تفسیر سوره ی بقره(آیات 127تا134)

تفسیر آیات١٢٧تا١٣۴سوره ی مبارکه ی بقره

 

از کتاب گرانقدر تفسیر المیزان

 

نوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

 

(رحمة الله تعالی علیه)

 

به نقل از نرم افزار قرآنی سلیم


ترجمه آیات

 

 

و چون ابراهیم و اسماعیل پایه‏های خانه را بالا می‏بردند گفتند: پروردگارا (این خدمت اندک را) از ما بپذیر که تو شنوای دعا و دانای (به نیات) هستی (127).

پروردگارا، و نیز ما را دو مسلمان برای خود بگردان و از ذریه ما نیز امتی مسلمان برای خودت بدار و مناسک ما را بما نشان بده و توبه ما را بپذیر که تو تواب و مهربانی (128).

پروردگارا و در میانه آنان رسولی از خودشان برانگیز تا آیات تو را بر آنان تلاوت کند و کتاب و حکمتشان بیاموزد و تزکیه‏شان کند که تو آری تنها تو عزیز حکیمی (129).

کسی از کیش ابراهیم روگردان است که خود را دچار حماقت کرده فهم خدادادی را از دست داده باشد، با اینکه ما او را در دنیا برگزیدیم و او در آخرت از صالحان است (130).

آن زمانش را بیاد آر که پروردگارش بوی گفت: اسلام بیاور گفت من تسلیم رب العالمینم (131).

و ابراهیم فرزندان خود را و یعقوب هم باین اسلام سفارش کرده گفت: ای پسران من خدا دین را برای شما برگزید زنهار مبادا در حالی بمیرید که اسلام نداشته باشید (132).

حال شما که از این کیش رو گردانید یا همانست که گفتیم فهم خود را از دست داده‏اید و یا میگوئید ما در آن لحظه که مرگ یعقوب رسیده بود حاضر بودیم اگر این را بگوئید که یعقوب از فرزندانش پرسید: بعد از من چه می‏پرستید؟ گفتند معبود تو و پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را که معبودی یکتاست می‏پرستیم در حالی که برای او تسلیم باشیم (133).

بهر حال آنها امتی بودند و رفتند و هر چه کردند برای خود کردند شما هم هر چه بکنید برای خود می‏کنید شما از آنچه آنان می‏کردند بازخواست نخواهید شد (134)

 

تفسیر آیات

 

(و اذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسمعیل) الخ، کلمه (قواعد)، جمع قاعده است، که بمعنای آن قسمت از بنا است که روی زمین قعود دارد، یعنی می‏نشیند، و بقیه قسمت‏های بنا بر روی آن قسمت قرار می‏گیرد، و عبارت بلند کردن قواعد، از باب مجاز است، کانه آنچه را که بر روی قاعده قرار می‏گیرد، از خود قاعده شمرده شده، و بلند کردن بنا که مربوط بهمه بنا است، بخصوص قاعده، نسبت داده، و در اینکه فرمود: (از بیت) اشاره به همین عنایت مجازی است.

(ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم) این جمله حکایت دعای ابراهیم و اسماعیل هر دو است، و به همین جهت لازم نیست کلمه (گفتند) و یا نظیر آن را تقدیر بگیریم، تا معنای آن (گفتند: پروردگارا) باشد، بلکه همانطور که گفتیم، حکایت خود کلام است، چون جمله: (یرفع ابراهیم القواعد من البیت و اسماعیل)، حکایت حال گذشته است، که با آن، حال آن دو بزرگوار مجسم میشود، کانه آن دو بزرگوار در حال چیدن بنای کعبه دیده می‏شوند، و صدایشان هم اکنون بگوش شنونده می‏رسد، که دارند دعا میکنند، و چون الفاظ آن دو را می‏شنوند، دیگر لازم نیست حکایت کننده به مخاطبین خود بگوید: که آن دو گفتند: (ربنا) الخ، و اینگونه عنایات در قرآن کریم بسیار است، و این از زیباترین سیاق‏های قرآنی است - هر چند که قرآن همه‏اش زیبا است - و خاصیت اینگونه سیاق این است که قصه‏ای را که می‏خواهد بیان کند مجسم ساخته، به حس شنونده نزدیک میکند، و این خاصیت و این بداعت و شیرینی در صورتیکه کلمه: (گفتند) و یا نظیر آنرا در حکایت میاورد، بهیچ وجه تامین نمی‏شد.

ابراهیم و اسماعیل (علیهماالسلام‏) در کلام خود نگفتند: خدایا چه خدمتی را از ما قبول کن، تنها گفتند خدایا از ما قبول کن، تا در مقام بندگی رعایت تواضع و ناقابلی خدمت خود یعنی بنای کعبه را برسانند، پس معنای کلامشان این می‏شود، که خدایا این عمل ناچیز ما را بپذیر، که تو شنوای دعای ما، و دانای نیت ما هستی.

(ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، در این معنا هیچ حرفی نیست که اسلام به آن معنائی که بین ما از لفظ آن فهمیده می‏شود، و بذهن تبادر میکند، اولین مراتب عبودیت است، که با آن شخص دیندار، از کسیکه دینی نپذیرفته مشخص میشود، و این اسلام عبارت است از ظاهر اعتقادات، و اعمال دینی، چه اینکه توأم با واقع هم باشد یا نه، و به همین جهت شخصی را هم که دعوی ایمان میکند، ولی در واقع ایمان ندارد، شامل میشود.

حال که معنای کلمه اسلام معلوم شد، این سؤال پیش می‏آید: که ابراهیم (علیه‏السلام‏) و همچنین فرزندش اسماعیل با اینکه هر دو پیغمبر بودند، ابراهیم (علیه‏السلام‏) یکی از پنج پیغمبر اولو العزم و آورنده ملت حنفیت، و اسماعیل (علیه‏السلام‏) رسول خدا، و ذبیح او بود، چگونه در هنگام بنای کعبه، از خدا اولین و ابتدائی‏ترین مراتب عبودیت را می‏خواهند؟! و آیا ممکن است بگوئیم: ایشان بمرتبه اسلام رسیده بودند؟ و لیکن خودشان نمی‏دانستند؟! و یا بگوئیم: اطلاع از آن نیز داشتند، و منظورشان از درخواست، این بوده که خدا اسلام را برایشان باقی بدارد؟! چطور می‏شود با این حرفها اشکال را پاسخ داد؟ با اینکه آن دو بزرگوار از تقرب و نزدیکی به خدا به حدی بودند، که قابل قیاس با اسلام نیست، علاوه بر اینکه این دعا را در هنگام بنای کعبه کردند، و مقامشان مقام دعوت بود، و آن دو بزرگوار از هر کس دیگر عالم‏تر بودند به خدائیکه از او درخواست میکردند، او را می‏شناختند که کیست، و چه شانی دارد، از این هم که بگذریم، اصلا درخواست اسلام معنا ندارد، برای اینکه اسلامی که معنایش گذشت، از امور اختیاری هر کسی است، و به همین جهت می‏بینیم، مانند نماز و روزه امر بدان تعلق می‏گیرد و خدا میفرماید: (اذ قال له ربه أسلم، قال: أسلمت لرب العالمین، چون پروردگارش به وی گفت: اسلام بیاور، گفت: اسلام آوردم برای رب العالمین).

و معنا ندارد که چنین عملی را با اینکه در اختیار همه است، بخدا نسبت بدهند، و یا از خدا چیزی را بخواهند که در اختیار آدمی است.

پس لابد عنایت دیگری در کلام است، که درخواست اسلام را از آن دو بزرگوار صحیح می‏سازد.

و این اسلام که آن دو درخواست کردند، غیر اسلام متداول، و غیر آن معنائی است که از این لفظ به ذهن ما تبادر میکند، چون اسلام دارای مراتبی است، بدلیل اینکه در آیه! (اذ قال له ربه اسلم قال أسلمت) الخ، ابراهیم (علیه‏السلام‏) را با اینکه دارای اسلام بود، باز امر میکند به اسلام، پس مراد به اسلامی که در اینجا مورد نظر است، غیر آن اسلامی است که خود آن جناب داشت، و نظائر این اختلاف مراتب در قرآن بسیار است.

پس این اسلام آن اسلامی است که بزودی معنایش را تفسیر میکنیم، و آن عبارتست از تمام عبودیت، و تسلیم کردن بنده خدا، آنچه دارد، برای پروردگارش.

و این معنا هر چند که مانند معنای اولی که برای اسلام کردیم، اختیاری آدمی است، و اگر کسی مقدمات آن را فراهم کند، می‏تواند به آن برسد، الا اینکه وقتی این اسلام با وضع انسان عادی، و حال قلب متعارف او، سنجیده شود، امری غیر اختیاری می‏شود، یعنی - با چنین حال و وصفی - رسیدن به آن، امری غیر ممکن می‏شود، مانند سایر مقامات ولایت، و مراحل عالیه، و نیز مانند سایر معارج کمال، که از حال و طاقت انسان متعارف، و متوسط الحال بعید است، چون مقدمات آن بسیار دشوار است.

و به همین جهت ممکن است آنرا امری الهی، و خارج از اختیار انسان دانسته، از خدای سبحان درخواست کرد: که آنرا به آدمی افاضه فرماید، و آدمی را متصف بدان بگرداند.

علاوه بر آنچه گفته شد، در اینجا نظریست دقیق‏تر، و آن اینست که آنچه به انسانها نسبت داده می‏شود، و اختیاری او شمرده می‏شود، تنها اعمال است، و اما صفات و ملکاتی که در اثر تکرار صدور عمل در نفس پیدا می‏شود، اگر به حقیقت بنگریم اختیاری انسان نیست، و میشود، و یا بگو اصلا باید بخدا منسوب شود، مخصوصا اگر از صفات فاضله، و ملکات خیر باشد، که نسبت دادنش بخدا اولی است، از نسبت دادنش به انسان.

و عادت قرآن نیز بر همین جاری است، که همواره نیکی‏ها را بخدا نسبت می‏دهد، از ابراهیم حکایت می‏کند که از خدا نماز مسئلت می‏دارد: (رب اجعلنی مقیم الصلوة، و من ذریتی، خدایا مرا و از ذریه‏ام اشخاصی را، بپا دارنده نماز کن) و نیز از او حکایت میکند که گفت: (و الحقنی بالصالحین، مرا به صالحان بپیوند).

و از سلیمان (علیه‏السلام‏) حکایت می‏کند، که بعد از دیدن صحنه مورچگان، گفت: (رب أوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی، و ان اعمل صالحا ترضیه، پروردگارا نصیبم کن، که شکر نعمتت بجای آورم، آن نعمتی که بر من و بر والدینم ارزانی داشتی، و اینکه عمل صالحی کنم، که تو را خوش آید).

و از ابراهیم حکایت کرده که در آیه مورد بحث از خدا اسلام خواسته، میگوید: (ربنا و اجعلنا مسلمین لک) الخ.

پس معلوم شد که مراد باسلام غیر آن معنائی است که آیه شریفه (قالت الاعراب: آمنا قل: لم تومنوا و لکن قولوا: اسلمنا، و لما یدخل الایمان فی قلوبکم، اعراب گفتند: ایمان آوردیم، بگو: نه ایمان نیاورده‏اید، بلکه باید بگوئید: اسلام آوردیم، چون هنوز ایمان در دل‏های شما داخل نشده) 

بدان اشاره میکند، بلکه معنائی است بلندتر و عالی‏تر از آن، که انشاء الله بیانش خواهد آمد.

(و ارنا مناسکنا و تب علینا انک انت التواب الرحیم)، این آیه معنائی را که قبلا برای اسلام کردیم، بیان می‏کند، چون کلمه (مناسک جمع منسک) است، که بمعنای عبادتست، همچنانکه در آیه: (و لکل امة جعلنا منسکا، برای هر امتی عبادتی مقرر کردیم).

باین معنا است و یا بمعنای آن عملی است که بعنوان عبادت آورده می‏شود، و چون در آیه مورد بحث مصدر اضافه به (نا - ما) شده، افاده تحقق را می‏کند، ساده‏تر آنکه می‏رساند آن مناسکی منظور است، که از ایشان سر زده، نه آن اعمالی که خدا خواسته تا انجامش دهند.

خلاصه می‏خواهیم بگوئیم: کلمه (مناسکنا)، این نکته را می‏رساند که خدایا حقیقت اعمالی که از ما بعنوان عبادت تو سر زده، بما نشان بده، و نمیخواهد درخواست کند: که خدایا طریقه عبادت خودت را بما یاد بده، و یا ما را بانجام آن موفق گردان، و این درخواست همان چیزیست که ما در تفسیر جمله: (و أوحینا الیهم فعل الخیرات، و اقام الصلوة، و ایتاء الزکوة، ما بایشان فعل خیرات، و اقامه نماز، و دادن زکات، را وحی کردیم).

بدان اشاره کردیم، و انشاء الله باز هم در جای خودش خواهیم گفت، که این وحی عبارت است از تسدید در فعل، نه یاد دادن تکالیفی که مطلوب انسان است، و کانه آیه: (و اذکر عبادنا ابراهیم، و اسحق، و یعقوب، اولی الایدی و الابصار، انا اخلصناهم بخالصة ذکری الدار).

هم باین معنا اشاره می‏کند، چون به رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) امر می‏کند که بندگان او ابراهیم و اسحاق و یعقوب را بیاد آورد، که صاحبان قدرت و بصیرت بودند، و او ایشان را بموهبت خالص یاد آن سرای دیگر اختصاص داد.

پس تا اینجا بخوبی روشن شد، که مراد از اسلام و بصیرت در عبادت، غیر آن معنای شایع و متعارف از کلمه است، و همچنین مراد بجمله (و تب علینا) توبه از گناهان که معنای متداول کلمه است، نیست.

چون ابراهیم و اسماعیل دو تن از پیامبران و معصومین به عصمت خدایتعالی بودند، و گناه از ایشان سر نمیزند، تا مانند ما گنهکاران از آن توبه کنند.

در اینجا ممکن است بگوئی: آنچه از معنای اسلام، و نشان دادن مناسک و توبه، که شایسته مقام ابراهیم و اسماعیل (علیهماالسلام‏) است، غیر آن معنای از اسلام، و ارائه مناسک، و توبه است، که در خود ذریه آنجناب است، و به چه دلیل بگوئیم: این عناوین در حق ذریه آنجناب نیز اراده شده؟ با اینکه آنجناب ذریه خود را جز در خصوص دعوت اسلام با خودش و فرزندش اسماعیل شرکت نداد، و گر نه میگفت: (ربنا و اجعلنا و ذریتنا امة مسلمة، خدایا ما و ذریه ما را امتی مسلمان قرار بده)، و یا (و اجعلنا و من ذریتنا مسلمین) ولی اینطور نگفت، بلکه ذریه خود را در عبارتی جداگانه ذکر کرد، و گفت: (و من ذریتنا امة مسلمة لک) با اینحال چه مانعی دارد بگوئیم: مرادش از اسلام معنائی عمومی است، که شامل جمیع مراتب اسلام، حتی ابتدائی‏ترین مرتبه آن، یعنی ظاهر اسلام هم بشود چون همین مرتبه نیز آثاری جمیل و نتایجی نفیس در مجتمع انسانی دارد، آثاری که می‏تواند مطلوب ابراهیم (علیه‏السلام‏) باشد، و آن را از پروردگارش مسئلت بدارد، همانطور که در نظر پیامبر اسلام نیز اسلام بهمین معنا است، چون آنجناب بهمین مقدار از اسلام که بحقانیت شهادتین هر چند بظاهر اعتراف کنند اکتفاء می‏کرد، و این اعتراف را مایه محفوظ بودن خونهاشان میدانست، و مسئله ازدواج و ارث را بر آن مترتب می‏کرد.

و بنا بر این هیچ مانعی ندارد بگوئیم: مراد ابراهیم (علیه‏السلام‏) از اسلام در جمله: (ربنا و اجعلنا مسلمین لک)، آن معنای عالی از اسلام است، که لایق شان او، و فرزندش (علیهم‏السلام‏) بود، و در جمله: (و من ذریتنا امة مسلمة لک) الخ، مراد اسلامی بود که لایق بشان امت باشد، که حتی شامل اسلام منافقین، و نیز اسلام اشخاص ضعیف الایمان، و قوی الایمان، و بالأخره اسلام همه مسلمین بشود.

در پاسخ می‏گوئیم مقام تشریع با مقام دعا و درخواست دو مقام مختلف است و دو حکم متفاوت دارد، که نباید این را با آن مقایسه نمود، اگر پیامبر اسلام (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) از امتش بهمین مقدار قناعت کرد، که بظاهر شهادتین اقرار کنند، بدان جهت بود که حکمت در توسعه شوکت، و حفظ ظاهر نظام صالح، اقتضاء می‏کرد باین مقدار از مراتب اسلام اکتفاء کند، تا پوشش و پوستی باشد برای حفظ مغز و لب اسلام، که همان حقیقت اسلام باشد، و باین وسیله آن حقیقت را از صدمه آفات وارده حفظ کند.

این مقام تشریع است که در آن، این حکمت را رعایت کرده، و اما مقام دعا و درخواست از خدای سبحان، مقامی دیگر است، که حاکم در آن تنها حقایق است، و غرض درخواست کننده در آن مقام متعلق بحقیقت امر است، او می‏خواهد بواقع قرب بخدا برسد، نه باسم و ظاهر آن، چون انبیاء توجهی و عشقی به ظواهر امور بدان جهت که ظاهر است ندارند، ابراهیم (علیه‏السلام‏) حتی علاقه باین ظاهر اسلام نسبت بامتش هم ندارد، چون اگر میداشت همان را قبل از اینکه برای ذریه‏اش درخواست کند، برای پدرش درخواست میکرد و دیگر وقتی فهمید پدر از دشمنان خداست از او بیزاری نمی‏جست، و نیز در دعایش بطوری که قرآن حکایت کرده، نمی‏گفت: (و لا تخزنی یوم یبعثون، یوم لا ینفع مال، و لا بنون، الا من اتی الله بقلب سلیم، و مرا در روزیکه خلق مبعوث می‏شوند، خوار مفرما، روزی که مال و فرزندان سود نمی‏دهند، مگر کسیکه قلبی سالم بیاورد) بلکه به خوار نشدن در دنیا و سلامت در ظاهر قناعت میکرد، و نیز نمی‏گفت: (و اجعل لی لسان صدق فی الاخرین، و برایم لسان صدقی در آیندگان قرار ده).

، بلکه به لسان ذکر در آیندگان اکتفاء میکرد، و همچنین سایر کلماتی که از آنجناب حکایت شده است.

پس اسلامی که او برای ذریه‏اش درخواست کرد، جز اسلام واقعی نمی‏تواند باشد، و در جمله (امة مسلمة لک)، خود اشاره‏ای باین معنا هست، چون اگر مراد تنها صدق نام مسلمان بر ذریه‏اش بود، میگفت: (امة مسلمة) دیگر احتیاج بکلمه (لک) نبود، (دقت بفرمائید).

(ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم) الخ، منظور آن جناب بعثت خاتم الانبیاء (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بود، همچنان که رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) می‏فرمود: من دعای ابراهیم هستم.

 

بحث روایتی

در کافی از کتانی روایت کرده که گفت: از امام صادق (علیه‏السلام‏) از مردی پرسیدم.

که دو رکعت نماز در مقام ابراهیم را که بعد از طواف حج و عمره واجب است فراموش کرده؟ فرمود: اگر در شهر مکه یادش آمد، دو رکعت در مقام ابراهیم بخواند، چون خدای عز و جل فرموده (و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی) و اما اگر از مکه رفته، و آنگاه یادش آمده، من دستور نمیدهم برگردد.

مؤلف: قریب باین معنا را شیخ در تهذیب، و عیاشی در تفسیرش، بچند سند روایت کرده‏اند، و خصوصیات حکم، یعنی نماز در مقام ابراهیم، و اینکه باید پشت مقام باشد، همچنانکه در بعضی روایات آمده، که احدی نباید دو رکعت نماز طواف را جز در پشت مقام بخواند، تا آخر حدیث، همه از کلمه (من) و کلمه (مصلی) در جمله: (و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی) استفاده شده است.

و در تفسیر قمی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در ذیل جمله: (أن طهرا بیتی للطائفین) الخ فرموده: یعنی مشرکین را از آن دور کن.

و در کافی از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: خدای عز و جل در کتابش می‏فرماید: (طهرا بیتی للطائفین و العاکفین و الرکع السجود)، و به همین جهت جا دارد بنده خدا وقتی وارد مکه می‏شود، طاهر باشد، و عرق و کثافات را از خود بشوید، و خود را پاکیزه کند.

مؤلف: این معنا در روایاتی دیگر نیز آمده، و اینکه ائمه (علیهم‏السلام&rlm

/ 0 نظر / 161 بازدید