تفسیر یوره ی بقره(آیات113تا119)

گلتفسیر آیات١١٣تا١١٩سوره ی مبارکه ی بقرهگل

گلاز کتاب گرانقدر تفسیر المیزانگل

گلنوشته ی علامه محمدحسین طباطبایی

گل(رحمة الله تعالی علیه)گل

گلبه نقل از نرم افزار قرآنی سلیمگل

گلگلگلگلگل

گلترجمه آیاتگل

 

و یهود گفت: نصاری دین درستی ندارند و نصاری گفتند: یهودیان دین درستی ندارند با اینکه کتاب آسمانی میخوانند، مشرکین هم نظیر همین کلام را گفتند پس خدا در قیامت در هر چه اختلاف می‏کردند میان همه آنان حکم خواهد کرد (113)

و کیست ستمکارتر از کسیکه مردم را از مساجد خدا و اینکه نام خدا در آنها برده شود جلوگیری نموده در خرابی آنها کوشش می‏کنند اینها دیگر نباید داخل مساجد شوند مگر با ترس، اینها در دنیا خواری و در آخرت عذابی بزرگ دارند (114)

خدایراست مشرق و مغرب پس هر طرف که رو کنید همانجا رو بخدا دارید که خدا واسع و دانا است (115)

و گفتند خدا فرزندی گرفته، منزه است خدا از فرزند داشتن بلکه آنچه در آسمان‏ها و زمین است ملک او است و همه فرمانبردار اویند (116)

او کسی است که آسمانها و زمین را بدون الگو آفریده و چون قضای امر براند تنها می‏گوید بباش و آن امر بدون درنگ هست می‏شود (117)

و آنانکه آگهی ندارند گفتند: چرا خدا با خود ما سخن نمی‏گوید و یا چرا معجزه را بخود ما نمی‏دهد، جاهلانی هم که قبل از ایشان بودند نظیر این سخنان را می‏گفتند، دلهای اینان با آنان شبیه بهم است و ما آیات را برای مردمی بیان کرده‏ایم که علم و یقین دارند (118)

ما تو را بحق بعنوان بشیر و نذیر مژده‏رسان و بیم‏ده فرستادیم و تو مسئول آنها که دوزخی می‏شوند نیستی (119)

 

تفسیر آیات

 

(و هم یتلون الکتاب) یعنی با اینکه اهل کتابند و باحکام کتابیکه خدا برایشان فرستاده عمل می‏کنند، از چنین کسانی توقع نمیرود که چنین سخنی بگویند، با اینکه همان کتاب، حق را برایشان بیان کرده است.

دلیل بر اینکه مراد این معنا است، جمله (کذلک قال الذین لا یعلمون مثل قولهم) است و مراد به (الذین لا یعلمون) کفار و مشرکین عربند، که پیرو کتابی نبودند.

خلاصه شما که اهل کتابید، وقتی این حرف را بزنید، مشرکین هم از شما یاد می‏گیرند و میگویند: مسلمانان چیزی نیستند، یا اهل کتاب چیزی نیستند.

(و من اظلم ممن منع) الخ، از ظاهر سیاق بر می‏آید که منظور از این ستمکاران کفار مکه‏اند و جریان مربوط بقبل از هجرت است، چون این آیات در اوائل ورود رسولخدا (صلی‏الله‏علیه‏وآله‏وسلّم‏) بمدینه نازل شده است.

(اولئک ما کان لهم ان یدخلوها الا خائفین) این جمله بخاطر کلمه (کان) که در آنست، دلالت دارد بر واقعه‏ای که قبلا واقع شده بوده و قهرا با کفار قریش و رفتار ایشان با مسلمانان تطبیق میشود، چون در روایات مهم آمده که کفار نمیگذاشتند مسلمانان در مسجد الحرام و در مسجدهای دیگری که پیرامون کعبه برای خود اتخاذ کرده بودند، نماز بخوانند.

(و لله المشرق و المغرب فاینما تولوا فثم وجه الله) الخ، مشرق و مغرب و جنوب و شمال و هر جهت دیگر از آنجا که بحقیقت معنای کلمه ملک خداست و ملک حقیقی هم تبدل و انتقال نمی‏پذیرد و چون ملک اعتباری میانه ما افراد یک اجتماع نیست، و نیز از آنجا که ملک خدا بر ذات هر چیزی قرار می‏گیرد، خودش و آثارش را شامل میشود، و چون ملک اعتباری ما نیست که تنها متعلق به اثر و منفعت هر چیز میشود، نه بذات آن، و نیز از آنجا که ملک بدان جهت که ملک است قوامی جز بمالک ندارد، لذا خدای سبحان قائم بر تمامی جهات و محیط بان است، در نتیجه کسی که به یکی از این جهات متوجه شود، بسوی خدایتعالی متوجه شده است.

خواهی گفت، پس چرا تنها مشرق و مغرب را ذکر کرد؟ و از سایر جهات نام نبرد؟ جواب میگوئیم: مراد بمشرق و مغرب در اینجا مشرق و مغرب حقیقی نیست تا شامل سایر جهات نشود، بلکه مشرق و مغرب نسبی است که تقریبا شامل دو نیم دائره‏ی افق میشود، تنها دو نقطه شمال و جنوب حقیقی باقی میماند که بهمان جهت فرمود: (هر جا رو کنید)، و نفرمود: (هر جا از مشرق و مغرب رو کنید)، پس کانه هر جا که انسان رو کند آنجا مشرق است و یا مغرب، و در نتیجه جمله (لله المشرق و المغرب) بمنزله این است که فرموده باشد: (لله الجهات جمیعا، همه جهات مال خداست).

باز ممکن است بگوئی: چرا بجای مشرق و مغرب شمال و جنوب را نام نبرد؟ در پاسخ میگوئیم: برای اینکه سایر جهات از این دو جهت مشخص میشود یعنی وقتی مشرق و مغرب افق معلوم شد و یا سایر اجرام نورانی آسمان طلوع کردند، آنوقت سایر جهات نیز معلوم می‏گردد.

(فثم وجه الله)، کلمه (اینما) از کلمات شرط است که باید دو فعل دنبالش بیاید، یکی بنام شرط و دیگری بنام جزاء (مانند اگر) که میگوئیم: اگر بزنی می‏زنم، و بهمین جهت باید در آیه مورد بحث می‏فرمود: (اینما تولوا جاز لکم ذلک، لان هناک وجه الله، هر جا رو کنید میتوانید رو کنید، چون طرف خدا هم همانجا است) ولی اینطور نفرمود و جمله (جاز لکم ذلک) را که جزای شرط است، انداخته علت آنرا بجایش قرار داد، (و خدا داناتر است).

دلیل بر اینکه گفتیم تقدیر آیه: (جاز لکم ذلک) است، این استکه حکم خود را چنین تعلیل کرده: که (خدا واسعی علیم است)، یعنی ملک خدا و احاطه او بشما وسعت دارد، و نیات شما به هر سو توجه کند، او نیز از قصد شما آگاه است و او مانند یک انسان و یا مخلوق جسمانی دیگر نیست که نشود بسویش توجه کرد مگر وقتی که در جهت معینی قرار داشته باشد و نیز مانند ما انسانها نیست که اطلاعی از توجه اشخاص بسویمان پیدا نکنیم مگر وقتی که از جهت معینی بسوی ما توجه کنند یا از پیش روی ما در آیند، یا از دست راست ما و یا از جهتی دیگر، چون خدایتعالی نه خودش در جهت معینی قرار دارد، نه متوجه باو باید از جهت معینی بسویش توجه کند تا او به توجه وی آگاه شود، پس توجه بتمام جهات، توجه بسوی خداست و خدا هم بدان آگاه است، این را هم بدانیم که این آیه شریفه میخواهد حقیقت توجه بسوی خدا را از نظر جهت توسعه دهد، نه از نظر مکان، و خلاصه اگر فرموده: بهر جا رو کنی بسوی خدا رو کرده‏ای، با حکمش باینکه در نماز باید بسوی کعبه رو کنید، منافات ندارد.

 

بحث روایتی

در تهذیب از محمد بن حصین، روایت کرده که گفت: شخصی نامه‏ای به حضرت موسی بن جعفر، بنده صالح خدا (علیه‏السلام‏) نوشته و پرسیده است: مردی در روزی ابری در بیابان نماز میخواند، در حالیکه قبله را تشخیص نداده، بعد از نماز آفتاب از زیر ابر درآمده و برایش معلوم شده که نمازش رو بقبله نبوده، آیا باین نمازش اعتناء بکند و یا آنکه دوباره بخواند؟ در پاسخ نوشتند: مادام که وقت باقی است، اعاده کند، مگر نمی‏داند که خدایتعالی فرموده: و فرمایشش حق است: (اینما تولوا فثم وجه الله، هر جا که رو کنی همانجا طرف خداست)؟ و در تفسیر عیاشی از امام باقر (علیه‏السلام‏) روایت آورده که در تفسیر جمله: (لله المشرق و المغرب الخ) فرمود: خدایتعالی این آیه را در خصوص نمازهای مستحبی نازل کرد، چون در نمازهای مستحبی لازم نیست حتما بسوی کعبه خوانده شود، می‏فرماید: بهر طرف بخوانی رو بخدا خوانده‏ای. همچنانکه رسولخدا وقتی بطرف خیبر حرکت کرد، بر بالای مرکب خود نماز مستحبی می‏خواند، مرکبش بهر طرف می‏رفت، آنجناب با چشم بسوی کعبه اشاره می‏فرمود، و همچنین وقتی از سفر مکه به مدینه بر می‏گشت و کعبه پشت سرش قرار گرفته بود.

مؤلف: عیاشی نیز قریب باین مضمون را از زراره از امام صادق (علیه‏السلام‏) و همچنین قمی و شیخ، از امام ابی الحسن (علیه‏السلام‏) و نیز صدوق از امام صادق (علیه‏السلام‏) روایت کرده‏اند.

این را هم باید دانست که اگر آنطور که باید و شاید اخبار ائمه اهل بیت را در مورد عام و خاص و مطلق و مقید قرآن دقیقا مورد مطالعه قرار دهیم، به موارد بسیاری بر خواهیم خورد که از عام آن یک قسم حکم استفاده می‏شود و از همان عام بضمیمه مخصصش حکمی دیگر استفاده می‏شود، مثلا از عام آن در غالب موارد، استحباب و از خاصش، وجوب فهمیده می‏شود، و همچنین آنجا که دلیل نهی دارد از عامش کراهت و از خاصش حرمت و همچنین از مطلق قرآن حکمی و از مقیدش حکمی دیگر استفاده می‏شود، و این خود یکی از کلیدهای اصلی تفسیر در اخباریست که از آنحضرات نقل شده و مدار عده بی‏شماری از احادیث آن بزرگواران بر همین معنا است. و با در نظر داشتن آن، شما خواننده می‏توانی در معارف قرآنی دو قاعده استخراج کنی.

اول اینکه هر جمله از جملات قرآنی به تنهائی حقیقتی را می‏فهماند و با هر یک از قیودی که دارد، از حقیقتی دیگر خبر می‏دهد، حقیقتی ثابت و لا یتغیر و یا حکمی ثابت از احکام را، مانند آیه شریفه: (قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون) که چهار معنا از آن استفاده میشود، معنای اول از جمله: (قل الله) و معنای دوم از جمله: (قل الله ثم ذرهم)، و معنای سوم از جمله (قل الله ثم ذرهم فی خوضهم). و معنای چهارم از جملات (قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون) که تفصیل آن در تفسیر خود آیه می‏آید انشاء الله و شما می‏توانید نظیر این جریان را تا آنجا که ممکن است همه جا رعایت کنید.

دوم اینکه اگر دیدیم دو قصه و یا دو معنا در یک جمله‏ای شرکت دارند، و آن جمله در هر دو قصه آمده و یا چیز دیگری در هر دو ذکر شده، می‏فهمیم که مرجع این دو قصه بیک چیز است و این دو قاعده دو سر از اسرار قرآنی است که در تحت آن اسراری دیگر است و خدا راهنما است.

(و قالوا اتخذ الله ولدا) الخ، سیاق چنین میرساند: مراد از گویندگان این سخن، یهود و نصاری هستند، که یهود می‏گفت: عزیر پسر خداست و نصاری می‏گفت: مسیح پسر خداست، چون در آیات قبل نیز روی سخن با یهود و نصاری بود.

و منظور اهل کتاب در اولین باریکه این سخن را گفتند، یعنی گفتند خدا فرزند برای خود گرفته، این بوده که از پیغمبر خود، احترامی کرده باشند، همانطور که در احترام و تشریف خود می‏گفتند: (نحن ابناء الله و احباؤه، ما فرزندان و دوستان خدائیم)، و لیکن چیزی نگذشت که این تعارف، صورت جدی بخود گرفت و آن را یک حقیقت پنداشتند، و لذا خدای سبحان در دو آیه مورد بحث، آنرا رد نموده، بعنوان اعراض از گفتارشان فرمود: (بلکه آسمان و زمین و هر چه در آندو است از خداست) الخ، و همین جمله با جمله (بدیع السموات) الخ، مشتمل بر دو برهان است که مسئله ولادت و پیدایش فرزند از خدای سبحان را نفی می‏کند.

برهان اول اینکه: فرزند گرفتن وقتی ممکن می‏شود که یک موجود طبیعی بعضی از اجزاء طبیعی خود را از خود جدا نموده و آنگاه با تربیت تدریجی آن را فردی از نوع خود و مثل خود کند، و خدای سبحان منزه است (هم از جسمیت و تجزی و هم) از مثل و مانند، بلکه هر چیزی که در آسمانها و زمین است، مملوک او و هستیش قائم بذات او و قانت و ذلیل در برابر اوست، و منظور ما از این ذلت، اینست که هستیش عین ذلت است، آنگاه چگونه ممکن است موجودی از موجودات فرزند او، و مثال نوعی او باشد؟.

برهان دوم اینکه خدای سبحان بدیع و پدید آورنده بدون الگوی آسمانها و زمین است و آنچه را خلق می‏کند، بدون الگو خلق می‏کند، پس هیچ چیز از مخلوقات او الگوئی سابق بر خود نداشت، پس فعل او مانند فعل غیر او بتقلید و تشبیه و تدریج صورت نمی‏گیرد، و او چون دیگران در کار خود متوسل باسباب نمی‏شود، کار او چنین است که چون قضاء چیزی را براند، همینکه بگوید: بباش موجود می‏شود، پس کار او بالگوئی سابق نیاز ندارد و نیز کار او تدریجی نیست.

پس با این حال چطور ممکن است فرزند گرفتن باو نسبت دهیم؟ و حال آنکه فرزند درست کردن، احتیاج به تربیت و تدریج دارد، پس جمله: (له ما فی السموات و الارض، کل له قانتون) الخ، یک برهان تمام عیار است، و ج

/ 0 نظر / 122 بازدید