تفسیر سوره ی بقره(آیات211تا215)

ادامه ی مطلب...

 

 عذاب خزی و خواری در آخرت شدند، در حالی که دیگر یاوری نداشتند.

و این سنت جاریه از ناحیه خدای سبحان اختصاص به قومی و ملتی ندارد، هر کس نعمت خدا را تغییر دهد، و از محرابش منحرف کند، خدا عقابش می‏کند و چقدر شدید العقاب است.

بنابراین بیان، پس جمله: و من یبدل نعمة الله تا کلمه العقاب از قبیل وضع کلی در مورد جزئی است، تا دلالت کند بر اینکه حکم نامبرده سنتی است در همه ادوار.

زین للذین کفروا الحیوة الدنیا...این جمله در صدد تعلیل مطالب گذشته است، و جنبه تعلیل را دارد، می‏خواهد بفرماید: ملاک و علت این انحرافها زینت یافتن زندگی دنیا در نظر مردم است، چون وقتی شیطان زندگی دنیا را در نظر زینت داد، او را وا می‏دارد تا از هوای نفس و شهواتش پیروی کند، و هر حق و حقیقت را از یاد ببرد، تنها هدف و همتش رسیدن به شهوات و جاه و مقام باشد، هر چند که بر سر راهش حقوقی پایمال شود، و نیز به منظور رسیدن به آن هدف هر چیزی را به خدمت می‏گیرد، که از آن چیزهائی که به خدمت می‏گیرد دین است، دین را هم وسیله رسیدن به امتیازات و تعینات خود قرار می‏دهد در نتیجه دین وسیله‏ای می‏شود برای تمیز زعما و رؤسا، و برای هر چیزی که به درد ریاستشان می‏خورد و محکی می‏شود برای تقرب پیروان و مقلدان مرئوس، و تمایل رؤسا به ایشان، همچنانکه در امت امروز خود می‏بینیم، و قبلا هم در بنی اسرائیل دیدیم.

و ظاهر کفر هم در قرآن همان ستر است، چه اینکه کفر اصطلاحی باشد، یا مطلق پوشاندن حق باشد، که در برابر مطلق ایمان است.

بنا بر این زینت یافتن زندگی دنیا اختصاصی به کفار اصطلاحی ندارد، ممکن است 

مسلمان اصطلاحی هم دچار این انحراف بشود و حقیقتی از حقایق دینی را بپوشاند، و نعمتی از نعمت‏های دینی را تغییر دهد، که چنین کسی هم کافری است که حیات دنیا در نظرش زینت یافته، او نیز باید خود را آماده عذاب شدید بکند.

و الذین اتقوا فوقهم یوم القیمة...اگر در این جمله کلمه ایمان به کلمه تقوا مبدل شده، برای این بوده که بفهماند ایمان بدون تقوا به درد نمی‏خورد، باید توأم با عمل باشد.

این آیه سبب تشریع اصل دین را بیان می‏کند، که چرا اصلا دینی تشریع شده، و مردم مکلف به پیروی آن دین شوند؟ و در نتیجه بینشان اختلاف بیفتد، یک دسته به دین خدا بگروند، دسته‏ای دیگر کافر شوند، و این معنا را اینطور بیان کرده: که انسان - این موجودی که به حسب فطرتش اجتماعی و تعاونی است - در اولین اجتماعی که تشکیل داد یک امت بود، آنگاه همان فطرتش وادارش کرد تا برای اختصاص دادن منافع به خود با یکدیگر اختلاف کنند، از اینجا احتیاج به وضع قوانین که اختلافات پدید آمده را برطرف سازد پیدا شد، و این قوانین لباس دین به خود گرفت، و مستلزم بشارت و انذار و ثواب و عقاب گردید، و برای اصلاح و تکمیلش لازم شد عباداتی در آن تشریع شود، تا مردم از آن راه تهذیب گردند، و به منظور این کار پیامبرانی مبعوث شدند، و رفته رفته آن اختلافها در دین راه یافت، بر سر معارف دین و مبدأ و معادش اختلاف کردند، و در نتیجه به وحدت دینی هم خلل وارد شد، شعبه‏ها و حزبها پیدا شد، و به تبع اختلاف در دین اختلاف‏هائی دیگر نیز در گرفت، و این اختلاف‏ها بعد از تشریع دین به جز دشمنی از خود مردم دین‏دار هیچ علت دیگری نداشت، چون دین برای حل اختلاف آمده بود، ولی یک عده از در ظلم و طغیان خود دین را هم با اینکه اصول و معارفش روشن بود و حجت را بر آنان تمام کرده بود مایه اختلاف کردند.

پس در نتیجه اختلاف‏ها دو قسم شد، یکی اختلاف در دین که منشاش ستمگری و طغیان بود، یکی دیگر اختلافی که منشاش فطرت و غریزه بشری بود، و اختلاف دومی که همان اختلاف در امر دنیا باشد باعث تشریع دین شد، و خدا به وسیله دین خود، عده‏ای را به سوی حق هدایت کرد، و حق را که در آن اختلاف می‏کردند روشن ساخت، و خدا هر کس را بخواهد به سوی صراط مستقیم هدایت می‏کند.

پس دین الهی تنها و تنها وسیله سعادت برای نوع بشر است، و یگانه عاملی است که حیات بشر را اصلاح می‏کند، چون فطرت را با فطرت اصلاح می‏کند، و قوای مختلف فطرت را در هنگام کوران و طغیان تعدیل نموده، برای انسان رشته سعادت زندگی در دنیا و آخرتش را منظم و راه مادیت و معنویتش را هموار می‏نماید، این بود یک تاریخ اجمالی از حیات اجتماعی و دینی نوع انسان، اجمالی که از آیه شریفه مورد بحث استفاده می‏شود، و اگر آن را به تفصیل بیان نکرد، در حقیقت به تفصیلی که در سایر آیات آمده اکتفا نموده است.

 

آغاز خلقت انسان

گفتیم آیات دیگر قرآن که هر کدام در جائی قرار دارد تفصیل تاریخ بشریت را بیان کرده، و حاصل این تفصیل این است که نوع انسانی (البته نه تمامی انواع انسانها که حتی شامل سایر ادوار بشریت هم بشود بلکه این نوعی که فعلا نسلش در روی زمین زندگی می‏کند نوعی نیست که از نوع دیگری از انواع حیوانات و یا غیر حیوانات پدید آمده باشد (مثلا از میمون درست شده باشد)، و طبیعت، او را که در اصل حیوانی دیگر بوده با تحولات خود تحول داده، و تکامل بخشیده باشد.

بلکه نوعی است مستقل، که خدای تعالی او را بدون الگو از مواد زمین بیافرید.

و خلاصه روزگاری بود که آسمان و زمین و همه موجودات زمینی بودند، ولی از این نسل بشر هیچ خبر و اثری نبود، آنگاه خدای تعالی از این نوع یک مرد و یک زن خلق کرد، که نسل فعلی بشر منتهی به آن دو نفر می‏شود، می‏فرماید: انا خلقناکم من ذکر و انثی، و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا و نیز می‏فرماید: خلقکم من نفس واحدة و جعل منها زوجها و نیز می‏فرماید: ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب این بود خلاصه‏ای از تاریخ پیدایش بشر از نظر قرآن.

و اما این فرضی که علمای طبیعی امروز کرده‏اند، که تمامی انواع حیوانات فعلی و حتی انسان از انواع ساده‏تری پیدا شده‏اند، و گفته‏اند: که اولین فرد تکامل یافته بشر از آخرین فرد تکامل یافته میمون پدید آمده، که مدار بحث‏های طبیعی امروز هم همین فرضیه است، و یا گفته‏اند: انسان از ماهی تحول یافته، همه این حرفها فرضیه‏ای بیش نیست و فرضیه هم هیچ دلیل علمی و یقینی ندارد، بلکه آن را فرض و تصور می‏کنند، تا به وسیله آن بیانات علمی خود را توجیه و تعلیل کنند، و هر قدر هم که این فرضیه‏ها معتبر باشد، اعتبارش ربطی به اعتبار حقایق دینی ندارد، بلکه حتی با امکانات ذهنی هم منافات ندارد، چون بیشتر از توجیه کردن آثار و احکام مربوطه به موضوع بحث، خاصیت دیگری ندارد، و ما ان شاء الله بحث مفصل این موضوع را در سوره آل عمران در تفسیر آیه: ان مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب خواهیم کرد.

 

انسان از روحی و بدنی ترکیب شده

خدای تعالی این نوع از موجودات را - آن روز که ایجاد می‏کرد - از دو جزء و دو جوهر ترکیب کرد، یکی ماده بدنی، و یکی هم جوهری مجرد، که همان نفس و روح باشد، و این دو، مادام که انسان در دنیا زندگی می‏کند متلازم و با یکدیگراند، همینکه انسان مرد بدنش می‏میرد، و روحش، همچنان زنده می‏ماند، و انسان (که حقیقتش همان روح است) به سوی خدای سبحان باز می‏گردد.

خدای تعالی در این باره می‏فرماید: و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طین ثم جعلناه نطفة فی قرار مکین، ثم خلقنا النطفة علقة، فخلقنا العلقة مضغة، فخلقنا المضغة عظاما، فکسونا العظام لحما، ثم انشاناه خلقا آخر، فتبارک الله احسن الخالقین، ثم انکم بعد ذلک لمیتون، ثم انکم یوم القیمة تبعثون این آیات عینا همان مطلبی را که گفتیم خاطرنشان می‏سازد.

و در این معنا است آیه شریفه: فاذا سویته، و نفخت فیه من روحی، فقعوا له ساجدین.

و از همه آیات روشن‏تر آیه شریفه زیر است، که می‏فرماید: و قالوا ءاذا ضللنا فی الارض ء انا لفی خلق جدید، بل هم بلقاء ربهم کافرون، قل یتوفیکم ملک الموت الذی و کل بکم، ثم الی ربکم ترجعون.

بطوریکه ملاحظه کردید سؤال کفار ناشی از این بود که مردن بدن را مردن آدمی می‏پنداشتند، و از در تعجب می‏پرسیدند: بعد از آنکه مردیم و اعضا و اجزاء ما متلاشی و در زمین مستهلک شد، دوباره زنده می‏شویم؟ خدای تعالی در پاسخ فرمود: آنچه در زمین مستهلک می‏شود شما نیستید، بدن شما است، و اما خود شما را ملک الموت می‏گیرد، و ضبط می‏کند، پس شما غیر آن بدن هستید که در زمین دفن می‏شود، آنچه در زمین گم می‏شود بدن‏ها است، و اما انسانها که همان نفوس بشری باشد گم شدنی و از بین رفتنی و مستهلک شدنی نیستند، و به زودی ان شاء الله بحث مفصل پیرامون آنچه در این باره از قرآن استفاده می‏شود، و بحث در اینکه حقیقت روح انسانی چیست در محل مناسبش خواهد آمد.

 

شعور حقیقی انسان و ارتباطش با اشیا

خدای تعالی آن روز که بشر را می‏آفرید شعور را در او به ودیعه نهاد، و گوش و چشم و قلب در او قرار داد، و در نتیجه نیروئی در او پدید آمد به نام نیروی ادراک و فکر، که به وسیله آن حوادث و موجودات عصر خود و آنچه قبلا بوده، و عوامل آنچه بعدا خواهد بود نزد خود حاضر می‏بیند، پس می‏توان گفت: انسان به خاطر داشتن نیروی فکر به همه حوادث تا حدی احاطه دارد چنانکه خدای تعالی هم در این باره فرموده: علم الانسان ما لم یعلم و فرموده: و الله اخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا و جعل لکم السمع و الابصار و الافئدة.

و می‏فرماید: و علم آدم الاسماء کلها.

و نیز خدای تعالی برای این نوع از جنبندگان زمین سنخی از وجود اختیار کرده که قابل ارتباط با تمامی اشیاء عالم هست، و می‏تواند از هر چیزی استفاده کند، چه از راه اتصال به آن چیز، و چه از راه وسیله قرار دادن برای استفاده از چیز دیگر، همچنانکه می‏بینیم: چه حیله‏های عجیبی در امر صنعت به کار می‏برد و راههای باریکی با فکر خود برای خود درست می‏کند، و خدای تعالی هم در این باره فرموده: و خلق لکم ما فی الارض جمیعا.

و نیز فرموده: و سخر لکم ما فی السموات و ما فی الارض جمیعا منه، و آیاتی دیگر که همه گویای این حقیقتند که موجودات عالم همه برای انسان رام شده‏اند.

 

دانش‏های عملی انسان

این دو عنایت که خدا به انسان کرده، یعنی نیروی فکر و ادراک و رابطه تسخیر موجودات، خود یک عنایت سومی را نتیجه داده، و آن این است که توانست برای خود علوم و ادراکاتی دسته‏بندی شده تدوین کند، تا در مرحله تصرف در اشیا و به کار بردن و تاثیر در موجودات خارج از ذات خود آن علوم را بکار بگیرد، و در نتیجه (با صرف کمترین وقت و گرفتن بیشترین بهره) از موجودات عالم برای حفظ وجود و بقای خود استفاده کند.

توضیح اینکه اگر شما خواننده عزیز ذهن خود را از آنچه مشغولش کرده خالی کنی، و مانند کسی که تاکنون از وضع انسانها خبری ندارد در انسان، این موجود زمینی فعال و به کار گیرنده فکر و اراده - نظر بیفکنی، و چنین فرض کنی که اولین بار است که این موجود را می‏بینی، و درباره‏اش می‏اندیشی، آن وقت خواهی دید که یک فرد از این انسان در کارهای زندگیش ادراکات و افکاری را به کار می‏گیرد، و ابزار کار خود قرار می‏دهد که نمی‏توانی آن ادراکات را به شمار آوری، آنقدر زیاد است که عقل از کثرت و پردامنگی و تشتت جهات آنها دچار دهشت می‏شود.

و این علوم که گفتیم ابزار کار انسانها است، عامل فراهم آمدن، و دسته‏بندی شدن، و انشعاب هر یک از دیگری، و یا ترکیب آنها، یا حواس ظاهری و باطنی انسان است، و یا تصرف قوه فکریه او، تصرفش هم یا تصرفی است ابتدائی، و یا تصرفهائی پی‏درپی، و این نکته امری است واضح، که هر انسانی آن را هم از خودش در می‏یابد، و هم از دیگران، و در دریافت آن احتیاج به دقت و تدبر ندارد، بلکه صرف توجه کافی است.

حال که متوجه این نکته شدی می‏گوئیم: اگر این توجه و نظر را در علوم و ادراکات خود و یا انسانی دیگر تکرار کنی، خواهی دید که همه آنها یکسان نیستند، بعضی از ادراکات بشری تنها جنبه حکایت و نشان دادن موجودات خارجی را دارند، و منشا اراده و عملی در ما نمی‏شوند، مثل اینکه درک می‏کنیم: که این زمین است، و آن آسمان است، و عدد چهار جفت است، و آب روان است، و سیب یکی از میوه‏ها است و امثال این تصورها و تصدیق‏ها، که تنها از راه فعل و انفعال مغزی حاصل می‏شود، یعنی ماده خارجی وقتی در برابر حس ما و ادوات ادراکی ما قرار می‏گیرد حس ما منفصل شده، می‏فهمیم که آن آب و این زمین است، و نظیر آن علمی است که از مشاهده نفس خود و حضور نفس یعنی همان که از آن تعبیر می‏کنیم به (من) در نزد خود برای ما حاصل می‏شود، و باز نظیر آن کلیات مقوله‏ای است که درک می‏کنیم، و درک آن نه اراده‏ای در ما ایجاد می‏کنند و نه باعث صدور عملی از ما می‏شوند، بلکه تنها چیزهائی که در خارج است برای ما حکایت می‏کنند.

این یک عده از درک‏های ما است، یک عده ادراک‏های دیگر داریم، به عکس قسم اول، ادراک‏هائی است که تنها در موردی به آنها می‏پردازیم که بخواهیم به کارش بزنیم، و آنها را وسیله و واسطه به دست آوردن کمال و یا مزایای زندگی خود کنیم و اگر دقت کنید، هیچ فعلی از افعال ما خالی از آن ادراکات نیست، از قبیل اینکه کارهائی زشت و کارهائی دیگر خوب است، کارهائی هست که نباید انجام داد، و کارهای دیگری هست که باید انجام داد، و عمل خیر را باید رعایت کرد، و عدالت خوب و ظلم زشت است، این در باب تصدیقات، و اما در باب تصورات مانند تصور مفهوم ریاست و مرئوسیت، عبدیت و مولویت، و امثال آن.

و اینگونه ادراکات مانند قسم اول از امور خارجی که منفصل و جدای از ما و از فهم ما است حکایت نمی‏کند، بلکه ادراکاتی است که از محوطه عمل ما خارج نیست، و نیز از تاثیر عوامل خارجیه در ما پیدا نمی‏شود، بلکه ادراکاتی است که خود ما با الهام احساسات باطنی خود برای خود آماده می‏کنیم، احساساتی که خود آنها هم مولود اقتضائی است که قوای فعاله ما، و جهازات عامله ما دارد، و ما را وادار به اعمالی می‏کند، مثلا قوای گوارشی ما و یا قوای تناسلی ما اقتضای اعمالی را دارد که می‏خواهد انجام یابد، و نیز اقتضای چیزهائی را دارد که باید از خود دور کند، و این دو اقتضا، باعث پیدایش صورت‏هائی از احساسات از قبیل حب و بغض، و شوق و میل، و رغبت می‏شود.

و آنگاه این صور احساس ما را وا می‏دارد تا علوم و ادراکاتی از معنای حسن و قبح و سزاوار و غیر سزاوار، و واجب و جایز، و امثال آن اعتبار کنیم، و سپس آن علوم و ادراکات را میان خود و ماده خارجی واسطه قرار دهیم، و عملی بر طبق آن انجام دهیم تا غرض ما حاصل گردد.

پس معلوم شد که ما علوم و ادراکاتی داریم که هیچ قیمت و ارزشی ندارد، مگر در عمل، که اینگونه ادراکات را علوم عملی می‏نامیم، و بحث مفصل در این مقام محلی دیگر دارد.

و خدای سبحان این علوم و ادراکات را به ما الهام کرده، تا ما را برای قدم نهادن در مرحله عمل مجهز کند، و ما شروع کنیم به تصرف در عالم، تا آنچه را که خدا می‏خواهد، بشود، و خدای تعالی در این باره فرموده: الذی اعطی کل شی‏ء خلقه ثم هدی و نیز فرموده: الذی خلق فسوی و الذی قدر فهدی و این هدایت هدایتی است مربوط به تمامی موجودات، که هر موجودی را به سوی کمال مخصوص به خودش هدایت کرده، او را برای حفظ وجودش و بقای نسلش به اعمالی مخصوص به خودش سوق داده، چه اینکه آن موجود دارای شعور باشد یا بی‏شعور.

و اما در خصوص هدایت انسان فرموده و نفس و ما سویها، فالهمها فجورها و تقویها که به حکم این آیه فجور و تقوای انسانها برای آنها معلوم و به الهامی فطری و خدائی مشخص شده است، هر کسی می‏داند چه کارهائی سزاوار است انجام دهد، و رعایتش کند، و چه کارهائی سزاوار انجام نیست، و اینگونه علوم، علوم عملیه‏ای است که در خارج نفس انسانی اعتبار ندارد، و شاید بهمین جهت فجور و تقوا را به نفس نسبت داد.

و درباره کارهائی که نباید کرد فرمود: و ما هذه الحیوة الدنیا الا لهو و لعب، و ان الدار الاخرة لهی الحیوان لو کانوا یعلمون چون لعب عملی است که جز در خیال حقیقتی ندارد، زندگی دنیا هم همینطور است، جاه و مال و تقدم و تاخر و ریاست و مرئوسیت، و سایر امتیازاتش همه خیالی است، و در واقع و خارج از ذهن صاحب خیال حقیقتی ندارد، به این معنا که آنچه در خارج است حرکاتی است طبیعی که انسان به وسیله آن حرکات در ماده‏ای از مواد عالم تصرف می‏کند، حال فردی که این حرکات را از خود بروز می‏دهد هر که می‏خواهد باشد، آنچه در خارج تحقق دارد از اینکه مثلا یک انسان رئیس است، انسانیت او است، و اما ریاستش جز در خانه خیال و وهم تحققی ندارد، و همچنین لباسی که یک انسان به تن کرده آنچه از این لباس در خارج هست خود لباس است، اما مملوک بودنش برای او در خارج نیست، تنها در وهم و خیال صاحب لباس است، و بر همین قیاس است تمامی شؤون زندگی دنیا.

 

انسان هر چیزی را جهت انتفاع استخدام می‏کند

پس این سلسله از علوم و ادراکات است که واسطه و رابطه میان انسان و عمل در ماده می‏شود، و از جمله این افکار و ادراکات تصدیقی تصدیق به این معنا است که (واجب است هر چیزی را که در طریق کمال او مؤثر است استخدام کند).

و به عبارتی دیگر، این اذعان است که باید به هر طریقی که ممکن است به نفع خود و برای بقای حیاتش از موجودات دیگر استفاده کند، و به هر سببی دست بزند، و بهمین جهت است که از ماده این عالم شروع کرده، آلات و ادواتی درست می‏کند، تا با آن ادوات در ماده‏های دیگر تصرف کند، کارد و چاقو و اره و تیشه می‏سازد، سوزن برای خیاطی، و ظرف برای مایعات، و نردبان برای بالا رفتن، و ادواتی غیر اینها می‏سازد، که عدد آنها از حیطه شمار بیرون است، و از حیث ترکیب و جزئیات قابل تحدید نیست، و نیز انواع صنعت‏ها و فنونی برای رسیدن به هدف‏هائی که در نظر دارد می‏سازد.

و باز بهمین جهت انسان شروع می‏کند به تصرف در گیاهان، انواع مختلف تصرف‏ها در آنها می‏کند، انواعی از گیاهان را در طریق ساختن غذا، و لباس، و سکنی، و حوائج دیگر استخدام می‏کند، و باز بهمین منظور در انواع حیوانات تصرفاتی نموده از گوشت، و خون، و پوست، و مو، و پشم، و کرک، و شاخ، و حتی پهن آنها و شیر و نتاج، و حتی از کارهای حیوانات استفاده می‏کند، و به استعمار و استثمار حیوانات اکتفا ننموده، دست به استخدام همنوع خود می‏زند، و به هر طریقی که برایش ممکن باشد آنان را به خدمت می‏گیرد، در هستی و کار آنان تا آنجا که ممکن باشد تصرف می‏کند، اینها که گفتیم اجمالی بود از سیر بشر در استخدام موجودات دیگر.

 

انسان به مقتضای طبیعتش مدنی است

بشر همچنان به سیر خود ادامه داد، تا به این مشکل برخورد، که هر فردی از فرد و یا افراد دیگر همان را می‏خواهد، که آن دیگران از او می‏خواهند، لاجرم ناگزیر شد این معنا را بپذیرد، که همانطور که او می‏خواهد از دیگران بهره‏کشی کند، باید اجازه دهد دیگران هم به همان اندازه از او بهره‏کشی کنند، و همینجا بود که پی برد به اینکه باید اجتماعی مدنی و تعاونی تشکیل دهد، و بعد از تشکیل اجتماع فهمید که دوام اجتماع، و در حقیقت دوام زندگیش منوط بر این است که اجتماع به نحوی استقرار یابد که هر صاحب حقی به حق خود برسد، و مناسبات و روابط متعادل باشد و این همان عدالت اجتماعی است.

پس این حکم یعنی حکم بشر به اجتماع مدنی و عدل اجتماعی حکمی است که اضطرار، بشر را مجبور کرد به اینکه آن را بپذیرد، چون اگر اضطرار نبود هرگز هیچ انسانی حاضر نمی‏شد دامنه اختیار و آزادی خود را محدود کند، این است معنای آن عبارت معروف که می‏گویند الانسان مدنی بالطبع، و این است معنای اینکه می‏گوئیم: انسان حکم می‏کند به عدل اجتماعی و خلاصه در هر دو قضیه اضطرار او را وادار کرده به اینکه مدنیت و زندگی اجتماعی و دنبالش عدل اجتماعی را بپذیرد، چون می‏خواست از دیگران بهره‏کشی کند.

و بهمین جهت هر جای دنیا ببینیم انسانی قوت گرفت و از سایرین نیرومندتر شد در آنجا حکم عدالت اجتماعی و تعاون اجتماعی سست می‏شود، و قوی مراعات آن را در حق ضعیف نمی‏کند، و همه روزه شاهد رنج و محنتی هستیم که طبقه ضعیف دنیا از طبقه قوی تحمل می‏کند، تاریخ هم تا به امروز بهمین منوال جریان یافته، آری تا به امروز که عصر تمدن و آزادی است.

این معنا از کلام خدای تعالی نیز استفاده می‏شود، آنجا که می‏فرماید: انه کان ظلوما جهولا و آنجا که می‏فرماید: خلق الانسان هلوعا و آنجا که می‏فرماید: ان الانسان لظلوم کفار و نیز می‏فرماید: ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی.

و اگر عدالت اجتماعی اقتضای اولیه طبیعت انسان بود، باید عدالت اجتماعی در شؤون اجتماعات غالب می‏بود، و تشریک مساعی به بهترین وجه و مراعات تساوی در غالب اجتماعات حاکم می‏بود، در حالی که می‏بینیم دائما خلاف این در جریان است، و اقویای نیرومند خواسته‏های خود را بر ضعفا تحمیل می‏کنند، و غالب مغلوب را به ذلت و بردگی می‏کشد، تا به مقاصد و مطامع خود برسد.

 

پدید آمدن اختلاف میان افراد انسان

تا اینجا روشن گردید که هر انسانی دارای قریحه‏ای است که می‏خواهد انسانهای دیگر را استخدام کند، و از سایر انسانها بهره‏کشی کند، حال اگر این نکته را هم ضمیمه کنیم که افراد انسانها به حکم ضرورت از نظر خلقت و منطقه زندگی و عادات و اخلاقی که مولود خلقت و منطقه زندگی است، مختلفند، نتیجه می‏گیریم که این اختلاف طبقات همواره آن اجتماع صالح و آن عدالت اجتماعی را تهدید می‏کند، و هر قوی‏ئی می‏خواهد از ضعیف بهره‏کشی کند، و بیشتر از آنچه به او می‏دهد از او بگیرد، و از این بدتر اینکه غالب می‏خواهد از مغلوب بهره‏کشی کند، و بیگاری بکشد، بدون اینکه چیزی به او بدهد، و مغلوب هم به حکم ضرورت مجبور می‏شود در مقابل ظلم غالب دست به حیله و کید و خدعه بزند، تا روزی که به قوت برسد، آن وقت تلافی و انتقام ظلم ظالم را به بدترین وجهی بگیرد، پس بروز اختلاف سرانجام به هرج و مرج منجر شده، و انسانیت انسان را به هلاکت می‏کشاند یعنی فطرت او را از دستش گرفته سعادتش را تباه می‏سازد.

و این آیه شریفه: و ما کان الناس الا امة واحدة فاختلفوا به همین معنا اشاره دارد.

و همچنین آیه شریفه: و لا یزالون مختلفین الا من رحم ربک، و لذلک خلقهم و همچنین آیه مورد بحث که در آن می‏فرمود: لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه....

و این اختلاف همانطور که توجه فرمودید امری است ضروری، و وقوعش در بین افراد جامعه‏های بشری حتمی است، چون خلقت به خاطر اختلاف مواد مختلف است، هر چند که همگی به حسب صورت انسانند، و وحدت در صورت تا حدی باعث وحدت افکار و افعال می‏شود، و لیکن اختلاف در مواد هم اقتضائی دارد، و آن اختلاف در احساسات و ادراکات و احوال است، و پس انسانها در عین اینکه به وجهی متحدند، به وجهی هم مختلفند، و اختلاف در احساسات و ادراکات باعث می‏شود که هدفها و آرزوها هم مختلف شود، و اختلاف در اهداف باعث اختلاف در افعال می‏گردد، و آن نیز باعث اختلال نظام اجتماع می‏شود.

و پیدایش این اختلاف بود که بشر را ناگزیر از تشریع قوانین کرد، قوانین کلیه‏ای که عمل به آنها باعث رفع اختلاف شود، و هر صاحب حقی به حقش برسد، و قانونگذاران را ناگزیر کرد که قوانین خود را بر مردم تحمیل کنند و در عصر حاضر راه تحمیل قوانین بر مردم یکی از دو طریق است: اول اینکه مردم را مجبور و ناچار کنند از اینکه قوانین موضوعه را که به منظور شرکت دادن همه طبقات در حق حیات و تساوی آنان در حقوق تشریع شده بپذیرند، تا آنکه هر فردی از افراد به آن درجه از کمال زندگی که لیاقت آن را دارد برسد، حال چه اینکه معتقد به دینی باشد یا نباشد، چون در این طریقه از تحمیل، دین و معارف دینی از توحید و اخلاق فاضله را بکلی لغو می‏کنند، به این معنا که این عقائد را منظور نظر ندارند، و رعایتش را لازم نمی‏شمارند، اخلاق را هم تابع اجتماع و تحولات اجتماعی می‏دانند، هر خلقی که با حال اجتماع موافق بود آن را فضیلت می‏شمارند، حال چه اینکه از نظر دین خوب باشد و چه نباشد، مثلا یک روز عفت از اخلاق فاضله به شمار می‏رود، و روز دیگر بی عفتی و بی شرمی، روزی راستی و درستی فضیلت می‏شود، و روزی دیگر دروغ و خدعه، روزی أمانت، و روزی دیگر خیانت و همچنین.

طریقه دوم از دو طریق تحمیل قوانین بر مردم این است که مردم را طوری تربیت کنند و به اخلاقی متخلق بسازند که خود به خود قوا

/ 0 نظر / 75 بازدید