تفسیر سوره ی بقره(آیات62تا68)

گلسوره ی بقرهگل

گل از تفسیر المیزان علامه طباطبایی(رحمة الله علیه)گل

گلبه نقل از نرم افزار قرآنی سلیمگل

گلآیات62تا68گل

گلگلگلگلگل

گلترجمه آیاتگل

 

بدرستی کسانیکه مؤمنند و کسانیکه یهودی و نصرانی و صابئی هستند هر کدام بخدا و دنیای دیگر معتقد باشند و کارهای شایسته کنند پاداش آنها پیش پروردگارشان است نه بیمی دارند و نه غمگین شوند (62).

و چون از شما پیمان گرفتیم در حالیکه کوه را بالای سرتان برده بودیم که آن کتابیکه بشما داده‏ایم محکم بگیرید و مندرجات آنرا بخاطر آرید شاید پرهیزکاری کنید (63).

بعد از آن پیمان باز هم پشت کردید و اگر کرم و رحمت خدا شامل شما نبود از زیانکاران شده بودید (64).

آنها را که از شما در روز شنبه تعدی کردند بدانستید که ما بایشان گفتیم: بوزینگان مطرود شوید (65).

و این عذاب را مایه عبرت حاضران و آیندگان و پند پرهیزکاران کردیم (66).

و چون موسی بقوم خویش گفت: خدا بشما فرمان میدهد که گاوی را سر ببرید گفتند مگر ما را ریشخند می‏کنی؟ گفت از نادان بودن بخدا پناه می‏برم (67).

گفتند: برای ما پروردگار خویش بخوان تا بما روشن کند گاو چگونه گاوی است گفت: خدا گوید گاویست نه سالخورده و نه خردسال بلکه میانه این دو حال پس آنچه را فرمان یافته‏اید کار بندید (68)

 

گلتفسیر آیاتگل

 

در این آیه مسئله ایمان تکرار شده، و منظور از ایمان دومی بطوریکه از سیاق استفاده میشود، حقیقت ایمان است، و این تکرار می‏فهماند: که مراد از (الذین آمنوا)، در ابتدای آیه، کسانی هستند که ایمان ظاهری دارند، و باین نام و باین سمت شناخته شده‏اند، بنابراین معنای آیه این میشود: (این نامها و نامگذاریها که دارید، از قبیل مؤمنین، یهودیان، مسیحیان، صابئیان، اینها نزد خدا هیچ ارزشی ندارد، نه شما را مستحق پاداشی می‏کند، و نه از عذاب او ایمن میسازد).

همچنانکه یهود و نصاری بنا بحکایت قرآن می‏گفته‏اند: (لن یدخل الجنة، الا من کان هودا او نصاری، داخل بهشت نمیشود، مگر کسی که (بخیال ما یهودیان) یهودی باشد، و یا کسیکه (بزعم ما مسیحیان)، نصاری باشد)، بلکه تنها ملاک کار، و سبب احترام، و سعادت، حقیقت ایمان بخدا و روز جزاء است، و نیز عمل صالح است.

و بهمین جهت در آیه شریفه نفرمود: (من آمن منهم، هر کس از ایشان ایمان بیاورد)، یعنی ضمیری بموصول (الذین) بر نگرداند، با اینکه در صله برگرداندن ضمیر بموصول لازم بود، تا آن فائده موهومی را که این طوائف برای نامگذاریهای خود خیال می‏کردند، تقریر نکرده باشد، چون اگر ضمیر بر می‏گرداند، نظم کلام، این تقریر و امضاء را می‏رسانید.

و این مطلب در آیات قرآن کریم مکرر آمده، که سعادت و کرامت هر کسی دائر مدار و وابسته بعبودیت است، نه بنام‏گذاری، پس هیچ یک از این نامها سودی برای صاحبش ندارد، و هیچ وصفی از اوصاف کمال، برای صاحبش باقی نمی‏ماند، و او را سود نمی‏بخشد، مگر با لزوم عبودیت.

و حتی این نامگذاریها، انبیاء را هم سود نمیدهد، تا چه رسد بپائین‏تر از آنان همچنانکه می‏بینیم: خدایتعالی در عین اینکه انبیاء خود را با بهترین اوصاف می‏ستاید مع ذلک در باره آنان می‏فرماید: (و لو أشرکوا، لحبط عنهم ما کانوا یعملون، انبیاء هم اگر شرک بورزند، اعمالی که کرده‏اند بی اجر میشود).

و در خصوص اصحاب پیامبر اسلام، و کسانیکه به وی ایمان آوردند، با آنکه در جای دیگر از عظمت شان و علو قدرشان سخن گفته، می‏فرماید: (وعد الله الذین آمنوا، و عملوا الصالحات منهم: مغفرة و اجرا عظیما، خدا به بعضی از کسانیکه ایمان آورده، و عمل صالح کرده‏اند، وعده مغفرت و اجر عظیم داده است)، که کلمه (منهم)، وعده نامبرده را مختص به بعضی از ایشان کرده، نه همه آنان.

و نیز در باره دیگران که آیات خدا بسویشان آمده، فرموده: (و لو شئنا لرفعناه بها، و لکنه اخلد الی الارض، و اتبع هویه، و اگر میخواستیم او را با آیات خود بلند می‏کردیم، ولی او بزمین گرائید، و از هوای خود پیروی کرد)، و از این قبیل آیات دیگریکه تصریح دارد: بر اینکه کرامت و سعادت مربوط بحقیقت است، نه بظاهر.

 

بحث روایتی

در در المنثور است که: از سلمان فارسی روایت شده، که گفت: از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از اهل دینی که من از آنان بودم (یعنی مسیحیان) پرسیدم، رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) شمه‏ای از نماز و عبادت آنان بگفت، و این آیه نازل شد: (ان الذین آمنوا و الذین هادوا) الخ.

مؤلف: در روایات دیگری بچند طریق نیز آمده: که آیه شریفه در باره مردم مسلمان (ایرانیان) نازل شد.

و در معانی الاخبار، از ابن فضال روایت کرده که گفت: از حضرت رضا (علیه‏السلام‏) پرسیدم: چرا نصاری را نصاری نامیدند؟ فرمود: چون ایشان از اهل قریه‏ای بودند، بنام ناصره، که یکی از قراء شام است، که مریم و عیسی بعد از مراجعت از مصر، در آن قریه منزل کردند.

مؤلف: در این روایت بحثی است که انشاء الله تعالی در تفسیر سوره آل عمران، در ضمن داستانهای عیسی (علیه‏السلام‏) متعرض آن میشویم.

و در روایت آمده که یهود بدان جهت یهود نامیده شده‏اند، که از فرزندان یهودا، پسر یعقوبند.

و در تفسیر قمی آمده: که امام فرمود: صابئی‏ها قومی جداگانه‏اند، نه مجوسند، و نه یهود، و نه نصاری، و نه مسلمان، آنها ستارگان و کواکب را می‏پرستند.

مؤلف: این همان وثنیت است، چیزیکه هست پرستش وثن و بت، منحصر در ایشان نیست، و غیر از صابئین کسانی دیگر نیز بت‏پرست هستند، تنها چیزیکه صابئین بدان اختصاص دارند، این استکه علاوه بر پرستش بت، آنها کواکب را نیز می‏پرستند.

 

بحث تاریخی

ابوریحان بیرونی در کتاب آثار باقیه خود، چنین می‏نویسد: اولین کسی که در تاریخ از ایشان، یعنی مدعیان نبوت، نامشان آمده، یوذاسف است، که بعد از یکسال از سلطنت طهمورث، در سرزمین هند ظهور کرد، و دستور فارسی‏نویسی را بیاورد، و مردم را بکیش صابئیان دعوت کرد، و خلقی بسیار پیرویش کردند، سلاطین پیشدادی، و بعضی از کیانیها، که در بلخ توطن کرده بودند دو نیر، یعنی آفتاب و ماه را، و کلیات عناصر را، تعظیم و تقدیس می‏کردند، این بود تا آنکه وقت ظهور زردشت رسید، یعنی سی سال بعد از تاج‏گذاری بشتاسب، در آن ایام بقیه آن صابئی مذهب‏ها در حران بودند، و اصلا بنام شهرستان نامیده میشدند، یعنی بایشان می‏گفتند حرانیها.

البته بعضی هم گفته‏اند: حرانی منسوب به هادان پسر ترخ، برادر ابراهیم (علیه‏السلام‏) است، زیرا او در بین رؤسای حرانیها متعصب‏تر بدین خود بود.

ولی ابن سنکلای نصرانی، در کتابی که در رد صابئی‏ها نوشته، و آنرا از دروغها و اباطیل پر کرده، حکایت می‏کند، که حرانیها می‏گفتند: ابراهیم از میان حرانیان بیرون رفت، برای اینکه در غلاف عورتش برص افتاده بود، و در مذهب حرانیها هر کس مبتلا به برص میشد نجس و پلید می‏بود، و بهمین جهت بود که ابراهیم ختنه کرد، و غلاف خود را برید، و آنگاه به بتخانه رفت، و از بتی صدائی شنید: که میگفت: ای ابراهیم برای خاطر تنها یک عیب از میان ما بیرون رفتی، و وقتی برگشتی با دو تا عیب آمدی، از میان ما بیرون شو، و دیگر حق نداری بسوی ما برگردی، ابراهیم از گفتار آن بت در خشم شد، و او را ریز ریز کرد، و از میان حرانیان بیرون شد، ولی چیزی نگذشت، که از کرده خود پشیمان شد، و خواست تا پسر خود را بعنوان پیشکشی برای ستاره مشتری قربانی کند، چون صابئی‏ها را عادت همین بود، که فرزندان خود را برای معبود خود قربان می‏کردند، و چون ستاره مشتری بدانست، که ابراهیم از در صدق توبه کرده، بجای پسرش قوچی فرستاد، تا آنرا قربانی کند.

عبد المسیح بن اسحاق کندی، در جوابی که از کتاب عبد الله بن اسماعیل هاشمی نوشته، حکایت می‏کند: که حرانیان معروفند به قربانی دادن از جنس بشر، ولکن امروز نمیتوانند این عمل را علنا انجام دهند، ولی ما از این طائفه جز این سراغ نداریم، که مردمی یکتاپرستند، و خدایتعالی را از هر کار زشتی منزه میدارند، و او را همواره با سلب وصف می‏کنند، نه با ایجاب.

باین معنا که نمیگویند خدا عالم و قادر و حی، و چه و چه است، بلکه میگویند: خدا محدود نیست، دیده نمیشود، ظلم نمیکند، و اگر اسماء حسنائی برای خدا قائلند، بعنوان مجاز قائلند، نه حقیقت، چون در نظر آنان، صفتی حقیقی وجود ندارد.

و نیز تدبیر بعضی نواحی عالم را بفلک و اجرام فلکی نسبت میدهند، و در باره فلک قائل بحیاة، و نطق، و شنوائی، و بینائی، هستند، و از جمله عقائد آنان این است که انوار را بطور کلی احترام می‏کنند، و از جمله آثار باستانی صابئین، گنبد بالای محرابی است که در مقصوره جامع دمشق قرار دارد، این قبه نماز خانه صابئین بوده، یونانیها و رومیها هم بدین ایشان بوده‏اند، و بعدها این قبه و جامع بدست یهودیان افتاد، و آنجا را کنیسه خود کردند، و بعد مسیحیان بر یهودیان غالب شده، آنجا را کلیسای خود قرار دادند، تا آنکه اسلام آمد، و مردم دمشق مسلمان شدند، و آن بنا را مسجد خود کردند.

صابئی‏ها، هیکل‏ها، و بتهائی بنامهای آفتاب، داشتند، که بنا بگفته ابو معشر بلخی در کتابش که در باره معابد روی زمین نوشته، هر یک از آن بتها شکل خاصی داشته‏اند، مانند هیکل بعلبک، که بت آفتاب بوده، و هیکل قران که بت ماه بوده، و ساختمانش بشکل طیلسان (نوعی از لباس) کرده‏اند، و در نزدیکیش دهی است بنام سلمسین، که نام قدیمش صنم مسین (بت قمر) بوده، و نیز دهی دیگر است، بنام ترع عوز، یعنی دروازه زهره که میگویند: کعبه و بتهای آنجا نیز از آن صابئیها بوده، و بت‏پرستان آن ناحیه، از صابئین بوده‏اند، ولات، که یکی از بتهای کعبه است، بنام زحل است، و عزی که بتی دیگر بوده، بمعنای زهره است، و صابئین انبیاء بسیاری داشته‏اند که بیشترشان فلاسفه یونان بوده‏اند، مانند هرمس مصری، و اغثاذیمون و والیس، و فیثاغورث، و بابا سوار، جد مادری افلاطون، و امثال ایشان.

بعضی دیگر از طوائف صابئی‏ها، کسانی بوده‏اند که ماهی را حرام میدانسته‏اند از ترس اینکه مبادا کف باشد و نیز جوجه را، چون همیشه حالت بت دارد و نیز سیر را حرام میدانستند، برای اینکه صداع می‏آورد، و خون را میسوزاند، و یا منی را میسوزاند با اینکه قوام عالم بوجود منی است، باقلاء را هم حرام میدانستند، برای اینکه بذهن غلظت داده، فاسدش می‏کند، دیگر اینکه اولین باریکه باقلاء روئیده شد، در جمجمه یک انسان مرده روئیده شد.

و صابئین سه تا نماز واجب دارند، اولش هشت رکعت در هنگام طلوع آفتاب. و دومش پنج رکعت در هنگام عبور آفتاب از وسط آسمان، که همان هنگام ظهر است، و در هر رکعت از نمازهاشان سه سجده هست، البته این نماز واجب است، و گر نه در ساعت دوم از روز هم نمازی مستحبی دارند، و همچنین در ساعت نه از روز.

سومش نمازیست که در سه ساعت از شب گذشته میخوانند، و صابئی‏ها نماز را با طهارت و وضوء بجا می‏آورند، و از جنابت غسل می‏کنند، ولی ختنه را واجب نمیدانند، چون معتقدند: چنین دستوری نرسیده، و بیشتر احکامشان در مسئله ازدواج، و حدود، مانند احکام مسلمین است، و در مسئله مس میت، و امثال آن، احکامی نظیر احکام تورات دارند.

صابئی‏ها قربانیانی برای ستارگان، و بتها، و هیکلهای آنها دارند، و ذبیحه آنانرا باید کاهنان، و فاتنان ایشان سر ببرند، که از این عمل تفالی دارند و میگویند: کاهن باین وسیله میتواند جواب سئوالهای خود را بگیرد، و علم بدستور العملهائی که ممکن است مقرب خدا باشد دست یابد، بعضی گفته‏اند: ادریسی که تورات او را اخنوخ نامیده، همان هرمس است، و بعضی گفته‏اند: او همان یوذاسف است.

و باز بعضی گفته‏اند: حرانیها در حقیقت صابئی نیستند، بلکه آن طائفه‏اند که در کتب بنام حنفاء و وثنی‏ها نامیده شده‏اند برای اینکه صابئی‏ها همان طائفه‏ای هستند که در میان اسباط و با آنان در ایام کورش در بابل قیام کردند، و در آن ایام، و ایام ارطحشت به بیت المقدس رفتند، و متمایل بکیش مجوس، و احکام دینی آنان شدند، و بدین بخت نصر درآمدند، و مذهبی مرکب از مجوسیت، و یهودی‏گری، برای خود درست کردند، نظیر سامری‏های شام، و در این عصر بیشتر آنان در واسط، و سواد عراق، در ناحیه جعفر، و جامده، و دو نهر صله، زندگی می‏کنند، و خود را از دودمان انوش بن شیث، و مخالف حرانی‏ها میدانند، و مذهب حرانیها را عیب گوئی می‏کنند، و با آنها موافقت ندارند، مگر در مختصری از مسائل، حتی این حنفاء در هنگام نماز متوجه بقطب شمالی میشوند، و حال آنکه حرانیها، رو بقطب جنوب نماز میخوانند.

و بعضی از اهل کتاب پنداشته‏اند: که متوشلخ پسر غیر فرشته‏ای داشته، بنام صابی، و صابئین را بدین مناسبت صابئی نامیدند، و مردم قبل از آنکه ادیان و شرایع در بشر پیدا شود، و نیز قبل از خروج یوذاسف، در طرف شرقی زمین، در محلی بنام شمنان زندگی می‏کردند، و همه بت‏پرست بوده‏اند، و هم اکنون بقایائی از آنها در هند، و چین، و تغزغز، باقی مانده‏اند، که اهل خراسان آنانرا شمنان میگویند، و آثار باستانی آنها از بهارات، و اصنام، و فرخاراتشان، در مرز خراسان و هند باقی مانده.

اینها معتقدند: باینکه دهر قدیم است، و هر کس بمیرد روحش بکالبد شخصی دیگر منتقل میشود، و نیز معتقدند که فلک با همه موجوداتی که در جوف آنست، در حال افتادن در فضائی لا یتناهی است، و چون در حال افتادن و سقوط است، حرکت دورانی بخود میگیرد، چون هر چیزی که گرد باشد، وقتی از بالا سقوط کند حرکت دورانی بخود می‏گیرد، و نیز بعضی پنداشته اند که بعضی از ایشان قائل بحدوث عالم است، پنداشته‏اند: که یک ملیون سال از پیدایش عالم می‏گذرد، این بود عین عبارات ابوریحان، آن مقدار که مورد حاجت ما بود.

مؤلف: اینکه به بعضی از مفسرین نسبت داده که صابئیه را بمذهبی مرکب از مجوسیت، و یهودیت، و مقداری از حرانیت، تفسیر کرده‏اند، بنظر با آیه مورد بحث سازگارتر است، برای اینکه در آیه شریفه سیاق سیاق شمردن ملتها، و اقوام دین‏دار است.

 

(و رفعنا فوقکم الطور) الخ، طور نام کوهی است، همچنانکه در آیه: (و اذ نتقنا الجبل فوقهم، کانه ظلة)، بجای نام آن، کلمه جبل - کوه - را آورده، و کلمه (نتق) بمعنای از ریشه کشیدن و بیرون کردن است. از سیاق آیه، که اول پیمان گرفتن را، و امر بقدردانی از دین را، ذکر نموده و در آخر آیه یاد آوری آنچه در کتابست خاطر نشان کرده، و مسئله ریشه کن کردن کوه طور را در وسط این دو مسئله جای داده، بدون اینکه علت اینکار را بیان کند، بر می‏آید: که مسئله کندن کوه، برای ترساندن مردم بعظمت قدرت خدا است، نه برای اینکه ایشانرا مجبور بر عمل بکتابیکه داده شده‏اند بسازد، و گر نه اگر منظور اجبار بود، دیگر وجهی برای میثاق گرفتن نبود.

پس اینکه بعضی گفته‏اند: (بلند کردن کوه، و آنرا بر سر مردم نگه داشتن، اگر بظاهرش باقی بگذاریم، آیتی معجزه بوده، که مردم را مجبور و مکره بر عمل می‏کرده، و این با آیه: (لا اکراه فی الدین)، و آیه: (أ فانت تکره الناس حتی یکونوا مؤمنین، آیا تو میتوانی مردم را مجبور کنی، که ایمان بیاورند؟) نمیسازد، حرف صحیحی نیست، برای اینکه همانطور که گفتیم، آیه شریفه بیش از این دلالت ندارد، که قضیه کندن کوه، و بالای سر مردم نگه داشتن آن، صرفا جنبه ترساندن داشته، و اگر صرف نگه داشتن کوه بالای سر بنی اسرائیل، ایشانرا مجبور بایمان و عمل می‏کرد، بایستی بگوئیم: بیشتر معجزات موسی (علیه‏السلام‏)، نیز باعث اکراه و اجبار شده.

گوینده سابق که دیدید گفت: آیه مورد بحث با آیه (256 - بقره) و آیه (99 - یونس) ن

/ 0 نظر / 71 بازدید