رسیدن اخبار ما به ایشان جلوگیری فرما تا ناگهانی بر سرشان بتازیم و قریش را در شهرشان مکه غافلگیر سازیم، در این هنگام بود که حاطب بن ابی بلتعه نامه‏ای به قریش نوشت و به دست آن زن داد تا به مکه برساند، ولی خبر این خیانتش از آسمان به رسول الله رسید، و علی (علیه‏السلام‏) و زبیر را فرستاد تا نامه را از آن زن بگیرند، که داستانش در سوره ممتحنه گذشت.

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در داستان فتح مکه ابوذر غفاری را جانشین خود در مدینه کرد و ده روز از ماه رمضان گذشته بود که با ده هزار نفر لشکر از مدینه بیرون آمد، و این در سال هشتم هجرت بود، و از مهاجر و انصار حتی یک نفر تخلف نکرد.

از سوی دیگر ابو سفیان بن حارث بن عبد المطلب (پسر عموی رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏)،  و عبد الله بن امیة بن مغیره، در بین راه در محلی به نام نیق العقاب رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را دیدند، و اجازه ملاقات خواستند، لیکن آنجناب اجازه نداد، ام سلمه همسر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در وساطت و شفاعت آن دو عرضه داشت: یا رسول الله (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) یکی از این دو پسر عموی تو و دیگری پسر عمه و داماد تو است.

فرمود مرا با ایشان کاری نیست، اما پسر عمویم هتک حرمتم کرده، و اما پسر عمه و دامادم همان کسی است که در باره من در مکه آن سخنان را گفته بود، وقتی خبر این گفتگو به ایشان رسید ابو سفیان که پسر خوانده‏ای همراهش بود گفت: به خدا سوگند اگر اجازه ملاقاتم ندهد دست این کودک را می‏گیرم و سر به بیابان می‏گذارم، آنقدر می‏روم تا از گرسنگی و تشنگی بمیریم، این سخن به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) رسید، حضرت دلش سوخت و اجازه ملاقاتشان داد، هر دو به دیدار آن جناب شتافته اسلام آوردند. و چون رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در مر الظهران بار انداخت، و با اینکه این محل نزدیک مکه است، مردم مکه از حرکت آن جناب بکلی بی‏خبر بودند، در آن شب ابو سفیان بن حرب و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء از مکه بیرون آمدند تا خبری کسب کنند. از سوی دیگر عباس عموی پیامبر (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) با خود گفت: پناه به خدا، خدا به داد قریش برسد که دشمنش تا پشت کوههای مکه رسیده، و کسی نیست به او خبری بدهد، به خدا اگر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به ناگهانی بر سر قریش بتازد و با شمشیر وارد مکه شود، قریش تا آخر دهر نابود شده، این بی‏قراری وادارش کرد همان شبانه بر استر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) سوار شده به راه بیفتد، با خود می‏گفت: بروم بلکه لابلای درخت‏های اراک اقلا به هیزم‏کشی برخورم، و یا دامداری را ببینم، و یا به کسی که از سفر می‏رسد و به طرف مکه می‏رود برخورد نمایم، به او بگویم به قریش خبر دهد که لشکر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) تا کجا آمده، بلکه بیایند التماس کنند و امان بخواهند تا آن جناب از ریختن خونشان صرفنظر کند.

از اینجا مطلب را از قول عباس می‏خوانیم: به خدا سوگند در لابلای درختان اراک دور می‏زدم تا شاید به کسی برخورم، که ناگهان صدایی شنیدم که چند نفر با هم صحبت می‏کردند، خوب گوش دادم صاحبان صدا را شناختم، ابو سفیان بن حرب و حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء بودند، و شنیدم ابوسفیان می‏گفت به خدا سوگند هیچ شبی در همه عمرم چنین آتشی ندیده‏ام، بدیل در پاسخ گفت: به نظر من این آتش‏ها از قبیله خزاعه باشد، ابو سفیان گفت: خزاعه پست‏تر از اینند که چنین لشکری انبوه فراهم آورند من او را از صدایش شناختم، و صدا زدم ای أبا حنظله - ابوسفیان - تا صدایم را شنید شناخت، و گفت ابو الفضل تویی؟ گفتم آری، گفت: لبیک پدر و مادرم فدای تو باد، چه خبر آورده‏ای؟گفتم: اینک رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است با لشکری آمده که شما را تاب مقاومت آن نیست، ده هزار نفر از مسلمین است.

پرسید: پس می‏گویی چه کنم؟گفتم: با من سوار شو تا نزد آن جناب برویم تا از حضرتش برایت امان بخواهم، به خدا قسم اگر آن جناب بر تو دست یابد گردنت را می‏زند، ابو سفیان با من سوار شد، با شتاب استر را به طرف رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) راندم، از هر اجاق و آتشی رد می‏شدیم می‏گفتند: این عموی رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) و سوار بر استر آن جناب است، تا به آتش عمر بن خطاب رسیدیم، صدا زد ای اباسفیان حمد خدای را که وقتی به تو دست یافتیم که هیچ عهد و پیمانی در بین نداریم، آنگاه به عجله به طرف رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) دوید، من نیز استر را به شتاب رساندم، به طوری که عمر و استر من جلو درب قبه راه را به یکدیگر بستند، و بالأخره عمر زودتر داخل شد، آنطور که یک سواره کندرو، از پیاده کندرو جلو می‏زند.

عمر عرضه داشت: یا رسول الله این ابو سفیان دشمن خدا است که خدای تعالی ما را بر او مسلط کرده و اتفاقا عهد و پیمانی هم بین ما و او نیست، اجازه بده تا گردنش را بزنم، من عرضه داشتم: یا رسول الله من او را پناه داده‏ام، و آنگاه بلافاصله نشستم و سر رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) را - به رسم التماس - گرفتم، و عرضه داشتم به خدا سوگند کسی غیر از من امروز در باره او سخن نگوید، ولی عمر اصرار می‏ورزید، به او گفتم: ای عمر آرام بگیر، درست است که این مرد چنین و چنان کرده، ولی هر چه باشد از آل عبد مناف است، نه از عدی بن کعب - دودمان تو - اگر از دودمان تو بود من وساطتش را نمی‏کردم.

عمر گفت ای عباس، کوتاه بیا، اسلام آوردن تو آن روز که اسلام آوردی محبوب‏تر بود برای من از اینکه پدرم خطاب اسلام بیاورد.

می‏خواست بگوید: تعصب دودمانی در کارم نیست، به شهادت اینکه از اسلام تو خوشحال شدم بیش از آنکه پدرم مسلمان می‏شد، اگر می‏شد.

در اینجا رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) به عمویش عباس فرمود فعلا برو او را امان دادیم، فردا صبح او را نزد من آر.

می‏گوید: صبح زود قبل از هر کس دیگر او را نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بردم، همینکه او را دید فرمود: وای بر تو ای ابا سفیان آیا هنوز وقت آن نشده که بفهمی 

جز الله معبودی نیست؟عرضه داشت: پدر و مادرم فدای تو که چقدر پابند رحمی، و چقدر کریم و رحیم و حلیمی، به خدا قسم اگر احتمال می‏دادم که با خدای تعالی خدای دیگری باشد، باید آن خدا در جنگ بدر و روز احد یاریم می‏کرد.

رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: وای بر تو ای ابا سفیان آیا وقت آن نشده که بفهمی من فرستاده خدای تعالی هستم؟عرضه داشت: پدر و مادرم فدایت شود، در این مساله هنوز شکی در دلم است عباس می‏گوید: به او گفتم وای بر تو شهادت بده به حق قبل از اینکه گردنت را بزنند. ابوسفیان بناچار شهادت داد.

در این هنگام رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود: ای عباس برگرد و او را در تنگه دره نگه دار، تا لشکر خدا از پیش روی او بگذرد، و او قدرت خدای تعالی را ببیند، من او را نزدیک دماغه کوه، تنگترین نقطه دره نگه داشتم، لشکریان اسلام قبیله قبیله رد می‏شدند و او می‏پرسید: اینها کیانند؟ و من پاسخ می‏دادم، و می‏گفتم مثلا این قبیله اسلم است، این جهینه است، این فلان است، تا در آخر خود رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) در کتیبه خضراء از مهاجرین و انصار عبور کرد، در حالی که نفرات کتیبه آنچنان غرق آهن شده بودند که جز حدقه چشم از ایشان پیدا نبود، ابو سفیان پرسید اینها کیانند: ای ابا الفضل؟ گفتم این رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) است که با مهاجرین و انصار در حرکت است.

ابو سفیان گفت: ای ابا الفضل سلطنت برادرزاده‏ات عظیم شده، گفتم وای بر تو سلطنت و پادشاهی نیست.

بلکه نبوت است، گفت: بله حالا که چنین است. حکیم بن حزام و بدیل بن ورقاء نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند، و اسلام را پذیرفته با آن جناب بیعت کردند، وقتی مراسم بیعت تمام شد، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) آن دو را پیشاپیش خود روانه به سوی قریش کرد تا ایشان را به سوی اسلام دعوت کنند و اعلام بدارند هر کس بر خانه ابو سفیان که بالای مکه است داخل بشود ایمن است، و هر کس داخل خانه حکیم که در پایین مکه است بشود او نیز ایمن خواهد بود، و هر کس هم درب خانه خود را بروی خود ببندد و دست به شمشیر نزند ایمن است.

و بعد از آنکه ابو سفیان و حکیم بن حزام از نزد رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بیرون آمدند و به طرف مکه روانه شدند، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) زبیر بن عوام را به سرکردگی جمعی از سواره نظام مهاجرین مامور فرمود تا بیرق خود

/ 1 نظر / 240 بازدید

آفرین