تفسیر سوره ی بقره(آیات216تا219)

ادامه ی مطلب...

 

 انسان از درون خود احساس کند حال چه از ناحیه طبع باشد و یا از ناحیه‏ای دیگر و کلمه (کره) با فتحه کاف به معنای مشقتی است که از خارج به انسان تحمیل شود، مثل اینکه انسانی دیگر او را به کاری که نمی‏خواهد مجبور سازد، و در قرآن کریم آمده: لا یحل لکم ان ترثوا النساء کرها و نیز آمده: فقال لها و للارض ائتیا طوعا او کرها.

 و اما اینکه چرا جنگیدن و قتال بر مؤمنین کره و گران بوده؟ یا از این جهت است که در جنگ جانها در خطر قرار می‏گیرد، و حداقل خستگی و کوفتگی دارد و ضررهای مالی به بار می‏آورد، و امنیت و ارزانی ارزاق و آسایش را سلب می‏کند، و از این قبیل ناراحتی‏ها که مورد کراهت انسان در زندگی اجتماعی است به دنبال دارد.

آری اینگونه ناملایمات طبعا بر مؤمنین هم شاق است، هر چند خدای سبحان مؤمنین را در کتاب خود مدح کرده و فرموده: در میان آنان افرادی هستند که در ایمانشان صادقند، و آنچه می‏کنند جدی و سودمند است، لیکن در عین حال طایفه‏ای از ایشان را مذمت می‏کند که در دلهایشان انحراف و لغزش هست، و این معنا با مراجعه به آیات مربوطه به جنگ بدر و احد و خندق و غزوات دیگر کاملا به چشم می‏خورد.

و معلوم است مردمی که مشتمل بر هر دو طایفه هستند.

و بلکه اکثریت آنها را طایفه دوم تشکیل می‏دهد.

وقتی مورد خطاب قرار گیرند، صحیح است که صفت اکثر آنان را به همه آنان نسبت داد، و گفت: (قتال مکروه شما است)، البته این وجه اول بود.

و یا از این جهت بوده که مؤمنین به تربیت قرآن بار آمده‏اند، و عرق شفقت و رحمت بر تمامی مخلوقات در آنان شدیدتر از دیگران است، تربیت شدگان قرآن حتی از آزار یک مورچه هم پرهیز دارند، و نسبت به همه خلایق رأفت و مهر دارند، چنین کسانی البته از جنگ و خونریزی کراهت دارند، هر چند دشمنانشان کافر باشند، بلکه دوست دارند با دشمنان هم به مدارا رفتار کنند، و آمیزشی دوستانه داشته باشند، و خلاصه با عمل نیک و از راه احسان آنان را به سوی خدا دعوت نموده، و به راه رشد و در تحت لوای ایمان بکشانند، تا هم جان برادران مؤمنشان به خطر نیفتد، و هم کفار با حالت کفر هلاک نشوند و در نتیجه برای ابد بدبخت نگردند.

چون مؤمنین اینطور فکر می‏کردند، خدای سبحان در آیه مورد بحث به ایشان فهمانید که اشتباه می‏کنند، چون خدائی که قانونگذار حکم قتال است، خوب می‏داند که دعوت به زبان و عمل.

در کفاری که دچار شقاوت و خسران شده‏اند هیچ اثری ندارد، و از بیشتر آنان هیچ سودی عاید دین نمی‏شود، نه به درد دنیای کسی می‏خورند، نه به درد آخرت.

پس اینگونه افراد در جامعه بشریت عضو فاسدی هستند که فسادشان به سایر اعضا هم سرایت می‏کند، و هیچ علاجی به جز قطع کردن، و دور افکندن ندارند.

این وجه هم برای خود وجهی است.

و این دو وجه هر چند هر دو می‏توانند جمله: (و هو کره لکم) را توجیه کنند، ولیکن وجه اول به نظر با آیات عتاب مناسب‏تر است، علاوه بر اینکه تعبیر در جمله: (کتب علیکم القتال) هم به بیانی که گذشت که چرا به صیغه مجهول آمده مؤید وجه اول است.

و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم...در سابق گذشت که کلمات (عسی) و (لعل) و امثال آن در کلام خدای تعالی در همان معنای امیدواری استعمال شده، لیکن لازم نیست که امید قائم به خود گوینده یعنی خدای تعالی باشد، تا اشکال شود امید نسبت به جاهل از آینده است، و در خدا معنا ندارد، بلکه کافی است که قائم به مخاطب یا در مقام تخاطب باشد، پس اگر خدای سبحان هم می‏فرماید (امید است چنین و چنان شود)، نه از این جهت است که خود او امید دارد، بلکه به این عنایت است که مخاطب و یا شنونده امیدوار شود.

و تکرار کلمه (عسی) در آیه شریفه برای این است که مؤمنین از جنگ کراهت داشتند، و علاقمند به صلح و سلم بودند، خدای سبحان خواست تا ارشادشان کند بر اینکه در هر دو جهت اشتباه می‏کنند، توضیح اینکه اگر می‏فرمود: (عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم، او تحبوا شیئا و هو شر لکم) معنایش این می‏شد که ملاک کار کراهت و محبت شما نیست، چون بسا می‏شود که این کراهت و محبت به چیزی تعلق می‏گیرد که واقعیت ندارد، و این سخن را به کسی می‏گویند که یک بار اشتباه کرده باشد مثلا تنها از دیدن زید کراهت داشته و اما کسی که دو بار خطا کرده یکی اینکه از دیدن اشخاص کراهت ورزیده، و یکی هم اینکه دوستدار گوشه‏گیری و تنهائی شده، در برابر چنین کسی بلاغت در گفتار ایجاب می‏کند به هر دو خطایش اشاره شود، و گفته شود تو نه در کراهتت از معاشرت راه درست را پیش گرفته‏ای، و نه در علاقه‏ات به گوشه‏گیری زیرا (عسی ان تکره شیئا و هو خیر لک و عسی أن تحب شیئا و هو شر لک، چه بسا از چیزی بدت آید که برایت خوب باشد و چه بسا به چیزی علاقمند باشی و برایت بد باشد) برای اینکه تو جاهل هستی، و خودت به تنهائی نمی‏توانی به حقیقت امر برسی.

در آیه مورد بحث هم مؤمنین چنین وضعی داشتند، هم از قتال کراهت داشتند، و هم بطوریکه جمله ام حسبتم ان تدخلوا الجنة و لما یاتکم مثل الذین خلوا من قبلکم نیز اشاره دارد، به سلم و صلح علاقمند بودند، لذا خداوند خواست ایشان را به هر دو اشتباهشان واقف سازد، با دو جمله مستقل یعنی عسی ان تکرهوا...و عسی ان تحبوا...مطلب را بیان فرمود.

و الله یعلم و انتم لا تعلمون این جمله بیان خطای ایشان را تکمیل می‏کند، چون خدای تعالی خواسته است در بیان این معنا راه تدریج را بکار ببندد تا ذهن مؤمنین یکه نخورد، لذا در بیان اول تنها احتمال خطا را در ذهنشان انداخت، و فرمود درباره هرچه کراهت دارید احتمال بدهید که خیر شما در آن باشد.

و درباره هرچه علاقمندید احتمال بدهید که برایتان بد باشد، و بعد از آنکه ذهن مؤمنین از افراط دور شد، و حالت اعتدال به خود گرفته به شک افتاد، قهرا جهل مرکبی که داشت زایل شد، و در چنین حالتی دوباره روی سخن را متوجه آنان کرده فرمود: این حکم یعنی حکم قتال که شما از آن کراهت دارید حکمی است که خدای دانای به حقایق امور تشریع کرده، و آنچه شما آگهی دارید و می‏بینید هرچه باشد مستند به نفس شما است، که بجز آنچه خدا تعلیمش داده علمی ندارد، و از حقایق بیشتری آگاه نیست.

پس ناگزیر باید در برابر دستورش تسلیم شوید.

و این آیه شریفه در اثبات علم علی الاطلاق برای خدا، و نفی آن از غیر خدا مطابق سایر آیاتی است که دلالت بر معنا دارد، مانند آیه شریفه: ان الله لا یخفی علیه شی‏ء و آیه شریفه: و لا یحیطون بشی‏ء من علمه، الا بما شاء و ما در تفسیر آیه: و قاتلوا فی سبیل الله پاره‏ای مطالب درباره جنگ و قتال گذراندیم بدانجا نیز مراجعه شود.

یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه این آیه شریفه از قتال در ماه‏های حرام منع و مذمت می‏کند، و می‏فرماید: این کار جلوگیری از راه خدا و کفر است، و این را هم می‏فرماید که با این حال بیرون کردن اهل مسجد الحرام از آنجا جرم بزرگتری است نزد خدا، و بطور کلی فتنه از آدم‏کشی بدتر است.

می‏خواهد اعلام بدارد این سؤال که آیا جنگ در ماه‏های حرام جایز است یا نه؟ به دنبال حادثه‏ای بوده که چنین سؤالی را ایجاب می‏کرده، و قبلا قتلی البته اشتباها واقع شده بوده.

چون در آخر آیات هم می‏فرماید: ان الذین آمنوا، و الذین هاجروا، و جاهدوا فی سبیل الله، اولئک یرجون رحمت الله، و الله غفور رحیم...، و با جمله خدا غفور و رحیم است می‏فهماند بعضی از مهاجرین قتلی مرتکب شده، و به ناچار مهاجرت کرده بودند و کفار همین جرم را مایه جنجال قرار داده بودند، و این قرائن داستان عبدالله بن جحش و اصحابش را که در روایات آمده تایید می‏کند.

قل قتال فیه کبیر، و صد عن سبیل الله، و کفر به، و المسجد الحرام...کلمه (صد) به معنای جلوگیری و یا برگرداندن است، و مراد از سبیل الله عبادت‏ها و مخصوصا مراسم حج است، و ظاهرا ضمیر در کلمه (به) به سبیل بر می‏گردد، در نتیجه مراد از کفر نامبرده کفر عملی است نه کفر اعتقادی، و کلمه (المسجد الحرام) عطف است بر کلمه (سبیل الله)، و در نتیجه معنا چنین می‏شود که قتال در مسجد الحرام صد از سبیل الله، و صد از مسجد الحرام است.

این آیه دلالت می‏کند بر حرمت قتال در شهر حرام، و بعضی از مفسرین گفته‏اند: این آیه بوسیله آیه: فاقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم نسخ شده ولی درست نیست، به همان دلیلی که در تفسیر آیات قتال گذشت.

و اخراج اهله منه اکبر عند الله و الفتنة اکبر من القتل...یعنی این عملی که مشرکین مرتکب شدند و رسول خدا و مؤمنین به وی را که همان مهاجرین باشند از مکه که زادگاه ایشان بود بیرون کردند، از قتال در مسجد الحرام بزرگتر است، و آزار و شکنجه‏هائی که مشرکین درباره مسلمانان روا داشته، و نیز دعوت به کفرشان از یک قتلی که از سوی مسلمانان رخ داده بزرگتر است، پس مشرکین حق ندارند مؤمنین را ملامت کنند، با اینکه آنچه خود کرده‏اند بزرگتر است از خلافی که مؤمنین را به خاطر آن ملامت می‏کنند، علاوه بر اینکه آنچه مؤمنین کردند و در شهر حرام یک مشرک را کشتند، به خاطر خدا و به امید رحمت خدا کردند.

و خدا هم آمرزگار رحیم است.

و لا یزالون یقاتلونکم...کلمه (حتی) برای تعلیل است، و معنای (لیردوکم) را می‏دهد (و من یرتدد منکم عن دینه...).

این جمله تهدیدی است علیه مرتدین، یعنی کسانی که از دین اسلام برگردند، به اینکه اگر چنین کنند عملشان حبط می‏شود، و تا ابد در آتش خواهند بود.

 

گفتاری پیرامون حبط

کلمه حبط به معنای باطل شدن عمل، و از تاثیر افتادن آن است، و در قرآن هم جز به عمل نسبت داده نشده، از آن جمله فرموده: لئن اشرکت لیحبطن عملک، و لتکونن من الخاسرین.

و نیز فرموده: ان الذین کفروا و صدوا عن سبیل الله، و شاقوا الرسول، من بعد ما تبین لهم الهدی لن یضروا الله شیئا، و سیحبط اعمالهم، یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول، و لا تبطلوا اعمالکم.

و ذیل همین آیه سوره محمد که میان کفار و مؤمنین مقابله انداخته، به آنان فرموده اعمالتان حبط شده، و به اینان می‏فرماید زنهار مواظب باشید عملتان باطل نگردد، دلالت دارد بر اینکه حبط به معنای بطلان عمل است، همچنانکه از آیه: و حبط ما صنعوا فیها، و باطل ما کانوا یعملون نیز این معنا استفاده می‏شود و قریب به آن آیه: و قدمنا الی ما عملوا من عمل، فجعلناه هباء منثورا است.

و سخن کوتاه اینکه کلمه (حبط) به معنای باطل شدن عمل و از تاثیر افتادن آن است، بعضی گفته‏اند: اصل این کلمه از حبط با حرکت است، یعنی با فتحه حا و با، و حبط به معنای پرخوری حیوان است، بطوریکه شکمش باد کند، و گاهی منجر به هلاکتش شود.

و آنچه خدای تعالی درباره اثر حبط بیان کرده باطل شدن اعمال انسان هم در دنیا و هم در آخرت است، پس حبط ارتباطی با اعمال دارد، از جهت اثر آخرتی آنها، آری ایمان بخدا همانطور که زندگی آخرت را پاکیزه می‏کند زندگی دنیا را هم پاکیزه می‏سازد، همچنانکه قرآن کریم فرمود: من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن، فلنحیینه حیوة طیبة و لنجزینهم اجرهم باحسن ما کانوا یعملون.

این بود معنای کلمه حبط، حال ببینیم چگونه اعمال کفار و مخصوصا مرتدین در دنیا و آخرت حبط می‏شود؟ و ایشان زیانکار می‏گردند؟ اما زیانکاریشان در دنیا که بسیار روشن است.

و هیچ ابهامی در آن نیست برای اینکه قلب کافر و دلش به امر ثابتی که همان خدای سبحان است بستگی ندارد، تا وقتی به نعمتی می‏رسد نعمت را از ناحیه او بداند، و خرسند گردد، و چون به مصیبتی می‏رسد آن را نیز از ناحیه خدا بداند، و دلش تسلی یابد، و نیز در هنگام حاجت دست به درگاه او دراز کند، به خلاف مؤمن که در همه این مراحل زندگی دلش به جائی بستگی دارد.

و خدای تعالی در این مقایسه می‏فرماید: او من کان میتا فاحییناه، و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس، کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها؟ و مؤمن را در زندگی دنیا نیز دارای نور و حیات خوانده و کافر را مرده و بی‏نور، و نظیر آن آیه: فمن اتبع هدای فلا یضل و لا یشقی، و من اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکا، و نحشره یوم القیمة اعمی.

که از راه مقابله می‏فهمیم زندگی مؤمن و معیشتش فراخ و وسیع و قرین با سعادت است.

و همه این مطالب و علت سعادت و شقاوت را در یک جمله کوتاه جمع کرده و فرموده: ذلک بان الله مولی الذین آمنوا، و ان الکافرین لا مولی لهم.

پس از آنچه گذشت معلوم شد مراد از اعمالی که حبط می‏شود، مطلق کارهائی است که انسان به منظور تامین سعادت زندگی خود انجام می‏دهد، نه خصوص اعمال عبادتی، و کارهائی که نیت قربت لازم دارد، و مرتد، آنها را در حال ایمان، و قبل از برگشتن به سوی کفر انجام داده، علاوه بر دلیل گذشته، دلیل دیگری که می‏رساند: مراد از عمل، مطلق عمل است، نه تنها عبادت، این است که: دیدید حبط را به کفار و منافقین هم نسبت داده، با اینکه کفار عبادتی ندارند، و در این باره فرموده: یا ایها الذین آمنوا ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم، و الذین کفروا فتعسا لهم و اضل اعمالهم، ذلک بانهم کرهوا ما انزل الله، فاحبط اعمالهم.

و نیز می‏فرماید: ان الذین یکفرون بایات الله، و یقتلون النبیین بغیر حق، و یقتلون الذین یامرون بالقسط من الناس، فبشرهم بعذاب الیم، اولئک الذین حبطت اعمالهم فی الدنیا و الاخرة و ما لهم من ناصرین و آیاتی دیگر.

پس حاصل آیه مورد بحث مانند سایر آیات حبط این است که کفر و ارتداد باعث آن می‏شود که عمل از این اثر و خاصیت که در سعادت زندگی دخالتی داشته باشد می‏افتد، همچنانکه ایمان باعث می‏شود، به اعمال آدمی حیاتی و جانی می‏دهد، که به خاطر داشتن آن اثر خود را در سعادت آدمی می‏دهد، حال اگر کسی باشد که بعد از کفر ایمان بیاورد، باعث شده که به اعمالش که تاکنون حبط بود حیاتی ببخشد، و در نتیجه اعمالش در سعادت او اثر بگذارند، و اگر کسی فرض شود که بعد از ایمان مرتد شده باشد، تمامی اعمالش می‏میرد، و حبط می‏شود، و دیگر در سعادت دنیا و آخرت وی اثر نمی‏گذارد، ولیکن هنوز امید آن هست که تا نمرده به اسلام برگردد، و اما اگر با حال ارتداد مرد، حبط او حتمی شده، و شقاوتش قطعی می‏گردد.

از اینجا روشن می‏شود که بحث و نزاع در اینکه آیا اعمال مرتد تا حین مرگ باقی است و در هنگام مرگ حبط می‏شود، یا از همان اول ارتداد حبط می‏شود بحثی است باطل و بیهوده.

توضیح اینکه بعضی قائل شده‏اند، به اینکه اعمالی که مرتد قبل از ارتداد انجام داده، تا دم مرگش باقی است، اگر تا آن لحظه به ایمان خود برنگردد آن وقت حبط می‏شود، و به این آیه استدلال کرده که می‏فرماید: و من یرتدد منکم عن دینه فیمت و هو کافر فاولئک حبطت اعمالهم فی الدنیا و الاخرة و چه بسا آیه: و قدمنا الی ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا هم آن را تایید کند، چون این آیه نیز حال کفار در هنگام مرگ را بیان می‏کند و نتیجه این نظریه آن است که اگر مرتد در دم مرگ به ایمان سابق خود برگردد، صاحب اعمال سابق خود نیز می‏شود، و دست خالی از دنیا نمی‏رود.

بعضی دیگر قائل شده‏اند به اینکه به محض ارتداد اعمال صالح آدمی باطل می‏شود، و دیگر بر نمی‏گردد، هر چند که بعد از ارتداد دوباره به ایمان برگردد، بله بعد از ایمان بار دومش می‏تواند تا دم مرگ اعمال صالحی انجام دهد، و آیه شریفه که قید مرگ را آورده منظورش بیان این جهت است، که تمامی اعمال که تا دم مرگ انجام داده حبط می‏شود.

و ما گفتیم اصلا جائی برای این بحث نیست، چون اگر در آنچه ما گفتیم دقت کنی متوجه می‏شوی که آیه شریفه در صدد بیان این معنا است که تمامی اعمال و افعال مرتد از حیث تاثیر در سعادتش باطل می‏شود.

در اینجا مساله دیگری هست که تا حدی ممکن است آن را نتیجه بحث در حبط اعمال دانست، و آن مساله احباط و تکفیر است، و آن عبارت است از اینکه آیا اعمال در یکدیگر اثر متقابل دارند و یکدیگر را باطل می‏کنند، و یا نه بلکه حسنات حکم خود، و اثر خود را دارند، و سیئات هم حکم خود و اثر خود را دارند، البته این از نظر قرآن مسلم است که حسنات چه بسا می‏شود که اثر سیئات را از بین می‏برد، چون قرآن در این باره تصریح دارد.

بعضی از علما قائل به تباطل و تحابط اعمال شده‏اند، و گفته‏اند: اعمال یکدیگر را باطل می‏سازند، و آنگاه این علما در بین خود اختلاف کرده، بعضی گفته‏اند: هر گناهی حسنه قبل از خود را باطل می‏کند، و هر حسنه‏ای سیئه قبل از خود را از بین می‏برد، و لازمه آن حرف آن است که انسان یا تنها حسنه برایش مانده باشد، و یا تنها سیئه.

و بعضی دیگر گفته‏اند: میان حسنات و سیئات موازنه می‏شود، به این معنا که از حسنات و سیئات هر کدام بیشتر باشد، به مقدار آنکه کمتر است از آنکه بیشتر است کم می‏شود، تا بقیه بیشتر بدون منافی باقی بماند، و لازمه این دو قول این است که برای هر انسانی از اعمال گذشته‏اش بجز یک قسم نمانده باشد، یا حسنه به تنهائی، و یا سیئه به تنهائی و یا اینکه هر دو با هم مساوی بوده، و تساقط کرده‏اند، و هیچ چیز برایش نمانده باشد.

و این درست نیست، زیرا اولا از ظاهر آیه: و آخرون اعترفوا بذنوبهم، خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا، عسی الله ان یتوب علیهم، ان الله غفور رحیم بر می‏آید که اعمال چه حسنات و چه سیئات، باقی می‏ماند، و تنها توبه خدا سیئات را از بین می‏برد، و تحابط به هر معنائی که تصورش کنند با این آیه نمی‏سازد.

و ثانیا خدای تعالی در مساله تاثیر اعمال همان روشی را دارد که عقلا در اجتماع انسانی خود دارند و آن روش مجازات است، که کارهای نیک را جدا پاداش می‏دهند، و 

کارهای زشت را جداگانه کیفر، مگر در بعضی از گناهان که باعث قطع رابطه مولویت و عبودیت از اصل می‏شود، که در این موارد تعبیر به حبط عمل می‏کنند، و آیات در اینکه روش خدا این است بسیار زیاد است، و حاجتی به آوردن آنها نیست.

بعضی دیگر گفته‏اند: نوع اعمال محفوظند، و هر یک از اعمال اثر خود را دارد چه حسنه و چه سیئه.

بله چه بسا می‏شود که حسنه سیئه را از بین می‏برد همچنانکه فرمود: یا ایها الذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا، و یکفر عنکم سیاتکم.

و نیز فرموده: فمن تعجل فی یومین فلا اثم علیه و نیز فرموده: ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم.

بلکه بعضی از اعمال گناه را مبدل به حسنه می‏کند، همچنانکه فرمود: الا من تاب و آمن و عمل صالحا فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات.

در اینجا مساله دیگری هست که اصل و بنیان آن دو مساله است، و آن این است که ببینیم مکان و زمان این جزا و استحقاق آن کجا و چه وقت است؟ بعضی گفته‏اند: هنگام عمل، بعضی دیگر گفته‏اند: حین مرگ و بعضی دیگر گفته‏اند: عالم آخرت است، بعضی هم گفته‏اند هنگام عمل است به موافات، به این معنا که اگر آن حالی را که در حال عمل داشت تا دم مرگ ادامه ندهد، مستحق جزا نیست مگر آنکه خدا بداند که سرانجام حال او چیست، و بر چه حالی مستقر می‏شود، در نتیجه، همان جزائی را که در حال عمل مستحق بود برایش نوشته می‏شود.

صاحبان این اقوال هر یک برای گفته خود استدلال به آیاتی متناسب با آن کرده‏اند، چون بعضی از آیات هستند که مناسب با یکی از این اوقات و منطبق با آن می‏شود، البته گاهی به وجوه عقلیه‏ای که برای خود ترکیب و تلفیق کرده‏اند استدلال نموده‏اند.

ولی آنچه جا دارد گفته شود: این است که اگر ما در باب ثواب و عقاب و حبط و تکفیر و مسائلی نظیر اینها راه نتیجه اعمال را که در تفسیر آیه: ان الله لا یستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها...، بیان شد پیش بگیریم، لازمه آن راه این است که بگوئیم نفس و جان انسانی مادام که متعلق به بدن است جوهری است دارای تحول که قابلیت تحول را هم در ذات خود دارد، و هم در آثار ذاتش، یعنی آن صورتهائی که از او صادر می‏شود، و نتایج و آثار سعیده و شقیه قائم به آن صورتها است.

بنابراین وقتی حسنه‏ای از انسان صادر می‏شود، در ذاتش صورت معنویه‏ای پیدا می‏شود، که مقتضی آن است که متصف به صفت ثواب شود، و چون گناهی از او سر می‏زند صورت معنویه دیگری در او پیدا می‏شود که صورت عقاب قائم بدان است، چیزی که هست ذات انسان از آنجائی که گفتیم متحول و از نظر حسنات و سیئاتی که از او سر می‏زند در تغیر است، لذا ممکن است صورتی که در حال حاضر به خود گرفته مبدل به صورتی مخالف آن شود، این است وضع نفس آدمی، و همواره در معرض این دگرگونی هست تا مرگش فرا رسد، یعنی نفس از بدن جدا گشته، از حرکت و تحول (حرکت از استعداد به فعلیت و تحول از صورتی به صورتی دیگر) بایستد.

در این هنگام است که صورتی و آثاری ثابت دارد، ثابت یعنی اینکه دیگر تحول و دگرگونگی نمی‏پذیرد، مگر از ناحیه خدای تعالی، یا به آمرزش و یا شفاعت به آن نحوی که در سابق بیان کردیم.

و همچنین اگر در مساله ثواب و عقاب مسلک مجازات را به آن جور که در گذشته بیان کردیم اختیار کنیم، در آن صورت حال انسان از جهت به دست آوردن حسنه و سیئه و اطاعت و معصیت نسبت به تکالیف الهیه و ترتب ثواب و عقاب بر آنها حال یک انسان اجتماعی از جهت تکالیف اجتماعی و ترتب مدح و ذم بر آنها خواهد بود.

و ما می‏بینیم عقلا به مجرد اینکه فعلی از فاعلش سرزد، اگر فعل خوبی باشد شروع می‏کنند به مدح او، و اگر بد باشد می‏پردازند به مذمت و ملامتش ولی این معنا را هم در نظر دارند که مدح و ذمشان دائمی نمی‏تواند باشد، چون ممکن است به خاطر عوض شدن فاعل عوض شود، آنکه فعلا مستحق مدح است در آینده مستحق مذمت و آنکه فعلا مستحق مذمت است در آینده مستحق مدح شود.

پس عقلا هم هر چند مدح و ذم فاعل را به محض صدور فعل از فاعل بکار می‏زنند، ولیکن بقای آن دو را مشروط به این می‏دانند که فاعل عملی بر خلاف آنچه کرده بود نکند، و تنها کسی را مستحق مدح ابدی و یا مذمت همیشگی می‏دانند، که یقین کنند وضع او عوض نمی‏شود، و این یقین وقتی حاصل می‏شود که فاعل دستش از عمل کوتاه شود، یا به اینکه بمیرد و یا حداقل دیگر استعداد زنده ماندن نداشته باشد، چنین کسی را اگر فاعل عمل نیکی بوده مستحق ستایش دائمی، و اگر مرتکب جنایتی شده سزاوار مذمت دائمی می‏دانند.

از اینجا معلوم شد که همه آن اقوالی که در مسائل نامبرده نقل کردیم، اقوالی باطل و منحرف از حق بود، برای اینکه بنای بحث را بر اساسی گذاشته بودند که اساسی و درست نبود.

و معلوم شد که اولا حق مطلب این است که انسان به مجرد اینکه عملی را انجام داد مستحق ثواب و یا عقاب می‏شود، ولیکن این استحقاقش دائمی نیست، ممکن است دستخوش دگرگونی بشود، و وقتی از معرض دگرگونی در می‏آید که دیگر عملی از او صادر نشود، یعنی بمیرد.

و ثانیا در مساله حبط شدن به وسیله کفر و امثال آن، حق این است که حبط هم نظیر استحقاق اجر است، که به مجرد ارتکاب گناه می‏آید، ولی همواره در معرض دگرگونی هست تا روزی که صاحبش بمیرد، آن وقت یک طرفی می‏شود.

و ثالثا حبط همانطور که در اعمال اخروی هست در اعمال دنیوی هم جریان می‏یابد.

و رابعا فرض تحابط یعنی حبط طرفینی در اعمال، و اینکه یک عم

/ 0 نظر / 249 بازدید