تفسیر آیه ی 3 مائده(قسمت الیوم اکملت لکم دینکم...)

و هیچ سنتی از سنن و ادیانی که آمده و مردم از آن پیروی کرده‏اند به حال نضارت و صفای اولش باقی نمانده، نه بخودی خود و نه به انتشار آوازه‏اش، و نه به کثرت معتقدین به آن، همچنانکه هیچ سنتی و دینی از راه قهر و جبر و تهدید و با فتنه و عذاب و یا عاملی غیر اینها، به کلی از بین نرفته، بلکه هر دینی که از بین رفته به خاطر از بین رفتن حاملین آن دین و علمای آن کیش و کارگردانان آن بوده است.

از آنچه تاکنون گفته شد روشن گردید که تمامیت یاس کفار حتما باید به خاطر عامل و علتی بوده باشد که عقل و اعتبار صحیح آن را تنها عامل ناامیدی کفار بداند، و آن این است که خدای سبحان برای این دین کسی را نصب کند، که قائم مقام رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) باشد، و در حفظ دین و تدبیر امر آن و ارشاد امت متدین کار خود آنجناب را انجام دهد، به نحوی که خلای برای آرزوی شوم کفار باقی نماند، و کفار برای همیشه از ضربه زدن به اسلام مایوس شوند.

آری مادام که امر دین قائم به شخص معینی باشد، دشمنان آن می‏توانند این آرزو را در سر بپرورانند، که با از بین رفتن آن شخص دین هم از بین برود، ولی وقتی قیام به حاملی شخصی، مبدل به قیام به حاملی نوعی شد، آن دین به حد کمال می‏رسد، و از حالت حدوث به حالت بقاء متحول گشته، نعمت این دین تمام می‏شود، و این بعید نیست، که جمله حتی یاتی الله بامره تا خدا امر خود بیاورد در آیه زیر اشاره به همین معنا باشد، توجه بفرمائید: ود کثیر من اهل الکتاب لو یردونکم من بعد ایمانکم کفارا حسدا من عند انفسهم، من بعد ما تبین لهم الحق، فاعفوا و اصفحوا حتی یاتی الله بامره، ان الله علی کل شی‏ء قدیر.

و این وجه خود مؤید روایاتی است که می‏گوید آیه شریفه مورد بحث در روز غدیر خم در مورد ولایت علی (علیه‏السلام‏) نازل شد، یعنی روز هیجدهم ذی الحجه سال دهم هجرت، و بنابراین دو فقره آیه به روشنترین ارتباط مرتبط می‏شوند، و هیچیک از اشکالات گذشته هم وارد و متوجه نمی‏شود.

و شما خواننده بعد از آنکه معنای کلمه: یاس در جمله: الیوم یئس الذین... را فهمیدی، می‏فهمی که کلمه الیوم ظرفی است که متعلق به یئس است، و اگر در آیه شریفه ظرف جلوتر از متعلق آمده به منظور بزرگداشت آن روز، و موقعیت آن بوده، چون گفتیم در آن روز دین خدا از حالت قیام به شخص در آمد، و قیامش به نوع مبدل گردید و حالت حدوث و ظهورش به حالت بقاء و دوام مبدل شد.

و این آیه شریفه نباید به آیه: الیوم احل لکم الطیبات... مقایسه شود، برای اینکه زمینه‏ای که این آیه دارد غیر زمینه و سیاق آن آیه است، زمینه آیه مورد بحث اعتراض و زمینه آن دیگری استیناف (از نو سخن گفتن) است، و حکم دو آیه نیز مختلف است، حکم آیه اولی یک حکم تکوینی است که از جهتی مشتمل بر بشارت و از جهتی دیگر بر تهدید است، (نا امید شدن کفار از دین مسلمانان امری است تکوینی، و طبیعی، که برای مسلمانان بشارت، و برای کفار تهدید است)، و اما آیه دوم حکمش یک حکم تشریعی و مبنی بر امتنان است، (منت می‏گذارد بر بشر و یا بر مسلمین که خدا طیبات را برای شما حلال کرد)، پس معلوم شد که جمله: الیوم یئس... دلالت بر بزرگداشت آن روز دارد به خاطر اینکه آن روز روزی است مشتمل بر خیری عظیم و فائده‏ای بی نظیر، و آن این است که کفار از دین مؤمنین مایوس شدند، و منظور از جمله: الذین کفروا همانطور که قبلا اشاره کردیم مطلق کفارند، چه مشرکین بت‏پرست، و چه یهود و نصارا، و چه غیر ایشان، به خاطر اینکه جمله مذکور مطلق است، و هیچ قیدی در آن نیست.

و اما جمله: فلا تخشوهم و اخشون نهی در آن ارشادی است، نه مولوی، و معنایش این است دیگر جائی برای ترسیدن شما باقی نمانده زیرا با نومیدی کفار آن خطر که قبلا از آن می‏ترسیدید بر طرف شد - و این پر واضح است که انسان بعد از آنکه از چیزی مایوس شد، دیگر آن را تعقیب نمی‏کند، چون در چنین حالتی می‏داند که هر چه زحمت بکشد هدر می‏رود، - به همین جهت شما مسلمانان از امروز از ناحیه کفار ایمن خواهید بود، دیگر جا ندارد که از آنان بر دین خود بترسید، پس از آنان مترسید و از من بترسید.

از اینجا روشن می‏شود که مراد از جمله: و اخشون به مقتضای سیاق این است که در امری که باید در آن امر دلواپس باشید، و اگر ناامیدی کفار نبود جا داشت دچار ترس گردید، که مبادا کفار آن امر را که همان دین شما است از دست شما بربایند، از من بترسید، و این نوعی تهدید برای مسلمین است، (می‏خواهد بفرماید این منم که دین مردمی را به خاطر گناهانی که مرتکب می‏شوند از آنها می‏گیرم)، و به همین جهت ما آیه را حمل بر امتنان نکردیم.

مؤید گفتار ما که گفتیم آیه در مقام تهدید است، نه منت‏گذاری، این است که ترس از خدا در هر حالی واجب است، و اختصاص به یک وضع خاص و شرطی مخصوص ندارد، پس معلوم میشود منظور از جمله و اخشون ترس خاصی است، و در موردی مخصوص، چون اگر چنین نباشد وجهی برای اضراب در جمله (پس از آنان نترسید بلکه از من بترسید)، به نظر نمی‏رسد.

خواهی گفت: هر وجهی که برای اضراب در آیه: فلا تخافوهم و خافون ان کنتم مؤمنین، در نظر داشته باشید، همان وجه اضراب در آیه مورد بحث نیز هست، در پاسخ می‏گوئیم: نمی‏توان آیه مورد بحث را با آن آیه شریفه مقایسه کرد، برای اینکه در آیه آل عمران ترس از خدا شرط شده به ایمان، و فرموده اگر به خدا ایمان دارید از خدا بترسید، و خطاب هم در آن خطابی است مولوی، و تکلیفی است شرعی، می‏خواهد بفرماید: برای هیچ مؤمنی شرعا جائز نیست که از کفار - بر جان خود بترسد، و مثلا پا به فرار بگذارد - بلکه بر او واجب است که تنها از خدا بترسد.

و جان کلام اینکه آیه شریفه آل عمران مؤمنین را نهی می‏کند از کاری که صدور آن از مؤمنین حق و سزاوار نیست و آن ترس از کفار بر جان خویش است، حال چه اینکه مامور شده باشند به خوف از خدا، و چه نشده باشند و به همین جهت این تکلیف را در جمله بعد دوباره با قیدی که مشعر به علیت آن است تعلیل نموده، می‏فرماید: و خافون ان کنتم مؤمنین به خلاف آیه مورد بحث که خشیت مؤمنین ترس از جان خود نیست بلکه ترس بر دینشان است، ترسی نیست که نزد خدای سبحان مبغوض و منفور باشد.

چون ترس از اینکه مبادا کفار دین ما را از بین ببرند، در حقیقت تحصیل رضای خدا است، و اگر خدای تعالی آنان را از این ترس نهی فرموده به خاطر این است که سببی که باعث ترس مسلمانان بود - یعنی امیدواری کفار به اینکه بتوانند اسلام را از بین ببرند - از بین رفت، و از اثر افتاد، پس به همین دلیل نهی در این آیه که می‏فرماید: فلا تخشون نهی ارشادی است، همچنانکه امر در جمله و اخشون امر ارشادی است، و مفاد کلام این است که بر شما مسلمانان واجب است که درباره دین ترس داشته باشید، از اینکه مبادا کفار آن را از شما بربایند، لیکن این ترس تا امروز بجا و به مورد بود، چون کفار امید ضربه زدن داشتند، اما امروز دیگر مایوس شده‏اند، و آن علت ترس امروز به تقدیر الهی منتقل شده، پس باید تنها از او بترسید (دقت بفرمائید).

پس این آیه به خاطر جمله: فلا تخشوهم و اخشون خالی از تهدید و تحذیر نیست، برای اینکه در این جمله امر به ترسی مخصوص کرده، نه ترس عمومی که در هر حالی بر مؤمن واجب است حال باید ببینیم این ترس خاص چه ترسی است؟ و ترس از چیست؟ و انگیزه‏ای که این ترس را واجب کرده و خدای تعالی به خاطر آن انگیزه و علت به این ترس امر کرده چیست؟ هیچ اشکالی نیست در اینکه دو فقره مورد بحث یعنی الیوم یئس... و جمله الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی... به یکدیگر مربوطند، و برای افاده یک غرض قالب گیری شده‏اند، و در سابق بیان این معنا گذشت.

پس دینی که خدای تعالی امروز تکمیلش کرد، و نعمتی که تمامش فرمود - که به حسب حقیقت یک چیز هستند - همان چیزی بوده که کفار تا قبل از امروز به آن طمع بسته بودند، و مؤمنین هم از آن می‏ترسیدند، و خدای تعالی کفار را مایوس نموده، دین خود را تکمیل و نعمت خود را تمام کرد، و در نتیجه نهی کرد از اینکه از کفار بترسید، پس آن امری و آن چیزی که خدای تعالی مسلمانان را امر فرموده به اینکه درباره آن چیز از او بترسند، همان چیزی است که نهیشان کرد از اینکه درباره آن از کفار بترسند، 

و آن چیز عبارت است از خاموش شدن نور دین و مسلوب شدن این نعمت و موهبت، به دست کفار.

خدای تعالی در آیاتی دیگر بیان کرده که هیچ سببی و علتی این نعمت را از بین نمی‏برد، مگر کفر ورزیدن به آن، و مسلمانان را با شدیدترین لحن از چنین عملی تهدید نموده، فرمود: ذلک بان الله لم یک مغیرا نعمة انعمها علی قوم، حتی یغیروا ما بانفسهم و ان الله سمیع علیم، و نیز فرموده: و من یبدل نعمة الله من بعد ما جاءته فان الله شدیدا العقاب و در آیه شریفه زیر مثلی کلی برای نعمت خدا زده، که کفران به آن، آن را به چه صورت در می‏آورد، چنین می‏فرماید: و ضرب الله مثلا قریة کانت آمنة مطمئنة یاتیها رزقها رغدا من کل مکان فکفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما کانوا یصنعون.

بنابراین آیه مورد بحث هم که می‏فرماید: الیوم یئس... دینا اعلام می‏کند به اینکه دین مسلمانان همچنان از ناحیه کفار در امنیت و از خطری که ممکن است از ناحیه آنان متوجهش شود محفوظ است، و هیچ فسادی و خطر زوالی متوجه این دین نمی‏شود، مگر از ناحیه خود مسلمانان به اینکه این نعمت تامه الهی را کفران کنند، و این دین کامل و مرضی را ترک گویند، در آن روز است که خدای تعالی نعمت خود را از آنان سلب نموده، و به نقمت و خواری مبدلش می‏سازد، و لباس خوف و جوع بر تنشان می‏کند، همچنانکه دیدیم مسلمانان کفران کردند، و خدا هم آن کار را کرد.

حال اگر کسی بخواهد بفهمد این آیه با جمله: فلا تخشوهم و اخشون تا چه اندازه پیشگوئی کرده، باید سیری دقیق در حال عالم اسلامی امروز بکند آنگاه به عقب برگشته حوادث تاریخی را مورد دقت قرار دهد، تا به ریشه قضایا و به موی رگهای آن پی ببرد.

آیاتی که در قرآن کریم سخن از ولایت دارد ارتباط تامی با مضمون این آیه یعنی تحذیر و تهدید آن دارد، و خدای تعالی در کتابش بندگان خود را در هیچ بابی و هیچ مطلبی از عذاب خودش تحذیر نکرده مگر در باب ولایت، و تنها در این مورد است که پی در پی می‏فرماید: و یحذرکم الله نفسه، و در آیه مورد بحث هم فرموده: و اخشون، و تعقیب این بحث به بیش از این مقدار از وضع این کتاب که عهده‏دار تفسیر آیات است بیرون شدن است، و لذا از این بحث می‏گذریم.

الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا کلمه اکمال و کلمه اتمام معنائی نزدیک به هم دارند، راغب می‏گوید کمال هر چیزی عبارت است از اینکه غرض از آن چیز حاصل بشود و در معنای کلمه تمام گفته تمام بودن هر چیز منتهی شدن آن به حدی است که دیگر احتیاج به چیزی خارج از خود نباشد، به خلاف ناقص که محتاج به چیزی خارج از ذات خودش است تا او را تمام کند.

و شما خواننده محترم می‏توانید از راهی دیگر معنای این دو کلمه را تشخیص دهید، و آن این است که بدانید که آثار موجودات دو نوع است.

یک نوع از موجودات وقتی اثر خود را می‏بخشند که همه اجزای آن جمع باشد، (مثلا اگر مانند معجون اجزائی دارد، همه آن اجزاء موجود باشد، که اگر یکی از آن اجزاء نباشد معجون و دار و اثر خود را نمی‏بخشد)، و مانند روزه که مرکب است از اموری که اگر یکی از آنها نباشد روزه روزه نمی‏شود، مثلا اگر کسی در همه اجزای روز از خوردن و سایر محرمات امساک بکند ولی در وسط روز در یک ثانیه دست از امساک بر دارد، و جرعه‏ای آب فرو ببرد، روزه‏اش روزه نیست.

از جمع شدن اجزاء اینگونه امور تعبیر می‏کنند به تمامیت و در قرآن کریم می‏فرماید: ثم اتموا الصیام الی اللیل و یا می‏فرماید: و تمت کلمة ربک صدقا و عدلا.

و نوع دیگر قسمتی از اشیاء هستند که اثر بخشیدن آنها نیازمند به آن نیست که همه اجزای آن جمع باشد، بلکه اثر مجموع اجزاء مانند مجموع آثار اجزاء است، هر یک جزئی که موجود بشود اثرش هم مترتب می‏شود (البته اثری به مقدار خود آن جزء) و اگر همه اجزاء جمع شود همه اثر مطلوب حاصل می‏شود، مانند روزه که اگر یک روز روزه بگیری، اثر یک روز را دارد، و اگر سی روز بگیری اثر سی روز را دارد، تمامیت را در این قسم کمال می‏گویند و در قرآن کریم فرموده: فمن لم یجد فصیام ثلاثة ایام فی الحج و سبعة اذا رجعتم تلک عشرة کاملة.

و نیز فرموده: و لتکملوا العدة، که در اینگونه امور اثر هم بر بعض مترتب می‏شود و هم بر کل، و در گفتگوهای روزانه خود می‏گوئیم امر فلانی تمام و عقل او کامل شد و عکس این را نمی‏گوئیم یعنی نمی‏گوئیم عقل فلانی تمام و امر او کامل شد.

و اما فرق بین دو واژه اکمال و تکمیل و همچنین اتمام و تتمیم همان فرقی است که بین دو باب افعال و تفعیل است، باب افعال در اصل و به حسب اصل لغت دلالت بر دفعه - یکبارگی - و باب تفعیل دلالت بر تدریج دارد، هر چند که در اثر تحولها که واژه عرب دیده بسیار می‏شود که در این دو باب دخل و تصرف شده، آن دو را به معنائی دور از مجرای مجردش و یا از معنای اصلیش برگرداندند، همچنانکه این برگشت از معنای اصلی دو باب افعال و تفعیل را در کلماتی از قبیل: احسان - تحسین اصداق - تصدیق امداد - تمدید افراط - تفریط و غیر اینها مشاهده می‏کنیم، که چگونه معنای اصلی کلمه برگشته، و معنای الفاظ مذکور چنین می‏شود.

احسان نیکی کردن - تحسین نیکی دیگران را ستودن اصداق مهریه دادن - تصدیق گفتار دیگران را تصدیق کردن امداد - کمک کردن - تمدید - مدت مقرر را تمدید کردن، افراط زیاده روی کردن - تفریط کوتاه آمدن علت این تحول این بوده که معنای اصلی کلمه را با خصوصیات مورد آن آمیخته‏اند، و به تدریج الفاظ در همان خصوصیات استعمال شده و آن معانی را به خود گرفته است.

نتیجه بیان گذشته این شد که آیه: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی، می‏فهماند که مراد از دین مجموع معارف و احکام تشریع شده است چیزی که هست امروز مطلبی بر آن معارف و احکام اضافه شده، و مراد از نعمت هر چه باشد امری معنوی و واحد است، و کانه ناقص بوده، یعنی اثری که باید نداشته، امروز آن نعمت ناقص تمام شد، و در نتیجه امروز آن معارف و احکام اثری که باید داشته باشند دارا شده است.

و کلمه نعمت بر وزن فعلة صیغه‏ای است که در مواردی که بخواهی از نوع چیزی سخن بگوئی در این قالب می‏گوئی، و نعمت برای هر چیز عبارت است از نوع چیزهائی که با طبع آن چیز بسازد، و طبع او آن چیز را پس نزند و موجودات جهان هر چند که از حیث اینکه در داخل نظام تدبیر قرار گرفته‏اند، همه به هم مربوط و متصلند، و بعضی که سازگار با بعض دیگرند نعمت آن بعض بشمار می‏روند، و در نتیجه اکثر و یا همه آنها وقتی با یکدیگر مقایسه شوند نعمت خواهند بود همچنانکه خدای تعالی فرموده: و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها، و نیز فرموده: و اسبغ علیکم نعمه ظاهرة و باطنة.

الا اینکه خدای تعالی بعضی از این نعمتها را به اوصاف بدی چون 1 - شر 2 - پست 3 - لعب 4 - لهو و اوصاف دیگری ناپسند توصیف کرده، یکجا فرموده: و لا یحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم انما نملی لهم لیزدادوا اثما و لهم عذاب مهین و در جای دیگر فرموده: و ما هذه الحیوة الدنیا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهی الحیوان و در جائی دیگر فرموده: لا یغرنک تقلب الذین کفروا فی البلاد، متاع قلیل ثم ماواهم جهنم و بئس المهاد و در جاهای دیگر آیاتی دیگر در این باره آورده.

و این سنخ آیات قرآنی دلالت دارد بر اینکه این چیزهائی که ما نعمتش می‏شماریم وقتی نعمتند که با غرض الهی موافق باشد، و آن غرضی را که خدا این موجودات را بدان جهت خلق کرده تامین شوند، و ما می‏دانیم که آنچه خدای تعالی برای بشر خلق کرده بدین جهت خلق کرده که او را مدد کند در اینکه راه سعادت حقیقی خود را سریع‏تر طی کند، و سعادت حقیقی بشر نزدیکی به خدای سبحان است، که آنهم با عبودیت و خضوع در برابر پروردگار حاصل می‏شود، آری خدای تعالی می‏فرماید: و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون.

و بنابراین پس هر موجودی که انسان در آن تصرف می‏کند تا به آن وسیله راه خدای تعالی را طی کند، و به قرب خدا و رضای او برسد، آن موجود برای بشر نعمت است، و اگر مطلب به عکس شد یعنی تصرف در همان موجود باعث فراموشی خدا و انحراف از راه او، و دوری از او و از رضای او شد، آن موجود برای انسان نقمت است، پس هر چیزی فی نفسه برای انسان نه نعمت است و نه نقمت، تا ببینی انسان با آن چه معامله‏ای بکند، اگر در راه عبودیت خدای تعالی مصرفش کند، و از حیث آن تصرفی که گفتیم روح عبودیت در آن بدمد، و در تحت ولایت خدا که همان تدبیر ربوبی او بر شؤون بندگان است قرارش دهد، آن وقت برای او نعمت خواهد بود، و لازمه این حرف این است که نعمت در حقیقت همان ولایت الهی است، و هر چیزی وقتی نعمت می‏شود که مشتمل بر مقداری از آن ولایت باشد، همچنانکه خدای عز و جل فرموده: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور، و نیز فرموده: ذلک بان الله مولی الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولی لهم و نیز درباره رسول گرامیش فرموده: فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم، ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت، و یسلموا تسلیما اینها و آیاتی دیگر ولایت الهی و آثار آن را بیان می‏کند.

پس اسلام که عبارت است از مجموع آنچه از ناحیه خدای سبحان نازل شده، تا بندگانش به وسیله آن اسلام، وی را عبادت کنند یکی از ادیان الهی است، و این دین بدان جهت که از حیث عمل به آن مشتمل است بر ولایت خدا و ولایت رسول او و ولایت اولیای امر، بدین حیث نعمت خدای تعالی است، و آن هم چه نعمتی که قابل قیاس با هیچ نعمت دیگر نیست.

و ولایت خدای سبحان یعنی سرپرست او نسبت به امور بندگان و تربیت آنان به وسیله دین تمام نمی‏شود مگر به ولایت رسولش، و ولایت رسولش نیز تمام نمی‏شود مگر به ولایت اولی الامر که بعد از در گذشت آن جناب و به اذن خدای سبحان زمام این تربیت و تدبیر را به دست بگیرند، همچنانکه خدای تعالی به این مطلب تصریح کرده می‏فرماید: یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم، که معنای آن در بحثی مفصل گذشت، و نیز می‏فرماید: انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة، و یؤتون الزکوة و هم راکعون، که ان شاء الله تعالی بحث در معنای آن بزودی می‏آید.

پس حاصل معنای آیه مورد بحث این شد: امروز - که همان روزی است که کفار از دین شما مایوس شدند - مجموع معارف دینیه‏ای که به شما نازل کردیم را با حکم ولایت کامل کردیم، و نعمت خود را که همان نعمت ولایت یعنی اداره امور دین و تدبیر الهی آن است بر شما تمام نمودیم، چون این تدبیر تا قبل از امروز با ولایت خدا و رسول صورت می‏گرفت، و معلوم است که ولایت خدا و رسول تا روزی می‏تواند ادامه داشته باشد که رسول در قید حیات باشد، و وحی خدا همچنان بر وی نازل شود، و اما بعد از در گذشت رسول و انقطاع وحی دیگر رسولی در بین مردم نیست تا از دین خدا حمایت نموده و دشمنان را از آن دفع کند، پس بر خدا واجب است که برای ادامه تدبیر خودش کسی را نصب کند، و آن کس همان ولی امر بعد از رسول و قیم بر امور دین و امت او مصداق جمله: و اولی الامر منکم است.

پس ولایت که مشروع واحدی است تا قبل از امروز ناقص بود، و به حد تمام نرسیده بود، امروز با نصب ولی امر، بعد از رسول تمام شد.

و وقتی دین خدا در تشریعش به حد کمال رسید، و نعمت ولایت تمام شد رضیت لکم الاسلام دینا من اسلام را بدان جهت که دینی از ادیان توحید است برای شما پسندیدم، در این دین غیر از خدا کسی پرستیده نمی‏شود، و با در نظر گرفتن اینکه طاعت همان عبادت است قهرا غیر از او کسی اطاعت نمی‏شود، آری تنها خدا و کسی که خدا فرموده باشد یعنی رسول و اولی الامر اطاعت می‏شود.

پس آیه شریفه خبر می‏دهد از اینکه مؤمنین امروز دیگر خوف سابق را ندارند و دین سابقشان مبدل به امنیت شده، و خدای تعالی برای مؤمنین دین را پسندیده، که متدین به دین اسلام شوند، (که دین توحید است یعنی غیر از خدا در آن دین کسی اطاعت و پرستش نمی‏شود)، پس بر مؤمنین است که تنها او را پرستش کنند، و چیزی را در اطاعت شریک او نسازند، مگر کسی را که خود او دستور داده اطاعتش کنند.

و اگر خواننده گرامی در آیه شریفه زیر دقت کند که می‏فرماید: وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات، لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم، و لیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم، و لیبدلنهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننی لا یشرکون بی شیئا، و من کفر بعد ذلک فاولئک هم الفاسقون.

و پس از دقت کامل در آن فقرات آن را با فقرات آیه شریفه: الیوم یئس الذین کفروا من دینکم... تطبیق کند، آن وقت کاملا متوجه می‏شود که در آیه مورد بحث یکی از مصادیق وعده، در آیه سوره نور انجاز و عملی شده است، چون به نظر ما زمینه گفتار در جمله: یعبدوننی لا یشرکون بی شیئا زمینه معرفی نتیجه است، همچنانکه جمله و من کفر بعد ذلک فاولئک هم الفاسقون هم به این معنا اشاره دارد، می‏خواهد بفرماید: ایمان و عمل صالح نتیجه‏اش آن است که مؤمنین صاحب کره زمین شوند، و بر روی زمین شرکی باقی نماند بطوری که اگر کسی باز هم شرک بورزد، در حقیقت بدون هیچ بهانه‏ای تبه‏کار و منحرف شده است.

و با در نظر گرفتن اینکه سوره نور قبل از سوره مورد بحث نازل شده، به شهادت اینکه داستان افک (تهمت به عایشه) و آیه تازیانه زدن به زناکاران و آیه حجاب و آیاتی دیگر در آن سو

/ 0 نظر / 91 بازدید