تفسیر سوره ی بقره(آیات238تا245)

ادامه ی مطلب...

فان خفتم فرجالا او رکبانا...این جمله شرطیه، عطف است بر جمله قبل و دلالت دارد بر شرطی که حذف شده، و معنایش این است که اگر نترسیدید محافظت بکنید، و اما اگر ترسیدید این محافظت را با مقدار امکانات خود تقدیر کنید، و به همان مقدار نماز بخوانید، چه در حال پیاده (که ایستاده باشید، یا در راه باشید) و چه در حال سواره و کلمه رجال جمع رجل (مرد) نیست، بلکه جمع راجل (پیاده) است، و کلمه رکبان جمع راکب است، و این قسم نماز، همان نماز خوف است.

حرف فا در جمله: فاذا امنتم فای تفریع است، و معنای جمله را چنین می‏کند: حال که گفتیم محافظت بر نمازها امری است که در هیچ شرایطی ساقط نمی‏شود، بلکه اگر ترسی در کارتان نبود و توانستید نماز را حفظ کنید واجب است بکنید و اگر محافظت بر نماز برایتان دشوار شد هر قدر ممکن بود محافظت کنید، پس باید هر وقت آن ترس از بین رفت و دو - باره امنیت پیدا کردید مجددا در محافظت نماز بکوشید، و خدا را بیاد آورید.

حرف کاف در جمله کما علمکم...کاف تشبیه است، و جمله: ما لم تکونوا تعلمون از قبیل به کار بردن عام در مورد استعمال خاص است، تا دلالت کند بر منت‏های بسیاری که خدا از نعمت‏های بسیار و از تعلیم بر مردم دارد وگرنه جا داشت بفرماید: و چون امنیت یافتید خدا را همانطور که قبلا در مورد نماز خوف، تعلیمتان داد بیاد آورید، ولی اینطور نفرمود، بلکه تعلیم را عمومیت داد، و فرمود: خدا را همانطور که چیزهائی به شما تعلیم داد که نمی‏دانستید بیاد بیاورید و این تعبیر برای آن بود که بر امتنان بر همه نعمت‏ها و تعلیم‏ها دلالت کند و بنابر این معنای آیه چنین می‏شود پس خدا را آنچنان بیاد آورید که یادآوریتان مساوی و برابر با این نعمت باشد، که نماز در حال امن و در حال خوف و نیز همه شرایع دین را به شما تعلیم کرد.

و الذین یتوفون منکم و یذرون ازواجا وصیة لازواجهم.

کلمه وصیة در اینجا مفعول مطلقی است برای فعلی تقدیری، و تقدیر آیه لیواصوا وصیة است، و اینکه کلمه حول را با الف و لام تعریف کرده خالی از دلالت بر این نیست که آیه شریفه قبل از تشریع عده وفات یعنی چهار ماه و ده روز نازل شده چون زنان عرب جاهلیت، بعد از مرگ شوهران خود یک سال تمام در خانه می‏نشستند، یعنی شوهر نمی‏کردند، و این آیه شریفه سفارش می‏کند به مردان که برای همسران خود وصیتی کنند و مالی معین نمایند، که بعد از مرگشان به ایشان بدهند، مالی که کفاف مخارج یک سال ایشان را بدهد، بدون اینکه از خانه‏های خود اخراج شوند، چیزی که هست از آنجائیکه این تعیین مال، حق زنان است و حق چیزیست که هم می‏توان آنرا استیفا کرد و هم از آن صرف نظر نمود، لذا می‏فرماید: اگر زنان شوهر مرده در این مدت از خانه شوهر بیرون شدند، دیگر شما ورثه شوهر تقصیری در ندادن آن مال ندارید، و یا اگر خواستند بطور شایسته شوهر کنند دیگر شما مسؤول نیستید، و این نظیر سفارشی است که به اشخاص مشرف به مرگ کرده که چیزی از مال خود را برای والدین و خویشاوندان وصیت کنند و فرمود: کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیرا الوصیة للوالدین و الاقربین بالمعروف حقا علی المتقین.

و از آنچه گذشت این معنا روشن گردید که آیه مورد بحث به وسیله آیه شریفه‏ای که عده وفات را چهار ماه و ده روز معین کرده، و نیز به آیه‏ای که برای زنان دارای فرزند، هشت یک و برای زنان بی اولاد چهار یک مال شوهر را ارث معین می‏کند، نسخ شده است.

و للمطلقات متاع بالمعروف حقا علی المتقین...این آیه شریفه درباره تمام مطلقات است، چیزی که هست، از اینکه حکم را وابسته به صفت تقوا کرده، استفاده می‏شود که حکم وجوبی نیست، بلکه استحبابی است.

کذلک یبین الله لکم آیاته لعلکم تعقلون کلمه عقل در لغت به معنای بستن و گره زدن است.

و به همین مناسبت ادراکاتی هم که انسان دارد و آنها را در دل پذیرفته و پیمان قلبی نسبت به آنها بسته، عقل نامیده‏اند، و نیز مدرکات آدمی را و آن قوه‏ای را که در خود سراغ دارد و به وسیله آن خیر و شر و حق و باطل را تشخیص می‏دهد، عقل نامیده‏اند، و در مقابل این عقل، جنون و سفاهت و حماقت و جهل قرار دارد که مجموع آنها کمبود نیروی عقل است، و این کمبود به اعتباری جنون، و به اعتباری دیگر سفاهت، و به اعتبار سوم حماقت، و به اعتبار چهارم جهل نامیده می‏شود.

کلماتی که در قرآن کریم درباره انواع ادراکات انسانی آمده، بسیار است و چه بسا تا بیست جور لفظ برسد، مانند ظن، حسبان، شعور، ذکر، عرفان، فهم، فقه، درایت، یقین، فکر، رأی، زعم، حفظ، حکمت، خبرت، شهادت، و عقل، که کلماتی نظیر فتوی و بصیرت نیز ملحق به آنها است و بد نیست در اینجا معنای این کلمات را بدانیم، لذا می‏گوئیم: کلمه ظن به معنای تصدیق بیش از پنجاه درصد و نرسیده به صد در صد است، زیرا که اگر به درجه صد در صد برسد جزم و قطع می‏شود.

کلمه حسبان هم به معنای ظن است، با این تفاوت که گویا استعمال کلمه حسبان در مورد ظن استعمالی است استعاری، مانند کلمه عد - شمردن چون همه می‏دانیم که لفظ حساب کردن و لفظ شمردن، معنای اصلی‏اش چیست، ولی ما همین دو کلمه را در مورد احتمال راجح نیز استعمال می‏کنیم، و می‏گوییم: من فلانی را از شجاعان می‏دانستم، و از دلاوران به حساب می‏آوردم، و منظور این است که او را در هنگام شمردن شجاعان، ملحق به آنان می‏دانستم.

و اما کلمه شعور که به معنای ادراک دقیق است از ماده شعر - به فتح شین گرفته شده، که به معنای مو بوده و ادراک دقیق را از آنجا که مانند مو باریک است، شعور خوانده‏اند و مورد استعمال این کلمه محسوسات است، نه معقولات و به همین جهت حواس ظاهری را مشاعر می‏گویند.

و کلمه ذکر، به معنای پیش کشیدن صورتهایی است که در خزینه ذهن انبار شده، و آن را بعد از آنکه از نظر و فکر غایب بوده، حاضر سازیم، و یا اگر حاضر بوده، نگذاریم غایب شود.

و اما کلمه عرفان و معرفت، به معنای آن است که انسان صورتی را که در قوه دراکه‏اش ترسیم شده، با آنچه که در خزینه ذهنش پنهان دارد، تطبیق کند، و تشخیص دهد که این همان است یا غیر آن، و بدین جهت است که گفته‏اند معرفت عبارت است از ادراک بعد از علم قبلی.

اما کلمه فهم به معنای آن است که ذهن آدمی در برخورد با خارج به نوعی عکس العمل نشان داده و صورت خارج را در خود نقش کند.

و کلمه فقه به معنای آن است که فهم، یعنی همان صورت ذهنی را بپذیرد، و در پذیرش و تصدیق آن مستقر شود.

و کلمه درایت به معنای فرو رفتن در این نقش و دقت در آن برای درک خصوصیات و اسرار و مزایای نهفته آن است، و به همین جهت، این کلمه در مقام بزرگداشت و تعظیم به کار می‏رود، همچنانکه می‏بینیم در آیات شریفه الحاقة ما الحاقة و ما ادریک ما الحاقة و آیات انا انزلناه فی لیلة القدر و ما ادریک ما لیلة القدر استعمال شده، می‏فهماند که تشخیص خصوصیات و اسرار قیامت و اسرار لیلة القدر امری عظیم است که کسی قادر به درک آن نیست و اما یقین عبارت است از اینکه همان درک ذهنی آنچنان قوت و شدت داشته باشد که دیگر قابل سستی و زوال نباشد.

و کلمه فکر به معنای نوعی سیر و مرور بر معلومات موجود حاضر در ذهن است، تا شاید از مرور در آن، و یک بار دیگر در نظر گرفتن آن، مجهولاتی برای انسان کشف شود.

و کلمه رأی به معنای تصدیقی است که از همان فکر و تجدید نظر در مطالب حاضر در ذهن پیدا می‏شود، چیزی که هست بیشتر در علوم عملی که پیرامون آنچه باید کرد و آنچه نباید کرد، بحث می‏کند، استعمال می‏شود، نه در علوم نظری که مربوط است به امور تکوینی.

کلمات سه‏گانه قول و بصیرت و افتاء هم نزدیک به همین معنا را می‏دهد، با این تفاوت که استعمال قول در تصدیق حاصل از فکر، استعمال در معنای لغوی آن (گفتن) نیست، بلکه تقریبا شبیه به استعمال مجازی و استعاری و از قبیل بکار بردن لازم در مورد ملزوم است، چون قول در هر چیز، بعد از آن است که اعتقاد به آن پیدا شده باشد، پس استعمال قول در خود اعتقاد، استعمال لازم در مورد ملزوم است.

و اما کلمه زعم به معنای تصدیق مطلب است، تصدیق از این حیث که مطلب نامبرده صورتی است در ذهن، حال یا این تصدیق شصت در صد باشد، و یا صد در صد.

(پس کلمه نامبرده هم در مورد ظن استعمال می‏شود و هم در مورد قطع و جزم).

و کلمه علم همانطور که گفتیم به معنای احتمال صد در صد است، بطوری که حتی یک در صد هم احتمال خلاف آن داده نمی‏شود.

و کلمه حفظ به معنای ضبط کردن صورت آن چیزی است که برای ما معلوم شده است، بطوری که هیچ دگرگونی و تغییری در آن پیدا نشود.

و کلمه حکمت، به معنای صورت علمیه است، اما از این جهت که مطلبی محکم و استوار است.

و کلمه خبرت به معنای این است که شخص خبره صورت علمیه‏ای را که در ذهن دارد آنچنان بدان احاطه داشته باشد که بداند از مقدمات آن چه نتائجی بر آن مترتب می‏شود.

و کلمه شهادت، به معنای دیدن و رسیدن به عین یک چیز و یا یک صحنه است، حال یا به حس ظاهری مانند دیدن، شنیدن، بوئیدن، و لمس محسوسات، و یا به حس باطن مانند مشاهده، درک یقینی وجدانیات، درک این که مثلا (من میدانم و اراده و محبت و بغض و نظائر آن را دارم).

همه الفاظی که تاکنون معنا کردیم به غیر از پنج لفظ اخیر تا حدی سر و کار با ماده و حرکت و دگرگونی دارند، و به همین جهت در مورد خدای تعالی استعمال نمی‏شوند، مثلا گفته نمی‏شود: خدای تعالی ظن می‏کند و می‏پندارد، و یا خیال می‏کند و یا می‏فهمد، و یا تفقه می‏کند و...و اما الفاظ پنجگانه اخیر از آنجائی که مستلزم نقص و فقدانی نیست، در مورد خدای سبحان نیز به کار می‏رود، همچنانکه می‏بینیم در آیات زیر بکار رفته و الله بکل شی‏ء علیم و ربک علی کل شی‏ء حفیظ و الله بما تعملون خبیر انه هو العلیم الحکیم انه علی کل شی‏ء شهید.

حال به بحثی که داشتیم برگشته و می‏گوئیم: لفظ عقل همانطور که توجه فرمودید از این باب بر ادراک اطلاق می‏شود که در ادراک عقد قلبی به تصدیق هست و انسان را به این جهت عاقل می‏گویند، و به این خصیصه ممتاز از سایر جانداران می‏دانند که خدای سبحان انسان را فطرتا اینچنین آفریده که در مسائل فکری و نظری حق را از باطل، و در مسائل عملی خیر را از شر، و نافع را از مضر تشخیص دهد، چون از میان همه جانداران او را چنین آفریده که در همان اول پیدا شدن و هست شدن خود را درک کند و بداند که او، اوست و سپس او را به حواس ظاهری مجهز کرده تا به وسیله آن، ظواهر موجودات محسوس پیرامون خود را احساس کند، ببیند و بشنود و بچشد و ببوید و لمس کند و نیز او را به حواسی باطنی چون: اراده، حب، بغض، امید، ترس و امثال آن مجهز کرده تا معانی روحی را به وسیله آنها درک کند، و به وسیله آن معانی، نفس او را با موجودات خارج از ذات او مرتبط سازد و پس از مرتبط شدن، در آن موجودات دخل و تصرف کند، ترتیب دهد، از هم جدا کند، تخصیص دهد و تعمیم دهد و آنگاه در آنچه مربوط به مسائل نظری و خارج از مرحله عمل است، تنها نظر دهد و حکم کند، و در آنچه که مربوط به مسائل عملی است و مربوط به عمل است حکمی عملی کند، و ترتیب اثر عملی بدهد و همه این کارهائی را که می‏کند بر طبق مجرائی می‏کند که فطرت اصلی او آن را تشخیص داده، و این همان عقل است.

لیکن بسا می‏شود که یکی یا چند قوه آدمی بر سایر قوا غلبه می‏کند و کورانی و طوفانی در درون به راه می‏اندازد، مثلا درجه شهوتش از آن مقداری که باید باشد تجاوز می کند، و یا درجه خشمش بالا می‏رود، (و به حکم این که گفته‏اند: حقیقت سرابی است آراسته - هوا و هوس گرد برخاسته) چشم عقلش نمی‏تواند حقیقت را درک کند، در نتیجه حکم بقیه قوای درونیش باطل و یا ضعیف می‏شود، و انسان از مرز اعتدال یا به طرف وادی افراط، و یا به طرف وادی تفریط سقوط می‏کند، آن وقت عقل آدمی نظیر آن قاضی می‏شود که بر طبق مدارک باطل و شهادتهای کاذب و منحرف و تحریف شده، حکم می‏کند، یعنی در حکمش از مرز حق منحرف می‏شود، هرچند که خیلی مراقب است به باطل حکم نکند، اما نمی‏تواند.

چنین قاضی‏ای در عین اینکه در مسند قضا نشسته، قاضی نیست.

انسان عاقل هم در مواردی که یک یا چند تا از غرائز و امیال درونیش طغیان کرده یا عینک محبت به چشم عقل خود بسته، و یا عینک خشم، یا ترس زیاده از حد، یا امید بیجا، یا حرص، یا بخل، یا تکبر، در عین اینکه هم انسان است و هم عاقل نمی‏تواند به حق حکم کند، بلکه هر حکمی که می‏کند باطل است، و لو اینکه (مانند معاویه‏ها) حکم خود را از روی عقل بداند، اما اطلاق عقل به چنین عقلی، اطلاق به مسامحه است و عقل واقعی نیست، برای اینکه آدمی در چنین حالی از سلامت فطرت و سنن صواب بیرون است.

و خدای عزوجل هم، کلام خود را بر همین اساس ادا نموده و عقل را به نیروئی تعریف کرده که انسان در دینش از آن بهره‏مند شود، و به وسیله آن راه را به سوی حقائق معارف و اعمال صالحه پیدا نموده و پیش بگیرد، پس اگر عقل انسان در چنین مجرائی قرار نگیرد، و قلمرو علمش به چهار دیوار خیر و شرهای دنیوی محدود گردد، دیگر عقل نامیده نمی‏شود، همچنانکه قرآن کریم از خود چنین انسانهائی حکایت می‏کند که در قیامت میگویند: لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر اگر ما می‏شنیدیم و تعقل می‏کردیم دیگر از دوزخیان نمی‏بودیم.

و نیز فرموده: افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها، او آذان یسمعون بها فانها لا تعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور چرا در زمین سیر نکردند تا دارای دلهائی شوند که با آن تعقل کنند، و یا گوش‏هائی که با آن بشنوند؟ آخر تاریک شدن چشم سر، کوری نیست، این چشم دل است که کور می‏شود، دلهائی که در سینه‏ها است.

پس این آیات همانطور که ملاحظه گردید کلمه عقل را در علمی استعمال کرده که انسان خودش بدون کمک دیگران به آن دست یابد، و کلمه سمع را در علمی بکار برده که انسان به کمک دیگران آن را به دست می‏آورد، البته با سلامت فطرت در هر دو برای اینکه می‏فرماید آن عقل، عقلی است که با دل روشن توأم باشد نه با دل کور.

و نیز فرموده: و من یرغب عن ملة ابراهیم الا من سفه نفسه و چه کسی از ملت ابراهیم که دین فطری است روی می‏گرداند بجز کسیکه خود را سفیه و نادان کرده باشد.

در سابق هم گفتیم که آیه شریفه، به منزله عکس نقیض است، برای آن حدیثی که می‏فرماید: العقل ما عبد به الرحمن...عقل آن است که به وسیله آن خدای رحمان پرستش شود...پس از همه آنچه تا اینجا گفتیم این معنا روشن گردید که مراد از عقل در کلام خدای تعالی آن ادراکی است که با سلامت فطرت برای انسان دست دهد، و اینجا است که معنای جمله: کذلک یبین الله لکم آیاته لعلکم تعقلون به خوبی روشن می‏شود، چون در این جمله بیان خدا مقدمه تمامیت علم است، و تمامیت علم هم مقدمه عقل و وسیله‏ای به سوی آن است، همچنانکه در جای دیگر نیز فرموده: و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون همه این مثل‏ها را برای انسان می‏زنیم، ولی وی آنها را تعقل نمی‏کند، مگر کسانیکه عالم باشند.

 

بحث روایتی

در سنن ابی داود از اسماء انصاریه بنت یزید بن سکن روایت کرده که گفت: در زمان رسول خدا همسرم مرا طلاق داد، و تا آن ایام زن مطلقه عده نداشت، در همان روزهائی که من مطلقه شدم حکم عده طلاق نازل شد، که می‏فرمود: و المطلقات یتربصن بانفسهن ثلاثة قروء، پس به حکم این حدیث اسماء أنصاریه اولین زنی است که بر آیه مربوط به عده طلاق عمل کرده است.

و در تفسیر عیاشی در ذیل آیه و المطلقات یتربصن بانفسهن ثلاثة قروء، از زراره روایت آمده که گفت: من از ربیعة الرأی شنیدم که می‏گفت: یکی از نظرات من این است که منظور از قرء هایی که خدای تعالی در قرآن نام برده همان طهر و پاکی بین دو حیض است نه خود حیض، من وقتی این را از ربیعه شنیدم به خدمت امام ابی جعفر (علیه‏السلام‏) شرفیاب شده جریان را به عرض آن حضرت رساندم.

فرمود: ربیعه این حرف را به رأی خود نزده بلکه از علی (علیه‏السلام‏) به او رسیده، عرضه داشتم: خدا شایسته‏ات بدارد مگر رأی علی (علیه‏السلام‏) این بوده؟ فرمود بله آن جناب قرء را طهر و پاکی از حیض می‏دانسته که در آن حال خون در رحم جمع می‏شود چون قرء به معنای جمع شدن است.

و این جمع شدن خون همچنان ادامه دارد تا ناگهان سرازیر می‏شود و حالت حیض پدید می‏آورد.

عرضه داشتم خدا شایسته‏ات بدارد، اگر مردی همسر خود را قبل از آنکه با او جماع کرده باشد در حالت طهارت زن و در حضور دو شاهد عادل طلاق دهد آیا او نیز باید عده نگه دارد؟ با اینکه شوهر به او نزدیکی نکرده؟ فرمود بله، وقتی داخل حیض سوم شد عده‏اش تمام شده و می‏تواند شوهر کند...مؤلف: این معنا به چند طریق از آن جناب نقل شده، و اینکه زراره بعد از کلام امام که فرمود: ربیعه این حرف را به رأی خود نزده بلکه از علی (علیه‏السلام‏) به او رسیده است، پرسیده بود خدا شایسته‏ات بدارد مگر رأی علی (علیه‏السلام‏) این بوده، از این جهت بوده که در بین اهل سنت معروف شده بود که رأی علی (علیه‏السلام‏) این است که منظور از قروء حیض‏ها است، نه طهرها و پاکی‏ها، به شهادت روایتی که در تفسیر الدر المنثور آمده و از شافعی و عبدالرزاق و عبدبن حمید و بیهقی از علی بن ابیطالب (علیه‏السلام‏) نقل کرده که فرمود: شوهر زن مطلقه می‏تواند به او رجوع کند، تا زمانی که از حیض سوم غسل نکرده باشد، بعد از آن دیگر نمی‏تواند رجوع کند، و بر همه مردان حلال است که با وی ازدواج کنند.

ولی ائمه اهل بیت منکر این نسبت هستند و به آن نسبت می‏دهند که فرموده: قرءها عبارتند از پاکی و طهرها، نه حیض‏ها، همچنانکه در روایت ربیعه هم همین را به آنجناب نسبت دادند، البته این نظریه را به عده‏ای دیگر از اصحاب مانند زید بن ثابت و عبدالله بن عمر و عایشه نسبت داده‏اند، و از ایشان روایت هم کرده‏اند.

و در مجمع البیان از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده، که در ذیل جمله و لا یحل لهن ان یکتمن ما خلق الله فی ارحامهن، فرمود: منظور حمل است و حیض.

و در تفسیر قمی آمده است که خدای تعالی سه چیز را به خود زنان واگذار کرده (که خود آنان باید طبق واقع از آنها خبر دهند، زیرا این چند چیز اموری است که به غیر خود زن کسی از آن خبردار نمی‏شود، تا بر طبق آن شهادت دهد) و آن عبارت است از پاکی و حیض و حاملگی.

و نیز در همان تفسیر آمده که امام (علیه‏السلام‏) در ذیل جمله و للرجال علیهن درجة فرمود: حق مردان بر زنان بیشتر است از حقی که زنان بر مردان دارند.

مؤلف: این مطلب با تساوی حقوق زن و مرد منافات ندارد، به همان بیانی که در ذیل جمله نامبرده گذشت.

و در تفسیر عیاشی در ذیل آیه الطلاق مرتان فامساک بمعروف، او تسریح باحسان از ابی جعفر (علیه‏السلام‏) روایت آورده که فرمود: خدای تعالی تا دو نوبت طلاق دادن زن را برای مرد جائز دانسته، بار سوم که او را به خانه آورد یا باید به خوبی نگه دارد، و یا به احسان او را تسریح و رها کند، که رها کردن به احسان، همان طلاق سوم است.

و در تهذیب از ابی جعفر (علیه‏السلام‏) روایت شده که فرمود: طلاق سنت این است که مردی همسرش را طلاق دهد، البته در حالی که زن در حال حیض نباشد، و در آن پاکی با وی جماع هم نکرده باشد، آنگاه به او رجوع نکند تا سه پاکی‏اش تمام شود، وقتی سه دوره از پاکی او تمام شد دیگر رابطه‏ای بین آن دو نمی‏ماند آن وقت همسرش یکی از مردانی خواهد بود که اگر خواست از او خواستگاری کند، و اگر پذیرفت می‏تواند دوباره با وی ازدواج کند و اگر نخواست نمی‏کند و اما اگر خواست قبل از تمام شدن پاکی‏هایش به او رجوع کند، دو نفر را بر رجوع خود شاهد گیرد و رجوع می‏کند که در این صورت با اینکه طلاقش داده بود باز زن اوست...و در کتاب فقیه از حسن بن فضال روایت آمده است که گفت: من از حضرت رضا (علیه‏السلام‏) پرسیدم علت این که مرد بعد از طلاق سوم نمی‏تواند در عده رجوع کند، چیست؟ فرمود: خدای عزوجل برای دو نوبت اجازه طلاق به مردان داده، و فرموده: الطلاق مرتان فامساک بمعروف او تسریح باحسان، و منظور از تسریح، طلاق سوم است، که بعد از آن دیگر نمی‏تواند با همسرش ازدواج کند، برای اینکه نافرمانی خدا را کرده، چون خدای تعالی طلاق را دوست نمی‏دارد و اگر ازدواج با همسر مطلقه را بعد از طلاق سوم تحریم کرده، علتش این است که نخواسته مردم امر طلاق را سبک بشمارند و با طلاقهای پی‏درپی زنان را اذیت کنند...مؤلف: مذهب ائمه اهل بیت (علیهم‏السلام‏) بطوری که شیعه روایت کرده این است که طلاق با یک لفظ و یا در یک مجلس، فقط یک طلاق است، هرچند که گفته باشد: طلقتک ثلاثا - من سه بار طلاقت دادم، و اما اهل سنت و عامه روایاتشان مختلف است، بعضی از آن روایات دلالت دارد بر اینکه سه طلاق به حساب می‏آید و چه بسا که اهل سنت همین نظریه را از علی و جعفر بن محمد (علیهماالسلام‏) هم روایت کرده‏اند.

/ 0 نظر / 243 بازدید